"ادبیات معاصر افغانستان"

داستان های از خاتول مهمند

Image Description

خاتول مهمند



 

                                                                                                                               یک شب قوس


 

آسمان تاریکتر گردیده و برف با قهر تمام بر زمین ورق سپیدش را میگسترد. غریبکاران و مردم شهر همه به طرف خانه های شان میشتافتند- زیرا شلاق سردی جان فرساتر باریدن گرفته بود.

کابل که بار ها کمراش زیر بار سنگین گلوله ها و راکتهای عاصی زمامداران وقت شهر شکسته بود اینبار طبعیت بر او حمله ور گردیده و فاجعه می آفرید.

او با کفشهای ترکیده و شال نازک و لباس نه چندان گرم در امتداد سرک تاریک میرفت مگر نمیدانست کجا!

درست سه ماه قبل شوهرش بر اثر لت و کوب در یکی از زندانهای ایران جان باخته و پولیس ایران در حالی که جسد شوهرش را تحویل میداد برایش با لحن توهین آمیزی گفته بود:

- برو دیگه وطنت افغانی پدرسوخته!

از همان دم که «رد مرز» گردید میرفت و میرفت بدون هدف و منزل- چون در وطن نه سقفی سر داشت و نه هم کسی تا او را پناه دهد.

او با طفل مریضش در گوشهء جاده های این شهر بزرگ نشسته و گدایی میکرد- چیزی که اصلاً عادتش نبود و از روی ناگزیری برای بار اول در زنده گی دست به آین کار زد تا شکم خود را سیر کند.

چند تکه نان و پول ناچیزی را که روز گذشته در شهر از عابران گدایی کرده بود در گوشه چادرش گره زد مگر نانها نیز بر اثر هوای سرد خشکیده و مانند استخوان صد ساله هنگام راه رفتنش ترق-ترق میکردند.

طفلش شش ماهه او که همه روز از فرط سرما و گرسنه گی فریاد میکرد حال از شدت سردی کرخ شده بود و تنفس هوا که بسیار به دشواری صورت می پذیرفت صندوق معصوم و کوچک سینه اش پر و خالی میکرد.

او امشب جای گرم برای خوابیدان میخواست...میخواست خودش و طفلش را از مرگ حتمی نجات دهد- زیرا امشب از شب های دیگر خیلی سرد تر بود.

 

با خود میگفت:

- اگه امشو ده یک جای گرم تیر شوه دیگه هیچ آرزویی ندارم...مگر کجا...کی مرا پناه خواهد داد؟!

چشمانش در سرکها به تلاش کسی بود شاید او انتظار عابر فرشته سیرت را داشت تا او را با خود برده و برای یک شب پناهش دهد- مگر تا دور دستها هم کسی به نظر نمیرسید.

رفت و آمد موتر ها هم در همچو شب خنک به ندرت اتفاق میافتاد- مگر از قضا بالاخره یک موتر مودل سال از پهلویش گذشت. او با عجله دست تکان داد تا خواهان کمک گردد.

موتر در چند قدمی ایستاد او با هراس و امید به سوی موتر رفت...در موتر چند جوان غرق در نشه نشسته با نگاه های پر از هوس به او مینگریستند.

یک از سرنشینان شیشه سیت عقب را پایان کشید...او با آواز لرزان گفت:

- مه از خنک میمرم...مره یک شو از خیر سرتان پناه بتین!

یکی از آن با لهجه زننده و گستاخ گفت:

- ما که تره پناه بتیم تو ما ره چی میتی؟

او با شنیدن این حرف دانست که حرارت شراب آنان را تا سرحد سقوط از انسانیت رسانیده است.

او با چشمان اشک آلود از نزدیک موتر پس-پس رفت و در امتداد کوچه تاریک به دویدن پرداخت.

حرف مرد در گوشش زنگ میزد«ما که تره پناه بتیم تو ما ره چی میتی!»

برف زیر قدم هایش خش-خش صدا میداد مگر برای لحظه یی همه چیز را فراموش کرده و مانند دیوانه ها همچنان میدوید.

در همین هنگام آواز آذان خفتن، بیداران خفته شهر را به نماز صدازد، آواز «الله و اکبر» که تا گوش همه گان میرسید مگر عده آن را ناشنیده میکرد.

