داستان های از نجیب الرحمن بهروز
نجیب الرحمن بهروز
اشتر...
بهار زیبا مانند نو عروسی با دولی گلها از راه رسیده بود . چادر سبز و قشنگش را در همه جا گسترده بود. درختان تازه برگ و پندک نموده، آماده گل و شگوفه بودند . همه اشجار مثل دسته های گل در آمده بودند . گل های زرد نوروزی جای جای در دشت ها و دامنه کوهسار با دل آویزی رویده بودند.
گل های داغ بر دل لاله شبیه عاشقانه جگرسوخته،مغموم و خموش هر طرف تازه سردر آروده و با حسرت و افسردگی به طرف آسمان نیلگون چشم دوخته بودند . شور و شوق عجیبی ایجاد شده بود . همه گل ها و سبزها با عشق خود را با نسیم خوش بوی بهاری رها مینمودند و دیوانه وار و خاشعانه بطرف زمین خم میشدند سجده شکرانه در پیشگاه معبود و خالق این همه زیبای بجا آورده و دوباره سر بلند می نمودند .
انگار نقاش بزرگ ایتالوی لوناردو دیونچی تابلوی طبیعت را با دستان توانا و ظرافت هنرمندانه اش به تصویر کشیده باشد. اشتر جوان و متفرعن بی خبر از سرنوشت شوم یکه انتظارش را میکشید اینسو و آنسو میرفت و با حرکاتیکه به اندام عضلاتی ، پرپیچ ، خم و قویش میداد به زمین و زمان فخر میفروخت . زمانی ایستاده شده به اطراف نگاه مینمود و با اشتهای غیر قابل وصفی خارها را میبلعید . او تازه به بلوغ رسیده بود ، کوهانش بزرگتر شده بود و غده ای که در پس سرش قرار داشت شروع به ترشح هورمون هایی که باعث تحریک جنسیش میشد کرده بود .او احساس آشفته و بیگانه ای در برابر ماده اشترها پیدا نموده بود . همه فش فش می کرد و آواز آزار دهنده از گلویش خارج میساخت . کف از دو طرف دهنش به بیرون میریخت و با هر چیز هر حیوان سر جنگ داشت و به زمین لگد می کوبید و خود را خدای زمین و آسمان میدانست و از هیچ چیز و هیچ حیوان ترس و هراس نداشت .
در آن طرف دشت در یک خیمه که از پوست جانوران ساخته شده بود ، چند نفر نشسته و برای خرید حیوانات باهم چنه میزدند . گفتگوی آنها برای چند دقیقه بطول انجامید و بلاخره با هم توافق کردند و صاحب حیوانات چند گوسفند و اشتر را بفروش رسانید .
در حدود بیست دقیقه بعد حیوانات فروخته شده را با هم در یک جا جمع نمودند و منتظر موتر بزرگی که در را بود شدند . ناگهان از دور سر و کله آن هیولای ساخت بشر با آواز گوش خراشش غر غر کنان نمایان شد و با رهنمایی صاحب قبلی حیوانات در داخل گودال کم عمق قرار گرفت تا آن زبان بسته ها را در میانش قرار دهند . همه ای حیوانات خریده شده بدون کوچکترین مقاومت در عقب آن غول بی شاخ و دم جا گرفتند . و فقط اشتر جوان ، که خود را مالک بی چون و چرای دشت و صحرا میدانست بهیچ قمیت حاضر نبود داخل آن دیوه کریه منظره شود. و به هزار زحمت و مشقت انسانهای که در هر کار دست هر ابلیس و هر اهریمن را از عقب بسته اند او را که مایوسانه تقلا میکرد داخل موتر ساختند . او متعجب بود ، این بی حرمتی برای چیست !!؟
چرا میخواهند او را که آزاد بدنیا آمده و حق داشت آزاد زنده گی کند در داخل آن موجود ساخت اولاد آدم قرار بدهند ؟
خیلی عصبانی بود . دهنش کف کرده بود .غرورش خدشه دار شده بود ، هیچ قرار نداشت پس پس می رفت و با تنه اش به بدنه موتر بشدت می کوبید .
صاحب پیشین اشتر رو به خریدار نموده و گفت : این اشتر بسیار ... و چند دشنام رکیک نثار پدر و اجداد اشتر جوان نموده و ادامه داد اگر این لعنتی را با این حیوانات نحیف یکجا ببرید ...ممکن است که قبل از رسیدن به شهر چند حیوان را با دندان و لگد تلف کند . فقط یک را است... این بی پدر را انتقال داد و آن اینکه در قسمت پیشروی تمام این حیوانات در حالیکه پشت اش به طرف آنها باشد محکم بسته شود .
بعد از بستن اشتر جوان آسی و ملول که همچنان مقاومت مینمود و گفتن خدا نگهدار و در امان خدا باشید بطرف شهر روان شدند . گوسفندان ترنم بع بع را سرمیدادند و با سم های کوچک شان به کف موتر آهنگ و میلودی محزونی را مینواختند ، اشتران با گردن های درازشان از بالای موتر به نقاط دوری چشم دوخته بودند و در دریا افکار درهم و برهم خود که تصور آن برای انسان غیر قابل درک مینمود غرق بودند .شاید خالق آزرمجویشان را به کمک میطلبیدند ...
جاده در بیشتر جاها اسفالت ریزی نشده بود تکان های شدید در داخل موتر احساس میشد و استخوان های راکبین ش را خورد کرده بود . آواز چندش آوری از برخورد چراخ ها (تایرها) به روی جاده ایجاد می شد. بعد از پیمودن چند کیلومتر جاده های خاکی و اسفالت ریزی شده آهسته آهسته به شهر نزدیک شدند و در محلیکه برای خرید و فروش حیوانات اهلی توسط شهرداری تهیه شده بود رسیدند . یک یک حیوانات را از آن هشت پای آهنی خارج نموده و در یک گوشه برای فروش قرار دادند .
چند قصاب با بدن های کلفت و شکم های بالون مانند و لباس های چرکین و آلوده به خون که از آنها بوی متعفن و زنند گوشت ، پوست ، چربی و مدفوع حیوانات به مشام می رسید به محلیکه آن حیوانات بی خبر ، بی تقصیر ، بی پناه و بی هیچ نوع آثام ، فقط آثم آنها حیوان بودنشان بود بس ... قرار داده بودند رسیدند . کسی نمیدانست چرا برای این چینین روز خلق شده اند ؟
و آیا براستی محکوم به قربانی و فنا شدند به این دنیا جهنمی گام گذاشته اند ؟
و این آدمها به کدام حق خود را نماینده ایزدان دانسته به کشتار و قتل عام حیوانات میپردازند ؟
قصابان بعد از ارزیابی سر ، کله و دنبه حیوانات ، چند گوسفند به شمول اشترجوان را خریداری نموده و افسار آنرا بدست گرفته و بطرف کشتارگاه ، محل مهیل و مهوع یکه در عقب دکان های قصابی خلاف همه ارزش ها و قوانین شهرنشینی در میان منازل مسکونی بود روان شدند . اطفال با اشتیاق و حالت ملتهب آن ها را تعقیب مینمودند تا نمایش تیاتر مسخره، مضحک و غم انگیزی را که قهرمان اول آن انسان ها بوده و حیوانات سیاهی بی ارزش لشکر اند ، دیگر هیچ نوع نقشی در این کمیدی انسانی بازی نمیکنند ...و با کشتن اشترجوان آغاز میشد تماشا کنند . این اولین مرتبه بود ، میخواستند اشتری را با همه آرزوهایش که در جستجوی سعادت بود به دیار نیستی یعنی شکم فاسد و مشمئز انسان که گورستان تمام زنده جان های بی گناه است دفن کنند . این موجودیکه از جمله اعجایب خلقت است و همه چیز و همی اشیا را جهت حفظ بقای نسلش و بهتر زیستن ، کفتار وار و کرکس وار میخورند ، از بین میبرند و نابود می کنند و با گفتن کلماتی ظاهرأ مذهبی ، حلال و حرام این و آن حیوان را با وقاحت و بی شرمی تمام به قتل میرسانند و حتی شیر حیوان را که حق طبیعی و خدا داد چوچه های آنها بوده با چابکی و محیلی که تنها درشان نوع بشر است از آن ها میربایند و با اظهار اندیشه یکه غذای کامل و مفید بوده و از جنایاتیکه علیه حیوانات و پرنده گان انجام میدهند خود را براعت داده و وجدان های کثیف و قیح آلوده خود را راحت میسازند . خود را بحقیکه ساخته و پراداخته ای مغزهای گنده و بوناک شان است ...و نا حق به خدا نسبت میدهند از همه زنده جان های کره زمین برتر و شریف میداند و هر عمل شان را جهت پایداری بقای خویش به نحو از انحا توجیه میکنند .
