داستان های از موسی فرکیش
موسی فرکیش
شهر زخمی
وقتی از دروازه بیرون شد، آفتاب طلوع کرده بود. مضطرب و خواب آتود بود. چشمانش برنگ طلوع خورشید بودند: سرخرنگ و نیمه روشن. شب نخوابیده بود. گوشش را غریو انفجار و صدای فیر پر کرده بود. وقتی از دروازه بیرون میشد به عقبش نگریست. مادرش دست پسر 6 ساله اش را بدست داشت و زنش از عقب شیشه ای شکسته او را مینگریست.
بیرون شد. بیرون خالی و خاموش بود. غریو ها خفته بودند و او میدانست که چون هیولا خفته است ، فرصت بدست است تا زیر طلوع افتاب بدود. همسایه ها تک تک بیرون شدند.خاموش و خالی. چهره ها خاک آلود و چشمها همرنگ غروب. سری بهم میجنباندند به علامه ای سلام. کلام هاسرد و خسته همرنگ خانه های غلطیده و ریخته.
او از خانه ها گذشت ، از خانه های فرریخته که همرنگ کوچه شده بود پس از کوچه ها گذشت که زمانی خانه ها بود. استوار و آرام میرفت. ظاهر متین داشت اما ژولیده خاطر بود وهوای جوانی میکرد که جوانی ندیده بود. زیر آتش بزرگ شده بود پس نهان آتشین داشت. می رفت تا از خانه اش احوال گیرد که چند روز قبل بعد از آتش جنگ دوباره، از آنجا گریخته بود. آیا باید احوالی از میگرفت؟ نمیدانست و زیر طلوع میدوید. طبیعیت آدمی چنین است از عزیزان باید احوالی گرفت، ارچند آن عزیز ویرانه ای بیش نباشد. وخانه اش ویرانه بود؟ نمیدانست و زیر طلوع میدوید. و خانه اش عزیزی بود آیا؟ نمیدانست و طلوع صبح را تا غروب توانایی میدوید.
ـ اگر باز جنگ شود؟
مردی که از کنارش میگذشت، اینرا پرسیده بود. و او از خود پرسید:
ـ اگر باز جنگ شود؟
قدمهایش را تند تر کرد و دوید. آفتاب بالا آمده بود بود وشهر خالی بود. نه درختی نه پرنده یی. شهر بوی کوچ میداد، شهر وحشت زده و مبهوت فاژه میکشید، شهر زخمی و خونین بود.
زنی پا های ناتوانش را بر سر خاکها می کشید که زمانی خانه ها بود. زن از پا افتاده بود. پیکر مرد لرزید چون به زن نگریست:
ـ اگر جنگ شود؟
و زن رو به آسمان:
ـ خوده بتو سپردیم .!
و پا هایش را برسر خاکها کشید.
اکنون از مردمان یگان یگانی برامده بودند و هر یکی بسویی میدویدند. زیر آفتاب میدویدند با آنکه آفتاب را ندیده بودند یا شاید باوری به آن نداشتند. آفتاب در آندم نام مجردی بود که بوی خوشبختی و نان نمیداد. آفتاب بالا آمده بود اما کسی آنرا نمیدید و کسی به او سلامی نداده بود. شهر بسمل بود واز آفتاب انتظار زیادی نداشت. آفتاب میتابید آفتاب روشن و طلایی بود، آفتاب نوازشگر بود اما هیچکسی به او سلامی نداده بود.
صدای فیر گلوله ها برخاست. مردمان زیر آفتاب میدویدند و کوچه ها را لگد میزدند. صدایی انفجار و صدایی که میگفت:
ـ سکر بود...
غرش انفجار دیگر فضا را پیچاند، گرد وخاک سر به آسمان کشید و آفتاب گم شد. مردی گفت:
ـ جنگ شد...
انگار گفته شده بود: باران شد!
مردمان زیر خاک و بر سر خاک میدویدند. صدای فیر و انفجار فضا را پر کرد. جنگ باز شروع شده بود.
مرد متردد و حیران بر سر خاکروبه ها ایستاد: " پس باز گردد یا پیش برود" از خود می پرسید. هر دو طرف آتش بود. فیر بود و انفجار بود. کسی از دور ناله میکرد. یکی گفته بود:
ـ چره خورده !
