داستان های از حسین فخری
حسین فخری
تنبور مهر دل
آهسته آهسته در کوچه باریک و خاک آلود خرابات راه میرفتم. اطرافم را دیوارهای بلند و کمر شکسته احاطه کرده بود. از درون اتاقها و کلکینها طنین ساز و سرود شنیده میشد و با سر و صدای مگسها و بچههای پا برهنه و چرکین کوچه درهم میآمیخت. در هر چند قدمی عدهیی جمع بودند و در حالیکه دود تلخی فضای اطراف شان را پر کرده بود خاطرات شب گذشته شان را قصه میکردند و انتظار بیعانه را داشتند. آب سیاه با بوی عجیبش از هر طرف کوچه در جریان بود کمی پیش که رفتم به یک دکان شیر فروشی رسیدم که مگسها روی شیر، چکه، ماست، پنیر و چیزهای دیگر چسپیده بودند و کسی هم اعتراضی نداشت.
همینطور خم و پیچ کوچه را طی میکردم که چشمم به او افتاد. از رو برو میآمد. چهرهاش خسته بود. خستهتر از آنکه لبخند زند و یا خشمگین شود. کلاه قرهقلی سیاه و پت رفتهیی به سر داشت، کرتی و پطلونش به تنش بزرگی میکرد. پاهایش مثل دو ستون لرزان بود و مانند همیشه تنبورش را که پوش رنگ و رو رفتهیی داشت در آغوش میکشید.
او در همین کوچه بزرگ شده بود. پنجاه سال تمام در بین ساز و آواز زندگی کرده بود. او را همه خراباتیان دوست داشتند. مرد مهربانی بود. کاری به کار کسی نداشت حتی آزارش به مورچه هم نمیرسید.
او مثل همیشه از خانه اش خارج شده و طرف ننداری که در آنجا همه روزه کانسرت میداد روان بود که یکی از شاگردانش خود را به او رسانده گفت:
- استاد مرا رئیس صاحب روان کرده تا به شما خبر بدهم که شب دوشنبه جایی نروی و در کانسرت مشترک هنرمندان داخلی و خارجی اشتراک کنی.
تنبور نواز با ناراحتی جواب داد:
- آخر من آنشب بیعانه دارم.
شاگرد گفت:
- چاره نیست. کانسرت مهمی است. آدم های سر شناس در آن دعوت شده اند.
تنبور نواز چیز دیگری نگفت و سراسیمه شد. او چطور میتوانست بیعانه را تاوان دهد از کجا لباس مناسب برای خود پیدا کند. خیر به هر ترتیبی که بود ناراحتی خود را فرو نشاند و شاگردانش را وعده داد که در آن کانسرت اشتراک خواهد کرد. شب موعود فرا رسید. کانسرت شروع شد نوبت به او رسید. نغماتش کمکم گرم شده میرفت و سوز و نوای تنبورش او را مجذوب میساخت. ناله تنبورش شور و حالی به بعضی از شنوندهگان اش میبخشید. هنوز چند دقیقه از وقتش باقی بود که عدهیی خستگی نشان داده و خواستار رقص شدند.
در این وقت انانسر برنامه خود را به او نزدیک ساخته آهسته به گوشش چیزی گفت.
او با عجله نغمه اش را تمام کرده از سالون خارج شد. وقتیکه از زینهها پایین میشد یکی از هنرمندان خارجی به کمک یکی از هنرمندان داخلی با او سر صحبت را باز نموده گفت:
- برای کلکسیونم به یک تنبور ضرورت دارم. تنبورت را به ده هزار افغانی میفروشی؟
تنبور نواز شتابزده جواب داد.
- نه این تنبور یادگار پدر مرحومم است. پنجاه ساله تنبور است. ساخت مهر دل است. حالا دیگر از این تنبورها یافت نمیشود و اگر یافت هم شود کسی آنرا نمیفروشد.
هنرمند خارجی از شنیدن حرفهایش خجل شده معذرت خواست و تنبور نواز با او خدا حافظی نموده حرکت کرد. وقتیکه به جاده رسید موترهای تکسی و شخصی هارنکنان از پهلویش میگذشتند و به او توجهی نداشتند. وقت رسیدن به خانه مثل همیشه اول سیمهای تنبورش را امتحان کرد. مدتی کاسه و دسته و صدف کاریهای آنرا از نظر گذراند و بعد آنرا به میخی که در کنج خانه قرار داشت آویزان کرد.
فردا صبح باز طرف ننداری حرکت کرد. همینکه به آنجا رسید با تعجب دروازه آنرا بسته یافت. سراسیمه و ناراحت از دکانداران علت را پرسید. آنها برایش گفتند که ننداری نسبت اینکه کرایه چند ماههاش را نهپرداخته بود از طرف مالک اپارتمان بسته شد. وقتی موضوع را فهمید با چهره رنگ پریده و دست خالی درحالیکه تنبورش مثل بار سنگینی وجودش را به لرزه در آورده بود طرف خانه حرکت کرد. وقت عبور از کوچهها اطفال او را به همدیگر نشان داده میگفتند:
- اونه باز سازنده آمد. بیایین که سرش ساز بزنیم.
وقتی او نمیتوانست برای شان ساز بزند اطفال قهر میشدند و او را دشنام و آزار میدادند. به همین وضع او جلو میرفت تا به خانه اش رسید. زنش با لبهای آویزان و موهاییکه مثل جاروی کهنه درهم و نا مرتب بود دروازه را باز کرده با صدای گرفته و لرزان گفت:
- خوب شد که زود آمدی. بچه مریض شده چه خاکی به سرم بریزم. زود برو دوا برایش بیاور.
پسر مریضاش در اتاق خوابیده بود. هنگام داخل شدن پدر عکسالعمل نشان نداد. دهن و چشمانش با وجود باز بودن نمیتوانست با پدرش گفتگو کند و از او مثل گذشته پیسه کاغذپران بخواهد. تنبورنواز بعد از عیادت پسر علت زود آمدنش را به زنش گفت. زن با شنیدن آن گریه رقت انگیزی را شروع کرد. شوهرش او را دلداری داده گفت:
- بس است گریه نکن. گریه چه فایده دارد. گریه درد را دوا نمیکند.
زن در حالیکه اشکهایش را پاک میکرد با صدای بغضآلودی جواب داد:
- گریه نکنم چه کنم. بچه مریض است و تو هم بیکار شدی چطور خواهد شد؟
نمیدانست چه چاره کند. سرانجام با زنش درد دل کرده گفت:
- حالا پیر شده ام. پنجههایم درست کار نمیکنند. تنبور هم دیگر محفلی را گرم نمیتانه. باز از دست اینقدر گروهها کَی نوبت به ما میرسه.
زن با وجودیکه فشار غم و اندوه رمقی برایش باقی نگذاشته بود. شوهرش را دلداری داده گفت:
- برو یک چاره بکن خدا مهربان است، شاید جایی کار پیدا کنی.
وقتی تنبورنواز اصرار زنش را دید با صدای گرفته گفت میروم. چند دقیقه بعد از خانه خارج شد. او بدون اینکه به فکر استادی و شهرت سابقه اش باشد در هر جا که کانسرتی را سراغ داشت و یا خوانندهیی را میشناخت و یا دستهیی وجود داشت رفت تا او را هم در جمله خویش قبول کنند. دیگر برای او اینجا و آنجا فرق نداشت. چیزیکه میخواست فقط بتواند پول درمان پسر و خرج روزمره اش را تهیه کند. اما هیچجا قبولش نکرد. حیران بود که از کجا کمک بخواهد. هیچجایی را سراغ نداشت که به کمک او میشتافت. در عوض روزها میگذشت و خانه اش خالیتر شده میرفت. دیگر چیز قابل فروشی برایش باقی نمانده بود. سردی و گرسنگی اعضای خانواده را تهدید میکرد. قرضداران او را به جان رسانده بودند.
مریضی یگانه پسرش او را سخت آزار میداد و پیوسته با خود میگفت:
- تنبور را بفروشم یا نفروشم!
این سخن تمام هوش و حواس او را فرا گرفته بود. او پیش از این چنین تصوری را در مغزش راه نداده بود. با تصور فروش تنبور ترس و وحشت او را در پنجه میگرفت. دانه های عرق از سر و رویش جای میشد و زبانش را در گلو میخشکاند. دل کندن از تنبور کار آسانی برایش نبود او فکر میکرد که اگر تنبورش را بفروشد زن و مرد کوچه خرابات چه خواهند گفت.
او از نداشتن تنبور و از سکوتی که در خانه اش حکمفرما خواهد شد، در وحشت بود. او از این میترسید که اگر تنبورش را از دست بدهد. دیگر در هیچ محفل و مجلسی با آن قیافه پیر و غمزده راه نخواهد داشت.
بالاخره تحمل تنبور نواز تمام شد. آهسته از جایش بلند شد و با قیافه التماس آمیزی به خانه اش خیره شد. اتاق از سامان و لوازم ضروری خالی بود. شطرنجی کهنه و رنگ و رو رفته سطح اتاق را پوشانیده بود. چند طفل قد و نیمقد با جامه های رنگ و رو رفته و چرکین در آن میلولیدند.
یک رختخواب کهنه بسته شده و چند بالش و دوشک پنبهیی نیز در آن به چشم میخورد و در دیوار خانه تصدیق استادی تنبورنواز که در یک قاب کهنه و خاک آلود قرار داشت دیده میشد. تنبورنواز گرم جستجوی خانه اش بود که تنبور نگاهاش را به خود جلب کرد. در این وقت با صدای شکسته و اندوهگین با خود گفت:
- چطور شود. چاره نیست. باید از هر جا میشه پول دوای بچه را پیدا کنم.
