اوشاس
نجیب الله توراویانا
او را نذر معبد کنشکا نموده و در بارگاه آن پیکر خاموش اهدا می کردند.
***
هنگامی که فضای کبودِ کاپیسا را خیل کلنگان پر غلغله ساخته و زمین ِ«آشاوه» لالۀ آتشین رسته بود. در دامنۀ کوه پهلوان در مقابل پرستشگاه بلند کنشکا خلایق گرد آمده بودند.
عرادۀ بزرگی که با گلها و شکوفه های بهاری پیراسته بود و هشت گاو سفید آن را می کشید آهسته، آهسته به معبد نزدیک می شد.
نوازندگان سرود«ناگا» پادشاه مارهای آبی را درکشور او که در کنارۀ نیلاب است می سرودند.
رهبانان بودایی با ردا های زعفرانی بلند وپرچین در مقابل معبد صف کشیده بودند. شیخ سیمین مویِ رهبانان در میانۀ آنها نمودار بود.
درمقابل پلکان معبد جمع غفیری به خاموشی انتظار می کشیدند. به جزء دیدگانی که به سوی عرادۀ گلپوش متوجه بود و سیر آهستۀ آن را تعقیب می کرد، کوچکترین حرکت از آن پیکر های خاموش محسوس نمی گردید.
درعقب عراده نوازندگان به نواختن نی می پرداختند و صدای طبل به گوش می رسید. بعد از نوازندگان در صفِ منظمی یک عده مردمان عرادۀ گلپوش را تعقیب می کردند. در میان آنها پیر مرد و پیر زنی با رنگ پریده و چشمان گهربار به نظر می خوردند.
در میان عراده وحمایلِ گلهای بهاری، دوشیزۀ سیم پیکری با موهای سیاه و چشمانی از آن سیاه تر با لبهای مرجانی و رنگ پریده قد بر افراشته بود.
چنان می نمود که پرندۀ زیبایی را در قفس نگهداشته اند یا ستارۀ درخشانی را ابر سیمینی در پرتو نیلگون ماه بهاری در آغوش کشیده است.
انجامِ روز نزدیک بود. سمای ابر اندود در هر لمحه تیره تر می گردید. گیسوانِ آبنوسی دوشیزۀ در بند آشفته بود. چشمان نگرانش آشفتگی خاطرش را نمایان می کرد. هیچگاه عروسی بدان زیبایی را به حجله نبرده و دختری بدان رعنایی را هدیۀ پرستشگاه نکرده بودند.
وی را در سلاسل گلهای بهاری بسته با جعد شکسته نذر پیکر سرد و خاموشی می کردند که هرگز در سینه اش قلبی ضربان نداشته و دردیدگانش فروغی ندرخشیده بود.
آن پیکر سیاهِ سنگین دل در تالار بزرگ پرستشگاه کنشکاه داوری می کرد. چشمان سیاه و نگران خود را سالیان دراز به در دوخته و یک لمحه از آن بر نمی داشت. قرن ها دیده برهم نگذاشته و مهر سکوت برلب نهاده بود.
اوشاس ، در جنبشِ عراده در اندیشۀ آیندۀ سهمگین خود فرو رفته و بر خویش می لرزید. بازوانش عریان و پیکرش در جامۀ حریر سپید پیچیده بود.
اوشاس، پیکر جمال و کانون زیبایی بود. حسنش چون فروغ ماه و تابش انجم سرکشی داشت و فرمان مشاطه گان نمی برداشت.
اوشاس ملکۀ جمال و بهار زندگانی بود. اوشاس پرتوی بود چون فروغ ماه . آن روز زندگانی را در پای مرگ، جمال را در معرض جلال، نور را در بارگاه خاموشی و روشنایی را در زاویۀ تاریکی قربان می کردند.
اوشاس را از کاپیسا و اهل کاپیسا ربوده، در ظلمت دَیر و سایۀ بودای سماق پنهان می ساختند.
