"ادبیات معاصر افغانستان"

داستان های از خالد نویسا

Image Description

خالد نویسا


 

                                                                                                                                                ۱


                                                                                                                                            کاریز

 

 

 

هیچ‌كس خوش ندارد كه یك تانك (‌تی‌62‌) را به حیوان بی‌آزاری تشبیه كند‌، اما در آن روز پاییزی هفت‌ ـ هشت تا از این غول‌های پولادین وقتی داخل دهكدۀ «پاد‌خوابِ شانه» شدند، از دور مثل سنگ‌پشت‌هایی به نظر می‌رسیدند. تانک‌ها که به آستانۀ دهکده رسیدند، دقایقی منتظر ماندند تا ماشین‌های محاربوی هم با آن‌ها یك‌جا شوند.

 

چند تا بچۀ خورد‌ سر راه كه میل داشتند خود را به آن‌ها برسانند و دنبال‌شان بدوند با صدای لرزان دو دهقان باز‌داشته شدند. آن دو دهقان كه صبح تازۀ ماه سنبله را آغاز كرده بودند، با دیدن تانک‌ها و ماشین‌های محاربوی یك‌باره به پرنده‌گانی مانند شدند كه بی‌خبر سنگ خورده باشند. یكی از آن‌ها بیل را انداخت و چهار‌صد گام راه را كمر‌بُر زد و به درون دهكده دوید. وقتی به بازارچۀ دهكده رسید انبوه صدایش چهل و سه مرد عسكرگریز را كه از هر جا آمده بودند كه بروند به پاكستان، سراسیمه كرد:

 

«های! شوروی‌ها به طرف قریه می‌آیند.»

 

دكانداران و خریداران، كودكانی كه خاك‌بازی می‌كردند، ریش‌سپیدانی كه در فکر این بودند که در باق‍ی‌ماندۀ روز چه كار كنند و زنانی كه مخاطب صاحب صدا نبودند، روی‌شان را به جهتی که صدای محو ماشین تانک می‌آمد گرداندند‌. پره‌های بینی‌شان باد کرد و چشمان‌شان گشاد شد. دهقان سوگند خورد که دروغ نمی‌گوید. دكانداران باور کردند و جستند و شروع كردند به تخته كردن دكان‌های‌شان. یكیش به دیگری صدا زد:

 

«كجا می‌دوی حسن؟ دخلت باز مانده است.»

 

اما حسن به دخل و دکان پشت کرد و مثل باد به روی زمین كشیده شد. دهقان‌ دوباره دور خورد كه برود. یکی دو قدم‌ که رفت ناگهان سر عقل آمد و دوید به طرف شخصی كه در قلب بازارچه ایستاده بود‌. دهقان فریاد زد: «جانان شنیدی چی گفتم‌؟»

 

جانان با حركتی كه نشان می‌داد درد می‌كشد، صدا زد: «ها‌. زود به خانه‌ها بروید و همه را خبر كنید. قاضی صاحب را هم خبر كنید!»

 

اما مردمی كه در شیب تپه‌ها خانه داشتند، كف دست‌شان را بو كرده بودند و خود به طرف بازارچه دویدند. هر كس به طرفی جاری شد‌. قاضی ‌با سراسیمه‌گی و پاچه‌های ته و بالا به طرف جانان دوید. چند مرد دیگر هم به پیروی از قاضی و با زحمتی كه فكر می‌شد، هر یك گلوله‌یی در پا خورده است به عقبش دویدند. روستاییان با غوغای‌شان وحشت پیش از آمدن سیل را می‌پراگندند. یك پیر‌مرد كه فكر می‌شد سنگی در پشت حمل می‌كرد، در نیمه‌راه شكست خورد و نشست و لبخند كجی زد. مردی كه صورت جوان ولی ریش و موی نقره‌یی داشت پیش از دیگران به جانان رسید. جانان یك ابرویش را بالا كشید و به مردانی نگریست كه سایه‌های‌شان‌ در بازارچه گاه از هم جدا می‌شدند و گاه در هم فرو می‌رفتند.‌

 

مرد مو‌نقره‌یی گفت‌:

«شاید با ما كاری نداشته باشند، شاید «‌آبچكان» را محاصره كنند. آن‌جا هم با دولت بیگانه و در جنگ است.»

جانان با نگاه انبوهش به طرف «سر‌آسیاب» دید، جایی كه غرش خفۀ تانك‌ها‌ از پشت آن ریشه گرفته بود.‌

 

قاضی گفت‌: «خود را فریب ندهید. آمده‌اند سربازگیری. اول غم جوانان را بخورید... آه نفسم بند می‌افتد.»

 

قاضی به نُك آستین ژنده و لرزندۀ یك دهاتی نگریست و با لحن دگرگونی گفت: «اینك می‌رسند. جانان‌، تو ریش‌سفید ما هستی‌. بگو چه کار کنیم؟»

همه‌گان دانستند كه وی صحیح می‌گوید. از غرش تانك‌ها فهمیده می‌شد‌ که نزدیکند و به آسیاب‌ها رسیده‌اند‌.

گپ دیگر قاضی این بود:

«همۀ راه‌ها را بسته‌اند. حتما‌ً كسی راپور داده است.»

 

خلق چند روستایی كه بی‌اراده منتظر فرمان بودند و در میان لباس‌های عرق‌آلود‌شان فشرده می‌شدند تنگ شد. قاضی نفس عمیقی كشید و بزاق كنج لبش را با انگشت سترد. فكر می‌شد دستارش از ترس باد می‌کند.

 

حسن کلاه نمازی‌اش را بر کله فشرد‌. بی‌اراده ریشش را می‌خارید و فکر می‌شد‌ کف ‌پاهایش می‌سوزد. دیگران هم پنداشتند عیبی ندارد که نشان بدهند ترسیده‌اند.

 

‌بالاخره جانان با صدای یك رهبر جنگ گفت: «بروید در کاریز پنهان شوید.»

 

قاضی گفت: «با سی چهل مهاجری كه می‌خواهند بروند به پاكستان چی كنیم؟»

جانان صدا زد:

«همه بروند! كاریز بسیار دراز است.»

 

همه‌گان بی‌تردید و یك‌ضرب به طرف شمال قریه دویدند. غباری كه از پاها‌شان به هوا برخاست خیلی ناچیز‌تر از غباری بود كه در آن دور‌دست‌ها از زنجیر تانك برمی‌خاست. كسانی كه به سرباز‌گیری برابر بودند به دهانۀ صوف كاریز جمع شدند. در پله‌های كاریز جای ماندن پا نبود. یك مرد روستایی مثل كسی كه از پشت شیشه با دیگران حرف بزند گفت: «اجازه بدهید بایسكلم را بگذرانم.»

كسی از عقب داد زد: «بایسکلت را چرا می‌بری؟ دور شو اگر نه می‌زنم به دهانت كه دندان تف كنی!»

مرد گفت: «جنگ نكن. تو پسرت را با خود آورده‌ای‌، من بایسكلم را.»

و بایسکلش را گذراند. كاریز او را قورت داد. جانان در وقت پایین رفتن به عقب نگریست و فریاد زد: «این كیست كه پا‌برهنه به طرف ما می‌دود؟»

 

كسانی كه لب دهنۀ كاریز ایستاده بودند به زنی نگریستند كه دست پسر هفت ـ هشت ساله‌یی را گرفته بود و به سرعت با خود می‌كشید. كف پا‌های هموارش بر روی خاك نقش می‌گذاشت.

 

پسرك خواب‌آلود كه میل نداشت مثل مادرش بدود، مثل یك سطل خالی در دست مادرش لق می‌خورد. فكر می‌شد تازه از خواب بیدار شده است. آستین بی‌دكمه‌اش بالا رفته بود و بازویش خیلی سپید می‌نمود. جانان كه فكر می‌شد به طرف ‌گرد‌بادی می‌نگرد گفت: «بیوۀ غلام‌نبی است.»

زن با پسرش نزدیك شد. به اندازه‌یی كه یكی از روستاییان توانست كلاه چركین پسرك را كه كج شده بود، بر كله‌اش جا‌به‌جا كند.

زن گفت: «ما را هم با خود ببرید... آه از نفس افتادم.»

یكی از روستاییان كه پیراهن و تنبان دو‌ رنگ پوشیده بود، گفت: «برگرد،‌ زن‌ها در خانه‌ها مانده‌اند‌!»

زن بدون تغییر گفت: «من و بچه‌ام را با خود ببرید.»

جانان گفت: «ما صد‌، صد و بیست نفریم‌.»

زن یخنش را قسمی با دست گرفت كه فكر می‌شد پاره‌اش می‌كند. با صدای بلندی كه می‌كشید شكمش ورم می‌كرد. گفت: «ما را ببرید!»

پیرمردانی كه پیش دكان بقالی حسن برای فریب چشم سربازان نشسته بودند با دست اشاره کردند كه تانك‌ها به بازارچه رسیدند.

زن سخنانش را از سر گرفت: «بچه‌ام را از خواب بیدار كردم.»

پسرك نالید: «بزغاله‌ام كجاست؟ بزغاله‌ام را می‌خواهم.»

و شروع كرد به نق زدن. مادرش به لحنی كه هم عذر و هم مهر در آن موج می‌زد‌، گفت: «بزغاله‌ات در خانه است.»

و رو كرد به طرف دهاتی كه آن‌ها را با نگاه می‌كاوید: «بزغالۀ خود را بسیار دوست دارد. همیشه با هم‌اند، مثل دو برادر.»

و بدون این‌كه منتظر تغییر نگاه چسپناک مرد دهاتی باشد از پله‌های کاریز پایین رفت.

یك پیر‌مرد كه دستار پاكیزه‌‌یی به سر بسته بود‌ رسید. در حالی‌که با یك دست آلۀ شنوایی‌اش را به گوش محكم گرفته بود، مثل مار به چاه در‌آمد.

 

جانان به طرف مرد مو نقره‌یی نگریست كه از دهنۀ كاریز برآمد‌. چشم‌های سرخش را با آستین‌های درازش مالید. خدا می‌داند چی در کله‌اش گذشته بود، كه به‌ تنهایی طرف تپۀ شرق قریه دوید، تپه‌یی كه به زمین‌های خشك و خالی می‌انجامید. جانان با شتابی كه مرد مو‌نقره‌یی از صوف كاریز برآمده بود، به كاریز در‌آمد. سقف كاریز كه هر دو‌صد قدم بعد برای برداشتن آب سوراخ شده بود، یك‌قد ‌بلند بود.‌

آن بالا تانک‌ها یك‌باره یاغی شدند و جستند و زمین‌های سفت را شیار كردند و مثل ماشین مو در ساقه‌های جر گندم در‌آمدند. كوچه‌های تنگ باغستان‌ها را بلعیدند و به اندازه‌ی چهار انگشت دیوار‌های خام باغ‌ها را خراشیدند. در همین حال چهار پنج هلی‌كوپتر بر سر دهكده شیرجه زدند. كودكان به وجد آمدند. كودكی چرخی خورد و دست‌هایش را چنان در هوا تكان داد كه فكر می‌شد آن‌ها را می‌گیرد. هلی‌كوپتر‌ها دو ـ سه باری بر فراز دهكده خمیدند و دور شدند. دهكده در خالی فرو رفت‌. چهل و سه نفر عسكرگریزی كه به پاكستان می‌گریختند، دكانداران، مردهای گنده و جوانان در پناه دیوار كاریز چسپیده به‌هم نشستند‌، تنها یك زن و پسری كه نمی‌دانست چرا از بستر خواب برخاسته و در آب نشسته است ‌جدا از همه میان لباس‌های‌شان می‌لرزیدند. پسرك به اندام مه‌آلود مردان در تاریك‌نای معبر كاریز می‌نگریست. میان این آدم‌های مه‌آلود كسی هم بود كه پایش را با لگد آزرده و درد را در جانش انباشته بود. هیچ‌كس نمی‌دانست كه در دهكده چی می‌گذرد. پانزده دقیقه كه گذشت، دگرگونی آغاز شد. پیرمردی از دهانۀ غار كاریز پایین آمد و كورمال كورمال به ‌طرف كسانی كه به سمت سرچشمه رفته بودند رفت و فریاد زد: «آن‌ها همه چیز را فهمیده‌اند. آن‌ها مرا فرستاده‌اند كه شما را بگویم از كاریز بیرون شوید.»