بعد لرزان لرزان طرف دیوار نزدیک شد با دستان خشک و چوب مانندش تنبور را از میخ پایین کرد و به سوی بازار به راه افتاد. او مشغول و متفکر قدم بر میداشت و به دکان انتیک فروشی که با صاحبش کمی آشنائی داشت نزدیک میشد. وقتی آنجا رسید قصدش را با انتیک فروش در میان گذاشت. مدت یک هفته گذشت اما تنبور به فروش نرسید. سر انجام حوصله او به سر رسید و تنبور را گرفته از این دکان به آن دکان رفت و به هر جایی که امید فروش آن میرفت سر زد ولی هیچجا به فروش آن موفق نشد. ناگهان به یادش آمد که یک وقت کسی خواستار خرید تنبورش به قیمت پنج هزار افغانی شده بود میخواست تنبور را برای فروش نزد او ببرد که یک دفعه متوجه چربی تنبورش شد. ناگهان مثل گرگی که شکارش را از دست داده باشد عصبانی شد. تصمیم گرفت که برود و با انتیک فروش دعوا نماید. حتی طالب جبران خساره گردد. اما یک لحظه بعد این خیالات را بدور افگند و از دوستی و آشنایی خویش ترسید و به این نتیجه رسید که بیچاره این کار را از روی دلسوزی و برای جلب بیشتر مشتریان خارجی اش کرده و کدام نیت بد نداشته است. به هر حال با چهره گرفته و عصبانی به خانه با زگشت. ناراحتی او بیشتر به این دلیل بود که چربی، صدای تنبورش را ضعیف ساخته بود و در این حال شخص مورد نظرش آن را نمیخرید او پس از این که چندین روز تنبور را خاک میده زد و در آفتاب گذشت تا دوباره صدایش را کشید. خانه آن شخص را در پیش گرفت. هنگام رسیدن چند دقیقه پشت دروازه منتظر ماند. سر انجام دروازه را تکتک زد. صاحب خانه دروازه را باز کرد. وقتی تنبورنواز را دید بعد از سلام و علیک و احوالپرسی گفت:
- چقدر به موقع آمدی استاد. شب تولد دخترم است بیا چند دقیقه برای مهمانان تنبور بزن.
تنبورنواز مات و مبهوت ایستاده بود. حساب میکرد که با جند دقیقه تنبور زدن در آن مجلس پول دوای پسرش را تهیه میتواند یا نه؟
برای چند دقیقه از تشویش قرضداران و خرج روزمره غافل شده بود. که متوجه شد مرد منتظر جوابش است. سراسیمه گفت:
- والله نمیشه صاحب پسرم مریض است. یک تنبور آورده ام میخرین؟
مرد مثل اینکه خبر خوشی را شنیده باشد. لبخندی در چهره اش پیدا شد. نگاهی به تنبور افگند و بعد رو به تنبورنواز کرده پرسید:
- ساخت کیست؟ پوشش را باز کن تا ببینم.
تنبورنواز پوش رنگ و رو رفته تنبور را باز کرد. مرد خم شد و با بی میلی به کاسه و دسته تنبور چشم دوخت. نام مهر دل و تاریخ تنبور او را به حیرت انداخت. تار هایش را امتحان کرد. صدف کاری هایش را از نظر گذرانید. باز هم قانع نشد.
یکبار دیگر با دقت و کنجکاوی بیشتر تنبور را معاینه کرد، عجیب بود. تنبور خود تنبور نواز بود. بلی همان تنبور مشهوری بود که مدت ها در صدد خرید آن بود ولی موفق نشده بود. با شک و تردید از گوشۀ چشم به چهره تنبورنواز خیره شد. در چهره تنبورنواز آثار مزاح و شوخی دیده نمیشد ولی چیزی شبیه به خشم و شرم در آن به نظر میرسید. آنگاه بدون اینکه علت فروش را پرسان کند و یا کنجکاوی را لازم ببیند با خون سردی قیمت آن را پرسان کرد. تنبورنواز نمیدانست چه مبلغی را بگوید که خریدار مخالفت نکند. رنگش سفید شده میرفت، متردد به نظر میرسید. لبش شور میخورد مثل اینکه دعا میکرد. سر انجام با ترس و و حشت گفت:
- حاجت به گفتن نیست. قیمتاش به شما معلوم است. شکر خودت اهل فن هستی. باز در سابق هم میخواستی بخری.
خریدار آهسته خندید و گفت:
- به فکر گذشته ها نباش. حالا تنبورت مثل آن وقت ها صدا نداره. بسار جا هایش ترمیم طلب است.
مکثی در پی این گفتگو به وجود آمد که ضمن آن تنبورنواز رنگ باخت. احساسات گوناگون خوف و وحشت، نفرت و کینه، امید و بیم هم زمان به او حمله کرد. او در آن لحظه خوش نداشت که تنبورش را توصیف کند و در عوض از مجبوریت ها و مریضی پسرش سخن زد تا سر انجام خریدار را به پرداخت سه هزار افغانی راضی ساخت. لحظه بعد دستی بسوی تنبورنواز دراز شد و با دادن سه هزار افغانی با عجله تنبور را از بغل او بیرون کشید. تنبورنواز با عجله طرف خانه اش در حرکت شد وقت رسیدن با گریه و چیغ و فریاد زن و دخترانش رو برو شد. بیچاره باورش نمیآمد. با شتاب به رختخواب پسرش نزدیک شد و با قیافه تاثر انگیز به معاینه سر و صورتش پرداخت. چهره پسرش مثل برف سفید شده و رنگش پریده بود. دستها و پاهایش را تکان داد. بیخ گوشش فریاد زد بچیم-بچیم بیدار شو... بینی و دهانش را بسته کرد. شانه هایش را تکان داد اما فایده نکرد. مثل مجسمه سرد و بیحرکت شده بود. دیگر یقیناش کامل شده بود. در حالیکه به چهار طرف پسرش خود را میکشاند گریه رقت انگیزی را شروع کرد. صدای گریه او و خانواده در فضای خانه میپیچید و آرام آرام به کوچه خرابات طنین میافگند. همسایگان به شنیدن آن میگفتند:
- به گمانم بچه شان مرد. خدا ببخشیش طفلک معصوم آرام شد. [*]
سنبله 1356
[*] - ملاقات در چاه آهو، مجموعه داستان، نویسنده حسین فخری، ناشر اتحادیه نویسندگان، مطبعۀ دولتی کابل، 1364
جد و فرزند
ماهی دو سه بار به دیدار پدر میروم. پدر حالا بدنش ضعیف شده. سلامت روحی لازم را ندارد. پیری و ماتمها او را پژمرده ساخته و هفته دو سه بار بیشتر نمیخندد. آخر هفتاد و چهار سال عمر کمی نیست. هر وقت با پدر مواجه میشوم، با یکدیگر ساعتها درد دل، مشورت و اختلاط داریم و خود را بسیار کوچک احساس میکنم. پدر تا وقتی کار و مشغولیتی دارد، اوضاعش عادی است. اما همین که مصروفیتی ندارد طوری تغییر میکند که نمیتوان وصفش کرد. پدر ر اهش را رفته و توانش را از دست داده است.
ماه پیش پدر تیلفونی مرا میخواهد. وقتی به دیدنش میشتابم، صحنه تغییر کرده است. سر سفره پدر را به سختی اسیر سنتها مییابم. از جوانی چنان سنتی است که حتی دیگر آن را احساس نمیکند. پدر میخواهد سنت آزاد، فاتح و فرمانروا باشد. اگر گفتار و کرداری به طبعش برابر نیست، روترش میکند و به درشتی سخن میگوید و در این حالت هیچ رمز و راز و ابهامی را نمیشناسد ... سالهاست که با همه طوری پیشامد میکند که گویی فرزندانش هستند و یا او رئیس قبیله است و یا کسی است که با یکایک نواقصشان آشناست و میتواند آنها را تربیت کند. گاهی شنیدن انتقادهایش ناراحتکننده است و لحن صحبتش آدم را کم حوصله و لجوج میسازد. گاهی از خلال آنچه میگوید، حالتی غیرعادی و سرد و بسیار شخصی جلوه میکند. آشکار است که پدر از چیزی زخم خورده و هرگز نیش و درد این زخم را فراموش نکرده و این شقاوت را نبخشوده است.
پدر تا شصت و پنج سالهگی بیماری را نمیشناسد. نه نفس تنگی، نه خرابی معده، نه شکر، نه چربی خون. هیچ. اما با کارهای متداوم و شاق و زیر باران راکت و گلوله زیستن و حساسیت فراوان در مقابل مهاجرت فرزندان و مرگ و شهادت نزدیکان و خویشاوندان صحتش را مختل کرده است.
روزی دیگر پدر سر قالینچه نشسته است و قرآن میخواند. سلام میدهم. پدر اصلاً نمیشنود. انگشتانش با ورقهای قرآن بازی میکنند. بعضی از آیهها را با تفسیرشان چند بار میخواند. لختی بعد سربرمیدارد و بر بالش دستدوز عروسش تکیه میزند. تکیهگاه پدرم بر دیوار رنگش را به کلی باخته است. من خم میشوم و دستش را میبوسم. پدر پیشانیم را میبوسد. گرمی دست پدر را روی کومههایم احساس میکنم. پدر از سیرت پیامبران و امامان، از پنج بنای مسلمانی و نعمتهای بهشت سخن میزند. از سفرهایی که در پیش رو دارد. به فکر باغ و زمین و مرمت حویلی است. به تراب و مستوره باید خط بفرستد ... سپس نوبت خواندن نهجالبلاغه میرسد. اوراق کتاب را میگشاید. لحظات زیادی به خطاطی و تذهیب کاری طاهر خوشنویس خیره خیره مینگرد و معتقد است که با دستورهای این کتاب میتوان همه کارها را انجام داد. از اینها که فارغ میشود مثل همیشه صحبت را میکشاند به سفر حج: از طواف خانه خدا، از بوسیدن حجر الاسود، از غار حرا، صحرای عرفات، زیارت مسجد النبی و منبرها و روضههایی که شنیده میگوید و میگوید. ناگهان حالتش دگرگون میشود و با لحن اندوهگینی میگوید «صبح وقت رفتم به زیارت بقیع. خدایا چه میبینم. گور چهار امام و صحابه و حرم و اهل بیت پیغمبر بینام و نشان افتادهاند. سنگ مرمر و بارگاهی هم اگر داشته همه را شکسته و با خاک یکسان کردهاند و فقط بعضی از گورها سنگچین شدهاند. همه جا تشنه و گشنه. پر از خارهای مغیلان. همه جا دیوار سیمی ... تا خواستم نزدیک شوم و زیارتی و تبرکی که محافظان چوب در دست نگذاشتند و دلم را خون کردند ... خداوندا کاش چشمهایم کور میشد و نمیدیدم.» پدر هق میزند و میگرید و مدتها میگذرد تا دوباره حالش به جا میآید و گپ و قصه دیگری را شروع میکند. من بلدم که چگونه گپها و لحن آرام پدرم را از هوا ببلعم.
صبح روزی در منزل با دوستی دلهای پر درد خود را خالی می کنیم که فرشته نفس زنان میآید و میگوید: «... بابهام در شفاخانه علی آباد بستر شده است.»