آن مرغ آزاد را در آشیانۀ سنگین و سیاه پارسایان بودایی می بستند. آن روز، لهیبِ سوزان آتشکدۀ محبت را در ردای خاکستری می پوشیدند. چرا فروغ ماه را در ابر ظلمانی نمی پیچیدند؟ چرا تابش اختران لرزندۀ دستگاه فلک را نیم شبان نمی دزدیدند؟ چرا عقد پروین را از هم نمی گسیختند؟
آن روز دل آرزومندی را بازیچۀ افسرده دلان گوشه نشین معبد کنشکا می نمودند و گیسوی تابداری را وقفِ زناریانِ کهستان می ساختند. با ستایش به وی می نگریستند ولی دست توانایی نبود که او را رهایی بخشد. نگذارد درسایۀ ستون های بلند و میان دیوار های کلفتِ معبد مدفون گردد. اجازه ندهد از شادکامی زندگانی و کامرانی جوانی محروم ماند.
عرادۀ گلپوش آن صنم را در پای پلکان معبد کنشکا رسانید. نوای نی سوزان تر گردید. دوراسته مشعل داران از معبد بر آمده بر روی پلکان قرار گرفتند. پیر رهبانان به زمزمه در آمد، سایرزناریان باوی همنوا گردیدند. انبوه خلایق به سرود او هم آواز شدند. نوای نی های شبانی بالا گرفت. سرود پارسایان ستایش اوشاس بود.
اوشاس، سپیدی گلگون سحر، یگانه« دیویِ» دلربای ویدی که از عهد باستان نگاه ریشی« هندوکوه» را خیره گردانیده بود و در آبگینۀ آبگون فلک پریوار جلوه گری داشت.
اوشاس، که در مقابل جلال زیبایی و جمال رعنایی وی « اندرا» از ترکتاز وامانده و «سوریا» نیزۀ الماسگون خویش را به کنارۀ آسمان پرتاب کرده بود.
اوشاس، که آسونیها – سواران خستگی ناپذیر- بدرقۀ راهش بودند و« وارونا » پاسبان شبانگاهی آسمان بیکرانه محو دیدارش.
اوشاس، آن عروس افق کوهستانی که پس از چندین هزار سال بر روی زمین آمده بود و در دامن تاکستان پرستارۀ استالف پرورده شده بود.
مادر خمیده قامت بازوی آن سرو گلستان وجاهت را گرفته از محفۀ گل بر آورد، تاریکی نیلفام شامگاه، پرداز سحر انگیز به آن قربانگاه بخشیده بود. شیخ زناریان با قدمهای آهسته فرود آمد. دست پرچین و لرزندۀ خویش را به سوی سرانگشت نگارین عروس بتخانۀ کوهستان دراز نمود.
جوانی و پیری دست به هم دادند، پدر و مادر با چشمان گریان او را بوسیدند و وداع کردند.
عروس بودای سیاه را با تأنی و درنگ از پلکان بالا بردند و به روی صفه ای که زناریان بودند گذاشتند.
شب فرا رسید. پیر بتکده دست اوشاس را گرفت و به داخل پرستشگاه در آورد، درِ سنگین و آهنین با آواز دلخراش بسته شد و تالار سیاه نمودار گردید.
بودای شب رنگ در صدر تالار قرار داشت. در پای دیوارها رهبانان بودایی مشعل دردست ایستاده بودند و به نیایش اوشاس می پرداختند. این نخستین بار بود که پرتو سحر در ظلمت آن بتکده می تابید و کوکب جمال در آن زاویۀ فراموشی و
افسردگی می درخشید.
اوشاس سرافکنده با گیسوان پریشان درمقابل بودای سیاه ایستاده بود. زناری بزرگ درکنارش قرارداشت و با چشمان دهشتناک به هر سوی می نگریست. نخستین بار بود که می د ید نگاه بت پرستان معبودِ کهن متوجه نیست.
نخستین بار بود که بودای سیاه، در برابر افسون نگاه رامشگری مغلوب می شد. این همان هیکل موقر و سنگین است که کنشکای بزرگ، صاحب تاج کیانی و یکه تازِ میدان جهانبانی درمقابل عظمت او سر فرود آورد.
