داستان های از پروین پژواک
پروین پژواک
I
سیب
سیب در هوا چرخی زد. ملاق خورد، ملاق خورد، ملاق خورد... و بر تیغهء کارد فرود آمد. دو پله شد و بر زمین افتاد.
مرد با چهرهء دهشت انگیز به زن نزدیک شد و گفت: حرف بزن! حرف بزن ورنه گردنت را چون سیب با همین کارد دو پله خواهم کرد!
طوبی دندان هایش را برهم فشرد. اگر بمیرد هم حرف نخواهد زد!
مرد با حرکتی ناگهانی بر گونه راست طوبی سیلی زد. اس س س... زبان طوبی زیر دندانش شد و درد دلش را بیحال کرد. مرد مجالش نداد و بی وقفه به کوبیدن سیلی بر گونه های چپ و راست طوبی ادامه داد. صدایی چون صوت تازیانه فضای ساکت را پاره کرد. دختر با دست های بسته شده بر دیوار گویی به صلیب کشیده شده باشد، قدرت دفاع نداشت و گردن نازکش با ضربه های سیلی به راست و چپ می خمید. همینکه مرد مکثی کرد و خواست نفسی کوتاه بگیرد، دختر آب دهانش را که نزدیک بود سرازیر شود، با قوت به صورت مرد تف کرد. دژخیم لحظه ای با تعجب به طوبی دید و آنگاه از شدت خشم منفجر گشت. با مشت به شدت به دهان طوبی طوری کوبید که سرش به دیوار سنگی پشت سرش خورد. سر دختر چرخ زد و دو دندان شکسته با خون از دهانش بیرون پرید. دژخیم به قاه قاه خندید و غرید: باز تف می کنی... ها؟
طوبی قبل از آنکه دژخیم صورتش را دزدیده بتواند، خون جمع شده در دهان خود را به صورت او تف کرد! دژخیم نعره کشید و خواست با مشت و لگد به دختر حمله برد که دروازهء شکنجه گاه گشوده شد. نوری تند به اتاق نیمه تاریک تابید. مرد آراسته ای که دریشی سیاه بر تن داشت با فریادی آمرانه دژخیم را به یکسو زد.
مشام دختر را عطری آشنا آزرد. در حالیکه چشمان پندیده اش را نور تیز می آزرد، کوشید چهرهء مرد را تشخیص دهد. مرد با وقاحت به دختر نزدیک شد و با دلسوزی ساختگی گفت: ویش ویش ویش... چه به حال این دخترک چو برگ گل آورده اید؟ صورتش از شکل افتیده، هیچ شناخته نمی شود که این همان دخترک هفتهء پیش است!
زانوی طوبی به صورت خودکار بالا رفت و با شدت به میان دو پای مرد کوبیده شد. رنگ مرد پرید و از درد خمید. تا نگهبانان سویش دویدند، طوبی خوناب چسپندوک دهانش را بر پیشانی و موهای روغن خوردهء مرد تف کرد!
سکوت بود. دختر پشتش را به دیوار چسپانیده و چهارزانو نشسته بود. در تاریکی بی آنکه پلک برهم بزند با سکوت به دیوار روبرویش می دید. گویی جزیی از دیوار، کف و سقف سلول انفرادی شده باشد، بی حرکت بود.
حادثه سریعتر از آن رخ داده که او بتواند چاره ای بسنجد. می خواهند حرف بزند. ممکن نیست. اگر به او تجاوز نکرده بودند... اگر در اولین شب دستگیری اش بعد از مظاهرهء مکتب مورد سو استفادهء جنسی قرار نگرفته بود، ممکن بود که با افتخار دهان بگشاید و بگوید: بلی من از حزب خلق نفرت دارم. بلی من از حزب پرچم نفرت دارم. بلی من از سیاست روس در وطن ما نفرت دارم! بلی من شب نامه پخش کرده ام. بلی من در مظاهرات شرکت داشته ام. بلی من در مکتب خویش محرک اعتصاب درسی بوده ام. بلی من همه این کارها را کرده ام، ولی عضو هیچ گروه رسمی مجاهدین نیستم. من خودم هستم. فقط خودم، مجاهد از خود برخاسته، فرزند حقیقی این خاک، دختر افغان!
طوبی حاضر بود با سر برافراشته و صدای بلند این جملات را بگوید و برای هر کلمه اش جان دهد. لیک اکنون... اکنون که چون مبارزی سربلند با او رفتار نکرده اند و صرف به جرم دختر بودن گوهر عفت او را ربوده اند، اینک که عزت نفس او را آلوده اند، اینک... اینک ممکن نیست که یک کلمه نیز از او بشنوند. بگذار دل شان بترکد و گمان کنند که معلوماتی بسیار مهم و با ارزش را از دست داده اند. بگذار او را عضوی مهم و خطرناک هر گروه که می خواهند بپندارند. امشب در جریان تحقیق اگر بمیرد هم حرف نخواهد زد!
از روزی که دست پدر را از کار گرفته بودند و در خانه تحت نظر بود، مادر ترسنده و پریشان حال گشته بود. شب ها در خانه را به دقت قفل می کرد و حتی پنجره ها را نیز می بست. شب ها دیر می خوابید و صبح ها وقت بر می خاست. گوش به آواز بود. به صدای آهسته سخن می گفت و از سایه اش نیز می ترسید.
طوبی می دانست که آنها به زودی کوچ خواهند کرد. مادر پیشاپیش شروع به بسته بندی های کوچک کرده بود. او با عذر و زاری از فرزندانش می خواست که چون سابق یکراست به مکتب بروند و یکراست به خانه بیایند و بهانه به دست جاسوس های خادیست ندهند. او بخصوص به طوبی که طبیعتی سرکش داشت، تاکید می کرد: طوبی پدرت زیر نظر است. دست از پا خطا نکنی بهتر است. آخر به حالت رحم کن، دختر هستی!
طوبی حیرت می کرد: دختر هستم که چه؟ مگر از پسران کمتر هستم؟
- نه چرا کمتر باشی؟
-پس چه؟ من از تازیانه و زندان نمی ترسم!
مادر با حسرت آهسته زیر زبان می گفت: دخترک ساده ام، کاش آنها تنها زندانی کنند!
شانه های دختر از گریه می لرزید. طوبی تن لرزان دوستش را در آغوش کشید و دلش به درد آمد. زرغونه با هق هق گریه گفت: دیروز لباس هایش را نگرفتند. تمام روز ما دهن دروازهء پلچرخی گذشت. وقت ملاقات ندادند که ندادند، این بار لباس هایش را نیز نگرفتند.
