"ادبیات معاصر افغانستان"

سه داستان از نعمت حسینی

Image Description

نعمت حسینی

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                  I                                                                                                                                                                                                                            

                                                                                                                                                                                                                            گرسنه

 

سگ زردی که سرش را بالای دوپای جلویی اش گذاشته بود ، زیر دَکه‌ی یگانه دکان بقالی آن بازارک نشسته و تری تری ، طرف آن دو تا می نگریست. طرف پیر مرد و دخترکی که سر بر زانوی پیر مرد گذاشته و خوابیده بود. صدای انفجار که بلند شد، سگ زرد جونگ زده ، از جایش بلندشد . دم اش را شور داد ، خیز زده از زیر دکهء دکان بیرون شد، آمد نزدیک پیرمرد و دخترک نشست . بازهم مثل پیشترک ، سرش را بالای دو پای جلوی اش گذاشت و بازهم به طرف آنها تری تری به نگریستن پرداخت.

اما ، از صدای انفجار ، دخترک که تکان خورده و ازخواب پریده بود، رنگ اش شده بود درست مثل گچ . دخترک خود را چملک نموده سرش را به شکم فرو رفته ای پیر مرد چسپاند. پیر مرد که بالای زمین نشسته و به دیوار تکیه داده بود، وارخطا با دست استخوانی و لاغراش از شانهء لرزان کودک محکم گرفت و او را به سینه اش پچق نمود. شانه های دخترک می لرزیدند. دستان پیر مرد هم می لرزیدند. خنک در زیر پوست دخترک خانه کرده بود . خنک در دل و درون اش خانه کرده بود . خنک در زیر پوست و در دل و درون پیر مرد نیز خانه کرده بود. دخترک بیشتر خود را در بغل پیر مرد جا به جا نمود، با چشمان بسته، مثل آواز چوچهء غُچی ، آرام و آهسته صدایش را کشید:

ـ گرسنه هستم.

پیرمرد، گپ دخترک را ناشنیده گرفت و تیر خود را آورد و چشم اش سرید به سوی سگ و دید که سگ طرف شان تری تری می نگرد. دخترک بار دیگر کمی بلندتر گفت :

ـ گرسنه هستم!

این بار از گپ دخترک ، قلب پیر مرد خَله زد و قلب اش سوهان شد . از این که پیشتر گپ او را ناشنیده گرفته بود، شرمید و پیش خود کم آمد. در حالی که زبانش به لکنت افتاده بود ، به جواب او گفت:

ـ فهمیدم جان بابه خود ! خدا مهربان است، یک چاره می کنم برایت! چند دقیقه صبر کن.

دخترک درحالی که هنوز شانه هایش می لرزیدند و هنوز خنک در زیر پوست اش راه می رفت ، پرسید؟

ـ مهربان چی است؟ راستی خدا جان مهربان است؟

چشمان پیر مرد راه کشیدند و در ذهن زخمی اش تا و بالا گشت تا برای نواسه اش جوابی بیاید، اما نه توانست برای او جوابی لازم پیدا کند ، صرف گفت :

ـ بلی خدا مهربان است. همیشه مهربان است .

ـ برای ما هم خدا جان مهربان است؟

ـ بلی . برای تمام انسان ها.

ـ خی خدا جان که برای ما مهربان است ، چرا او نفر ها که خانه ما را خراب کردن ، خدا جان چیزی نه گفت شان؟

این بار پیر مرد سکوت نمود. دخترک پرسید:

ـ پَر طاووسم هم گرسنه شده است؟

پَر طاووس داشتی؟

ـ بلی ، یک دانه هم صنفی ام برایم داده بود.

ـ نمی دانم؟ برایش نان داده بودی؟

ـ بلی . مادرم گفته بود، که برایش بوره بدهم تا گرسنه نه شود!

ـ بوره برایش داده بودی ؟

ـ بلی .

ـ در کجا برایش بوره انداختی؟

ـ در خانه اش.

ـ در کجا برایش خانه ساخته بودی؟

ـ در لای کتاب فال مادرم.

ـ مادرت کتاب فال داشت؟

ـ بلی!

ـ مادرت ، فال می دید؟

دخترک یک چوطی اش را که نیمه باز شده بود، با دستان استخوانی و لرزان اش زیر چادر اش پهنان نموده ادامه داد:

ـ بلی ، مادرم هر شب پیش ار خواب فال می دید.

ـ فال چی را؟

ـ فالی که پدرم پیدا می شود یانه؟

پیر مرد آه تلخی کشید و یاد پسراش اسختوان اش را دَر داد و سوختاند.

به راستی هم مادراش هر شب فال می دید. همین چند شب پیش بازهم فال می دید و درحال فال دیدن بود، که شیشه ارسی اتاق شان تک تک شد. او از صدای تک تک ارسی ترسید. دخترک نیز ترسید. دخترک سرش را از ترس زیر لحاف پنهان نمود. مادراش در پهلوی آن که ترسیده بود ، حک و پَک نیز شده بود. نمی دانست چی کند. او همان گونه با ترس ، متردد مانده بود که بازهم صدای تک تک بلند شده بود. او ترسیده و لرزیده رفته بود نزدیک ارسی تا بنگرد که کی است. او دیده بود که در آن نا وقت شب ، کبوتری است که بر شیشهء پنجره می کوبد. مادر از کبوتر نیز ترسیده بود. برایش تعجب آور و حیرت انگیز بود که در آن نا وقت شب می دید که در پشت پنجره کبوتراست . ترس تمام وجودش را گرفته بود. او در کتاب های افسانه ها خوانده بود که فرشته ها ،گاهی به شکل کبوتر پیدا می شوند .