اشتر آلاخون ولاخون و بدبخت در میان جمعیت گام های بلند و استوار برمیداشت و سرش اینطرف و آنطرف در گردش بود ، و چشمان قشنگ و زیبایش با پلک های بزرگ بالای آن که از داخل شدن حشرات ، گرد و خاک جلوگیری مینمود مایوسانه به اطراف نگاه می کرد. از ماجرای که در پیرامونش در حال وقوع بود کوچکترین اطلاعی نداشت ، از رفتار و کردار انسان هایکه برای کشتن او بی قراری می کردند سر در نمیاورد. بعد از سپری شدن نیم ساعت همه چیز برای فرستادن او به جهان نیستی آماده شده بود جهانیکه گذاشته از آموزه دینی بصورت معما و راز و رمز باقیمانده ... و از زمان وعصر حجر قدیم و حجر جدید ، موجودی بنام آدم در جستجو و حل این معما و تعقیب آن با همه نیرو رهسپار بوده ، فقط به بن بست رسیده و کله ای پوکش به دیوار نادانی تصادم نموده ... دو قصاب در حالیکه کارد های بزرگ و بران در دو طرف کمر آوزان نموده بودند به اشتر جوان نزدیک شدند و با بستن پا های او توسط یک طناب سفت و زمخت او را وادار به زمین نشستن نمودند و سرش را با فشار زیاد ، با حلقه فلزیکه در میان پرده بینیش از زمان بزرگ شدنش جهت مطیع ساختن او آویخته بودند به عقب قرار دادند ... او هیچ عکس العملی از خود نشان نمیداد ، او حیوان با وفا و فرمانبردار بود . هزاران سال اجدادش برای انسان این موجود نابکار و قدر نشناس خدمت صادقانه نموده بودند ولی پادش همه شان فقط مردن و در شکم کثیف آدم ها مدفن شدن بود ... هنگامیکه یکی از قصابان آژیر و آژی دهاک صفت توسط کارد تیز خود میخواست او را نحر کند و کارد را با تمام قوه بطرف گردنش نزدیک مینمود ، ناگهان احساس ناشناخته و مهیجی به حیوان دست داد و با همه شیمه یکه در وجود خود سراغ داشت دفعتا از جا بلند شد ...اما کارد لعنتی کار خود را به نحو حسن انجام داده بود ،قسمتی از گردنش را پاره نموده بود . خون از آن مانند فواره به بیرون میزد و اشتر لات و پات و نگون بخت پا به فرار گذاشت ...قصابان سراسیمه و هراسان به تعقیب او با کاردهای برهنه و تیز که تنها آله قتال صحنه جنایت بود و در برابر روشنای آفتاب استهزاآمیزچشمک میزدند روان بودند . همی مردم به یک آواز میگفتند : شتر دیوانه شده ...
بگیریدش ...
نگذارین فرار کند...
با گلوله بزنیین...
اشتر با عجله و دهشت درحالیکه گردنش شدیداُ درد و سوزش میکرد گام برمیداشت تاجان عزیزش
رانجات بدهد. فرار او برای زنده ماندن، نزد انسان این حیوان خونخوار و سفاک که تمام
موجود روی زمین را از پرنده گان کوچک گرفته تا حیوانات بزرگ گله وار قتل عام نموده د ماتم مرگ آن ها خوشحالی و نیکبختی خود را جستجو می کند ، دیوانگی است...!!؟
در حدود نیم ساعت فرار ، اشتر جوان آهسته آهسته قوه خود را از دست میداد و گام هایش سنگین میشد. به هزار مشکل کوشش مینمود خود را سرپا نگهدارد و جان شرینش را از این مهلکه وحشتناک نجات بدهد. اما پاهای بزرگش توان حمل او را نداشت آشکارا می لرزید ، لحظه به لحظه توان خود را از دست میداد و بسیار به آهستگی قدم برمیداشت . خون از ناحیه بریده شده گردنش به بیرون تیرک میزد و بدنش به یک پارچه قرمزرنگ و آتشین خون مبدل شده بود . پلک های زیبایش سنگین شده بود ...به مشکل چشمانش را باز نگهمیداشت ، دنیا در نگاهش سیاه و تاریک شده بود . آن دنیایکه تصویر آزفنداکش در میخله ش مکدر و چرکین میشد ... بلاخر از پا در آمد ، سست و بی رمق نقش بر زمین شد . خیلی تلاش نمود تا دو باره سر پا بایستد ولی بی نتیجه بود . تمام انرژی بدنش ختم شده بود . نفس نفس میزد به زحمت تنفس میکرد پره های بینیش باز و بسته میشد، قلبش بشدت میتپید و صدای دپ و دوپش به گوشهای کوچکش میرسید . خون آلوده با کف سفید رنگ از دهن و بینیش به روی خاک های کنار جاده میریخت . نفسش کم کم تنگ شده بود ، خرخر می کرد و پاهای بزرگش که سال ها رفیق و همدمش بودند و در مخمصه ها و مشکلات همرایش مینمودند ، کش کش میشد و تلاش در رهایش داشتند . حس می کرد که وجودش ، روح و روانش در اختیار خودش نیست . فقط یک مرتبه سرش را با گردن کجش بلند کرد و دیگر هیچ چیز نفهمید ....قصابان لاشخور وار با عجله خود را بالای سر او مانند یلان فاتح اساطیر رسانیده... و شروع به نحر نمودنش کردند ...
چند لحظه بعد فقط سرآلوده به خون او در حالیکه چشمان بی فروغش باز بود و زبانش در تحت دندان هایش کلید شده بود. در گوشه افتاده بود. و متباقی اعضای بدنش پارچه پارچه در دکان های قصابی به چنگک ها کشیده شده بود ...
پایان
.....
تابلو...
به خانه بازگشته بودم...
یک روز کاملا ملال آور و نفس گیر را سپری کرده بودم .یعنی در حقیقت همه ای روزهایم بد بودند با بی حوصله گی و دلدقی...
مثل هر روز دیگر بصورت یکنواخت احساس دل تنگی، نفس تنگی و خفه گی میکردم...یک زنده گی منحصر بفرد، کلیشه ی و پیش ساخته و پرداخته و خفقان آور داشتم که نمیدانم پاسخدارش خودم بودم یا... تنفر و بیزاری شگرفی در برابر همه موجودات حیه و غیر حیه چار اطرافم دارم ...و این من های دورنی بیچاره و آسی ام را نمیتوانم قانع سازم تا سازگاری در برابر اشیا و موجودات گوشه و کنارم پیشه کنند...
اثار تزلزل و نگرانی را در تمام امور زندگیم بوضوع میبینم ...
یک یک دکمه های لباسم را با بی میلی باز کرده. نعش لخت و زده شده م را بالای بستر کشیدم .میخواستم کوفته گی و مانده گی روزی را که در حال مردن بود، از تن بدر کنم.همیش زمانیکه به اتاقم میرسم یگانه نشانۀ دنیا لجاره ها و لجن ها را که همان لباس هایم است از تن بدر میکنم تا با تمام معنی از این دنیا چرکین جدا و تنها شوم...چند نفس عمیق و پی هم کشیدم .هنوز نیمی از ساعت را استراحت نکرده بودم،که حیوان خفتۀ درونیم با فشار و ریختن سم اش تدریجأ شروع به بیدار شدن کرد. همان جانوری که هیچ منطقی،راینشی،دینی،مذهبی و بلاخره هیچ مکتبی و فلسفه ای را نمی پذیرد و فقط باید درنده وار همه چیز را بخورد...
باهیچ ذوق و خواستی سوی آشپزخانه رهسپار شدم ...بخوبی میدانستم چیز قابل خوردن و پرکردن گودال دهشتناک داخلیم وجود ندارد. بجز دو عدد تخم مرغ، عدۀ فلفل مریض و سیاه شده و بادنجان رومی شاریده ...
****
ماهیتاب رابالای دسترخوانی که پر از لکه های رنگین غذاهای مختلف بود قرار دادم؟...و بعد از اینکه مقدار کمی نان و تخم مرغ سرخ شده خوردم. دستانم را با کنج دسترخوان پاک کرده و دوباره بی اراده روی رختخواب افتادم...یک حالت خلسه و نشه، یک کرختی و یک فراموشی بی انتهای لذت انگیز سراسر تنم را شبیه کیف افیون خالص فراگرفت.افکارم بشتاب و سرعتیکه تا حال نوع بشر قادر به سنجش و اندازه گیریش نیست، بطرف گذشته های سراسر رنج و تعبی ام، که چیز قابل درک و فهم در آن وجود ندارد ،روان شدند؛ یعنی خاطراتم ؛مانند: کتاب آتش گرفته یست که فقط چند برگ نیمه سوخته آن را بشکل ناخوانا و پاک شده میتوانم به یاد بیآورم... باز هم به کنجکاوی در لابلای حیات پر از نکبت و مسکنتم پرداختم تا لحظۀ پر از مناعات و نشاط را دریابم ... لیکن همه زنده گیم درد، رنج، دل شوره گی،دلزده گی و پشیمانی است، بود ... در کل دورانی که مانند ذیروحی فقط میخوردم و دوباره آنرا از مخرجم بیرون میکردم حسرت و آرمان یک لبخند؛ صرف یک لبخند حتی بصورت دروغین و تصنعی را از همدردی، دوستی و معشوقه خیالی را شبیه محکومین به اعدام که هر دقیقه تمنای بخشش را میکنند، میخوردم . کاش با افکارم میتوانستم به گذشته هایم سفر کنم و بعضی از حوادث و اتفاقاتی را که زنده گیم را این گونه زهرآگین و دردناک ساخته اند تا حد امکان تغیر بدهم ...