احتیاج به تسلی بیهوده نیست. همه می دانند که نگرفتن لباس های پاک از خانوادهء فرد اسیر چه معنی دارد و اغلب معنی سر به نیست شدن زندانی را می دهد.
زرغونه بینی اش را با چادر سفید مکتبش پاک کرد و در حالیکه اشک همچنان از چشمانش جاری بود، بکس مکتبش را گشود و بسته ای شب نامه را بیرون کشید. طوبی آنها را با سرعت میان بکس مکتبش گذاشت و پرسید: باز برای تان آورده اند؟
زرغونه جواب داد: باز بعد از مدت ها دیشب به حویلی ما شب نامه انداختند. تو که می دانی اول ها مادرم عصبانی می شد و در حالیکه شب نامه ها را می سوختاند به من و خواهرم می گفت که اینها پسر مرا بیراه کرده به زندان انداختند و اکنون می خواهند خانه ام را نیز خراب کنند. ولی دیروز وقتی از ناامید از زندان برگشتیم، مادرم تمام شب نخوابید. سحر او اولین کسی بود که بستهء شب نامه را در پای دیوار حویلی ما یافت. با دقت آنها را به سه دسته تقسیم کرد. یک دسته را به خواهرم داد تا به پوهنتون ببرد، دومی را به من داد تا به مکتب بیاورم و سومی را زیر چادرش پنهان کرد. قربان دل مادرکم شوم، آنها را به کجا خواهد برد، به نانوایی؟
وقت نشستن و سخن گفتن نبود. درون حویلی نزدیک دروازه دو زن در برابر هم ایستاده بودند و به آهستگی سخن می گفتند. طوبی و زرغونه دورتر از مادرهای خویش ایستاده و خموشانه سوی هم می دیدند. در نگاه شان هنوز حیرت شفاف جای خود را به خشم و عصیان نسپرده بود. آفتاب بر آنها و غوره های درختان میوه با نوری خاکستری می تابید. آنها شور و حال سابق را در خود نمی یافتند تا چون همیشه بر درخت بالا شوند و غوره های ترش را با نمک شور ریخته شده بر کف دست شان با لذت بخورند.
مادر طوبی آهی کشید و آمادهء رفتن شد. قبل از آنکه مادر زرغونه را به آغوش بکشد، پاکتی را از جیب کرتی اش بیرون آورد و خواست زیر چادر زن بگذارد. مادر زرغونه دست او را محکم گرفت. مادر طوبی با صدای آهسته گفت: لطفا قبول کنید. شرمنده ام از اینکه مبلغ نهایت اندک است.
مادر زرغونه همانطور که عادتش بود با لحن ساده اش بلند بلند گفت: خواهرم کم باشد یا زیاد برای من یک دنیا ارزش دارد. ولی آن را قبول نمی توانم. می دانم که قومندان صاحب خانه نشین شده است. شما خود به آن احتیاج دارید.
مادر طوبی اصرار کرد: لطفا رد نکنید. زرغونه و طوبی با هم چون دو خواهرند. بخیر پسر تان از زندان رها شود، باز جبران خواهد کرد.
دو زن بی صدا همدیگر را در آغوش کشیدند. طوبی و زرغونه از پس پرده های اشک سوی هم دیدند.
صدای انفجارات همه را به هیجان آورده بود. درهای مکتب را بسته بودند. معلم ها دور هم جمع آمده و پس پس می کردند. شاگردان آزادانه از این صنف به آن صنف می رفتند و با کنجکاوی از پنجره ها به بیرون می نگریستند.
صدای تک تک فیرهای ماشیندار شنیده شد. سرمعلم کوتاه قامت و چاق مدرسه با سرعت از د هلیز گذشت. زرغونه با تعجب متوجه گشت که سرمعلم گریه می کند. خنده کنان به طوبی گفت: هیچ فکر نمی کردم که سرمعلم صاحب قهروک هم گریه کرده بتواند. چه ترسندوکی! از چه می ترسد؟
-این صداها وحشتناک است، نیست؟
-برای من که نو است. حتی در فلم ها نیز اینگونه را نشنیده بودم... واه واه مثلی که اینش صدای توپ بود!
-ولی من می ترسم...
-از چه می ترسی؟
طوبی به چشمان هیجانزدهء دوستش خیره شد و با اندیشه پرسید: آن خوابم یادت است؟
آفتاب می درخشید. عطر شگوفه های درختان فضا را عطرآگین و شاد ساخته بود. دو دختر بی خیال بر شاخه ای بلند نشسته و پاها را در هوا رها کرده بودند. زرغونه همانگونه که به آسمان آبی پاک و ابرهای سفید می نگریست، پرسید: چرا امروز زنگت کور است؟
طوبی همانگونه که لا به لای چوتی خواهرخوانده اش را با شگوفه می آراست، آهسته گفت: هیچ...
- راست بگو چه شده؟ نه که عاشق شدی؟
زرغونه چنین پرسید و خود به شوخی خود قاه قاه خندید. طوبی با گونه های رنگ گرفته گفت: قول بده که به هیچکس نگویی!
زرغونه که از شدت حیرت نزدیک بود از درخت پایین بیفتد، با هیجان از دو شانهء طوبی گرفت و گفت: بگو، زود بگو، او کیست؟ کجاست؟ اصلا از چه وقت!
طوبی که در عالم خود بود با حیرت به او خیره شد و بناگاه موضوع را دریافت. خنده ای شرم آلود کرد و گفت: خدا ترا بزند با این فکرهای خامت. هیچ گپ نیست، خیر خیریتی است. من تنها می خوابم خواب دیشبم را به تو قصه کنم.
زرغونه آهی با ناامیدی کشید و گفت: از زیر پلو ما هم ملی برآمد! خانم هنوز در عالم خواب و خیالات سیر و سیاحت می کند.
طوبی بی توجه به شوخی های او چشمانش را به دوردست ها دوخت و گفت: اینگونه هیچگاه خواب ندیده بودم. نه در جایی خوانده بودم، نه در فلمی دیده بودم، نه در موردش اندیشیده بودم، اما دیشب... دیشب خواب دیدم که همه جا تاریک است... تاریکی مطلق! یعنی حالا که فکر می کنم تاریک نبود چون همه جا را می دیدم... چگونه بگویم گویی آفتاب با نوری خاکستری می تابید. صدای توپ و تفنگ و انفجارات می آمد. من تنها بودم. بسیار می ترسیدم، بعد دیدم تو در کنارم هستی، اما زود در تاریکی گم شدی. از کنارم یک جوی می گذشت که در میانش خون جای آب جاری بود... خون با خود سرهای بریده را می آورد... سرهایی با چشم های گشوده و دهان های بسته...
