داستان های از ایشر داس
ایشر داس
۱
رقاصه
باقی دست چپش را سایه بان چشمانش ساخت و با دست راست تور را در هوا تکان داد. نگاهش به خیل کبوترهایی خیره مانده بود که اینک در یک گردش ناگهانی، درست بالای شوربازار شیرجه رفته بودند.
خیل کفتر های باقی، که اصلن عبدالباقی نامش بود و در گذر علی رضا خان کابل میزیست، فضای خانه های دکتر رحیم محمودی، رازق فانی و رحیم ساربان را گاه در فراز و گاهی در فرود طی کردند و به سوی گذر بارانه پرواز کردند. کبوترها، تا چشم کار میکرد حرکت های زیبا اجرا میکردند و این لرزه به تنش می انداخت. شعف وجودش را فرا میگرفت و تصور میکرد که چیز کمیابی دارد که هیچ کسی ندارد. و این داشتن چیزی که دیگران ندارند، خوشی کمی در کابل قدیم نبود.
باقی، به ساعت دستی اش نیم نگاهی انداخت و دریافت اگر غفلت کند، از دیدار یار، بی نصیب خواهد شد. در حقیقت، مدتی بود که پیچ و تاب خوردن کسی، کسی که مانند یک شیرازیِ سرخ پَرِ خال سیاه بربام رویاهایش فرود آمده بود، مجنونش کرده بود. در خواب و خیال، فقط چرخ خوردن های او را می دید و دستانش را که مانند بالهای کبوتر در هوا پیچ و تاب می خوردند، تماشا می کرد و آرزو داشت، کبوتر به بامش بنشیند و او تورش را رویش بیفگند.
با آهی بلندی، تور را تکان داد و بعد گذاشتش روی کفترخانه و با یک حرکت خاص و ریختن یک مشت ارزن کفتر ها را به فرودآمدن تشویق کرد. کفترها با زیبایی به بام خانه فرود آمدند و به خوردن ارزن مشغول شدند. برخی کفتر ها دانه های ارزن را به کفتر های ماده پیش کرده غمبور می زدند.
هر یکی توری داشت برای خودش. او با مهربانی کفتر ها را به کفترخانه رخ داده گفت: «زود! ایله زودتر! که ناوقت میشه، ورنه از دیدار یار خات ماندم.» همین که خاطرش از جا به جا شدن کفتر ها جمع شد، دروازه ی کفتر خانه را بست. سر و وضعش را مرتب کرد و از خانه بیرون شد.
آفتاب آهسته آهسته خودش را پیشت کوه آسمایی پنهان میکرد. باقی یکباره تصور کرد که دیر خواهد رسید.
خواست سوار گادی شود، ولی گادیوان قبول نکرد. شامگاه در مندوی بیروبار می شد و احتمالاً گادی در ازدحام بند می ماند. باقی، شتاب کرد و تند و تند سوی مندوی راه افتاد. کمتر متوجه کسانی بود که در کنارش می رفتند. همین باعث شد، چند باری با دیگران شانه به شانه شود. با شرمندگی، معذرت خواست و بی آنکه به کسی چشم به چشم شود، به راهش ادامه داد.
یار، را دوست داشت. سخت افسون زیبایی جادویی او شده بود. با خود میگفت:«تا صنف ششم درس خواندیم. پنج کتاب هم خواندیدیم. زحمت میکشم و زندگی بهتر برایش خواهم ساخت تا دیگر از چشم هوسبازان دور باشد.» باری در خانه خوابش، کنار عکس های مدهوبالا، وجنتی مالا و ممتاز، نگارهی او را نصب کرده بود، ولی مادرش عصبانی شده گفته بود: «عکس رقاصه را نمی گذارم که در دیوار خانه مه باشه.» باقی، هرچند عذر کرد که: «بوبو! او رقاصه نیس هنرمند است» ولی مادرش کمتر آماده پذیرش عذر فرزند بود. می گفت: «در عروسی پسر شیرآغایم دیدم که از والی تا جوالی کبابش بودند. او هنرمند نیس رقاصه اس».
باقی در خیالاتش مادر را دید که به اتاقش رفت و زیر زبان گفت: «حتمن ای بی پدر، باز به صحنهی مندوی رفته.» باقی لبخند زد و به خودش گفت: «ننه! پسرت عاشق شده..... عاشق یک رقاصه!»
باقی، سرانجام با نفسسوخته از راه جاده میوند، به تیاتر مندوی رسید. تابلوی بزرگی از یک فیلم هندی که ماه پیش در تیاتر به نمایش گذاشته شده بود، هنوز بالای دروازه ی تیاتر باقی مانده بود. در تابلو، دو مرد رو به روی هم ایستاده بودند و در عقب آنها زنی در لباس هندی، در حال رقص بود.
باقی با تعجب متوجه شد که غرفه ی تکت فروشی که در جوار تیاتر بود، بسته است. این فقط یک معنی داشت و آن این که تکت ها همه به فروش رفته اند. باقی رو سوی آسمان کرد و در دل دعا خواند: «خدا جان! تو که می دانی مه دوستش دارم. دیدارش مرا حوصله و توان زندگی میبخشد. مرا از دیدارش بی نصیب نکن! سرخ پتین من!» لختی پس، به سگرت فروش کنار تیاتر، که تبنگ سگرت های گوناگون را کنارش جا داده و به چوکی نشسته بود، مراجعه کرد. سگرت فروش فهمیده بود که باقی تکت کار دارد و تکت دستیاب نیست به اشاراتی فهماندش که تکت دارد و به قیمت دوچند. باقی، بدون مناقشه ای از وی تکت خرید و داخل سالون تیاتر شد.
چوکی های سرخ در صف های طولانی و نیم دایره، پشت هم قرار گرفته بودند و هر صف آدمهای خاص خودش را داشت. حلقه های نزدیک تر به صحنه، آدم های خوش تیب تری داشت و حلقه های دور، مردان مانند او بودند. همیشه همین طور بود. مثلی که هر طبقه صف اش را از طبقه ی دیگر جدا ساخته بود.
سالون پر از تماشاگران بود. به مشکل چوکیش را در قطار آخر خالی یافت و جا به جا شد. بخش پارچهی تمثیلی گذشته بود. بخش موسیقی و رقص آغاز شده بود. خانم قمرگل، که لباس سبزرنگ پوشیده بود و موی هایش را آرایش و همچو گل دستهای مرتب کرده بود در حالیکه از پای کوبی دو دختر جوان نازک اندام همدلی می دید، عاشقانه می سرود: «رو رو کيږده قدمونه آشنا/ شرنگ د پای زیب دی عالمونه خبروینه جانا/رو رو کيږده قدمونه آشنا».
تماشاگران با کف زدن بدرقه اش میکردند. نوبت بعدی به خانم ماری مهتاب رسید. چون یک چشم ماری جان صدمه دیده بود، مدام آن چشمش را با موهایش پنهان میکرد و همچو مهتاب دوشبه، نیم رخ سوی تماشاگران می دید. ماری جان صدای بس زیبا داشت که تا عمق قلب ها اثر میگذاشت. سه دختر خانم که لباس های رنگارنگ بر تن داشتند در همدلی لی و تال آهنگ ماری مهتاب «گل سنجد خبر روی یاری/مرا کشته غم آبروی یاری» می رقصیدند. برخی تماشاگران از قطار های عقبی حرف های ناپسند به زبان می آوردند و انتظار شان را برای دیدار هنرمند اصلی برنامه بیان می کردند.
در فرجام آهنگ خانم ماری مهتاب، گوینده برنامه ده دقیقه تفریح اعلان کرد.
نزدیک به تفریح بود، که هنرمند اصلی با سه دختر طناز به دفتر رسیدند. از آمر تیاتر تا پهلوان سخی، که سرپرستی بانوان رقاص را به عهده داشت همه با او از کرنش و مهربانی پیشآمد میکردند. فضای دفتر، از عطر تن او بهاری شده بود. دفتر بیشتر روشن و آفتابی می نمود. او رو به طرف پهلوان سخی کرده گفت: «چند بار گفتیم که برایم در یک هفته پیش تر از یک برنامه پای کوبی نگیرید. خسته میشم.» رو سوی آمر تیاتر کرده با قیافه پیروزمندانه حکایت کرد: «هفته پیش، ده عروسی بچه والی صاحب، خب جم جوش بود. والی مست و شاد بود. برایش گفتم که یگان دفعه قوماندان امنیه یا مامور سمت مزاحم ما میشه. برایم وعده داد که ده قصه کسی نباشیم. پاک و صاف گفتمش که ما هنرمند هستیم نه فاحشه! دندان هایم برایش یکی دو باری نشان دانم کم مانده بود که از حال بره..»