«اما چی را ؟ ... »
«کجای زنده گیم را ؟ ... »
« کدام بخش موهومش را ؟ ... »
حتی دوستان نزدیک خانواده گی ما؛مرا از مهر، محبت و نوازششان محروم کردند . از تحمل و پرداخت کمترین هزینه ناچیز یک کودک شیرخوار ابا ورزیدند و مرا تسلیم پرورشگاه نمودند...خوب زنده گی از این بهتر برای چی و چرا ؟ ...آیا میخواهم نمونه ی از انسان های جاحد آنسوی این جبانه ی کهنه؛ که قاطع ترین نیروی سازنده زندگی شان را شهوت پرستی،طول عمر شکنجه دهنده و انگیزه تملک و سود جوی به هر شکل و وسیله حتی از فاسد ترین راه و حرص برای پول، آن هم بیشترین مقدار مال و پول تشکیل میدهد، و این خواص ژنیتکی مورثی در همه افراد جامعه اعم از خدمه ها، پزشکان،هنرمندان، روحانیون،روسپی ها، رشوه خواران، سربازان،اشراف زاده ها، خان زاده ها،قماربازان و گدایان نهفته است، باشم...اگر شخصی پشت پا به همه ای ارزش های بی ارزش این جهان بزند؛ به زعم خودشان و برداشت سطحی، غیر منطقی و بی مسئولانۀ که دارند او را ساده، احمق میدانند...در حالیکه با این افکار نو و این دنیا مدرن شان که توام با دست آوردهای بی شمار علمی است؛ حتی حجره را تحلیل و تجزیه کردند، هسته اش را شکافته اند و سیارات را تقریبا دارند مستعمره ی خود میسازند .نتوانسته اند میلیون ها درد درونی تخریش کننده روان آدمی را درمان کنند. باز هم در جستجوی آسیب رساندن،قتل و غارت همنوع شان به بدترین شکل ممکنه اش هستند...در اندیشه نجات خود و بقای نسل کثیف و در حال انقراض خویش بوده،هستند. بلآخره نمیشه بااین دنیا جاهل و غرق شده در گرداب فساد و فضیحت ساخت...دنیائی که اکثرا از آن فرار میکنم، و از خودم فرار میکنم و نمیخواهم خودم را به آن شکلیکه هستم، حتی برای سایه ام که دیگر از من نیست و تصویر روی آیینه ام بشناسانم...من یک موجود بی سایه و گمشده در غبار زندگی هستم...بعضا آنقدر از خود بیگانه میشوم، حتی نامم را بکلی از یاد میبرم و بخاطر بیاد آوری آن از شناسنامه ام استفاده میکنم.کم کم شناسنامه را نیز از بس که می آپارشیدم، فرسوده و غیر قابل خوانش کرده ام . چیزی برای خوانش در آن وجود ندارد. نامم کاملا پاک شده است . و چرا باید نامم را به یاد داشته باشم؟!...نام داشتن یعنی با این دنیای خاین در آمیزش بودن!؛ و این همان دنیای آدم فروش و نابکاریست که دوست بسیار عزیزم را، دختر یتم و بی نوای پرورشگاه مان را که چشمان سیاه براق، درخشان و پر از اشک داشت .گیسوان ابری خاکستری رنگ و اندام اش نحیف بود . هرگاه سخن میزد سرفه های سخت و زجر دهندۀ لعنتی امانش نمیداد. بنام مریضی خطرناک و غیر قابل علاج که توانسته باشند دیگران را نجات بدهند از من جدا کردند.چطور با این جهان ریاکار و پرتزویر کنار بیآیم که او را از من دور کردند ...
****
کم کم سستی و خمودگی ام ژرف و ژرفتر میگردید. اشیایی محقر اتاقم هر یک به ترتیب جان میگرفتند و بیدار میشدند، دست و پا میکشیدند و با سر و گردن های مجهول و توهم آور از اینسو به آنسو میپریدند و مسخره ام میکردند،و بی هیچ نشانۀ محو و ناپدید میشدند،آواز میخواندند،اما گوش هایم توان شنیدن و درک آهنگ شان را نداشتند. وشاید خودم نمیخواستم هیچ چیزی را بشنوم و بیبنم...این آواز های زشت از سلول سلول میخله زنگ زده و موریانه خورده خودم سرچشمه میگرفتند و در تار و پودم طنین انداز میشدند.به این حالت تقریبا همیشه از زمان طفولیتم و هنگامیکه میخواستم پلک های ناسورم را بهم بگذارم دچار میشدم ...حس میکردم سر واسوخته ام لانه زنبورها است، همیش صدای وزوز بهم خوردن بال های شان به دور سرم را میشنوم.هزارها نیش زهرآگین شان را در مغز خاکستری رنگم .که دیگر پادزهرش خود به خود در بدنم ساخته شده است، با همه توان فرو میکردند و میزدند حس میکنم...
خود را و کج سلیقه گیم را همه وقت لعن و نفرین مینمودم... چرا این ماتمکده را انتخاب کرده ام.و چرا در این اتاق ؟...اتاق نه گور تنگ،...و در این دهلیز؟ دهلیز نه؛ در حقیقت شبیه به ردیف های به هم فشردۀ یک گورستان فراموش شده و بوناک که قبرهای قدیمی و فروریخته ای را در خود جا داده بود،بود، زندگی میکردم... زندگی نه فقط میخواستم زنده بمانم و نفس بکشم،چرا زنده بمانم ؟...این هم نکته مهم و قابل بحث برایم بود؛ که آیا زندگی وازده و بی معنی ارزش زندگی کردن را دارد؟...و نیز تاریکترین، سردترین و نم ناکترین نقطه آن ساختمان جن زده و حقیر بود.هیچگاه آفتاب نور آرام بخش و روح انگیزش را به آن دخمه غم نمی گستراند... دیوارهایش تا نصف نم کشیده بودند، و رنگ آنها رقت انگیز و اندوه بار بودند. تنها دلبستگیم، تابلوی نسبتا بزرگ و محزونی بود که در دیوار شمالی اتاقم نصب شده بود. نمیدانستم چی وقت و چی زمانی این نقاشی معسر کننده را بدست آورده ام؟... آیا کسی برایم تحفه داده بود؟... و یا خودم آنرا خریده بودم ؟. در آن زن دیده میشد، باریک اندام، ریزنقش، موی های خاکستری ابری،چشمان سیاه و درشت سرزنش کننده و وعده دهنده ... لبان اش مانند گل لاله نازک و سرخ بود، انگار از یک بوسه طولانی و داغ عاشقانه تازه جدا شده بود. تعریف و تمجید آن در توان عقل همه ای مخلوقات زمینی نیست؛ تقریبا نیمه برهنه بود و اعضای برجسته بدنش بشکل جالب و جذب کنندی نمایان بودند. در یک جنگل تاریک بروی کندۀ درخت بریده ی نشسته بود. تنها لباس تنش چادر حریری برنگ مه سفید که با دستان خود خیاط طبیعت ساخته شده بود،بود. انواع و اقسام گیاهان و گل های عجیب و غریب، سحرآمیز و جدا از نباتات روی زمین چار اطرافش را احاط کرده بودند و بسوی او انگار مجذوب شده اند و بطرز شگفت زده و آشفته ی با همه وجود تماشا و می آزوییدند ....در دستش یک خم زیبا با منظره و نقوش طبیعت وجود داشت. و با دیدگان مجروح و عزا گرفته اش؛ همیش از یک طلسمی، جادوی، منتری، ترس و هراسی با زبان گنگ و مبهم بیان میکرد. و منتظر فرصتی بود که همه راز و گفتنی هایش را برای من بدون هیچگونه شرم و حیائی که سالها مانع فاش شدن آن راز میشد با ادا و اطوار ظاهر سازد.با دیدن تابلو یک دلخوشی انتزاعی و کذایی برایم دست میداد که نمیدانستم چرا؟...خیلی جستجو کردم تاشاید نقاشی را که این تابلو و این طلسم را با ذهن علیل و سوخته اش ساخته و رنگ آمیزی کرده است،پیدا کنم شد، نشد... و اینکه چرا میخواستم او را بشناسم هم برایم گنگ بود ...هر وقتی به آن نگاه میکردم، انگار میخواست با من سخن زند و چیزی بگوید؛ اما بیم داشت مبادا مورد استهزا و تمسخرم واقع شود ...در حقیقت مظهر پرستش، زندگی، عشق،شهوت،امید و آرزوهای برباد رفته و فروریخته ام بود... در نقطه دور، سیاه و تاریکتر آن یک جفت چشم سرخ و پر از خون، وحشتناک و تحقیر کننده دیده میشد و سرتاسر، کنج و کنار منظره را نظاره و نگهبانی میکرد. نشان دهنده یک موجود سلاتونی و شرور بود ...
هر بخشی از اتاقم چیزی برای گفتن داشتند و خاطره ای را در حافظه شان حفظ کرده بودند...اما هرگز حوصله سر زدن به آنها را نداشتم ...دیگر قسمأ عادت کرده بودم که به آن اجسام ساکت و صامت اتاقم که گاه گاهی روح در جسم شان دمیده می شد و اشباح وار میجنبیدند، نگاه نکنم... بکلی آنها را قصدأ بفهمی نفهمی فراموش کرده بودم.زیرا دیگر علاقه ای به دانستن دردها و مصیبت های آن ها را نداشتم... اگر از من سوال میشد اتاقم دیوار دارد ؟...متحیر میشدم، که چی جوابی بدهم!،بلی... یا نه... و یا ممکن خاموش میماندم ...صرف تابلوی اسرار آمیز و معشوق بی همتایم را... و آن لانه ی مورچه های ریز و کوچک زرد رنگی که در گوشه ی سقف با اواره های خورد خورد شان ساخته بودند، هیچگاه و هرگز حسادتم را برنمی انگیختند و نیز در حدود ده سانتی متری آن نزدیک نمیشدند با تمام جزیاتش تشریح و توضح میکردم ...از مورچه ها خوشم می آید...آن ها اولین و تنهاترین موجوداتی هستند... که بعد مرگم به هیچ چندشی و تکبری پیکره نحیفم را متلاشی کرده و محو و نابود میکنند. تا اثری از من در این دنیا جادوگر نماند...دوریم از انسان ها، عدم اعتماد و باوری است که به این آنام دو روی، دوپشت و خدعه باز دارم...تنها یار و رفیق لحظات اندوه بار و رنج آورم، همان مورچه ها هستند،که بدون هیچ خسته گی و اعتراض به یاوه سرائی ها، چرند و جفنگ گوئی هایم گوش فرامیدهند و از همۀ پنهان کاری های مخفی شده در خلوت گاه قلبم با خبر هستند و عشقم را باشکوه و ماورای میدانند...