مرد به خاکروبه ها نگریست روی آنرا خون تازه گرفته بود که تیره و سرخرنگ خوراک خاک میشد. و مرد دیوانه وار درون خاکها دوید. آفتاب نبود و فضا خاکی بود. غرشی دیگر و آتش ودود با زمین لرزه ای کبود. و آفتاب و مرد درون خاکها گم شده بودند.
***
زن از پس شیشه ای شکسته دور شد. به حویلی برامد و دست پسر 6 ساله اش را از دست خشویش گرفت و آرزومندانه نالید:
ـ خدا کنه که جنگ نشه...!
خشویش تسلی وار گفت:
ـ خدا مهربانس...
زن دو باره نالید:
ـ او ره بتو سپردیم !
دست بدست پسر بطرف چاهی آب رفت. ریسمان را بالا کشید.سطل مملو از آب تازه و شفاف بود. آب غلغله داشت و قطراتش چون کودکان شوخ سر بسر هم میگذاشتند. زن آفتابه را پر آب کرد و به پسرش گفت:
ـ دست و روی تازه کنیم..!
دست تر و پر آبش را بروی پسر کشید: بسم..
پسر معصومانه گفت: لا ال...
خشویش صدا زد:
ـ سماوار جوش آمد
چشم زن به دود نشسته ای سماوار بود که شنید:
ـ خدا کنه که جنگ نشه...!
پسرش گفت:
ـ گشنه شدیم...
سه طرف دسترخوان نشسته بودند. دسترخوان قات خورده ودرز دار بود. دو دانه نان تندوری یکطرف آن گذاشته شده بود. زن پتنوس گیلاسها را پیش کشید، خشویش در گیلاسها بوره ریخت.زن چاینک را برداشت و گیلاسها را تا لبه پر از چای سیاه کرد. مادرکلان لبه ای نان را پیشروی نواسه اش گذاشت و نوازشگرانه زمزمه کرد:
ـ صدقه ای سرت شوم !
زن گیلاس چای را پیش کشید و با قاشق بورهء آنرا بهم زد و نانیرا که خشویش برای او پیش کرده بود گرفت. دسترخوان قات خورده و درز درز بود. سه طرف آن دو زن و یک پسر نشسته بودند. دو زنی که میگفتند:
ـ خدا کنه جنگ نشه...
و پسری که میگفت: گشنه شدیم...
مادرکلان چایش را پف کرد و گیلاس را به لبانش نزدیک کرد. نواسه اش نانرا توته کرد و بدهانش فرو برد. بوی نان فضا را پر کرده بود. هوای صبحگاهی از شیشه ای شکسته داخل اطاق میشد و دسترخوان قات خورده را بوسه میداد. آفتاب بالا آمده بود و دردمندانه شهر زخمی و مسکین را مینگریست.
داخل اتاق مادرکلان نواسه اش را میگفت:
ـ صدقه ای سرت شوم..
و زن نوازشگرانه پسرش را می بوسید:
ـ بخور بچیم !
که صدای انفجار برخواست. دستر خوان قات خورده و درز درز بود و سه طرفش خالی شده بود. سه نفر بسوی پنجره ای شکسته دویده بودند و زن مینالید:
ـ جنگ...جنگ شروع شد...!
لقمه در دهان پسرک بود اما او دیگر گرسنه نبود.
آفتاب آرام آرام نورش را پس کشید و چون التفاتی ندیده بود بطرف کوه گریخت. اکنون شعاع زردرنگش از پس کوه قد کشیده بود وشهر خاک آلود و زخمی زیر تیرگی که دامن پهن میکرد ناله میکرد.
دو زن هنوز پشت کلکین شکسته ایستاده بودند. پسرک 6 ساله در کنار دسترخوان درز خورده نشسته بود بدون آنکه چیزی خورده باشد. شب بود و زن چشمان نم آلودش را از قعر سیاهی بر گرفت. خشویش در حالیکه اریکین را می افروخت برای بار چندم میگفت:
ـ البت راه بند شده و ا و در خانه مانده...صبح بخیر پیدایش میشه...
ته ای دل زن میلرزید و می شورید وقطره های اشک رخسار خسته ای پسر را که روی زانوی مادر آرامیده بود، نوازش میکرد. خشویش میگفت:
ـ صبح انشاالله پیدایش میشه.حتما راه بند شده ونتوانسته که بیاید..