سپس از جایش برخاست با آمر تیاتر و پهلوان سخی، از عقب پردهی تیاتر، تماشاگران را دید. قطار اول تا آخر را خوب از چشم تیر کرد.
آمر تیاتر برایش هویدا ساخت: «دو هفته خودت برنامه نداشتی ولی امشب را که اعلان کردیم جای پای ماندن نیست. تماشاگران از خاطر دیدارت حتی ایستاده و منتظر اند.» و ادامه داد: « مامور صاحب سمت که تازه تقرر یافته هم امشب آمده، سیل کن در وسط قطار اول نشسته. پس از نگاهی سطحی به سالون، او در پاسخ گفتش: «خبردار اگر ای شکم کته سوی مه بیایه یا طمع و توقعی داشته باشه». پهلوان سخی وارخطا شده بود زود جواب داد: «بیغم باش! با تو کسی غرض نمیگیرد مه نرگس را وقت فهمانده ام که کمی بغل و بغول او را بخارد. نو مامور سمت شده به درد ما وشما میخورد.»
هنرمند گفت:«مه میروم زود خود را آماده می کنم شما دستهی ساز را به ستیج بفرستید.»
تفریح تمام شده بود در واقع پنج دقیقه هم از آن گذشته بود. تماشاگران با هلهله و شوق زیاد منتظر دیدار او بودند. کارگردان برنامه هدایت داد که روشنی اندازهای ستیج کلن کمرنگ شود. نوازنده ها در محل مشخص جا به جا شده بودند. نور ستیج بیشتر گمرنگ شد چنان که تماشا گران حرکات روی ستیج را دقیق نمیتوانستند دید. دخترهای پای کوب در وسعت سیتج به شکل دایره وی جا یافتند.
غلام نبی دلربانواز که از گذر خرابات بود با دلربا اش آلاپی سر داد که آمدن هنرمند را اعلام می کرد. ظاهر جان ربابی، که از کوهدامن بود با رباب اش نغمه کوتاهی نواخت. عبدال پغمانی هنوز دوهل را نوازش می داد ولی به نوا نیاوردش بود. سپس با اشاراتی کارگردان، آرام آرام نوای دلربا و رباب را همراهی کرد و آهنگ مستی را به تماشاگران سخاوت کرد.
درین هنگام نور ستیج کم کم روشن تر شد. شش دختر که لباس پنجابی ماشی رنگ به تن داشتند و پُندک گونه بالای دو زانو نشسته و سرخم کرده بودند، آهسته آهسته شور می خوردند تماشاگران به خموشی باز شدن پُندک گل را تماشا میکردند. از وسط حلقه دختر ها، دختر بلندبالای آرام آرام از جا بلند شد. لباس پنجابی بنفشی به تن داشت. پشتش سوی تماشا گران بود. روی زیبایش با مو های فرفری پنهان بود. همین که قد راست ایستاد دست راست اش را به بغل ماند و دست چپ اش را تاب داده به آسمان بلند کرد... نور ستیج روشن تر شد همه دریافتند که غوتی است غوتی جان اس! غوتی که دو هفته نبود و خواب از چشم باقی و دیگرا خواستارانش گم شده بود.
غوتی، باسن اش را کمی جنباند بی آنکه رویش را دور دهد نیم رخ، نگاهی به تماشاگران انداخت. تماشاگران هرکدامش مطابق ذوق و سلیقه اش او را تحسین میکردند. غوتی، همراه با دختران دیگر چرخی زد و کروی پای به زمین گفت. صدای زنگ پای به آسمان می رسید و خون تماشاگران را به جوش می آورد.
در چرخ دومی روی سفید و زیبایش را سوی تماشاگران عریان کرد. سینه های بلورینش را لرزاند. چشمانش را ته و بالا نمود. زیباییش دل از دلخانه عاشق می ربود. شیر در مقابل سپیدی جلد غوتی، از ملامتی ترش میکرد. برف از سفیدی دست های وی بیآب میشد و اشک می ریخت. مامور سمت که نخستین بار غوتی را با همه زیبایی اش می دید تمام بدنش به جنبش افتاد. او از شرم دیگران بیدرنگ پای چپش را روی پای راستش گذاشت و شرمگاهش را با کلاهش پوشانید.
شیر چادری فروش، که با کاکه ابراهیم تیکه دار، در قطار اول نشسته و هر دو با دختر رز هم لب بودند از جا برخاست از جیبش بسته ی ده افغانی گی بیرون آورد خندان و خرامان به پای غوتی پاشان کرد ولی او اعتنایی نکرد. برخی تماشا گران دیگر هم (غوتی جان قربانت شوم) بانگ برآورده بانکنوت های شان نذر پایش کردند. نفر های موظف پهلوان سخی حینی که پول ها را جمع می کردند، مواظب بودند کسی بالای استیژ نشود.
شیر غزنوی که جوانی رسا و چشمگیر و آواز ملکوتی داشت، از مدت زیاد تشنهی دیدار غوتی جان بود، لیِ آهنگ را تغییر داده خواند:
«امشب دل من بهار خواهد، سبزه، گلها، شبنم» با مستی آهنگ، رقص غوتی و دختر ها هم مستانهتر شده بود جنباندن باسن و لرزاندن سینه های انار گونهی شان تماشاگران را بیشتر به وجد می آورد.
باقی متوجه چشم به چشم شدن غوتی و شیر غزنوی شد. چیزی لرزاندش. تصور کرد که شیر غزنوی از مدتها تورش را به حرکت آوده و اینک با یک حرکت غوتی را در تورش صید خواهد کرد. آه از نهادش برآمد! کی می توانست با شیر غزنوی، که صدایش مانند ابریشم نرم و در حین حال مانند شمشیر برنده بود، رقابت کند. باقی به خود لعنت گفت و از جا برخاست و با زحمت زیاد خود را پیش روی ستیژ رساند. در دلش می انگاشت که غوتی حرف او را خواهد پذیرفت و از چشمان پر محبت و مهر به او خواهد نگریست و رابطه عاطفی شان گل خواهد کرد. شاخهی گلاب سرخ از جیب اش بیرون آورد، پیش پای غوتی که آهسته آهسته پا می افشاند گذاشت. غوتی که مست در رقص بود، ناگهان ساکت شد. کرشمه ای به کمرش داد و با حرکت زیبایی شاخه گل را برداشت. گل سرخ را بویید و آن را در هوا تکان داد. نیم نگاهی به باقی انداخت و بعد لبخندی زد. شاخهی گل سرخ را رقص کنان برد و درست روی زانوی شیر غزنوی گذاشت.
هیاهوی تماشاچیان به هوا خواست. همه از این حرکت رقاصه به وجد آمدند. مانند آن بود که کسی بزرگترین راز زندگی اش را در روی ستیژ فریاد زده باشد.
باقی در هیاهویی که برپا شده بود، خودش را پنهان کرد. برگشت به جایش و زیر زبان تکرار کرد: ای ای سرخ پتین شیرازی!
پایان
۲
گربهی همسایه
همیش ساعت چارونیم صبح از خواب برمی خاست، حمام می گرفت و سپس راهی نیایشگاه تهاکر دوارة گذر علی رضا خان می شد تا حضورِ ایشور یکتا در آن مکان مقدس در زار و نیاز گردد. حدود نیم ساعت پس با گرفتن یک قاشق حلوای نذرِ نیایشگاه خانه بر میگشت. از برکت آبادانی جادة میوند و اپارتمان های سه چار منزلة کنار آن جاده، خانه اش در موقعیت خوبتر رسیده بود. یک سوی آن گذر پایان چوک، سمت دیگر آن گذر بارانه و در جوار، گذر علی رضا خان!
همسرش تا برگشت شام لال از نیایشگاه، در تنور خانه نان های روغنی و عادی می پخت و شیرچای آماده می کرد. لالا شام لال با پنیر تازه که از دکان صوفی حیدر شاه می خرید، به مجرد رسیدن به سر پناهش بیدرنگ بر بام خانه می رفت و نذر نیایشگاه را با همسرش نصف میکرد و شوخی کنان میگفتش:
- ترا هم دعا کردم که صد ساله شویی!
همسرش مهربانانه پاسخ می دادش که:
- خیر ببینی! زود به اولاد هایت برس تا ناوقت نشود.