نمیدانم که چطور بایسکلم را میگیرم و شتابزده در بیمارستان علی آباد که به سبب جنگ در تعمیر زایشگاه مهاجر شده، خود را میرسانم. آسمان از ابر پوشیده است. باد سردی که در میان شاخ و برگ درختان سرو و چنار و توت میوزد، شاخههای درختان را از همدیگر دور و نزدیک میکند. نفس زنان و عرقآلود به اتاق مریضان داخل میشوم. اتاق تنگ و تاریک است و دیوارهای بلند و ضخیم دارد. پیرامون پدر را طالب و عبدالله و فریده گرفتهاند. وقتی بر بالین پدر خود را میرسانم. چهرهاش به غایت آرام و فارغ از دغدغههای زندهگی است. دستها و پاهایش فرمانبرداری نمیکنند، گویی اصلاً وجود ندارند. دستان لاغر پدر را میبوسم، گرمای چندانی ندارند و سوزنهای پیچکاری و سیروم رگهای آن را سیاه و کبود کرده است. همه بیزار و دردمند و شاکی. مگسها دورشان وز وز میکنند. بوی شمع سوخته و هریکین فضا را انباشته است. هر طور است ناراحتی خود را فرومینشانم و با پرسش و کاوش درمییابم که پدر شب درد و تهوع پیدا کرده و برادرانم او را به بیمارستان رسانیده و صبح حالش خراب گردیده و بیهوشی دست داده است.
به هیچ چیز نمی اندیشم به جز سلامتی پدر. هر طبیبی را که سراغ داریم و سفارش میدهند، حاضر میکنیم. هر شربت و دوایی را که تجویز میکنند تهیه میکنیم. سیروم و آکسیجن و پیچکاری و خون کار است همه مهیا میشوند. اما پدر چشمانش را نمیگشاید. امر و نهی و لطف و قهری ندارد. آرام آرام درمییابم که جگر پدر زیر بار زندهگی و بیاحتیاطیها ورم کرده است. سراسیمه به پشاور خبر میفرستم که مادر بیاید. در دلم میسوزم و نمیتوانم که غمم را با کسی در میان گذارم. حتی با برادرانم طالب و عبدالله. حتی با خواهرم فریده. فریده وضعیتش از همه بیشتر خراب است و هر باری که پدر نفسش غیرعادی میشود، با دستانش بر سر و صورتش میکوبد و با ضجه و شیون میگوید: «خدایا رحم کن. پدرم را نجات بده.»
دو ساعت میشود که چشم به راه مادرم هستم. ناگهان سایهیی در مقابل دروازه بیمارستان پدیدار میگردد. این مادر است که به دیدار مرد عزیز و محبوبش میشتابد. دیدن مادر روح تازهیی در کالبدم میدمد و لختی درد جانکاهم کاهش مییابد. مادر نزدیک میشود. دستش را میبوسم. مادر میپرسد: «وضعش خوب است؟»
جوابی ندارم که بدهم و فقط چشمانم آتش میگیرند. مادر خاموش میماند. من و مادر در طول جاده آسفالت بیمارستان میان دو ردیف درختان نیمه برهنه راه میرویم. مادر هنوز مثل دوشیزهگان شرمگین است. مادر از دیدن چهره تکیده پدر که با موهای ژولیده و ریش سفید روی بالش به خواب رفته است و پیچ و تاب عضلاتش از زیر کمپل پیداست رنگش به سفیدی میگراید. اما زود بر خود مسلط میشود. همه میگریند اما او با سیمای دردآلود و منطق استوار با همه احوالپرسی میکند. منطقی که در برابر ژرفترین احساسات حتی بیماری شوهرش از لحاظ خونسردی شگفتیآور است.
اندک اندک درمییابم که پدر در سراشیبی زوال روان است. بیماری و وخامت حال پدر به کلی ما را غافلگیر کرده است. همه متفکر و عبوس نشستهایم. حتی قادر نمیشویم که پدر را به بیمارستان بهتری انتقال دهیم. طبیبان عقیده دارند که راهحلی وجود ندارد. کم کم بزرگان خانواده مرا از جمع جدا میکنند و خلاصه گپهایشان این که خدا سایه پدر را از سرتان کم نکند. اما بد نیست که بعضی آمادهگیها گرفته شود ... چقدر شنیدن این گپها تلخ است. آدم همه را باید بشنود و مانند زهر سر بکشد. به دهلیز میروم. ماما را جدا میکنم و خجل و غمناک میگویم: «وضع پدرم خوب نیست. بعضیها پیشنهاد دارند که اگر خدای ناکرده گپی شد، حظیره شما مد نظر باشد.» ماما بغض زده جواب میدهد: «هزار دفعه. حاجی آقا پدر همه ما و شماست.»
هر دو به شدت میگرییم.
روز پنجم پدر زبان در کام میکشد. گاهی در جایش میخزد و میتپد. خرخرش بلند و نامنظم است. بالشش را مرتب میکنم. سینهاش را مالش میدهم. بالای سر پدر که میرسم، میبینم که چشمهایش باز است و حالتی خوب ندارند و با من از یأس و تنهایی سخن میزنند. دلم میخواهد پدر چشمهایش را بگشاید. گپ بزند. بخندد. اگر دلش خواست بگرید. فریاد بزند. حتی از آن خشم و غضبی که همه را برجا میخشکاند، از خود بروز دهد. فقط اینطور نباشد و کمی بجنبد ... فکر میکنم که پدر زیر ضربت قرار دارد. اما در دل میگویم که هنوز زود است. عبدالله را وحشت برداشته و شروع میکند به بیتابی کردن. فریده سر خویش را به شانه مادر گذاشته و آرام آرام میگرید. هر دقیقه و ساعتی که میگذرد، غبار دیار دیگری بر سر و روی پدر بیشتر مینشیند. چند لحظه بعد طالب طاقت بیشتر نمیتواند و داکتر جوان، گوشی به دست و سفیدپوشی را میآورد. داکتر دل پری دارد «نه برق، نه آب، نه گا ز، نه سیروم. تمام اتاقها و دهلیزها را زخمیان جنگ پر کردهاند. یک سی سی خون نداریم. مریضان خود و یا خویشاوندانشان باید دوا را تهیه کنند. آن هم چه دوایی. کهنه و بیکیفیت. بسیاری از داکتران و پرستاران رفتهاند و نیستند. چند نفری که باقی ماندهاند هم از ترس جنگ و راکت همه روزه آمده نمیتوانند ...» داکتر دل از بیمار کنده است. سر خویش را تکان میدهد و میرود. از رادیوی اتاق مجاور لحن غمناکی به گوش میرسد «شنیدم از این جا سفر میکنی، تو آهنگ شهر دیگر میکنی، حذر از سفر کن برای خدا، کجا میروی آرزویم کجا ...»
روز ششم مادر بیچارهگیش به اوج خود رسیده است. بچهها را به مواظبت بیشتر فرامیخواند. حمیدالله را دنبال دختران میفرستد. خاموش و آرام خانه را مرتب و آماده میسازد. مادر از دلبستهگیش کاسته نشده، برعکس میخواهد در همه حال خدمت کند و همه چیز بهتر و عالی باشد. این زن متواضع و ملیح با انقیاد کامل کمر به خدمت بسته و مهر و محبتش پایانی ندارد. فریده بیحال و نالان افتاده و میگوید: «بگذارید مرا.»
مادر میگوید: «مریض میشوی.»
«من همین را میخواهم. حال که پدرم مریض است. بگذار من هم مریض شوم.»
صدایش ضعیف شده و چشمهایش هم همینطور. در بیمارستان بسیاریها به دیدن فریده آمده است. حالا دیگر به زحمت میتواند چیزی بگوید. صدایش آنقدر ضعیف شده که به زحمت شنیده میشود. مادر میگوید: «باز هم خیال نداری چیزی بخوری؟»
«نه»
«میمیری»
«خیر است.»
فریده چشمهایش را میبندد. خوش ندارد با کسی گپ بزند.
هر روز یکی درون اتاق میمیرد. مریضان دیگر با دیدن مرده بیتابی میکنند و حالشان خرابتر میشود. مریضی پدر کهنه شده. کم کم اندوه من هم کهنه میشود. دستهای مهربان پدر را به دست میگیرم، آماس کرده و کبود شدهاند. بچهها و دخترها چقدر مهربان هستند. طالب و عبدالله و هاشم و مسعود و تیمشان روزها را با شکیبایی تمام پرستاری میکنند و شبها به نوبت میخوابند. گاهی گریه میکنند. همه رنجوراند و دل شکسته. گاهی ساعتها زیر درختان سرو پیر و بلند بیمارستان گردش دارم. از سبزه و درخت آن صدای ناله و زاری میآید. من فکر میکنم که سبزهها و درختان تشنه و خزانزده و در و دیوار بیمارستان نگهبان درد مریضها هستند و نمیگذارند دردها فرار کنند. گاهی فکر میکنم که پدر مرگ را بازی میدهد و یا میتواند در مقابل هر نیروی مخالفی با سرسختی مقاومت کند و تسلیم نشود و حتی به نحوی بر آن غلبه کند.
کم کم بدنش گرما و حرارت همیشگی را از دست داده است. شعله زندهگی در وجودش زبانه نمیکشد و بیماری پدر را خشکانده و پوست زیر گلویش آویزان شده است. نگاه غمزده ما ساعتها چهره تکیده پدر را میکاود. چهره پدر هنوز علاقه همه را به خود جلب میکند. چیزهایی از مادر آن دیده میشود. خاطرههایی را زنده میکند و هنوز ابهت خاص خودش را دارد.
روز دیگر سر و کله دخترها در صحن بیمارستان پیدا میشوند. پیشاپیش همه سیمین روان است. دخترها با دیدن پدر چنان شیونی را به راه میاندازند که نپرس. من تحمل دیدن این منظره را ندارم. و از نزدیک تختخواب پدر بیرون میخزم. باد در دهلیز و ارسیهای بیشیشه بیمارستان زوزه میکشد. زوزهاش شوم و وحشتانگیز است. مویه و زاری نیلوفر از همه بلندتر است و از صدای ظریف و باریکش به خوبی تشخیص میگردد. داد و فریاد دخترها طبیبان و پرستاران و چند نفر مریض را خبر میکند و همه نزدیک اتاق جمع میشوند.
دوستان و خویشاوندان زیادی در بیمارستان هجوم میآورند. عده زیادی از آنان هر صبح و عصر حاضری میدهند. گاهی طبیبان اعتراض میکنند. اما مگر میشود جلو آنان را گرفت. آنها تمام روز نزدیک چپرکت پدر به نوبت میایستند یا مینشینند و سرها در گریبان است.
اینک خطر تازه در کمین است. خطر سستی قلب. سعی و تلاش طبیبان سود چندانی ندارد. نبض پدر سست و سستتر میگردد. وحشت مرگ پدر وحشیانه ما را تصرف کرده است. طبیبان اظهار عجز میکنند و آب رویشان میریزد. همه مثل صاعقهزدهها نشستهایم. نگاهها حیران، سرگردان و نمناکاند. گاهی پدر را به طور عجیبی درمانده و درخور ترحم مییابم. گفتی فرشته مرگ بر وجودش سایه افکنده است. جان اقا و آقا گل میآیند و با اوقات تلخی میگویند که بهتر است پدر را به خانه ببریم. اما من نمیپذیرم و برای من همه چیز پایان نیافته است.