 

صدای لرزان و لزجش پیش از این‌كه به گوش پناهنده‌گان بخورد به دیوارهای كاریز خورد. فكر می‌شد به جای آدم‌ها سنگ چیده شده بود. سكوت در كاریز رسوب كرد. پیر‌مرد آب دهنش را به زحمت قورت داد‌: «می‌گویند بیایید بالا. به خدا دروغ نمی‌گویم. نگذاشتند شور بخوریم. دو‌صد مرد و ده ـ دوازده تانك همراه دارند.»

صدای جانان از میان چند تنی كه پراگنده نشسته و یا ایستاده بودند به روی پیر‌مرد خورد: «ما بالا نمی‌آییم!»

پیر‌مرد درنگ كوتاهی كرد و دیگر نه چیزی گفت و نه شنید و رفت بالا.

 

اضطراب مثل آب در زیر پاها دمه كرد. نیم ساعتی نگذشته بود كه حسن بی گپ و گفت از دیگران جدا شد. به مرد پهلویش كوتاه گفت كه می‌رود و سری می‌کشد که‌ ببیند آن بالا چه گپ است و اگر جایی گیر بیاورد كه بشاشد و دكانش را هم قفل بیندازد خیلی خوب خواهد شد. خیال كرده بود كه این حصۀ قضیه شامل جنگ نیست. رفت و مثل موش از غار كاریز گردن كشید. ناگهان بر لبۀ كاریز یك جفت موزۀ ساق‌دار خاك‌آلود را دید كه پا‌های افسر روسی را تا زانو قورت كرده بود. افسر بسیار هم خشمگین نبود. با لبخندی كه از كجی لب طرف چپش پدید آمده بود، رو به پیرمردی كه به پایین فرستاده بود، ایستاد و با فارسی دست و پا شکسته‌یی گفت: «تو گفتی‌... نیست‌، هیچ؟!»

 

مثل این‌كه دهان بی‌لبش نا‌شیانه با چاقو شَق شده بود. افسر مثل این‌كه شرمنده بود كه حسن را به چنگ آورده است‌ به روسی حرف‌هایی زد. حسن به زور ایمان دانست كه افسر می‌خواهد بداند كه در كاریز چند نفر پنهانند. گفت تنها من و دوستم. تصور كرده بود با این پاسخ افسر را ممنون خود ساخته است. نگاه افسر و چند سربازی كه او را حلقه كرده بودند، از پوستش گذشت. افسر با روسی نرم گپ‌هایی زد.

 

یكی صدا زد: «می‌گوید‌، برو دوستت را بیاور بالا!»

 

حسن بی‌هیچ مؤخره‌یی معامله را درز گرفت‌. پَس‌پَس رفت و نا‌پدید شد و به سوی كسانی كه به سر‌‌چشمه نزدیك شده بودند، دوید. با پا‌هایش آب كاریز را پارو می‌زد. به رو می‌خورد، بر‌می‌خاست و دیوارهای دو طرفش را چنگ می‌انداخت. خوب كه نزدیك شد مثل این‌كه دچار هذیان شده باشد، به دیوارها چنگ زد و گفت: «میل کلاشنیکوف‌های‌شان نای‌بر است. برچه‌هایی دارند كه هم چكش می‌شود و هم انبر. برویم... می‌گوید...»

 

‌جانان با صدای خفه‌یی گفت: «مرگ یك‌بار، زنده‌گی یك‌بار. ما بالا نمی‌رویم. در آن بالا برای‌مان دیگ بار نكرده‌اند. می‌خواهند با ما چی كنند؟»

 

گریۀ پسر غلام‌نبی مثل لالایی كوتاه به گوش رسید و نالۀ‌ پیرمردانی كه توان نداشتند، در آب بایستند. سقف پَخچ معبر صدا‌های گنگ پناهنده‌گان را می‌فشرد و به سوی بیرون می‌راند. صدا‌های تب‌آلود و فریاد‌های كوتاه‌شان با هم می‌آمیخت. صدای قاضی و یكی دو جوان فراری بر گپ‌های جانان افزوده شد: «خدایا‌، چی كنیم؟!»

پس از آن هر كس داد و فریادی کرد. خیال كرده بودند كه دیوار‌های سقف كاریز آن را محو می‌كند؛ اما آن‌طور نشد. آن همه غوغا‌های آسیمه كه به سقف و دیوار می‌خورد به صورت ترسناكی انعكاس می‌كرد، گلوله می‌شد و مثل بخار از دهانۀ غار كاریز می‌برآمد. به كسی‌ می‌‌رسید كه در موزه‌های خود فرو رفته بود و لبخند كجی داشت. افسر مثل آدم بی‌دندانی لحظاتی دهانش را خالی‌ جوید. دست‌هایش را به پشت چنگك نمود و به تپه‌های‌ دور و بر دهكده نگریست. هوای گندمزارها و بو‌ی شاش گاوان و اسپان را كه بوی‌ مخصوص دهكده‌ها را می‌‌سازد‌، به سینه فرو برد. تاكستان‌ها زانوان‌شان را در آغوش گرفته بودند‌. ریشه‌های درختان توت تا زیر پای سربازان چنگ انداخته بودند. خانه‌های پیر آه می‌كشیدند. سكوت بر بام‌های خانه‌های گلی سینه می‌سایید، خانه‌هایی كه در نقاشی‌های افغان‌ها زیاد دیده می‌شود. باد در تاكستان‌ها و مزارع و میان تانك‌هایی كه از دور به غژدی‌های‌ پولادینی می‌‌مانستند پنهان شده بود؛ مثل این بود كه میان دهكده و زنده‌گی پرده‌یی كشیده شده بود.

 

‌افسر به طرف غار كاریز نگاهی انداخت. فكر می‌شد با آن‌جا خداحافظی می‌کرد.‌ دستش را با اشاره بلند نمود‌. سربازان به عقب حركت كردند. ماشین‌های محاربوی زور زدند و دور رفتند. افسر کنار گندمزارها چنان راه می‌رفت مثل این‌كه آن‌ها را كشت كرده بود. هیچ چیز به اندازۀ تانكر« ‌ماز»‌ی كه به تنهایی و برخلاف سربازان و ماشین‌های محاربوی به طرف دهنۀ كاریز می‌آمد، سبك به نظر نمی‌رسید‌. تنها زمانی كه سربازی لولۀ تانكر را به دهنۀ یكی از چاه‌های‌ كاریز گذاشت، دانسته شد كه تانكر اشتهای سیری‌ناپذیری به خالی شدن دارد. تانکر هر چه نفتی كه در دل داشت، در کاریز قی کرد. پس از چرخیدن خالی تانكر بر صدا‌ها و فریاد‌های‌ خفه در كاریز افزوده شد.‌ غرب كاریز سبک می‌شد و خیلی آشكار بود كه مردم باز هم به طرف سرچشمه دویدند. دهنۀ كاریز مثل پلۀ خالی‌ ترازو بالا رفت. تانكر به طرف هلی‌‌كوپتر‌ها و تانك‌هایی كه پوزشان را در سایه‌های تاكستان‌ها فرو برده بودند لبخند زد. اما خدا نخواست كه مسأله در همین جا ختم شود. یك تانكر دیگر مثل یک اسپ تعلیم یافتۀ انگلیسی لَم‌لَم كنان به طرف چاه کاریز آمد. دور مسحور كننده‌یی زد. با تندی و كمی بالا‌تر از تانكر اول مادۀ زرد‌رنگی را عق زد. بویی برخاست كه از یك سیب گندیده بر‌می‌خیزد. از نزدیك یكی از چاه‌های كاریز صدای دسته جمعی گریز و شلپ‌شلپ پا‌ها و فریاد‌هایی‌كه به خندۀ بلند شبیه بود، به گوش سرباز سرخی خورد كه از پهلوی رانندۀ تانكر پایین شد. سر بازماسك مواد كیمیاوی‌اش را در كله جابه‌جا كرد و تا زمانی كه خریطۀ پری را درون یكی ‌از چاه‌های كاریز نریخت نه به فرمان كسی‌ گوش داد و نه به پسر غلام‌نبی نگریست كه زیر روزن چاه با نگاه شكسته‌یی به او می‌دید. سرباز با عجله‌یی كه با آرامش دو دقیقه پیش جور نمی‌آمد از دهنۀ غار گریخت. سرباز خوب كه دور رفت كلاشنیكوفش را از شانه در‌آورد و شروع كرد به شلیك به طرف دهنۀ غار. گلوله‌ها از مادۀ برنج‌مانند خریطه راه چپ می‌كردند. تانك‌ها و سربازان به قدر چهار صدا‌ رَس دور رفته بودند. آهسته‌آهسته صدا‌ها خَپ شد. سكوت و صدای تَرقَّس گلوله‌های منفرد با هم پنجه در‌می‌دادند. تا که یكی از گلوله‌های عاصی به برنجک‌ها خورد.

 

‌هیچ صدایی با انفجاری‌ كه در كاریز رخ داد، برابری نمی‌توانست. شعله‌های آتش سرخ و زرد مثل اژدها قد برافراشتند. زمین زیر پای افسری كه لبخندش را با خود دور برده بود لرزید. روستاییان پیر كه از دور انفجار را می‌دیدند به هر سو پرتاب شدند. خشت و سنگ و پاره‌های چوب به هر طرف پا‌شان شد. پرنده‌گانی كه به حكم غریزه در پناه برگ‌های درختان پنهان شده بودند، مثل آدم‌ها فریاد زدند و پریدند‌. یك لنگۀ كفش مردانه صحیح و سلامت نزدیك خانۀ قاضی افتاد. میلۀ آهنینی نزدیك دكان حسن افتاد كه یك پیرمرد هشتاد ساله به زور عِلم خود دانست كه چوكات بایسكل است. بوی مشئمز كننده‌یی از كاریز به طرف دهكده سرید. دود و آتش بر دهكده دمه كرد.

‌افسر كلاهش را بر سر جا‌به‌جا کرد و تفنگچه‌اش را در دست فشرد. از رو‌به‌روی دو پیر‌مرد دهکده گذشت كه زنده به زمین افتاده بودند. افسر آن‌ها را نزد‌، نگاهی بهشان انداخت كه فكر می‌شد با آن‌ها خدا‌حافظی می‌کند.

 

تانک‌ها و ماشین‌های محاربوی از راهی‌ نرفتند كه آمده بودند. از عقب مسجد كمر‌بُر زدند به طرف شاهراه کابل ـ گردیز.

بوی بد کاریز تا عصر آن روز نگذاشت که روستاییان حسن را با شش تن دیگر بیرون بکشند. که کشیدند او را از روی کلید فولادین دکانش که به گوشت و استخوانش چسپیده بود شناختند. ‌دیگران در کاریز ماندند.

فردای آن روز مرد مو نقره‌یی پیدا شد. گفت که با چند چریک دهکده هم جسد‌ها را می‌کشد و هم شناسایی می‌کند. همه‌گان او را ستودند. وی باقیماندۀ جسدها و استخوان‌ها را توانست که از زیر آوار بیرون بکشد؛ اما در شناسایی اجساد شکست خورد. با نفس سوخته‌گی و درمانده‌گی به روستاییان گفت: «استخوان‌ها شاریده و تنها کمی گوشت سوخته بر آن باقی ماند‌ه است‌.»

لحنش عذر‌آمیز بود.

‌یکی از روستاییان با لرزه و کمی اعتراض پیش آمد و گفت: «چرا نمی‌شود؟ این تکه‌های چسپیده به‌هم را ببینید‌. این از که بوده می‌تواند جز بیوۀ غلام‌نبی و پسرش. ببینید استخوان‌های خورد استخوان‌های کلان را در آغوش گرفته است.

تا دو روز کسی به گرد کاریز گشته نتوانست. بوی عق‌آوری از زمین پاره و سوختۀ کاریز ‌بر‌می‌خاست. روز سوم بود که بزغاله‌یی از خانۀ غلام‌نبی برآمد. همه‌گان خیال کردند که به سوی سبزه‌های کنار گور تازۀ دسته‌جمعی می‌رود، اما بزغالۀ لاغر شمرده‌شمرده به سوی دهنۀ برباد رفتۀ کاریز رفت‌. لحظاتی مات به آن‌ نگریست و دقایقی هم گردش گشت.‌

 

پایان

 

 


                                                                                                                                                                     ۲

                              

 

                                                                                                                                                              آخر شب

 

 

آنشب، شب تیره‌یی بود. باران تند می‌بارید. قطرات با شدت می‌ آمدند و تن زمین را آبله می‌زدند. پنج قطره کافی بود که یک وجب لباس آدم را ‌تر کند. باران چند ساعت بود که پیهم و اُریب می‌بارید و آسمان را به زمین وصل می‌کرد. باد سرد اوایل ماه حمل به اندام قطرات می‌زد و خطوط باران را کمان می‌کرد.