آن شب، او زیاد ترسیده بود . ترس تمام وجودش را به چنگ گرفته بودو از ترس ارسی را باز نه کرده بود . اصلاً نه خواسته بود که بیشتر پشت کلکین ایستاد شود. آمده بود از کنج اتاق ، از همان دور تا ناوقت ها کبوتر را به پس کلکین نگریسته بود و سرانجام دیده بود که پشک همسایه آمده و کبوتر را گرفته و با خود برده بود و دل او را را داغدار ساخته بود .

مادر چند شب بعد خواب دیده بود که همان کبوتر پدر دختراش بود . مادر این گپ را به دیگران گفته بود و دریا دریا اشک ریخته بود، اما در حقیقت، در روز روشن از پدر دختراش هیچ خبری نه شنیده بود. هیچ !

* * *

دخترک همان گونه با چشمان بسته ار پیرمرد پرسید:

ـ خانه پِر طاووس مرا هم خراب کردند؟

ـ نمی فهم ، خدا خراب شان کند.

پیر مرد هنوز گپ اش را تمام نه کرده بود که دخترک بازپرسید:

ـ مره چی وقت شفا خانه پیش مادرم می بری؟

پیر مرد هنوز جواب نداده بود که مردی آمد یک خریطهء کوچک که در بین آن غذای خیرات بود ، دست پیر مرد داد و خودش با شتاب رفت.

با دیدن آن اندکی نور به چشمان پیر مرد دمیدن گرفت و اندکی لبان اش شگفت. خریطهء غذا را بر زمین به پهلویش گذاشت و خواست دخترک را بلند نماید. سگ زرد که تما شاگر آن صحنه بود، از جایش آرام و بی صدا بلند شد و همان گونه آرام و بی صدا خود را به پیر مرد و دخترک نزدیک ساخت . پوز اش را به خریطهء غذا نزدیک نمود و بو کشید. بوی گوشت غذای داخل خریطه حال سگ را به هم زد. اشتهاه اش را تحریک نمود. باشتاب دوسه بار سوی پیرمرد و دخترک نگریست و بعد، به خریطهء غذا نظر انداخت . سر انجام خریطه را با دهانش گرفته و پا به فرار گذاشت.

 

پایان

 

                                                                                                                                                                                                                          II

                                                                                                                                                                                                کودکی که نافش بریده نشد

 

 

روشنایی که از درز دروازه به درون اتاق ، نزدیک چشم پیر مرد می تابید ، پیر مرد را تکان داد ، و او دریافت که هنوز زنده است.

او برزمین دراز افتاده بود. نمی دانست، چی وقت اورا آن جا آورده بودند. دو ساعت پیش ویا چهار ساعت پیش ؟ ویا هم شب پیشتر؟ نمی دانست وبه یادش هم نمی آمد. روشنیی که از بیرون داخل اتاق می تابید ، اورا بیدار نمود، آن گاه دانست که اورا به این جا دوباره آورده اند و هنوز زنده است .

زمین سرد بود. سردی زمین به جانش صوف زده بود. اصلاً تمام اتاق سرد بود. سرد و نمناک. واو دروسط اتاق سرد و نمناک خود را چملک نموده، دراز افتاده بود.

اتاق بودی تعفن می داد. شاید، بوی تعفن از درز دروازه به داخل آن اتاق کوچک ، سرد و نمناک می آمد. درست معلوم نبود . هر چی بود ، اتاق پُربود از بوی تعفن و بوی شاش. پیر مرد نیز بوی شاش می داد. او جلوش را تر نموده بود. به همان خاطر دست های سرد و بی وزنش را برده بود تا آن جا را پنهان کند. وقتی اورا لت نمودند و شکنجه دادند، توان از دستش رفت ، طاقت نتوانست و ترنمود. دهانش نیز بوی شاش می داد. آخر به دهانش شاشیده بودند. آن دوـ سه نفری که او را لت می نمودند، به دهانش نیز شاشیدند و حالا دهان پیر مرد بوش شاش می داد و دلش بد می شد. چند بار عُق هم زده بود. اتاق بوی خون نیزمی داد. پیرمرد خودش هم بوی خون می داد. تمام بدنش پُرشده بود از خون . کله اش پندیده واماس کرده واز چند جای دهان باز نموده بود. اصلاً اورا برای کشتن برده بودند. یا شاید او فکر نموده بود که می برندش برای کشتن. هرچی بود اورا نکشتد، بردند، لتش نمودند وجزا دادندش .این بار چندم است که اورا به برای کشتن می برند، اما نمی کشند، تنها لتش می کنند و جزا می دهند. جزا!

