"ادبیات معاصر افغانستان"

داستان های از حسین فخری

Image Description

حسین فخری

 

                             

                                                                                                                                                                   تنبور مهر دل

 

 

            آهسته آهسته در کوچه باریک و خاک آلود خرابات راه می‎رفتم. اطرافم را دیوارهای بلند و کمر شکسته احاطه کرده بود. از درون اتاق‎ها و کلکین‎ها طنین ساز و سرود شنیده می‎شد و با سر و صدای         مگس‎ها و بچه‎های پا برهنه و چرکین کوچه درهم می‎آمیخت. در هر چند قدمی عده‎یی جمع بودند و در    حالی‎که دود تلخی فضای اطراف شان را پر کرده بود خاطرات شب گذشته شان را قصه می‎کردند و انتظار بیعانه را داشتند. آب سیاه با بوی عجیبش از هر طرف کوچه در جریان بود کمی پیش که رفتم به یک دکان شیر فروشی رسیدم که مگس‎ها روی شیر، چکه، ماست، پنیر و چیزهای دیگر چسپیده بودند و کسی هم اعتراضی نداشت.

            همین‎طور خم و پیچ کوچه را طی می‎کردم که چشمم به او افتاد. از رو برو می‎آمد. چهره‎اش خسته بود. خسته‎تر از آن‎که لبخند زند و یا خشمگین شود. کلاه قره‎قلی سیاه و پت رفته‎یی به سر داشت، کرتی و پطلونش به تنش بزرگی می‎کرد. پاهایش مثل دو ستون لرزان بود و مانند همیشه تنبورش را که پوش رنگ و رو رفته‎یی داشت در آغوش می‎کشید.

            او در همین کوچه بزرگ شده بود. پنجاه سال تمام در بین ساز و آواز زندگی کرده بود. او را همه خراباتیان دوست داشتند. مرد مهربانی بود. کاری به کار کسی نداشت حتی آزارش به مورچه هم نمی‎رسید.

            او مثل همیشه از خانه اش خارج شده و طرف ننداری که در آن‎جا همه روزه کانسرت می‎داد روان بود که یکی از شاگردانش خود را به او رسانده گفت:

-       استاد مرا رئیس صاحب روان کرده تا به شما خبر بدهم که شب دوشنبه جایی نروی و در کانسرت مشترک هنرمندان داخلی و خارجی اشتراک کنی. 

تنبور نواز با ناراحتی جواب داد:

-       آخر من آن‎شب بیعانه دارم.

شاگرد گفت:

-       چاره نیست. کانسرت مهمی است. آدم های سر شناس در آن دعوت شده اند.

تنبور نواز چیز دیگری نگفت و سراسیمه شد. او چطور می‎توانست بیعانه را تاوان دهد از کجا لباس مناسب برای خود پیدا کند. خیر به هر ترتیبی که بود ناراحتی خود را فرو نشاند و شاگردانش را وعده داد که در آن کانسرت اشتراک خواهد کرد. شب موعود فرا رسید. کانسرت شروع شد نوبت به او رسید. نغماتش کم‌کم گرم شده می‎رفت و سوز و نوای تنبورش او را مجذوب می‎ساخت. ناله تنبورش شور و حالی به بعضی از شنونده‎گان اش می‎بخشید. هنوز چند دقیقه از وقتش باقی بود که عده‎یی خستگی نشان داده و خواستار رقص شدند.

            در این وقت انانسر برنامه خود را به او نزدیک ساخته آهسته به گوشش چیزی گفت.

او با عجله نغمه اش را تمام کرده از سالون خارج شد. وقتی‎که از زینه‎ها پایین می‌شد یکی از هنرمندان خارجی به کمک یکی از هنرمندان داخلی با او سر صحبت را باز نموده گفت:

-       برای کلکسیونم به یک تنبور ضرورت دارم. تنبورت را به ده هزار افغانی می‎فروشی؟

تنبور نواز شتاب‌زده جواب داد.

-       نه این تنبور یادگار پدر مرحومم است. پنجاه ساله تنبور است. ساخت مهر دل است. حالا دیگر از این تنبورها یافت نمی‎شود و اگر یافت هم شود کسی آن‌را نمی‎فروشد.

            هنرمند خارجی از شنیدن حرف‎هایش خجل شده معذرت خواست و تنبور نواز با او خدا حافظی نموده حرکت کرد. وقتی‎که به جاده رسید موترهای تکسی و شخصی هارن‎کنان از پهلویش می‎گذشتند و به او توجهی نداشتند. وقت رسیدن به خانه مثل همیشه اول سیم‎های تنبورش را امتحان کرد. مدتی کاسه و دسته و صدف کاری‎های آن‎را از نظر گذراند و بعد آن‎را به میخی که در کنج خانه قرار داشت آویزان کرد.

            فردا صبح باز طرف ننداری حرکت کرد. همین‎که به آن‎جا رسید با تعجب دروازه آن‎را بسته یافت. سراسیمه و ناراحت از دکان‎داران علت را پرسید. آنها برایش گفتند که ننداری نسبت این‎که کرایه چند       ماهه‎اش را نه‎پرداخته بود از طرف مالک اپارتمان بسته شد. وقتی موضوع را فهمید با چهره رنگ پریده و دست خالی درحالی‎که تنبورش مثل بار سنگینی وجودش را به لرزه در آورده بود طرف خانه حرکت کرد. وقت عبور از کوچه‎ها اطفال او را به همدیگر نشان داده می‎گفتند:

-       اونه باز سازنده آمد. بیایین که سرش ساز بزنیم.

وقتی او نمی‎توانست برای شان ساز بزند اطفال قهر می‎شدند و او را دشنام و آزار می‎دادند. به همین وضع او جلو می‌رفت تا به خانه اش رسید. زنش با لبهای آویزان و موهایی‎که مثل جاروی کهنه درهم و نا مرتب بود دروازه را باز کرده با صدای گرفته و لرزان گفت:

-       خوب شد که زود آمدی. بچه مریض شده چه خاکی به سرم بریزم. زود برو دوا برایش بیاور.

پسر مریض‎اش در اتاق خوابیده بود. هنگام داخل شدن پدر عکس‎العمل نشان نداد. دهن و چشمانش با وجود باز بودن نمی‎توانست با پدرش گفتگو کند و از او مثل گذشته پیسه کاغذپران بخواهد. تنبورنواز بعد از عیادت پسر علت زود آمدنش را به زنش گفت. زن با شنیدن آن گریه رقت انگیزی را شروع کرد. شوهرش او را دلداری داده گفت:

-       بس است گریه نکن. گریه چه فایده دارد. گریه درد را دوا نمی‎کند.

زن در حالی‎که اشک‌هایش را پاک می‎کرد با صدای بغض‎آلودی جواب داد:

-       گریه نکنم چه کنم. بچه مریض است و تو هم بیکار شدی چطور خواهد شد؟

نمی‎دانست چه چاره کند. سرانجام با زنش درد دل کرده گفت:

-       حالا پیر شده ام. پنجه‎هایم درست کار نمی‎کنند. تنبور هم دیگر محفلی را گرم نمی‎تانه. باز از دست این‎قدر گروه‎ها کَی نوبت به ما می‎رسه. 

زن با وجودی‎که فشار غم و اندوه رمقی برایش باقی نگذاشته بود. شوهرش را دلداری داده گفت:

-       برو یک چاره بکن خدا مهربان است، شاید جایی کار پیدا کنی.

وقتی تنبورنواز اصرار زنش را دید با صدای گرفته گفت می‎روم. چند دقیقه بعد از خانه خارج شد. او بدون این‌که به فکر استادی و شهرت سابقه اش باشد در هر جا که کانسرتی را سراغ داشت و یا خواننده‎یی را         می‎شناخت و یا دسته‎یی وجود داشت رفت تا او را هم در جمله خویش قبول کنند. دیگر برای او این‎جا و      آن‎جا فرق نداشت. چیزی‎که می‎خواست فقط بتواند پول درمان پسر و خرج روزمره اش را تهیه کند. اما        هیچ‎جا قبولش نکرد. حیران بود که از کجا کمک بخواهد. هیچ‎جایی را سراغ نداشت که به کمک او می‎شتافت. در عوض روزها می‎گذشت و خانه اش خالی‎تر شده می‎رفت. دیگر چیز قابل فروشی برایش باقی نمانده بود. سردی و گرسنگی اعضای خانواده را تهدید می‎کرد. قرض‎داران او را به جان رسانده بودند.

مریضی یگانه پسرش او را سخت آزار می‎داد و پیوسته با خود می‎گفت:

-       تنبور را بفروشم یا نفروشم!

این سخن تمام هوش و حواس او را فرا گرفته بود. او پیش از این چنین تصوری را در مغزش راه نداده بود. با تصور فروش تنبور ترس و وحشت او را در پنجه می‎گرفت. دانه های عرق از سر و رویش جای می‌شد و زبانش را در گلو می‎خشکاند. دل کندن از تنبور کار آسانی برایش نبود او فکر می‎کرد که اگر تنبورش را بفروشد زن و مرد کوچه خرابات چه خواهند گفت.

او از نداشتن تنبور و از سکوتی که در خانه اش حکم‎فرما خواهد شد، در وحشت بود. او از این می‎ترسید که اگر تنبورش را از دست بدهد. دیگر در هیچ محفل و مجلسی با آن قیافه پیر و غمزده راه نخواهد داشت. 

بالاخره تحمل تنبور نواز تمام شد. آهسته از جایش بلند شد و با قیافه التماس آمیزی به خانه اش خیره شد. اتاق از سامان و لوازم ضروری خالی بود. شطرنجی کهنه و رنگ و رو رفته سطح اتاق را پوشانیده بود. چند طفل قد و نیم‎قد با جامه های رنگ و رو رفته و چرکین در آن می‎لولیدند.

یک رخت‎خواب کهنه بسته شده و چند بالش و دوشک پنبه‎یی نیز در آن به چشم می‎خورد و در دیوار خانه تصدیق استادی تنبورنواز که در یک قاب کهنه و خاک آلود قرار داشت دیده می‎شد. تنبورنواز گرم جستجوی خانه اش بود که تنبور نگاه‎اش را به خود جلب کرد. در این وقت با صدای شکسته و اندوه‎گین با خود گفت:

-       چطور شود. چاره نیست. باید از هر جا میشه پول دوای بچه را پیدا کنم.

بعد لرزان لرزان طرف دیوار نزدیک شد با دستان خشک و چوب مانندش تنبور را از میخ پایین کرد و به سوی بازار به راه افتاد. او مشغول و متفکر قدم بر می‎داشت و به دکان انتیک فروشی که با صاحبش کمی آشنائی داشت نزدیک می‎شد. وقتی آن‎جا رسید قصدش را با انتیک فروش در میان گذاشت. مدت یک هفته گذشت اما تنبور به فروش نرسید. سر انجام حوصله او به سر رسید و تنبور را گرفته از این دکان به آن دکان رفت و به هر جایی که امید فروش آن می‎رفت سر زد ولی هیچ‎جا به فروش آن موفق نشد. ناگهان به یادش آمد که یک وقت کسی خواستار خرید تنبورش به قیمت پنج هزار افغانی شده بود می‎خواست تنبور را برای فروش نزد او ببرد که یک دفعه متوجه چربی تنبورش شد. ناگهان مثل گرگی که شکارش را از دست داده باشد عصبانی شد. تصمیم گرفت که برود و با انتیک فروش دعوا نماید. حتی طالب جبران خساره گردد. اما یک لحظه بعد این خیالات را بدور افگند و از دوستی و آشنایی خویش ترسید و به این نتیجه رسید که بی‎چاره این کار را از روی دلسوزی و برای جلب بیشتر مشتریان خارجی اش کرده و کدام نیت بد نداشته است. به هر حال با چهره گرفته و عصبانی به خانه با زگشت. ناراحتی او بیشتر به این دلیل بود که چربی، صدای تنبورش را ضعیف ساخته بود و در این حال شخص مورد نظرش آن را نمی‎خرید او پس از این که چندین روز تنبور را خاک میده زد و در آفتاب گذشت تا دوباره صدایش را کشید. خانه آن شخص را در پیش گرفت. هنگام رسیدن چند دقیقه پشت دروازه منتظر ماند. سر انجام دروازه را تک‎تک زد. صاحب خانه دروازه را باز کرد. وقتی تنبورنواز را دید بعد از سلام و علیک و احوال‎پرسی گفت:

-       چقدر به موقع آمدی استاد. شب تولد دخترم است بیا چند دقیقه برای مهمانان تنبور بزن. 