آواز ملا که یگانه گی خداوند را بار- بار گواهی میداد مانند یک تجلی نا به هنگام امید را در دل او برافروخت.

با خود گفت:

- امشو ده مسجد تیر میکنم...خانه خدا است...جای بنده های غریب و امیر او...

صدای آذان از دور میامد مگر او با عجله قدم برمیداشت و میخواست هرچی زودتر به مسجد برسد.

طفلش خاموش بود و حال نفس هایش نیز به مشکل شنیده میشد؛ مگر مادر امید نمیباخت و میخواست با پنجه های بیرحم و خشن تقدیر دست و پنجه نرم کند.

شالش از سرش غلطیده و گوشه که در آن نان را بسته بود به زمین کشیده میشد و آواز عجیب از آن برمیخاست ولی او گویا چیزی را نمیشنوید و منزل مقصود را یافته به همان طرف میدوید.

از شدت دوش عرق از سر و رویش جاری بود ولی هر آن که به گوشه گرم مسجد میاندیشید دلش مملو از شادی میگشت و  پاهایش  قدرت عجیبی میگرفت.

همینطور او نیم ساعت در جستجوی مسجد بود که ناگهان چشمش به منارهء مسجد افتاد و با تبسم و قوت هر چی بیشتر به سوی مسجد به دویدن پرداخت.

همین که به در مسجد رسید با نا امیدی در مسجد را بسته یافت و تمام تصویر شیشه آرمانهایش شکست و او بر جایش میخکوب گردید.

خواست در مسجد را بکوبد مگر با حیرت به طفلش نگریست که  کبود گشته و دهنش نیم باز مانده بود. در حالی که در چشمش اشک برق میزد با آواز سردی گفت:

- بچیم چرا نفس نمیگیره...وای خدا... بچیم مرده!

مگر گویا نمیخواست این حقیقت را قبول کند بنأً دست های یخ زده طفلش را نزدیک دهنش آورد و با حرارت دهن به گرم کردن آن پرداخت.

با عجله دست خود را زیر پیراهن کودکش برده بر سمت چپ سینه اش گذاشت مگر ضربان قلبش ساکت بود.

مشت گره کرده اش را با هراس به سینهء طفل کوبید مگر خیلی دیر بود زیرا طفلک در مقابل دیو زشت سردی مقاومت نکرده و جان باخته بود.

او هر قدر دست و پا زد طفلک مانند قطعهء خشک چوب ساکت در آغوش مادر آرامیده بود و حتی اوف نکشید و تغییر در حالتش نیامد.

زن دانست کوشش بی نتیجه به خرچ میدهد زیرا طفلش را از دست داده بوده. با دیدن این منظره او کوبیدن بر در مسجد را فراموش کرد و عاجز و بیدفاع به دیوار تکیه زده و آهسته-آهسته به زمین سقوط کرده.

چشمان پر از اشکش را به برفِ که از آسمان مانند آرد از غربال میریخت دوخت و با چهرهء رنگ باخته لبخند تلخ زد و آهء سردی کشید- گویا دیگر خواست مبارزه برای زنده گی را در دل نداشت و بی باکانه خود را به دست تقدیر تسلیم داد.

باز یک روز سرد دیگر برای شکنجه کردن آواره گان و غریبان شهر با آسمان برف ریز و نا امیدی ها آغاز میشد.

دروازه چوبی کهنهء مسجد که معلوم بود بر اثر برفباری متداوم تاب نموده با آواز گوشخراش باز گردید.

«چلی» در مسجد را کشود و با چهرهء خسته و خواب آلود به حویلی کم عرض و باریک نظر انداخت...ناگهان گویا چیز عجیب را دیده چشمانش را ریزه کرد و با قدمهای نامطمین پا به بیرون نهاد.

در این وقت چند نمازگذار نیز قدم به حویلی مسجد گذاشتند آنها نیز با دیدن همان منظره در جایهایشان خشکیدند.