اتاق مهآلود، غمانگیز و رنگپریده است و هوای خوبی ندارد. عاقبت نفس پدر ضعیف و ضعیفتر میشود. به بالینش خود را میرسانم. قلبش نزدیک است از حرکت بازایستد. نبضش حرکتی ندارد. در نگاهش تسلیم موج میزند. بر فراز سرش یک هاله مقدس نورانی میدرخشد. به جلو خم میشوم و میگویم پدر، پدر. جوابی نمیدهد. نفسش بند میشود. باز نفسی میکشد. برای دومین بار قلبش از حرکت بازمیایستد و سرانجام پدر را ملک الموت از ما میگیرد. ساعت دو نیم بعد از ظهر دوشنبه 24 عقرب 1372. دنیا خراب میشود. همه چیز به سر آمده است. مرگ پدر ضربه روحی کوچکی نیست. همه زاری و مویه سر میدهیم. نمیدانیم پدر در رفتن چرا چنین شتاب دارد و چنین زود پرپر میشود. ناگهان با وضوح کامل درمییابم که زیر پای من خالی شده است. تنها شدهام. غریب شدهام. خیلی تنها، خیلی غریب. پدر برای چه چنین شتابان میگذری و ما را با غمها و نومیدیها تنها میگذاری. آقا گل بر بالین پدر شهادتین و اقراء و آیةالکرسی را میخواند. دهان، چشمها و زنخ پدر را میبندد. دست و پایش را دراز میکند و با پارچه پاکیزه و سفیدی پاهایش را میپوشاند.
جنازه پدر را با آمبولانس به خانه میرسانیم. به خانهیی که هر خشت و سنگ و دیوارش نفس پدر را لمس کرده است. کشتها سوخته و پرپر شده و کسی به فکرشان نیست. بوی گل نمیآید. درختان زردپوش شفتالو، زردآلو و چارمغز و تاک پیوسته میلرزند و آخرین برگهایشان را نثار مقدم بیجان کسی میکنند که آنها را رویانده و پرورش داده و به ثمر رسانیده است. گنجشکان هراسان از روی شاخهها میپرند و صدای قدقد وحشتزده مرغها از مرغانچه برخاسته است. مادر با دیدن آمبولانس از زینهها پایین میشود و سینهزنان میگوید: «وای خاک بر سرم شد.»
فریده نفس زنان و با سر و موی برهنه و آشفته از عقبش میآید. دامنش را بلند کرده تا بهتر بتواند بدود. مادر هنوز بار دلش را خالی نساخته است که دختران میرسند. مادر چشمها و کومههای ترش را با چادرش پاک میکند و آن وقت کارش تسلی دختران و جلوگیری از دریدن جامه و چاکی گریبان و خراشیدن صورت است.
مادر در این حال هم به طور عجیبی بر خود مسلط است. مادر در میان توفان هیجانها و آشوب زمانه جانب عقل را نگه میدارد. از همه تجارب و حتی خطاهای زندهگی به سود خویش بهره میگیرد و تا بر قدمهایش مطمئن نباشد و جلو پای خود را روشن نبیند، پیش نمیرود. گاهی میاندیشم که مادر نمیتواند خطا کند.
فرصت تنگ است و کارها بیشمار. باید مشورت کنیم که چه کنیم و چه نکنیم. اعلان فوتی، سررشته شب، حاضر ساختن ملا و قاریها، سرویس و موتر جنازه، فرش و ظرف همه و همه باید تهیه و آماده گردند. وظیفه اولی من تدارک منزل آخرت برای پدر است. مادر میخواهد مزار پدر دور از خانه نباشد و چه بهتر که در جوار پدر و مادر و برادر و خواهرش. این حق طبیعی اوست. طی سی و هشت سال زندهگی مشترک از زمره نزدیکترین افراد با پدر است. ماما قبلاً پذیرفته است. دیگران هم میپذیرند. کم کم همه کارها را با آقا گل و جان آقا و ماما سررشته میکنیم. اکنون من تشنه گریه و فریاد هستم و میخواهم با خواهرانم همدردی و همراهی کنم. میروم خانه سالون. حلقه محاصره را میشکافم. پدر رو به قبله خوابیده است. کوچکترین جنبشی ندارد. نه مهری، نه لطفی، نه خشمی ... اما همینش هم غنیمت است. زاری و مویهها خلوتم را برهم میزنند. فرزانه و نیلوفر فرزندان محبوب پدر از همه بلندتر جیغ میکشند. وقتی به خود میآیم، میدانم که طفلی بیش نبودهام. چند نفر میآیند. زیر بازوانم را میگیرند و میگویند: «گریه را بس کن. آخر مرد هستی. برو خانه پایین.»
فریده نمیگذارد که بروم و میگوید: «نرو که تو را بیشتر دوست داشت و همیشه میخواست.»
دلم پر است اما به گریه نمیگذارند. چقدر سخت است که گریه انسان هم دست خودش نباشد. چقدر سخت است که انسان در مرگ پدرش هم نتواند سیر بگرید. همه گریه میکنند. همه عزا گرفتهاند. زمین و آسمان هم آرام و بیصدا میگریند. زندهگی خیلی کسلکننده شده. همه چیز، مردم، آسمان، زمین، حتی گلهای عبدالله به نظرم پژمرده و افسردهاند. بچهها و دخترها کهنه و تکیده و پیر شده اند. اتاق پدر ماتمزده و بیروح است. پردههای زرد دارد. گلهای شب بوی آن خشکیدهاند.
شب پاییز است. تیره، سرد و طولانی. خروس پدر از بالای شاخه تاک نزدیک ارسی بال میکوبد و پر میافشاند و اذان دردآلود و آوارهاش خلوتم را بر هم میریزد. خویشاوندان نزدیک بر بالین پدرم نشستهاند و تا سحرگاه یک دوره قرآن شریف را با ادب و احترام تحسینبرانگیزی ختم میکنند. گیس هر ساعت به خاموشی میگراید و روف ماما با سیاهی جنگ دارد.
فردا دستهایم را برای آخرین بار بر مخمل سبز و متبرک و کلمهدار روپوش جنازه میکشم و بر رویم می مالم. سدر و کافور چه بوی خوشی میدهد. رویم را معطر ساخته است. بچهها و دخترها و عروسان با پنجههایشان در بازوهای چهارپایی محکم چسبیدهاند و زار زار میگریند. مسعوده یخنش دگمه ندارد و چشمانش بیحال است. خلیفه امان کسی را میفرستد و مرا میخواهد و در حالی که دستهایش را بهم میمالد، میگوید.
«گوشت کم یافت است و بیاندازه گران. برنج بغلانی و روغن شمع نیافتیم. به عوض چوب ارچه و بلوط چوب دستک آوردند. خدا کند که پلو و قورمه خراب نشود.»
آقای واعظ نوحه قتلگاه را میخواند. غریو و ضجه و شیون زنها حویلی را میلرزاند. هیچ نهال و گلدانی ایمن نمانده است. جنازه را با دشواری از چنگ فرزندان میرهانند، همه جیغ میزنند. میدوند و صدای نالههای جان خراش به گوش میرسد.
پیش روی حویلی دوستان زیادی گرد آمدها ند. موتر جنازه و کاروان موترها حرکت میکنند. در جادهها تک تک نفر دیده میشود. آفتاب داغ از شیشههای کلمهدار موتر جنازه به درون میتابد. همه جا زیر نور شدیدی خفه میشود. وقتی به دهمزنگ میرسیم. چند موتر از صف جدا میگردند و زهره ندارند که بیشتر همراهی کنند. چند سال پیش دهمزنگ و کارته چهار پر از ساختمان و به سان کندوی عسل پر جنب و جوش بودند ولی اینک انگار زمین و آسمان و تمام نیروهای ویرانکنندهی طبیعت برای خراب کردن آن دست به یکدیگر دادهاند. سبزهها و خارها از پای دیوارها غلتیده و شکسته و کوتهای خاک و گل روییدهاند. تاقها شکست برداشته و ستونها فروریختهاند. چند ساختمان سوخته و خاکستر شده اند. خاموشی سنگینی در منطقه فرمان میراند. در تمام گوشه و کنار چهارراهی کارته چهار، فقط مرد لاغر و پیری که لرزان لرزان قدم برمیدارد، دیده میشود. پیرمرد نه عصایی دارد. نه همدمی و نه سگی. گرد و غبار و بوی باروت و سوختهگی فضا را انباشته است. گاهی از پشت بوجیهای ریگ و از درون سنگرها مرد مسلح خوفناکی جلو موتر میایستد. همه چیز را از نظر میگذراند و وقتی مطمئن میگردد، اجازه حرکت میدهد. کوچههای کارته سخی خلوت است. سکوت موحشی بال گسترده و هول بر همه جا غالب است. دود سیاه و پر خم و پیچی از فراز ساختمانهای دانشگاه بالا میرود. از بدی هیچ چیزی سالم و برجا نمانده. نه دانشجویان زیبارو در هوای انباشته از عطر گلاب میخرامند و خندههای گرم دارند و نه جوانان شوخ و زیرک در زیر شاخههای سرو و بید مجنون شادی و سرمستی میکنند. همه چیز مرده و افسرده به نظر میرسند و رنگ و رخ باختهاند. گاهی از درون کوچهها و یا از قله کوهها آواز گلولهیی به گوش میرسد. ما خاطر جمع نیستیم و احساس امنیت کامل نمیکنیم.