دیوار پیش روی مسجد محلی «دیوان بیگی» مرطوب و آبچکان شده بود. آب و رطوبت از ناودان‌ها بر دیوار مسجد پخش می‌شد و دیوار کاهگلی و پرچال‌ها را می‌شاراند. از داخل مسجد نور کمرنگ و زرد چراغ تیلی بیرون می‌زد و باعث می‌شد که باران پیش ارسی واضع به نظر رسد.

 در بیرون مسجد مردی با عجله خود را از تاریکی به زیر دیوار رساند. بایسکل داشت و آن را با دست چپ نگه داشته بود. آب از سر و رویش می‌چکید و تنبانش را در ران و ساق‌هایش تپانده بود. آبی که از سر به کمر و بعد از خشتک و پاچه‌هایش شر می‌زد به موزه‌های گشاد و بی‌ساقش می‌ریخت.

 

 مرد مثل سربازی که جنگندهء بمب افگنی ببیند نگاهی به آسمان دوخت. بسیار تاریک بود. پیش ارسی مسجد، جایی که نور از پشت آن می‌تراوید، شدت و ضرب باران را مشاهده کرد. قطرات سریع شکل تیر را داشتند و با‌‌ همان شدتی که به در و دیوار می‌خوردند، به نظر می‌رسید که مثل شیشه پارچه پارچه می‌شوند.

 مرد بایسکلش را به پناه ایوان کم عرض و کوتاهی داخل کرد و خود پیش دروازه ایستاد. نفس تازه کرد و گل و لای را از پاچه‌اش تکاند. نگاه‌های پر تشویشی داشت. مثل گرگ گرسنه بود. با انگشت به در کوفت. خر‌خر ملایمی در داخل به گوش رسید و در دم چراغ از پشت پنجره به حرکت در آمد. صدای زیر و کش‌داری که در آخرین نقطۀ دماغ تولید می‌شد در آن طرف دروازه پیچید: «کیست؟‌ های برادر حالا که نماز جماعت هم خوانده شده است. چه گپ است، کسی مرده؟»

 

مرد آبی را که از بروت‌هایش می‌چکید با لب سترد و تف کرد:

«نه هیچ‌کس نمرده.»

«پس که هستی و چه می‌خواهی؟»

«کاش بیرون می‌بودی و می‌دیدی که چه قیامتی است. باز کن!»

صدای زیر همراه با نور از جزر در و دیوار نفوذ کرد:

«خدا قیامت نکند. این باران است. رحمت خدا.»

مرد با صدای خفه‌یی گفت:

 «یک مسافر هستم!»

 مرد این را گفت و خود را به دروازه چسپاند. اگرچه تمام هیکلش را پیش کشید، اما باران بی‌هیچ زحمتی به او چنگ می‌انداخت و قطره‌یی که به سرش می‌خورد در چند لحظه از پاچۀ تنبانش سرازیر می‌شد.

با صدای زلفین و زنجیر دروازه مرد مسافرخود را عقب کشید و چشمانش را تنگ کرد. مرد لاغر اندام، مسن و خمیده‌یی در آستانۀ دروازهءکوچک؛ مثل انبوه دودی که آمادۀ فرار باشد ظاهر شد. لب‌های نازک و سرخش اولین چیزی بود که توجه مسافر را جلب کرد. چین و چروک نازک و دامنه‌داری که از کنج چشمش سر چشمه گرفته بود به زیر دستار کج و سیاهش رفته بود. نور چراغ کمک کرد که تمام صورتش واضع شود. پشم تنکی از یخن پیراهنش بیرون زده بود و استخوان بندی قفسۀ سینه‌اش به فاصلۀ یک انگشت در میان به نظر می‌رسید. فضا را با نگاه درید. گویی پیش رویش فضای خالی می‌دید چیزی نگفت و صرف لب‌هایش را چید.

‌مسافر گفت: «می‌بینی ملا صاحب؟»

«من ملا نیستم. من خادم مسجد هستم. اگر ملا را می‌خواهی امشب رفته، راستش  دو شبی می شود که رفته است پیش زن و اولادش. حالا من به جایش مانده‌ام. چه می‌خواهی؟»

«نام من ابراهیم است. اجازه بده بیایم داخل. همه را برایت می‌گویم. امشب را باید همین‌جا بمانم. می‌رفتم شهر، باران آمد.»

نگاهی به اطراف و بعد به خود انداخت و خندۀ کوتاه و مودت‌آمیزی کرد. خادم دستانش را به دو طرف چهارچوپ گرفت و گفت: «خدا خیر بدهد. نمی‌توانم تو را جای بدهم!»

ابراهیم مثل اینکه انتظار این حرف را نداشت، گفت:

«خوب تو که می‌فهمی این جا مسجد است. خانۀ خداست.»

 

«بله مسجد است و استراحتگاه مسافران و دزدان نیست.»

‌ابراهیم قدمی پیش گذاشت و با آواز خفه‌یی گفت: «چه می‌گویی پدر جان؟! من مسافر هستم.»

 

خادم با تندی به او نگریست:

«راست بگویم مردم محله همین‌طور فیصله کرده‌اند که کسی را شبانه در مسجد نگذاریم.»

«چرا؟»

«از ترس دزد‌ها. خوب از کجا آمدی؟»

«اوف... بگذار به مسجد درآیم. لباس‌هایم به جانم چسپیده است. می‌خواهی قصه ام را کنم؟»

«می‌خواهی قصه کن، می‌خواهی نکن، اما قصۀ مرا هم بشنو! بسیار کوتاه. بیست روز پیش، در یک شب بارانی یک دزد به مسجد آمد و پولی را که برای تعمیر دیوار طهارت خانه جمع کرده بودم، ازم دزدید و رفت. خلاص. فهمیدی؟‌ برو خدا به همراهت! دیگر کسی را نمی‌گذارم به مسجد بیاید.»

 

ابراهیم با اوقات تلخی گفت: «یا خدا، چه ظلمی کرده، از پول مسجد دزدیده است؟! خداوند لعنتش کند. به راستی حق داری. خوب... من رفتم.»

خادم نگاهی که درآن اعتماد تازه‌یی مشاهده می شد به مسافر دوخت. چشمانش برقی زد و فروغش دو چند شد. به آهستگی گفت: «آدم اهل و صالحی معلوم می‌شوی. خوب، می‌خواهی همه‌اش را بشنوی؟ می‌ترسم بدت بیاید.»

 

ابراهیم گفت:

«می‌خواهم همه‌اش را بشنوم، اما نه حالا باران است. من می‌روم.»

خادم با نرمی گفت: «بیا داخل! اما وقتی گرم شدی برو، خدا یارت باشد.»

ابراهیم تقریباً دوید و بایسکلش را با خود کشید. غژ‌غژ ملایمی از زنجیر آن برخاست. هردو رفتند و دروازه در لحظۀ کوتاهی آن‌ها را قورت داد.

ابراهیم بایسکلش را در دم راهرو ایستاند و صدایش فضای تاریک را درنَوردید.

«این چه جایی‌ست؟! چراغ را پیش بیاور، من جای روشنی نمی‌بینم!»

خادم شنید. زلفین دروازه را انداخت و با گام‌هایش لقید و پیش رفت:

«این جا که تو ایستاده‌ای طهارت‌خانه است. می‌بینی که دیوارش ریخته و بوی بدی هم می‌دهد. این جا به خاطری ‌تر است که آبرو‌هایش بند است. ترمیم اساسی می‌خواهد. برای همین من پول جمع کرده بودم. برویم پیش. خوب، می‌بینم که مثل مرغ باران‌خورده خود را تکان می‌دهی. صبر کن. از این راهرو تاریک پیش برو. همین‌طور، نه! دست چپ را بگیر. آن جا من قطیفه و اِزار خشک دارم. دو تا. یکیش از ملا امام است، یکیش از من.»

ابراهیم احساس آرامش مطبوعی کرد. دانست که احساس خادم در مقابلش صحیح است.

خادم کمی خمیده بود. یک دستش را به پشت تاب داده و در دست دیگرش لامپا را گرفته بود. چشمانش گویا، مهربان و تأثیر انگیز بود.

ابراهیم به روی صفۀ طهارت‌خانه نشست. موزه‌های بی‌ساقش را در‌آورد و آبش را سرازیر کرد. خادم به امتداد دهلیز تاریک پیش رفت و با قطیفه و ازار و پیراهن بر‌گشت. گفت: «جوراب‌ها و لباست را بکش. این را بگیر... آدم آرامی به نظر می‌رسی!»

 

ابراهیم خندید. جوراب‌هایش را در آورد و آن را پیچانده به روی صفه هموار کرد:

«خدا ترا خیر بدهد. تو برو. من پیشت می‌آیم.»

خادم مثل کارگر معدن زغال به زحمت از لای تیر پایه‌ها راه افتاد.

ابراهیم با خود گفت: آدم ساده و خوبی است. زندگی کردن با او دشوار نیست.

خود را تمیز و مرتب کرد. ازار و پیراهن را که پوشید از راهرو تاریک به طرف نور چراغ پیش رفت و پردۀ ضخیمی را پس زد.

نماز خانه وسیع نبود. کلکین‌های باریک و شمعی داشت. فرش نماز‌خانه نمناک و رنگ آن به زرنیخ گوگرد می‌مانست. خادم در کنجی رو به محراب نشسته بود: «چای که دارم.»

 

 در پیاله چای تیره و داغی ریخت و دو دست داد به ابراهیم. چای تحرکی در وجود ابراهیم پدید آورد. نگاهش را به اطراف گردانید و به رو به رویش نگریست. در بیرون باران از شدتش کاست و بر شیشه‌های رو به کوچه ضرب ملایمی گرفت.

«از کجا آمدی؟»

خادم آستینش را پایین کشید و به پهلو تکیه داد.

ابراهیم جواب داد:

 «از کجا شروع کنم! راستش این است که رفته بودم "خواجه مسافر". دخترم چشم‌دردی دارد. همسایه‌ها گفتند خر‌مهره به بند دستش ببندم.‌‌ همان‌طور کردم، خوب نشد. حیای حضور باشد، گفتند نجاست سگ به چشم‌هایش سرمه کند، باز خوب نشد. داکتر و دوا فایده نکرد. یکی گفت که بروم خواجه مسافر و کلوخ آن را ببرم پیش "ملا مأمور" که دم کند وآن را مثل سرمه به چشمش بکشد. رفتم و کلوخ را آوردم و تا که... چه بگویم در راه بایسکل از کار ماند و تا که پیاده رسیدم این جا، دیگر آب بود و من! کلوخ هم شارید.»

 

خادم راست شد. از خنده پخی زد و گفت: «برادر معلوم می‌شود که خوب ساده هستی. کلوخ خواجه مسافر برای راندن گژدم و مار است، نه برای زخم و درد چشم! اما خوب، اختلاط که مفت است. راستش این است که بیست روز پیش یک آدم به سن و سال تو این جا آمد. شاید چهل ساله بود. ریشو و چاق بود و یک کلاه نمدی به سر گذاشته بود. باران می‌بارید. گفت که خبر گرفته که پدرش مرده است و مجبور است بیست میل سفر کند و حالا نصف سفرش است که شب و باران و ترس از گرگ و دزد او را از رفتن ترسانیده است.»

 

ابراهیم خود را کنجلک کرد و بر نبش دیوار تکیه داد.

متفکر و تغییر کرده بود. حتی مغموم بود.«آیا گاهی شنیده‌ای که کسی از مسجد چیزی بدزدد؟ این است! حالا دلم می‌خواهد از مسلمانی خودم به تنگ بیایم.»

خادم این را گفت و اشک در چشمانش جوش زد.

ابراهیم پرسید: «پول را از کجا جمع کرده بودی؟»

«مردم داده بودند. همه‌اش پنجاه هزار بود.»

ابراهیم ساکت بود و رو‌به‌رویش را می‌نگریست. گفته‌های خادم را با آه سوزان و پر صدایی استقبال کرد.

«در دنیا هر قسم آدم وجود دارد. خوب، بد و هر رنگ. دنیا مثل یک جنگل است.»

خادم این را علاوه کرد و قوطی نسوارش را در‌آورده به مهمان پیش کرد. ابراهیم با دست ردش کرد. خادم کپه‌یی به زیر لب ریخت و دستار سیاهش را از سر در‌آورد. فرق طاس سفید و بی‌مویی داشت.