تنبورنواز مات و مبهوت ایستاده بود. حساب می‎کرد که با جند دقیقه تنبور زدن در آن مجلس پول دوای پسرش را تهیه می‎تواند یا نه؟

            برای چند دقیقه از تشویش قرض‎داران و خرج روزمره غافل شده بود. که متوجه شد مرد منتظر جوابش است. سراسیمه گفت:

-       والله نمیشه صاحب پسرم مریض است. یک تنبور آورده ام می‎خرین؟

مرد مثل این‎که خبر خوشی را شنیده باشد. لبخندی در چهره اش پیدا شد. نگاهی به تنبور افگند و بعد رو به تنبورنواز کرده پرسید:

-       ساخت کیست؟ پوشش را باز کن تا ببینم.

تنبورنواز پوش رنگ و رو رفته تنبور را باز کرد. مرد خم شد و با بی میلی به کاسه و دسته تنبور چشم دوخت. نام مهر دل و تاریخ تنبور او را به حیرت انداخت. تار هایش را امتحان کرد. صدف کاری هایش را از نظر گذرانید. باز هم قانع نشد.

یک‎بار دیگر با دقت و کنجکاوی بیشتر تنبور را معاینه کرد، عجیب بود. تنبور خود تنبور نواز بود. بلی همان تنبور مشهوری بود که مدت ها در صدد خرید آن بود ولی موفق نشده بود. با شک و تردید از گوشۀ چشم به چهره تنبورنواز خیره شد. در چهره تنبورنواز آثار مزاح و شوخی دیده نمی‎شد ولی چیزی شبیه به خشم و شرم در آن به نظر می‎رسید. آنگاه بدون این‎که علت فروش را پرسان کند و یا کنجکاوی را لازم ببیند با خون سردی قیمت آن را پرسان کرد. تنبورنواز نمی‎دانست چه مبلغی را بگوید که خریدار مخالفت نکند. رنگش سفید شده می‎رفت، متردد به نظر می‎رسید. لبش شور می‎خورد مثل این‎که دعا می‎کرد. سر انجام با ترس و و حشت گفت:

-       حاجت به گفتن نیست. قیمت‎اش به شما معلوم است. شکر خودت اهل فن هستی. باز در سابق هم می‎خواستی بخری.

خریدار آهسته خندید و گفت:

-       به فکر گذشته ها نباش. حالا تنبورت مثل آن وقت ها صدا نداره. بسار جا هایش ترمیم طلب است.

مکثی در پی این گفتگو به وجود آمد که ضمن آن تنبورنواز رنگ باخت. احساسات گوناگون خوف و وحشت، نفرت و کینه، امید و بیم هم زمان به او حمله کرد. او در آن لحظه خوش نداشت که تنبورش را توصیف کند و در عوض از مجبوریت ها و مریضی پسرش سخن زد تا سر انجام خریدار را به پرداخت سه هزار افغانی راضی ساخت. لحظه بعد دستی بسوی تنبورنواز دراز شد و با دادن سه هزار افغانی با عجله تنبور را از بغل او بیرون کشید. تنبورنواز با عجله طرف خانه اش در حرکت شد وقت رسیدن با گریه و چیغ و فریاد زن و دخترانش رو برو شد. بی‎چاره باورش نمی‎آمد. با شتاب به رخت‎خواب پسرش نزدیک شد و با قیافه تاثر انگیز به معاینه سر و صورتش پرداخت. چهره پسرش مثل برف سفید شده و رنگش پریده بود. دست‎ها و پاهایش را تکان داد. بیخ گوشش فریاد زد بچیم-بچیم بیدار شو... بینی و دهانش را بسته کرد. شانه هایش را تکان داد اما فایده نکرد. مثل مجسمه سرد و بی‎حرکت شده بود. دیگر یقین‎اش کامل شده بود. در حالی‎که به چهار طرف پسرش خود را می‎کشاند گریه رقت انگیزی را شروع کرد. صدای گریه او و خانواده در فضای خانه می‎پیچید و آرام آرام به کوچه خرابات طنین می‎افگند. همسایگان به شنیدن آن می‎گفتند:

-       به گمانم بچه شان مرد. خدا ببخشیش طفلک معصوم آرام شد. [*]

        سنبله 1356



[*] - ملاقات در چاه آهو، مجموعه داستان، نویسنده حسین فخری، ناشر اتحادیه نویسندگان، مطبعۀ دولتی کابل، 1364




   

                                                                                                                                                            جد و فرزند

 

ماهی دو سه بار به دیدار پدر می‌روم. پدر حالا بدنش ضعیف شده. سلامت روحی لازم را ندارد. پیری و ماتم‌ها او را پژمرده ساخته و هفته دو سه بار بیش‌تر نمی‌خندد. آخر هفتاد و چهار سال عمر کمی نیست. هر وقت با پدر مواجه می‌شوم، با یکدیگر ساعت‌ها درد دل، مشورت و اختلاط داریم و خود را بسیار کوچک احساس می‌کنم. پدر تا وقتی کار و مشغولیتی دارد، اوضاعش عادی است. اما همین که مصروفیتی ندارد طوری تغییر می‌کند که نمی‌‌توان وصفش کرد. پدر ر اهش را رفته و توانش را از دست داده است.

ماه پیش پدر تیلفونی مرا می‌خواهد. وقتی به دیدنش می‌‌شتابم، صحنه تغییر کرده است. سر سفره پدر را به سختی اسیر سنت‌ها می‌یابم. از جوانی چنان سنتی است که حتی دیگر آن را احساس نمی‌کند. پدر می‌خواهد سنت آزاد، فاتح و فرمان‌‌روا باشد. اگر گفتار و کرداری به طبعش برابر نیست، روترش می‌کند و به درشتی سخن می‌گوید و در این حالت هیچ رمز و راز و ابهامی را نمی‌شناسد ... سال‌هاست که با همه طوری پیشامد می‌کند که گویی فرزندانش هستند و یا او رئیس قبیله است و یا کسی است که با یکایک نواقص‌شان آشناست و می‌تواند آن‌ها را تربیت کند. گاهی شنیدن انتقادهایش ناراحت‌کننده است و لحن صحبتش آدم را کم حوصله و لجوج می‌سازد. گاهی از خلال آن‌چه می‌گوید، حالتی غیرعادی و سرد و بسیار شخصی جلوه می‌کند. آشکار است که پدر از چیزی زخم خورده و هرگز نیش و درد این زخم را فراموش نکرده و این شقاوت را نبخشوده است.

پدر تا شصت و پنج ساله‌گی بیماری را نمی‌شناسد. نه نفس تنگی، نه خرابی معده، نه شکر، نه چربی خون. هیچ. اما با کار‌های متداوم و شاق و زیر باران راکت و گلوله زیستن و حساسیت فراوان در مقابل مهاجرت فرزندان و مرگ و شهادت نزدیکان و خویشاوندان صحتش را مختل کرده است.

روزی دیگر پدر سر قالینچه نشسته است و قرآن می‌خواند. سلام می‌دهم. پدر اصلاً نمی‌شنود. انگشتانش با ورق‌های قرآن بازی می‌کنند. بعضی از آیه‌ها را با تفسیرشان چند بار می‌خواند. لختی بعد سربرمی‌دارد و بر بالش دست‌دوز عروسش تکیه می‌زند. تکیه‌گاه پدرم بر دیوار رنگش را به کلی باخته است. من خم می‌شوم و دستش را می‌بوسم. پدر پیشانیم را می‌بوسد. گرمی دست پدر را روی کومه‌هایم احساس می‌کنم. پدر از سیرت پیامبران و امامان، از پنج بنای مسلمانی و نعمت‌های بهشت سخن می‌زند. از سفرهایی که در پیش رو دارد. به فکر باغ و زمین و مرمت حویلی است. به تراب و مستوره باید خط بفرستد ... سپس نوبت خواندن نهج‌البلاغه می‌رسد. اوراق کتاب را می‌گشاید. لحظات زیادی به خطاطی و تذهیب‌ کاری طاهر خوش‌نویس خیره خیره می‌نگرد و معتقد است که با دستورهای این کتاب می‌توان همه کارها را انجام داد. از این‌ها که فارغ می‌شود مثل همیشه صحبت را می‌کشاند به سفر حج: از طواف خانه خدا، از بوسیدن حجر الاسود، از غار حرا، صحرای عرفات، زیارت مسجد النبی و منبرها و روضه‌هایی که شنیده می‌گوید و می‌گوید. ناگهان حالتش دگرگون می‌شود و با لحن اندوهگینی می‌گوید «صبح وقت رفتم به زیارت بقیع. خدایا چه می‌بینم. گور چهار امام و صحابه و حرم و اهل بیت پیغمبر بی‌نام و نشان افتاده‌اند. سنگ مرمر و بارگاهی هم اگر داشته همه را شکسته و با خاک یکسان کرده‌اند و فقط بعضی از گورها سنگچین شده‌اند. همه جا تشنه و گشنه. پر از خارهای مغیلان. همه جا دیوار سیمی ... تا خواستم نزدیک شوم و زیارتی و تبرکی که محافظان چوب در دست نگذاشتند و دلم را خون کردند ... خداوندا کاش چشم‌هایم کور می‌شد و نمی‌دیدم.» پدر هق می‌زند و می‌گرید و مدت‌ها می‌گذرد تا دوباره حالش به جا می‌آید و گپ و قصه دیگری را شروع می‌کند. من بلدم که چگونه گپ‌ها و لحن آرام پدرم را از هوا ببلعم.

صبح روزی در منزل با دوستی دل‌های پر درد خود را خالی می کنیم که فرشته نفس زنان می‌آید و می‌گوید: «... بابه‌ام در شفاخانه علی‌ آباد بستر شده است.»