او با علاقه از اتاق پایینی، کودک هایش را آرام آرام بر بام می آورد چار تا بودنه، یک یک سایره، گل سر و کَنَری. ...در آن هنگام همسرش متوجه اوضاع می بود تا گُربةهمسایه از سمت آفتاب برخاست یا آفتاب نشست خانة شان، بر کودکانش یورش نبرد. شام لال پوش های تکه یی گل دوزی شده از سوی همسرش را از قفسهای پرنده ها دور میکرد و با علاقة ویژه قفس ها را پاک و تمیز کرده آب و دانة تازه برای شان می ریخت. ناز شان می داد و هر یک قفس را به کف دست می گرفت و پرنده را نوازش می کرد که با خواندن پرنده دلش باغ باغ می شد. گلسر و سایره رقصان آواز می خواندند و بودنه ها پرِ بالهای شان را با نول های زیبای شان تمیز میکردند. سپس بر ریسمانی که برای آویزان کردن قفس ها در پهنای بام شان بسته بود، آنها را یکی پی دیگر می آویخت. بودنه ها با خوانش دَق پَتَق دَق پَتَق دَق پَتَق همسایه های خفته در خواب را هوشدار می دادند برخیزید! صبح شده و آفتاب گرد زرینش را مهربانانه پخش کرده!
روزی قیوم سقاو که برای خانه های هندوهای پایان چوک و بارانه در مَشک چرمی آب می آورد به شام لال توصیه کرد:
- لالا جان! چرا در جمع این پرنده هایت یک کبک اضافه نمی کنی! برکت داره و شگون نیک اس!
- قیوم جان! کبک یا کاوک بسیار غمخورشی کار دارد. جواب دادش.
- مه برایت یک کاوکِ پنجشیر می آورم و نگهداریش را یادت می دهم. قیوم پاسخ دادش و چند روز بعد در جمع اولاد ها یک کبک هم اضافه شده بود.
شام لال و همسرش چای صبح را در حضور اولاد های شان که یکی پی دیگر آهنگ سر می دادند نوشیجان کرده لذت می بردند. گاهی به همسرش توضیح کرد :
- می دانی بودنه ها تال طبله برای آهنگ های گلسرم و سایره جان است از این خاطر اول اون ها شروع می کنند. گلسرم همگون آهنگ برگ های چنار سپیدار شمالی می سراید، ملایم همچو ستار و سایره جان شرشرِ آب کاریز را به اون می افزاید چون نوای سارنگی و این کنیری گک مانند دوشیزهی نوجوان با دنیای خلوص و مهر خنده می ریزد. همسرش با مهربانی پرسیدش:
- تا به کی این پرنده ها را مثل اولاد ها دوست خواهی داشت؟ تو خوب میدانی که دکتر برایم واضح گفت من مادر نتوانم شد. چرا زن دومی نمی گیری؟ تا صاحب طفلک شویی و چراغ خانه ات روشن بماند!
شام لال پارة نان روغنی را با توتة پنیر یکجا کرده به دهن گذاشته و جرعه ای از شیر چای را شپ کرده پاسخ دادش:
- ترا دوست دارم دختر خاله! هرگز عروسی دوم نمی کنم شکر است نیم درجن اولاد داریم همین بس است.... راستی! اگر تو تکلیف نمی داشتی ولی من استعداد پدر شدن نمی داشتم تو شوهری دیگر می گرفتی؟
همسرش گاه به قهر و گاه با مهر پاسخ می دادش:
- چوب باش دیوانه!
- ولی دختر خاله! قول بده! روزی که من از نفس کشیدن ماندم از همه اولتر این کودک ها را از خانه شان آزاد می کنی. نشود تو در اندوهی نبودِ من غرق باشی و گربة همسایه این ها را بخورد. قول بده!
- چوب باش دیوانه! دهنت را بخیر باز کن!
هر باری که همچو صحبت همراه با مهر میان زن و شوهر که یک دیگر شان را از ته دل دوست داشتند، می آمد همسر شام لال زیاد افسرده می گردید و می پنداشت که نازا بودن وی جفای بزرگ در حق شوهرش است. چشمانش پر نم می شدند ولی با شکیبایی نمی گذاشت فضای خانه غمبار گردد و قطره های مروارید پایان بریزند. این بار مگر اشکی به دامنش غلتید. خوشش نیامد! به دل گفت:
«اشک! تو از مرز مژه ها فرا رفتی و بر دامنم ریختی در واقع به حوصلة من اهانت کردی! پس از این هرگز در مورد عروسی دوم بر شوهرم تاکید نمی ورزم هودهی ندارد».
در فرجام صحبت های صبحانه شام لال زودتر نان چاشت را که همسرش پیشاپیش آماده کرده بود، با خود گرفته راهی دکان رخت فروشی خود که در سرچوک زیر معاینه خانة پوهاند دکتر حسین نصرت بود، می شد. در دکان بزازی او دو سه نفر شاگرد هم سرگرم می بودند و از رونق خوب برخوردار بود. در جریان روز هرکس که سوی شام لال می دید از چشمان او می یافت که منتظر ختم کار است تا به خانه برسد و آهنگ های اولاد هایش را بشنود.
همسر شام لال، پیش از شروع کار های خانه نخست پرنده ها را از ترس گُربه همسایه به اتاق پایین می برد تا از حمله ناگهانی گُربة همسایه که با جلد سیاه و سفید و چشم های برق زده قابو می داد، در امان باشند. پس از آن به کار های خانه می رسید. رادیو کابل می شنید و برنامة کورنی ژوند را که از سوی شکریه رعد آماده می شد، به علاقه زیاد دنبال می کرد. همین که فرصت شده بود به اتاق پرنده ها می رفت. همه خموش بودند تنها کبک بی صبرانه این سو و آن سو خیزک می زد. همسر شام لال به گلایه به پرنده ها بانگ می زد:
- وقتی که من می آیم تا با شنیدن آهنگ های تان اندکی رفع خستگی و ماندگی بکنم خموش هستید و خود را در خواب می اندازید ولی همین که صدای پدر تان را می شنوید یکسره شروع به خواندن می کنید کم بخت ها! با من چی دشمنی دارید؟
کبک پنجشیر با شنیدن این گلایه همسر شام لال، به ریشخند قهقهه سر می داد هه هه هههه. همسر شام لال با پیشانی ترش میگفتش:
- چوب باش تو سر گپی مه خنده می کنی؟ بیچاره!
همین که خورشید از تن خستة روز بر چیدن دامنش می پرداخت همسر شام لال می دانست که لختی پس شوهرش خانه می آید شادمان به سر و وضع خود می رسید موهایش را شانه می زد. جوتی می بست و فرق سراش را درست در نقطه میانة پیشانی اش با سُندُر سرخ میکرد. آشپزخانه رفته شیر چای با آدرک و گلاب سچهی خشکیده آماده میکرد و در اتاق پرنده ها دسترخوان می گسترد و چشم به راه شوهر می نشست.
شوهرش همواره به رسیدن در خانه، دست و روی تازه میکرد. حضورِ گیتای مقدس می نشست و دعای خیر نموده به اتاق کودک هایش می آمد که با شنیدن صدای نوازشگر وی با سرایش آهنگ های پی در پی، او را خیر مقدم می گفتند.
خانواده در همین اتاق کودک ها نان شب صرف می کردند و اگر باری مهمانی می داشتند و دختر رز پت و پنهانی در گوشه می لمید هم، میزبان اتاق کودک ها می بود.
زندگی خانواده در فضای مهر و محبت چندین بهار را هم پشت سر نهاد. از قضا روزی دوست محمد که بعضاً صوفی دوست محمد هم صدایش میکردند و به کوچه های هندونشین شهر کابل گشت و گذار کرده اعلان فوتی هندو ها و سیکهـ های کابل را پخش می داشت، به کوچهی بارانه سر رسید و به صدای بلند درگذشتِ فردی را ابلاغ کرد. لالا پران ناتهـ که اعلام را دقیق نتوانسته بود شنید ارسی اتاق نشیمن خانه شان را بلند کرده سر بیرون آورده او را پرسید:
- صوفی جان باز کی مرده؟
صوفی دوست محمد که اعلان فوتی را نوشتاری هم با خود می داشت پاسخ دادش:
لالا شام لال چندیوک، در گذر پایان چوک فوت کرده و روز سه شنبه چهوته (روز چهارم درگذشت) در درگاهی پیررتن ناتهـ باغبان کوچه است!
اندوه زیاد بر لالا پران ناتهـ غلبه کرد. خطاب به خانواده اش گفت:
- او سورگباشی آدم نجیبی بود!
همسرش با تکان دادن سر سخن او را تایید کرده افزود:
- می دانی! از بامداد امروز دلم گواهی بد می داد که چرا بودنه های چاچه شام لال خموش اند!