ابراهیم گفت: «من می‌گویم همه مردم یکرنگ اند. هیچ‌کس از دیگری فرق ندارد. همه درختان از یگ جنگل هستند.»

خادم که شنید، گفت: «پس همه دزدند یا پارسا؟»

ابراهیم گفت: «والله نمی‌فهمم. شاید هم دزدند.»

خادم از جا نیم‌خیز شد. نشوۀ نسوار ازش گریخت. با چشم‌هایی که چربی‌های پر چروکی آن را احاطه کرده بود به ابراهیم نگریست.

دید که یک کلک ابراهیم از بند قطع شده است. بی‌اختیار پرسید: «انگشتت چرا پریده؟»

ابراهیم گفت: «در وقت جهاد مرمی خورد.»

خادم نوچ‌نوچ کرد و ابراهیم خود را جمع کرد و با نگاه‌های پر‌وسواسی به دیوار‌ها و زمین چشم گشتاند. صدای خادم را شنید: «تحصیل‌کرده هستی؟»

«می‌توانم یاسین را از روی و چهار قل را از بر بخوانم.»

 

خادم سر و کله‌اش را دستمالی کرد و گفت: « من فکر می‌کنم که ترتیب استنجا را هم نمی‌فهمی. من به آن دزد راه دادم. به او جا و آب و نان دادم، اما آن خدا‌ ناترس چیز دیگری بود. مرا پیش همه سر‌خم ساخت. وقت زیادی گذشت که دوباره پولی از مردم جمع کنم. باید و حتماً دیوار طهارت خانه را بالا کنم.»

 

ابراهیم پرسید: «پولی که مردم برایت کمک کرده‌اند شاید برای بالا بردن دیوار کم باشد.»

«هیچ کم نیست. خدا برکت بدهد همه‌اش دو هزار کم پنجاه هزار است.‌ کم است؟»

«نه.»

این پاسخ ابراهیم بود.

 

خادم تمایل شدیدی به حرف زدن داشت اما خاطر مهمان را می‌خواست و حرفش را زود تمام می‌کرد.‌ گاه بر‌افروخته می‌شد و‌گاه عواطف سرکش و ملتهبش سرد می‌شد. ابراهیم به یک کنج می‌نگریست و سرش را موافق با حرف خادم تکان می‌داد.

خادم چای را سر کشید و گفت: «لعنت به شیطان! او تا نیمه‌های شب با سوز و شوق گپ زد. وقتی از پدرش یاد می‌کرد گریه‌یی می‌کرد که باران امشب به آن نمی‌رسید. او می‌گفت که پدرش گاری‌ران معمولی بوده، اما شخصی صادق و با همتی نیز بوده است. طوری که یکی تمام مایملک و ارثیۀ او را غصب کرد، اما او به گاری‌رانی قناعت کرد. او گپ‌هایی می‌زد که توجه مرا به خود جلب کرد. در وقت گپ زدن دوبار گریه کرد.گپ‌های خوبی می‌زد. آن طوری که نتوانستم باور کنم که دزد است.»

 

 ابراهیم دهانش را گشود و بعد از فاژۀ طولانی پرسید: « پول را چطور به او دادی؟»

«هوم! راستش این است که‌‌ همان شب او نماز جماعت داد و بعد از آن که مردم پشتش نماز خواندند، هر یک برای اینکه کمکی به او کند، پول دادندش. حتی برای پدرش فاتحه خواندند. او پول را دسته کرد و همین که دید همه رفتند برایم گفت که این‌ها را با پول طهارت‌خانه علاوه کن. تو باید بفهمی که من با عزت زند‌گی کرده‌ام و پدرم برایم جهاد با نفس و کافر را یاد داده است. این پول مال مسجد باشد. من رد کرده گفتم که این پول به او تعلق دارد و او هم اصرار کرد که از مسجد باشد. بالاخره من رفتم و بکس خردم را آورده گفتم خودت آن را با دست خود بالای پول‌ها بگذار! او پول را در بکس گذاشت. با او سرگرم شدم. صبح که برخاستم جا بود و جولاه نه؛ مثل دود از غار رفته بود. بکس هم نبود. حالا فهمیدی؟»

دوازده ضربۀ ساعت دیواری زردرنگی که نزدیک دروازه قرار داشت، نیمۀ شب را اعلام کرد. ابراهیم متوجه ساعت عسلی شد که مثل قصر سلطنتی زیبا بود: «همه را فهمیدم، اما این را نفهمیدم که مردم وقتی خبر شدند پشت یک دزد نماز خوانده‌اند، چه کردند؟»

ابراهیم این را پرسید.

«ملا صاحب گفت که یک‌بار نماز خواندن پشت یک منافق نا‌شناس عیبی ندارد.»

 

ابراهیم با خاموشی چایش را سر کشید. به لباس عاریتی‌اش نظر افگند. فیروزه‌یی، نو و مناسب به اندامش بود. لباس خودش تیره، مندرس و فولادی بود: چرک و بویناک؛ مثل این که حس کرد صبح مجبور است آن را دوباره بر تن کند، وحشت و بیزاری در چهره اش مشاهده شد. ناگهان چیزی به یادش آمد. برخاست و به راهرو رفت.

خادم صدا کرد: «چه گپ است، جن به جانت در‌آمد؟»

ابراهیم زود برگشت. از احساسات پیشینش کاسته شده بود. پول‌های گلوله و مرطوبی در دست داشت که از پیراهنش در‌آورده بود. خاضعانه پهلوی خادم نشست و از لای پول چند دانه‌اش را جدا کرد و به خادم گفت: «زیاد تَر نشده است. این هم دو هزار از طرف من. می‌خواهم پولت مثل پیشتر پنجاه هزار شود.»

خادم که ذوق مثل کک به جانش افتاد به زانو نشست و گفت: «این قدر اسراف است. هیچ‌کس این مقدار نداده است. دو هزار! برادر به خودت رحم کن.»

ابراهیم با اشارۀ سر فهماند که عیبی ندارد و ذوق و هیجان خادم را نظاره می‌کرد.

خادم از جا برخاست. رفت رو به دیوار و با همدلی صدا زد:

«اما کار خوبی کردی. خوب این ساعت دیواری را می‌بینی؟ ببین! این جا در پهلویش دریچۀ خردی دارد و من همه را آن جا گذاشته‌ام. اینک پول تو هم در میانش رفت. هوم.»

ابراهیم شنید و در ضمن ضرورت خود را به خواب ابراز کرد.

«می‌خوابیم. به زودی می‌خوابیم. می‌دانم که ذله و کوفته هستی. باید خودم هم بخوابم. باید زود برخیزم.»

خادم تا که سه چهار کلمۀ دیگر به هم وصله کرد. با تعجب نگریست که ابراهیم از نک پا تا فرق سر زیر پتو در‌آمده و با خر و پف ملایمی پتو را باد می‌دهد.

 

خادم با خود خندید:

«خواب چیزی است که پهلوان‌ها را به پشت می‌زند. بگذار بخوابد، اما من باید چایم را تمام کنم.»

مدتی زیاد در جایش به ذکر و دعا پرداخت. بعد راست افتاد و کج شد و در جایش لولید و با بی‌خوابی دست و پنجه نرم کرد، تا که خواب انداختش....

     صبح که خادم برخاست نخستین چیزی که برای گفتن داشت این بود که به ابراهیم بفهماند تا در طهارت‌خانه وضو نسازد، زیرا آبرو‌هایش از بیخ بند بودند و آب در سطح پاشویه‌ها دمه می‌کرد. برخاست و دنبال ابراهیم رفت.

«های برادر! در بیرون وضو بگیر! ـ کمی آرام با خود ادامه داد ـ آدم پر آب و حیا خودش دانسته است.»

و نظر ترحم‌انگیزی به لباس مرطوب و آشفتۀ ابراهیم انداخت که به روی صفه هموار بود:

 «خودش دانسته است.»

 

خادم این را تکرار کرد. چرخی زد. یک لحظه قدم زد و دوباره از پس پرده به راهرو رفت:

«ابراهیم!»

پاسخ که نشنید، رفت به انتهای راهرو. ناگهان سریع و داغ شد چشمانش برقی زد و آب شور دهانش را قورت داد. با دست جای خالی بایسکل را پکه زد. رفت و دروازه را دید و دوباره با سرعت به نماز‌خانه آمد. نفس در سینه‌اش بند ماند؛ مثل اینکه به حلقۀ دار می‌نگریست به طرف دیوار دید.

ساعت بر روی دیوار نبود.


 

پایان


 


                                                                                                                                                                       ۳

 

 

                                                                                                                                             پیرمردی که از برای خرش گریست

 

 

عصر یک روز گرم تابستان پیرمردی با خرش از یک جادۀ سنگلاخ می‌‌گذشت. بر پشت حیوان یک زن جوان حامله نشسته بود و دو کودکش را نیز پس و پیش نشانیده بود. دو طرف خورجین صندوق میوۀ خشک و خریطۀ بزرگ قروت نیز گذاشته شده بود.

پیرمرد دنبال خر و بچۀ ده دوازده ساله‌یی که دو تا خروس زیر بغل داشت راه ‌افتاد بود. آن‌ها سه میل راه دشوار را پیاده آمده بودند و می‌‌خواستند از جنگ مسلحانه‌یی که در قریۀ‌‌شان در گرفته بود، بگریزند.

پیرمرد که در راه رفتن می‌شلید، با تمام قدرتش به زن نگاه کرد و گفت: «تشنه‌‌ای؟»

زن گفت: «بچه‌ها تشنه‌اند.»

پیرمرد دیدکه زیاد از کاروان مردمان دیگر دور مانده‌‌اند و چشمه و جویی نیست. کوه‌های دور مثل کنده‌های چدن حرارت و گرما را جذب کرده بودند و هرم داغ آن به هر طرف پخش می‌شد. پیرمرد دستی از خورجین سه دانه بادرنگ آبدار کشید و به دست بچه‌ها داد.

زن جوان آه کشید.

پیرمرد پرسید: «چیزی است؟»

زن لب و لُنج کرد و توضیحی را که باید می‌داد، نداد.

از دور صدای انفجاری به گوش رسید. پیر‌مرد دانست بلایی را که نمی‌خواست بر سرش آمده‌ است، بعد از آن به یاد لگد یکی از شور‌شیان افتاد که مجبورش کرده بود قریه را ترک کند.

پیرمرد گفت: «طاقت داشته باش. اگر همین‌طور برویم نماز خفتن به شهر می‌رسیم.»

زن دندان‌هایش را مثل اسپ نشان داد و تقریباً گریست:

«دیگر نمی‌توانم. یک چیز شور می‌خورد.»

و شکمش را با دست گرفت.

پیرمرد ترسید و دستار چرکش را خوب به سر فرو برد. آسیمه به طرف راستش نگریست که به یک جزیره شبیه بود. خطوط چهره‌اش به‌هم رفت. خر را ایستاند. زن پایین شد و روی سنگ بزرگ حاشیۀ سرک نشست.

پیرمرد برای این‌که یقینش را زیاد کند پرسید: «هیچ نمی‌توانی؟»

«نه.»

پیرمرد به خاطری که آن‌ها را نترساند، نگفت که شب را در راه خواهند ماند. به روی خر دست کشید. خر از آخرین قدرت اختیاری که برای خوبی‌اش داشت کار گرفت و از جا تکان نخورد. خر خاکستری و قد‌پَستی بود که گوش‌های استواری نداشت.

بچۀ خُرد که از خسته‌گی به مردن رسیده بود، فکر می‌کرد می‌روند به مهمانی.

مادرش پرسید: «می‌خوابی؟»

بچه گفت: «نه.»

مادرش در‌بارۀ او به پیرمرد که ‌انتهای سرک را می‌دید، توضیح داد: «پیشین که از خواب بیدار شد، فکر کرد که صبح است.»

پیرمرد به طرف آخر راهی که آمده بودند، می‌دید و تصور می‌کرد طبیعت سکوتش از همان‌‌جا آغاز شده‌است. ناگهان صدای توپخانه گمانش را منحرف کرد.

پیرمرد سراسیمه به طرف زن آمد و خواست حرف خوب و دقیقی ازش بشنود. از سیمای زن خواند که دیگر حاضر نیست برود. به طرف خر رفت که با آن‌ها راه زیادی آمده بود. دلش بود رویش را ماچ کند. چیزی در فکرش گشت. مصمم شد بار را از پشت خر پایین بیاورد.