مدتی بود که برف ، به شدت و پی هم آن جا می بارید. بسیاری از خانه ویران و نیمه ویران آن حاشیه ای شهر ، زیر برف خوابیده بودند. چند روز می شد که برق را ، چون زنده گی ، در آن گوشه ای شهر کشته بودند و تاریکی ، آن جا را در پنجه هایش می فشرد.

آن شب ، پیر مرد ، که کودک از عقبش روان بود ، به مشکل و نفس زنان، کراچی دستی را بالای برف تیله می داد. درکراچی عروسش زیر چادری خود افتاده بود. عروسش ، ازدرد ناله می کرد، و به خود می پیچید.

کودک که دو دستش را گره نموده و نزدیک دهانش برده بود ، پیهم به دستانش که از سردی کبود شده بودند کُف می نمود .

کودک ، دیگر توان راه رفتن ازش گرفته شده بود . اشک از دو گوشهء چشمانش شرزد پایین و خودش با صدای ناله مانندی ،افتاد به گریه.

صدای گریهء کودک را که زن شنید، دلش به شدت طپید وخودش زار نالید ودرزیرچادری به خود پیچید.

پیرمرد، از صدای گرایهء کودک ، سرش را به عقب دورداد ، و رو به کودک ؛ گفت:

ــ برایت نه گفته بودم ، که نه بیا با ما !؟

پیر مرد ، هنوز حرفش را تمام نه کرده بود، که نادم از گفته اش ، با خود نجوا کرد:

ــ اگر با ما نمی آمد، پس پیش کی می ماند، طفلک !؟

پیرمرد، کراچی را رها نمود، سرفه کنان رفت بالای سرکودک، دستش را به سوی او دراز کرد ، مانند کسی که در سرفه گریه نماید؛ گفت:

ـ بلند شو!

برف را از دست و روی کودک ، که کبود شده بودند ، واز لباس هایش رُفت ، که چشمش به پاهای او سُرید. نالشت کنان ازاو پرسید :

ــ چی کردی یک لنگ بوتت را؟!

غصه بیشتر در تار و پود پیر مرد دوید. با بغل پُرازغصه ، دست را دراز کرد ، کودک را

بلند نمود برسرشانه های خود، وبا صدای بغض نموده؛ گفت:

ـ محکم بگیر!

این را گفت و رفت به سوی کراچی و کراچی را دوباره به تیله دادن شروع کرد.هنوز چند قدمی از آن جا دور نشده بودند ، که از پشت یکی از خانه های ویران ،با لهجهء خاصی صدا زده شد:

ـ آی! کجا؟ کجا در این ناوقت شب؟

پیر مرد، صدا راکه شنید، ناشنیده گرفت و به راهش ادامه داد.

این بار، صدا بلندتر از پیشتر، درست مثل فریاد شد:

ـ ترا می گویم! گپ را نمی شنوی؟ کرهستی؟! کجا؟

به یک چشم برهم زدن دو جوان تفنگ به دست ،جلو آنها سبز شدند و ایستادند. یکی از آنها ، ماشه تفنگش را کش نمود و آن سوتر، روی برف چند مرمی رها کرد. از صدای فیر تفنگ ، زاغ ها که روی ویرانه ها جمع شده بودند و درآن جا ، درزیربرف ، درغم نان ودرجستجوی دانهء شان بودند ، سر و صدا کنان ، خیل خیل و دسته دسته ، پَرزدند به هوا پردیدند. یگان تای شان رفتند آن سوتر ، بالای شاخه های درختان قامت خمیده و قامت شکسته ، نشستند.

پیرمرد می لرزید . کودک که ازسرشانه های پیر مرد افتاده بود به زمین نیز می لرزید. . و زن در داخل کراچی ، زیر چادری به خود می پیچید.

آن جوان با میل تفنگش به کراچی اشاره نموده ، با همان لهجهء خاص ؛ پرسید:

ــ ای چی است؟ دراین ناوقت شب کجا می روید؟

پیر مرد بریده بریده؛ گفت:

ــ سیاه سر بچیم است! مریض است.می رویم اگر شفاخانه باز باشد!

ــ کجاست خودش که تو پیرمرد لاشه را کش می کنی؟

چون شمعی که بلرزد در باد ، پیرمرد ، سراپا می لرزید. با همان لرزش و زیان لرزان گفت:

ــ بچیم یک هفته است که مرده و زنده اش گم است. از راه کار دیگر خانه نیامده است.

یکی از ان دو با میله تفنگش به کراچی اشاره نموده، با همان لهجه خاص پرسید:

ــ چی بلا زده ای را؟ خود را تَک انداخته چی بلا؟

ــ نی بیادر جان! امیدوار است!

باشنیدن کلمهء « امیدوار» هردوتنفگ به دست ، قهه قهه و بلند بلند خندیدند، چنان که گویی با خنده شان دل شب را دریدند. یکی از آن دو نصوارش از دهنش ،آن سوتر روی برف تُف نموده ؛ گفت:

ــ هه ! خیر ببینی ! به خدا ، من تا حالا، اشتک شدن و زایدن را ندیده ام! امشب می بینم. دوربخورید طرف ما!