این همان پیکر خاموش است که زبان آوران بخدی و کاپیسا درمحضرش ساکت گشتند. این همان بودای سهمگین است که هرشام و سحر برای تجلیل و احترام او کوس بزرگ کاخ شهنشاه به غرش می در آید و دل پیر و برنای کاپیسا در لرزش. هرروز قافلۀ زواران برای پرستش او از دیار ختن و ختا می رسند و هرشام کاروان ستایشگران از کناره های جمنا و گنگا.
اما امروز در مقابل جلوۀ رقاصه ای مغلوب گردیده و در معرض تابش جمال وی تاری شده است.
اوشاس قربانی نیست که دربارگاهِ وی اهدا گردیده، او می خواهد با افسون نگاه و سحر زیبایی خویش بر توانایی این بت شبرنگ غالب آید. این افکار در مخیله اش نقش می بست. پیر مرد زناری و پرستندۀ دیرین که سالها در دل شب های سیاه قطرات سرشک خود را به پاهای سرد آن صنم نثارکرده بود ناشکیبا گردید. آواز لرزانش از حنجرۀ خشکیده بدر آمد: « ای آقا، امروز پسرستندگان تو به بارگاه جلالت دختر سیم پیکری را اهدا می کنند وی را بپذیر تا مشعل های بتکده را شامگاهان بیفروزد و سپیده دم در محضر تو با نوای ملکوتی سرود بهشتیان را بسراید. زیرا ستایش ترا آوازی باید که عقابهای آهنی چنگال را رام نماید و آبهای تازنده را متوقف گرداند.
ای آقا! وی را بپذیر تا در نیمۀ شبها آنگاه که مردان دیده به هم نهاده اند درمحضر تو به رامشگری بپردازد و چون زبانه های آتش به رقص آید. مانند دود نیلگون مجمرهای بتکده پیچ و تاب خورد و چون آهوی رمیدۀ هامونِ زاولستان بخرامد. وی را بپذیر!»
«اوشاس رقاصۀ کاپیسا دختر سینا، اوشاس خنیاگرِ کوهستان، نوباوۀ سوریا، اوشاس آن نوگل بهاری که در کف عفاریت جهان قرار داشت و افسون وی را نیروی شهوات انسانی به چنگ آورده بود، در فروغ چشمانش غمزۀ دلربایی مسکن گزیده و در قلب آتشین وی مارهای خواهش و آرزو آشیان گرفته بودند.
او مشعلی بود که در حلقه باده گساران پرتو افشانی داشت و در مجمع مطربان آواز خوانی. در خرابات مغان به نوای نی های شبانی به پرواز می آمد و با نالۀ بربط و چنگ به آواز. کمانداران حصار کهن از ناوک دلدوزش مجروح گردیده بودند و سرداران رویین تن از برق نگاهش مبهوت.
آشوبی در دل مرد و زن بر انگیخته بود و شعله ای در نهاد مردمان افروخته، با زیبایی خویش در این شر شهریاری می کرد و با دل آرایی خود جهانداری.
وی را از عالمش ربودیم تا کاخ ترا بیاراید و جوانی و جمال خود را در پای تمکین و وقارت قربان نماید.
وی را بگذار تا موهایش در پای تو سیمین شود و قامت رسایش حلقۀ این درگاه گردد. چشمانش خیره شود و عارضش پرچین. روان پرشور او در دم واپسین چون مرغ رامی به آرامی پرواز نماید و برکنگرۀ حصار شایستگان برآید.
پیرمرد ندا برآورد که ای آقا او را بپذیر!»
هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که اوشاس سرافکنده را با دو دست به سوی بودای خاموش پرتاب کرد. قربانی سراسیمه بر قدمهای آن هیکل سنگین بر زمین غلطید.
تالار را خاموشی فراگرفت. در گذشت لحظات صدای ناله ها و عقده های گلوی اوشاس شنیده می شد و پیکر رعنای او در روی زمین آهسته تکان می خورد.