نگاه های همه گی به جسد زنی که در گوشهء دیوار مسجد با چشمان به سوی آسمان راه کشیده، موهای ژولیدهِ و چهره یی که از فرط سرما به مارگزیده گی شباهت داشت، دولا به زمین نشسته و مرده طفلی را نیز در آغوش داشت، میخکوب گردید.

بعد از چند لحظه فضای مسجد را همهمهء جمعیت خاموشی فراگرفت چنان که ملا با شنیدنش از مسجد به  حویلی بیرون آمد.

ملا با عجله  میان جمعیت نمازگذاران رفت تا بداند چی اتفاقی افتاده است، همین که چشمش به آن منظرهء طاقت فرسا افتاد با آرامی گفت:

- انا لله و انا الیه راجعون!

از میان جمعیت کسی صدازد:

- ملا صاحب حالی ما چی کنیم...؟

دیگری گفت:

- بیادر گل، این مسکین بی کس معلوم میشه...دفنش میکنیم.

ملا دست به ریشش کشیده به «چلی» گفت:

- برو مرده شوی  زن بیار که ای زن و طفلشه دفن کنیم...

و در حالی که به سوی عمارت مسجد روان بود با تاثر گفت:

- اول قهر آدمها مردم ای شهره  تباه و در بدر کد، حال قهر خدا سر ای  ملک و مردمش نازل شده...خدایا خودت گناه ما ره ببخش !

 

پایان

 


    

                                                                                                                             خــديــجــه

 

 

 

دستش دم به دم چادر نماز سیاه گلدارش را روى سر مرتب می کرد، موهایش را می پوشانید. این کار را فقط به سابقهء عادت میکرد، چون هوشش آن جا نبود، ذهنش رفته بود به میدان پر آشوب روزمره گی ها و گوشش پر از طنین صدای شوهرش بود«... او پدر نالت ! او کنچنی! کت مه زبان بازی می کنی، هه؟!».

 

حالا از رگبار دشنام ها منزجر نمیشد، با دشنام ها خو کرده بود، حالا جای ضربه های مشت و لگد اذیتش میکرد مخصوصاً وقتی در بیر و بار مردم به موتر بالا میشد فکر میکرد که استخوانهای کمرش از چند جاى شکسته اند.

در آن حال به این فکر میکرد که يك قربانی عمل انتحارى، خوشبخت تر از اوست چون صدای انفجار، پایان دردهایش را اعلان می کند. اما باز فکر میکرد که اگر از آن قربانی کودکی مانده باشد .کودکش پیش چشمش پیدا می شد.

هر باری که با دستمال چركينش عرق هاى شقيقه و پيشانيش را خشك ميكرد چند نوت چملک شده را از يك دست به دست ديگرش می سپرد؛ مراقب کرایۀ موتر بود که پیاده نماند، تا رسیدن به خانه، چند موتر عوض می کرد.

صبح آمده و در آن گوشهء دالان منتظر ایستاده بود که چی وقت صدایش می کنند و حالا صدای آذان نماز چاشت از کدام دفتر به گوشش می رسید، شاید آذان از تیلفون همراه کدام ملا پخش میشد.

از صدای پیادۀ دفتر به خود آمد:

ـ خديجه بنت غلام گل !

 

خديجه دستش را ستون کمر ساخت، برخاست، سوى اتاق قاضى براه افتاد.

يك لرزش نو پیدا در دست چپ خود احساس کرد. با دست راست محكمش گرفت، می ترسید قاضی گمان نبرد که تمارض می کند.

پیادۀ قاضی بر طبق عادت گفت:

- زود بيا كه قاضى صاحب سرش ناوخت اس، به مسجد میره.

خديجه یک نفس عمیق کشید، هوا گرفت و داخل اتاق شد.

قاضی در پشت میز کارش نبود . رو به روی یک مرد جوانتر ریشدار، میان کوچ فرو رفته بود و پیالۀ چایش را در دست داشت.

خدیجه دم دروازه ایستاد. قاضی با زبان چیزی نگفت ، سرش را کمی بالا انداخت، ریشش در هوا تکان خورد. این نشانۀ سوالش بود. خدیجه گلوی خشکش را تر کرد:

ـ صایب عریضه دارم.

ـ بیار.