نور خفیف اریکین دست تسلا بسر اتاق کشید. زن اشکهایش را پاک کرد تا پسرش آنرا نبیند. خشویش به دهلیز رفت به دیوار تکیه داد وزار گریست. او هم نمیخواست آندوی دیگر اشکهایش را ببینند. لحظاتی بعد برخواست و به اتاق آمد بغل دسترخوان زانو زد و ضعیف صدا کرد:
ـ بیایید چیزی بخورید از صبح که چیزی نخورده اید...
زن به بیرون مینگریست که تاریک وسیاه بود ودلش می شورید. پسرک 6 ساله اش را خواب با خود برده بود.
***
وقتی زن از دروازه بیرون شد آفتاب طلوع کرده بود. چشمانش برنگ طلوع خورشید بود: سرخرنگ و نیمه روشن. شب را نخوابیده بود. وقتی از دروازه بیرون میبرامد به عقبش نگریست : خشویش دست پسرک 6 ساله اش را بدست داشت و پسرک خسته ومحو او را مینگریست.
بیرون شد. بیرون خالی و خاموش بود. پا های ناتوان زن بروی خاکها که زمانی خانه ها بود کشیده میشد. کسی از عقبش می گفت:
ـ خدا کنه که جنگ نشه...!
و صدای ضعیف پسرک بگوشش خار میزد:
گشنه شدیم...
وپیکرزن خسته و خاک آلود درون خاکها گم میشد.
پایان
...
قالینباف
قالین ها زیر تندیس ظریف انگشتانش جان می گرفتند و بزرگ میشدند. انگشتان نازک و لطیفی که گاه انگشتر ساده ای به زیبایی آن میافزود، با تار و برس خو گرفته بودند. قالین ها با نقش های هشت گوشه یی و چارگوشه یی درزیرحرکات ماهرانه و جادویی اش بزرگ و بزرگتر میشدند و کمال قالینباف پوشیده را موجوار و ملایم روی بستر سبز زمین به زمزمه میگرفتند.
مادر و خواهر دیگرش هم قالین می بافتند. پدرش از دار دنیا چند جریب زمین دا شت که دوستش داشت و روز هایش را همدم بود..
دختر قالینباف در چاردیواری که از دستگاه قالینبافی و تار ها انباشته بود، بزرک شده و همچو گل پر شور قامت افراشته بود. قالینهایش شهرتی بهم زده بودند وروستایان قالینهای را که از خانه ی شاه علی بیگ بیرون میشد به غبطه مینگریستند. پدر, زمانیکه از سر زمین بر میگشت سری باتاق قالینبافی میزد و با غرور میگفت:
ـ قالین های مارا در نمایشگاه های خارجی فرستاده اند..
بعد در حالیکه از دخترش میخواست که آفتابه آبی برایش بیاورد میافزود:
ـ زمین دوست آدمی است اگر آبادش کردی و بالایش خانه ساختی، تنها با حجاب قالین میتوانی سر به بسترش بگذاری...
ومادر شادمانه می خندید:
ـ زمین ما امسال حاصل خوب خواهد داد مثل قالینهای ما
پدر تایید میکرد آفتابه را از دست دخترش میگرفت و به حویلی میرفت. نگاهی به قفس کنری ها می انداخت و زیر لب سوت میزد. گاهی پدر ازینکه پسر ندارد اندوهگین با مادر شکوه میکرد:
ـ اگه یک پسر میداشتیم – یک دهقان جوان، دیگه غم نداشتم.
ـ کبر نکو مرد، خدا را شکر کو. چیزی که از جانب خداس شکرس
و مرد تایید میکرد:
ـ چیزی که از جانب رب اس شکر اس.
بر میخواست بجانب کنری هایش میرفت و سوت میزد.
دختر های قالینباف که اینک جوان شده بودند و نگاه ها را بدنبال میکشیدند، در اتاق قالینبافی زمزمه میکردند و بلند بلند میخندیدند. گاهی هم سربسر پدر و کنری هایش میگذاشتند. پدر پوزخند زنان میگفت:
ـ شیطان ها جوان شده اید.!
وسوت میزد تا پرنده هایش چهچه سر دهند.