پایان
۳
دستبندی از بسته
سالون نسبتاً بزرگ بود، آلات موسیقی گوناگون که حتی خانم گورور، نام بعضی از آنها را نمیدانست، در گوشه و کنار سالون پراگنده بودند. خانم گورور فرزندانش راجیش ۲۴ ساله و پریه ۲۳ ساله را با دلشوره زیر نظر داشت. آقای مویلر، رهبر آرکستر با لبخند ملیح، نوازندهها را به سکوت فراخواند و به پریه و راجیش گوش داد.
پریه، و راجیش سعی داشتند تا آقای مویلر رهبر ارکستر را از ویژهگی آهنگی که برای اجرا در برنامه نهایی (آلمان ستاره تابناکش را میجوید) گزیده بودند، همباور سازند. آهنگی که آقای مویلر هرگز آن را نشنیده بود. آنها زیاد وسوسه داشتند، گاه در استدلالشان دست و پاچه میگردیدند. مادر شان بر چوکی نشسته، صبورانه مراقب پیشرفت کار بود. گاهی چشمانش روی آلهی موسیقیای خیره میماند و فراموش میکرد در کجا است او بیشتر از فرزندانش بیقراری داشت؛ چون تصمیم گرفته بود، بعد از برنامهی نهایی، حقیقتی را که سالها در سینه حفظ کرده بود، برای فرزندانش بگوید.
سرانجام آقای مویلر حرف دو جوان هنرمند را پذیرفت و افزود:
« پارچههای نواخته شده در شش برنامۀ گذشته انتخاب من بود. شما به بهترین وجه ممکن هنرنمایی کردید. ویلون خودت و پیانوی برادرت محشر برپا کرد. از ده جفت هنرمند، تا فاینل، شما دو و دو جفت دیگر برنده شدهاند. برنامهی هفته آینده آخرین برنامه و برای همه سرنوشت ساز است. در صورت بُرد، در واقع شما بهترین و بزرگترین جایزه را نصیب خواهید گردید و در صورت باخت، حال و روز ما و شما و آرکستر؛ افسرده و کمرنگ خواهد شد.»
مویلر برای اینکه حرفهایش مؤثر شود، همراه با پریه و راجیش سوی خانم گورور که از ۲۳ سال به این سو با فرزندانش در آلمان زیست دارد و در یکی از کودکستان های شهر معلم هست، آمد. آقای مویلر با لب خند ملیح خطاب به خانم گورور گفت:
« خانم گورور! فرزندان تان را دوست دارم. بهترین استعداد را دارند. آهنگی را که برای برنامه فاینل گزیدهاند برایم کاملاً ناآشناست. ولی بختآزمایی هم جرئت کار دارد و من درین بخت آزمایی فرزندان شما را خالصانه همراهی میکنم آرزو کنید که برنده نهایی باشند.»
خانم گورور با مهربانی پاسخ داد:
« من باور دارم که با توجه و لطف شما فرزندانم برنده خواهند شد. این آهنگ افغانی یکسره جادویی است و قلب یک مادر گواهی میدهد که فرزندانم برنده خواهند شد.»
آقای مویلر با چهره خندان و صدای پر از اعتماد اطمینان داد:
« من هم بیشترین زحمت خود و همکارانم را پیشکش خواهم کرد تا این دو برنده شوند.»
قرار شد پریه و راجیش مطابق با نوتیشن، مشق و تمرین آهنگ را با آکستر شروع کنند.
در همان هفته از آپارتمان سه اتاقهی خانم گورور اضطراب و هیجان میبارید. او از کودکستان یک هفته رخصتی گرفته بود تا به فرزندانش نیک برسد. به یگانه برادرش که در شهر مسکو میزیست، تیلفونی اطلاع داده بود که فرزندانش برنامههای گذشته را با پیروزی چشمگیر پشت سر نهاده و سخت در تلاش پیروزی در برنامهی فاینل هستند. اما اضطراب عجیبی نیز داشت. حقیقتی را که ۲۳ سال پنهانش نگهداشته بود تصمیم دارد که آن را در فرصت مناسب برای فرزندانش برملا سازد، نگران بود.
راجیش قد بلند، سینهی فراخ، چشمهای قشنگ و پوست گندمی رنگ داشت. در حالیکه هنوز دانشجوی طب بود پیانو را عاشقانه مینواخت. پریه، از زیبایی ويژه برخوردار بود. جلد سفید مثل پنیر خام داشت، موهایش شب رنگ بود و چشمانش به چشمان آهوی صحرایی میماند. او در بخش گرافیک دانشگاه رفته بود و پس از آموزش در همان بخش شغلِ خوبی داشت. از کودکی به نواختن ویلون علاقه داشت. مادر؛ هر دو فرزندش را افزون بر مکتب اصلی، شامل مکتب موزیک هم کرده بود که آنجا هفتهی دو روز درس ویلون و پیانو میآموختند.
پریه، با طبع شوخی از اتاقش بیرون شده پشت در دهلیز کنایهآمیز به بردارش خطاب کرد:
« او گندمی! قربانت شوم، وقتت را با دوستت صرف نکن. تمرین کن! این برنامه خیلی مهم است میدانی فاینل است. اروپاییان در تلویزیون، برنامههای ما را تماشا کرده و انتظار برنامهی نهایی را دارند.»
راجیش، همینکه صدا خواهرش را شنید، از آغوش اننا دوست آلمانیاش بیرون خزید. او را بوسید، بلند شد و بر مادرش بانگ برآورد:
« مادرجان! ای پنیرخام را آرام بشان. گندمی، گندمی، گفته صدایم میکند. مه طرف پدرم رفتهام و ای طرف خودت! مه چرک نمیشوم ای که کمی گَرد در رویش زد ایتو معلوم میشه که چند روز حمام نکرده.»
اننا، خود را زود مرتب کرده بیرون آمده، آرزومندانه از مادر التماس ورزید: « مادر جان چرا راجیش گندمی و پریه مثل برف سفید است؟» پریه پیشی گرفت به جای مادر به او پاسخ داد:
« هر دوی ما این تفاوت را بارها از مادر مان پرسیدهایم او میخندد یا همان را به زبان می آورد که راجیش گفت و اگر زیاد اصرار کنیم میگوید پریه که ۲۴ ساله شد جواب خواهم داد.»
مادر در حالیکه چار گیلاس قهوه با بشقاب پر از بیسکویت آماده کرده بود به اتاق نشیمن رسید. مهربانانه صدا کرد: « بیایید قهوه بنوشید و از سوال و جواب بگذرید!» هر سه حضور مادر شتافتند و با اشتیاق قهوه مینوشیدند. راجیش سوی خواهرش دید و خواهش کرد:
« پریه کوشش کن از دل ویلون بنوازی. این آهنگ از وطن ماست... ما وطن را بخاطر نداریم. همیشه از قصههایی که مادر مان برایم کرده آن را تصور کردهایم. من آهنگ را عالی و فانتازی میپندارم. هنر تو در زنده شدن آهنگ نقش اساسی دارد.» مادر هم با نوازش مادرانه به دخترش گوشزد کرد:
« پَری جان! راجو راست میگوید. تو با ویلون و راجو با پیانو در زنده کردن این آهنگ، برای شنوندههای حاضر در تالار و عقب تلویزیونها نقش مهم دارید. آقای مویلر به من دلگرمی بخشید که اندکی سهل انگاری در کار به قیام آمدن و اثرگذار شدن آهنگ مورد نظر اثر خواهد کرد.»
در سه روزی که پیش روی داشتند، خواهر و برادر در با حضور مادر شان تحت نظر آقای مویلر به مشق میپرداختند. شامگاهان در صورت مناسب بودن هوا همگام با دوست راجیش در دویدن هم سهم می گرفتند تا نفسشان پخته تر گردد. مادر به یگانه برادرش و برخی دوستانش واتساپ کرده بود که شام روز شنبه آینده برنامهی فاینل فرزندانش است. از شادمانی زیاد در پیراهن نمیگنجید و از سوی دیگر نا آشنایی آلمانیها از آهنگ گزیده شده و وسوسهی باخت می فشردش و از دست نیازیدن به مقام نخستین دلهره داشت. ولی همیشه میگفت سپرد به واهی گورو جی! امید است که برنده شوند. در حقیقت با خود قول داده بود که با پیروزی در فاینل، حقیقت نهان را به فرزندانش هویدا بسازد و خودش را از زیر بار رازی که دیگر خیلی سنگین شده بود، نجات دهد.