مشعل های لرزان سایۀ بودای سیاه را بر دیوار بتخانه مرتعش گردانیده بود. چهره بودا چون پولاد جوهردار می درخشید. اوشاس بر روی زمین نشسته به وی می نگریست.
اوشاس قد برافراشت و مدتی خیره به وی نگاه کرد سپس به حرکت در آمد و به سوی آن پیکر خاموش روان شد. اوشاس دست فرابرد و بر بازویش گذاشت. پیکر بودا سردِ سرد بود. نقشی بود بر سنگ سیاه و سنگی بود که هنوز داغ های قلم پولادِ صنعتگران را نشان می داد.
دیریست که آن بتگر درگذشته و این سنگ سیاه را به یادگار گذاشته. وی را نمی شناسند و برای اثر او این همه تجلیل و احترام می نمایند.
پیکر بی جان، سنگیست خاموش، چرا وی را می ستایند؟ و از چه رو او را می پرستند؟ قرنهاست که در پای او جانها قربان می شوند. هزاران مرد در سایۀ سکوت این هیولای جامد زندگانی را برباد می گویند. دامان صحرا را ترک می نمایند. نشاط و شور حیات را فراموش می کنند.
زندگی را وقف دیدار این سنگپارۀ سرد می کنند. جلوه های شام وسحر را نمی نگرند و بر امواج کف آلود انهار خروشان و رقصیدن فروغ ماه بر روی آب خیره نمی شوند.
گلهای رنگین و بویای سرزمین هندوکوه را نمی نگرند و نمی بویند و نالۀ آبشاررا نمی شنوند.
بر چهرۀ گلعذاران دیار «یاما» آیات حسن و زیبایی ر ا نمی بینند و در تابها و شکنهای خداوندانِ گیسوان پرپیچ، رشته های دل را نمی تابند. آوازی را که برای برانگیختن روانی یا افروختن جهانی، خداوند نوا، آفریده وقف ستایش بی جانی می کنند و پیکری را که برای جلوۀ مظاهر زیبایی است تا در نظر بینندگان آشکار گردد، در ظلام وا می دارند. چرا او را می پرستند؟
راهب سیمین موی گفت:
« وی را بپذیرو بر کوچکیش خرده مگیر، وی را بگذار تا موهایش در پای تو سیمین شود و قامت رسایش حلقۀ این درگاه گردد.»
آری می خواهند یک جهان شور زندگانی را در این زندان سماق وادارند و جوانی او را به فراموشی سپارند.
اوشاس می گفت:
ای کاپیسا، ای دهکده های سرسبز، ای کوه های بنفشه رنگ، باید شما را ببینم و در دامنه های ارغوان زار نوبهاران لاله بچینم. با دخترکان دره های شاداب کوهستان همنوا گردم و دل پر درد را به آنان سپارم.
ای ارشاک، ای جوان دلاویز! پکتها برتو می نازند، تیرت چون شهاب ثاقب در تیرگی های کارزار می درخشند و شمشیرت چون برق بهاری در معارک می تابد. برا اسپ مشکی چنان می نمایی که مریخ بر شبرنگ فلکی خود و بر عرادۀ جنگی چنان می تازه که «اندرا» بر گردونۀ طلایی خویش.
ای ارشاک، ای پهلوان رعنا، می ترسم که پیش از سرزمین ماورای سند، دختران آن دیارمغلوب نگاه گیرنده ات گردند.ارشاک، از آن توام ، مرا به سنگ سیاه و خاموش مسپار.
گریه راه گلویش را فروبست، آهسته به عقب رفت و بر یکی از ستونهای سماق تکیه داد.
نوازندگان می سرودند، خندۀ سران سپاه ، فضای تالار بزرگ کاخ کاپیسا را پرغلغله ساخته بود.
نوبت رقاصه های دیگر سپری شد. او باید می رقصید. هیچگاه در چنین جمعیتی حاضر نشده بود. لباس نیلی در بر و ردای آسمانی بر سر داشت. ستارگان نقره بر ردایش دوخته بودند.