امیدی نداشت که به شهر برسند. دانست که راه ‌از طرف قریۀ آن‌ها بند است و کسی نخواهد آمد. صندوق را به زمین گذاشت و خریطه را پهلویش تکیه داد. در وضع خر تغییری نیامد. دقایقی نگذشت که پیرمرد  از دور شیء متحرکی دید که‌ از انتهای راهی که آمده بودند، نمایان شد. مثل این‌که با معجزه‌یی رو‌به‌رو شده باشد، خشک و حیران به‌آن نگریست. یک موتر میانۀ باربری، که به کاردستی کودکان دورۀ ابتدایه شبیه بود، لق‌لقان نزدیک آمد. از عقبش گرد و غبار بر‌می‌خاست. پوزش رو به بالا بود و تصور می‌شد غول قدرتمند و بزرگی آن را با مشت کوبیده‌ است. زیاده ‌از بیست مرد پیر و جوان مثل مگس‌هایی که به روی خون جمع شده باشند، به میله‌بندی آن چسپیده بودند. پیرمرد آن‌قدر صبر کرد تا موتر کاملاً نزدیک شد. بعد از آن رفت  و دَم موتر ایستاد. بچه‌ها نیز که نمی‌خواستند آن شکار را به آسانی از دست بدهند با پیرمرد راه را سد کردند. موتر که سرعتی نداشت زود از دَم افتاد. راننده که رویش به بیل می‌ماند از دریچه فریاد زد: «می‌خواهی خودکشی کنی؟»

 

پیرمرد با بوت‌هایی که همۀ دنیا می‌دانست خودش آن را پینه‌دوزی کرده است، پیش رفت و گفت: «عروسم حمل دارد. چیزی نزدیک است. باید  به شهر برسانمش.»

و بعد به کسانی نگریست که می‌دانست از قریه‌های مجاوراند و‌ از جنگ گریخته‌اند. آن‌ها به‌ اندام موتر به گونه‌یی چسپیده بودند که کشتی‌شکسته‌هایی به پارچه‌های متلاشی شده بچسپند. راننده ناگهان به رقت افتاد؛ اما از دیگران رای‌گیری کرد:

«چطور، جای می‌دهید؟»

 

مردی که زخم سالدانه به صورتش جوش زده بود گفت: «اگر جای ما را نمی‌گیرد گپی نداریم. باید خودت برایش جا پیدا کنی!»

پیرمرد دید که درون موتر از صندوق، جوال و آدم‌ها لبریز است.

راننده به پیرمرد گفت: «انتظار بکش. شاید یکی دیگر بیاید.»

پیرمرد دانست که عقب نخود سیاه می‌فرستندش. چشمانش از اشک برق زد. با صدای خشم‌آلودی گفت: «کسی هم پیدا می‌شود که یک مرد پیر و زن در حال زا را سر راه رها کند؟ این بی‌غیرتیست.»

 

راننده با چشم شکم زن را بر‌انداز کرد؛ اما تظاهر کرد که جای دیگری را می‌بیند.

پیرمرد با حالت برانگیخته‌یی گفت: «پول هم می‌دهم.»

راننده برآمد و به مردانی که در میله‌بند سر موتر نشسته بودند، نگریست. سرش را خارید و خطاب به آن‌ها گفت: «دو صندوق را آن بالا با خود بگیرید!»

 

و بدون این‌که منتظر عکس‌العملی باشد، از عقب موتر صندوق‌ها و یک جوال سنگین را به کمک دو نفر بالا کرد.

شخصی که تقریباً به زبان زرگری حرف می‌زد، اعتراض کرد و گپ‌هایی زد که معنایش این بود:‌ اوه! جای ما را گرفتی. چرا موتر در هر جا و برای هر کس می‌ایستد؟‌

پیرمرد خطاب به آن شخص گفت: «تو چرا پوست سگ را به رویت کشیده‌ای؟ می‌بینی که همه برابر روز محشر رنج و خسته‌گی کشیده‌ایم. هرکس خوش دارد که جان خود را از آتش بکشد.»

در این گیر و دار جایی به عرض یک و بلندی سه صندوق خالی شد. زن با عجله‌ از عقب موتر سوار شد. جایش بد نبود. تنها احتمال سقوط صندوق‌ها او را به وحشت انداخت. بچه‌ها به ترتیب لف و نشر، یعنی به‌ اساس سن و قد، سوار شدند و چفت به‌هم ایستادند. هر یک بادرنگ نیم‌خورده‌یی در دست داشت.

 

پیر‌مرد نگاه کرد تا ببیند زن دیگری نیز در موتر است یا نه؟ دانست که راننده سیت پیش رو را زن چیده ‌است. کمی‌حواسش به جا شد. با عجله‌یی که تنها شیطان می‌توانست بکند، رفت و صندوق و خریطه را آورد و مثل این‌که جادوگری کرد، آن را در جای دنج و ضیقی جا داد. کسی از موتر با استهزا‌ پرسید: «خودت چطور می‌کنی، خرت را چه می‌کنی؟!»

پیرمرد ناگهان به یاد خر افتاد و به طرفش نگریست و از این‌که حیوان را با همۀ زحمت و راهروی‌هایش از یاد برده بود، خجل شد. یک‌باره برقی به باریکی نک سوزن در کله‌اش دوید. معلوم می‌شد که با خود این‌طور اندیشید: ‌‌خر را چه کنم؟‌‌

دیگران گفتند: «خودت با خر بیا. می‌آیی؟»

پیرمرد با یک دست محکم به دستگیرۀ عقب چسپیده و بدنش به طرف خر متمایل شده بود.

راننده گفت: «زود شو! اگر هلی‌کوپتر بیاید، پارچه‌های ما را به هوا می‌کند.»

پیرمرد پرسید: «خر را چه کنم؟»

 

بچه‌یی که چشمان سگی‌اش را دقیقه‌یی از شکم زن نمی‌برداشت، با صدا پرسید: «دل داری خرت را هم سوارکنی؟»

همه سبکخندی کردند، ولی پیرمرد از راننده با خوش‌باوری پرسید: «برای خرم جا نداری؟»

موج خنده ‌از عقب آغاز و به سرعت برق به همۀ موتر منتشر شد.

مردی که به گونۀ زرگری حرف می‌زد، بی مخاطب چند کلمه گپ زد که هیچ‌کس نفهمید.

راننده تا زنخ پیرمرد پیش آمد و گفت: «بنگ کشیده‌ای؟ این‌جا می‌بینی که نه کسی آن را می‌خرد و نه می‌برد.»

پیرمرد دانست که راننده راست می‌گوید. صبح همان روز یکی پیدا شده بود که بخردش؛ اما او نفروخته بود. حالا حتا کسی نبود که ‌امانت نگاهش دارد. به راننده که بر‌می‌گشت، با ملایمت گفت: «این خر یار خوبم است. من با او ناجوانمردی نمی‌کنم.»

 و دل داشت زن و بچه‌ها را دوباره پایین کند.

بچه‌یی که چشمان سگی داشت گفت: «پس خودت با خر راه بیفت و زن را بگو خودش برود.»

دیگری صدا زد: «همین‌جا رهایش کن. خر پیدا می‌شود؛ اما عروس و نواسه‌هایت پیدا نخواهند شد.»

یکی که شناخته نشد، گفت: «سر زنده باشد، کلاه بسیار است. پس که برگردی یک‌تا خر از من بگیر.»

در تمام این احوال خر از جایش تکان نخورد و فکر می‌شد گفت‌و‌گوی آن‌ها را در‌بارۀ خودش به غور گوش می‌دهد.

همه یک‌صدا گفتندکه باید موتر راه بیفتد.

پیرمرد با درد گفت: «اما... اما...»

و رفت آهسته با دست حیوان را لمس کرد. لحظه‌یی دو‌دِل ایستاد. باز به عروس و نواسه‌هایش نگریست. به حالت اشباع شده و بی‌اراده پالان را از سرش برداشت و آورد به روی صندوق‌ها انداخت. خر برهنه و آمادۀ جا گذاشتن شد. پیرمرد که‌اشک بر چشمانش شور می‌انداخت، باز نزدیک حیوان رفت و با صدای جر و بم گفت: «می‌فهمم که می‌میری!»

راننده موتر را که صدای ناتراشیده‌یی از منخرینش برمی‌خاست، راه‌انداخت. پیرمرد هنوز پیش خرش ایستاده بود و سرگرم هزار نوع تصمیم بود. معلوم می‌شد که روح در جسمش مثل یک پای کوچک در موزۀ گشادی می‌لقد. مرتب به روی خر دست می‌کشید که عروسش باز دندان‌ها را مثل اسپ نشان داد و صدا زد: «بلا را به پسش کن. دیگر بیا!»

پیرمرد حیوان را رها کرد. دوید و دستگیره را چسپید. بعد هم نیم‌وجب جا برای کپلش پیدا کرد. موتر که دور می‌شد، خر هنوز همان‌طور منتظر و با تمکین در حاشیۀ جاده ‌ایستاده بود. چشمانش را که‌ از اندیشه پر بود، رو به زمین گرفته بود‌. آهسته‌آهسته کوچک شده و از انظار گم می‌شد. پیرمرد که به طرفش نگریست دانست که باز با هم نخواهند دید. یک‌بار حوادث جدید با خاطرات گذشته در کله‌اش مثل باد در باد حل شد. نخست اشک در چشمانش جوشید و بعد به گریه ‌افتاد.

یکی به دلداری پیرمرد صدا زد: «چیزی نیست. آدم‌ها که می‌میرند خر چه باشد؟»

پیرمرد گفت: «تمام عمرش را با من گذشتانده بود. مثل دو رفیق بودیم.»

بچه‌یی که چشم‌های سگی داشت گفت: «از سرکاریز می‌آیی؟»»

«ها. یک سر و یک گوش برآمدیم. گوساله‌ها را فروخته بودم. جنگ شد. می‌گویند که در حکومت حصه می‌خواهند.»

‌و با دو دست چنان به میله‌های آهنی چسپیده بود که فکر می‌شد دستانش بر آن یخ بسته ‌است.

 

بچه باز سؤال کرد: «حالا می‌خواهی چه بکنی؟»

«می‌روم خانۀ خواهرزاده‌ام. این دو خروس، قروت و میوۀ خشک را که بفروشم شاید که یکی دو هفته را گذاره کنیم.»

پیرمرد این را که گفت، آهسته به تاج دندانه‌دار خروس دست کشید.

بعد از یک ساعت از خامه به یک سرک ماهی‌پشت داخل شدند. یک جیپ در راه چپه شده و سگی زیرش نشسته بود.

نواسۀ بزرگ پیرمرد، که از فرط کثافت و چرک رویش کبره بسته بود، به طرف سگ دیده گفت: «امروز جنگ پس از ساعت دو شروع شد.»

او سرش را ماشین صفر زده بود و با این رنگ برای خودش ترتیبی داشت. فکر می‌کرد که همه به حرف‌هایش گوش دادند. کوچک‌ترین بچه، که عقلش رسیده بود مثل دیگران بادرنگش را با شتاب نخورد، تازه به چک زدن نیمی ‌از آن شروع کرد و با این کار برادرانش را سوز می‌داد.

با آن‌که در داخل موتر جای سوزن انداختن نبود، با هر تکانی که می‌خورد، پیرمرد و نواده‌هایش مثل سنگچل‌ها در یک قوطی خالی می‌پریدند. پیرمرد تازه متوجه شد که یک جوان کاکلی در کنار صندوق‌ها در ته موتر چسپیده‌است و از ترس این‌که راننده پایینش نکند، در حالی که خسمال شده‌ است، صدایش را نمی‌کشد.  به نظر می‌رسید که کمی ‌ابله‌ است. زیرا یک سؤال را دوبار از پیرمرد پرسید: «بچه‌ات کجا است، بچه‌ات کجا است؟»

«مُرد. سر ماین برآمد.»

جوان کاکلی با استفهام به طرف شکم زن نگریست.

پیرمرد از ورای نگاه‌های او چیزی درک کرد. برای این‌که به سؤال بی‌ادبانه‌یی که در دل جوان گشته بود،‌ پاسخی بدهد با صدای بلند گفت: «سه ماه می‌شود که مرده‌ است.»

 

جوان کاکلی چشمانش را پایین انداخت.