شام روز پنجشنبه برادرش از مسکو زنگ زد. زیاد شادمان بود. خانم گورور از تیلفونش سپاس کرد صحبتی کوتاهی کرد و در پایان گفتش:
« راجو جان با دوستش قدم زدن رفته ولی پَری جان خانه است، صدایش میکنم.» بانگ برآورد: « پَری جان، پری جان مامایت!» پریه خود را به عجله به تیلفون رساند و گفت:
« واهی گوروجی کی فتح، ماما جی! خوبین، مامی جی خوب است؟ بخیر آلمان بیایید که برنامهٔ فاینل راجو جان و من است.»
مامایش زیاد محبت کرد و بار بار برای پیروزی خواهر زادههایش دعا کرده و آگاهی داد:
« من مصروف کار تجارتخانه هستم که سخت به آن درگیرم ولی هربنس سنگهـ از روزیکه شما دو سه بار نامه را مؤفقانه گذاشتاندهاید بیصبرانه انتظار اشتراک در برنامه فاینل را دارد و کارهای سفرش تکمیل شده به وقت به خانهی تان خواهد آمد.»
پریه، از مسافرت پسر مامایش و اشتراک در برنامه خیلی شادمان شده بود با وصف اینکه وی را یکی دو بار بیشتر در المان و مسکو ندیده بود، از او خوشش میآمد.
روز شنبه سر رسید. با همه امیدها و وسوسههای برد و باخت. راجیش و پریه بار بار از ظرافتهای نوازش ویلون و پیانو سخن میگفتند. هر دو باور داشتند که یکی مکمل هنرنمایی دیگرش است. نوتیشنی را که آقای مویلر ترتیب کرده بود از نظر میگذاشتند. شاید نخستین بار بود که آهنگ فارسی در تالار بسیار بزرگ آلمان آن هم در برنامه بسیار مورد علاقه نسل جوان اروپا به ویژه آلمان نواخته میشود.
هربنس سنگهـ، برادرزاده خانم گورور به وقت معین به خانه عمهاش رسید. عمه زادههایش آنقدر غرق کار با آهنگ و برنامه بودند که نتوانستند بیشتر با او صحبت بکنند. او هم نزاکت را درک کرده بود به زبان انگلیسی خطاب به اننا، دوست راجیش گفت:
« بهتر است من و خودت در آمادهگی رفتن به تالار و لوازم ضروری دستپیشی کنیم.»
مادر دست بندی از پسته را که قبلاً آماده کار بود آن را به دست پریه بست. موهای دخترش را جمع کرده برفرق سر او مانند دستهی گل مرتب کرد. شال هراتی دراز را چارلا برشانه اش آویخت. بار بار نوازش و دلداریاش داد. اننا و هربنس سنگهـ، در مرتب کردن سر وضع راجیش سخت می کوشیدند و خیلی جذاب مینمود. خانم گورور به شتاب به آشپزخانه رفت و مقداری دانه های اسپند را بر منقل ریخت و دود آن را با دست سوی فرزندانش هدایت کرد تا نظر نشوند.
درست ساعت هفت به تالار رسیدند. ساعت هشت شام برنامه آغاز شد شوق و ذوق، شادمانی و علاقه از چهرۀ فرد فرد اشتراک کننده ها میریخت. از سه نفر هیأت داوری؛ که دو نفر شان تولید کننده البومهای موسیقی و فرد سوم خانمی آواز خوان بود به کرسیهای شان نشسته بودند. گویندهی برنامه برای حاضرین به گونه فشرده و مختصر برنامههای گذشته را نقل کرد و از ویژهگی برنامه فاینل یاددهانی کرد.
در قطار نخستین، درست در وسط قطار، خانم گورور، اننا و هربنس سنگهـ نشسته بودند.
جفت نخست که دو جوان مستعد از شهر مونشن آلمان بودند، بهترین آهنگ یک آهنگساز معروف آلمانی را پیشکش کردند که سخت مورد علاقه حاضرین واقع شد.
جفت دومی مرکب از دو دختر همصنفی بود که در گذشته با برخی از آوازخوانهای آلمانی در نواختن الات موسیقی همکاری داشتند.
سرانجام نوبت به راجیش و پریه گورور رسید. داوری با مهربانی از راجیش پرسید: «شما هم مانند دو جفت قبلی از آغاز برنامه تا امروز پیروزمندانه پیش رفتهاید. امروز که روز سرنوشت ساز است چه پیشکش میدارید؟»
راجیش با خونسردی انباشته با شادمانی پاسخ داد:
« ما امروز بر اساس سفارش و توصیه مادرمان که در واقع هم مادر و هم پدر پریه و من است، یک آهنگ افغانی پیشکش میکنیم. با شنیدن این سخنِ راجیش، سکوت در تالار حاکم شد. داوران باهم پُسپِس میکردند. آقای مویلر پیبرد که آنها اندیشه در ارزیابی آهنگ غیر آشنا دارند. بیدرنگ پریه، جسارت ورزید و توضیح داد:
« بگذارید ما آنچه را آماده کردهایم پیشکش شما و حاضرین محترم بکنیم. اگر باخت نصیب ما شود بازهم افسرده نخواهیم شد. چون تا فاینل با این جفتهای توانا و مستعد شانه به شانه پیش آمدن، کار ساده نبوده بلکه افتخار بزرگی است.»
داوران باهم صحبت کوتاهی کرده و اعلام داشتند که: «مانعی نیست! بفرمایید مشتاق شنیدن آهنگتان هستیم!»
پریه با ویلونش در وسط ستیج و راجیش پشت پیانو در کنار چپش قرار گرفت. تالار در سکوت فرو رفته بود! پریه آرام آرام ویلون را از خواب بیدار کرد و همراه با راجیش از پردههای پیانو و تار های ویلون آهنگ «شنیدم از این شهر سفر میکنی/ تو آهنگی شهر دیگر می کنی» را نواختند.
آقای مویلر لحظهیی پس به شش تن دخترانی که دامن های سپید بر تن داشتند و در عقب ارکستر ایستاده بودند اشارتی کرد که آنهاهمنوا با آهنگ هه...هه... هه...ی آهنگین سر دادند.
راجیش و پریه از اعماق وجود، به نوازش پیانو و ویلون دست بردند و چنان به مهارت نواختند که هر دو آلهی موسیقی با حرکات انگشتان آنها ملودی را از دل شان بیرون میریختند. ذوق در رگهای هر شنونده تابیدن گرفت. راجیش با تمام وجودش پیانو را با مینواخت و با حرکت دستها و سر و رویش ملودی پیانو را بدرقه میکرد. پریه درنگی دستهی ویلون را دور کرد و موهایش را باز نمود و چنان جادویی به نواختن آن پرداخت؛ موهایش مانند خیلی پرندهها موج می زدند. دستبند پسته، مانند سلسلهی مروارید ناب تب و تاب میخورد. حاضرین از شادمانی زیاد به پا برخاستند و در فضای شبرنگ تالار با روشن شدن موبایلها باغی از شمعهای رنگارنگ حضور یافته بود. برخی از تماشاگران با هم میرقصیدند. فضای تالار سخت شاعرانه و عاشقانه گردیده بود. اقای مویلر با اشارات ویژه همه اعضای آرکستر را رهنمایی نموده و پایان آهنگ را ظاهر ساخت.
روشنی تالار دوباره برگشت تماشاگران، «پریه راجیش!» « پریه راجیش!» بلند بلند بانگ میزدند. راجیش و پریه چند باری با فروتنی به آنها احترام کردند.
داوران به پا خاسته بودند. شگفتیشان را از اجرای جادویی آهنگ و اثرگذاری آهنگ با سخن و حرکت شادمانه ابراز می کردند.
هر سه جفت هنرمنددر کنار هم ایستاده بودند و بی صبرانه انتظار اعلام نتجه را داشتند. پس از همه ارزیابی و نتایج که از کمپیوتر به دست آمده بود گویندهی برنامه اعلام داشت که بلند ترین جایزه برنامه فاینل امروز، به پریه و راجیش گورور تعلق یافته است. پریه و راجیش خیلی شادمان یکدیگر را در آغوش گرفتند پیش از پذیرش جایزه، سوی مادر شان شتافته او را بغل نمودند. او را با خود روی ستیج آوردند و جایزهی فاینل را نصیب شدند.
مادر میکرفون به دست گرفت و پس از اظهار شکران و سپاس، گفت:
« به باور من برندهی امروز فرزندانم نه بلکه آقای ظاهر هویدای فقید یکی از سرشناسترین آوازخوانها و آهنگساز افغانستان است. آهنگ از کارکردهای ماندگار اوست.» حاضرین ایستاده کف میزدند.
مادر و فرزندان با خوشحالی و شادمانی زیاد ناوقت شام به خانه رسیدند و تا نصف شب قصه از برنامه بود و بار بار از مادر شان و رهنمایی او اظهار سپاس میکردند.