کم کم خواب با همه نیروی موهومی اش حصار بیداری و هوشیاریم را تسخیر میکرد،و مرا همراه با رویاهای معماگونه و پیچیده اش بسوی نقاط دور، تاریک و پر از چیزهای ابهام انگیز دنیای خودش میبرد . هنوز کاملا نخوابیده بودم در میان همستگان شکنجه دهنده ی خواب و بیداری قرار داشتم... ناگهان وسط دیوار اتاق با صدای ناشناخته و گلایه آمیزی باز شد. روشنای جادوانه و بنفش لرزان لرزان به روی اتاق تابید. موسیقی روح نوازیکه در هیچ کجای میلودی و ترنم آدمیان شنید نمیشد،می شنیدم. در آنسوی دروازه یک ردیف پله هایکه رنگ شان را نمیتوان در میان رنگ های شناخته شده یافته، نمایان گردید ...دیر نپاید چیزی شبیه اندام انسانی،انسان نه فرشتۀ در آستانه ی آن ظاهر شد؛ موجودی بود ریز نقش که چشمان براق سیاه،درخشنده داشت.پوست بدن اش سفید، شفاف و نازکتر از گل های یاسمن و موهای سرش نرم خاکستری رنگ و ابری بود که از فرط بلندی تا زانوهایش میرسید. تنها میتوان در خواب او را دید ...لباس اش نازک و شفاف بود. بدن نیمه برهنه اش را با دلفریبی از لابه لایش نشان میداد و هوس را در دل هر مرده ی زنده میکرد.آیا انسان بود ؟...نه انسان هرگز نمیتواند صادق،پاک، وفادار، بی آلایش و معصوم باشد.نیمه الهه و نیمه انسان بود...آخ باز انسان گفتم و الهه گفتم : نه نه ...الهه موجودیست که ترس ها، بیچارگی ها، ناچاری ها و درمانده گی های بشر آنرا ساخته است.نه نباید او را با اندیشه، آئین، مذهب و نام انسان این موجود مقلد، حیله گر، و زمینی که در آن کثافت کار هایشان را انجام میدهند و هوای اش را تنفس میکند در هم آمیخت...حتی فرشته ها هم شبیه او بوده نمیتواند و نخواهد بود.او جدا و بیرون از همه داشتنی ها و خیال های تصورشدنی بود.هیچ پیکر تراشی و هیچ هنرمندی قدرت تراش و ترسیم اندام موزن و چهره قشنگ او را ندارد و نخواهد داشت...
ابتدا نیاز بی سابقه ی سراسر بدنم را فراگرفت و با ناراحتی تصمیم گرفتم فرار کنم ...اما مبهوتانه پاهایم توان جنبش نداشتند و هر نوع کوششی از من سلب شده بود.هرگز هول و وحشت واقعی را در طول حیاتم امتحان نکرده بودم.و چیزی برای ترسیدن در کل زنده گیم وجود نداشت. خود را نابود شده و فنا میپنداشتم... تار تار تنم مثل تار کارتنک در برابر باد ناچیز و ضعیف با آشوب زده گی تکان تکان خوران میلرزیدند.بلاخره تلقین ها و مبارزه ها با خوفم مجبورم کرد که خود را به تقدیر سپرده و منتظر حوادث بعدی بمانم ...دختر خرامان خرامان، شبیه اسطوری شهوت و محبت یونانی در حالیکه خم شراب نقاشی شده را زیر بغل داشت و پستان های دل انگیزش مانند دو پرنده ی اسیر پرمیزد،بسوی من آهسته آهسته،باوقار و نااستوار نزدیک میشد... با پریشانی و گیجی به او متفکرانه نگاه میکردم .قلبم با یک آواز ناشناخته ی میتپید.نفس نفس میزدم.بغضم گلویم را با پنجه های نیرومندش میفشرد. او پیاله دراز و بلندی را بدست گرفته شروع به ریختن شراب ارغوانی رنگ کرد و آنرا بسویم گرفته و گفت : «سلام ...نامم ... است ...از من ...» اما سرفه های اشتدادی و عسرت تنفس لعنتی پنام سخن زدنش میشد...
من با دیدن جام شراب، یکه خوردم. هرگز لب به شراب تر نکرده بودم. در گوشهایم صدای آن مردک حقه باز و سیبیل، ارغه، آن پرسفونه فریبکار، تعویذ نویس،تعویذفروش که دستار سفید و چرک و کهنه برسر میکند. چشمانش همیشه سرمه دارد .و در سرکوچه ما با آن دکان محقرش که با هزاران راه سازی ها، خرفات، جادو و جنبل بازی پول مردم بیچاره و بی نوا را میقاپید،صدا می کرد. و خوردن شراب را از بزرگترین گناهان میشمرد، نوشنده آن را کافر و بیرون از بهشت و محروم از شراب بهشتی میدانست. انگار جرعه ی از آن می ناب، دنیا را به آخرش خواهد رساند . اما دیگر همه چیز را ثواب را، گناه را بکلی فراموش کرده بودم و خود را فارغ از همه حساب و کتاب دنیوی و اخروی میدانستم...بی اراده و افسون شده با دودلگی و دلهره گی، دل به دریا زده و با یک حالت منگ و تب کرده جام رایکه از می سائغ پر بود، به دستانم که از شرم، نفرین، تلقین، آثام غیرقابل بخشش تکان میخورد، گرفتم و لاجرعه سرکشیدم ،ابتدا سوزش خفیفی در قسمت گلو و مری حس نمودم و بعدا شور و شوق بی انتهای همی تنم را در هم فشرد و با زبان ارتعاشی اظهار کردام «نام ...نام م م ...رثام...»
«چرا از من این همه وحشت کردی؟...»
با یک حالت تعجب آور و ناخواسته ابروانم درهم شد و گفتم : «خوب هر کی بجای من میبود، همین حالت را میداشت...
باچشمان خمارش توام با گلایه و کنایه گفت :«آیا از بودن من در این جا ...ناراحت هستی ؟»
من با دستپاچگی گفتم :«نمیدانم من هرگز با زنی ...زنی تنها روبرو نشده ام . و هیچ زنی را با لباس این همه نازک و بدن نما ندیده ام ...در اصل گیج و کلافه شدم و ...نمیدانم ...در همه عمر فقط یک مرتبه ...»از شرم سرخ شدم و حرفم را سریع قطع کردم...
دختر خنده ای شهوت آلود و مستانه ی کرد و با حرکات لوندانه خود را چسبیده به پهلویم رسانید.و ران های سفت و لخت و ساق های خوش تراشش را در معرض دیدگان عطش زده و نادیده ام قرار داد ...من هیجانی، ملتهب و حریصانه پیکر قشنگ و تحریک کننده او را با دیدگان بیرون برآمده و مات میپایدم و حس و غریزه جنسیم نرمک نرمک توام با رعشه لذت انگیز بیدار میشد...حالت چاچه ای را حس میکردم و آب دهنم خشک شده بود، چکه باقی مانده آب دهنم را بسختی قورت دادم... نفسم بند آمده بود و مستی شبیه سرب گداخته ای سراسر تنم را می پیمائید.ناگهان، خیط و خجل بفکر تابلوی عزیزم، همدم و همراز تنهائی هایم مورچه های ریزیکه شمارشانرا بدقت میفهمیدم افتادم. خجالت زده و پشیمان از خیانتی که با محبوب نازنینم انجام داده بودم ....به آنسو نگاه کردم برایم باورکردنی نبود؛ دختر در جایگاه اش وجود نداشت و هم مورچه ها دیده نمیشدند.چشمان شیطانی زننده تر، درشتتر و روشنتر شده بودند ..."وینوس" شق و رق و بدون کمترین شرم و خجالت خود را به من نزدیک میکرد و حرارت بدن و رایحه خوش اش که از موها و تنش استشمام میشد مرا از خود بیگانه میکرد...و با لبخند زیبائی که آدمی، هرگز ندیده و احساس نکرده بریده بریده گفت : « منم ...از آن تابلو و نشستن بروی کنده ی درخت بی جان، بدون حادثه و تحرکی دیگر خسته شدم ... و خواستم ترا لمس کنم و نفس های گرمت را روی گونه هایم حس کنم و انگشت زمخت و مردانت مرا نوازش کند ...از من مهراس و دوری مکن، این شب را غنیمت شمار و در آغوش من سحر کن...همه چیز و همه کس را بدست فراموشی بسپار، چی دانی که فردا چی خواهد شد؟...میخواهم انتقامم را از همه ... » سخن اش را ناتمام گذاشت و خاموش شد.