قالینها بزگ وبزرگتر میشدند. روز ها پیهم میگذشتند و دختران قالیباف افسانهء شباب را از چاردیواری کارگاه به گوش باغها میسرودند. دل باغها تنگ بود او این افسانه را کلمه به کلمه بگوش باد میسپرد. و باد دم چاشت با دختر کوچکتر کوچه به کوچه سوی زمین شاه علی بیگ میرفت. دختر به پدرش سر زمین نان میبرد دمی مینشست و بعد چادر نمازش را بدورش میکشید وخانه میرفت تا زیر تندیس ظریف انگشتانش قالین دیگری جان گیرد. در همین رفت و آمد ها بود که او را دید. همان کسی را که پدرش در باره اش میگفت:
ـ دهقان است، رستم اس ، زمین زیر بیلش قوت نداره!
آنروز هم زمانیکه از سر پلوان میگذشت ویرا دیده بود که سینه ای زمین را شیار میزند و عرق خستگی به گونه اش میدرخشد. دهقان برومند بیل میزد و موهایش که نقشی از شیار زمین و شب داشت، پر پشت روی سرش میلغزید. دختر مشتاقانه او را میپایید و در دل گپ پدر را تایید میکرد:
ـ زمین زیر بیلش قوت نداره...
عصر زمانیکه قالین تازه، زیر تندیس انگشتانش جان میگرفت و صدای ضربه ای برس ها به کارگاه روی فرش نخها میخزید به او فکر میکرد- بهمانیکه زمین سخت، طاقت بیلش را نداشت.
چاشت ها سر زمین نزد پدر دیر مینشست، قصه میکرد و شاخه ها را به نجوا درمیاورد. سبزه ها را لگد زده بر میگشت دستانش را لب جو میشست و او را میدید که شیار میزند و زمین زیر بیلش طاقت نمی آورد.
زندگی برایش دلپذیر تر شده بود نقش قالین ها قشنگتر میشد و زمزمه های دخترک قالینباف بلند تر:
سینهء زمینه چاک کردی دلمه از عقل پاک کردی
طرفم ندیده دستار زدی دلمه پاره مثل خاک کردی
خواهر کلان میخندید و اغواگرانه میپرسید:
ـ باز کی را دیدی؟
او بر سر قالین ها دست میکشید دستمال سرش را پایینتر میکشید و به کسی فکر میکرد که زمین طاقت بیلش را نداشت. چند روز بعد، پدر اورا از آمدن به سر زمین منع کرد و دختر قالینباف از شور نشست و نموی قالینها کند شد. و اما خواهر کلان شوختر شده بود. با حرفهای دو پهلویش او را میازرد و از اینکه سربسر او پدر و کنری هایش بگذارد خسته نمیشد. شوخی کنان او را میگفت:
ـ مثل کنری های بابیم هستی تا کسی بطرفت سوت نزند نمیخوانی و خیزک نمیزنی
دختر سرخ میشد و کینه جویانه داد میکشید:
ـ خودت کنری بابیم واریستی...
خواهر بزرگ خنده کنان به عقب میافتاد:
ـ نی خوارک مثل کنری استی، مثل کنری بابیم..
آزرده میگشت برس و نخ را به زمین میکوبید و میبرامد. شکوه اش را به شاخسار میبرد وبه نجوای آرام آنها گوش میداد. قالینها جان میگرفتند و بزرگ وبزرگتر میشدند. پدر هر شب بعد از نماز دستهایش را بلند میکرد:
ـ خدایا دخترکهای نازنینم را بی پرده نسازی !
رو به مادر میکرد:
ـ پنج انگشت شان پنج چراغ اس، طلاس..
دختر کلان پوزخند زنان میگفت:
ـ اما بابه تو کنری هایته زیاد تر دوست داری
مادر میان حرف او میدوید:
- توته ء آتش استی..!
خواهر خورد تایید میکرد:
ـ اما آتش بی قوغ اس.
و خواهر بزرگ که دست از شوخی بر نمیداشت، با خنده ایکه آواز دریای آرام و کم خروش را بخاطر میاورد میگفت:
ـ اما تو خوارکم مثل کنری ستی، مثل کنری بابیم!
دختر خشمگین میشد و انتقامجویانه بطرف خواهر میپرید وپدر با بیحوصلگی فریاد میزد:
ـ بس کنید دیگه...!
خواهر ها آرام مینشستند و خواهر بزرگ زیر چشمی او را میپایید به تقلید پدر سویش سوت میکشید. او میبرامد و شکوه اش را به مهتاب میبرد.