نمی‌دانم که چطور بایسکلم را می‌گیرم و شتاب‌زده در بیمارستان علی آباد که به سبب جنگ در تعمیر زایشگاه مهاجر شده، خود را می‌رسانم. آسمان از ابر پوشیده است. باد سردی که در میان شاخ و برگ درختان سرو و چنار و توت می‌وزد، شاخه‌های درختان را از همدیگر دور و نزدیک می‌کند. نفس زنان و عرق‌آلود به اتاق مریضان داخل می‌شوم. اتاق تنگ و تاریک است و دیوارهای بلند و ضخیم دارد. پیرامون پدر را طالب و عبدالله و فریده گرفته‌اند. وقتی بر بالین پدر خود را می‌رسانم. چهره‌اش به غایت آرام و فارغ از دغدغه‌های زنده‌گی است. دست‌ها و پاهایش فرمان‌برداری نمی‌کنند، گویی اصلاً وجود ندارند. دستان لاغر پدر را می‌بوسم، گرمای چندانی ندارند و سوزن‌های پیچ‌کاری و سیروم رگ‌های آن را سیاه و کبود کرده است. همه بی‌زار و دردمند و شاکی. مگس‌ها دورشان وز وز می‌کنند. بوی شمع سوخته و هریکین فضا را انباشته است. هر طور است ناراحتی خود را فرومی‌نشانم و با پرسش و کاوش درمی‌یابم که پدر شب درد و تهوع پیدا کرده و برادرانم او را به بیمارستان رسانیده و صبح حالش خراب گردیده و بیهوشی دست داده است.

به هیچ چیز نمی‌ اندیشم به جز سلامتی پدر. هر طبیبی را که سراغ داریم و سفارش می‌دهند، حاضر می‌کنیم. هر شربت و دوایی را که تجویز می‌کنند تهیه می‌کنیم. سیروم و آکسیجن و پیچکاری و خون کار است همه مهیا می‌شوند. اما پدر چشمانش را نمی‌گشاید. امر و نهی و لطف و قهری ندارد. آرام آرام درمی‌یابم که جگر پدر زیر بار زنده‌گی و بی‌احتیاطی‌ها ورم کرده است. سراسیمه به پشاور خبر می‌‌فرستم که مادر بیاید. در دلم می‌سوزم و نمی‌توانم که غمم را با کسی در میان گذارم. حتی با برادرانم طالب و عبدالله. حتی با خواهرم فریده. فریده وضعیتش از همه بیش‌تر خراب است و هر باری که پدر نفسش غیرعادی می‌شود، با دستانش بر سر و صورتش می‌کوبد و با ضجه و شیون می‌گوید: «خدایا رحم کن. پدرم را نجات بده.»

دو ساعت می‌شود که چشم به راه مادرم هستم. ناگهان سایه‌یی در مقابل دروازه بیمارستان پدیدار می‌گردد. این مادر است که به دیدار مرد عزیز و محبوبش می‌شتابد. دیدن مادر روح تازه‌یی در کالبدم می‌دمد و لختی درد جانکاهم کاهش می‌یابد. مادر نزدیک می‌شود. دستش را می‌بوسم. مادر می‌پرسد: «وضعش خوب است؟»

جوابی ندارم که بدهم و فقط چشمانم آتش می‌گیرند. مادر خاموش می‌ماند. من و مادر در طول جاده آسفالت بیمارستان میان دو ردیف درختان نیمه برهنه راه می‌رویم. مادر هنوز مثل دوشیزه‌گان شرمگین است. مادر از دیدن چهره تکیده پدر که با موهای ژولیده و ریش سفید روی بالش به خواب رفته است و پیچ و تاب عضلاتش از زیر کمپل پیداست رنگش به سفیدی می‌گراید. اما زود بر خود مسلط می‌شود. همه می‌گریند اما او با سیمای دردآلود و منطق استوار با همه احوال‌پرسی می‌کند. منطقی که در برابر ژرف‌ترین احساسات حتی بیماری شوهرش از لحاظ خون‌سردی شگفتی‌آور است.

اندک اندک درمی‌یابم که پدر در سراشیبی زوال روان است. بیماری و وخامت حال پدر به کلی ما را غافلگیر کرده است. همه متفکر و عبوس نشسته‌ایم. حتی قادر نمی‌شویم که پدر را به بیمارستان بهتری انتقال دهیم. طبیبان عقیده دارند که راه‌حلی وجود ندارد. کم کم بزرگان خانواده مرا از جمع جدا می‌کنند و خلاصه گپ‌های‌شان این که خدا سایه پدر را از سرتان کم نکند. اما بد نیست که بعضی آماده‌گی‌ها گرفته شود ... چقدر شنیدن این گپ‌ها تلخ است. آدم همه را باید بشنود و مانند زهر سر بکشد. به دهلیز می‌روم. ماما را جدا می‌کنم و خجل و غمناک می‌گویم: «وضع پدرم خوب نیست. بعضی‌ها پیشنهاد دارند که اگر خدای ناکرده گپی شد، حظیره شما مد نظر باشد.» ماما بغض زده جواب می‌دهد: «هزار دفعه. حاجی آقا پدر همه ما و شماست.»

هر دو به شدت می‌گرییم.

روز پنجم پدر زبان در کام می‌کشد. گاهی در جایش می‌خزد و می‌تپد. خرخرش بلند و نامنظم است. بالشش را مرتب می‌کنم. سینه‌اش را مالش می‌دهم. بالای سر پدر که می‌رسم، می‌بینم که چشم‌هایش باز است و حالتی خوب ندارند و با من از یأس و تنهایی سخن می‌زنند. دلم می‌خواهد پدر چشم‌هایش را بگشاید. گپ بزند. بخندد. اگر دلش خواست بگرید. فریاد بزند. حتی از آن خشم و غضبی که همه را برجا می‌خشکاند، از خود بروز دهد. فقط این‌طور نباشد و کمی بجنبد ... فکر می‌کنم که پدر زیر ضربت قرار دارد. اما در دل می‌گویم که هنوز زود است. عبدالله را وحشت برداشته و شروع می‌کند به بی‌تابی کردن. فریده سر خویش را به شانه مادر گذاشته و آرام آرام می‌گرید. هر دقیقه و ساعتی که می‌گذرد، غبار دیار دیگری بر سر و روی پدر بیش‌تر می‌نشیند. چند لحظه بعد طالب طاقت بیش‌تر نمی‌تواند و داکتر جوان، گوشی به دست و سفیدپوشی را می‌آورد. داکتر دل پری دارد «نه برق، نه آب، نه گا ز، نه سیروم. تمام اتاق‌ها و دهلیزها را زخمیان جنگ پر کرده‌اند. یک سی سی خون نداریم. مریضان خود و یا خویشاوندان‌شان باید دوا را تهیه کنند. آن هم چه دوایی. کهنه و بی‌کیفیت. بسیاری از داکتران و پرستاران رفته‌اند و نیستند. چند نفری که باقی مانده‌اند هم از ترس جنگ و راکت همه روزه آمده نمی‌توانند ...» داکتر دل از بیمار کنده است. سر خویش را تکان می‌دهد و می‌رود. از رادیوی اتاق مجاور لحن غمناکی به گوش می‌رسد «شنیدم از این جا سفر می‌کنی، تو آهنگ شهر دیگر می‌کنی، حذر از سفر کن برای خدا، کجا می‌روی آرزویم کجا ...»

روز ششم مادر بیچاره‌گیش به اوج خود رسیده است. بچه‌ها را به مواظبت بیش‌تر فرامی‌خواند. حمیدالله را دنبال دختران می‌فرستد. خاموش و آرام خانه را مرتب و آماده می‌سازد. مادر از دلبسته‌گیش کاسته نشده، برعکس می‌خواهد در همه حال خدمت کند و همه چیز بهتر و عالی باشد. این زن متواضع و ملیح با انقیاد کامل کمر به خدمت بسته و مهر و محبتش پایانی ندارد. فریده بی‌حال و نالان افتاده و می‌گوید: «بگذارید مرا.»

مادر می‌گوید: «مریض می‌شوی.»

«من همین را می‌خواهم. حال که پدرم مریض است. بگذار من هم مریض شوم.»

صدایش ضعیف شده و چشم‌هایش هم همین‌طور. در بیمارستان بسیاری‌ها به دیدن فریده آمده است. حالا دیگر به زحمت می‌تواند چیزی بگوید. صدایش آن‌قدر ضعیف شده که به زحمت شنیده می‌شود. مادر می‌گوید: «باز هم خیال نداری چیزی بخوری؟»

«نه»

«می‌میری»

«خیر است.»

فریده چشم‌هایش را می‌بندد. خوش ندارد با کسی گپ بزند.

هر روز یکی درون اتاق می‌میرد. مریضان دیگر با دیدن مرده بی‌تابی می‌کنند و حال‌شان خراب‌تر می‌شود. مریضی پدر کهنه شده. کم کم اندوه من هم کهنه می‌شود. دست‌های مهربان پدر را به دست می‌گیرم، آماس کرده و کبود شده‌اند. بچه‌ها و دخترها چقدر مهربان هستند. طالب و عبدالله و هاشم و مسعود و تیم‌شان روزها را با شکیبایی تمام پرستاری می‌کنند و شب‌ها به نوبت می‌خوابند. گاهی گریه می‌کنند. همه رنجوراند و دل شکسته. گاهی ساعت‌ها زیر درختان سرو پیر و بلند بیمارستان گردش دارم. از سبزه و درخت آن صدای ناله و زاری می‌آید. من فکر می‌کنم که سبزه‌ها و درختان تشنه و خزان‌زده و در و دیوار بیمارستان نگهبان درد مریض‌ها هستند و نمی‌گذارند دردها فرار کنند. گاهی فکر می‌کنم که پدر مرگ را بازی می‌دهد و یا می‌تواند در مقابل هر نیروی مخالفی با سرسختی مقاومت کند و تسلیم نشود و حتی به نحوی بر آن غلبه کند.

کم کم بدنش گرما و حرارت همیشگی را از دست داده است. شعله زنده‌گی در وجودش زبانه نمی‌کشد و بیماری پدر را خشکانده و پوست زیر گلویش آویزان شده است. نگاه غم‌زده ما ساعت‌ها چهره تکیده پدر را می‌کاود. چهره پدر هنوز علاقه همه را به خود جلب می‌کند. چیزهایی از مادر آن دیده می‌شود. خاطره‌هایی را زنده می‌کند و هنوز ابهت خاص خودش را دارد.

روز دیگر سر و کله دخترها در صحن بیمارستان پیدا می‌شوند. پیشاپیش همه سیمین روان است. دخترها با دیدن پدر چنان شیونی را به راه می‌اندازند که نپرس. من تحمل دیدن این منظره را ندارم. و از نزدیک تختخواب پدر بیرون می‌خزم. باد در دهلیز و ارسی‌های بی‌شیشه بیمارستان زوزه می‌کشد. زوزه‌اش شوم و وحشت‌انگیز است. مویه و زاری نیلوفر از همه بلندتر است و از صدای ظریف و باریکش به خوبی تشخیص می‌گردد. داد و فریاد دخترها طبیبان و پرستاران و چند نفر مریض را خبر می‌کند و همه نزدیک اتاق جمع می‌شوند.

دوستان و خویشاوندان زیادی در بیمارستان هجوم می‌آورند. عده زیادی از آنان هر صبح و عصر حاضری می‌دهند. گاهی طبیبان اعتراض می‌کنند. اما مگر می‌شود جلو آنان را گرفت. آن‌ها تمام روز نزدیک چپرکت پدر به نوبت می‌ایستند یا می‌نشینند و سرها در گریبان است.

اینک خطر تازه در کمین است. خطر سستی قلب. سعی و تلاش طبیبان سود چندانی ندارد. نبض پدر سست و سست‌تر می‌گردد. وحشت مرگ پدر وحشیانه ما را تصرف کرده است. طبیبان اظهار عجز می‌کنند و آب روی‌شان می‌ریزد. همه مثل صاعقه‌زده‌‌ها نشسته‌ایم. نگاه‌‌ها حیران، سرگردان و نمناک‌اند. گاهی پدر را به طور عجیبی درمانده و درخور ترحم می‌یابم. گفتی فرشته مرگ بر وجودش سایه افکنده است. جان اقا و آقا گل می‌آیند و با اوقات تلخی می‌گویند که بهتر است پدر را به خانه ببریم. اما من نمی‌پذیرم و برای من همه چیز پایان نیافته است.