موتر، شامگاه نزدیک یک چشمه، در شیبی که به شهر می‌انجامید، ایستاد. همه پایین شدند و به چشمه‌یی که آب صاف و سرد داشت هجوم بردند. به صورت ناگهانی از سر گردنه دو نفر مسلح حکومتی از غرفه‌یی که از سنگ و چوب ساخته شده بود، برآمدند. یکی‌اش که به درازی سایۀ عصرش بود، با تفنگ آمادۀ آتش به آن‌ها نزدیک شد. صندوق‌ها، بسته‌ها و جوال‌ها را تفتیش کرد و پس از آن صدا زد:‌ «زود سوار شوید و بروید!»

کسی توجه نکرد.

مرد مسلح باز صدا زد: «مگر شتر استید که‌ این‌قدر آب می‌خورید؟»

و برگشت. مرد مسلح دومی ‌برنگشت. پیش آمد. خاک‌آلود و خسته بود و به زودی معلوم شد که بی‌عرضه‌تر از آن دیگرش است. لگدی به طرف همه‌ انداخت و آن‌ها را مجبور کرد که راه بیفتند.

موتر راه‌ افتاد و همه دوباره در جاهای خود چسپیدند. هنگامی ‌که از شیب پایین می‌شدند، یکی دو‌باره قضیۀ خر را به پیرمرد یادآوری کرد.

«اگر کسی بیابدش زنده خواهد ماند.»

پیرمرد مثل این‌که از قبل برای این سؤال پاسخی داشت، گفت: «نه، دیگر کسی نمانده است. گمان نمی‌کنم کسی به زودی از آن راه بیاید. باز یک خر را چه کنند؟»

و منظره‌یی را که در مخیله‌اش گشته بود، تعریف کرد: «شاید تا چند دقیقه همان‌طور ایستاده بماند و فکر کند که من هی می‌کنمش. بعد از آن بوی خارهای سبز به دماغش بخورد و به طرف آن‌ها برود. یک خر تنها در جایی که مردم و آبادی نباشد چه کند؟ می‌رود رو به بالا یا به پایین. یک‌بار پایش به روی ماینی که در زمین گور است می‌خورد و به هوا می‌پرد و پارچه‌پارچه می‌شود.»

 

پیرمرد دوباره توجه همه را جلب کرد و میل داشت توضیح بدهد که چگونه دندان‌های زهری قضا بر تن خرش فرو خواهد رفت. اشک از چشمانش سرازیر شد. باز به گریه ‌افتاد و گفت: «‌هاها! شما نمی‌فهمید که یک خر بی‌آزار چه چیز خوبی است. ما با‌هم کار می‌کردیم و مثل دو دوست بودیم. حالا جایی از زمین می‌سوزد که رویش آتش باشد. شما نمی‌فهمید که وقتی دو دوست قدیمی ‌از هم جدا می‌شوند و هیچ‌وقت یک‌دیگر را نمی‌بینند، چقدر درد دارد....»

شام که پخته شد، موتر در میدان بزرگی ایستاد. پیرمرد با عروس و بچه‌ها پایین شد و آهسته‌آهسته به طرف زمین‌های لامزروعی، که به یک رشته خانه‌های کلوخی می‌انجامید، راه‌ افتاد.

 

پایان

 

 

 

                                                                                                                                                                     ۴

 

                                                                                                                                                                 سخنرانی

 

«اغه‌جان» هرگز مزۀ تلخ آن حادثۀ افتضاح‌آمیزی را که برایش اتفاق افتاده بود از یاد نمی‌برد. یک روز به تندی از دفتر برگشت و به ‌اتاقکی رفت که چند جلد کتاب روی تاقچه‌اش قرار داشت. «خُرد‌آقا» بچۀ میانه‌اش را که قبل از او آمده بود و می‌خواست وظیفۀ خانه‌گی‌اش را انجام دهد از آن‌جا با نرمش کشید. خردآقا که عقلش نرسیده بود مقاله‌اش را در دو صفحه بنویسد با اندوه کتابچه‌اش را بست و با اطفالی که در حویلی شیطانی می‌کردند یک‌جا شد. او ده باری روی کاغذ خم شده و نوشته بود: «نام: خُرد‌آقا، ولد: آقا‌جان، صنف ششم الف... یک مقاله در‌بارۀ...» و بعد به گونه‌هایش هوا انداخته و آه کشیده بود. آن روز گرمای بی‌پیری هُل می‌زد و نفس را در سینه‌ها حبس می‌کرد. اغه‌جان کلکین‌ها را باز کرد. بعد از لحظه‌یی تفکر همه را اخطار داد که سکوت را مراعات کنند. خودش قلم و کاغذ گرفت و تا شب‌هنگام به نوشتن و اصلاح متنی پرداخت. پسان‌ها همه دانستند که طالع اغه‌جان گل کرده و بی‌ملاحظه گل سرسبد دفتر شده ‌است.

 در واقع همان روز صبح، رییس احضارش کرده و گفته بود که از طرف او یک متن سخنرانی بنویسد و فردا آن را در کنفرانسی که در تالار وزارت صحت دایر می‌شود، بخواند. هم‌چنان گفته بود که درون‌مایۀ سخنرانی باید روشن باشد و روی اثرات منفی و پیامد‌های ناگوار جنگ‌های تباه‌کن بچرخد.

 

رییس علاوه کرد بود: «من برای یک هفته با هیأتی راهی چند ولایت کشور استم. چون در رد جنگ کتابی هم نوشته‌ای، من این وظیفه را به تو می‌سپارم.»

اغه‌جان فکر کرده بود که در سخنان رییس علاوه بر صمیمیت التماس نیز وجود دارد. رییس ضمناً گفته بود که  این کنفرانس از طرف مؤسسات خیریۀ خارجی و سازمان‌های امداد‌رسانی و مبارزه با جنگ تدویر می‌شود.

برای اغه‌جان این وظیفه دشوار و  باور‌نکردنی بود. در‌واقع آبروی اداره به دستش افتاده بود. هرگز نشده بود که  در حق مردم ایراد و خطابی بکند. گوش شیطان کر، هرگز آن کتاب خیالی را ننوشته بود و تمام قیل و قالش در لجبازی اداری و خانواده‌گی‌اش خلاصه شده بود؛ مثلاً او استعداد قویی داشت که پیش رییس و همکاران در مورد این‌که آیا واقعاً تحویل‌دار ‌«پاینده»‌ نیم دیپو را در بازار سیاه برای خود به فروش رسانیده‌ است یا نه، گپ بزند. اما آفتابی شدن در محضر عام و آن‌ها را مخاطب قرار دادن برایش سخت ترسناک جلوه می‌کرد.

باری، او همان شب کمر بست و از روی چند کتاب و مجله سخنرانی کتبیی از زبان رییس در چهار صفحه ترتیب داد. با آن‌که وقت مردن را هم نداشت، با خط داکتری‌اش نامۀ مفصلی به پسرش‌ در دوبی  نوشت.

اغه‌جان تا نیمه‌های شب پاراگراف‌های سخنرانی‌اش را بلند‌بلند می‌خواند و تصحیح می‌کرد. تمام اهل خانه دانستند که‌ او مصروف کار بزرگی است. زنش در اتاق پهلو صدای او را می‌شنید و با خود می‌گفت: «چه ‌افتخاری!» خرد‌آقا نیز تاب می‌خورد و در آرزو و خیالاتش غرق شده با خود می‌گفت: «پدرم چه خوب مقاله‌یی برای خود نوشته ‌است.» و از این‌که خودش نتوانسته بود چیزی بنویسد در اندوه غرق شد.

 

اغه‌جان یک پاراگراف سخنرانی‌اش را با صدای بلند خواند: «جنگ چیزی است که آدم را وحشی می‌سازد. میان آدم‌ها جنگ به خاطر بقای ذات، نفع شخصی و قدرت بروز می‌کند. جنگ‌ها‌ی کمی ‌نیز روی‌هم‌رفته معقول و به نفع جامعه می‌باشند. ساده‌ترین شکل جنگ برای پر کردن شکم و به دست آوردن زمین است. اما بدترینش جنگ به خاطر قدرت است و اینش به خاطری زیانمند است که حس وحشی‌گری سریع و صریح می‌شود. گاهی جنگ‌ها زیادتر به نفع چندتایی می‌چرخد که حس، اخلاق و شعور عامه را به زور تفنگ و یا یک سلسله ‌اعتقادات مزخرف زیر سلطه می‌آورند. در این صورت مردم گرسنه‌، آواره، بی‌خانمان، کشته و یا معیوب می‌شوند و جامعه با زانو راه می‌رود.

 

حضار گرامی‌!

 

با این گفته‌ها نتیجه می‌گیریم: کسی که جنگ می‌کند به گرگی شباهت دارد که دندان‌های تیزی داشته باشد و کسی که صلح می‌خواهد به یک گوسفند می‌ماند....»

لذت مثل برق در رگ‌های اغه‌جان دوید. فکر کرد که همۀ حضار با تحسین به طرفش می‌نگرند. به روی متن خم شد و پارگراف دیگرش را هم خواند:

 

«هنوز هم در بعضی از کشورها حاکمیت‌‌هایی استند که از راه جنگ به قدرت رسیده‌اند و بر مردم می‌قبولانند که میخ طویلۀ خرشان محور زمین است...»

اغه‌جان متیقن بود که متن را بد ننوشته و در آخر آرزو کرد که کاش می‌توانست آن را از حافظه بخواند. نیمه‌شب بود که کاغذها را در جیب راستش گذاشت، فاژه کشید، با دست چشمان پف کرده‌اش را مالید و با اندیشه و خیال به بستر رفت.

اغه‌جان کارمند اجیر و عقب‌ماندۀ یک موسسۀ کم‌اهمیت نشرات دولتی بود. در زنده‌گی هر چه به دست آورده بود از روی تصادف بود. هیچ‌کس به‌ استعداد درونی‌اش پی نبرده بود. قراری که خودش می‌گفت او از آن قماش آدم‌هایی نبود که همتش محدود به پر کردن شکم شود. برخلاف مستعد و کتاب‌خوان بود. می‌گفت هم‌دوره‌هایش حالا پانزده تا صد نفر مرئوس دارند. اما او که از آبرومندی کار گرفته و خدا را حاضر و ناظر دانسته، دایم از نردبان ترقی و عزت فرو غلتیده ‌است.

اغه‌جان به یک تعریف گنجی در ویرانه بود که دست حفار دقیقی می‌توانست از زیر در‌آوردش. کمی‌ هم بی‌جرأت بود و دیگر این‌که همیشه شاکی بود که همه برایش توطئه می‌چینند. گاهی کسانی را در این توطئه‌ها شریک می‌دانست که‌ او را نمی‌شناختند.

 

اغه‌جان از خُردی بلا بود و قوطی نبوغ بود. خدا ببخشد پدر‌کلانش را، پیش‌گویی‌هایی در مورد او کرده بود که یکی‌اش درست نشده بود. در بچه‌گی‌اش پیش‌بینی کرده بود که چون کلۀ اغه‌جان مثل تخم دو‌ زردۀ وطنی دو فرق دارد، شاید آدم طالع‌مندی شود. اغه‌جان سه روزه بود که می‌فهمید تنها در وقت اذان ملای مسجد باید نگرید. پدر‌کلان گفته بود که بچه‌‌ به خواست خدا آدم روحانیی می‌شود. سر حرف که آمده بود، مکرر می‌گفت: «تمب، بو، تمب، بو»؛ پدر‌کلان استخراج کرده بود که ‌اگر هر دو سیلاب را یک‌جا کنند می‌شود «تمبو» که منظور همان «‌تنبور» است. پس بچه می‌شود یک موسیقیدان بزرگ. در هفت ساله‌گی زمانی که در نان سگ‌ها سوزن می‌خلاند و آب مرغ‌های تشنه را با لگد می‌پراند‌ یا نزد گدای گرسنه‌یی نان گرم و گوشت یخنی می‌خورد، پدرکلان بر این شد که اغه‌جان حتماً یکی از رجال دولت می‌شود. یک روز که خبر آورده بود همسایه با رختشوی‌شان دست‌بازی می‌کند، گفته بود: حالا باید قبول کنیم که بچه رییس استخبارات‌ یا کاشف بزرگی خواهد شد. اما او یکی از این‌ها هم نشده بود. تا همین موقع که بذر پیری در جانش به حاصل رسیده بود، اجیر خام‌بنیادی بود. به گفتۀ خودش قدرش را کسی نمی‌دانست و فکر می‌کرد بی‌پاداش در عرصۀ علم و دانش اندامش را ‌چون تنۀ تاک کج و معوج ساخته و تمام عمر علم را مثل اجل تعقیب کرده ‌است.