تمام تن طوبی لرزید و در حالیکه چهره اش سفید و موهای تنش راست شده بود، آهسته گفت: خدا خیرهمه ما را پیش کند.
زرغونه که از شوخی و طراوت لحظات پیش در او خبری نبود با تاثر گفت: خوابی عجیب است. کاش اول به آب روان می گفتی. آن را به من گفتی به کس دیگر مگو. در این روزها برادرم نیز گپ های تا و بالا بسیار می زند. مثلی این که در پوهنتون بسیار حرف ها است.
طوبی گفت: پدرم نیز ناراحت است.
پرنده ای کوچک بی اعتنا به آنها بالای شاخهء دوردست درخت نشست و با تمام دلش به چهچه پرداخت. عطر خوش و شعاع آفتاب بازگشت. زرغونه سیبی سرخ را که بر دست داشت به هوا انداخت و گفت: ری زدی! فردا را چه دیدی؟ می گویند تا یک سیب را به هوا بیندازی تا به زمین برسد صد بار ملاق می زند!
سیب در هوا چرخی زد. ملاق خورد، ملاق خورد، ملاق خورد و...
پایان
II
شیطانک
وقتی به صنف اول مکتب شامل شدم، پس از یک هفته که راه را بلد گشتم، رفتم رک و راست در برابر مادر و پدرم ایستادم و گفتم: مه دگه کلان شدیم. نمی خایم وخت رخصتی مکتب پشتم بیاین. مه خودم راه ره دیدیم!
حرفم اول باعث خندهء شان شد، ولی وقتی قیافهء جدی مرا دیدند، قبول کردند. باید قبول می کردند، مگر نه این که همصنفی ام نوینا امروز تنها به مکتب آمد و رفت؟ مگر من از او کمتر بودم؟
فردا وقت رخصتی مکتب دزدانه به دروازهء خروجی مکتب نزدیک شدم. چه تصمیم داشتم اگر باز مادر یا پدرم را منتظر خود ببینم از پیش شان بگریزم، ولی آنها نبودند. نفسی به راحت کشیدم، دست دوستم نوینا را با خوشحالی گرفتم و فریاد کشیدم: واه واه ما امروز آزاد هستیم.
ما هر دو نفر با فریادهای شادمانی به یکباره گی دویدیم که ناگاه پولیس ترافیک دهن دروازهء مکتب ما با اشپلاق خود ما را ایستاده کرد. گوش های هر دو ما را تهدید کنان تو داد و بعد دست ما را گرفته ما را از سرک تیر کرد.
ما در پیاده رو به راه افتادیم. نوینا دو دستش را در پیشروی خود حلقه وار دور می داد و پیهم می گفت: بوف ف... ف... و هر چند ثانیه بعد هم تیت می کرد. من در پشت او از دامنش گرفته بودم و به این ترتیب ما با موتر خیالی خود پیش می رفتیم. به پارک شهرنو که رسیدیم، نوینا پشنهاد کرد که برویم و در گازک ها گاز بخوریم. پس از کمی دودلی و به این طرف و آن طرف دیدن چون متیقن شدم که مادر و پدرم مرا نمی بینند، سوی گازک ها دویدم. بکس پشتکی خود را بالای خاک ها انداختم و تا توانستم بلند تاب خوردم. نوینا که می خواست از من تقلید کند، از گاز افتید و خنده های ما تمام شد. ما کشال کشال یک جراب بالا و یک جراب پایین سوی خانه روان شدیم. راستی اول بکس های مکتب ما پیش گازک ها یاد ما رفت، ولی به زودی به یاد ما آمده و ما دوان دوان برگشتیم، آنها را بر پشت همدیگر کردیم و به راه افتادیم. این را هم بگویم که نوینا کوچه شان را گم کرد و به گریه افتاد. اما پس از پاک کردن اشک هایش متوجه شد که کوچه درمقابل چشمانش است و همان بود که شادی کنان رفت و من هم یک کوچه بعدتر به خانه خود رسیدم. مادرم که مرا خوب می شناخت، اصلا نشان نداد که آن روز من به تنهایی به خانه آمده ام. گرچه آزرده شدم، چه این موضوع برای من بسیر هم مهم بود، ولی به خود گفتم: خو دگه سرم اعتبار دارن.
وقت نان شب پدرم پرسید: خوب امروز در راه چطور گذشت؟
با دهن پر از غذا خواستم بگویم عالی که متوجهء اشاره مادرم شدم. به ناچار لقمه را قورت دادم و گفتم: عادی.
پدرم با لبخندی رمزآمیز گفت: خوب حالا من در ساعتم می بینم که تو امروز در راه چه کردی!
آنگاه با حالت جدی به ساعت دستی خود خیره شد و همه حادثه های مهم را برایم قطار کرد: اول، پولیس ترافیک گوش ترا تو داد. دوم، تو در پیاده رو موترک بازی کردی. سوم، بی اجازه به پارک رفتی. چهارم...
پدرم راجع به نوینا، اینکه او از گاز افتید و پایش خراشیده شد و یا کوچه شان را گم کرد، چیزی نگفت. گویی در ساعت تنها مرا می دید. نزدیک بود شاخ بکشم. نان بکلی دلم را زده بود. با اوقات تلخ به جای خوابم رفتم و به ساعت جادویی اندیشیدم. آخر درست مثل قصه های جن و پری بود. ساعتی که می دید!