قبرستان مثل بیابان خشک و خالی است. مردهها رها شدهاند در پناه خدا. لوحهها و ضریحها گردآلود و چرکین. توغها شکسته، ژنده و رنگ رفته. نه چشم نمناکی. نه ساییدن دستی بر سنگی. نه دیگ حلوایی. نه کاسه ماستی. نه سقایی و نه کشمکش و هیاهوی گدایان. نمیدانم چطور نگاهم به زیارت شاه مردان میافتد. فاصله چندانی ندارد. گنبدهای نیلگون و منارههای قشنگ و سفید و گلدستههای طلایی چند جایی زخم برداشتهاند. قندیلها و شمعدانها شکسته و پرتوی ندارند. عطر گلابی به مشام نمیرسد. چند جفت کبوتری که ماندهاند، در کنجی نشستهاند. سرها را در زیر بالهای پهن فروبردهاند. نه آب و دانهیی است و نه رغبتی بدان دارند و از پت پت بالها و شرنگ شرنگ زنگها و معلقزدنها و غمبرها نشانی نیست. صحن زیارت خلوت خلوت است. نه صلواتی، نه روضهیی، نه منقبتی، نه قرائتی، نه اذانی، نه تولی و تبری و دعایی. هیچ. اگر کسی به حرم نزدیک شود، تفنگداران دشمن میپندارند و از قله کوه به گلوله میبندند. فکر میکنم مولا تنهاست. آزرده است. سوگوار است. خسته و مبهوت است. نگران و بیقرار است. از آنچه در پیرامونش میگذرد، در رنج است و از آدمی روبرمیتابد و روزی بر دلدل سوار خواهد شد. ذوالفقار را از نیام خواهد کشید و زمین بیداد و ستم گرفته را پر از عدل و داد خواهد کرد و امت را از درد و بدبختی خواهد رهانید ... خانههای پیروان و محبان مولا همه خالی و متروک و بی در و پنجره و ارسی و پر از گیاهان هرزه و وحشی. بعضیها حتی سقف ندارند و غلتیدهاند. چند خانه به کلی سوخته و خاکستر شدهاند ... نمیدانم برای تنهایی و سوگ فرزند بگریم یا برای تنهایی و سوگ جدش. کوههای سیاه و خاکستری پیرامون همه را میترساند. انگار انبار مخفی بمب و باروت و گلولهاند. هر سنگ و صخرهاش به نظرم دیوها و اژدها میآیند. گاهی آواز خفه گلولهیی برمیخیزد. اما من خود را به نشنیدن میزنم و میترسم که نگاه من با نگاه کسی تلاقی بکند.
بیشتر دوستان نگاه نگرانشان را به سوی کوه دوختهاند. به سوی قله سیاه و خوفانگیزش که سایه سهمگینش را روی قبرستان پهن کرده و با بخشی از شهر سر ستیز دارد. نگرانی تلخی روی چهرهها موج میزند. نمیدانم چه در دلم میگذرد و بیاختیار به یاد روزهای خوش و گوارایی میافتم که پدر ما را به زیارت سخی میبرد. روزی که کابلیان مهمان شاه اولیا بودند و همچون سیل از هر چه کوچه و سرک به سوی آستانش میشتافتند. در حرم و قبرستان و بام خانهها و دامنه و کمر کوه و سر صخرهها و درون خیمهها جای سوزن انداختن نبود. ساعتها سر سنگی و یا توته زمینی مینشستیم. وقتی پهلوان ابراهیم و شاگردانش به فیض میرسیدند و علم سخی را برمیافراشتند، غریو خلق الله برمیخاست و پدرم از شوق میگریست. چند ساعت میگذشت تا دستهای ما به علم مبارک برسد. کبوتران پیرامون ما میچرخیدند. بر دستها و شانهها و سرهای زایران مینشستند و دانههای ارزن و جواری را میچیدند. سپس به سوی بساط فروشندهگان میرفتیم. دو طرف سرک غرغرانکها، موترکهای چوبی، نغارهگکها، دایرههای رنگین و زنگی، چوریها و بسا چیزهای دیگر چیده شده بودند. صدای جیغ و فریاد فروشندهگان، دخترها و پسرها، خنده و همهمه جوانان و صدای موترها و ساز و آواز در هم پیچیده بودند. پدر برای هر کدام ما چیزی میخرید. سپس سوار اسبکها و دولیگکها میشدیم. بوی تند و تیز کباب و ماهی و عطر جلبی و پکورهها ما را سرمست میکرد و تا وقتی چیزی نمیخوردیم، رها کردنی نبودیم. هر قدر قدم میزدیم، سیری نداشتیم و دل ما کنده نمیشد. تا پدرم به زور دستهای ما را میکشید و چاشت نوروز یا خانه کاکا میرفتیم یا خانه ماما و خاله و چه شوربایی و کاسه ماستی و تخمهای رنگین جوش دادهیی. پسان روز خسته و کوفته با شکم سیر و دستهای پر برمیگشتیم ... اما اینک دنیا به چشم من عوض شده و آن روزها رفتهاند.
بیلها و کلندهای آغازین خویشتنداراند و حزم و احتیاط را نگه میدارند و دوستان میترسند که ناگهان بمبی صدا کند و همه را تکه و پاره کند. قطره اشکی در چشمانم موج میزند. دعایی میخوانم. دلم کمی سبک میشود. سنگها و ضریحها و علمهای قبرستان مرا به یاد دوستان مردهام میاندازند. دیگر نه امیدی دارم و نه اندیشه دامنهداری. وقتی خاکها را بر گور پدرم میریزند، آرزوهای بزرگم نیز در سیاهی و ژرفای گور، زیر خروارها گل و خاک دفن میشود. بیلها و دستهای دوستان چقدر بیتفاوت هستند و خاکها و سنگریزهها را چه بیاعتنا به گور فرومیریزند. صدها خار و خس جراحتهای تازهتری در روح من میکارند. آقای واعظ ملا و خطیب زبردست و پرشوری است. اما او را توصیه میکنند که آدم معقول و معتدلی هم باشد و به خصوص طولانی نسازد. آقای واعظ وقتی آداب و مراسم قبر را ادا میکند، دستها را به سوی آسمان بلند کرده صلواتی میفرستد و برای پدر و همه مردهگان آمرزش میطلبد.
میخواهم در کنار گور پدر تنها بمانم و ساعتی خلوت کنم. انگشتانم خاک نمناک گور را میخراشند. چقدر به سادهگی همه چیز پایان مییابد. یک سوره الحمد مع اخلاص. حیف این گونه جدایی دشوار است. اما مرا نمیگذارند و سرسلامتی باقی مانده است. در هجوم خاطرهها به راه می افتم. صف طویلی از مشایعان از برابر ما میگذرند و تا میتوانند تسلیت میگویند و اظهار همدردی میکنند. اما من در دلم راز و نیاز دارم و میگویم: «اینها برای تو پدر نمیشود.»
بایسکل آریانا
نگهبان بایسکلهای دانشگاه بودم. چهار سال بود که این وظیفه را پیش میبردم. شب و روز سر کارم بودم. وقت خانه رفتن نداشتم و همانجا روی چهار پایی میخوابیدم.
کارم صبح وقت شروع میشد. اول گوشه و کنار بایسکل خانه را آبپاشی و جاروب میکردم. بعد سیم های خاردار و تخته چوب های دیوار چوبی را معاینه و تفتیش میکردم و سپس نمره ها را برای توزیع آماده میساختم.
هنوز کارها درست آماده نمیشد که محصلان با بایسکل های شان می رسیدند. از آن به بعد آرامی نداشتم. تا نزدیکیهای شام آنها برای درس خواندن- نان خوردن و سپورت کردن در آمد و رفت بودند. بعد نوبت محصلان لیلیه میرسید که پس از خوردن نان شب به پارک های شهر و یا سینما می رفتند و نصفهای شب دوباره آمده خواب را بر من حرام میساختند. بعضی وقت اوقاتم تلخ میشد. حوصله ام به سر میرسید. سر شان قهر میشدم و وقت را غنیمت دانسته هر قدر غم و غصه زندگی داشتم با فریاد کشیدن بر سر آنها خالی میکردم و در آخر همه شان را تنبل و عیاش و ظالم خطاب میکردم. آنها وقتی قهر مرا می دیدند بعضی شان عذر میخواستند و بعضی دیگر به خنده جوابم داده می گفتند:
- خیر است کاکا حیدر قهر نشو. مگر پیسه شب جمعگی را مفت میدهیم.
همینطور شب و روز بایسکل ها میآمدند و میرفتند و از صاحبان آنها چند نفر شان را میشناختم. چهره دیگران در فکرم باقی نمیماند و نه فرصت این کار را داشتم. اما در حصه خود بایسکل ها این طور نبود. من همه آنها را جدا جدا میشناختم. به نام ها و پرزههای آنها آشنایی پیدا کرده بودم. آخر چهار سال تمام هزاران بایسکل را گرفته، نگه کرده و به صاحبانش تسلیم کرده بودم.
در بین بایسکلها دو تای آن همیشه یکجا می رسیدند. پهلوی یکدیگر بودند و یکجا می رفتند. خوب یادم است یکی بایسکل خیره رنگ آریانا بود که به قسط خریده شده بود و با وجود کهنگی از پاکی و سترگی آن خوش آدم میآمد. صاحب آن جوان لاغر، بلند قد و گندمی رنگ بود که با پوشیدن لباس ساده ولی پاک فوق العاده مقبول و مردانه معلوم میشد. بایسکل دیگر رنگ سفید داشت. دارای تایر های خورد ولی دبل بود. زین بلند آن بالا و پائین میشد و در بغل چوکاتش یک فنر داشت که کش او را کم و زیاد میساخت. محصلان نامش را«سپورتی» میگفتند و او صاحبش را که دختر چاق، فیشنی و در حدود بیست سال داشت به دانشگاه میرساند.
هر دو جای مخصوصی داشتند. دایم پهلوی یکدیگر بودند. بایسکل سپورتی در پهلوی دیوار بود و پهلویش مارک « آریانا» جا داشت. وقتی آنها را میدیدم درست مثل دو تا آدم معلوم میشدند که با یکدیگر گپ می زنند. سوز نشان میدهند و یکدیگر را محافظت می کنند.
روز هایی که از اثر بیرو بار سرا سیمه میشدم و با کوشش زیاد از بینظمی و هیاهو جلوگیری میکردم، جوان لاغر اندامی را میدیدم که بایسکل سفید سپورتی را به احتیاط زیاد بیرون میکرد و حاضران با دیدن کار او با یکدیگر چشمک زده تبصره و شوخی میکردند و بعضی شان به او می گفتند:
- احتیاط کن برادر که دست نامحرم به جانش نخورد.
همینطور شش هفت ماه آنها از هم جدایی نداشتند و سخت خوشحال و راضی معلوم میشدند. بعضی روزها که بایسکل سفید سپورتی نمیآمد عوضش موتر تیز رفتار فولکس واگون در محوطه پوهنتون پارک میگردید که در وقت رفتن آن بایسکل آریانا با صاحب افسرده و غمگین خود راه آن را تعقیب و همراهی میکرد. بعضی وقت پیش میآمد که هیچ کدام نمیآمد و جای شان خالی میماند. در این صورت برایم تشویش پیدا میشد که شاید آنها مریض شده باشند و یا کدام واقعهی پیش آمده باشد ولی به هر حال جای شان را نگه میکردم و دلم نمیشد آن را به دیگران بدهم.
روزها و هفتهها میگذشت. بی خوابی من دوام داشت. بایسکل ها میآمدند و می رفتند دفعتأ یک روز در بین آنها بایسکل سپورتی دیگری به رنگ آبی پیدا شد. او رفیق و همراهی نداشت تنها میآمد و تنها میرفت. پرزهها و ساختمان اش او را قیمتی نشان میداد. روزهای اول رفت و آمد او عادی بود. اما پسانها می دیدم که روز به روز به بایسکل آریانا نزدیک شده می رود و رنگ او را خیرهتر میسازد. مگر من به کارش غرض نداشتم و غرق کارهای خود بودم.