 او پراگنده کتاب‌های دینی با چند کتاب با حوادث پیهم تاریخی خوانده بود. چند مقاله‌ هم دربارۀ وضع اسفبار کتابخانه‌های شهر و رساله‌یی به نام «‌طرز پرورش مرغ‌های خانه‌گی» نوشته بود. اما بر اثر محافظه‌کاری، سانسور و حس دور‌اندیشی چهار بار تغییرش داده و سرانجام از خیرش گذشته بود. در کودتا‌ها و برگشت‌های سیاسی که مأمورین زیادی را مثل تُف از اداره دور انداخته بودند، به‌گونۀ اسرارآمیزی از یاد رفته و مثل پینۀ پنچری همان‌طور به تن اداره چسپیده بود. متیقن بود که‌ این‌همه به خاطری است که ‌او در سیاست سر خود بالا‌دستی ندارد. مرتب رادیوی «بی‌بی‌سی» می‌شنید و به همین سبب عقیده داشت سیاست یعنی «بی‌بی‌سی‌«.

در تاریخ هم از دود چراغ خورده‌ها بود و در علوم طبیعی و ساینس پس‌ماندۀ قافله نبود و اگر به گفتۀ رقیبانش چشمۀ دانشش از کاج دکمه تنگ‌تر بود به خاطر این بود که چون بحر علوم و تکنالوژی از فراخی و وسعت بی‌ساحل به‌‌نظر می‌رسد. به همین دلیل عمر کم کفایت نکرده که به تمام مقاصد خود برسد.

 

روی‌هم‌رفته در مورد ادبیات و خصوصاً شعر به قول خودش خمچۀ ملا خورده تا که قرآن آموخته بود. تحویلدار ‌پاینده‌ می‌گفت که جز دو پارچه شعر خصی که یکی‌‌اش در وصف برج حوت و دیگری مرثیۀ وکیل محله بوده، چیزی ازش دیده نشده ‌است. اما اغه‌جان می‌گفت که چشم دشمنان کور، اگر شعر نمی‌گوید به خاطر این است که شعر نکبت می‌آورد. از دو نفر بدش می‌آمد: یکی‌اش مدیر تحریرات بود و دیگرش معاون ریاست. همان‌ها بودند که تحویل‌دار ‌پاینده‌ را  تحریک می‌کردند که ‌او را بیازارد. اغه‌جان می‌دید که هیچ‌گاه مثل آن‌ها شده نمی‌تواند. آن‌ها قسمی‌ بودند که دم‌شان به آسانی در هیچ تله‌یی گیر نمی‌کرد. مثل ذوحیاتین‌ها خوب بلد بودند که در هرنوع  اوضاع به چه رنگی باشند. هر یکیش آب و دانۀ هشت حزب و سازمان سیاسی را خورده بود؛ هشت گونه شعار داده و هشت گونه رد و قبول‌شان کرده بود. آن‌ها در وقت خطر مثل آمیب به درون غلاف‌شان می‌در‌آمدند. اگر سوسیالیست‌ها به قدرت می‌رسیدند کلاه لیننی به‌سر می‌گذاشتند؛ اگر مذهبیون به قدرت می‌رسیدند ریش چجی ‌یا گل‌ماله‌یی می‌گذاشتند، تسبیح می‌گردانیدند و با لهجۀ حلقومی‌ عربی گپ می‌زدند. اما اغه‌جان همان آدم یکه‌ و تنها و بی‌پشت و پناه بود. او حتی با تحویل‌دار ‌پاینده‌ که به تحریک آن‌ها با او در افتاده بود و علیه  او پروپاگندا می‌کرد و آزارش می‌داد نیز کنار آمده نمی‌توانست؛ مثلاً تحویل‌دار هر جا می‌گفت: «به خاموشی اغه‌جان نبینید. او یک جوال نیش است. من خبر استم که ‌او در جوانی پول کفن و اسقاط مادرش را در قمار بای داد‌ه ‌است.»

 

و اغه‌جان می‌گفت: «پروا ندارد. او این لوده‌گی‌ها را از پدرش به ‌ارث برده است. پدرش هم در لوده‌گی آن‌قدر پاکباز بود که به آبروی پدر‌کلانش رحمی‌ نمی‌کرد.»

تحویل‌دار از سر تا پا لگد بود و مرتب به آزار و اذیت اغه‌جان می‌پرداخت و به ریشش می‌خندید. موقع که می‌یافت کلاه پوست اغه‌جان را می‌دزدید و روزها با او رو‌به‌رو نمی‌شد، یا کلید میزش را پنهان می‌کرد. تا جایی که اغه‌جان وقتی در چرت و پینکی می‌رفت، پیش دماغش نسوار پف می‌کرد و با این مزاح‌ها او را به ستوه می‌آورد. حتا یک‌‌بار کارشان به زد و خورد هم کشیده شده بود.

صبح فردا اغه‌جان پاکت نامۀ پسرش را با کاغذهای سخنرانی و سایر کاغذها در جیب کرتی چهارخانه‌اش گذاشت. بعد از آن سه گیلاس چای سبز نوشید و گرداگرد گل‌ها و تاج‌خروس‌هایی که خود‌سرانه در حویلی روییده بودند، قدم زد. سر ساعت نُه مسواکش را در جیب گذاشت و تسبیح شاه‌مقصودش را در دست گرفته ‌از خانه به‌سوی تالار راه ‌افتاد. نخست نامه‌یی را که برای پسرش نوشته بود پست کرد و باز خواست نوشته‌اش را خوانده‌خوانده برود که یک‌باره میان چندین ننه‌گدا حلقه شد. دانست که دست بردن به جیب نزد گداها مکروه ‌است و با شتاب به طرف تالار وزارت صحت راهی شد.

 

اغه‌جان‌ که به تالار رسید هنوز جز چند مرد با پیشانی‌های چین‌خورده و لبان آویزان‌، که هر لحظه با خواب دست و پنجه نرم می‌کردند، کس دیگری نیامده بود. لحظه‌یی نگذشت که نگاهش به تحویل‌دار پاینده‌ افتاد که همرنگی کرد و به طرفش آمد و او را در آغوش کشید. تحویلدار پهلو‌هایش را فشرد واز این‌که اغه‌جان در مجلس بزرگی آفتابی می‌شد با تعجب گفت: «ببینیم، مرد در میدان آزموده می‌شود!»

تحویلدار لبخند مرموزی زده رفت و به عوضش از آن دور‌ها  مرد دیگری طرفش آمد. مرد لباس متحدالشکل خاکستری به تن داشت. دهانش بازمانده بود و معلوم می‌شد که لبخندش است. پیش آمده گفت: «‌من مسؤول تنظیم برنامه هستم. رییس‌ موسسۀ W.H.F.J.K.L.M»»

 

دو دست چاق و لاغر، نرم و کلفت یک‌دیگر را فشردند. مرد اغه‌جان را تا چوکی مخصوصی رهنمایی کرده گفت: «فکر می‌کنم شما را جای دیگری هم دیده‌ام.»

اغه‌جان پرسید: «مثلاً کجا؟»

 

مرد گفت: «در فرانکفورت زیاد بوده‌ام. مثل این‌که من در آن‌جا شما را دیده‌ام.»

اغه‌جان پرسید: «در فرانکفورت؟ فرانکفورت کجاست؟»

‌مرد توضیح داد: «در جرمنی.»

اغه‌جان کله را شور داده با تأسف گفت: «نه. تا حالا به جرمنی و فرانکفورت سفری نشده‌ام. اما اگر عمر یاری کرد یک‌بار آلمان خواهم رفت. به خاطری که آلمان سرزمین فلسفه و موسیقی‌است.»

 

مرد به طرفش نگریست و  او را رو به حضار نشانید.

بعد از نیم ساعت تالار یکباره ‌از آدم‌ها پرشد. مدعوین خارجی و داخلی، آن‌هایی که سخنرانی می‌کردند، ژورنالیستان، تیم رادیو، نماینده‌گان دفاتر، همه آمدند. او حتا چند مأمور و چپراستی و خانه‌سامان را نیز جدا از همه در آن آخر‌ها دید که در میان نور و مه مخصوص تالار کله‌های محرابی‌شان را پهلوی هم گرفته بودند. اغه‌جان از آن بالا به همه دهان باز کرده می‌نگریست و دلگرم می‌شد. او در فکر و سودای مخصوصی غرق بود. فکر می‌کرد دیگر آن اغه‌جان بخت‌‌برگشته نیست. سال‌ها آرزو کرده بود که یک‌بار رشتۀ سخن به دستش برسد. او حالا به سرعت تغییر کرده بود. میان چوکی باد می‌کرد و آرزو ‌داشت بتواند همیشه به جای رییس باشد.

اغه‌جان اگر چه مثل ر‌خت‌آویز پایه‌دار باریک بود و شانه‌های راست  و آب ترازو شده‌یی داشت؛ اما فکر می‌کرد که به شئ پرگوشت و عریضی مبدل می‌شود. ضمناً احساسات سنگینی برجانش مسلط می‌شد و قلبش به تپش در‌می‌آمد. از ترس مجهول وبی‌سببی وجودش داغ می‌شد و از خدا می‌خواست که در وقت سخنرانی صدایش نلرزد.

لحظاتی گذشت و بالاخره یک مرد عینکی محفل را گشود. در آغاز همان مرد ناظم برنامه آمد و در نکوهش جنگ نطق موزون و بی‌تکلفی ایراد کرد. نمایندۀ صلیب سرخ که نوبت یافت هرچه در چنته داشت نذر روح «هانری دو‌نانت» فقید کرد. آدم‌ها یکی پی دیگر می‌آمدند و گپ می‌زدند. اغه‌جان را در پانزده دقیقۀ آخر وقت داده بودند. او با ترس و دودلی کسی که شناوری نداند و به آب در‌آید، عقب میز خطابه رفت. از جیب دو تا عینک در‌آورد. آنی را که برای حروف بزرگ بود کنار گذاشت و آنی را که برای تمیز دادن نقاط «پ» و «چ» به‌کار می‌رفت، به چشم زد. دست به جیب برد و کاغذ‌ها را کشید. کمی‌ درنگ کرد. از جیب راست دستش را کشید و به جیب چپ فرو برد. مکث قبیحی رخ داد. یک جیب، دو، پایین، بالا همه را با عجله پالید اما کاغذها را نیافت. از جیبی که مهم نبود چند تا کاغذ چرک و اره‌دندانه‌یی کشید. کاغذ‌های هرزی بودند. کاغذهای سخنرانی میان‌شان نبود.

 به صورت قاطع حیرت کرد. لرزش خنک و زود‌گذری در خود پیچیدش. بی‌خود می‌شد و گوش‌هایش به صدا در‌می‌آمدند. ده‌ها چشم از درون حدقه‌ها به طرفش نشانه گرفته شده بود. قلب اغه‌جان سفت شد و زود‌زود می‌زد. دوباره به طرف چوکی‌اش رفت. سر و زیرش را پالید و مثل این‌که پارچۀ «پانتومیم» اجرا‌ می‌کرد با دست و پا حرکاتی انجام داد. مزاح نبود. مثل مورچه‌یی که در میان درزهای زمین متردد می‌ماند، پیش و پس رفت. بالاخره زانوانش لرز گرفت. فکر می‌شد که از فضا با سرعت به طرف زمین سقوط می‌کند. به یاد داشت که صبح وقت آن را از جیبش در‌آورده و دوباره در جیب گذاشته بود. دانست که تحویلدار پاینده کاغذ‌ها را زده ‌است. با نگاه تیز و سریع به میان مدعوین نگریست که ‌اگر تحویل‌دار را ببیند کاغذ‌ها را بخواهد، ولو که لحنش کاملاً عذر‌آمیز شود. اما او را نیافت. یک سر سوزن تفکر رهایی‌بخش به کله‌اش راه یافت. خواست از این برهوت به هر رنگی شده برآید. در حالی‌که خوب می‌دانست بی‌کاغذ پلش آن‌سوی دریاست. ناچار آغاز به سخن کرد. 

نخست به آهسته‌گی پوزش خواست که متن سخنرانی را فراموش کرده ‌است. وقتی که از مقدمۀ بی‌رنگ و آب‌ نکشیده‌اش بر‌آمد ته‌مانده‌هایی که از متن به یادش مانده بود از دهن بیرون ریخت. آوازش زنگ‌دار، کینه‌توز و پرهیجان می‌شد. چیزهایی گفت که شنیدنش مثل دیدن به یک عروس پیر بی‌مزه بود. فکر می‌شد که از راه سوراخ قفل به ‌اتاقی می‌درآمد. در نیمۀ راه قافیه ‌از دستش رفت. ندانست که چطور سخن را از دیکتاوری ‌»استالین‌» به ویژه‌گی‌های لاجورد کشانید. بعد از آن توضیح داد که‌اسپِ رستم ‌‌رخش،‌ از اسکندر ‌بوکیفالوس‌، از خسرو پرویز ‌شبدیز‌ و از سیاووش ‌شبرنگ‌ نام داشت.