صدای ساز بالا گرفت و سرها را گرم نمود. گاه نغمه سرایی می کرد و گاه رامشگری، هلهلۀ شادمانی مردان برخواست.صدها چشم بر وی می نگریست ولی دوچشم که از آنها فروغ محبت می تابید وی را به خود متوجه گردانیده بود. در گوشه ای سربازی جوان با چهرۀ گندمگون او را می نگریست. چشمان درشت او حرکتی نمی کرد. تو گویی پیکری بود بی جان، تنها دوچشمش نگران بود.
هیچگاه دل در سینۀ اوشاس چنان نتپیده و هرگز نگاهی در دل او چنان آتش نیفروخته بود.
می خواست پرواز نماید، دست او را بگیرد و راه بیابان را بپیماید، کاپیسا را بگذارد ، کوه را عبور کند و در زمین های دور دست به محلی پناه برد که تنها او باشد. و او
...
پیرمرد فاتح، قاید کهنسال، آن کس که وی را مغلوب ناشدنی می پنداشتند و معارک را حجله گاه او می خواندند در برابر او عنان اختیار از کف داده بود. هردم اشارتی می کرد و او را می خواست. می خواست با او عمر از دست رافته را باز گیرد و درخشان ترین گوهرکاپیسا را به دست آرد. پیرمرد صحرا نورد آرزو داشت زحمات چندین سالۀ او را کاپیسا با ارمغان رقاصۀ زیبایش جبران نماید. رضای قاید، رضای شهنشاه بود. بزرگان کاپیسا مرهونِ جانفشانی های سالار سپاه بودند.
جوان متحیر به جنبش درآمد، از کنارۀ تالار چون اسپ سپید که از بند رهایی یابد به سوی صحنۀ رقاصگان شتافت و دستۀ گل سرخ را به پای وی بیفکند، زیرا او می سرود:
« فصل بهار است. لالۀ گلگون از زمین نمناک سر برآورده و ارغوان کهساران را عقیق رنگ ساخته است.
ای دختر، امسال زیبا تر از پار به ندای سرباز با زلفان گرد آلودت بشتاب، قبل از آن که سرخی شفق از کنارۀ افق زایل گردد،بشتاب قبل از آن که بانگ رحیل را بنوازند، بشتاب، ورنه در بیابانها حسرت خواهی خورد.»
گل های سرخ در مقابل وی به زمین پراگنده گردید، زبانش لال گشت و بر جای خود قایم ماند. دونگاه به هم افتاد، خاموشی تالار را فرا گرفت. سالار سپاه برخاست.
هیچگاه دشمن بر وی چیره نگشته و شاهد مقصود را از او نربوده بود . کمان برافراشت تا تیری بر جوان زند. جوان نیز تیری بر چلۀ کمان گذاشت. هنوز فغان اوشاس بلند بود می خواست حایل جوان گردد که تیر دلباختۀ نورس به هوا شد و بر سینۀ سالار نشست. مرد کهنسال به زمین غلطید، هیاهویی بر پا شد. او را بردند جوان را به زندان سپردند.
...
رسولان بخدی رهسپار شدند که داستان را به شهنشاه گویند، قاید در بستر مرگ آخرین دقایق زندگانی را می گذراند. سالاران گرد بسترش حلقه زده بودند. چشم پیرمرد باز گردید، صدا از گلویش برآمد: « سرباز جوان را به دژخیم مسپارید، وی را به جرم کشتن من مکشید. نخست من متعرض گشتم، رقاصه از آن او بود.
مرا سرباز جوان به قتل نرسانیده، بلکه شور عشق و جوانی او بود، قبل از آنکه بمیرم سرباز جوان را رها کنید و به میدان جنگ بفرستید زیرا او دلاور است ، پیکانش راست بر سینۀ دشمنان خواهد نشست و در پایان کار جان خواهد داد.»