یکروز نزدیک شام وظیفه را به محافظ دیگر تسلیم کردم و خودم غرض احوالگیری زنم که وقت کالا شویی در خانه همسایه دستش در سماوار سوخته بود به خانه رفتم. صبح کمی دیرتر به وظیفه رسیدم. تنهایی کار خود را کرده بود. بی نظمی و پراکندگی به چشم میخورد. قطار بایسکلها درازتر معلوم میشد و جای زیادتری را گرفته بودند. گرمی آفتاب به بعضی بایسکلها رسیده و آنها را پنچر یا کمباد ساخته بود. دلم طاقت نکرد بدون معطلی از اینجا و آنجا کار خود را شروع کردم تا به پهلوی دیوار رسیدم. ناگهان چیز عجیبی را دیدم. باورم نمیآمد. بایسکلهای سفید و آبی سپورتی پهلوی یکدیگر بودند. سراسیمه شدم فکر کردم همکارم وقت جابجا کردن بایسکل ها هر دو را پهلو به پهلو گذاشته. با خشم از او پرسان کردم ولی او این کار را نکرده بود. همه جا را پالیدم. مثل این که چیزی گرانبهایی را گم کرده باشم. بالاخره آن را یافتم. بایسکل آریانا در گوشهیی افتیده بود و زیر گرمی آفتاب سخت کهنه و قراضه معلوم میشد. معطل نشدم و او را به جایی که سایه بود نقل دادم. کمی بعد صاحب آن خاموش و بیصر و صدا رسید و همان طور که عادتش بود به سرعت و مستقیم به سوی دیوار حرکت کرد. هنوز چند قدم پیش نرفته بود که متوجه سهو خود شد وتوقف کرد ولی دیگر دیر شده بود و او به بایسکل های سپورتی رسیده بود. لحظهیی خجالت زده و غمگین هر دو را نگاه کرد. بعد با قهر و غضب و نفرت از آنها رو گرداند. بایسکل اش را پیدا کرده نمره را به من داد. در این حال قیافه اش گرفته بود. صورتش غرور و خوشحالی روز های گذشته را نداشت. از چشمانش خون می بارید و پیاپی پلک میزد او رفت و از آن به بعد بایسکل آریانا را ندیدم و جایش را بایسکل آبی رنگ سپورتی گرفته بود.
دو هفته گذشت. سر و صدایی نبود. کارم سبکتر شده بود. سر انجام یک روز صاحب بایسکل آریانا را در چمن فاکولته دیدم. از خشم و قهر سابقه اش خبری نبود و چهره اش عادی معلوم میشد. با من احوالپرسی کرد. صحبت را با او شروع کردم. حال و حکایت شش هفت ماه اخیرش را از اول تا اخیر به من قصه کرد. جملات اخیرش به یادم است که میگفت:
« هر چه بود گذشت. در هر صورت یک روز این حادثه رخ دادنی بود. خوب شد که زودتر آرام شدم. او به درد من نمی خورد.»
گرچه قصه اش شکل شکایت را نداشت ولی نمیدانم چطور شد که از آن به بعد از بایسکلهای سپورتی خوشم نمیآمد. از صاحبان آنها بیزار شده بودم و حتی کینه مخصوصی از آنها به دلم راه یافته بود. در حالی که کدام بدی هم در حق من نکرده بود و شبانه هیچوقت آزارم نداده و بیخوابم نساخته بود. [*]
[*] - ملاقات در چاه آهو، مجموعه داستان، نویسنده حسین فخری، ناشر اتحادیه نویسندگان، مطبعۀ دولتی کابل، 1364
مهمان کوچک
یک هفته از آمدن خالهام از غزنی میگذشت. زن مهربانی بود و با خود آلو بخارا و بادام و چکه و مسکه آورده بود. شب و روز دندانهایم بیکار نبودند و خالهام مدام دور و برم میگشت و یگان مرتبه که نازدادن های زیادش دلم را میزد او را از خودم میراندم و یا از چنگش فرار نموده به آغوش مادرم پناه میبردم و دیگر خود را به گیر او نمیدادم.
مادرم با آمدن او حالش کمی بهبود یافت، شب و روز هر دو سرگرم قصه و گفتگو و غیبت و سرگوشی بودند و مدام در مورد زنان و مردان قریه و دختران آنجا پرگویی میکردند. وقتیکه پدرم در خانه نبود، هر دو سر یکدیگر را شانه و آرایش مینمودند. بازار میرفتند و آیینه و تار و سوزن و تابلیتهای اسپرین میخریدند وبا دیدن اشیای قیمتی آه سوزانی از دل بیرون کرده، از بخت بدو مشکلات زندگی شکایت نموده به همه نفرین میفرستادند و بعد از چند روزی که گذشت گپی نبود که آنها به یکدیگر شان نگفته باشند.
یکروز با خالهام در خانه تنها بودم. خالهام چند بار به طرف من دید و دهانش شور میخورد مثل اینکه میخواست چیزی بگوید، ولی نمیتوانست. شک و تردید به دلم راه یافت. عاقبت او با نرمی و ملایمت گفت:
- اسد جان دلت میخواهد که با من به غزنی بروی. در آنجا دو هفته تمام ترا انگور و تربوز میدهم و کریم را میگویم که ترا به حکیم صاحب و روضه ببرد و گادی سواری کنید.
دلم از شوق لبریز شد و در همان لحظه قبول کردم و اضافه کردم:
- خاله جان اجازه مرا از مادرم بگیرید. به او بگویید که من دق نمیشوم. شوخی و جنگ هم نمیکنم و کسی را آزار نمیدهم.
خاله ام دوباره به سویم نظر انداخت و در حالیکه جوراب هایش را پینه میکرد، گفت:
- بچیم دلت بیغم باشد، مادرت از گپم نمیبرایه.
این بار ذوق زده به سویش دویدم. شانه های استخوانی اش را در آغوش گرفتم و در حالیکه آنرا به خود می فشردم و تمام وجودم به لرزه درآمده بود، گفتم:
- خاله جان بایسکلم را هم می برم تا ساعت من و کریم تیر شود.
خالهام با عجله جواب داد:
- نه بچیم ضرور نیست، بایسکلت خراب میشه. سرک های آنجا پخته نیست.
من علت ممانعت او را ندانستم و فکر کردم که بایسکل بردن برای او تکلیف است و یا آنچنان که او ادعا داشت از دوستی و دلسوزی نمیخواهد که بایسکل را ببرم. بهر حال با نهایت بیصبری منتظر آمدن مادرم از منزل همسایه بودم تا خالهام با او صحبت کند و اجازه مرا برای غزنی رفتن بگیرد. وقتی مادرم آمد خالهام موضوع را با او در میان گذاشت. مادرم بدون اینکه مخالفت کند و تعجبی نشان دهد قبول کرد و در همان لحظه شروع کرد به خمیر کردن و پختن کلچه شیرین برای سفر فردای ما.
شب تا ناوقتها خوابم نمی برد. در آتش اشتیاق و بیصبری میسوختم. میترسیدم که مبادا پدر و مادرم دوباره پشیمان شوند و یا کسی از اقارب و دوستان نزدیک ما بمیرد. بهخصوص که کاکای کلانم مریضی اش بسیار شدت پیدا کرده بود. از چیز های دیگری نیز هراس داشتم. میترسیدم نکند زلزله رخ دهد. موتر خراب شود. پل راه چپه شود و یا کدام بلای دیگری از آسمان نازل شده مانع سفر ما گردد.
تحت تاثیر این خیالات تا ناوقتهای شب خواب به چشمانم راه نیافت. درآخر های شب بود که چشمانم سنگینی کرد و باز دوباره با شنیدن آذان صبحگاهی از خواب بیدار شدم. بعد از نیم ساعت انتظار که خیلی سخت و دشوار گذشت آهسته لحافم را از سرم برداشتم و در حالیکه میکوشیدم که پاهایم به جایی بند نشود دروازه خانه را باز کردم و به دهلیز رفتم و از آنجا بایسکلم را گرفته خود را به حویلی رساندم. در صحن حویلی، به زین و میله های سرخ بایسکل و تایر های کوچک سیاه و اندل و سیم های جلادار آن که در فضای نیمه تاریک میدرخشیدند، خیره شده بودم. بعد به آهستگی و احتیاط پاهایم را در پایدان گذاشتم و خود را در زین جابجا نمودم. بایسکل بعد از تکان مختصر نرم و بیصدا حرکت میکرد و راه باریک میان بته های گل پتونی و عباسی و بادنجان رومی را طی میکرد و وزش نسیم صبحگاهی دماغم را معطر ساخته بود.
وقتی دوباره نزدیک دهلیز رسیدم مادرم جلوم را گرفت. با احتیاط مرا از زین بایسکل پائین کرده رویم را بوسید و نمیدانم که چرا قطرات اشک او رویم را مرطوب ساخت. بعد مرا به نزدیک چاه حویلی برد. دست و رویم را با آب سرد و پاک چاه شسته دوباره به خانه رساند و لباس و کالاهای نوم را پوشاند و یکجا با پدر و مادر و خالهام چای صبحانه را خوردیم.
وقتی چای خلاص شد، خاله ام چادری سبز رنگش را از پسخانه گرفت و با آن خود را پوشاند و تنها روی استخوانی و درازش دیده میشد. در دستانش چای سبز، بوره و شیرینی که پدر و مادرم برایش از شهر خریده بودند و آنرا در دستمال گل سیب محکم بسته کرده بود به چشم میخورد.
پدر و مادر مرا تا سرای غزنی رساندند. در آنجا با خالهام در یک سرویس رنگ و رو رفته نشستیم. چند لحظه بعد سرویس در حالیکه در سیتهای سخت و تنگ آن جای سوزن انداختن نبود و شانه ها، قبرغهها و زانوان ما فشرده شده بود آماده حرکت شد. مادرم به زحمت خود را رساند و در حالیکه رویش مرطوب بود چندین بار مرا بوسید . دلم به واسطه خوش رفتاری که او با من کرده بود و مرا اجازه رفتن داده بود و هم برای دوری از خانه و بایسکل ریش شد و گریه را شروع کردم . چند دقیقه بعد موتر حرکت کرد و تا چند لحظه مادرم را می دیدم که به سوی موتر میدوید و میخواهد که باز سر و صورتم را بوسه باران کند تا آنکه پدرم از شانه اش محکم گرفت و او را متوقف ساخت و سرویس هم دیگر سرعت گرفته و در جاده اصلی داخل گشته بود.