اتاق مه‌آلود، غم‌انگیز و رنگ‌پریده است و هوای خوبی ندارد. عاقبت نفس پدر ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود. به بالینش خود را می‌رسانم. قلبش نزدیک است از حرکت بازایستد. نبضش حرکتی ندارد. در نگاهش تسلیم موج می‌زند. بر فراز سرش یک هاله مقدس نورانی می‌درخشد. به جلو خم می‌شوم و می‌گویم پدر، پدر. جوابی نمی‌دهد. نفسش بند می‌شود. باز نفسی می‌کشد. برای دومین بار قلبش از حرکت بازمی‌ایستد و سرانجام پدر را ملک الموت از ما می‌گیرد. ساعت دو نیم بعد از ظهر دوشنبه 24 عقرب 1372. دنیا خراب می‌شود. همه چیز به سر آمده است. مرگ پدر ضربه روحی کوچکی نیست. همه زاری و مویه سر می‌دهیم. نمی‌دانیم پدر در رفتن چرا چنین شتاب دارد و چنین زود پرپر می‌شود. ناگهان با وضوح کامل در‌می‌یابم که زیر پای من خالی شده است. تنها شده‌ام. غریب شده‌ام. خیلی تنها، خیلی غریب. پدر برای چه چنین شتابان می‌گذری و ما را با غم‌ها و نومیدی‌ها تنها می‌گذاری. آقا گل بر بالین پدر شهادتین و اقراء و آیة‌الکرسی را می‌خواند. دهان، چشم‌ها و زنخ پدر را می‌بندد. دست و پایش را دراز می‌کند و با پارچه پاکیزه و سفیدی پاهایش را می‌پوشاند.

جنازه پدر را با آمبولانس به خانه می‌رسانیم. به خانه‌یی که هر خشت و سنگ و دیوارش نفس پدر را لمس کرده است. کشت‌ها سوخته و پرپر شده و کسی به فکرشان نیست. بوی گل نمی‌آید. درختان زردپوش شفتالو، زردآلو و چارمغز و تاک پیوسته می‌لرزند و آخرین برگ‌های‌شان را نثار مقدم بی‌جان کسی می‌کنند که آن‌ها را رویانده و پرورش داده و به ثمر رسانیده است. گنجشکان هراسان از روی شاخه‌ها می‌پرند و صدای قدقد وحشت‌زده مرغ‌ها از مرغانچه برخاسته است. مادر با دیدن آمبولانس از زینه‌ها پایین می‌شود و سینه‌زنان می‌گوید: «وای خاک بر سرم شد.»

فریده نفس زنان و با سر و موی برهنه و آشفته از عقبش می‌آید. دامنش را بلند کرده تا بهتر بتواند بدود. مادر هنوز بار دلش را خالی نساخته است که دختران می‌رسند. مادر چشم‌ها و کومه‌های ترش را با چادرش پاک می‌کند و آن وقت کارش تسلی دختران و جلوگیری از دریدن جامه و چاکی گریبان و خراشیدن صورت است.

مادر در این حال هم به طور عجیبی بر خود مسلط است. مادر در میان توفان هیجان‌ها و آشوب زمانه جانب عقل را نگه می‌دارد. از همه تجارب و حتی خطاهای زنده‌گی به سود خویش بهره می‌گیرد و تا بر قدم‌هایش مطمئن نباشد و جلو پای خود را روشن نبیند، پیش نمی‌رود. گاهی می‌اندیشم که مادر نمی‌تواند خطا کند.

فرصت تنگ است و کارها بی‌شمار. باید مشورت کنیم که چه کنیم و چه نکنیم. اعلان فوتی، سررشته شب، حاضر ساختن ملا و قاری‌ها، سرویس و موتر جنازه، فرش و ظرف همه و همه باید تهیه و آماده گردند. وظیفه اولی من تدارک منزل آخرت برای پدر است. مادر می‌خواهد مزار پدر دور از خانه نباشد و چه بهتر که در جوار پدر و مادر و برادر و خواهرش. این حق طبیعی اوست. طی سی و هشت سال زنده‌گی مشترک از زمره نزدیک‌ترین افراد با پدر است. ماما قبلاً پذیرفته است. دیگران هم می‌‌پذیرند. کم کم همه کارها را با آقا گل و جان آقا و ماما سررشته می‌کنیم. اکنون من تشنه گریه و فریاد هستم و می‌خواهم با خواهرانم همدردی و همراهی کنم. می‌روم خانه سالون. حلقه محاصره را می‌شکافم. پدر رو به قبله خوابیده است. کوچک‌ترین جنبشی ندارد. نه مهری، نه لطفی، نه خشمی ... اما همینش هم غنیمت است. زاری و مویه‌ها خلوتم را برهم می‌زنند. فرزانه و نیلوفر فرزندان محبوب پدر از همه بلندتر جیغ می‌کشند. وقتی به خود می‌آیم، می‌دانم که طفلی بیش نبوده‌ام. چند نفر می‌آیند. زیر بازوانم را می‌گیرند و می‌گویند: «گریه را بس کن. آخر مرد هستی. برو خانه پایین.»

فریده نمی‌گذارد که بروم و می‌گوید: «نرو که تو را بیش‌تر دوست داشت و همیشه می‌خواست.»

دلم پر است اما به گریه نمی‌گذارند. چقدر سخت است که گریه انسان هم دست خودش نباشد. چقدر سخت است که انسان در مرگ پدرش هم نتواند سیر بگرید. همه گریه می‌کنند. همه عزا گرفته‌اند. زمین و آسمان هم آرام و بی‌صدا می‌گریند. زنده‌‌گی خیلی کسل‌کننده شده. همه چیز، مردم، آسمان، زمین، حتی گل‌های عبدالله به نظرم پژمرده و افسرده‌اند. بچه‌ها و دخترها کهنه و تکیده و پیر شده‌ اند. اتاق پدر ماتم‌زده و بی‌روح است. پرده‌های زرد دارد. گل‌های شب بوی آن خشکیده‌اند.

شب پاییز است. تیره، سرد و طولانی. خروس پدر از بالای شاخه تاک نزدیک ارسی بال می‌کوبد و پر می‌افشاند و اذان دردآلود و آواره‌اش خلوتم را بر هم می‌ریزد. خویشاوندان نزدیک بر بالین پدرم نشسته‌اند و تا سحرگاه یک دوره قرآن شریف را با ادب و احترام تحسین‌برانگیزی ختم می‌کنند. گیس هر ساعت به خاموشی می‌گراید و روف ماما با سیاهی جنگ دارد.

فردا دست‌هایم را برای آخرین بار بر مخمل سبز و متبرک و کلمه‌دار روپوش جنازه می‌کشم و بر رویم می مالم. سدر و کافور چه بوی خوشی می‌دهد. رویم را معطر ساخته است. بچه‌ها و دخترها و عروسان با پنجه‌های‌شان در بازوهای چهارپایی محکم چسبیده‌اند و زار زار می‌گریند. مسعوده یخنش دگمه ندارد و چشمانش بی‌حال است. خلیفه امان کسی را می‌فرستد و مرا می‌خواهد و در حالی که دست‌هایش را بهم می‌‌مالد، می‌گوید.

«گوشت کم یافت است و بی‌اندازه گران. برنج بغلانی و روغن شمع نیافتیم. به عوض چوب ارچه و بلوط چوب دستک آوردند. خدا کند که پلو و قورمه خراب نشود.»

آقای واعظ نوحه قتلگاه را می‌خواند. غریو و ضجه و شیون زن‌ها حویلی را می‌لرزاند. هیچ نهال و گلدانی ایمن نمانده است. جنازه را با دشواری از چنگ فرزندان می‌رهانند، همه جیغ می‌زنند. می‌دوند و صدای ناله‌های جان خراش به گوش می‌رسد.

پیش روی حویلی دوستان زیادی گرد آمده‌ا ند. موتر جنازه و کاروان موترها حرکت می‌کنند. در جاده‌ها تک تک نفر دیده می‌شود. آفتاب داغ از شیشه‌های کلمه‌دار موتر جنازه به درون می‌تابد. همه جا زیر نور شدیدی خفه می‌شود. وقتی به دهمزنگ می‌رسیم. چند موتر از صف جدا می‌گردند و زهره ندارند که بیش‌تر همراهی کنند. چند سال پیش دهمزنگ و کارته چهار پر از ساختمان و به سان کندوی عسل پر جنب و جوش بودند ولی اینک انگار زمین و آسمان و تمام نیروهای ویران‌کننده‌ی طبیعت برای خراب کردن آن دست به یکدیگر داده‌اند. سبزه‌ها و خارها از پای دیوارها غلتیده و شکسته و کوت‌های خاک و گل روییده‌اند. تاق‌ها شکست برداشته و ستون‌ها فروریخته‌اند. چند ساختمان سوخته و خاکستر شده‌ اند. خاموشی سنگینی در منطقه فرمان می‌راند. در تمام گوشه و کنار چهارراهی کارته چهار، فقط مرد لاغر و پیری که لرزان لرزان قدم برمی‌دارد، دیده می‌شود. پیرمرد نه عصایی دارد. نه همدمی و نه سگی. گرد و غبار و بوی باروت و سوخته‌گی فضا را انباشته است. گاهی از پشت بوجی‌های ریگ و از درون سنگرها مرد مسلح خوفناکی جلو موتر می‌ایستد. همه چیز را از نظر می‌گذراند و وقتی مطمئن می‌گردد، اجازه حرکت می‌دهد. کوچه‌های کارته سخی خلوت است. سکوت موحشی بال گسترده و هول بر همه جا غالب است. دود سیاه و پر خم و پیچی از فراز ساختمان‌های دانشگاه بالا می‌رود. از بدی هیچ چیزی سالم و برجا نمانده. نه دانشجویان زیبارو در هوای انباشته از عطر گلاب می‌خرامند و خنده‌های گرم دارند و نه جوانان شوخ و زیرک در زیر شاخه‌های سرو و بید مجنون شادی و سرمستی می‌کنند. همه چیز مرده و افسرده به نظر می‌رسند و رنگ و رخ باخته‌اند. گاهی از درون کوچه‌ها و یا از قله‌ کوه‌ها آواز گلوله‌یی به گوش می‌رسد. ما خاطر جمع نیستیم و احساس امنیت کامل نمی‌‌کنیم.