با شنیدن این حرف، برف ، پیش چشمان پیرمرد سیاه شد. سیاه و خاکستری. دلش به هم خورد. سرش گیچ رفت . تارو پودش و تارهای برف سرش ، به هرچه باور داشت نفرین فرستاد و سیاهی . آهی کشیده و گفت:

ــ او جناور چی می گویی؟!

مخاطب پیرمرد، با شنیدن این حرف ، با شتاب گیت تنفنگش را کش نمود. او تا بخواهد ماشه را کش نماید ، که آن دیگری جلوش پرید و گفت:

ــ هه! احتیاط که نکُشی این را! این را من کار دارم !

و بدون درنگ، با دو دست از میله تفنگش محکم گرفت و سخت بر پشت پیر مرد کوبید.

 

 

پایان

 

.

                                                                                                                                                                                                                                        III

                                                                                                                                                                                                                                آخرین قو

 

هوا از همان سر صبح گرم بود. آفتاب، که تازه سرش را از پس کوه ها، بلند نموده بود، به شدت می تابید. داوود با شتاب گام برمی داشت و با عجله روان بود. چشمان خستهء داوود را تابش آفتاب می آزرد و دانه های ریزه ریزهء عرق ، یکی بعد دیگری بر پیشانی اش ظاهر می شدند ، بعد چند تای آن ، با هم یک جا شده، از روی پیشانی اش ، آرام آرام می لولیدند و می رفتند، زیر یخنش و همان جا گم می شدند.

داوود دیروز زیاد کار نموده بود. از صبح ملا آذان تا شام گاو گم. حالا خسته بود ومانده. با آن که دیروزخلیفه اش گفته بود:” فردا، صبح وقت بیایی .”اماهرچی می کوشید،تیزتربرود، نمی توانست.بدنش درد داشت و شخ مانده بود.

داوود، هنوز درست ، پشت لب سیاه نکرده بود. چهارده یا پانزده سالش بود.او یک سال و چند ماه می شد که مکتب را رها نموده و کار می کرد. قبلاً مادرش در یک مکتب معلم بود ، معاش مادر، شکم شان را نیم سیر می نمود، و داوود و خواهرش مکتب می رفتند. اما از آن گاهی که آفتاب بخت شان بار دیگر نزول کرد و مادرش دیگر اجازه نداشت در بیرون از خانه کار کند، داوود با دل ویران مکتب را رها نمود وبا تن ناتوان به کار شروع کرد.

او کار های زیادی را انجام داد. گاهی تبنگ فروشی نمود ، وگاهی هم کمرچین کمرچین حمالی. ومدتی هم ، در پی کارسرگردان، تا سرانجام این کار دستگیرش شد.

روزی که این کار دستگیرش شد، باران ، یک دم و یک نفس می بارید، و داوود که از باران شته شده بود و آب از سر و رویش چون ناوه می چکید ، در جادهء عمومی ، در گوشهء زانو دربغل ، مظلوم وشکسته ، سرد و خاموش نشسته بود. او سرش را پایین انداخته و با درون خویش درغوغا بود در چرت و سودا!

درغوغا و چرتِ سودای این که باز کار نکرده بود و دست خالی باید خانه می رفت. درگیرو دار همین غوغا و چرت و سودا بود ، که بابه رجب صدایش زد:

ـ بچه ! این جا بیا!

و داوود که صدای بابه رجب را شنید ، سرش را از بالای عینک های زانویش بلند نمود و حیرت زده سوی بابه نگاه کرد . او هنوز در نگاه کردن بود، که بار دیگر بابه رجب صدا زد:

ـ بچه جان این جا بیا!

این بار داوود، چون تیرازکمان، ازجایش پرید و نزد بابه رجب رفت و گفت:

ـ مرا گفتید؟

ـ آن ! همراه من کار می کنی؟

 

ـ بلی ! چی کار است؟

ـ پشتش نگرد که چی کار است! اگر کار می کنی بیا همراه من.

و بابه رجب بردش با خود به قبرستانی برای کار. بابه رجب ، سالها بودکه قبر کن بود. او این کار را از پدرش آموخته وبه ارث برده بود. او می خواست پسرهایش نیز این کاررا دنبال کنند، اما، همین که آن ها قد کشیدند، هرکدام شدند، راهی دیارهجرت و بابه ماند تنها و کارش.

در روز های اول ، کا در قبرستانی برای داوود بسیار دشوار بود. وقتی گلند می زد، تمام بدنش را درد می گرفت. یگان بار درد شدیدی از گردنش شروع می شد و به سوی شانه هایش راه می کشید و از آن گاه به سوی کمرش پایین رفته ، کمرش را چنگ می زد. رنگ از چهره اش می پرید و حق می ماند. در آن حال ، که بابه رجب متوجه می شد ،بالایش صدا می زد:

مانده شدی!؟ ها!؟ چند دقیقه دَم بگیر. هوش کنی که سر نم نشینی که شخک می گیری! فهمیدی!

و داوود به که خانه می رفت، تمام بدنش در شعلهء آتش می سوخت. او از درد ناله می کردو ضجه ، آن گاه مادرش بر بالین او نشسته همراه با اشک درد او را فریاد می نمود.