سرویس بسیار تنبل بود. سر و صدای زیادی هم به راه انداخته بود و آدم فکر میکرد که بیچاره را به زور میرانند و او در اثر این فشار و ظلم ناله و فریاد میکشید و بعد از گذشت یک مدت در کنار جاده توقف میکرد. دریور سرش را بر روی اشترنگ موتر تکیه میداد. کلینر دویده، خود را به جلو میرساند و بانت موتر را بالا میکرد. تفت از دل ماشین میبرامد. کلینر گیلنه را گرفته از جوی مجاور سرک آب آورده یکی پی دیگر به دهن ماشین میانداخت و یا به سر و روی آن میپاشید.
دریور در تمام این مدت یک کلمه سخن نمیزد. مسافرین هم جرئت نداشتند که اعتراضی بکنند و برایش عادی مینمود. تنها دل من تنگ شده بود و چند بار خواستم که اعتراضی بکنم و فریاد بزنم که چرا موترت را پاک نمیکنی. چرا قبل از حرکت شکم سیر آبش نمیدهی. چرا پیچ هایش را تیل نمیدهی که سر و صدا راه نیاندازد ولی وقتی دریور رویش را گرداند و به سوی زنهایی که در سیت عقبی نشسته بودند نظر انداخت از چشم های سرخ و خوآب آلودش- لنگی نسواری او که بیشتر به ریسمان میماند و صدای خشک و غضب آلودش که به صدای موترش شبیه بود، ترسیدم و دفعتاً صدا در گلویم خشکید.
آهسته آهسته دستهای خالهام در زیر چادری اش تکان میخورد و با تکان آن بوی مخصوصش به دماغم رسید. سرم را از جایش حرکت دادم و به نزدیک شیشه موتر رساندم و هوای بیرون را میبلعیدم که شانه ام را تکان داد. وقتی سرم را دور دادم دیدم که روی زانوان خاله ام را کلچه و نخود گرفته است. مقداری زیادی از آنرا خوردم و مدت زیادی خوابم برده بود و یگان وقت حس میکردم که شانه هایم فشرده و سنگین میشود وقتی چشمانم را باز میکردم. میدیدم که خالهام در خواب رفته و سرش تکان میخورد.
آنقدر سر و صدای موتر را شنیده بودم و آنقدر شانه و زانوانم فشار دیده و بو های بد را تنفس کرده بودم که وقتی کوتل روضه را طی کردیم و خالهام مژده رسیدن را داد بی نهایت خوشحال شدم. یک مرتبه از جایم بلند شدم و با حرص و آز بیمانندی چشمهایم به قریه های دور و بر و درختان توت و آلو، گنبد و منار های خشتی ورنگ و رو رفته، قبرستان های خاکی و خاموش دو طرف جاده چسپیده بودند و بیصبرانه انتظار نجات از سرویس و قدم گذاشتن بر روی خاک ولایتی که آنهمه بیخوابی را برای رسیدن به آن کشیده بودم داشتم.
وقتی به شهر رسیدم و از موتر پائین شدیم. بوی تند کباب و چاینکی و مشاهده زرگری ها و مسگری ها و آواز چکش های آنها که هر لحظه بر روی فلزات مختلفی مانند نقره، برونز و مس فرود میآمدند و سر و صدای گادی ها و اسپ ها که در روی فرش نیمه اسفلت و خاکی جاده به هر طرف حرکت داشتند مرا چرتی و وارخطا ساخت فکر کردم که خالهام مرا بازی داده است و در کجای این چهار طرفی که دیده میشد باغ های آلو و سیب و انگور و چشمه های سرد و گوسفند ها و گاو های شیرده هستند.
میخواستم که از خالهام پرسان کنم و از او گله و شکایت سر دهم، ولی او مرا موقع نداد و با عجله بهسوی یک گادی پوپک دار طلایی رنگ که اسپ سفید و پاکی داشت برد و گادی ران بعد از اینکه زنگ بلند و پرطنینش را به صدا در آورد و اسپ خیز بلندی زد، گادی را به حرکت در آورد. اسپ سرش را بلند نگهداشته بود و بعد از طی چند قدم سر و گردنش را به راست و چپ دور میداد و دراین حالت کف سفید و خشکی از دهانش در خاک خشک و تب زده جاده می افتید و محو میشد . گادی ران حرفی نمیزد و از دهانش صداهای نامعلوم و اشپلاق گونه خارج میشد که با شنیدن آن اسپ حرکات معینی را از خود بروز میداد . اسپ راه را بهخوبی بلد بود و بعد از نیم ساعت ما را به نزدیک قریه خالهام رساند.
در نزدیک قریه کریم منتظر ما بود. او سه سال از من بزرگتر و سیزده ساله بود وقتی نزدیکش رسیدم مانند یک آشنای قدیمی با من احوالپرسی کرد ولی من خود را نزدیک احساس نمیکردم چون هم از او خوردتر بودم و هم پنج- شش سال میشد که او را ندیده بودم . ولی بهر ترتیب رفاقت ما زود سر گرفت. کریم دستهایم را گرفت با خود به خانه برد. من به مشکل تا شانه هایش میرسیدم . پشت لبهایش سیاهی خفیف داشت. موهای سیاهش از زیر لنگی سفید و کهنه اش سرزده بود. پیراهن و تنبان خاکی رنگ بر تن داشت و چپلی دهن گشادش سنگریزه ها و سبزه های راه را میکند و به پشت سر میگذاشت.
من و کریم و خالهام بعد از گذشتن از دروازه بزرگ قریه و طی نمودن دالان ها- زینهها و دهلیزهای زیادی سرانجام به خانه رنگو رو رفته و قدیمی که دیوارهای آن با چاینکها و پیالههای غورهیی و بشقاب های چینی اصیل و قدیمی و جامها و شمعدانهای مسی و قابهای عکسهای عسکری و عادی زینت بافته بود رسیدیم . در نزدیک جایی که نشسته بودم کلکین قرار داشت.
بههر طرف که نظر انداختم زمین و خرمن و باغ و حیوانات بود. کمکم به صحت وعدهها و قصههای خاله ام معتقد شدم و آرام و آسوده انتظار قیماق و مسکه و تربوز و انگور را داشتم و آب دهانم را یکی پی دیگر قورت میدادم .آهسته آهسته قریه و خانه کوچک خالهام در نظرم بهترین خانه و محل زندگی جلوهگر میشد و مرا بیشتر دلبسته خود میساخت و کوفت و سوزش عضلات و شانهها و قبرغههایم که ناشی از مسافرت سخت و دشوار بود کاهش مییافت.
یک زن جوان با پیراهن مخملی سرخرنگ از دروازه خورد و کوچک به خانه داخل شد و مرا خوش آمدید گفت ولی رویم را نبوسید و در گوشهیی نشست. کمی بعد دانستم که او عروس خالهام هست. همچنین دختر کوچک و زیبایی در حالیکه در واسکت سرخ آئینه دوزیاش سکههای سفید نقرهیی فراوان دوخته شده بود، به خانه آمد. بدون سلام و احوالپرسی در گوشهیی نشست و از زیر چشمانش دزدانه سر و صورتم را مینگریست و لحظهای بعد در گوشهیی پنهان شد و گریخت.
بعداز مدت کوتاهی در حالیکه مثل بزرگان مشغول خوردن دوغ و مسکه و تخم و انگور بودم یکمرد ریشدار با دهان پرخنده داخل شد و ماچ محکمی از گونهام گرفت و به زودی دانستم که او پدر کریم است، پدر کریم گفت:
- خاله ات ترا بسیار دوست دارد. بچه طالع مند هستی. امسال شکر حاصلات خوب است و در باغ و فالیز ما انگور و تربوز زیاد پیدا میشود.
در جواب چیزی نگفتم و بیصبرانه منتظر بودم که کریم مرا بگیرد و با خود به باغ و زمین ببرد. بعد از گذشت چند لحظه باز پدر کریم رویش را به سویم گشتاند و گفت:
- پدر و مادرت خوب بودند وقتیکه می آمدید مادرت حالش خوب بود؟ من و خالهام یکجا به او اطمینان دادیم که وقتیکه می آمدیم حالش خوب شده بود و دیگر تکلیف و درد گذشته را نداشت و حتی صبح تا سرای غزنی ما را همراهی کرد.
پدر کریم با شنیدن آن شکر خدا را بجا آورد و پسرش را مخاطب ساخته گفت:
- کریم بچیم هر دویتان به باغ بروید و انگور بخورید. پسانتر وقتی خودم آمدم هر دویتان را به فالیز روان میکنم تا شکم سیر تربوز بخورید.
بعد از تعارفات هر دو از خانه خارج شدیم و دیگر تا شام آرامی نداشتیم و پیوسته از این تاک به آن تاک و از این درخت سیب به آن سیب و یا درخت بادام میرفتیم و یکی پی دیگر میوهها را نوش جان میکردیم. یگان وقت که کریم دور میبود پسر دهقانش که چهره آفتاب زده، پیراهن و تنبان پینهای، دستان لاغر و سیاهی داشت با تشویش و اضطراب صدا میزد:
- هوش کن که درخت پیوندی است . احتیاط کن که انگور ها زیر پای نشود. این سیب ترشک است هنوز پخته نشده...
کمکم شکم من پندیده بود و روده هایم پیچ و تاپ میخوردند. آفتاب آهسته آهسته در پس قله های کوهها پنهان میشد، سر و صدای گوسفندها و بزها و حیواناتیکه چریدن روزانه را تمام کرده بودند و تلاش رسیدن به طویله و آغل شبانه شان را داشتند و با گرد و خاکی که بلند ساخته بودند و طنین زنگوله های شان که تمام قریه را فرا گرفته بود. همه اینها برایم دلپذیر و سرگرم کننده بود و ذهن و خیالاتم را از اطراف بریده بود.
وقت نان شب، بسیار کم اشتها داشتم و خاله و شوهرش از کم خوری من هیچ تعجبی نشان ندادند.
وقتی از نان شب فارغ شدیم، با کریم یکجا لحاف و تشک را گرفتیم و در بام خانه رفتیم تا بخوابیم، شب تاریکی بود. باد ملایمی سر و صورت ما را خنک میکرد، صدای وزش باد و تماس آن با برگهای درختان، آواز تولهها و خواندنهای محلی که از سر خرمن ها بگوش میرسیدند و مشاهده ستارگان بیشماریکه بالای سر ما در آسمان چشمک میزدند، اثر فوق العاده عجیبی در من داشت. خود را فوق العاده سبک و بیخیال حس میکردم. چشم و گوشم یک لحظه بیکار نبودند و لذت میبردم. تا آنکه سر و صداها خوابید و من هم دانستم شب ناوقت شده و در حالیکه ترس ملایمی در وجودم ریشه دوانیده بود به خواب رفتم و موجودیت کریم را در پهلویم صخره و پناهگاه مطمئنی محسوب میکردم.