از آن شب به بعد شیطانی ساعت ادامه یافت و هر شب صادقانه راپور خود را به پدرم تحویل می داد: امروز قلم خود را در راه گم کردی، چون آن را پشت گوشت مانده بودی. امروز در میان گرد و خاک کوچه از بالای تبنگ شورنخود و کچالوی جوش داده خریدی. امروز چوتی هایت را باز کردی. امروز از سرک بدون دیدن به دو طرف آن گذشتی. امروز کوشش کردی از راه نو به خانه بیایی ولی راه را گم کردی. امروز... آخ این ساعت جادویی لعنتی بکلی مرا دیوانه کرده بود. در اوایل می کوشیدم ساعت را با خود مهربان کنم و همیشه طرفش لبخند می زدم. حتی یکبار به بهانهء بوسیدن دست پدرم، ساعت بند دستش را بوسیدم! حتی به فکرم گشت که به او تحفه بخرم. تحفه گکی خورد مثلا ساعتی بسیار بسیار چوچه تر از خودش تا مگر او به خاطر بیاورد که وظیفه اش حساب کردن وقت است، نه چهار چشمه دیدن من! ولی بعد دشمنی واقعی میان من و ساعت به میان آمد و من دیدم که او بیشتر دلش می خواهد من به او عینک های چوچه گک تحفه بدهم تا جز به جز حرکات مرا بتواند بهتر و خوبتر ببیند! من هم به او لقب "شیطانک" را که از آن بدتر دشنامی در مکتب نبود، دادم.
روزی وقت رخصتی مکتب معلمی که دوست مادرم بود، بوتلی از مربای سرخرنگ داد و گفت: جانم مربا را برای مادرت ببر، اگر مزه اش خوشت آمد باز طرز تهیه اش را به مادرجانت یاد می دهم.
و از پشتم فریاد کشید: دخترک ندو، مبادا بوتل را بشکنی!
بسیار از آن زن بدم آمد. اول اینکه من دیگر دخترک نبودم. شاگرد صنف اول مکتب بودم. دوم اینکه مگر من هنوز هم دخترک بودم که بوتل را بشکنم؟ سوم او چرا بوتلی به آن گرنگی را به من داد که تا به خانه ببرم، مگر من بیش از یک دخترک بودم؟ و از همه بدتر او چگونه می خواهد پختن مربا را به مادرم یاد بدهد؟ مادرم خود همه چیز را یاد دارد!
آن روز در راه مجبور من و نوینا هیچ بازی نکردیم و آهسته راه می رفتیم. ولی همینکه به نیمه های راه رسیدیم، من که دستانم شخ شده بود، بوتل را به نوینا دادم تا برای دقایقی حمل کند. نوینا فوری مانده شد و به آخ و اوخ افتاد و پشنهاد کرد که اول قدری از مربا را بچشیم که ایا ارزش بردن تا به خانه را دارد یا نه. فوری بوتل را از او پس گرفتم و مخالفت کردم. نوینا اصرار کرد. تیزتر به راه افتادم. نوینا به دنبالم دوید. آن وقت نمی دانم پای نوینا به پای من خورد یا پای من به پای او بند شد که گرامباس به زمین خوردم و بوتل یک متر آنسوتر چون پوقانه ای سرخ کفید.
حیران بالای سر بوتل شکسته ایستادم. نوینا آمد، نشست، قدری از مربا را با نوک انگشت گرفت، چشید و دوباره تف کرد: چقه بدمزه... خوب شد که شکست!
وقتی گریهء مرا دید، به گوشم پچ پچ کرد: اصلا به خانه نگو، کی می فامه!
اما من موضوع ساعت یادم نمی رفت. به هر حال نوینا مرتب تا نیمه راه می دوید و بعد که می دید من نیامده ام، دوباره بر می گشت، دستم را می کشید و می گفت: بدو... بیا... مثل مگس به مربا چسپیدی که چی!
و به این ترتیب به خانه رسیدم. مادرم سردرد بود. پدرم نیز کمی بعد از من به خانه آمد و خلقش تنگ بود. اوضاع خانه مرا زیادتر ترساند از اینکه حقیقت را بگویم. پدرم طبق معمول از کار که می آمد، رفت تا حمام آب سرد بگیرد. ساعت و عینکش را بالای میز اتاق خوابش گذاشت. در حالیکه قلبم گروپ گروپ صدا می کرد، ساعت را از روی میز قاپیدم و دوان دوان به تاکوی منزل رفتم. در آنجا در حالیکه گریه ام گرفته بود، کنده کنده خطاب به ساعت گفتم: شیطانک... تو ساعت بسیار بسیار بد هستی... و حالی... مه تو ره می کشم!
و با یک ضربت چکش ساعت را چغپیت کردم. عقربهء دراز ساعت در همان حال هم یکی دو بار شور خورد و سپس ایستاده شد. تازه پس از این کار بود که ترسی تازه مرا فرا گرفت. ترس قتل شیطانک!
حیران بودم که پدرم تا هنگام نان شب یعنی همان وقتی که ساعت جادویی شروع به شیطانی می کرد، از گم شدن ساعت خود چیزی نگفت. اما همین که صرف نان به پایان رسید، به طرفم دید و گفت: تو امروز در راه بوتل مربا را شکستی.
قلبم چون عقربک ساعت لرزید و با رنگ پریده گفتم: چطو؟ مه خو ساته شکستاندم!
آن وقت پدرم حیران سوی مادرم دید و آهی کشید: خوب پس معلوم شد چه بر سر ساعت من آمده است.
از آن روز به بعد با آن که ساعت شکسته بود، همواره گمان می کردم مادر و پدرم مرا می بینند و هر آنچه که در راه رخ می داد، خودم به آنها قصه می کردم.
مادرم سال ها بعد برایم گفت که پدرم از روز واقعهء قتل شیطانک به بعد دیگر هرروز پنهانی از مکتب تا خانه مرا تعقیب نمی کرد!
پایان
۱
غروب گلسرخ
شام های تابستان چقدر زیبا است. غروب داغ و سرخی دارد. پرنده ها با آخرین آوازها سوی تک ستارهء شام پرواز می کنند و آنگاه سکوتی ژرف با عطر سرمست کنندهء گل های شبو.
هر شام هنگامی که هنوز عمق آسمانی آبی می زند ولی روشنی طلایی روز با ذرات سرخ غروب درهم می آمیزد، از کورس تدریس لسان فرانسوی به خانه می آیم. پس کوچه ها آرام است و صدای قدم هایم بر زمین خاکی چه آهسته.
همیشه این راه را تنها می پیماییم و عطر گل های شببو را تنها می بویم.
*
غرق تفکرات شامگاهی خویش بودم که صدای پرسوز اشپلاق مرا به خود آورد. سر برداشتم. به فاصله کمی از من پسری بیصدا قدم بر می داشت و نغمهء مشهور آهنگ فرانسوی "عشق من" را با نفس پخته می نواخت.
حالت ما در آن کوچه بسیار خاص بود. پسر و دختری تنها در غروب، عطر مست کنندهء گل های شببو و نوای پرسوز اشپلاق.