فردای آن روز آسمان میبارید. توفانی در راه بود. همه اعضای خانواده با هربنس سنگهـ پس از صرف ناشتا در اتاق نشیمن نشسته بازهم قصه از برنامة دیروزی داشتند. تیلفونهای نماینده های مطبوعات و تلویزیون جهت مصاحبهها پی در پی زنگ میزدند ولی کمتر پاسخ مییافتند.
پریه عشوهگرانه رو به مادر کرده پرسید:
« مادر جان راست بگو من خوب هنرنمایی کردم یا این گندمی رنگ!؟»
راجیش چون در موجودیت پسر مامایش شوخی خواهرش را شنید کمی با خشم به مادرش عارض شد:
« سیل کن مادر! باز این "پنیرخام" مرا گندمی رنگ گفت. سه ماه پس که ۲۴ساله میشود بگو که چرا من گندمی رنگ و او مثل شیر سپید است، مادر!»
مادر از پوست کردن میوه دست گرفت و سوی هر دوی شان جدی نگریست. دیگر وقتش بود که پرده از آن راز را بردارد. خود را مرتب کرد و گفت:
« خوب است میگم! آیا توان شنیدن حقیقت را دارید؟ وعده میکنید که با خونسردی سخنانم را تا پایان بشنوید؟»
پریه و راجیش و اننا که تا حدی زبان پنجابی از گوش فرا گرفته بود، هیجانی شدند و پنداشتند که راز ناگفتهی به زبان مادر خواهد آمد. اننا می انگاشت، انگار مادر راجیش افزون بر پدر راجیش، دوستی دیگر هم داشته و از این رو پریه جلد روشن دارد. راجیش چنانکه از مادر شنیده بود، در آیین هندو و سیکهـ، گرفتن زن دوم در موجودیت زن اول ناممکن است جز در صورتیکه زن اولی توان فرزند آوری نداشته باشد. لذا پدرش زن دوم نداشت.
آرامش پیش از توفان در خانة نشینمن سایه گسترده بود. راجیش از جایش برخاست کنار مادر نشست و با التماس گفتش:
« بگو مادر چی گپ است؟ چی رازی را ۲۴ سال در سینه نگهداشتهای مادر!»
مادر جرعهیی آب نوشید و رو به راجیش کرده گفت:
« پری نه خواهر توست! نه دختر من!»
همه خموش سکوت کردند. توگویی به جای انسانها چند مجسمه سنگی با پوشاک انسانی نشستهاند. سکوت مطلق حاکم بر فضای پر از شوخی های خانواده بود. مادامی که گیلاس آب از دست پری به زمین افتاد، از صدای آن به خود آمدند. راجیش هوش پریده با حرمت بسیار به مادر گفت:
« مادر جان! نفهمیدم؟ پس پدر و مادر پریه کی ها اند؟»
پریه از جایش بلند شد و مانند کودکی در بغل مادر خزید. مادر هم موی های او را مرتب کرده و افزود:
« سال ۱۹۹۲ بود. از آسمان کابل راکت می بارید. پدرت بیشتر خانه می بود. صرف در روز های بدون جنگ به تجارتخانهاش میرفت. محمدشاه دریور ما او را همراهی میکرد. نزدیک سیلو در خانه کرایی میزیست. روزی به پدرت بیان کرد که وضع در آن منطقه خیلی خراب است شاید دیگر به دریوری ادامه داده نتواند. پدرت برایش پیشنهاد کرد که در پیاده خانهی منزل ما زندگی کند و لازم نیست کرایهای بپردازد. محمد شاه، با شادمانی پذیرفت و فردا به خانهی ما کوچید. » لختی مکث کرد و دست به خاطرات گذشته برده افزود:
« زنش از بدخشان بود. او نام زنش را به زبان نمیآورد همواره زن اش را بدخشی صدا میکرد. مانند پریهای کوه قاف زیبا بود. حامله بود ماه هفتم یا هشتمش بود. من، هم او را بدخشی میگفتم. خیلی زود با هم انس گرفتیم. با هم آهنگ « شنیدم از این شهر سفر میکنی/ تو آهنگی شهر دیگر می کنی» را می شنیدیم و زمزمه میکردیم.»
« بدخشی، مرا در کارهای خانه صمیمانه کمک میکرد. ترا که هنوز یکساله نشده بودی، بیشتر در بغل میگرفت. گاهی برایت همی آهنگ را میخواند. در بغل او چنان آرام میشدی که گویی او مادر توست. از دانههای پسته، دستبند می ساخت میگفت: « ایره به دست دخترم می بندم. می دانم که دختر است. نامش را پری می گذارم. پری کوهی قاف.»
پریه مانند اسیری که دادگاه سرنوشتش را اعلام کند منتظر بود سخت هیجانی و ناشکیبا شده بود. بار بار دست به موهای سرش میبرد. انگشتانش را دندان میگرفت. و سخنان خانم گورور را دقیق میشنید. اننا، خموشی را گزیده بود و کنجکاو گفتههای خانم گورور را دنبال میکرد. هربنس سنگهـ خموشانه واهی گورو واهی گورو به دل ذکر میکرد افسرده گی از چهره اش نمایان شده بود.
خانم گورور با چشمان پر اشک و بغض گلو ادامه داد:
« آن روز وضع در شهر کابل خیلی بد بود. هرگز یادم نمی رود. جنگ میان مجاهدین در چند بخش شهر کابل ادامه داشت. راهها بند بودند. پدرت وقتتر از دیگر روزها تجارتخانهاش را بسته همراه محمدشاه سوی خانه در حرکت شده بودند. محمد شاه ناگزیر شده بود که از راه خوشحال خان مینه، با پدرت خانه بیایند. سوگمندانه نزدیک سینمای آریوب، راکت مجاهدین به موتر شان اصابت کرد و پدرت و محمد شاه را شهید ساخت.» خانم گورور، در حالیکه نمیگذاشت اشکهای مورواریدش پاشان شوند ادامه داد: « بدخشی و من بیوه شدیم. او میگفت کسی را در کابل ندارد خویشاوندانش در بدخشان هستند. خویشاوندان ما همه از کابل بیرون شده بودند. روز و شب، دو زن بیوه کنار هم می نشستیم. گریه و فغان ما به آسمان می رسید، ولی به گوش پروردگار نه!»
«روزی ناگهان دردهای زایمان بدخشی پیش از وقت سر رسیدند. با مشکل زیاد او را به شفاخانه زایشگاه بردم. پس از سپری شدن ساعتی، دکتر مرا داخل خواست. تو در بغلم بودی و مرا به بالین بدخشی برد. می نالید و بیحال شده بود. آن قشنگی چشمگیرش خزان زده به نظر میرسید. دختری به دنیا آورده بود. چون در مکتب درهمسال معلم بودم، همیش مرا معلم صاحب خطاب میکرد. دستم را به دستش محکم گرفت و با التماس زاری کرد:
« معلم صاحب! من میمیرم. بدون تو کسی را ندارم. ترا به واهی گورو ات سوگند که از دخترم مثل پسرت مواظبت و پرورش کنی. نمیخواهم دخترم روی سرک گدایی کند. نمیخواهم یک زنبارهی حریص او را در جای زن دوم و سوم نکاح کند.»
خانم گورور بینی اش کش کرده افزود: «هرچند او را دلداری می دادم، سودی نداشت میتپید و ناله میکرد. آشکارا بود زندگی با او سر جنگ و ستیز داشت و مهربانی سرنوشت از او رو گشتانده بود. سرانجام درین کشمکش عاجز آمد و پیش رویم از نفس ماند و درگذشت. با مشکلات زیاد توانستم که پری را از شفاخانه با خود خانه بیاورم. در گذشت پدرت، درگذشت محمدشاه و خانمش و موجودیت دو کودک؛ یکسره مرا دیوانه کرده بود. گاه ترا شیر می دادم گاه پری را. باری که هردو گریه سر می دادید، لاچار هر دوی تان را یکجایی سینه می دادم. گاهی به فکرم می گذشت تا به مسجد باغ بالا بروم و پری را به ملای مسجد بسپارم. گاه با خود میگفتم، بهتر است به اداره پولیس مجاهدین ساحه کارته پروان بدهمش. ولی همین که قول و وعده به مادرش به یادم میآمد... سبب شد که هرگز این کار نکنم.