داوود در شب های اول کار در قبرستانی، در هاله ای از کابوسهای وحشتناک به سر می برد.می ترسید . ترس تارپودش را چنگ می زد. هر لحظه مرده گان و قبرستان پیش چشمانش به اهتراز در می آمدند، و آن گاهی که چشمانش را می بست و به خواب می رفت، تصویرخواب هایش را نیز همان مرده ها و قبرستان ، چوکات می بستند .

یک بار دیده بود، که مرده یی از قبر بلند می شود ویخن داوود را چنگ زده؛ می گوید:

ـ چرا مرا گور نمودید ؟! آخر من نمرده بودم ! چرا مرا زنده به گور کردید؟ !کجاست زنم؟ کجاست فرزندانم؟ آخر چرا مرا گور نمودید؟! من زنده بود. به خدا من زنده بودم.

و بعد ، آن مرده به گوشه ای می رود ، بالای دو پا می نشیند، و با مشت به سرش می کوبد و زار زار و بلند می گیرید. چنان بلند می گیرید، که گویی می خواهد، فریادش را و صدای گریه اش را به بلندای آن درختان کاج برساند و به گوش آن پرنده گانی که درآن بلندا آشیانه دارند .

در آن لحظه، داوود را مادرش تکان داده برایش گفته بود:

ـ بچیم! خواب خراب دیدی؟! پهلو بگرد جان مادر.

بار دیگر، می بیند که مردی از گورش بیرون می شود، خون چکان. از سرو صورت او خون می چکد. از خون او ، فضا را بوی خون می گیرد. بوی خون او، چون ابر بهار، سبک و پرنیان می رود آن سوی قبرستان ، سوی دشت ها و دامنه های کوه. بوی خونش فریاد می شود و دشت ها و کوه ها را بوی خون او می آگند.

و داوود ، می نگرد که چگونه آن همه فریاد می روند، به آسمان و از آسمان باران خون می بارد برزمین.

و باز داوود می نگرد که آن مردی که از قبرش خون چکان بلند شده بود ، به سوی داوود می دود و فریاد زنان می گوید:

 

ـ چرا مرا کشتید؟ چرا زن و فرزندنم را کشتید؟ قاتلها، آدمکشها ! قاتلها.. قاتلها…

درآغاز، شب چنان خواب هایی با او بود. حتا داوود برآن شده بود ،که دیگر با قبرستانی وداع کند.اما غم نان بود که اورا به قبرستان و مرده گان گره زده بود.

چاشت ها، داوود با بابه رجب درهمان قبرستانی ، در گوشه یی ،نان چاشت را می خوردند. نان چاشت را زن بابه رجب آماده نموده و همان جا برای شان می آورد. هنگام نان خوردن، اگر بابه رجب خوش خوی و سرحال می بود، با داوود سر قصه را باز نموده و درد دل می کرد. بابه رجب روزی از داوودپرسید:

ـ بچه جان، از کار که خانه می روی، چی میکنی؟

داوود، معصومانه سرش را پایین انداخته، گفت:

ـ نان شب را که خوردم می روم در گوشهء اتاق گپ می زنم؟

ـ گپ با کی ؟

داوود با دستش، به سوی قبرها اشاره نموده ، گفت:

ـ گپ ، با این مرده ها ؟

بابه رجب که از شنیدن این حرف داوود شگفتی زده شده بود، ابروهایش را بالا انداخت ، همان گونه شگفتی زده پرسید:

ـ چی ! با مرده ها گپ می زنی؟

داوود ، دوباره به سوی قبر ها اشاره نمود وبه جواب گفت:

ـ بلی! من هر شب با این مرده ها گپ می زنم . این ها برای من هر شب قصه می کنند . از غم ها و درد های شان، برایم می گویند. من هم از خود برای شان می گویم. از دردها وغم هایم.

ـ و باز؟

ـ و باز توله را می گیرم ، به خاطر غم ها و درد های آنها و غم ها و درد های خود، توله می زنم!

بابه رجب ، که بیشتر حیرت زده شده بود ، پرسید:

ـ توله بر چی؟

ـ توله بر غم ها و دردها!

ـ توله را از کی یاد گرفتی؟

ـ از پدرم. پدرم ، خیلی توله خوب می نواخت.

داوود که چشمانش به آن سو ، آن سوی دامنهء کوه راه کشیده بود، ادامه داد :

ـ پدرم می گفت: «من درد و غم را در توله ام فریاد می زنم!»

ـ پدرت چی درد داشت ؟! و چی غم داشت؟!

ـ نمی گفت . برای ما نمی گفت.

ـ پدرت حالا کجاست؟

بغض که راه گلوی داوود را فشرده بود و دانه های اشک از دوگوشهء چشمانش در حال غلطیدن بودند، به آسمان اشاره نموده ، به جواب گفت:

ـ پدرم در آسمان !

ـ در آسمان ؟

ـ بلی ! پدرم را از راه کارش بردند. او دیگر بر نگشت. مادرم می گوید : “پدرت به آسمان رفته است. در آسمان ، پیش خدا!”