بی اختیار خیرهء قامت بلند او مانده بودم و مهارت او را در نواختن اشپلاق در دل تحسین می نمودم. غفلتا به پشت نگاه کرد. نگاهی آشنا و آتشین. نغمهء اشپلاق آهسته گشت و به ناله مبدل شد. ناگاه لبخند عجیبی بر لب آورد. رو گشتاند، به راه خود ادامه داد و نغمه دوباره اوج گرفت.
*
باز او در کوچه است. باید نغمهء "عشق من"، باز سرخی غروب وعطر گل ها...
ترسیده ام. حیران هستم. با اینهمه می خندم. احساس مستی و سبکی می کنم. شب هنگامی که بکس درسی خود را گشودم، کتابچهء یاداشت کوچکی را که بر جلدش گلبرگ های سرخ رسم شده بود، یافتم. به راستی ترسیدم. چه کسی می توانست آن را در بکسم بگذارد؟ در کجا؟ آیا او؟ چی وقت؟ آیا در کورس لسان... کتابچه را گشودم. چه کهنه! چند ورق پاره بیش نیست و همه اش شعر است. شعر در بارهء ابرهای سرخ غروب، پرواز پرنده ها، کوچهء شامگاهی، عطر شببو و دختری با چشمان آبی. دختری با چشمانی به رنگ چشمان من. ملکهء سبا بلقیس. ملکه یی با نام همنام نام من.
در اخیر کتابچه امضا شده بود: برای تو، محبوب تو!
برای من؟ محبوب من؟ داغ شده ام. شعرها را خواندم و خواندم و با گونه های آتش گرفته در برابر آیینه ایستادم. زمزمه نمودم: بلی برای من... محبوب من...
و عطر سرمست کنندهء گل های شبو از پنجره باز به اتاقم ریخت.
*
شام است و او. در اخیر کوچه بر درختی تکیه داده است.با نگاهی آشنای آتشین و گلی سرخ بر دست.
متردد شدم اما به راهم ادامه دادم. نزدیک آمد و گل را به دستم داد. خواستم گل را ببویم اما شرمیدم. به لبخند شاد او دیدم و غرور دخترانه ام به درد آمد. اوه چگونه گل را از دستش پذیرفته بودم؟ گل را میان پنجه هایم فشردم. پرپر شد و بر زمین ریخت. چشمانش از اشک درخشید. لبخندی عجیب بر لب آورد و آرام گفت: چگونه جرات کردم گل را به دستان تو بدهم؟ گل باید به پای تو ریخته شود!
چنین گفت و رفت.
*
باز شام است. باز در کوچه ره می پیمایم. سایه او را در آخر کوچه دیده ام و دلم می لرزد. چون نزدیک شدم، ناگاه خرمنی از گلبرگ های سرخ پیش پایم پاشیده شد. بی اختیار آه کشیدم و ایستادم.
با نگاهی منتظر به من می بیند. خم شدم و گلبرگی را که به شکل قلب بود، برداشتم. چون خواستم گلبرگ های دیگر را هم بردارم، به سویم خم شد و گفت: آنها را همین جا بگذار. بگذار که معیادگاه عشق من و تو گلگون باشد.
گفتم: ولی آن ها را باد خواهد برد.
لبخند عجیب خود را بر لب آورد: باد اگر گلبرگ های سرخ را به آسمان بلند کند، غروب خواهد شد.
اندیشیدم: محبوب من!
*
اینک او مرا هر شام در کوچه همرایی می کند. دوست دارد دست مرا در دست بگیرد. کمتر حرف می زند و چون سخن می گوید، گمان می کنم شعر می سراید. اغلب نغمهء "عشق من" را با اشپلاق می نوازد و سکوت است و صدای دوگانهء گام های ما و عطر مست کنندهء گل های شبو.
*
اولین شام پاییز است. او بسیار غمگین است. نه اشپلاق می نوازد و نه دست مرا در دست می گیرد. فقط سوی آسمان به پرواز پرنده ها می بیند و آه می کشد. می دانم که طبیعت نازکی دارد. خاطرهء گلی سرخ را که برایم داد و من پرپرش کردم، برای من خنده آور و برای او گریه آور است. می گوید که آن گل دلش بوده است و خرمنی گلبرگی که به پایم ریخت شکسته های دلش. شاعران مردمان عجیبی هستند. زود افگار می شوند و دیر التیام می یابند. کوشیدم افکار او را بخوانم و به خاطر تسلی او گفتم: محبوب یک شاخه گل دیگر برایم بده و این بار ببین که چگونه می بویمش.
البته می خواستم بگویم که چطور می بوسمش و در آغوش می گیرمش، اما جرات نکردم. محبوب نیم خنده یی کرد و گفت: مگر من بیشتر از یک دل دارم؟
آنگاه به غروب آسمان خیره شد و گفت: آرزوی آغوش تو برای بسی دور و بلند است. از بخت شور خویش چنین گمان ندارم. مرا همان زیر پای تو می زیبد!
آنگاه آهسته گفت: افسوس عطر گل های شبو چه زود می گذرد و پرنده ها چه زود پرواز می کنند.
من که او را به شوخی و کنایه از برای افکار بلندش پسر آسمان می نامیدم، پرسیدم: ای پسر آسمان! مگر باز چه شده؟
با حزن سویم دید و گفت: کاش دنیا همه کوچه می بود و کوچه ها مرجانی از رنگ غروب، خوشبو از عطر شبو و لبریز از سکوت و من و تو و چشمان زیبای تو.
- مگر همین گونه نیست؟
- نه در عوض جنگ است، خون است، بوی کافور است، فریاد های جگرخراش است و من و تو و جدایی.
- چرا... چرا جدایی؟
- دورهء خدمت سربازی ام فرا رسیده است.
- چرا... چرا فرار نمی کنی؟
- پابندم. پابند عشق تو.
آشکارا لرزیدم و سکوت. او به تلخی آه کشید و سکوت.
*
در شام آخر پاییز با هم وداع کردیم.
گریه می کردم. به چشمانم می دید و می گفت: چشمان آبی سرخ از اشک تو به غروب آفتاب در آسمان می ماند. گریه نکن بلقیس من، ملکهء سبا من! اگر خواست خدا بود بر می گردم و در شامی عطرآلود تابستان باز به پای تو گلبرگ سرخ می ریزم. مانند آنروز... آنروز معیاد.
و من گریه می کردم.