 

پس از آن گفت: «کسی که در مقابل ظلم به هر رنگی خاموش می‌ماند قابل ترحم و دلسوزی نیست.» و در آخر یادآوری کرد: «صلح و دوستی اگر باشد ما می‌توانیم شکم‌سیر نان بخوریم و هر روز ورزش و بایسکل‌رانی کنیم.»

گویی رادیو قورت داده بود، پیهم حرف زد. اما دید که قیافه‌ها کسل، بی‌حرکت و پر احتجاج‌اند. هوای تالار گرم بود. کسانی هم می‌برآمدند و مردمان کمی‌ که نشسته بودند، با دستمال خود را باد می‌زدند. به نظر می‌رسید که آن‌ها با منظرۀ غذا، میوه و شیرچایی که بعد از محفل برای‌شان تهیه شده بود، در عالم خیال عشق می‌ورزند.

 

اغه‌جان حرف‌هایش دَم‌به‌دم نا‌مربوط می‌شد و از رمق می‌افتاد. سخنرانی‌اش به خاتمه نزدیک می‌شد؛ اما دلش یخ نشد. یک‌چیز مذاب درون سینه‌اش افتاده بود. شاید فکر می‌کرد که ‌این اولین و آخرین سخنرانی و چانس در زنده‌گی‌اش بوده ‌است. در آخر گفت که بدبختی وقتی میان آدم‌ها افتاد که شیر پودر جای شیر مادر را گرفت. بالاخره بدون این‌که پایانی به سخنانش بدهد از پشت میز پس خزید و به جانب در خروجی راه ‌افتاد. باخته بود. چشمانش سیاهی می‌رفت و حالت تهوع گریزانی برایش دست می‌داد. گمان می‌کرد صدایی به بزرگی یک کوه تعقیبش می‌کند.

خانه که رفت با در و دیوار در افتاد. به پالیدن خانه شروع کرد. زنش یاسین و سی‌پاره را شفیع ساخت که کاغذی را نه ‌از جایی برداشته و نه جاروب کرده ‌است. اغه‌جان چنان وحشی شده بود که ‌اگر شاخ می‌داشت همه را می‌درید. دختر کوچکش را به جرم این‌که به‌احساساتش خندیده‌ است زیر لت گرفت و بوتش را به طرف خرد‌آقا پراند که کرت‌ها را آب نداده بود. پسان‌تر تب برجانش مسلط شد. پیهم به گونه‌هایش پف می‌انداخت و زیر ساعت دیواری می‌ایستاد. با خود می‌گفت: بخت اگر سستی کند دندان به حلوا بشکند. دیگر آبرویش با آبروی اداره یک‌جا برباد رفته بود. با کسی «ها» و «نه» نمی‌گفت. همه‌جا را زیرو زبر کرد؛ اما کاغذ‌هایش را نیافت. دیگر یقین کرد که کاغذ‌هایش پیش تحویلدار است.

 

طرف‌های عصر چند احوال و پیام برایش رسید. کسانی گفته بودند که سخنرانی خوبی بود. دو نفری هم با سخریه گفتند که با آشش دهان‌ها را سوزانده ‌است. یک نفر ابراز همدردی کرد و چند تنی متفقاً احوال دادند که لازم نیست با شمشیر چوبین وارد میدان شود.

 

دیگر یاد سخنرانی مثل صحنۀ قتلی بود که ‌او را به یاد رعب و‌ ترس مخصوص بعد از جنایتش می‌انداخت. با آن‌که آدم یخن‌گیری نبود، فردا صبح همین که تحویلدار پاینده را دید رویش پرید و داد زد: «ای ولدالزنا! تو از سر تا پا یک پارچه خر هستی. دیگر از قانون عفو برآمده‌ای!»

 

تحو‌یلدار که خود را پس می‌کشید و یک رده دندان زیگ‌زاگش را نشان می‌داد، پرسید: «چه شده، آروغت ترش کرده ‌یا صاحبت را گم کرده‌ای؟!»

اغه‌جان ‌که شقیقه‌هایش می‌پرید، داد زد: «تو دزد رزلی هستی. تو کاغذ‌های خطابه‌ام را از جیبم دزدیده‌ای!»

چند نفر بی‌کار پیرامون‌شان جمع شدند. اغه‌جان مشتی هم به طرف تحو‌یلدار انداخت که در هوا از رمق افتاد. از آن طرف تحویلدار که خود را در حصار مردم زیادی می دید، با سخریه گفت: «مرده را که خدا می‌شرماند ریقش به روی تختۀ مرده‌شویی می‌رود. خیال کرده بودی که علی‌آباد هم شهر است. یک گپت با دیگرش جور نمی‌آمد. در این میان گناه من چیست؟ نان گدایی و آروغ پادشاهی!»

 

گونه‌های برجسته و نرم تحویلدار که می‌لرزیدند، میل سیلی زدن را در اغه‌جان بر‌انگیخت. با فریاد گفت: «تو را به محکمه می‌کشانم. به خدا قسم!»

تحویل‌دار به ‌ادامۀ حرف‌های قبلی کلمات و جملات یکرنگی سبحه می‌کرد: «چرا کنز نخوانده ملا می‌شوی؟... چرا بی‌استنجا پیش‌نمازی می‌کنی...؟»

در همین‌حال اغه‌جان یک سیلی زد و یک چپات خورد. در حالی‌که می‌لرزید، فکر کرد که درون کله‌اش چیزی منفجر می‌شود. چشم‌هایش سیاهی رفت. دست و پایش را کشید و به روی دست دیگران افتاد.

کسانی که اغه‌جان را به خانه رساندند، توصیه کردند که چون موضوع رسمی‌است، پس بهتر است تا برگشتن رییس مخفی نگه داشته شود. از هر دو قول گرفتند که در مقابل هم از آرامش کار بگیرند.

 

عصر همان روز یک مأمور فلک‌زده و ترسو پشت خانۀ اغه‌جان آمد و بعد از نیم ساعت سلام و اجازه خواستن و تردید خواست رازی را برای اغه‌جان فاش کند. گفت که ‌این راز را به خاطری افشا می‌کند که دیگر تحمل ندارد آن را در کنج دلش نگه دارد. به این شرط که راز از چهار دیواری خانه‌اش بیرون نبرآید، ورنه خطر بزرگی او‌، وظیفه و افراد خانواده‌اش را تهدید خواهد کرد.

 

اغه‌جان با میل گفت که می‌شنود.

مأمور گفت: «یک هفته پیش که تایر بایسکلت پنچر شده بود، گمان می‌کنم ‌آن‌هم کار تحویلدار بود.»

اغه‌جان مصمم شد تا یک هفته که رییس می‌آید در خانه باشد. دیگر ساعت‌ها در خانه را به رویش می‌بست و می‌رفت پیش اُرسی و کله‌اش را با دو مشت می‌گرفت. لحظاتی نمی‌گذشت که باز منظرۀ ترس‌انگیز سالون کنفرانس مثل غولی رو‌به‌رویش می‌ایستاد. می‌رفت و در کنج حویلی‌اش میان تاج‌خروس‌ها تک و تنها می‌نشست و در مورد افتضاحی که رخ داده بود، فکر می‌کر‌د.

 

تمام این حوادث مشؤوم چنان عقل و احساسش را علیل و متورم ساخته بود که سهواً دو بار تابلیت‌های مخصوص روماتیزمش را با پوش قورت داده بود.

دیگر گونه‌های اغه‌جان تیغه زد و روحش مثل سرب گران می‌شد. یک‌‌بار هم به یاد اشیای رهایی‌بخشی افتاد. به یاد آورد که گاهی به خاطر انصراف خاطر می‌رفت و روی گرامافون سگ‌چاپ و تاریخی‌اش ریکاردی می‌گذاشت. آن روزهای نو‌جوانی‌اش را به یاد آورد که می‌رفت و ریکاردهای «زهره‌بایی» «‌و بیم سن‌جوشی» و «امیرخان» و «‌برا‌ غلام‌علی» و «سیاه‌چشما» را می‌خرید، به‌ آهنگ‌ها و راگ‌هایی که مربوط به دورۀ حجر مایکروفون و لودسپیکر بود، گوش می‌داد و در آن حال مقامات موسیقی را ندانسته با سر و انگشت می‌شمرد و می‌ستود و به آن‌همه آوازهای بزغاله‌یی و لرزانی که به ضجه و لج کودکی مانند بود، سر می‌جنبانید. به یاد آن روزهایی افتاد که می‌رفت سنگ‌تراشی، به دکان‌ فالوده‌پزی «عبدالمعروف چاریکاری» و بنگاب می‌نوشید و چه خوب از سیمیا و ریمیا و زمین و زمان گپ می‌زد و هیچ در حرف زدن بند نمی‌ماند. به ‌این امید رفت و خاک گرامافونش را پف کرد. ریکاردی گذاشت و روح خود را به آن سپرد؛ اما کیفی نکرد. فکر می‌کرد که همۀ آن صدا‌ها مثل دشنام به رویش می‌بارد. چند باری فکر کرد که شاید کاغذ‌ها اشتباهی با نامۀ پسرش در پاکت پست رفته‌اند‌ یا گدا‌هایی که دورش جمع شده بودند آن را در وقت افتادن قاپیده و نخوانده پاره کرده‌اند. اما در آخر قطعنامه‌یی علیه خود صادر کرد که حالا هرچه ‌است باید قبول کند که ناحق شاخه به شاخه پریده ‌ و به یک پول سیاه شده ‌است. دیگر مثل « دومتین» از امپراتور‌های روم قهرش را با کشتن مگس‌ها فرو می‌نشاند ‌یا ساعت‌ها در خیال با تحویلدار می‌جنگید.

 

صبح یک روز بعد، در هوای گرم و آرام اغه‌جان در حویلی تنها نشسته و چشمانش به بوته‌های میان کرت‌ها راه مانده بود که بدبختی تازه‌یی پیشش دهان باز کرد. یک نامه با خط عصبی و سرگشاده ‌از طرف مدیر مکتب خردآقا برایش رسید که به واسطۀ آن پدر شاگرد را به مکتب احضار کرده بود.

 

اغه‌جان به مکتب پسرش رفت. مدیر با جدیت احوال‌پرسی کرد. دو دندان دراز و از لب سرزدۀ مدیر می‌فهماند که مربوط به کلاس جونده‌گان ‌است. لحظه‌یی خیره به اغه‌جان نگریست و بعد با آواز تیزی گفت: «شما را به خاطر خردآقا خواسته‌ایم. پسرتان خوب آموخته بود که چطور برای هم‌صنفانش دردسر باشد، پنسل تراش‌شان را بدزدد و زیر پاهای‌شان پوست کیله و پتاقی بیندازد. ما هر بار او را مجازات می‌کردیم و به کف پایش  می‌زدیم و فکر می‌کردیم که شما از تمام حوادث خبر دارید؛ اما خبر نداشتیم که خودتان او را در کارهایش تشویق می‌‌کنید. من در مورد کارنامۀ تازه‌اش با شما گپ می‌زنم!»

 

اغه‌جان خاموش همچو سنگ ایستاده بود.

مدیر گپ‌های کتکی‌اش را که زد از جعبۀ میز مقابل چند تا کاغذ را برداشت و رو به اغه‌جان گرفته پرسید: «متن این کاغذ به خط شماست نه؟ این را شما به پسر‌تان نوشته‌اید؟»

 

اغه‌جان کاغذهای سخنرانی را شناخت و لرزه به ‌اندامش افتاد. با صدایی که به صدای پراهتزاز مندِف نداف شباهت داشت، تقریباً فریاد زد: «این کاغذها از جیب من چطور به دست‌تان رسیده است؟!»

مدیر با حالت برانگیخته‌یی گفت: «اگر چه ‌این نوشته به شدت مبتلا به خناق املا‌ و دستور زبان است؛ اما او می‌گوید که  این‌ها را خودش نوشته ‌است. او این کاغذ‌ها را به جای مقاله‌یی که وظیفۀ خانه‌گی‌اش بود به صنف آورده‌ است.»

 

 پایان