من از نزدیک شدن به او بیم داشتم. در دریای افکار درهم و برهم خودم غرق بودم؛ و با من های درونی سرکوب شده ام که میخواستند او را درآغوش کشند، مذبوحانه در جنگ و جدال بودم. نهادم با خواص حیوانی، بی شرمانه و پادچم اش تقاضای کام گرفتن بی قید و شرط او را میکرد؛ لیکن منم با دلایل فلیسوف مآبانه میگفت:« اول به نرمی و مهربانی دلش را بدست بیاور و بعد هر چه دلت خواست بکن» و اما ابر منم با پیشکش نمودن گناهان صغیره،کیبره، دوزخ، عذاب و شکنجه های روز قیامت، پنام هرگونه عملم میشد و من پرخاشانه با راینش های منطقی بعضی از خواسته هایشان را رد و بعضی را تائید میکردم و میگفتم :«من با زندگی در این دنیای مسخره و در حالیکه دردها و زخم های سلعه یی، ناشناخته و غریبی که با واژه گان، کلمات و استعاره ها نمیتوان آنرا بیان کرد و شبیه سوهان کند و مضحکی تمام هست و بودم را از درون میساید دست و پنجه نرم میکنم. این زخم ها از زمان تولد با من بوده ،هرگاه بمیرم و اگر دوباره روح تسلیخ شده ام؛ در جسمی حلول کند باز با همین زخم های وحشی درگیر خواهم بود ... این زخم های جذامی دورنیم بی دوا و بی درمان بوده؛ و هیچ کسی تا ایدون حس نکرده و درگیر آن ها نشده که درک کند من چی میکشم و میسوزم ...انسان های بی شعور، نادان و بدلعاب برای هر دردی یکنوع دوای را بدون اینکه آنرا درک کنند ساخته اند... برای من همه ای دواها و درمان ها بی فایده و بیهوده اند.گاه گاهی احساس میکنم شاید من در گذشته ها یک جغد شوم بودم که با نشستن بروی هر بام خانه ای، در آن محل باعث بدبختی و سیه روزی کسان چار اطرافم میشدم. یا موش کوری بودم که نور و روشنای مرا شکنجه و ناراحت میکرد و تحمل آنرا ندارم و همیش به نقطه ی سیاه، تیره و تار پناه میبرم... انگار بدبختی با من زاده شده، و شاید نام دیگر بدبختی، نام من یا هر زهر مار دیگریکه کار، فعالیت، اندیشه و ابتکار را از آدم میرباید و او را محکوم به گوشه نشینی در انزوا،شلی و تنبلی سرشار میکند، باشد...این نابهنجاری های روحی و روانی مردود با من است و با من خواهد بود... آیا من شوم و نحس نیستم؟!... با تولدم، والدینم بطور معماگونه ی ناپدید شدند. با رسیدنم به آن مکانی که کودکان بی کس را نگهداری میکردند.دختر یتیم آنجا دچار مرض لاعلاجی شد...و آن زن حشری،جاف و چغاز همسایه که فقط یک دفعه با من خوابید، بشکل ظالمانه ی به قتل رسید.، این مرتبه نه نه، نمیخواهم این دختر ، این تندیس زیبائی را دچار آتش خیم، نفرت انگیز و ستمگریکه همیش در تعقیب منست، کنم ...»
خواستم که از نزد آن مهمان ناآشنا، حس میکردم جزئی از گوشت، پوست، رگ و پی خودم است دوری کنم از بلا و درد عزیزیکه خود میکشم و کسی را نمیخواهم بچشانم، نجات دهم. اما دیگر دیر شده بود . او دستانش را بدور گردنم محکم حلقه کرده بود و پاهایش بهم گره شده و چسبنده به پشتم مرا به خود میفشرد. پهلو به پهلوغلت میزدیم و از تمام داشتنی های بدنی و روحی هم لذت میبردیم. وقتی نوک قهوه ی رنگ پستان هایش را با دندان می گرفتم،تکان خفیفی در سراسر تن اش دیده میشد. و هر باریکه لب های برنگ انارش را بوسه میزدم با ناز و کرشمه ای دیوانه کننده ای،غنچه میشد. لبها و پستانهایش سرد بودند، همی تنش سرد بود؛ انگار جسد متحرکی بود که بدورم می پیچید، چشمانش حالت خمار و نشه جذابی داشت ....نفس نفس میزد، سینه های سفید و لختش بشدت بالا و پائین میشد.سرش را اینسو و آنسو میچرخاند و توسط ناخن های قشنگ و ظریفش پشتم را می خراشید.و با دندان های صدفی اش بازوان و گردنم را گاز میگرفت ... ناله های که از اعماق استخوان و حجره حجره بدنش توام با شهوت و هوس سرچشمه میگرفت فضای اتاق را پر کرده بود ...من نیز مانند حیوان گرسنه ی برجسته گی های بدن زنی را که کاملا تسلیم و راضی به کام گیر بود، چنگ میزدم، فشار میدادم و لذت میبردم. من زندگیم را،بدبختی هایم را،خدایم را بکلی و یکبارگی از خاطر مکدرم پاک کرده و در اقیانوس کیف و عیش مانند یک کشتی شکسته و طوفان زده خود را در اختیار وینوس قرار دادم...
****
... ناخودآگاه توسط یک نیروی نامرئی بسوی ارسی کشیده میشدم. ارسی که هیچگاه و هرگز آنرا ندیده بودم و شاید دیده بودم و لیکن آنقدر در خود غرق بودم، که توجهی به آن نکرده بودم . و در ضمن گرد و خاک ضخیمی رویش نشسته بود، که شباهت زیاد به دیوار داشت تا ارسی ... وقتی دستگیر را چرخاندم، کلکین با آواز شکسته و نفرت انگیزی که مغز آدمی را میخورد و میآزارید باز شد. هوای سرد و تازه توام با بوی خاک نم کشید و طربناک داخل اتاق گردید. هوا کاملا با مه و نژم سربی رنگی آلوده و تیره بود.دانه های ریز باران شلاق وار بروی گیاهان و اشجار تازیانه وارد میکردند. درختان دست بدست هم داد غچ غچ کنان میچرخیدند؛ خنکی و سرما را با دل و جان و پیکره های ناجور و بیمارشان ناچارأ تحمل میکردند...برای اندک مدتی با چشمان بسته هوا سرد را تنفس کردم و زمانیکه چشم گشودم، دفعتا از دیدن منظره مقابلم جا خوردم و دهنم باز ماند، و با حیرت چشمان سرخ و متورمم را با کف دستهایم مالیدم و وقتی دوباره نگاه کردم به یقین دریافت آنچه را که میبینم، صحنه ای واقعی است نه هذیان و توهم ...این اولین مرتبۀ بود، انسانی را، آنهم زنی را در حلقه ی آویزان میدیدم ...چشم های زن بشکل زشتی بیرون زده بود، زبانش سیاه و تحت دندانها محکم بهم کلید شده بود، و دستانش به دو طرف تنش کشال بود، و چکه های خون از انتهای انگشتان کبود شده اش هر چند ثانیه ی بعد شبیه ناقوس زنگ زده با صدای چلپ چلپ داخل حوضچه کوچکی مملو از کرم های غول آسا و گرسنۀ که، در روی زمین زیر پاهایش توسط خون ساخته شده بود، میچکید. لباس هایش پاره پاره و خون آلود بود،موهای خاکستری ابریش موج خروشانی را با قدرت باد مشئوم میساخت ...زن کاملا برایم بیگانه بود، هر قدر تلاش کردم که او را بشناسم ممکن نبود.میدیدم عده ی سگ های زرین گوش، ولگرد و گرسنه همرای چند موش کور و بزرگتر از سگان سمجانه و باچشم پارگی در زیر درخت ایستاده و خون های ریخته شده را جائرانه می لیسند . گله مگس های سیاه و ریزی که آنها را بالای هیچ زباله ی و کثافاتی تاحالا ندیده بودم، با بی قراری و نشه وار داخل سوراخ های بینی او شده و زمانیکه از دهنش بیرون میگردیدند؛ جسم شان کلان و کلانتر و سیاه و سیاه تر میشد،و متوحشانه فرار میکردند. بعد از طی مسافت کمی برمیگشتند و باز مشغول میشدند...و با تابیدن نور به قسمت های پشمی پشت شان اشعه بی رنگی منعکس میگردید. بز بز کنان دور و بر لاشه مسحور شده و آگشیده، گشت میزدند؛و با هر بال زدن شان بوی متعفن و مشئمز کننده فورم الدیهاید و فینول اتاق تسلیخ پزشک قانونی و استخوان های پوسیده هوا را فرامیگرفت ... چند زنبور سیاه هیکل و درشت، لقمه های از گوشت لخم و کبود شده و در حال گندیده شدن زن مظلوم برمیداشتند و رقصان رقصان میگریختند ...کرم ها هم بی کار نبودند، از گودال خونین خیز برمیداشتند و خود را به پاهای جسد رسانده و شروع به لولیدن میکردند ...کمی دورتر از این صحنه قبیع و زشت، موجودی انسان گونه با قد بلند که تمام بدنش توسط یک شنل سیاه پوشیده شده بود و در یک دستش شمشیر داسی شکل و شومی قرار داشت، دیده میشد. از دیدگانش نور منفور آبی رنگی ساطع میگردید. بالای شانه چپش یک کلاغ کم پر، بدقواره و پیاله ی در گردان انداخته نشسته بود.