اوه جنگ! جنگ لعنتی بی ثمر... کاش چنان که او می گفت دنیا همه کوچه می بود و من و او با همه کسانی که دوست می دارند، دست به دست هم گام زنان پیش می رفتیم و کوچه ها را انتهایی نمی بود.
*
شام هایم به انتظار می گذرد. کورس لسان تمام شده است. ولی هر شام به بهانه یی در کوچه هستم. او نیست. زمستان آمده است و شاید گل سرخ نیست که او نیست.
*
شامی بهاری در کوچه تیز تیز گام بر می داشتم و با خود می اندیشیدم که تابستان نزدیک است. به زودی گل های شبو عطرفشانی خواهد کرد و گل های سرخ خواهد شگفت. آنگاه او به وعده اش وفا خواهد کرد و باز خواهد آمد...
ناگاه خرمنی از گلبرگ های زرد پیش پایم افشانده شد. بی اختیار آه کشیدم و ایستادم. پسرکی نوجوان با چشمانی شبیه چشمان او به من می دید. حیران خم شدم، گلبرگ زردی را که به شکل قلب بود، برداشتم و ناگاه گلبرگ های زرد را فریاد زنان چنگ زدم: محبوب را چه شده؟ او را چه شده؟
پسرک نزدیک آمد. می گریست. به مشکل گفت: خواهر جان پسر آسمان شما به آسمان برگشته ...
با ناباوری او را به کناری زدم و دویدم. اوه ای خدای بزرگ... چطور ممکن است؟
چون به خانه رسیدم، گریه کنان پیش آیینه رفتم. صدای آرام او را شنیدم: چشمان آبی سرخ از اشک تو به غروب آفتاب در آسمان می ماند.
به موهایم چنگ زدم. در میان شان گلبرگ زردی بند مانده بود. کتابچهء کوچک شعر او را گشودم. گلبرگ سرخ به شکل قلب میان ورق پاره ها خشک شده بود. گلبرگ زرد را پهلویش ماندم و کتابچه گک از اشک هایم مرطوب گشت.
*
شب ها خواب های عجیبی می بینم. می بینم دشت گل های سرخ است. محبوبم از دور می آید با دو دوست لبریز از گل های سرخ. سویش می دوم. چون به هم می رسیم، تبدیل به شاخهء گلسرخ می شود. گل را میان پنجه های دستم می فشارم. پرپر می گردد و پیش پایم می ریزد. آنگاه دشت زرد می شود. تنها می مانم و فریاد می کشم: محبوب بیا، گلسرخم بیا... این بار ترا در گریبانم می گذارم، این بار ترا بر گیسوانم می زنم!
صدای خندهء تلخ محبوب را می شنوم: مگر من بیشتر از یک دل دارم؟
گل های زرد دور و برم سری به افسوس می جنبانند و به آرامی زمزمه می کنند: او را زیر پای تو می زیبد!
*
باز شام است و کوچه و دل دیوانهء من.
غرق تب هستم و هم گل های سرخ باغچه را در آغوش دارم. چون به آغاز کوچه رسیدم، گل ها را بر خاک ریختم و نالیدم: محبوب... محبوب من می بینی... شکسته های دل مرا می بینی؟ محبوب می شنوی... صدای مرا می شنوی؟ مگر من بیشتر از یک دل دارم! چرا آن را می شکنی؟
نسیمی لبریز از عطر مست کننده گل های شبو وزید و من صدای آرام او را می شنیدم: بگذار معیادگاه عشق من و تو گلگون باشد.
با لبخندی تلخ به غروب می بینم. سرخ است و داغ. گویی باد گلبرگ های سرخ دل من را به آسمان بلند کرده است، یا خون محبوب من، عاشق من، شاعر من است که در نیلی آسمان جاودانه می درخشد...
پایان
۲
شیر و خون
در تاریکی پس از شامگاه، هنگامی که آخرین اشعهء سرخ آفتاب در پشت کوه های تیره ناپدید گردید، جمع به هم فشرده و خاموش مردمانی که در پناه دیوارهای فروریخته به انتظار تاریکی شب نشسته بودند، سوی رودخانه به راه افتادند.
آنها بازمانده گان بمباردمانی شدیدی بودند که هنگام نماز، قبل از طلوع آفتاب، دهکده کوچک و سرسبز را درهم کوفته بود. این ده کوچک که در دل دشت سبز نفس می کشید، اینک از نفس باز مانده بود. مردان ده ماه ها می شد که به سوی کوه ها فرار کرده بودند و اینک از خانواده های شان جز تعداد چند زن، طفل، دختران و پسران نوجوان زنده نمانده بود.
از آنجا که دهکده از چهار طرف با دشتی هموار احاطه شده بود، راه زدن در سینهٌ دشت حتی در دل شب نیز کار بی خطر نبود. بخصوص که امشب مهتاب برای تکمیل ساختن مصیبت مردم دهکده چهارده کامل بود.
رودی از دریاچهء دامن کوه به سوی ده جریان داشت و با آب پاک و زلال خویش کشت های شان را سیراب می کرد. زنان ده تصمیم گرفتند تا در بستر رود پایین شده ، در پناه برگها و شاخه های بته های روییده در کناره هایش خود شان را به دامنهء کوه ها برسانند.
دختر جوان زرجان که از بمباردمان به اینسو بی آن که خودش متوجه آن شده باشد، با ابتکار و انرژی خود سر گروه اهالی ده شده بود، اطفال را به یک قطار ایستاده کرده، به آنها توصیه نمود که چطوراز دامن یکدیگر محکم بگیرند تا جریان برعکس آب که از طرف کوه ها به سوی دهکده جریان داشت و در این موسم بهار، چون روح سرکش جوانی طغیانی شده بود، آن ها را با خود نبرد. او یکایک زن ها و دخترهای جوان و پسرهای نوجوان را در فاصلهء میان اطفال و اشخاص کهنسال جا به جا کرد، تا با نیروی جوانی خویش تسلسل کاروان را نگهدارند. آنگاه بسم الله گفت و خود اول داخل آب رفت. خواهرش زرساوه که کودک هفت ماهه اش را محکم در بغل گرفته بود، تا پای در بستر رود گذاشت، پایش روی گل نرم لخشید و شلپ، شلپ کنان در آب افتاد. کودک از نزدش میان آب رها شد. زرساوه با وارخطایی و شتاب چنگ انداخت، کودکش را گرفت و از آب برآمد. پسرکش زرگون که از دنبالهء چادر مادرش محکم گرفته بود، چادر او را محکم کشید و با اشارهء دست پرسید: کجا می ری؟
زرساوه خود را از بستر رود بالا کشید، در حالیکه چادرش از سر رها و در دست پسرش زرگون مانده بود، فریاد زد: مه میایم، مه میایم، از دامن نفر پیشرویت ماکم بگی!