در آن شب و روز ها بر زندگی من از سو غم میبارید پس از درگذشت پدرت هر هفته افراد گروههای جنگی و زشت خوی مسلح به خانه می آمدند: «زن لاله! خانه را خالی کن. اگر نه به زور تفنگ بیرونت میکنیم.» جواب میدادم که کجا بروم وطن ماست. دشنام میدادند برای شما کافرها دیگر افغانستان وطن نیست! گم شو! برو هندوستان! از خاطر پری، هندوستان نمیشد که بروم. از هراس سوالهای خویشاوندان از رفتن به هند دامن برچیده بودم. با برادرم در ماسکو در تماس شدم حقیقت را برایش روشن ساختم او پی هم اصرار میکرد در هر حال با کودک هایت بیرون شو. مثل دیگر هفتهها باز چند تفنگ به دست و زورگوی و غاصب به خانه آمدند:«خانه را خالی کن و این پانزده هزار دالر را بگیر و گم شو. گفتم خانه من ازرش سه صدهزار دالر را دارد، چطور به پانزده هزار دالر به شما واگذار شوم؟» قومندان دشنام داد تو کافر مرا سبق میدهی! پیهم تهدید میکرد و دشنام های رکیک از دهن ناپاکش بیرون میریخت. گفتمش: بگذارید من با مسوول شما صحبت کنم. با مشکلات بسیار این کار را کردند. فردا آن روز مرا به دفتری بردند. ترا در بغل و پری را در کجاوه اطفال گرفته بودم. سرانجام با مسوول شان در تفاهم رسیدم که ما را تا تاجکستان برساند از آنجا نزد برادرم بروم. جزء این راه، چارهی دیگری نداشتم چون هنگام تلاشی خانه، تمام اسناد را با خود برده بودند. حتی بر کاغذ سفید به زور امضاء و شصت مرا هم گرفته بودند.»
خانم گورور اشکهایش را با دستمال پاک کرد. نفسی کشید. موهایش را مرتب کرده ادامه داد: «مدتی در ماسکو بودم پس از چندی به آلمان رسیدم و به عهد و پیمان خود با زن بدخشی پابند ماندم. هر دوی تان شکر ۲۴ ساله شدهاید ولی با رشد و نموی شما، هر تار موی من، پیش از وقت سپید شد.»
مادر خانواده، پس از پرده برداری از راز کهن، خود را راحت احساس میکرد. پری مکثی کرد و فهمید چرا آهنگ «شنیدم از این شهر سفر میکنی/ تو آهنگ شهری دیگر میکنی» را خیلی دوست دارد.
۴
نجوای بید مجنون
سکوت را باید شکست!
هرچند باری دلم میخواهد که سکوتم را بشکنم، خب، گاه هوای خفه کن تموز و گاه سردی استخوان سوز سرما مجال نمی دهد یا هم دچار تردید می شوم و از عزم خویش دور می گردم. ولی حالا کارد به استخوان رسیده و ناگزیر همه را اگر نتوان قصه کرد دست کم اندکی چشمدید ها و شنیدن ها را بیان می دارم. شتاب به دیدار رخم مکن! زلف های پریشانم چهرهی سبزه مرا پوشانیده اند!
سایه ی سرد من در واقع بهترین جایگاه برای شنیدن اختلاط است. باری پیر مردی که همواره کتاب کهنه با پشتی ضخیم در بغل دارد به آن مرد کُپک که رنگ چشمانش به دریای پنجشیر می ماند، چنین قصه کرد:
ده ساله بودم مرا از شکردره ریشه کن کرد و به کابل آورد و پیش روی دیوار بیرونی خانه اش مرا جا داد تا چون پاسبانی، با زلفان انبوه و دراز، رُسته از شاخه های نیرومندم از حریم خانواده او نگهداری کنم تا کسی را یارای چشم چرانی نباشد.
همان پیر مردی که کتاب کهنه با پشتی ضخیم در بغل دارد با آن مرد کُپک که رنگ چشمانش به دریای پنجشیر می ماند و در سَر کوچه دکان کفش دوزی دارد زیر سایهء شاخ ها و پنجه های من قصه و درد دل می کردند، شنیده ام که به او می گفت: «می دانی! امیر حبیب الله خان سراج الملت و الدین، این محل پهناور و زیبا را به سردار صاحب بخشیده است، که به سمت آفتاب برخاست اش گذر های شور بازار، هندو گذر و خرابات و سمت افتاب نشست اش با سه دکان چنداول واقع شده و مردمان کوچه حضرت و درخت شینگ از پیش روی آن در رفت و آمد اند. می دانی! خانه های گلی سه چهار منزله دَورادَور آن با بهترین کلکین ها و ارسی های چوب و کندن کاری وجود دارند، خیلی زیبا و سرپناه ی مردم زحمت کش کابل اند.»
هرگز به این اندیشه نبودم که کسی از من وارسی خواهد کرد و یا به حلقوم خشکم قطره ی آب خواهد ریخت ؟ آیا باغبان سردار صاحب از روی لطف و مهربانی دستی به تن و زلفان افشانم خواهد کشید! بیدرنگ تلاش کردم تا استخوان هایم از بی آبی نپوسد. هر سو دست و پنجه دراز کردم، نور آفتاب را به رگ های فرو دادم و ریشه دوانیدم و به کاشانه جدیدم خو گرفتم. مهر خود را از کسی دریغ نکردم و اجازه دادم تا سایه سرد دست هایم آرامش بخش دیگران باشد. می بینی که دست های من نسبت به دست های شما انسان ها به آسمان نزدیک تر اند ولی تواضع را فراموش نکرده همواره زمین را می نگرم.
من، در بزرگ شدن و قد کشیدن نسبت به کودکان دَور و برم تند تر بودم پیش چشمانم گذشت که چطور مو های همان پیر مردی که کتابی کهنه با پشتی ضخیم در بغل دارد از سیاهی به سپیدی گرایید و آن مرد کُپک که رنگ چشمانش به دریا پنجشیر می ماند، در کودکی تمام روز با دیگر کودکان بیکار زیر سایه بان من تشله بازی و مستی می کرد و سرانجام پدرش دست او را گرفت و در دکان کفش دوزی خود بُرد تا کسبی بیاموزد و در زندگی صاحب نان شود.
همو پیر مردی که همواره کتابی کهنه با پشتی ضخیم در بغل دارد روزی به مرد کُپک که رنگ چشمانش به دریای پنجشیر می ماند در حالیکه چهره عالمانه به خود گرفته بود، به سخنانش ادامه داده گفت: «امیر حبیب الله خان سراج الملت و الدین هر سه ماه به سه ماه مهمانی برپا می کند و بزرگان ادارات را با خانم های شان دعوت می کند. کسی حق ندارد از امری امیر صاحب تمرد ورزد برای نیامدن و یا نیاوردن خانمش به دعوت بهانه بیماری بیاورد. اگر کسی چیزی را بهانه می کرد از سوی امیر فورا امر می شد که یک هیات سه نفره زنانه به خانه او رفته و خانمش را معاینه کند که آیا خانمش مریض است یا این که برای نیامدن به مهمانی بهانه جور یا تمارض کرده . اگر زن و شوهری چنین می کردند هر دو از سوی امیر به شدت سرزنش می شدند.» این سردار صاحب با خانمش از جمع مهمانان حتمی دعوت های امیر صاحب می باشند.»
من، بارها شاهد دق دق گادی دربار بوده ام. به شنیدن صدای سُم اسپ عادت کرده ام. گادی ران در چوکی پشت سر دو خانم قوی هیکل را با خود می داشت و مقابل خانه سردار می ایستید. زن ها با طمطراق و رعنایی از گادی پیاده می شدند و داخل سرای سردار می رفتند و گادی ران با اسب اش صبورانه در زیر دیوار باغ سردار صاحب منتظر خانم ها می ماندند. گادی ران لباس رسمی پاکیزه یی بر تن می داشت و گردن و تنه اسب فیشنی اش، با اکلیلی از زنگوله و پوپک های رنگارنگ آذین شده بود که این خود نشاندهنده آن بود که گادی مربوط دربار است. بیشترینه تنها خانم سردار صاحب و گاهی همراه با سردار سوی دربار امیر حبیب الله خان حرکت می کردند.
-
سه سال از مرگ همسر سردار صاحب سپری شده بود. کوچه از شنیدن آهنگ دق دق گادی دربار بی بهره گردیده و صدای سُم اسپ دربار دیگر در کوچه طنین افگن نبود. سردار صاحب رنج می برد که چرا امیر حیب الله خان سراج الملت و الدین وی را به دعوت های شب نشینی دربار دعوت نمی کند و مهری هم ندارد.