هرازگاهی در گوش آن هیولا جامخ چیزهای میگفت و قاغ...قاغ میکرد .مورچه ها آن دوستان بی ریا و فداکارم نیز چاپلوسانه و شرمسارانه دورادور آن فرمانروای زشتی و تاریکی،آن دیو فرقار و بی رحم با آنتن های شان تعظیم میکردند . مورچه ها هم بدرستی فهمیده بودند، دیگر نمیتوانند در دخمه غمم جا داشته باشند،دیگر همه چیز برایم روشن شده بود، که بالای موجودات زمینی نمیشه اعتماد کرد.جانور عجیب الخلقه، زن محکوم به گناه نکرده را از حلقه پائین آورده و کشان کشان با خود میبرد، بعد از چند قدم محدودی، ایستاده میشد و به عقب نگاه میکرد و قت قت میخندید، خندخ ای که مو را بر اندام انسان راست میکرد... سگ ها و موش های غول پیکر با خوشحالی و خیز و جست کنان گام به گام به تعقیبش روان بودند. و در میان تاریکی و مه سربی رنگ ناپدید شدند...من با خوف و رجا هر قدر کوش کردم و کمک خواستم، صدایم در نیامد و بودنم در آن لحظه غم انگیز بی اثر بود، و توان و شیمه دیدن آن جنایت متوحش و دهشتناک را نداشتم ... از وهم و بیچارگی چشمانم را پنهان کردم، حس کردم که در یک گودال عمیق و طولانی که هیچ نیروئی گرانیش بالایم اثر گذار نیست و در فضای بی انتها و بیکران با سرعت کند و قهقرائی در حال سقوط موج وار هستم؛نمیدانم چه زمانی در این وضح بی وزنی و سبکی قرار داشتم که ناگهان سقوطم پایان یافت و یک وضعیت تغییر کرده را در یک دریا کم آب و لجن زار خفه شده احساس کردم...، وقتی چشم گشودم، بروی اتاق افتاده بودم، عرق سرد بر پیشانیم نشسته بود .سرم گرنگ،گیج و باد کرده بود. گوشهایم بنگ بنگ میکردند، چشمان پخل آلو و پف کرده ام سوزنک سوزنک میشدند ... نمیدانستم چند ساعت و یا روزی در این حالت بی خبری قرار داشتم، تفاوت شب و روز را درک نمیکردم. ابتدا نتوانستم بفهمم، چی اتفاق افتاده است؛ اما بعد از سپری شدن لحظه ی محدودی همه چیز را بیاد آوردم. تنم را کش و قوس کردم و بطرف رختخواب مایوسانه برگشتم،وینوس کاملا خود را با ملحفه ی پیچیده بود . بالای لبه تخت نشستم و رویم نشد بیدارش کنم؛ یک بوی بی سابقه لاشه تجزیه شده جسم زندۀ مشامم را می آزرید.ساعت ها پای تخت نشستم تا او بیدار شود. با هر پری که پرنده زمان بهم میزد،رنگ ملحفه تیره و تیره تر میشد و جسم باریک وینوس باریک باریک تر میگردید .یک وقت متوجه شدم، بجز قسمت سرش همه ای تنش زیر آن پارچه نفرین شده محو شده بود،و همینکه آنرا از رویش برداشتم، چیزی بنام وینوس تحت ملحفه و روی رختخواب وجود نداشت و فقط لشکری از کرم های سفید و پشم آلوی که جق جق میکردند و بروی هم میلولیدند دیده میشدند.هر کرمی کوشش میکرد، دیگری را از پا در آورده و بخورد؛و آنگاه ی که روشنایی مرده و شوم اتاقم به روی شان تابید، همه هراسان بال در آورده، به شبپره های سبز مبدل شدند، شتابان بسوی سقف پرواز کردند،هنوز به سقف نرسیده به گردۀ آبی بی رنگی مبدل شده و ناپدید شدند ...دیدن این منظره رقت انگیز اشکم را بی اختیار جاری ساخت. خنکی سوزنده ی را حس میکردم و ضعف و کرختی سراسر عضلات بدنم را فراگرفته بود. بروی چشمانم پرده تاریک و خفه کننده ی کشیده شده و توان باز نگهداشتن شان را نداشتم ... دو باره با عجله دستم را به لبه ارسی گذاشته و به هزار جان کندن و سختی و زحمت خود را بلند کردم و به آنطرف نگاهی انداختم صحنه جنایت کلا عوض شده بود،مهتاب شرمنده کوشش میکرد با پارچه کوچک و ناچیز ابری خود را مخفی کند؛ ستاره دلمه بسته، حیران و خجالت زده،بدون چشمک زدن بسوی زمین نگاه میکردند...باد توان لرزش درختان بی دم را نداشت و دیگر آواز بوسه زدن برگ ها شنیده نمیشد...انگار زمان مرده بود و همه چیز در حالت تعجب و بلاتکلیفی قرار داشتند... اشخاص متعددی در شاخچه های درختان حلقه آویز شده، دیده میشدند...در آن میان یک نفر جلب توجه ام را کرد آن زن شلخته همسایه بود، در پهلوی او مرد لاغر و باریک اندام با ریش و موی انبوهی شانه نه شده، را از پا در چنگک قصابی آگیشیده بودند...خوب بدقت نگاه کردم، خودم بودم؛پیر، فرتوت، خمیده و از پا افتاده.با دیدن خودم همی موها بدنم حتی موهای ریز و مومیم راست شد. دیدگانم به طرز غریب و باور نکردنی از کاسه سرم بیرون زده بود. پوست تنم کاملا سیاه و کبود شده بود،سگ های زرین گوش و موش های جهنمی در گوشه ی نشسته بودند. زبان در دهن درون و بیرون میکردند. و به خونم که دیگر خون نبود،به لجن و قیح تبدیل شده بود، لب نمیزدند. پارچه های فاسده شده و گندیده ی بدنم از بس که پوسیده بودند، بزمین میریختند. با هر چکه ی خون تیررنگ و قیرگونه ام که بروی خاک می افتاد، کرم های عظیم الجثه را هراسان پراگنده میکرد؛ بیم و لرزه سراپای جانداران و بی جان های را که آنجا دیده میشد فرامیگرفت... انگار خونم، گوشت و پوستم زهری یا سم قاتلی بود، که تمام اشیا را به نیستی و نابودی میکشانید...طرف راستم دیو سیاه پوش با شمشیر داسی اش بالای کنده بریده درختی نزدیک به من نشسته بود و مغروانه و متکبرانه جمجمه انسانی را بروی زانوی چپ اش گذاشته بود؛ سوسک های بال قرمز با اواره های بلند و تیغی از مغاک تاریک چشمان آن سر خشک شده، داخل و خارج میشدند. و او بوسیله ناخن های دراز و بد ترکیبش خرخر سر را میخاراند وهمان خنده راست کننده ی موهای بدن آدمی را سر میداد، غبار تیره رنگ و انواع حشرات مرموز، ناشناخته و کریه منظره را به هر سو پراگنده میکرد. گوئی اهریمن با دار و دسته اش در آن مکان و ماتمسرا تشریف داشتند...آنسوتر نزدیک پاهای کشال و شل شده ی خودم دختر رویاهایم، و معبودم زانو زده، نشسته بود، عاجزانه و آس و پاس با ناله و استغاثه از آن موجود اهریمن سرشت، طلب عفو و بخشش گناه نکرده را، میکرد ...لیکن موجود شریر و محیل مصروف نوازش جمجمه و کلاغ بدقواره ی خودش بود ...ناگهان از جا بلند شد و آهسته آهسته شبیه پرواز باد به کالبدم نزدیک گردید و دفعتا با یک حالت درنده گی و گرسنگی ناپیدائی منهومانه شروع به خوردنم کرد .
من افسون و فلج شده، این نمایش مضحک را با نفرت و انزجار نگاه میکردم و هیچ چیزی از من ساخته نبود، و کمترین احساس دردی را که با خورده شدن اعضای بدنم بوجود می آمد، نداشتم .یک نوع رخوت مکیفی در بدنم رخنه کرده بود، بوضوح میدیدم که تک تک ساختمان های خورد و بزرگم درونیم را بترتیب بیرون میکند و پاره پاره کرده، میخورد و زمانیکه کل ذرات بدنم را بلعید، رویش را به عقب بر گردانید...من انگشتم را به دندان گزیدم .هیولا کسی نبود، جز آن مردک محیل، مهمل گوی دکان دار سرکوچه ... یک حالت مهوع توام با دلتنگی و دلزده گی تارتار و نسج نسج تنم را درهم میفشرد. استفراغ پشت استفراغ حالم را گرفته بود و زانوهایم ضیعفانه تاب تاب میخوردند ...
چی میتوانستم بکنم ؟...بعضی اوقات فکر میکنم؛ شاید من مرده باشم... و این نعش بدون روح،بدجنس و نفهمم است که بصورت اشباح سرگردان در دنیا جای برای خود قایم کرده و ظالمانه، وقیحانه و گستاخانه توام با کینه، بغض، حسادت حق زنده ها را میدرد و میدزدد...از یک انسان وقواق، ترسو و بزدل چه کاری ساخته است ...دیگر هیچ چی نفهمیدم و نعشم روی زمین سست، بی حرکت و بی جنبش در غلتید ...