صدای گریهء کودک در فضا پیچید، خواهرش زرجان از شروع قطار سرش را برگشتاند و با اشارهء دست از او خواست تا کودکش را آرام کند. زرساوه سر کودک وحشتزده اش را به سینه اش که از ترس و هیجان عرق کرده بود چسپاند، تا مگر گریهء او و ضربه های دل بیقرارش آرام گیرد.
آخرین زن قطار با اشارهء دست چیزهای به او گفت. ولی زرساوه نفهمید. صرف با دست اشاره کرد که: برین، برین مه ده پشت تان میایم.
زرساوه سر کودکش را که هنوز گریه می کرد، به سینه فشرد. یک دستش را بر کمرش گذاشته از جای برخاست. ناگهان چشمانش سیاهی رفت و احساس ضعفی شدید کرد، سرش چرخ خورد. بسوی آب که موج ها همچون قیر سیاه روی هم می غلتید دید. گوش هایش که از بمباردمان به اینسو دپ شده بود، شروع به اشپلاق زدن کرد.
نه… او در این تاریکی و تنهایی در آب سرد و وحشی این رود پای نخواهد گذاشت. خواست بالای زن ها صدا کند. ولی گمان کرد همانطوری که خودش صدایش را نمی شنود، زن ها نیز صدای او را نخواهند شنید. بهتر همان دید که دوباره به ده بازگردد. با خود فکر کرد شاید فردا متوجهء غیبتش شوند و شوهرش از کوه ها به دنبالش بیاید. شاید هم فردا هنگامی که نیرو و قوتی یافت، هنگامی که گوش هایش باز شد، خودش بتواند به دنبال آنها برود و آنها را بیابد. بهتر است امشب نزد بی بی گل برود. بی بی گل پیر که به شدت زخمی شده بود از زن ها خواهش کرده بود که او را در یکی از اتاق های خانه اش که بعد از بمبارد تقریبا سالم مانده بود، بخوابانند و خود بروند. نزد او کوزه ای آب، چند توته نان خشک و کلولهء پیاز گذاشته بودند. زرجان به او اطمینان داده بود که به مجرد رسیدن به کوه ها حتماٌ پسرش را خواهد یافت و اورا خواهد فرستاد تا به دنبالش بیاید.
زرساوه تا به سوی ده بازگشت، ترسی غریب سراپایش را فرا گرفت. با پشیمانی به عقبش نگریست. دیگر از قطار زن ها و اطفال اثری دیده نمی شد. ماه زرد با هالهء سرخ دور صورتش گویی با لبان خون آلود به سوی او دهن کجی می کرد. نور ماه خرابه های ده را به رنگ سفید مرده درآورده بود و زرساوه هر چند نمی توانست بشنود ولی احساس می کرد، کسی او را تعقیب می کند. بالاخره تاقت نیاورد و باز هم به پشت سر خود دید. در میان خاک های راه فقط یک لنگه بوت با کف جدا شده و میخ های دراز، دهن باز افتاده بود. قلب زرساوه تکانی خورد. چیغ زد و به دویدن پرداخت. متردد شد. خانهء بی بی گل درآنسوی مسجد ده قرار داشت، برعلاوه ترسید که برود و او را در خانه اش مرده بیابد. ناچار به اولین چهاردیواری که رسید، داخل شد. چهاردیواری باقی ماندهء طویله ای بود که در اثر بمبارد سقف آن ویران گشته بود. نفس زنان بالای خرمن کاه نشست و به سوی آسمان دید. از سقف فروریختهء طویله ماه با لبان خون آلودش همچنان سوی او دهن کجی می کرد. زرساوه کودکش را بالای خرمن کاه گذاشت. دامن پیراهن گلدارش را در دست گرفت، آن را پیچاند و فشرد و آبش را بر زمین ریخت. عین کار را در مورد تنبان چین دار و چوتی دراز موی های سیاهش نیز تکرار کرد. آنگاه لباس های کودکش را یکایک از تن کودک بیرون آورد و آبش را فشرد. کودک دوباره به گریه افتاد. زرساوه با وحشت او را در آغوش گرفت. روی کاه ها نشست. پشتش را به دیوار طویله تکیه داد. لباس های تر با خنکای ناخوشایندی بر تنش چسپیده بود. زرساوه نمی توانست آتش روشن کند. چه اینکار خطر داشت و می توانست توجه را جلب نماید. در حالیکه از شدت ترس و خنک می لرزید به زرگون فکر کرد. چقدر او را دوست داشت! چقدر چشمان سیاه و بی هراسش با آن حرکات شوخ و تیزش برای او دوست داشتنی بود. حالا او در کجا بود؟ میان آن آب سرد و جریان تند بدن کوچکش چقدر مقاومت کرده می توانست؟ دلش می خواست اکنون پسرکش زرگون در کنارش می بود و او سنگینی سر سرسختش را بر سینه اش احساس می کرد، آنوقت به یقین که از این احساس ضعف و ترس رها می شد. با چشمان وحشتزده چهار طرفش را در تاریکی پایید. کاش حداقل گوش هایش شنیده می توانست! در آنصورت زودتر خطر را می توانست دریابد.
پاسی از شب گذشت. سر زرساوه از خستگی بر گردنش خم شد و به خواب رفت. زرگون را دید که چادر سبز او را چون علم در دست گرفته است و در میان امواج کف آلود آب های سیاه قدم می زند.
تکانی خورد و از خواب بیدار شد. کودکش چون قوغ آتش در آغوشش از تب می سوخت. طویله تاریکتر شده بود و ماه از جای خودش تغییر مکان داده، دیگر از سوراخ سقف به سوی او دهن کجی نمی کرد. دوباره ترس غریب بر جانش سایه انداخت و چون به پیشرویش دقیق تر گشت، متوجه شد که آنجا بالای لبهء کاهگلی آخور سبزباغ پیر پدر شوهرش نشسته است. زرساوه از ترس نزدیک بود قالب تهی کند، چون خسرش هشت سال پیش هنگامی که او تازه عروسی کرده بود، مرده بود. پیرمرد با همان پیراهن و تنبان ماشی کهنه و واسکت خاکی رنگ خود بر لبهء آخور نشسته بود و با چشمان نیمه روشن خود که در تاریکی می درخشید، به سوی او می دید.