صبح با سر و صدای خروسهای قریه و گفتگو های اهالی ده از خواب دوباره برخاستم بعد از خوردن شیر و مسکه و قیماق شاد و سر حال با کریم بیرون رفتیم و باز به جان درختان بیچاره و جویچههای پالیز افتیدم و آنقدر خوردم که شکمم پندید و درد گرفت و بچه های قریه که ناظر اشتهایم بودند، بنای شوخی و خنده را گذاشتند هر کدام مرا نادیده، شهری گشنه و حتی ملخ نام گذاشتند و یکی از آن سر کریم صدا زده، توصیه کنان گفت:
- احتیاط بچه خاله ات را بکن که نترکد!
بعد در حالیکه بلند بلند میخندیدند و حیرتزده تماشایم میکردند در اثر اعتراض و چشم کشیدنهای کریم دست از سرم برداشتند و راه شان را گرفته رفتند.
به تدریج سرگرمیها و شوخیهای دیگری یاد گرفته بودم. خروسهای قریه را میجنگاندم. وقتی یکی از آنها تاب حملات نول و لگد جانب مقابل را نمیداشت و از میدان میگریخت، خروس غالب را میگرفتیم و سر و بدنش را با آب گل آلود جوی رنگ میکردیم و بعد از یکی دو ساعت دوباره خروسها را جنگ میانداختیم . بیچاره ها یکدیگر را نمیشناختند و باز جنگ و زدن و کندن آغار میشد و ساعتها این تفریح و سرگرمی ظالمانهما ادامه داشت. وقتی خروسها از حال رفتند و شکایات بلند شد سگهای قریه را به جان یکدیگر انداختیم و یا سراغ رمه را میگرفتیم و با دادن میوه و خسته و بادام چوپان را راضی میساختیم که به ما اجازه بدهد که بزهای سیستانی را سوار شویم و یا پنیر تازه که بسیار لذیذ بود، برای ما تهیه کند.
وقتی از شوخیها و شیطنت روزانه فارغ میشدیم و شام نزدیک میشد، کریم مرا در زیر درختان توت و بید کنار چشمه میبرد و در آنجا به کمین مینشست من روز های اول معنی انتظار او را نمیدانستم تا آنکه بعد از گذشت چند روز دانستم که او در آنجا به سراغ دختر عمهاش مینشیند و لحظه بعد میدیدم که یک دخترک نیم قد در حالیکه کوزه گلی متوسطی را برشانهاش انداخته و سر و بدنش را با چادر سبز گاج پوشانیده بود، به چشمه نزدیک میشد و در نزدیکی کاریز و قبل از داخل شدن به آن از گوشه چادر با چشم سیاه و زاغ مانندش نگاه تیزی به جانب کریم میافگند و بعد کوزهاش را از آب کاریز پر نموده دوباره راهش را گرفته به سوی قریه باز میگشت. کمی بعد دختران قریه گروه گروه با چادرها و پیراهنهای رنگه و سرخ و سبز شان و کوزههای گلی که بعضی از آنها دانه های خورد شیشه و سنگهای جلادار هم در سر و گردنش داشت میرسیدند. و هجوم و ازدحام جوانان قریه بیشتر میشد و لحظات متمادی یکدیگر را دزدانه مینگریستند و خط میبردند.
یکروز خالهام با کریم مرا با خود به زیارت های غزنی بردند. عجیب بود یکروز تمام به سواری گادی و پیاده از اینسو به آنسو از این کوچه به آن کوچه و از یک تپه به تپه دیگر میرفتیم ولی باز هم زیارتها تمامی نداشتند. نام چند زیارت با وجود گذشت سالها هنوز فراموشم نشده است. زیارت حکیم صاحب، موی مبارک، زیارت سلطان صاحب، بهلول صاحب، سید حسن آغا. به هر کدام که داخل می شدیم هنوز پیش نرفته که خالهام داد و فریاد را براه میانداخت و از جیب هایش تکه های سرخ و سبز را میکشید و در گوشههای زیارت آنرا بسته میکرد و مدام نام مادرم را میگرفت و یگان مرتبه در وقت نام گرفتن مرا هم در میان پاهایش میگرفت و دستانم را بلند میکرد و دعا و عذر و زاری را به راه میانداخت. سپس شمعها را روشن میکرد و برای مجاوران و خادمان پول و پیسه میداد.
وقتی بعد از چاشت از گشتن زیاد خسته شدم و پاهایم دردگرفت از خالهام پرسیدم:
- چرا دز غزنی زیارت زیاد است؟
خالهام که با غرور خاصی بینی اش را بالا کش کرده گفت:
- غزنی شکر شهر اولیاء است. اگر مولوی صاحب هم میبود قبله مسلمانان میشد، حیف که او نیست.
به این ترتیب دو هفته پایان یافت و شب و روز ما به خوشی و شکم سیری میگذشت، کمکم معده و روده هایم هم با پرخوری عادت کرده بودند و مثل روزهای اول پیچ و تاپ نمیخوردند و مرا آزار نمیدادند. سرانجام روز بازگشت من فرا رسید. جدایی از کریم، پدر و اعضای فامیلش برایم بسیار دشوار بود. قریه و باغ و درختانش را هم بسیار دوست داشتم ولی هر چه بود تحمل کردم و دم بر نیاوردم باز همان گادی سواری بود و همان سرویس های تنگ و تنبل.
در تمام این مدت خانه خود را و پدر و مادرم را فراموش کرده بودم اما به مجردیکه موتر سرویس با فشار و زور تمام کوتل روضه را پشت سرگذاشت دفعتاً خانه و پدر و مادرم یادم آمدند . دلم برای آنها ریش شد و خود را حق ناشناس و گناهکار در نزد آنها فکر میکردم.
این اندیشهها بتدریج بر سایر احساساتم قوت میگرفت و خالهام هر قدر کوشش میکرد تا با دادن خسته و بادام آنرا تخفیف دهد موفق نمیشد. هر قدر به کابل نزدیک و نزدیکتر میشدم شوقم فزونی میگرفت و میل شدیدی برای رسیدن به خانه و در آغوش گرفتن مادر و سواری بایسکل در دلم احساس میکردم اما خالهام در عوض اینکه از بایسکل من تعریف کند، سعی مینمود بدی های بایسکل را به رخ من بکشد و او را چیز اضافی و خطرناک وانمود کند و از سرو صورتش ناراحتی و تشویش میبارید.
بههر حال عاقبت به کابل و در نزدیک حویلی رسیدیم. خوب یادم هست که بعد از ظهر بود فضا مه گرفته و غبار آلود بود. گرمی و حرارت تابستان بیداد میکرد و از سر و صورت ما عرق سر داده بود. در نزدیک دروازه حویلی خالهام را گفتم:
- خاله ام با شنیدن این جمله مضطرب و ناراحت شد و گفت:
- در فکر بایسکل نباش بچیم. حال شکر خدا کلان شده ای، دیگر آن بایسکل به دردت نمیخورد.
برای اولین بار با خالهام بنای قال و مقال را گذاشتم و گفتم:
- ترا غرض نیست که کلان شده ام. چرا به دردم نمیخورد. ترا زور میدهد که کریم بایسکل ندارد.
خالهام نفسش بند مانده بود. وحشت زده مرا نگاه میکرد. رنگ از رخش پریده بود و برای اینکه ترس را از دلم دور ساخته باشد، خود را به من نزدیک کرد و مرا در بغلش فشار داده با نگاهی که یک عالم عذر و زاری در آن نهفته بود گفت:
- بچه گلم یک گپ را باید وقت برایت می گفتم ولی دل نکردم.
با اضطراب و وحشت گفتم:
-بگو، بگو خاله جان، حالا بگو.
خاله ام در حالیکه به تنها درخت توت کنار جاده تکیه کرده بود گفت:
- پدر جانت بایسکلت را فروخت تا برای مادرت دوا بخرد.
یک مرتبه مثل اینکه از آسمان بر زمین افتاده باشم، سست و بیحال شدم، دلم ضعف میرفت. به مشکل قدم برمیداشتم و دلم نمیشد که پاها را به داخل حویلی که اینک در چند قدمی ما قرار داشت بگذارم.
بههر مشکلی بود خالهام مرا با خود به حویلی کشاند . به مجرد پاگذاشتن چشمانم به همان گوشهیی که بایسکلم در آنجا قرار داشت راه کشید. . خالهام راست گفته بود . از بایسکل خبری نبود و جای بود و جولا نی. حویلی در سکوت غم انگیزی فرو رفته بود. دلم خبر های بد میداد و با بیم و اضطراب زاید الوصفی گفتم:
- خاله یک چیزی شده، مادرم کجاست . چرا در راه ما نیامد؟
خاله چیزی نگفت و چادرش را از سرش پس کرد و عرق سر و صورتش را با دستمال کهنه و رنگ و رو رفته ابریشمی اش پاک کرد.
زن کاکایم در دهلیز با خالهام مقابل شد و بدون احوالپرسی شتاب زده گفت:
- دردش زیاد شده. بسیار نالش میکنه . زود بچیش را ببر . خدا مهربانست شاید حالش خوبتر شوه.
مادرم در گوشه خانه خوابیده بود. پدر و کاکایم و مامایم سر بالینش جمع شده بودند. هنگامیکه خالهام داخل شد، عکس العمل واضحی نشان نداد و نمیدانم که او را دید یا نه. وقتی خوب نزدیک رفت متوجه شد. به مشکل خود را نیم خیزکرد. بدن رنجورش به لرزه در آمده بود و اطراف را می کاوید وقتی پاهای کوچکم را در میان پاهای خالهام مشاهده کرد آنرا به سرعت چنگ انداخت و مرا نزدیک بالین خود کشانید. دست هایش مثل آتش داغ بودند . دهن و چشمانش با وجود باز بودن به صحبت ها و احوالپرسی خالهام جوابی نمیداد و در چنگال غم و اضطراب عظیمی دست و پا میزد. آهسته آهسته لبهایش به حرف آمد. پدرم را اشاره کرد. او سرش را پیش برد و گوش فراداد. مادرم گفت:
- بایسکل پسرم حیف شد. هر رقم میشه برایش بایسکل نو پیدا کن و او را دوست داشته باش...
سپس چشمانش بسته شدند و دستانش که محکم دستم را گرفته بود سست و سرد میشدند و غریو و هیاهو درخانه طنین افگند.[*]
سنبله 1354
[*] - ملاقات در چاه آهو، مجموعه داستان، نویسنده حسین فخری، ناشر اتحادیه نویسندگان، مطبعۀ دولتی کابل، 1364