بابه رجب ، که کاملاً گیچ و منگ شده بود؛ پرسید:

ـ تو نمی دانی که ساز و موسیقی منع است؟

ـ می فهمم ! می دانم که منع است ، اما..

ـ اما چی ؟

ـ اما، سوز دل خودرا چی قسم کم کنم؟! این توله سوز دل مرا کم می کند. توله فشار درد و غم مرا سُست می کند .توله غم و درد های این مرده هایی که این جا زیرخاک افتیده اند، را از دلم کم می کند . آخر این مرده ها شبها غم های شان را و درد ها شان را و حرف های ناگفتهء شان را که در دل دارند، برای من قصه می کنند . بدون توله ، ناله در دلم گره می شود. بدون توله دلم به ترکیدن می رسد. بدون توله غم سر شانه هاین بار می شود .از همان خاطر می روم در گوشهء خانه سرم را زیر پتو پنهان می کنم و توله می زنم.

روزها ، یکی پی دیگری می گذشتند . داوود، همان گونه پیش بابه رجب کار می نمود و شب ها، خسته و مانده ازکار می آمد، نانش را که می خورد، می رفت گوشه ای، زیر پتو ، آرام آرام توله می زد و درد را و غم را در توله اش ناله می کرد:

ـ ای وای گل من، زیبا گل من

به ترکیدن رسید نازک دل من

شبی داوود،سخت دلگیر بود و افسرده . اوهمین که نانش را خورد رفت آن گوشه ، بدون آن که، پتو را به سرش بگذارد ،همان بیت دلخواه اش را درتوله اش بار بار ناله نمود :

ـ ای وای گل من، زیبا گل من

به ترکیدن رسید نازک دل من

او، درناله بود ،که ناگهان دروازهء اتاق شان به صدای بلند کوبیده شد، وبعد ، به یک چشم برهم زدن ، دروازه به شدت باز گردید.

چند تفنگدارسیاه جرده ، با دستار های سیاه و ریش های انبوده، با عجله داخل اتاق شدند ، وارخطا وارخطا ، این سو و آن سو را نگریستند . دوتای شان بدون درنگ رفتند، به طرف داوود.

 

از دیدن تنفگداران ،رنگ از چهرهء داوود پاک پرید. رنگ از چهرء مادر و خواهر داوود که در آن سوی اتاق نشسته بودند نیز پریده بود. گوشهء لبان داوود می پرید و دستانش می لرزیدند. تمام بدنش می لرزید . خواهر و مادرش نیز، درآن گوشهء اتاق ،چون شاخهء بید ، که بلرزد در باد ،می لرزیدند.

مادر داوود، دخترش راکه از ترس چُملگ شده بود ، دربغل محکم گرفته ؛ بلند صدا زد:

ـ از برای خدا ! شرم دارید یانه؟ ! چرا در خانه مردم در این ناوقت شب مثل مور و ملخ می ریزید؟! آخر چی گپ است؟!

یکی ازآن تفنگداران ، بی توجه به حرف های او، با لگد داوود را تیله داده و توله را که داوود در پهلویش گذاشته بود ، گرفت و باهمان توله، برسر داوود، شروع نمود به کوفتن .

مادر داوود، دخترلرزانش را ازبین بازوانش رها کرد، و پرید، بین پسرش و آن مرد تفنگ به دست ، وفریاد کنان گفت :

ـ او نا مسلمان ! از خدا بترس! کشتی بچه ام را !

آن تفنگدار ، ازبازوی مادر داوود گرفت و آن سوی اتاق تیله اش داد و بار دیگرشروع کرد با کوفتن به سر داوود با توله . او برسر داوود با توله می کوفت و مادر داوود با دو دست به سر و روی و مویش چنگ می زد.

پس از آن شب، داوود ، با دیگران کمتر گپ می زد . حتا با بابه رجب . تنها با خود بود که چیزهایی زیر لب می گفت و نجوا می کرد. . او شده بود هم صحبت و قصه گوی خود. در راه ، درکار ، حتا در خواب.

داوود که تشنه شده بود و در همان دم صبح ، دهانش از تشنه گی خشک شده بود، دانه های عرق را که در پشت لبش دانه دانه ایستاده بودند، با پشت دستش روفت و به گا م هایش افزود. و در اندیشهء آن بود که شاید بابه رجب برآشفته شود که چرا دیرتر آمده ای. او درهمین فکر و سودا بود، که به قبرستانی رسید، یکراست رفت پیش بابه رجب که مصروف قبر کندن بود. او با ترس و لرز سلام داد. بابه رجب بدون آن که سلام او را جواب بدهید، چین بر پیشانی انداخت وطرف آفتاب اشاره نموده پرسید:

ـ همین وقت آمدن است؟ دیروز برایت نگفته بودم که فردا وقتر بیایی؟

داوود که از شرم کومه هایش گُل انداخته بودند ، به جواب گفت:

ـ ببخشید! دیشب جان درد بودم. صبح هیچ از خواب بلند شده نمی توانستم.