****
هوا روشن بود و آفتاب انوار زرینش را با شوق و ذوق پخش میکرد. گرمی مطبوع همه جا را فراگرفته بود.لیکن اتاق نم زده ای من که بوهای گوناگون را از سال ها مانند یک امین امانت کار برخی شان را شبیه بوی عرق، بوی ادرار،بوی منی، بوی دهن،بوی پیاز سوخته،بوی گلاب،بوی بابونه و لش تجزیه شده، بلاخره نمیدانم ده ها بوی که من درک می کردم .نمی کردم، نگهداری کرده بود، میداد. محروم از این انوار جانبخش بود، و تاریکی و ظلمت زجرآور خودش را حفظ کرده بود . یک احساس شکست بی معنا، بی مفهوم و با کور گره های بی سر و ته روحم را، گژدم وار نیش میزد ... ناخواسته بلند شدم ارسی را جستجو کردم، متعجبانه دریافتم که این اتاق به جز یک در، دیگر کلکینی و روزنۀ برای ارتباط به جهان وحشی ها، خودپسند ها، خودفروش ها و دلقک ها ندارد...اصلا چار چوبی برای ارسی در این زاغه نشین کهنه،کثیف و بوناک وجود نداشت ...و بسوی آیینه اتاقم رفتم بادیدن تصویر آیینه جاخوردم و خودم را نشناختم ...نه، خودم نیستم،خوب یادم بود ریشم را صبح وقت تراشیده بودم و موهای سیاه سرم اصلاح شده بود، چرا تصویر چیز دیگری را بیان میکرد؟، ...آن مردی با سیمای تکیده، خمیده و کپ را نشان میداد؛ و در صورت بی قیافه، بی روح، پر چین و چروک، زبر و سوخته اش صرف دو جفت چشم وامانده و مصیبت زده،ثابت و بدون تغییر مانده بود، و در حالیکه استخوان های وجه اش بشکل زننده و برجسته بی ریخت شده بودند وموهای سر و ریش اش ژولیده و سفید بودند، انگشتان طویل، بی گوشت و پوست اش بروی هم چسبیده بودند.پیراهن و تنبان اش انگار بروی مترسکی کشیده شده بود...با ناباوری،باورم شد که به یکباره گی و یک شبه همه چیزم را،جوانیم را،نشاطم را وهمه هست و بودم را از دست داده ام.بدرستی میدانستم که هیچکدام شان برایم بهائی و قیمتی نداشتند. من از اولش بی اهمیت، بی مقدار و رانده شده از همدارگان آدمیان بودم...
****
تعدادی از افراد پولیس و مردم محل در مقابل تعمیر تخریب شده و فرسودۀ ایستاده بودند. کسی را اجازه وارد شدن نمیدادند...پولیس های که داخل شده بودند از دیدن صحنۀ دورنی یکی از اتاق ها متحیر بودند که چه تصمیم اخذ کنند ...دو جسد دیده میشد؛ یکی بالای تختخواب کهنه که کاملا محو و از بین رفت بود؛ فقط مقدار کمی از استخوان های جمجمه و چند عظم طویله اش به جا ماند بود. که نشان میداد انسانی زمانی در آنجا به آرام خوابیده بوده است. و دیگری در حلقه آویزان که تمام گوشت های بدن اش به روی زمین انبار شده بود و بوی لاشه ای تجزیه شده همه جا را فرا گرفته بود ...
اجساد به محل پزشکی قانون انتقال داده شدند ...هویت شان نامعلوم در پرده ابهام باقی مانده و هیچ کس نتوانست از آن ها سرنخی و یا نشانه ای به یاد بیآرود ...فقط جسدیکه روی بستر قرار داشت دانسته شد که مربوط به خانمی است که سال ها قبل به صورت مرموز از سردخانۀ پزشک قانونی مفقود شده بود...
پایان
......
خون فروش
زن چاق، زشت و کریه منظرهای با آواز خشن بلند بلند داد میزد: «احمق، گدا...کودن ...تا فردا پیسهام را میخواهم... در غیر آنصورت همی اثاثیه و قرت و پرت ات را بیرون میندازم... فهمیدی؟... چار ماه کرایهام را نپرداختی!!! ... چقدر باید منتظر باشم؟ کرایه را حتمی...»
مرد نحیف با گامهای تاب تاب خورده و ارتعاشی سرش را به مهر تائید تکان داد و از در خانهای کهنه، دیوارهای رنگ رفته و فرسوده بیرون شد... ولی بهدرستی درک میکرد که چار هزار به آسانی به دست نمیآید ...
****
« به اووم... ویشنو... معتاد است... مه خود جای سوزن را در بدنش دیدم... موروفین در رگش پیچکاری میکنه... کمکم استفاده میکنه، فقط یک یا دوبار در ماه بیشتر توان خرید را ندارد... بقیه روزها خمار است... در جشنواره هولی همه مشغول خوشی و رنگبازی بودند، لیکن او در گوشه افتاده و در خود فرورفته بود...»
«او مرد... نه نه باور نمیکنم! ...او خو حتی سگرت نمیکشید... چطور یکمرتبه... آن هم پیچکاری...»
«مه گفتم؟ که شما باور میکنید یا نه، به خودتان مربوط است ...؟!»
«او اوو... بیبن بیبن خودش است... نگاه کن چطور تلوتلوخوران روان است... مثل اینکه یک بیلر موروفین زرق کرده باشد...؟!!»
«راستی کجا میره؟؟... میدانی؟؟...»
«نه... چند مرتبه پرسیدم رام کجا میری و چی میکنم؟... و فقط به طرفم دید و با چشمان اسرار آمیزش تحقیرم کرد... و یا شاید مرا نه بلکه دنیای گمشدهاش را تحقیر میکرد...»
«اخ اخ... اه اه... سرپا ایستاده شدن برایش مشکل است»
«راست میگفتی!!... اوو... به زمین خورد...»
«بیا کمکش کنیم ...»«
«نی... معتاد است... بگذار بمیرد... یک کثافت کم میشه...»
****
آفتاب لرزان لرزان میرفت تا بمیرد، آسمان با ابرهای متفرق و اندوه ناکش اخمهایش را درهم و درهمتر میکرد و غم وحشی و هولناکی را در سینه جا میداد. رام با دیدن آفتاب و آسمان دلش به یکبارگی فرو ریخت و احساس دلهرگی و سرخوردگی کرد و توان دوباره بلند شدن را از دست داد. انگار خاک مانند مقناطیس نیرومند او را چسبیده بود. فکر میکرد در فضای نامعدود شناور است و همی اشیای دور و برش در حال عقب گردند. با خود میگفت: ‹‹اینکه مرتبه اولم نیست... مغز مغز استخوانم تیر میکشد. سرم گنگس و گیج است، همه چیز را دو تا دو تا میبینم... این لرزه لعنتی ول کن نیست... فضا چرا این همه وهم آلود شده؟؟؟...›› به هزاران جان کندن از زمین بلند شد، به زمین و زمان ناسزا گفت و خود را به باد لعن و نفرین قرار داد. رنگ پوستش کاملاً سفید شده بود و به دور دیدگانش کبودی و گودال نفرت ایجاد گردیده بود. مژگانش به آهستگی و نرمی پایین و بالا میشد. و سیاهرگهایش به وضوع دیده میشد. شبیه اجساد متحرک برخواست از گور بود و همی اعضاش را میشد از روی پوستش شمارید. همه فکر میکردند که او معتاد است و ماه دو یا سه بار حالت عجیب و معسری میداشت، چشمانش فرورفته با حلقه سیاه و درخش خفیف میشد، سرش باده کرده و منگ میبود. آوازها را بهصورت ابهام آمیز و مغشوش میشنید... افکارش پر از تردید و شک شده بود، کاملاً از خدایانش بریده بود و دیگر رام، اوم، کرشنا، آشوکا، سیتا، ویشنو و کالی... برایش بیمفهوم شده بودند. گفتارش با آنها از سر ستیزه، جنگ و پرخاش بود و سوال های گوناگون و پر از ابهام در باره رام، کرشنا و.. و توانانیهایشان در میخله علیلاش خطور میکرد، عدالتشان را مسخره و مضحک میدانست... اینکه چرا به دنیا آمده؟ و چرا موجودی بنام رام است اعتراض میکرد... رامایان را کتاب به یهود، پوچ، خالی از واقعیت میدانست. وقتی به ایام یکه معتقد آنها بود فکر میکرد، خود را احمق و بیچاره میشمرد و با خود میگفت: ‹‹چرا پارچههای بیارزش سنگی را میپرستیدم و نذر میکردم...؟؟ چرا رامایان را با وجود تناقصات عظیمش که به عقل جور درنمیآمد قبول میکردم؟... با وجودیکه میدانستم همش دروغ و فریب است باز هم خود را گول میزدم و فریب میدادم... و آن را مقدس میشردم... انسان همی زندگیش دروغ است، عبادتش یک نوع بیماری روانی توأم با وابستگی درونی ناپیدا است... اما انسان همیشه علاقه دارد در بحر و اقیانوسی از دورغ و خدعه زندگی کند و هیچ وقت در جستجوی آنچه واقعیت است و عقل آنرا میپذیرد نیست و گریزان است... آیا واقعاً این خدایان ساخته شده توسط تخیل و دستان ناتوان بشر قادر به خیر و شر رساندن هستند و یا صرف به خاطر سرکیسه کردن مردم فقیر و بی سواد ساخته و پرداخته شدهاند...»
همیشه زمانیکه متوجه بدبختی و در بدری خود میشد شخص خودش را گناه کار و مقصر میدانست و اینکه باید کار شاقه و پرمشقت را انجام دهد به انتخاب خود ارجاع میکرد... خوب درک میکرد، که انتخابش بیمعنی و عبث بوده و هیچگاه به دست خودش نبوده... این اجتماع و بیدادگری آن بوده که برایش گذشته و آینده معماگونه انتخاب کرده نه او ... نه هیچ انسان فقیر و بی نوای دیگری...
****
«بخرید خون آمدید ...؟»
«بلی ...»
«کدام گروپ... منفی... مثبت...؟»
«گروپ صفر منفی... اخ... از صبح تا حالا سرگردان در جستجو هستیم... سه روز اینجا میایم... خون پیدا نمیکنیم...»