قبرستان مثل بیابان خشک و خالی است. مرده‌ها رها شده‌اند در پناه خدا. لوحه‌ها و ضریح‌ها گردآلود و چرکین. توغ‌ها شکسته، ژنده و رنگ رفته. نه چشم نمناکی. نه ساییدن دستی بر سنگی. نه دیگ حلوایی. نه کاسه ماستی. نه سقایی و نه کشمکش و هیاهوی گدایان. نمی‌‌دانم چطور نگاهم به زیارت شاه مردان می‌افتد. فاصله چندانی ندارد. گنبدهای نیلگون و مناره‌های قشنگ و سفید و گلدسته‌های طلایی چند جایی زخم برداشته‌اند. قندیل‌ها و شمعدان‌ها شکسته و پرتوی ندارند. عطر گلابی به مشام نمی‌رسد. چند جفت کبوتری که مانده‌اند، در کنجی نشسته‌اند. سرها را در زیر بال‌های پهن فروبرده‌اند. نه آب و دانه‌یی است و نه رغبتی بدان دارند و از پت پت بال‌ها و شرنگ شرنگ زنگ‌ها و معلق‌زدن‌ها و غمبرها نشانی نیست. صحن زیارت خلوت خلوت است. نه صلواتی، نه روضه‌یی، نه منقبتی، نه قرائتی، نه اذانی، نه تولی و تبری و دعایی. هیچ. اگر کسی به حرم نزدیک شود، تفنگ‌داران دشمن می‌پندارند و از قله کوه به گلوله می‌بندند. فکر می‌کنم مولا تنهاست. آزرده است. سوگوار است. خسته و مبهوت است. نگران و بی‌قرار است. از آن‌چه در پیرامونش می‌گذرد، در رنج است و از آدمی روبرمی‌تابد و روزی بر دلدل سوار خواهد شد. ذوالفقار را از نیام خواهد کشید و زمین بیداد و ستم گرفته را پر از عدل و داد خواهد کرد و امت را از درد و بدبختی خواهد رهانید ... خانه‌های پیروان و محبان مولا همه خالی و متروک و بی در و پنجره و ارسی و پر از گیاهان هرزه و وحشی. بعضی‌ها حتی سقف ندارند و غلتیده‌اند. چند خانه به کلی سوخته و خاکستر شده‌اند ... نمی‌دانم برای تنهایی و سوگ فرزند بگریم یا برای تنهایی و سوگ جدش. کوه‌های سیاه و خاکستری پیرامون همه را می‌ترساند. انگار انبار مخفی بمب و باروت و گلوله‌اند. هر سنگ و صخره‌اش به نظرم دیوها و اژدها می‌آیند. گاهی آواز خفه گلوله‌یی برمی‌خیزد. اما من خود را به نشنیدن می‌زنم و می‌ترسم که نگاه من با نگاه کسی تلاقی بکند.

 بیش‌تر دوستان نگاه نگران‌شان را به سوی کوه دوخته‌اند. به سوی قله سیاه و خوف‌انگیزش که سایه سهمگینش را روی قبرستان پهن کرده و با بخشی از شهر سر ستیز دارد. نگرانی تلخی روی چهره‌ها موج می‌زند. نمی‌دانم چه در دلم می‌گذرد و بی‌اختیار به یاد روزهای خوش و گوارایی می‌افتم که پدر ما را به زیارت سخی می‌برد. روزی که کابلیان مهمان شاه اولیا بودند و همچون سیل از هر چه کوچه و سرک به سوی آستانش می‌شتافتند. در حرم و قبرستان و بام خانه‌ها و دامنه و کمر کوه و سر صخره‌ها و درون خیمه‌ها جای سوزن انداختن نبود. ساعت‌ها سر سنگی و یا توته زمینی می‌نشستیم. وقتی پهلوان ابراهیم و شاگردانش به فیض می‌رسیدند و علم سخی را برمی‌افراشتند، غریو خلق الله برمی‌خاست و پدرم از شوق می‌گریست. چند ساعت می‌گذشت تا دست‌های ما به علم مبارک برسد. کبوتران پیرامون ما می‌چرخیدند. بر دست‌ها و شانه‌ها و سرهای زایران می‌نشستند و دانه‌های ارزن و جواری را می‌چیدند. سپس به سوی بساط فروشنده‌گان می‌رفتیم. دو طرف سرک غرغرانک‌ها، موترک‌های چوبی، نغاره‌گک‌ها، دایره‌های رنگین و زنگی، چوری‌ها و بسا چیزهای دیگر چیده شده بودند. صدای جیغ و فریاد فروشنده‌گان، دخترها و پسرها، خنده و همهمه جوانان و صدای موترها و ساز و آواز در هم پیچیده بودند. پدر برای هر کدام ما چیزی می‌خرید. سپس سوار اسبک‌ها و دولی‌گک‌ها می‌شدیم. بوی تند و تیز کباب و ماهی و عطر جلبی و پکوره‌ها ما را سرمست می‌کرد و تا وقتی چیزی نمی‌خوردیم، رها کردنی نبودیم. هر قدر قدم می‌زدیم، سیری نداشتیم و دل ما کنده نمی‌شد. تا پدرم به زور دست‌های ما را می‌کشید و چاشت نوروز یا خانه کاکا می‌رفتیم یا خانه ماما و خاله و چه شوربایی و کاسه ماستی و تخم‌های رنگین جوش داده‌یی. پسان روز خسته و کوفته با شکم سیر و دست‌‌های پر برمی‌گشتیم ... اما اینک دنیا به چشم من عوض شده و آن روزها رفته‌اند.

 

بیل‌ها و کلندهای آغازین خویشتن‌دار‌اند و حزم و احتیاط را نگه می‌دارند و دوستان می‌ترسند که ناگهان بمبی صدا کند و همه را تکه و پاره کند. قطره اشکی در چشمانم موج می‌زند. دعایی می‌خوانم. دلم کمی سبک می‌شود. سنگ‌ها و ضریح‌ها و علم‌های قبرستان مرا به یاد دوستان مرده‌ام می‌اندازند. دیگر نه امیدی دارم و نه اندیشه دامنه‌داری. وقتی خاک‌ها را بر گور پدرم می‌ریزند، آرزوهای بزرگم نیز در سیاهی و ژرفای گور، زیر خروارها گل و خاک دفن می‌شود. بیل‌ها و دست‌های دوستان چقدر بی‌تفاوت هستند و خاک‌ها و سنگریزه‌ها را چه بی‌اعتنا به گور فرومی‌ریزند. صدها خار و خس جراحت‌های تازه‌تری در روح من می‌کارند. آقای واعظ ملا و خطیب زبردست و پرشوری است. اما او را توصیه می‌کنند که آدم معقول و معتدلی هم باشد و به خصوص طولانی نسازد. آقای واعظ وقتی آداب و مراسم قبر را ادا می‌کند، دست‌ها را به سوی آسمان بلند کرده صلواتی می‌فرستد و برای پدر و همه مرده‌گان آمرزش می‌طلبد.

می‌خواهم در کنار گور پدر تنها بمانم و ساعتی خلوت کنم. انگشتانم خاک نمناک گور را می‌خراشند. چقدر به ساده‌گی همه چیز پایان می‌یابد. یک سوره الحمد مع اخلاص. حیف این گونه جدایی دشوار است. اما مرا نمی‌گذارند و سرسلامتی باقی مانده است. در هجوم خاطره‌ها به راه می‌ افتم. صف طویلی از مشایعان از برابر ما می‌گذرند و تا می‌توانند تسلیت می‌گویند و اظهار همدردی می‌کنند. اما من در دلم راز و نیاز دارم و می‌گویم:  «اینها برای تو پدر نمی‌شود.»




                                                                                                                                                     بایسکل آریانا

 

 

نگهبان بایسکل‎های دانشگاه بودم. چهار سال بود که این وظیفه را پیش می‎‎بردم. شب و روز سر کارم بودم. وقت خانه رفتن نداشتم و همانجا روی چهار پایی می‎خوابیدم.

کارم صبح وقت شروع می‎شد. اول گوشه و کنار بایسکل خانه را آب‎پاشی و جاروب می‎کردم. بعد سیم های خاردار و تخته چوب های دیوار چوبی را معاینه و تفتیش می‎‎کردم و سپس نمره ها را برای توزیع آماده می‎ساختم. 

هنوز کار‎ها درست آماده نمی‎شد که محصلان با بایسکل های شان می رسیدند. از آن به بعد آرامی نداشتم. تا نزدیکی‎های شام آنها برای درس خواندن- نان خوردن و سپورت کردن در آمد و رفت بودند. بعد نوبت محصلان لیلیه می‎رسید که پس از خوردن نان شب به پارک های شهر و یا سینما می رفتند و نصف‎های شب دوباره آمده خواب را بر من حرام می‎ساختند. بعضی وقت اوقاتم تلخ می‎شد. حوصله ام به سر می‎رسید. سر شان قهر می‎شدم و وقت را غنیمت دانسته هر قدر غم و غصه زندگی داشتم با فریاد کشیدن بر سر آنها خالی می‎کردم و در آخر همه شان را تنبل و عیاش و ظالم خطاب می‎کردم. آنها وقتی قهر مرا می دیدند بعضی شان عذر می‎خواستند و بعضی دیگر به خنده جوابم داده می گفتند:

-       خیر است کاکا حیدر قهر نشو. مگر پیسه شب جمعگی را مفت می‎دهیم. 

همین‎طور شب و روز بایسکل ها می‎آمدند و می‎رفتند و از صاحبان آنها چند نفر شان را می‎شناختم. چهره دیگران در فکرم باقی نمی‎ماند و نه فرصت این کار را داشتم. اما در حصه خود بایسکل ها این طور نبود. من همه آنها را جدا جدا می‎شناختم. به نام ها و پرزه‎های آنها آشنایی پیدا کرده بودم. آخر چهار سال تمام هزاران بایسکل را گرفته، نگه کرده و به صاحبانش تسلیم کرده بودم.

در بین بایسکل‎ها دو تای آن همیشه یکجا می رسیدند. پهلوی یکدیگر بودند و یکجا می رفتند. خوب یادم است یکی بایسکل خیره رنگ آریانا بود که به قسط خریده شده بود و با وجود کهنگی از پاکی و سترگی آن خوش آدم می‎آمد. صاحب آن جوان لاغر، بلند قد و گندمی رنگ بود که با پوشیدن لباس ساده ولی پاک فوق العاده مقبول و مردانه معلوم می‎شد. بایسکل دیگر رنگ سفید داشت. دارای تایر های خورد ولی دبل بود. زین بلند آن بالا و پائین می‎شد و در بغل چوکاتش یک فنر داشت که کش او را کم و زیاد می‎ساخت. محصلان نامش را«سپورتی» می‎گفتند و او صاحبش را که دختر چاق، فیشنی و در حدود بیست سال داشت به دانشگاه می‎رساند. 

هر دو جای مخصوصی داشتند. دایم پهلوی یکدیگر بودند. بایسکل سپورتی در پهلوی دیوار بود و پهلویش مارک « آریانا» جا داشت. وقتی آنها را می‎دیدم درست مثل دو تا آدم معلوم می‎شدند که با یکدیگر گپ می زنند. سوز نشان می‎دهند و یکدیگر را محافظت می کنند.

روز هایی که از اثر بیرو بار سرا سیمه می‎شدم و با کوشش زیاد از بی‎نظمی و هیاهو جلوگیری می‎کردم، جوان لاغر اندامی را می‎دیدم که بایسکل سفید سپورتی را به احتیاط زیاد بیرون می‎کرد و حاضران با دیدن کار او با یکدیگر چشمک زده تبصره و شوخی می‎کردند و بعضی شان به او می گفتند: 

-       احتیاط کن برادر که دست نامحرم به جانش نخورد. 

همینطور شش هفت ماه آنها از هم جدایی نداشتند و سخت خوشحال و راضی معلوم می‎شدند. بعضی روزها که بایسکل سفید سپورتی نمی‎آمد عوضش موتر تیز رفتار فولکس واگون در محوطه پوهنتون پارک می‎گردید که در وقت رفتن آن بایسکل آریانا با صاحب افسرده و غمگین خود راه آن را تعقیب و همراهی می‎کرد. بعضی وقت پیش می‎آمد که هیچ کدام نمی‎آمد و جای شان خالی می‎ماند. در این صورت برایم تشویش پیدا می‎شد که شاید آنها مریض شده باشند و یا کدام واقعه‎ی پیش آمده باشد ولی به هر حال جای شان را نگه می‎کردم و دلم نمی‎شد آن را به دیگران بدهم.