هنوز خاک قاید را به خاک کاپیسا نیامیخته بودند که ارشاک سربازِ جوان با نخستین دسته به سوی خاور رفت، وی را در محضر دادگستران خواندند. آیا گناهی به جز زیبایی داشت؟ آیا قضات عادل بودند؟ هرگز، زیرا فرمان دادند که سرباز در زاویۀ فراموشی معتکف گردد و فراموش جهان شود. پیر زناریان او را به حجره اش رهنمایی کرد. غرفۀ کوچکی بود. بستری در گوشۀ آن و کوزۀ آبی در کنار دیگری قرار داشت. پنجره اش بر حویلی کوچکی باز می شد.
دل اوشاس می تپید و چهرۀ ارشاک تیر اندازِ جوان درنظرش جلوه می نمود. گاهگاه منزل کوچک و تاکستان های استالف را به خاطر می آورد، پدرِ رزبانش را با مادرش می دید. آسمان را خیل ستارگان درخشان گردانیده و چهرۀ مادرش را قطرات پیهم اشک.
غبارغم و سیاهی شب، تلالو و فروغ عالم را خاموش نمی تواند. زبانه های آتش در بتکده ها می سوزد و پرتو آن غم انگیز است.
اوشاس سرکش بود، باید با تاریکی ستیز کند. افسردگی را براند و با نیروی زیبایی خود جاودان ماند. تسلیم زناریان نگردد. در قلعۀ سماق نماند. زیرا با اطاعت خود جمال و شادمانی، عشق و محبت، نوا و پرتو افشانی را اسیر زشتی اندوه، تعصب و کینه، خاموشی و تیرگی می گرداند.
او چون کبوتران صحرا آزاد بود و بر بلندیهای کوه بالا می آمد. باید پرواز نماید.درکنج قفس نماند. از معبد افسرده دلان خاکستر نشین برآید و در در پرستشگاه دادارجهان به دیدار از جمال خلقت و حقیقت کاینات پردازد.
آیا پرتوی را در بند نموده اند که وی را در این زندان وادارند؟ آیا نوایی را از عروج و پرواز مانع آمده اند که اورا در آغوش جدار های ستبر نگهدارند؟ آیا آهی را در سینه نهفته اند که وی را چون عقدۀ مرموز در دل دیرِگوشه نشینان بسپارند؟
جهان آزاد اوشاس را به خود می خواند. ندای جهان را می شنید و همهمۀ انجم به گوش او می رسید.
ناگهان از بستر برجست و به سوی آن آواز رفت. درکنج اتاقش درِ کوچکی بود، بی اختیار آن را بگشود و از پلکانِ پرپیچ و لغزان بالا رفت. هوای سردِ شب بر روی او وزیدن گرفت تا آن که برفراز بام بتکده برآمد.
هنوز سپیدۀ سحر دم فروبرده و شب جهانداری داشت. چراغ های کاپیسا خاموش بود ولی سواد شهر به نظر می آمد. رشته برفهای پارینه بر ذروه های سلاسل جبال می درخشید. امواج کف آلود می شتافت و از پیچ و خم دره ها می گذشت و به سرزمینی می رسید که آنجا ارشاک با دشمنان می جنگید.
اوشاس مُفرِ دیگری نداشت. رهنمایی بهتر از رود نمی شناخت. آب های نیلاب وی را به ارشاک می رسانید. اوشاس زمزمه میکرد: « دریا راه روشنی است و هیچگاه مجرایش تغییر نمی کند، آبهای رود نمی ایستند و یکسره وی را به محبوبش می رسانند...»
هنوز سپیدۀ صبح ندمیده بود که اوشاس با تموجِ امواج پر غلغلۀ نیلاب هم آغوش گردید. آنها وی را به سوی دیارِ اندوس بردند تا از بند زناریان رهایی یابد.
چون سحر شد بت پرستان، بودای سیاه را در تالار سماق تنها یافتند. او مثل همیشه در خاموشی و تنهایی می گذراند و به درِ بتخانه می نگریست.
پایان