«در میان این جمع خون فروشان...؟! یکی دو نفر گروپ منفی هستیم... خیلی کمیاب و قیمت است... ارزان نمیفروشیم!»
«به فکر قیمتش مباش...»
«چقدر میخواهید؟»
«دو هزار سی سی... هر چقدر باشد...؟»
«خیلی زیاد نیست؟ مه تنها یک هزار سی سی داده میتوانم بس ...»
«خوب است بیا... دوست دیگرت کجا است؟؟»
«نمیدانم... شاید مرده باشد!!؟»
«...پول چقدر باید بپردازم؟!..»
«چار هزار کلدار ...کم و زیاد نمیخواهم ...»
«اف اف برادر خیلی زیاد نیست؟...»
«خون ارزش بسیار... دلت اگر نیست میتوانی بروی!...»
«بیا بیا... مجبور هستم... پولات را میدهم و...»
«نه نه همین حالا میخواهم... این قانونم است پیش از خون دادن... پول؟!...»
«راستی نامت چیست؟...»
«با نامم چی میکنی؟...ارزش دارد !...نامم خون فروش... اما بچههای این دور و بر مرا رام صدا میزنند...»
خریدار خون گفت: ‹‹داکتر خون این مرد صفر منفی است...»
داکتر:‹‹معتاد که نیستی؟...»
رام: ‹‹نه معتاد نیستم... خون فروش هستم... شما که مه را خوب میشناسید!!»
داکتر: ‹‹این مرد ماه یک یا دو مرتبه خون میدهد... نمیدانم تحمل کرده میتواند یا نه؟...»
خریدار خون گفت: ‹‹به تو چی!!...تو پولت را بیگیر...»
رام با تمسخر و حالت استهزاآمیز گفتگوی آنها را گوش میکرد. و با خود میگفت: ‹‹کسی به خاطر بیچارگی خون مفروشد!...یکی به خاطر برادرش خون میخرد... و این داکتر؟؟؟»
داکتر: ‹‹دست چپ... اه اه خوب است... چقدر جای سوزن است؟!... چند روز پیش خون دادی...»
رام خون فروش با خندهای مبهم و تلخی گفت: ‹‹دیروز و یا شاید چند روز پیش... اینکه وظیفهام هستم...»
با هر چکه خونی که از بدنش خارج میشد و داخل کیسه خون میریخت، شل و سستش میکرد. آهسته آهسته یک نوع کرختی و سوزش ناشناخته سراسر تنش را فرا میگرفت که برایش بیپیشینه و بیگانه بود. رنگ پوستش سفید و سفیدتر و عقآورتر شده بود. سردی عجیب و هیولا گونه او را به آغوش میکشید. چراغ آویزان سقف اتاق بزرگ و بزرگتر میشد و چشمان بیرمقش توان نگاه کردن به سقف را نداشت، بی شیمه انگشتان دست چپش را باز و بسته میکرد تا خون با سرعت بیشتر جریان پیدا کند. صدای داکتر را به شکل نجوا شنید: ‹‹برخیز تمام شد...»
از بستر به هزاران زحمت جثه نحیفش را پایین کرد، پاهایش را بروی زمین به سختی میکشید و با سیمای تکیده بهطرف در روان شد، زمانی که به دهلیز رسید، آن را ناشناخته و مجهول یافت... تنها بوی آشنا و کسرآور خون را حس کرد. آنقدر مانده و کوفته شده بود، که رگها و سلولهای بدنش بهسختی تکان میخورد، در کنار دیوار بروی زمین نشست و بهسوی انتهای راهرو با خشوع و خضوع تماشا کرد، راهرو خیلی خیلی دور شده بود، مثل اینکه از قسمت جلوی دوربین نگاه میکرد. بیشتر از هر وقت دیگری ناامید و نگران شده بود. زمانیکه به گذشتهاش میدید، درک نمیکرد نگرانیش برای چیست؟ چیزی برای از دست دادن نداشت؟ چیز جالب و قابل ذکری برایش وجود نداشت. آنگاه که چشم گشود، و خود را موجودی بنام رام شناخت و داخل یک معبدی یافت، از پدر و مادرش خبری نبود و کسی هم از آنها نشانی و علامتی نداشتند. صرف یک کاهن معبد او را منحیث پسر خود بزرگ کرده بود او همه چیز معبد را با چشمان باز دیده بود. فریب مردم بنام خدایان موهومی و مورد تجاوز قرار دادن اطفال یتیم. اما او از گزند کاهنان معبد در امان مانده بود زیرا آن زاهد که او را مانند بچه خود میدانست و در ضمن کاهن اعظم آن معبد قدیمی بود.
همی زندگیاش نکبت و بدبختی بود... دورنمای روشن و واضح برای زندگی خودش نمیدید. از کاهنین و معابد بهشدت نفرت و انزجار داشت و ذره علاقهای برای کاهن شدن و فراگیری دروس هندویزم گمراهگننده اذهان نداشت... وقتی گذشته و آیندهاش را با هم ارزیابی میکرد واقعاً چیز قابل درک و پرارزش نمیافت، همه دار و ندارش بی مفهوم و بی بها بود. آنروز کثیف و نحس را به یاد آورد که کاهن مفلوکی او را مانند پدری دوستمیداشت، مرد... تمام کاهنها چشمان شهوت آلودشان را به دنبالش میچرخاندند و میخواستند با او جماع کنند... شب اول فوت کاهن، هوا کاملاً ابرآلود و بارانی بود، باد شبیه کودک نوزادی ناله و فریاد میکرد و از یک حادثهای شوم و قبیح خبر میداد... رام بسیار به ترس و هراس خوابیده بود، اما خواب بهکلی از نگاهایش فرار کرده بود... نصفهای شب کاهنی با وقاحت و بیشرمی میخواست از او انتقام گرفته و به کام دل برسد، آهسته آهسته با نوک پا خود را به نزدیکش رسانید و دست زمختش را روی دهن کوچکش گذاشت و از زمین بلندش کرده و به جنگل نزدیک برد، تازه میخواست به او تجاوز کند... رام سریع و غافلگیرانه ضربه محکمی به میان پاهای زاهد شیطان صفت و عفریت شهوت نواخت... مرد از درد به خود پیچید و از فرصت استفاده نموده فرار کرد و بعد از آن شب، بیست سال تمام همیشه سرگردان و دربدر، کوچه به کوچه در جستجوی لقمه نانی مثل سگان ولگرد میان زبالههای دهلی میگشت. همه کار را امتحان کرده بود شاگرد سلمانی، پای دو قنادی، پای دو پراته پزی و غیره... چندین مرتبه بنام دزد و کیسهبر مورد لته و کوب جانانه قرار گرفته بود. شبها اکثراً در پارکها و معابد متروکه میخوابید و تقریباً گرسنه میبود. هیچگاه لباس بدون وصله را نپوشیده بود و وصلهها هم عجیب و طلسمگونه با تارهای رنگارنگ در لباسهای فرسودهاش دیده میشد. هرگز بستر نرم و گرم را آزمایش نکرده بود. تخیلش وهم آلود و توام با یک هراس و اضطراب ناشناخته و غریب بود، همیشه احساس گناه میکرد. اعتماد به نفس خودش را در دوران کودکی از دست داده و عزت نفسش کاملاً متلاشی شده بود، و دچار یک نوع انحطاط و بحران روحی پوچ و بی مایه بود... انسانهایی را که در خانههای مفشن، زیبا و ویلای زندگی میکردند، اشخاص ماورای طبیعی و مجهول میدانست که دنیایشان را بهدرستی درک و احساس نمیکرد.
مرد کارگری با خشونت و قهر داد زد: «مردک احمق... برو از اینجا... د کدام گورستان دیگر برای خود قبر جستجو کن بر خیز ...»
رام با یأس نگاههای بی هدف، تهی و بدون حضور ذهنی و عاطفیش را به سوی مرد ثابت نگهداشت، نگاه فروتنانه و مطیعانهای که از بیچارگی و مرگزدگیش حکایت میکرد و تمام تن مرد قهار را به رعشه وا داشت... مرد کارگر چشمان گجستهاش را از دیدگان بی فروغ رام آسی که حالت زننده و مشمئزکننده داشت، برگرفت و سرش را به سو دیگری دور داد، و توسط دستانش از بازو او گرفته بهطرف بالابر (لفت) روان شد هنوز چند قدم نرفت بود که دیدگان محیل و کرگس مانندش به جیب پر رام افتاد... دستش را داخل جیب او کرده و همی پولهای را که با فروش خونش به دست آورده بود ربود... و خنده مهوع و قبح آلودی در لبانش نقش بست... و آن آنام بدبخت را میان بالابر گذاشت... رام احساس سبکی و بی روحی میکرد و انگار به اعماق زمین روان است، و بند بند تنش با هر تکان ناگهانی بالابر ریشه ریشه از هم جدا میشد. سرش گران و سنگین بود. قلبش به آرامی و کندی میتپید و هر لحظه میخواست متوقف شود و عضلات قفس سینهاش توان بالا و پایین شدن و جنبش نداشت ... بهخوبی دریافت که در آخرین دقایق زندگی محروم و سراسر دل زدگیاش قرار دارد ...
****
بالابر به طبقه همسطح زمین رسید... عدهای منتظر آن بودند... و دروازهاش به آهستگی باز شد و در کف آن مرد لاغر اندامی با چشمان مات، دهن نیمه باز، جلد سفید زردگونه و لباسهای وصله دار لات و پات افتاده بود...
پایان