روزها و هفته‎ها می‎گذشت. بی خوابی من دوام داشت. بایسکل ها می‎آمدند و می رفتند دفعتأ یک روز در بین آن‎ها بایسکل سپورتی دیگری به رنگ آبی پیدا شد. او رفیق و همراهی نداشت تنها می‎آمد و تنها می‎رفت. پرزه‎ها و ساختمان اش او را قیمتی نشان می‎داد. روز‎های اول رفت و آمد او عادی بود. اما پسان‎ها می دیدم که روز به روز به بایسکل آریانا نزدیک شده می رود و رنگ او را خیره‎تر می‎سازد. مگر من به کارش غرض نداشتم و غرق کارهای خود بودم.

یک‎روز نزدیک شام وظیفه را به محافظ دیگر تسلیم کردم و خودم غرض احوال‎گیری زنم که وقت کالا شویی در خانه همسایه دستش در سماوار سوخته بود به خانه رفتم. صبح کمی دیرتر به وظیفه رسیدم. تنهایی کار خود را کرده بود. بی نظمی و پراکندگی به چشم می‎خورد. قطار بایسکل‎ها درازتر معلوم می‎شد و جای زیادتری را گرفته بودند. گرمی آفتاب به بعضی بایسکل‎ها رسیده و آنها را پنچر یا کم‎باد ساخته بود. دلم طاقت نکرد بدون معطلی از این‎جا و آن‎جا کار خود را شروع کردم تا به پهلوی دیوار رسیدم. ناگهان چیز عجیبی را دیدم. باورم      نمی‎آمد. بایسکل‎های سفید و آبی سپورتی پهلوی یکدیگر بودند. سراسیمه شدم فکر کردم همکارم وقت جابجا کردن بایسکل ها هر دو را پهلو به پهلو گذاشته. با خشم از او پرسان کردم ولی او این کار را نکرده بود. همه جا را پالیدم. مثل این که چیزی گرانبهایی را گم کرده باشم. بالاخره آن را یافتم. بایسکل آریانا در گوشه‎یی افتیده بود و زیر گرمی آفتاب سخت کهنه و قراضه معلوم می‎شد. معطل نشدم و او را به جایی که سایه بود نقل دادم. کمی بعد صاحب آن خاموش و بی‎صر و صدا رسید و همان طور که عادتش بود به سرعت و مستقیم به سوی دیوار حرکت کرد. هنوز چند قدم پیش نرفته بود که متوجه سهو خود شد وتوقف کرد ولی دیگر دیر شده بود و او به بایسکل های سپورتی رسیده بود. لحظه‎یی خجالت زده و غمگین هر دو را نگاه کرد. بعد با قهر و غضب و نفرت از آنها رو گرداند. بایسکل اش را پیدا کرده نمره را به من داد. در این حال قیافه اش گرفته بود. صورتش غرور و خوشحالی روز های گذشته را نداشت. از چشمانش خون می بارید و پیاپی پلک می‎زد او رفت و از آن به بعد بایسکل آریانا را ندیدم و جایش را بایسکل آبی رنگ سپورتی گرفته بود.

دو هفته گذشت. سر و صدایی نبود. کارم سبکتر شده بود. سر انجام یک روز صاحب بایسکل آریانا را در چمن فاکولته دیدم. از خشم و قهر سابقه اش خبری نبود و چهره اش عادی معلوم می‎شد. با من احوال‎پرسی کرد. صحبت را با او شروع کردم. حال و حکایت شش هفت ماه اخیرش را از اول تا اخیر به من قصه کرد. جملات اخیرش به یادم است که می‎گفت:

« هر چه بود گذشت. در هر صورت یک روز این حادثه رخ دادنی بود. خوب شد که زودتر آرام شدم. او به درد من نمی خورد.» 

گرچه قصه اش شکل شکایت را نداشت ولی نمی‎دانم چطور شد که از آن به بعد از بایسکل‎های سپورتی خوشم نمی‎آمد. از صاحبان آنها بی‎زار شده بودم و حتی کینه مخصوصی از آنها به دلم راه یافته بود. در حالی که کدام بدی هم در حق من نکرده بود و شبانه هیچ‎وقت آزارم نداده و بی‎خوابم نساخته بود. [*]

 



[*] - ملاقات در چاه آهو، مجموعه داستان، نویسنده حسین فخری، ناشر اتحادیه نویسندگان، مطبعۀ دولتی کابل، 1364




                        

 

                                                                                                                                                                 مهمان کوچک

 

 

یک هفته از آمدن خاله‎ام از غزنی می‎گذشت. زن مهربانی بود و با خود آلو بخارا و بادام و چکه و مسکه  آورده بود. شب و روز دندان‎هایم بیکار نبودند و خاله‎ام مدام دور و برم می‎گشت و یگان مرتبه که نازدادن های زیادش دلم را می‎زد او را از خودم می‎راندم و یا از چنگش فرار نموده به آغوش مادرم پناه می‎بردم و دیگر خود را به گیر او نمی‎دادم.

مادرم با آمدن او حالش کمی بهبود یافت، شب و روز هر دو سرگرم قصه و گفتگو و غیبت و سرگوشی بودند و مدام در مورد زنان و مردان قریه و دختران آنجا پرگویی می‎کردند. وقتی‎که پدرم در خانه نبود، هر دو سر یکدیگر را شانه و آرایش می‎نمودند. بازار می‎رفتند و آیینه و تار و سوزن و تابلیت‎های اسپرین می‎خریدند وبا دیدن اشیای قیمتی آه سوزانی از دل بیرون کرده، از بخت بدو مشکلات زندگی شکایت نموده  به همه نفرین می‎فرستادند و بعد از چند روزی که گذشت گپی نبود که آنها به یکدیگر شان نگفته باشند.

یک‎روز با خاله‎ام در خانه تنها بودم. خاله‎ام چند بار به طرف من دید و دهانش شور می‎خورد مثل این‎که      می‎خواست چیزی بگوید، ولی نمی‎توانست. شک و تردید به دلم راه یافت. عاقبت او با نرمی و ملایمت گفت:

-       اسد جان دلت می‎خواهد که با من به غزنی بروی. در آنجا دو هفته تمام ترا انگور و تربوز می‎دهم و کریم را می‎گویم که ترا به حکیم صاحب و روضه ببرد و گادی سواری کنید.

دلم از شوق لبریز شد و در همان لحظه قبول کردم و اضافه کردم: 

-       خاله جان اجازه مرا از مادرم بگیرید. به او بگویید که من دق نمی‎شوم. شوخی و جنگ هم نمی‎کنم و کسی را آزار نمی‎دهم. 

خاله ام دوباره به سویم نظر انداخت و در حالیکه جوراب هایش را پینه می‎کرد، گفت:

-       بچیم دلت بیغم باشد، مادرت از گپم نمی‎برایه.

این بار ذوق زده به سویش دویدم. شانه های استخوانی اش را در آغوش گرفتم و در حالی‎که آن‎را به خود می فشردم و تمام وجودم به لرزه درآمده بود، گفتم:

-       خاله جان بایسکلم را هم می برم تا ساعت من و کریم تیر شود. 

خاله‎ام با عجله جواب داد:

-       نه بچیم ضرور نیست، بایسکلت خراب میشه. سرک های آن‎جا پخته نیست.

من علت ممانعت او را ندانستم و فکر کردم که بایسکل بردن برای او تکلیف است و یا آن‎چنان که او ادعا داشت از دوستی و دلسوزی نمی‎خواهد که بایسکل را ببرم. بهر حال با نهایت بی‎صبری منتظر آمدن مادرم از منزل همسایه بودم تا خاله‎ام با او صحبت کند و اجازه مرا برای غزنی رفتن بگیرد. وقتی مادرم آمد خاله‎ام موضوع را با او در میان گذاشت. مادرم بدون اینکه مخالفت کند و تعجبی نشان دهد قبول کرد و در همان لحظه شروع کرد به خمیر کردن و پختن کلچه شیرین برای سفر فردای ما. 

شب تا ناوقت‎ها خوابم نمی برد. در آتش اشتیاق و بی‎صبری می‎سوختم. می‎ترسیدم که مبادا پدر و مادرم دوباره پشیمان شوند و یا کسی از اقارب و دوستان نزدیک ما بمیرد. به‎خصوص که کاکای کلانم مریضی اش بسیار شدت پیدا کرده بود. از چیز های دیگری نیز هراس داشتم. می‎ترسیدم نکند زلزله رخ دهد. موتر خراب شود. پل راه چپه شود و یا کدام بلای دیگری از آسمان نازل شده مانع سفر ما گردد.

 تحت تاثیر این خیالات تا ناوقت‎های شب خواب به چشمانم راه نیافت. درآخر های شب بود که چشمانم سنگینی کرد و باز دوباره با شنیدن آذان صبحگاهی از خواب بیدار شدم. بعد از نیم ساعت انتظار که خیلی سخت و دشوار گذشت آهسته لحافم را از سرم برداشتم و در حالی‎که می‎کوشیدم که پاهایم به جایی بند نشود دروازه خانه را باز کردم و به دهلیز رفتم و از آنجا بایسکلم را گرفته خود را به حویلی رساندم. در صحن حویلی، به زین و میله های سرخ بایسکل و تایر های کوچک سیاه و اندل و سیم های جلادار آن که در فضای نیمه تاریک می‎درخشیدند، خیره شده بودم. بعد به آهستگی و احتیاط پاهایم را در پایدان گذاشتم و خود را در زین جابجا نمودم. بایسکل بعد از تکان مختصر نرم و بی‎صدا حرکت می‎کرد و راه باریک میان بته های گل پتونی و عباسی و بادنجان رومی را طی می‎کرد و وزش نسیم صبحگاهی دماغم را معطر ساخته بود.

وقتی دوباره نزدیک دهلیز رسیدم مادرم جلوم را گرفت. با احتیاط مرا از زین بایسکل پائین کرده رویم را بوسید و نمی‎دانم که چرا قطرات اشک او رویم را مرطوب ساخت. بعد مرا به نزدیک چاه حویلی برد. دست و رویم را با آب سرد و پاک چاه شسته دوباره به خانه رساند و لباس و کالا‎های نوم را پوشاند و یکجا با پدر و مادر و خاله‎ام چای صبحانه را خوردیم.

وقتی چای خلاص شد، خاله ام چادری سبز رنگش را از پسخانه گرفت و با آن خود را پوشاند و تنها روی استخوانی و درازش دیده می‎شد. در دستانش چای سبز، بوره و شیرینی که پدر و مادرم برایش از شهر خریده بودند و آنرا در دستمال گل سیب محکم بسته کرده بود به چشم می‎خورد.

پدر و مادر مرا تا سرای غزنی رساندند. در آن‎جا با خاله‎ام در یک سرویس رنگ و رو رفته نشستیم. چند لحظه بعد سرویس در حالی‎که در سیت‎های سخت و تنگ آن جای سوزن انداختن نبود و شانه ها، قبرغه‎ها و زانوان ما فشرده شده بود آماده حرکت شد. مادرم به زحمت خود را رساند و در حالی‎که رویش مرطوب بود چندین بار مرا بوسید . دلم به‎ واسطه خوش رفتاری که او با من کرده بود و مرا اجازه رفتن داده بود و هم برای دوری از خانه و بایسکل ریش شد و گریه را شروع کردم . چند دقیقه بعد موتر حرکت کرد و تا چند لحظه مادرم را می دیدم که به سوی موتر می‎دوید و می‎خواهد که باز سر و صورتم را بوسه باران کند تا آنکه پدرم از شانه اش محکم گرفت و او را متوقف ساخت و سرویس هم دیگر سرعت گرفته و در جاده اصلی داخل گشته بود.