دخترش که هنوز ۱۵ یا ۱۶ ساله بود چون نگینی گرانبها در چهارچوب خانه دور از نظر و چشمچرانی مردم نگهداری می شد. سردار با خواستگار های که از خانواده سردارخیل ها نبودند، میانه خوبی نداشت با لحن تند و زشت به خواستگار ها می گفت: «دخترم را غیر از سردار خیل اصیل به کسی دیگر نخواهم داد.
روزی همان پیری مردی که کتابی کهنه با پشتی ضخیم در بغل دارد به آن مرد کُپک که رنگ چشمانش مثل دریای پنجشیر می ماند، پیشروی دکان کفش دوزی او نشسته بود و چای سبز هیل دار سر می کشید به آن مرد کُپک که مشغول کفش دوزی بود قصه کرد که استخبارات دربار بسیار قوی و گسترده است در یک پلک زدن آگاه میگردد که در کدام خانه گلی بو ناشده ی عطر جادویی می افشاند، در کدام خانه پندکی ناشگفته زینت بخش فضای خانه گردیده، در کدام خانه الماسی ناتراش شده برق می زند، در کجا غزل عریان عشق در انتظار شاعر عاشق پیشه مهر می جوید! و زن های حرمسرا به مجرد دریافت آگاهی محرمانه، این مژدهی ناب را به گوش امیر صاحب می رساندند و امیر صاحب که همیش تشنهی دیدار میوه های دست نخورده و دست اول بود ، امر شرفیابی شان را صادر می کند و به هر وسیله ممکن الزامی بودن اشتراک دعوت را هشدار می داد.
با شنیدن این سخن ها دهن مرد کُپک باز می ماند، چهره اش را حیرت پر می کند و از پیرمرد می پرسد:
- چرا این زن ها در مقابل امیر نه نمی گویند؟
پیر مرد در پاسخ گفت:
«این گپ های ناگفته ایست که تو نتوانی آن ها را زود فهمید! حرص و جاه طلبی مرد ها به مقام و تمول از یک سو و زور و قدرت امیر صاحب از سوی دیگر، سبب می شود که خانم ها جرئت نه گفتن و مقاومت کردن را از دست بدهند.»
هر چند سردار صاحب به خدمه های خانه دستور داده بود که بعد از مرگ مادر، دخترش را نگذارند به بام خانه برود و اینسو آنسو سیل و تماشا کند چرا که چشم فضول مردم و هر کس و ناکس او را خواهند دید و چون زنبور عسل به جایگاه شهزاده رو خواهند آورد. ولی خدمه ها با (بلی حتمن) به سردار صاحب پاسخ می دادند اما مانع رفتن دختر سردار به بام نمی شدند چون سردارزاده، مهربان و با محبت بود و خدمه ها از مهربانی او فیض ها می جستند.
دختر سردار، همین که بر بام بیرون می شد و بر چوکی قشنگی می نشست و خدمه خاصش، موی او را با ناز و نوازش شانه می زد. موی های جلادارِ دختر را که مثل الماس می درخشیدند و تا کمر و زیر سینه های او ریزان و افشان بودند، قلاچ قلاچ می گرفت و پشت گردن دختر می انداخت، آنگاه گدی پران های یک پارچه یی، سه پارچه یی و پنج پارچه یی با نقش قلب یا با نقش قلب و چشم برخی با نقاشی قلب تیر خورده، فضای خانه سردار صاحب را در روز پر ستاره می کردند. بعضی جوان های قد و نیم قد به بهانه کفتر بازی روی بام های خانه شان می برآمدند تا زیبایی و طنازی دختر سردار را تماشا کنند و لذت ببرند. و گاه گاه نیز بعضی ها، توله دلسوخته می نواختند و بانگ بر می آوردند:
گل سر چوکی شیشته می کند دربار
مرا دیوانه کرده دختر سردار
ناگهان شام گاه روزی ، بار دیگر صدای کوبش سُم اسپ گادی دربار، در کوچه طنین انداخت. کنجکاوانه نگریستم و نگران بودم که گادی مقابل کدام خانه می ایستد و گل سرسبد کدام خانه را با محرم یا بدون محرم به مهمانی دربار می برد. ولی گادی دربار باز هم در برابر دروازه خانه سردار صاحب ایستاد. دو خدمه دربار از آن فرود آمدند و به خانه سردار رفتند. دختر سردار را آراستند و بر نرمه گوش ها و گردنش عطر افشاندند و از او عروسی ساختند که نپرس. گویی جلوه به آفتاب می فروخت و می گفت: (تو بیرون نیا که من آمده ام) سرانجام سردار صاحب با چهره بشاش از سرای خود بیرون شد همراه با دختر و خانم ها سوار گادی شدند و ذوقزده راه قصر امیر حبیب الله خان پیش می گیرند .
سحرگاهان گادی دربار، سردار صاحب را که تنها و مست و شنگول بود و به مشکل می توانست گام از گام بردارد، به خانه رساند و اما دختر تازه بالغ سردار برای مدت زمانی مهمان خاص امیر در حرمسرا جا خوش می کند.
مردم محل چون دختر سردار را نه در راه و نه در بام خانه اش می دیدند دریافتند که او چراغ دربار امیر حبیب الله خان و شهرزاد قصه گوی او شده است. بعد از آن روز، دیگر رفت و آمد های دختر سردار با پدر و یا بدون پدر به سوی دربار امیر عادی شده بود.
من از لابلای زلفان پریشانم می نگریستم که چطور جوان های شیفته محل، از راه های گوناگون قصد دیدار دختر سردار را داشتند حتی اگر برای لحظه ای هم می شد از دیدارش دریغ نمیکردند. همسایه پشت سر خانهء سردار صاحب، قاضی نامور کابل بود و در یکی دو مهمانی دربار با سردار صاحب نیز هم کلام شده بود، وی پسر جوان و چشم چرانی دارد که از سر کنجکاوی می دانست که کدام زمان دختر سردار برای رفتن به دربار آماده می گردد. وی خواهر کوچکش را با خود به بهانه گاز خوردن می آورد و برایش در شاخه های نیرومند من گهواره یی ساخته بود که خواهرش را در آن می نشاند تا گاز بخورد. و بعد خودش به شاخه های بلندم همچو گربه ی تیز هوش بالا می خزید و به سوی اطاق دختر سردار عاشقانه و پر از هوس می نگریست. هفته پیش از بلندای شاخه های تنومندم به تماشای دختر سردار چنان خیره شده بود که گویی از هوس در آغوش کشیدن دختر سردار از خود بی خود شده بود همینکه دختر سردار زیر لباسی اش را پوشید و با کرشمه و ناز سرینش را در آیینه قدنمای اتاقش نگریست بعد دست برد تا پستان هایش را با بالاتنه سرخش بپوشاند، دهن پسر قاضی با دیدن انارهای تازه رس دختر سردار خشک شد و زبان به کامش چسپید ناگهان توازنش را از دست داد و از شاخه به پایین سقوط کرد که اگر شاخه دیگری من به یاری او نمی رسید به زمین خورده و دیگر دیدار دختر سردار نصیبش نمی شد.
-
من همچو شما نیستم!
با باد، برف، باران و آفتاب سوزان زود در پرخاش و جدال نمی شوم. خونسرد می مانم. سایه ی من سرد و مهمان پذیر می باشد. هر باری که گدی پرانی بریده می شود یا صاحب گدی پران، دیگر توان فرمان بر آن را از دست می دهد و کودک ها و نوجوان ها از غنیمت گرفتن او عاجز می ماند کاغذ پران به شاخه های من پناه می آورد و آرام میگیرد. من، با او مشکلی ندارم، با هیچکسی مشکلی ندارم. دگر پذیر هستم، پرنده ها در بافت شاخه های من لانه های شان را می سازند و پناه می گیرند. با هم دوست می شویم و الفت می گیریم. چهار فصل سال با من رفیق اند بدون زیاده خواهی با من می ماند و می روند. تلاش می کنم که سنگین و با وقار پا بر جا باشم. همچو شما نیستم، هرگز با مسایل قوم، قبیله زبان و مذهب درگیر نبوده ام. قلب من چندین مرتبه نسبت به قلب هر یک شما بزرگ است. شاید همین اصل سبب شده که قد و عمر من نیز نسبت به قد و عمر شما دراز تر باشد چون می شنوم که شما همشه با حسرت به همدیگر می گویید، که عمرت دراز باد!عمرت دراز باد!
بنگر خورشید دیگر گردِ زرین نمی افشاند! روز دامن سمین خود را آهسته آهسته بر می چیند، شام آرام آرام رسیدنش را مژده می دهد بشنو! باز صدای سُم اسب دربار به گوش می رسد. حتما آمده تا برای مهمانی امیر، دختر جوان و نلغه یی را با خود ببرد!
پایان