دختر قالینباف فکری شده بود و شوخی خواهر او را واداشته بود تا رازش را در سینه نگهدارد وقصه ای دلدادگی اش را آهسته و آرام روی نخ ها بفرستد. به شاخه ها بگوید و بوسه به نور مهتاب بزند. در نقش قالینها دیگر تنها اورا میدید – جوان دهقانی را که شیار بر زمین میزند ومیاستد تا به زمین بگوید:
ـ زیر بیلم قوت نداری !
یکروز بدون در نظرداشت اصرار مادر و خواهر برای منع کردنش، نان پدر را سر زمین برد. پدرش زیر درختان نشسته بود یکجا با همان دهقان جوان. دختر هراسان شد دست و پایش را گم کرد. به او نگریست که سرش را پایین گرفته و زانوانش را بغل زده وچشمانش گمشده ای را لای سبزه ها میجویند. آهسته نزدیک شد و با شرم نجوا کرد:
ـ سلام !
نگاهی غضب آلود پدر، پیکرش را فشرد:
ـ باز آمدی؟
دختر پابپا کرد. ترس شکننده ای بر وجودش دست میکشید. از نگاه های پدر آتش میبارید ـ دخترش از امر او سرکشی کرده ومقابل مرد بیگانه ظاهر شده بود.
دختر کوشید لرزش صدایش را پنهان کند:
ـ کمی بولانی پخته بودم خواستم...
مرد جوان سرش را بالا کرد و دختر تمامی شوقش را زیر پای او قالین کرد. صدای پدر هنوز خشمگین بود:
ـ بانیش و خودت برو...
دختر دستمال را مقابل آنها گذاشت. بوی گرم بولانی با بوی تن خسته ای دهقان جوان، دختر را تسخیر کرد. دهقان سرش را پایین آورده بود و دختر هنوز آن بالا، لای شاخسار بوی او را احساس میکرد. دامنش را چید، چادرش را پایین کشید و گریخت. چیزی چو آبی سرد از هیجان و ترس بر پیکرش ره میکشید و هوسی یک گریه، یک سرود تلخ جانش را به لب آورده بود. کنار جو همانجاییکه همیشه نشسته، بیل زدن دهقان جوانرا نگریسته بود، آرامید. دستانش را در آب فرو برد ومشتی آب به رویش زد. پنداشت که جویبار قصهء نارامی اورا غلغله میکند و قطره های آب میلولند ومیلغزند تا تصویر دهقان را به نمود کشند. تصویر را روی دستانش گرفت نوشید و از آنجا سوی خانه دوید.
عصر همانروز، زمانیکه او باز هم از شوخی های خواهرش به حویلی گریخته بود تا شکوه اش را به شاخچه ها ببرد، در زدند. در را باز کرد. عقب در، چار زن که چادری اندامهایشانرا پوشانده بود، ایستاده بودند. یکی با دست گوشتالودش چادری را از سفره ای رو کنار زد و دختر او را شناخت. او مادر همان کسی بود که بیل زدنش بازی کودک با خاک را بخاطر میآورد. زن میگفت:
ـ سلام وعلیک دختر نازنین ، مهماناره در عقب دروازه معطل نمیکنن...
دختر با سلامی از گوشه ء در کنار رفت. سه زن دیگر هم چادری هایشانرا پس کشیدند وداخل آمدند با
پر سشی بر لب:
ـ مادر وخواهرت خانه ستن؟
دختر در را بست و جواب داد:
ـ هان خانه استن.
مادر تا این لحظه بیرون شده بود و مهمان ها را استقبال میکرد. خواهر بزرگ با برس قالینبافی در دست، سر از کلکین بیرون کرده بود و مهمانان ناخواسته را مینگریست.
زنان داخل رفتند. لحظاتی بعد پدر هم آمد. وقت آمدنش دختر را متعجب ساخت. چاشت را بخاطر آورد، پدر را مجسم ساخت که با دهقان جوان صحبت داشت. ودهقان جوان در حالیکه زانوانش را بغل زده بود ، با سبزه های زمین بازی میکرد. دختر اندیشید:
ـ چی گپ اس ؟
و چیزی گنگ و غبار انگیز دلش را پر کرد. صدای مادر دهقان بگوشش نشست:
ـ دیگه دختر هم کلان شده مثل یک گل- گل بهشت ، پاک ولطیف...دختر کلان شماس ودختر نازدانهء ما هم خواهد بود. خداوند عمر دراز بهش بته. هیچکس بدی اشرا ندیده و بدش را نگفته. گل اس، گفتم که....پسر ما هم مرد زندگی شده وچه پسری! خودتان میدانید. غیر از خدا وما کسی را نداره وبامید خدا مرا فرستاده که الهی نا امید برنگردیم!