سرویس بسیار تنبل بود. سر و صدای زیادی هم به راه انداخته بود و آدم فکر می‎کرد که بیچاره را به زور می‎رانند و او در اثر این فشار و ظلم ناله و فریاد می‎کشید و بعد از گذشت یک مدت در کنار جاده توقف‎           می‎کرد. دریور سرش را بر روی اشترنگ موتر تکیه می‎داد. کلینر دویده، خود را به جلو می‎رساند و بانت موتر را بالا می‎کرد. تفت از دل ماشین می‎برامد. کلینر گیلنه را گرفته از جوی مجاور سرک آب آورده یکی پی دیگر به دهن ماشین می‎انداخت و یا به سر و روی آن می‎پاشید.

دریور در تمام این مدت یک کلمه سخن نمی‎زد. مسافرین هم جرئت نداشتند که اعتراضی بکنند و برایش عادی می‎نمود. تنها دل من تنگ شده بود و چند بار خواستم که اعتراضی بکنم و فریاد بزنم که چرا موترت را پاک نمی‎کنی. چرا قبل از حرکت شکم سیر آبش نمی‎دهی. چرا پیچ هایش را تیل نمی‎دهی که سر و صدا راه نیاندازد ولی وقتی دریور رویش را گرداند و به سوی زن‎هایی که در سیت عقبی نشسته بودند نظر انداخت از چشم های سرخ و خوآب آلودش- لنگی نسواری او که بیشتر به ریسمان می‎ماند و صدای خشک و غضب آلودش که به صدای موترش شبیه بود، ترسیدم و دفعتاً صدا در گلویم خشکید.

آهسته آهسته دست‎های خاله‎ام در زیر چادری اش تکان می‎خورد و با تکان آن بوی مخصوصش به دماغم رسید. سرم را از جایش حرکت دادم و به نزدیک شیشه موتر رساندم و هوای بیرون را می‎بلعیدم که شانه ام را تکان داد. وقتی سرم را دور دادم دیدم که روی زانوان خاله ام را کلچه و نخود گرفته است. مقداری زیادی از آن‎را خوردم و مدت زیادی خوابم برده بود و یگان وقت حس می‎کردم که شانه هایم فشرده و سنگین می‎شود وقتی چشمانم را باز می‎کردم. می‎دیدم که خاله‎ام در خواب رفته و سرش تکان می‎خورد.

آن‎قدر سر و صدای موتر را شنیده بودم و آنقدر شانه و زانوانم فشار دیده و بو های بد را تنفس کرده بودم که وقتی کوتل روضه را طی کردیم و خاله‎ام مژده رسیدن را داد بی نهایت خوشحال شدم. یک مرتبه از جایم بلند شدم و با حرص و آز بی‎مانندی چشمهایم به قریه های دور و بر و درختان توت و آلو، گنبد و منار های خشتی ورنگ و رو رفته، قبرستان های خاکی و خاموش دو طرف جاده چسپیده بودند و بی‎صبرانه انتظار نجات از سرویس و قدم گذاشتن بر روی خاک ولایتی که آن‎همه بیخوابی را برای رسیدن به آن کشیده بودم داشتم.

وقتی به شهر رسیدم و از موتر پائین شدیم. بوی تند کباب و چاینکی و مشاهده زرگری ها و مسگری ها و آواز چکش های آنها که هر لحظه بر روی فلزات مختلفی مانند نقره، برونز و مس فرود می‎آمدند و سر و صدای گادی ها و اسپ ها که در روی فرش نیمه اسفلت و خاکی جاده به هر طرف حرکت داشتند مرا چرتی و وارخطا ساخت فکر کردم که خاله‎ام مرا بازی داده است و در کجای این چهار طرفی که دیده می‎شد باغ های آلو و سیب و انگور و چشمه های سرد و گوسفند ها و گاو های شیرده هستند.

می‎خواستم که از خاله‎ام پرسان کنم و از او گله و شکایت سر دهم، ولی او مرا موقع نداد و با عجله به‎سوی یک گادی پوپک دار طلایی  رنگ که اسپ سفید و پاکی داشت  برد و گادی ران بعد از این‎که زنگ بلند و پرطنینش را به صدا در آورد و اسپ خیز بلندی زد، گادی را به حرکت در آورد. اسپ سرش را بلند نگهداشته بود و بعد از طی چند قدم سر و گردنش را به راست و چپ دور می‎داد و دراین حالت کف سفید و خشکی از دهانش در خاک خشک و تب زده جاده می افتید و محو می‎شد . گادی ران حرفی نمی‎زد و از دهانش صداهای نامعلوم و اشپلاق گونه خارج می‎شد  که با شنیدن آن اسپ حرکات معینی را از خود‎ بروز می‎داد . اسپ راه را به‎خوبی بلد بود و بعد از نیم ساعت ما را به نزدیک قریه خاله‎ام رساند.

در نزدیک قریه کریم منتظر ما بود. او سه سال از من بزرگتر و سیزده ساله بود وقتی نزدیکش رسیدم مانند یک آشنای قدیمی با من احوالپرسی کرد ولی من خود را نزدیک احساس نمی‎کردم چون هم از او خوردتر بودم و هم پنج- شش سال میشد که او را ندیده بودم . ولی بهر ترتیب رفاقت ما زود سر گرفت. کریم دست‎هایم را گرفت با خود به خانه برد. من به مشکل تا شانه هایش می‎رسیدم . پشت لبهایش سیاهی خفیف داشت. موهای سیاهش از زیر لنگی سفید و کهنه اش سرزده بود. پیراهن و تنبان خاکی رنگ بر تن داشت و چپلی دهن گشادش سنگریزه ها و سبزه های راه را می‎کند و به پشت سر می‎گذاشت.

من و کریم و خاله‎ام بعد از گذشتن از دروازه بزرگ قریه و طی نمودن دالان ها- زینه‎ها و دهلیز‎های زیادی سرانجام به خانه رنگ‎و رو رفته و قدیمی که دیوار‎های آن با چاینک‎ها و پیاله‎های غوره‎یی و بشقاب های چینی اصیل و قدیمی و جام‎ها و شمعدان‎های مسی و قاب‎های عکس‎های عسکری و عادی زینت بافته بود رسیدیم . در نزدیک جایی که نشسته بودم کلکین قرار داشت.

به‎هر طرف که نظر انداختم زمین و خرمن و باغ و حیوانات بود. کم‎کم به صحت وعده‎ها و قصه‎های خاله ام معتقد شدم و آرام و آسوده انتظار قیماق و مسکه و تربوز و انگور را داشتم و آب دهانم را یکی پی دیگر قورت می‎دادم .آهسته آهسته قریه و خانه کوچک خاله‎ام در نظرم بهترین خانه و محل زندگی جلوه‎گر می‎شد و مرا بیشتر دلبسته خود می‎ساخت و کوفت و سوزش عضلات و شانه‎ها و قبرغه‎هایم که ناشی از مسافرت سخت و دشوار بود کاهش می‎یافت.

یک زن جوان با پیراهن مخملی سرخ‎رنگ از دروازه خورد و کوچک به خانه داخل شد و مرا خوش آمدید گفت ولی رویم را نبوسید و در گوشه‎یی نشست. کمی بعد دانستم که او عروس خاله‎ام هست. همچنین دختر کوچک و زیبایی در حالی‎که در واسکت سرخ آئینه دوزی‎اش سکه‎های سفید نقره‎یی فراوان دوخته شده بود، به خانه آمد. بدون سلام و احوالپرسی در گوشه‎یی نشست و از زیر چشمانش دزدانه سر و صورتم را     می‎نگریست و لحظه‎ای بعد در گوشه‎یی پنهان شد و گریخت.

بعداز مدت کوتاهی در حالی‎که مثل بزرگان مشغول خوردن دوغ و مسکه و تخم و انگور بودم یک‎مرد ریش‎دار با دهان پرخنده داخل شد و ماچ محکمی از گونه‎ام گرفت و به زودی دانستم که او پدر کریم است، پدر کریم گفت:

-       خاله ات ترا بسیار دوست دارد. بچه طالع مند هستی. امسال شکر حاصلات خوب است و در باغ و فالیز ما انگور و تربوز زیاد پیدا می‎شود.

در جواب چیزی نگفتم و بی‎صبرانه منتظر بودم که کریم مرا بگیرد و با خود به باغ و زمین ببرد. بعد از گذشت چند لحظه باز پدر کریم رویش را به سویم گشتاند و گفت:

-       پدر و مادرت خوب بودند وقتی‎که می آمدید مادرت حالش خوب بود؟ من و خاله‎ام یکجا به او اطمینان دادیم که وقتی‎که می آمدیم حالش خوب شده بود و دیگر تکلیف و درد گذشته را نداشت و حتی صبح تا سرای غزنی ما را همراهی کرد.

پدر کریم با شنیدن آن شکر خدا را بجا آورد و پسرش را مخاطب ساخته گفت:

-       کریم بچیم هر دویتان به باغ بروید و انگور بخورید. پسانتر وقتی خودم آمدم هر دویتان را به فالیز روان می‎کنم تا شکم سیر تربوز بخورید. 

بعد از تعارفات هر دو از خانه خارج شدیم و دیگر تا شام آرامی نداشتیم و پیوسته از این تاک به آن تاک و از این درخت سیب به آن سیب و یا درخت بادام می‎رفتیم و یکی پی دیگر میوه‎ها را نوش جان می‎کردیم. یگان وقت که کریم دور می‎بود پسر دهقانش که چهره آفتاب زده، پیراهن و تنبان پینه‎ای، دستان لاغر و سیاهی داشت با تشویش و اضطراب صدا می‎زد:

-       هوش کن که درخت پیوندی است . احتیاط کن که انگور ها زیر پای نشود. این سیب ترشک است هنوز پخته نشده...

کم‎کم شکم من پندیده بود و روده هایم پیچ و تاپ می‎خوردند. آفتاب آهسته آهسته در پس قله های کوه‎ها پنهان می‎شد، سر و صدای گوسفند‎ها و بز‎ها و حیواناتی‎که چریدن روزانه را تمام کرده بودند و تلاش رسیدن به طویله و آغل شبانه شان را داشتند و با گرد و خاکی که بلند ساخته بودند و طنین زنگوله های شان که تمام قریه را فرا گرفته بود. همه این‎ها برایم دلپذیر و سرگرم کننده بود و ذهن و خیالاتم را از اطراف بریده بود.

 وقت نان شب، بسیار کم اشتها داشتم و خاله و شوهرش از کم خوری من هیچ تعجبی نشان ندادند.

وقتی از نان شب فارغ شدیم، با کریم یکجا لحاف و تشک را گرفتیم  و در بام خانه رفتیم تا بخوابیم، شب تاریکی بود. باد ملایمی سر و صورت ما را خنک میکرد، صدای وزش باد و تماس آن با برگهای درختان، آواز توله‎ها و خواندن‎های محلی که از سر خرمن ها بگوش می‎رسیدند و مشاهده ستارگان بیشماری‎که بالای سر ما در آسمان چشمک می‎زدند، اثر فوق العاده عجیبی در من داشت. خود را فوق العاده سبک و بیخیال حس می‎کردم. چشم و گوشم یک لحظه بیکار نبودند و لذت می‎بردم. تا  آنکه سر و صدا‎ها خوابید و من هم دانستم شب ناوقت شده و در حالی‎که ترس ملایمی در وجودم ریشه دوانیده بود به خواب رفتم و موجودیت کریم را در پهلویم صخره و پناهگاه مطمئنی محسوب می‎کردم.