بابه رجب بدون این که به حرف داوود توجه کند، قطی نصوارش را از جیبش کشید، گپه نصواری زیر لبش جا به جا نموده؛ گفت:

ـ زیاد پُر نگو! بیا کاررا شروع کن ، که ناوقت می شود ، و باز دست مردم به گریبانم دراز می شود.

بابه رجب که همان گونه چین بر پیشانی داشت ، با خود زمزمه نمود:

ـ امروز سنگ کشها هم، گور و کم هستند. درکل منطقه یک متر سنگ یافت نمی شود.

هنوز حرفهای بابه رجب تمام نشده بود ، که هر دو شروع نمودند به کار. در کندن قبر بودند ، که متوجه شدند ، موتری به سرعت می آید سوی قبرستان.

موتر به همان سرعت خاک باد کنان آمد، آن سوتر، زیر درخت بزرگی ایستاد و تنفگ به دست سیاه جرده با دستار سیاه و ریش انبوه از آن پایین شد. او این سو و ان سویش را نگریست و بعد یکراست آمد سوی بابه رجب و داوود. او این سو و آن سویش را نگریست و با لهجهء خاصی از بابه رجب پرسید :

ـ قبرکن تو هستی؟

بابه رجب که هنوز داخل قبر بود، نصوار را از دهنش ، آن سوتر، برزمین تُف نمود ، با پشت دست کنج لبش را پاک کرده ؛ گفت:

ـ آن پدر! امر و خدمت؟

آن نفر ، که یک دستش به تفنگش بود، دست دیگرش را به کمرش گرفت؛ گفت:

ـ ازما یکی شهید شده ! صبا گورش می کنیم. برش یک قبر بکن!

بابه رجب که از کار خسته شده بود، چین بر پیشانی انداخته و پرسید:

ـ در کجا؟

ـ جای کم است؟ اونه در پیش مسجد.

ـ ببین درپیش مسجد، یک بلست جای نماده است!

ـ اینه در این جا.

ـ این جا!؟ این جا ، جای مردم است.

ـ چی کنم مردم را! همین جا برایش بکن.

بابه رجب که از شدت غضب کنج لبهایش به پرش افتاده بودند، به جواب گفت:

ـ او برادرم! او پدرم ! این جا مال مردم است! هر حصه این قبرستانی از خود صاحب دارد. اجازه ندارم مرده بیگانه را و مرده غیره را در قبرستانی مردم گور بکنم. فردا مردم یخنم را می گیرند.

هنگامی که آن تفنگ به دست گپ می زد، تصویرهای آن شب پیش چشمان داوود به اهتزاز درمی آمدند و آرامش ذهنش را برهم می زدند.

تفنگ به دست ، با بابه رجب غالغال را شروع نموده، گفت:

ـ او بی دین ترا می گویم! برایش جا پیدا می کنی یا نی؟ یا همین جا مردارت کنم ؟

او که حرفش راتمام نمود، آمد لب قبر بالای دو پا نشست و ادامه داد:

ـ او یک کلان قوماندن بود! می فهمی، کلان قوماندن!

بابه رجب غضب آلود به جوابش گفت:

ـ چی کنم که قوماندان بود یا فرقه مشر!

و بعد دستانش را به چاک یخن پیرانش برد ، یخنش را کش نموده ، اضافه کرد:

ـ زور دارهستی، بگیر بکش! تفنگ داری ، بگیر بکش!

هنگامی که بابه رجب ، با آن نفر گپ می زد، بار دیگر تصویر آن شب، تصویرریختن آن تنفگداران به خانهء داوود شان ، به پیش داوود به اهتزار درآمدند. و از یاد ان شب دست هایش به لزره افتادند . پاهایش نیز به لرزه آمدند. تمام بدنش به لرزه آمد. قلبش به شدت در سینه اش می زد. صدای ضربه قلبش را می شنید. او یک باره از جایش بلند شد، با دو دست بیلش را محکم گرفت وچون برق به پهلوی تنفگ به دست پرید. بیلش را پس برد و با چنان شدت بر پشت گردن او زد، که بدون درنگ و به یک چشم برهم زدن او را به د اخل قبر انداخت.

بابه رجب ، که از خشم سراپایش را نمی شناخت، او را مجال بلند شدن نداد، بیلش را پس برد و محکم زد به کمرش. او چون مار به خود پیچید.

رنگ از چهرهء بابه رجب پاک کوچیده بود و چون کفن سفید می زد . رنگ از چهرهء داوود نیز کوچیده بود. بابه رجب با شتاب از قبر بیرون شد و همراه با داوود بر قبر خاک رختند. دیری نگذشت که قبر پُر از خاک شد. آن دو چون شمع، که بلرزد در باد می لرزیدند. با همان تن لرزان، شکل قبر را درست نمودند و لوحه سنگی برقبر گذاشتند همانند قبر زنان.

داوود ، دانه های عرق را از پیشانی اش پاک نمود، بیلش را آنطرف انداخت و روبه بابه رجب گفت:

بابه مه رفتم خدا حافظ.


پایان

 

 

                                                                                                                                                                                                                               IV

                                                                                                                                                                                                                    خون و پنجره

 

او، بار دیگر اخ نمود و برزمین تف انداخت. لحظه یی بعد رفت کنج اتاق، بالای دوپا نشست وبا دودست کمرش را محکم گرفت. تمام نیرویش را درگلویش جمع کرد، واین بار بلندتر اخ نمود وبازهم تف انداخت.