خدیجه عریضه را از زیر چادرش بیرون کرد، پیش رفت و بر میز چای جلوش گذاشت. قاضی به چوکی چوبی اشاره کرد:

ـ بشی.

ـ طرز نشستن خدیجه طوری بود که قاضی هم دانست کمرش درد دارد. زیر بروتهایش زهرخند زد و به مرد جوان چیزی گفت و بعد سوی خدیجه دید:

- طلاق میخواهی؟

 

با شنيدن كلمهء طلاق دست هاى خديجه بيشتر لرزيدن گرفت و حس كرد عرق سرد روى پيشانيش نشسته، مانند برفِ زمستان سرد شد، نى نى شايد مانند تن يك مرده سرد شده بود.

قاضى با آواز بلند تر گفت :

- از تو پرسان كديم، چرا عريضه طلاق دادى كتى كسى جور هستى يا شويت مرد نيست ... كده نميتانه ؟

 

خديجه رنگ‌پریده گفت :

- نى صاحب ... لت ميكنه ، ظلم ميكنه ، تومت ميگه طعنه ميته .

آن ریشدار جوانتر با آرامى پرسيد :

- همشيره چرا به پوليس خبر ندادى، دشنام در اسلام جواز نداره ، لت و کوب هم تا زمانی که خیانت زن ثابت نباشد جواز نداره.از یگان موى سفيد خویش و قومت مشوره بگیر که نصیحتش کنه.

قاضى با نگاه آمرانه سوى جوان دید :

- خودش ملأمت است اگه زن خوب باشه لت و دشنام تحمل ميكنه ، ببين دستش میلرزه ، چندان به پوست پاك مالوم نمیشه.

خديجه با خجالت گفت :

- موى سفيد ها بار بار صلح كدن مگم اصلاح نميشه و ميترسم كه بينى و گوشهاى مه نبره !

 

قاضى خندید:

ـ تا هنوز خو نبريده .

خديجه با ترس گفت : نى صاحب تا هنوز نبريده ، مگم می بره ... باز نمی فامم که او وخت چی کنم ... از همو ترس طلاق می گیرم.

قاضى پير که کمی در جایش استوار شده بود ، دوباره به پشت چوکی تکیه زد:

- تو نميفامى كه در أسلام حق طلاق از مرد است تو چطور بى اجازه شويت آمدى؟

 

قاضى جوان که تازه از تحصیل فراغت حاصل کرده بود و چند روز میشد که برای آموزش کار عملی به این دفتر می آمد ، کمی با احتیاط سبق های خوانده گی را تکرار کرد:

ـ البته که زن هم حق داره از شوهر خود را طلاق بگیره مگر باید دلایل کافی داشته باشه.

قاضى پير با اکراه سرش را سوی قاضى جوان برگرداند :

تـو اينجه آمدى كه يـاد بگيرى يا به مه يـاد بتى ؟!

قاضى جوان شرمیده لبخند زد:

ـ بخشش باشه صاحب!

 

بر چشمان خديجه ناگهان و بی اراده یک پردۀ نازک اشک پایین آمد:

- به روز ها و شب ها گم است .. روى مه و دو اولاد مه ره نميبينه... يگان شو فقط نيم شو ميايه و كارش كه شد خو میشه و

صبح پس ميره.

قاضى با غیظ گفت:

ـ لاحول والله قوت الله بالله . شوى خوده بى پرده و بـى ناموس ميكنه.

قاضى جوان كه گويا تاب ديدن آنهمه بی عدالتی را نداشت با لحن عذر آميز گفت :

- صاحب سياه سر اس بیچاره اس ، البت ناچار شده که ...

قاضى پير این بار سرش را به نشانۀ دلسوزی شور داد:

ـ عریضی ته بان ، برو کت شویت جور بیا ، همی که برت نان میته کم اس؟ به حال اولادهایت دل بسوزان. ای وطن از دست شما زنها خراب شده . برو خانه اگه نى خودم ده پلچرخى مندازمت ! از پیش مه چیزی خطا نمیخوره . سر چوکی که می شیشتی مکاره گی کردی ، یعنی کمرت درد میکنه، شویت لتت کده . برو ، مه به خوبیت می گم ، برو که اگر...