صبح با سر و صدای خروس‎های قریه و گفتگو های اهالی ده از خواب دوباره برخاستم بعد از خوردن شیر و مسکه و قیماق شاد و سر حال با کریم بیرون رفتیم و باز به جان درختان بیچاره و جویچه‎های پالیز افتیدم و آنقدر خوردم که شکمم پندید و درد گرفت و بچه های قریه که ناظر اشتهایم بودند، بنای شوخی و خنده را گذاشتند هر کدام مرا نادیده، شهری گشنه و حتی ملخ نام گذاشتند و یکی از آن سر کریم صدا زده، توصیه کنان گفت:

-       احتیاط بچه خاله ات را بکن که نترکد!

بعد در حالیکه بلند بلند می‎خندیدند و حیرت‎زده تماشایم می‎کردند در اثر اعتراض و چشم کشیدن‎های کریم دست از سرم برداشتند و راه شان را گرفته رفتند.

به تدریج سرگرمی‎ها و شوخی‎های دیگری یاد گرفته بودم. خروس‎های قریه را می‎جنگاندم. وقتی یکی از آنها تاب حملات نول و لگد جانب مقابل را نمی‎داشت و از میدان می‎گریخت، خروس غالب را می‎گرفتیم و سر و بدنش را با آب گل آلود جوی رنگ می‎کردیم و بعد از یکی دو ساعت دوباره خروس‎ها را جنگ می‎انداختیم . بیچاره ها یکدیگر را نمی‎شناختند و باز جنگ و زدن و کندن  آغار می‎شد و ساعت‎ها این تفریح و سرگرمی ظالمانه‎ما ادامه داشت. وقتی خروس‎ها از حال رفتند و شکایات بلند شد سگ‎های قریه را به جان یکدیگر انداختیم و یا سراغ رمه را می‎گرفتیم و با دادن میوه و خسته و بادام چوپان را راضی می‎ساختیم که به ما اجازه بدهد که بزهای سیستانی را سوار شویم و یا پنیر تازه که بسیار لذیذ بود، برای ما تهیه کند.  

وقتی از شوخی‎ها و شیطنت روزانه فارغ می‎شدیم و شام نزدیک می‎شد، کریم مرا در زیر درختان توت و بید کنار چشمه می‎برد و در آنجا به کمین می‎نشست من روز های اول معنی انتظار او را نمی‎دانستم تا آنکه بعد از گذشت چند روز دانستم که او در آنجا به سراغ دختر عمه‎اش می‎نشیند و لحظه بعد می‎دیدم که یک دخترک نیم قد در حالی‎که کوزه گلی متوسطی را برشانه‎اش انداخته و سر و بدنش را با چادر سبز گاج پوشانیده بود، به چشمه نزدیک می‎شد و در نزدیکی کاریز و قبل از داخل شدن به آن از گوشه چادر با چشم سیاه و زاغ مانندش نگاه تیزی به جانب کریم می‎افگند و بعد کوزه‎اش را از آب کاریز پر نموده دوباره راهش را گرفته به سوی قریه باز می‎گشت.  کمی بعد دختران قریه گروه گروه با چادر‎ها و پیراهن‎های رنگه و سرخ و سبز شان و کوزه‎های گلی که بعضی از آنها دانه های خورد شیشه و سنگهای جلادار هم در سر و گردنش داشت می‎رسیدند. و هجوم و ازدحام جوانان قریه بیشتر می‎شد و لحظات متمادی یکدیگر را دزدانه می‎نگریستند و خط می‎بردند.

یک‎روز خاله‎ام با کریم مرا با خود به زیارت های غزنی بردند. عجیب بود یک‎روز تمام به سواری گادی و پیاده از این‎سو به آن‎سو از این کوچه به آن کوچه و از یک تپه به تپه دیگر می‎رفتیم ولی باز هم زیارت‎ها تمامی نداشتند. نام چند زیارت با وجود گذشت سالها هنوز فراموشم نشده است. زیارت حکیم صاحب، موی مبارک، زیارت سلطان صاحب، بهلول صاحب، سید حسن آغا. به هر کدام که داخل می شدیم هنوز پیش نرفته که خاله‎ام داد و فریاد را براه می‎انداخت و از جیب هایش تکه های سرخ و سبز را می‎کشید و در گوشه‎های زیارت آن‎را بسته می‎کرد و مدام نام مادرم را می‎گرفت و یگان مرتبه در وقت نام گرفتن مرا هم در میان پاهایش می‎گرفت و دستانم را بلند می‎کرد و دعا و عذر و زاری را به راه می‎انداخت. سپس شمع‎ها را روشن می‎کرد و برای مجاوران و خادمان پول و پیسه می‎داد. 

وقتی بعد از چاشت از گشتن زیاد خسته شدم و پاهایم دردگرفت از خاله‎ام پرسیدم:

-       چرا دز غزنی زیارت زیاد است؟

خاله‎ام که با غرور خاصی بینی اش را بالا کش کرده گفت:

-       غزنی شکر شهر اولیاء است. اگر مولوی صاحب هم می‎بود قبله مسلمانان می‎شد، حیف که او نیست.

به این ترتیب دو هفته پایان یافت و شب و روز ما به خوشی و شکم سیری می‎گذشت، کم‎کم معده و روده هایم هم با پرخوری عادت کرده بودند و مثل روزهای اول پیچ و تاپ نمی‎خوردند و مرا آزار نمی‎دادند. سرانجام روز بازگشت من فرا رسید. جدایی از کریم، پدر  و اعضای فامیلش برایم بسیار دشوار بود. قریه و باغ و درختانش را هم بسیار دوست داشتم ولی هر چه بود تحمل کردم و دم بر نیاوردم باز همان گادی سواری بود و همان سرویس های تنگ و تنبل.

در تمام این مدت خانه خود را و پدر و مادرم را فراموش کرده بودم اما به مجردی‎که موتر سرویس با فشار و زور تمام کوتل روضه را پشت سرگذاشت دفعتاً خانه و پدر و مادرم یادم آمدند . دلم برای آنها ریش شد و خود را حق ناشناس و گناهکار در نزد آنها فکر می‎کردم.

این اندیشه‎ها بتدریج بر سایر احساساتم قوت می‎گرفت و خاله‎ام هر قدر کوشش می‎کرد تا با دادن خسته و بادام آنرا تخفیف دهد موفق نمیشد. هر قدر به کابل نزدیک و نزدیکتر می‎شدم شوقم فزونی می‎گرفت و میل شدیدی برای رسیدن به خانه و در آغوش گرفتن مادر و سواری بایسکل در دلم احساس می‎کردم اما خاله‎ام در عوض این‎که از بایسکل من تعریف کند، سعی می‎نمود بدی های بایسکل را به رخ من بکشد و او را چیز اضافی و خطرناک وانمود کند و از سرو صورتش ناراحتی و تشویش می‎بارید.

به‎هر حال عاقبت به کابل و در نزدیک حویلی رسیدیم. خوب یادم هست که بعد از ظهر بود فضا مه گرفته و غبار آلود بود. گرمی و حرارت تابستان بیداد می‎کرد و از سر و صورت ما عرق سر داده بود. در نزدیک دروازه حویلی خاله‎ام را گفتم: 

-   خاله ام با شنیدن این جمله مضطرب و ناراحت شد و گفت:

-   در فکر بایسکل نباش بچیم. حال شکر خدا کلان شده ای، دیگر آن بایسکل به دردت نمی‎خورد. 

برای اولین بار با خاله‎ام بنای قال و مقال را گذاشتم و گفتم: 

-    ترا غرض نیست که کلان شده ام. چرا به دردم نمی‎خورد. ترا زور می‎دهد که کریم بایسکل ندارد. 

خاله‎ام نفسش بند مانده بود. وحشت زده مرا نگاه می‎کرد. رنگ از رخش پریده بود و برای اینکه ترس را از دلم دور ساخته باشد، خود را به من نزدیک کرد و مرا در بغلش فشار داده با نگاهی که یک عالم عذر و زاری در آن نهفته بود گفت:

-   بچه گلم یک گپ را باید وقت برایت می گفتم ولی دل نکردم. 

با اضطراب و وحشت گفتم:

-بگو، بگو خاله جان، حالا بگو.

خاله ام در حالی‎که به تنها درخت توت کنار جاده تکیه کرده بود گفت:

-       پدر جانت بایسکلت را فروخت تا برای مادرت دوا بخرد.

یک مرتبه مثل این‎که از آسمان بر زمین افتاده باشم، سست و بی‎حال شدم، دلم ضعف می‎رفت. به مشکل قدم برمی‎داشتم و دلم نمی‎شد که پاها را به داخل حویلی که اینک در چند قدمی ما قرار داشت بگذارم.

به‎هر مشکلی بود خاله‎ام مرا با خود به حویلی کشاند . به مجرد پاگذاشتن چشمانم به همان گوشه‎یی که بایسکلم در آنجا قرار داشت راه کشید. . خاله‎ام راست گفته بود . از بایسکل خبری نبود و جای بود و جولا نی. حویلی در سکوت غم انگیزی فرو رفته بود. دلم خبر های بد می‎داد و با بیم و اضطراب زاید الوصفی گفتم:

-       خاله یک چیزی شده، مادرم کجاست . چرا در راه ما نیامد؟

خاله چیزی نگفت و چادرش را از سرش پس کرد و عرق سر و صورتش را با دستمال کهنه و رنگ و رو رفته ابریشمی اش پاک کرد.

زن کاکایم در دهلیز با خاله‎ام مقابل شد و بدون احوالپرسی شتاب زده گفت:

-       دردش زیاد شده. بسیار نالش می‎کنه . زود بچیش را ببر . خدا مهربانست شاید حالش خوبتر شوه.

مادرم در گوشه خانه خوابیده بود. پدر و کاکایم و مامایم سر بالینش جمع شده بودند. هنگامی‎که خاله‎ام داخل شد، عکس العمل واضحی نشان نداد و نمی‎دانم که او را دید یا نه. وقتی خوب نزدیک رفت متوجه شد. به مشکل خود را نیم خیزکرد. بدن رنجورش به لرزه در آمده بود و اطراف را می کاوید وقتی پاهای کوچکم را در میان پاهای خاله‎ام مشاهده کرد آنرا به سرعت چنگ انداخت و مرا نزدیک بالین خود کشانید. دست هایش مثل آتش داغ بودند . دهن و چشمانش با وجود باز بودن به صحبت ها و احوالپرسی خاله‎ام جوابی نمی‎داد و در چنگال غم و اضطراب عظیمی دست و پا می‎زد. آهسته آهسته لبهایش به حرف آمد. پدرم را اشاره کرد. او سرش را پیش برد و گوش فراداد. مادرم گفت: 

-       بایسکل پسرم حیف شد. هر رقم میشه برایش بایسکل نو پیدا کن و او را دوست داشته باش... 

سپس چشمانش بسته شدند و دستانش که محکم دستم را گرفته بود سست و سرد میشدند و غریو و هیاهو درخانه طنین افگند.[*]

         سنبله 1354



[*] - ملاقات در چاه آهو، مجموعه داستان، نویسنده حسین فخری، ناشر اتحادیه نویسندگان، مطبعۀ دولتی کابل، 1364