پیرمرد به آرامی لب گشود و با صدایی آشنا که زرساوه گمان می کرد آنرا از یاد از یاد برده است، پرسید: عاروس چطور هستی؟
زرساوه جواب نداد و با خود اندیشید که هرچند گوش هایش هنوز دپ است اما صدای خسر خود را به خوبی شنیده می تواند.
پیرمرد سرش را پایین انداخت و گویی با خود زمزمه می کند، ادامه داد: عاروس بیچاره ام... بچه تو میان آب ها راه می ره، شوهر تو ده کوه ها زنده اس. تو هم خوب می شد اگه می تانستی با اونا بری. ولی افسوس که از دست سرنوشت نمیشه گریخت. سرنوشت... آه سرنوشت! کی می تانست گمان کنه که ایطو زمان هم خات آمد؟ وقتی مه مرودم، چقه خاطرم جمع بود که بچیم ده زمین خدا تنها نیس. تو با او هستی و فرزندای شما، اولاد های بسیار شما زمین ها ره کشت خاد کردن و گندم خاد کاشتن. اونا ره می دیدم که سر سبزه های قبر مه او پاش می تن و گل می کارن... ولی امروز از گل صبح که مه ده قریه گشتم، خانهء خوده نیافتم. همه جا ویران و خانهء مه گم اس، قبر مه گم اس، بچهء مه گم است، نواسه های مه گم استند و تو عاروسم...
زرساوه همچنان خاموش به پیرمرد می دید. آیا خسرش زنده شده بود، یا او مرده بود؟ ناگهان برادرش که سال ها می شد گم شده بود و درکش را نیافته بودند، داخل طویله شد و بی آنکه به خواهرش کوچکترین توجه کند، به آنسوی طویله رفت و در میان تاریکی محو گشت. آن وقت زرساوه متوجه شد که روح سبز باغ خسرش نیز ناپدید شده است.
آهی کشید و پشتش را به دیوار چسپاند، احساس کرد که موجود زنده ای در آنسوی دیوار طویله خود را بر دیوار می مالد. سایه ای متحرک را در نور مهتاب دید که به سرعت از کنار در گذشت. زرساوه از ترس خود را به دیوار فشرد. کودکش در خواب تکان خورد و با دستش سینه اش را چنگ زد. زرساوه با احتیاط سر کودک در یک دست گرفت و با دست دیگر پستان خود را در دهن او گذاشت. اما از پستان خشک او شیر جاری نشد، برعکس از مکیدن کودک آنچنان سینه اش را درد گرفت که گویی زخم تازه ای را با دست می فشارد.
کودک با ضعف دوباره به خواب رفت و مادر با دلتنگی به سیاهی شب نظر دوخت که گویی پایان نداشت.
همینکه فضای تاریک و سیاه طویله آهسته آهسته رنگ خاکستری را به خود گرفت، زرساوه باز حرکتی را در آنسوی دیوار طویله احساس کرد، قبل از آنکه ترس غریب دوباره نفسش را بگیرد، گاوی سرش را از دروازهء طویله داخل کرد. زرساوه به یکباره گی از جای بلند شد. گاو با دیدن او رمید و سرش را از طویله دزدید. زرساوه به دنبال گاو بیرون دوید. ماده گاو لاغر و گل آلود که از بمباردمان جان به سلامت برده بود، گویی در تمام این مدت در جستجوی طویله بود. پستان هایش که هرروز عادت به دوشیدن داشت، از شیر پندیده و گاو لاغر شتری رنگ را ناراحت کرده بود. زرساوه جبین کودکش را چند بار بوسید و او را بالای خاک نشاند. دوباره به داخل طویله دوید. تغاری گلی را یافت و در حالیکه آن را با گوشه ای دامن پیراهنش پاک می کرد، بسوی گاو آمد و آرام دست نوازش بر پیشانی و پشتش کشید. گاو هر چند می لرزید، آرام بر جای ایستاده ماند. زرساوه بسوی کوه ها دید. شفق گلی رنگ بود. ترس زرساوه آب شد. و در نور کمرنگ صبح تازه دمیده، کنار شکم گاو نشست. تغاره را روی زمین گذاشت و با مهارت به دوشیدن پستان های گاو پرداخت.
پیاله ای شیر برای بی بی گل خواهم برد. بیچاره… شاید هم تنها تمام شب ترسیده باشد. در حالیکه اندوه دلش را می فشرد، آهسته زیر لب با خود گفت: اگر هنوز زنده باشد.
کودکش لرزان و چهارغوک کنان در حالیکه خس های کاه از لابلای موهایش آویزان بود، بسوی او آمد و از پشت مادرش محکم گرفته، بر دو پا ایستاد. مادر با خنده پشت خود را آهسته تکان داد. کودک دوباره به زمین نشست و چهارغوک کنان دورتر و دورتر رفت تا خود را به شیشهء شکسته ایکه زیر نخستین اشعهء آفتاب بل بل می درخشید و توجه کودک را به خود جلب کرده بود، برساند.
زرساوه احساس کرد که گاو نا آرامی می کند. دست نوازشی بر ران او کشید و تا دوباره خواست او را بدوشد گاو رم کرد، سم گل آلودش را در میان تغار ماند. تغار دو پله شد و گاو وحشتزده پای به فرار گذاشت. زرساوه لرزش زمین را احساس کرد و هراسان بسوی آسمان دید. سه هلیکوپتر غول پیکر با سرعت و با فاصله خیلی کم از زمین یکی پی دیگر پرواز می کرد. زرساوه با شتاب به اطرافش نظر انداخت. از شدت وارخطایی اول کودکش را ندید، بعد او را در پناه دیوار یافت که با چشمان گشاده از ترس به او می بیند. با چابکی از جای پرید و به سوی کودک دوید. هنوز می دوید که سایهء شوم هلیکوپتر او را چون چادری سیاه در بر گرفت و رگباری از گلوله های آتشین بر سرش بارید.
هلیکوپترها بر فراز ده ویران چرخی زد و به امتداد رود به پرواز خود ادامه دادند.
خون گرم مادر و شیر سفید گاو را خاک تشنه نوشید و کودک گرسنه با توتهء شیشه برنده بر دستش همچنان گریه می کرد...
پایان