 

گوشهای خديجه دیگر نمی شنید .يكبار احساس كرد هواى اتاق خفه اش ميكند ، در حاليكه اشك از چشمانش جارى بود از جايش برخاست و از اتاق خودش را به دالان و از دالان به حويلى محكمه و از حويلى كم عرض محكمه به سرك هاى پر ازدحام شهر انداخت.

همان گونه كه تند تند قدم بر میداشت در دل آرزو میکرد که کاش یک واسکت انتحاری می داشت و یک بار دیگر وارد دفتر قاضی میشد!

 

پایان


 

                                                                                                                                                           ۲ 


                                                                                                                                                    پیوند ابدی

 

 

ظریفه با قدمهای گرفته به سوی اپارتمان نزدیک گردید, ولی در دل خدا-خدا داشت که خالد در خانه نباشد.

با کلید خود در را باز نمود و با کنجکاوی بداخل نگاه کرد. از اتاق سالون آواز خفیف تلویزیون به گوش میرسید...و آواز چک-چک آب نل آشپزخانه...اپارتمان چنان نامنظم بود گویا سالهاست که صاحبش جاروب به زمین نکشیده است.

ظریفه دستکولش را بالای میز دهلیز گذاشت و با آواز آهسته صدازد:

- زید...زید...هستی؟

هنوز چند دقیقه نگذشت که پسرکی سفید چهره و لاغر که در حدود چهار یا پنج سال داشت در آستانه در سالون ظاهر گردید.

 

اول با نا باوری بطرف ظریفه نگریست ولی بعد با فریاد معصوم و طفلانه که از گلوی نازکش برمیخاست گفت:

-مادر جان!

ظریفه آغوشش را گشود و با چشمان نیم پر اشک پسرک را در قید بازوانش گرفت.

بعد آهسته پرسید:

-امروز کودکستان نرفتی؟

زید با خندهء طفلانه گفت:

-پدرم میفامید که خودت میایی...باز گفت که نرو.

ظریفه با آرامی در بغل خود گرفت و بطرف سالون رفت.

درست پنج ماه قبل ظریفه بالای هیچ و پوچ با شوهرش خالد دست و گریبان گردید. بعد از دعوا یکی از دوستانش که خود طعم طلاق را چشیده بود او را تشویق به ترک خانه و زندگیش کرد.

خالد که یک مرد استثنائی بود با لبخند به ظریفه گفته بود:

-«ظریفه هی یک پیوند ابدی هست که بریدنش ناممکن است...

مگر ظریفه اعتنائی نکرده و با راهنمائی همان دشمن دوست نمای خود حتی گپ را تا طلاق رسمی رسانیده بود.

همین که ظریفه قدم به سالون گذاشت با دیدن آنهمه برهم و در همی فریاد کوتاه کشید و گفت:

-«خدایا هی خانه چی درهم و برهم است!

زید در حالیکه انگشت شهادتش را در میان دندانهایش میسایید با چشمان معصوم به مادرش نگاه کرد.

ظریفه پسرک را بالای کوچ نشانید و از میان خریطه برایش یک پاکت چپس و یک بازیچه را کشید.

ذید با دیدن آنهمه بنا به عادت همیشگی از مادرش پرسید:

-ای از مه بخشش است؟

دل ظریفه را یک درد مملو از عاطفه فشرد، او با گلوی پر از بغض گفت:

-آه جان مادر از تو است...بخشش.

ظریفه با دلتنگی ذید را باز در آغوشش فشرد.

پسرک نمیدانست که چرا مادرش مانند دیوانه ها او را بار-بار در آغوش میگرفت.

زید با همان نا باوری پرسید:

-مادر جان هی از مه بخشش است؟

زید با چنان معصومیت این کلمات را تکرار کرد که اینبار بغض گلوی ظریفه ترکید و اشک مانند سیل در چشمانش جاری گشت و با گریه جواب داد:

-آه جان مادر از تو است...زندگیم از تو است!

ذید با کمی ترس سر خود را به شانهء ظریفه گذاشته بود، با چشمان وحشتزده به نقطهء نا معلوم نگاه میکرد.

ظریفه متوجه شد که زید خاموش است با عجله اشکهایش را پاک کرد و با لبخند تصنعی گفت:

-زیدِ مادر چپس بخو.