دختر لرزید ، زانوانش سست شدند و کسی بر قلبش پنجه کشید. صدای زنها که که در تایید گفتار مادر دهقان سخن میراندند در گوشش سم میزدند مثل صدای سم زدن اسپی در یک شب تاریک در دشت. صدای مادرش را میشنید:
ـ ما قصد نا امید ساختن شما را نداریم ، باید با بابهء دخترا گپ بزنم. خوبس که چند روز بعد بیایین، اگه مردا باشه چه بهتر .میشینیم و فیصله میکنیم.کار عجله نیس، عجله کار شیطانس...
سخنان مادر از گوشش رمیدند. دیگر نمی شنید. از دیوار محکم گرفت و وا رفت. به زمین نشست و پیکر خواهرش را را دید که بالا بلند، پیشترک آمد. خواهر بزرگ میپرسید:
ـ چرا اینجه شیشتی؟
و میخندید:
ـ میشنوی پشت خوارکت آمدن!
صدای پدر آمد و پیکر خواهرش روی هوا خرامید و رفت. او آهسته برخواست. چیزی مثل آتش درون سینه اش میخزید. دلش گرفته بود و میخواست بگرید. به حویلی برامد و مشتاقانه هوا را بلعید. احساس کرد که حویلی برایش تنگ است. از در برامد ، از کوچه گذشت و بسوی دریا رفت. دریا آنسوی باغها بود، کمی بالا تر از زمینهای پدرش. همیشه پر آب بود و میخروشید و میخرامید.و دختر میخواست شکوه به دریا ببرد. عمدا از زمینهای پدر و دهقان جوان نگذشت و به شیار های پاره پارهء زمین ننگریست. می پنداشت کسی سینه اش را همانطور شیار میزند. بر لب دریا رسیده بود. دریاکف کرده بود. آبش مکدر و پر طلاطم بود. دختر قالینباف لب آب بنشست. احساس نفس تنگی میکرد. رویش را به آب فروبرد و بعد به چشمانش ذست کشید ، چشمانش هنوز مرطوب و داغ بودند. عقده اش پاره شد و اشک شور بر دو گونه اش جویبار زد. پنداشت دریا هم میگرید ، پنداشت که گریه اش با دریا یکجا میشود وافسانهء ناکامی اش را تا تلخستان دشت میبرد.
برخواست وکنار آب ایستاد. خانه، در رهای رویایش زنده شد. پدر مقابل قفس کنری ها ایستاده و سوت میزند. خواهر سربسر او میگذارد و آنطرفتر مردی جوانی با لباس سفید ایستاده، آنجا کنار خواهرش.
دختر قدمی دیگر سوی دریا مینهد و سردی آب بر دلک پاهایش بوسه میدهد. دریا اندوهمند میخروشد وبر بسترش غلت میزند. چشمان بسته ای دختر هنوز دهقانی را به تصویر میکشد که زمین زیر بیلش قوت نداشت. پا های دختر سینهء پر طپش دریا را شیار میزند مثل بیل پرقوتی که سینه سخت زمین را میدرد. آب سرد از پاهایش بالا و بالا تر میغلطد. چادرش پایین میلغزد و موهایش بال کشان بپرواز درمیایند.
دستگاه قالینبافی را بخاطر میاورد. خواهرش آن بالا نشسته وقالینی میبافد بزرگ همچو زمینهای قلبه شده و نرم همچو سبزه زاران کنار جو. قالینی میبافد برای مردی با لباس سفید.
امواج آب ناله کنان روی پا های دختر میرقصند و نارام ونرم اورا به آغوش میکشند. ودختر اکنون با دستهایش سینهء آب را شیار میزند با خطی شکننده ای در قفا. خطی که اگر پایدار مبماند، خط قلبه ای دهقان جوانی را بخاطر میآورد که زمین زیر بیلش قوت نداشت.
پایان