او با سرعت سر پاکت را باز کرد,پسرک بزودی همه چیز را فراموش کرد و مصروف چیزهای ساختگی دنیا گردید.

ظریفه زید را در حالش رها کرد و ناخود آگاه به تنظیم خانه پرداخت.

همه اپارتمان یکطرف و آشپزخانه یکطرف؛ظرفها، قاشق و پنجه در میان ظرفشویی مانند کوه پر بود. از هر الماری دستمال و یا کاغذ سرکشیده بود.

در ظرف چند دقیقه تمام چیز منظم گردید.

بعد از همه کار و درست کردن غذا سری به سالون زد تا زید را برای خوردن غذا بیاورد، مگر دید که مانند فرشته کوچک در حالیکه چند چپس در دستش بود بخواب رفته.

ظریفه از دیدن آن منظره اول بخنده افتاد ولی باز بغض راه گلویش را فشرد و با خود گفت:

-خدا میدانه مه که نیستم بچگکم چی حال میداشته باشه.

با مهربانی زید را از کوچ برداشته و بطرف اتاق خواب شان براه افتاد.

اتاق خواب نسبتآ بزرگ بود، درست در پهلوی تختخواب دو نفری تخت کوچک که مربوط زید میشد,جای داشت.

او زید را با آرامی بر رخت خوابش خوابانید.

بعد با کنجکاوی به چار گرد و بر اطاق نظر انداخت تا ببیند که در ایام نبودنش چی تغییر در اتاقش آمده یا نه.

ساعت و چراغ خواب هنوز هم بالای میز خالد بود زیرا او میدانست که ظریفه هم از آواز یک-تک ساعت و روشنائی چراغ نفرت داشت.

همان پرده های آبی رنگ در پنجره اطاق آویزان بود...عکس عروسی شان همچنان در دیوار مقابل تختخواب آیزان بود.

میز لوازم آرایشش کماکان سر جایش قرار داشت.

همه چیز در جای خود شان است,پس چی تغییر کرده؟

ظریفه بار-باراین سوال را از خود میپرسید.

او با کمی پریشانی به ساعتش نگریست و خواست از اتاق بیرون شود و راهی خانهء خود گردد.

خواست تا روی زید را ببوسد و مگر دفعتآ چشمش به یک پارچهء کاغذ افتاد که بالای بالشت زید گذاشته شده بود.

خالد مانند هر بار یک پرزه برایش رها کرده بود, ظریفه کاغذ را گرفت و شروع بخواندن آن کرد. چنین نوشته بود.

ظریفة عزیز سلام!

مانند هر بار بازهم برایت این پرزه را نوشتم, نمیدانم شاید حتی به خواندن حرفهایم میل هم نداشته باشی...بهرحال زید را کودکستان نمیبرم زیرا میدانم تو به دیدنش میائی و من هم تعطیل هستم...ولی نمیخواهم با دیدن من خاطرات ناراحت گردد, بنآ من نزد دوستهایم میروم.

مگر یک خواهش کوچک دارم...آیا ممکن است برایم کمی «احلو» درست کنی...آه راستی اگر به یاد داشته باشی برایت تحفهء سالگره ازدواج ما یک انگشتر فرمایش داده بودم. دیروز برایم رسید, لطفآ از روک میز من بگیر...البته این یک خواهش است، حلو را فراموش کن مگر انگشتر را لطفآ با خود بگیر.

اگر کدام حرفم باعث رنجش خاطرت گشته مرا ببخش.

با محبت بی پایان.

خالدِ تو

اشک مانند سیل از چشمان ظریفه سرازیر بود، با دستان لرزان روک میز را باز کرد و با حیرت یک جعبهء مخملی سیاه و یک کارت زیبا را دریافت.

جعبه را گشود، انگشتری زیبای در آن بود.

ظریفه با آنکه میخواست جلو اشکهایش را بگیرد موفق نمیگردید، زیرا روش نرم و آرام خالد و تندی خودش عرق شرم در پیشانیش میآورد.

با خواندن کارت خجالتی و شرم ظریفه دو چندان گردید.

هیچ انسان در این دنیا تکمیل نیست...امید خالد نادانت را معاف داری...سالگرد ششم ازدواج ما را برایت تبریک میگویم...اگر ممکن است این سلسله را تا ابد نگاه دار.

 

خوشحال باشی.

 ظریفه با درد تمام شروع به گریستن نمود و با قدمهای  لرزان بطرف آشپزخانه رفت...

 

*   *    *    *   

چراغ های جاده ها تازه روشن شده بود و باران نم-نم میبارید.

آواز قدم ها آهسته-آهسته در دالان طنین انداخت. داخل اپارتمان تاریک بود...خالد آهسته داخل آمد و با آواز بم صدازد:«زید...زید..» با خود گفت؛ خواب هست.

کرتی خود را کشید و در میخ دهلیز آویخت، با قدمهای نرم به آشپزخانه رفت و چراغ را روشن کرد.

مگر بر جایش خشک گردید...با حیرت گفت:

-ظریفه...خودت هنوز خانه نرفتی؟

ظریفه که همچنان میگریست با کمی شرمندگی گفت:

-آیا این خانهء من نیست؟

خالد با چهرهء متبسم گفت:

-البته که این خانهء تو هست...مگر...

ظریفه با چشمان اشک آلود گفت:

-مگر چی...حالی خودت مره از خانه بیرون میکنی.

خالد با همان تبسم و چهرهء آرام گفت:

-به هیچ وجه,همه چیز در این چار دیواری از آن توست...تا خودم.

خالد با قدمهای آرام آمد و در مقابل ظریفه ایستاد, با لحن پر از شکوه پرسید:

-چرا ظریفه...چرا اینهمه بیسر و سامانی را دامن زدی؟

خالد دانست که ظریفه از شرم به خود میپیچید, با نرمی گفت:

-آیا ما تا این حد ناتوان و نادان بودیم که مشکلات خود را از زیر سقف خانهء خود بیرون ببریم...چرا ما باید همیشه از عقل دوستهای خود در مورد زندگی ما استفاده کنیم؟

ظریفه همچنان خاموش بود و اشک میریخت.

دل خالد به حال ظریفه سوخت, با  هردو دست صورت ظریفه را بلند کرد و با انگشتانش اشکهایش را سترد.

با کمی تامل گفت:

-بس دیگر گریه نگو...ظریفه ما ذمه دار زندگی زید هستیم...او آیندهء ما است و نبودن ما برایش بزرگترین ناامیدی است...

خالد برای چند لحظه خاموشانه همچنانکه صورت ظریفه را در میان دستهایش داشت به او نگاه میکرد، ظریفه چشمانش را بسته بود و اشک میریخت گویا جرائت نداشت تا چشم به چشمان خالد بیاندازد.

 

خالد دانست که ظریفه از کردهء خود پشیمان است، او هم نمیخواست نزاع خفته را دامن بزند، بنآ با هوشیاری موضوح صحبت را شیرازهء دیگر داد و با زرنگی پرسید:

-انگشتر خوشت آمد؟

ظریفه که انتظار این سوال را نداشت با تعجب پرسید:«چی هست...چی گفتی؟

خالد با همان جدیت گفت:

-یک چیز هست...

ظریفه با کمی ترس پرسید:«چی است؟

خالد با شوخی گفت:«همینکه تو دیوانه هستی.

از این حرف هردو بخنده افتادند, خالد سرش را تکان داد و گفت:

-ظریفی نگفته بودم که ای پیوند ابدی است...میفامی که زناشوی توبره بی ننگی است...خو راستی انگشتر خوشت آمد یا نی؟

ظریفه با کمی تردید جواب داد:

-نگینش کاش که یاقوت میبود...باز هم بد نیست.

خالد در حالیکه دستهایش را بهم میمالید با لبخند گفت:

-باز یک وقت دیگر برایت یک نگین یاقوت هم میخرم... حلو پختی یا نی...یا که رقم هر وقت از یادت رفته؟

ظریفه با یک کلمه معنی دار گویا  میخواست جواب تمام سوالهای خالد را بدهد، گفت:

-نی دیگه از یادم نمیره...هیچگاهی.

 

 

پایان