رنگش کبود شده بود. درد از کاسه سرش کوچیده و رفته بود در گلویش خیمه زده بود. نفسش بند می شد. بدنش مرمر نمود وبعد به لرزه افتاد. به نظرش رسید که عزراییل در چند قدمی اش ایستاده است.

کوچک و نیمچه که بود از مادر پدرش شنیده بود: وقتی عزراییل برای قبض روح کردن آدم می آیید، اول بدن آدمی به مرمر می افتد و بعد می لرزد، تمام بدن آدم می لرزد.

با خود غمگنانه نجواکرد: وقتی مردم، کی بالای سرم قرآن بخواند؟

مادر پدرش گفته بود: غضب خدا که بالای آدم نازل شود، در وقت مرگ کلمه گوی بالای سرش پیدا نمی شود.

از یاد این سخن مادر پدرش، دلش فشرده شد واز تنهایی خودش، شکنجه. چند سال پیش خواسته بود خود را ازتنهایی نجات دهد و به خانه زن بیاوزد.

او زن را به خاطری که از تنهایی نجات یابد می خواست، ورنه از عشقبازی خوشش نمی آمد. بار ها از نگاه های دختر همسایه دریافته بود، که او برای عشقبازی دعوت می کند، اما او تغافل نموده و تیر خود را آورده بود. همچنان از دخترهمسایه ی دیگر، ازدختر خلیفه قاسم، که یکی را در سردالان و دیگری را درآخر دالان کوچه، دزدانه بوسه می داد و بچه های همسن و سالش، مشت ومال کردن را در پشت بامبتی ها، با اوتجربه کرده بودند، باربار راه اش کج نموده بود.

اما برای نجات از تنهایی، در فکر زن گرفتن شده بود و رفته بود نزد قصاب کوچه که یک درجن دختر خانه مانده داشت. اما هنوز کارش سر به راه نشده بود، که دست حادثه به زندانش در افگنده بود.

از مادر پدرش شنیده بود: عزراییل که می آید، اول در چند قدمی آدم می ایستد. بعد آرام آرام پیش تر می آید و کارش راشروع می کند. آدمی چهره عزراییل را نمی بیند. عزراییل این فرشته مرگ درهاله یی ازغبار پوشیده است.عزراییل مثل یک غبار است، مثل یک دود. هيچکس چهره عزراییل را ندیده است و نمی بیند.

از یاد آوری این گپهای مادر پدرش به حیرت فرو رفت وتصورکرد که خواب است و درخواب، حرف های مادر پدرش را می شنود.

دلش بالا آمد و بازهم عق زد و برزمین تف کرد. دانست که خواب نیست. با خود گفت: نه! نه! آدم می تواند عزراییل را ببیند. تکرار کرد: آدم می تواند عزراییل را ببیند! من خودم عزراییل رادیده ام. من باچشمان خود عزراییل رادیده ام. نه یکبار، بلکه دوبار دیده ام. یک بار چند سال پیش درزندان وبار دیگر، همین دیروز دیدم.

دیروز نزدیکی های شام که به طرف خانه می رفت، بالایش صدا زده شد:

ــ هی کجا؟ دور بخور بیا اینجا.

نگاهش آنسوی سرک، سوی صدا سرید. با دیدن صاحب صدا در جایش میخکوب شد. صاحب صدا جوانی بود کلشینکفدار. بار دیگر صدا بلندشد:

ـــ نمی شنوی؟ کرهستی؟ گفتم بیا اینجا.

این بار، دل او گرپ کرد. نمی خواست آنسو برود. ازکلشینفدارها بدش می آمد. اما مانند آدمهایی بی اراده بدانسو کشانیده شد.

از کجاهستی؟

کلشینکفداراین سوال را کرد و تذکره او راخواست.

ـــ ازکابل. این را آهسته گفت وتذکره اش را داد.

ـــ به کابلی ها نمی مانی.

ـــ خوب نگاه کن، در تذکره چه نوشته است؟ خوانده می توانی یانی؟

جوان کلشینکفداراز این سخن او برآشفت. رگهای گردنش پوندیدند و با قهر غرید:

ـــ نی، تنها شما سرلچ ها خوانده می توانید!

با خشونت وغضب گفت: دست هایت بالا.

جستجوی بدنی اش نمود وساعتش را ازبند دستش بازکرد وگرفت.

اوگفت: برای این تفنگ گرفته ای که مردم را لچ کنی؟

ـــ چپ باش، زیاد گپ نزن!

جوان کلشینکفدار این را گفت ودست انداخت به یخنش، وکشان کشان بردش داخل حویلی ودر یک اتاق داخلش کرد. در اتاق مردی بالای کوچ زیر پتو دراز افتاده بود. بادیدن آن مرد، رنگ از چهره ی او پرید و اندامش لرزید. خواست فرار نماید. اما نتوانست. درجایش میخکوب شده بود. خواست فریاد بکشد، صدایش بیرون نیامد. صدایش درگلویش خفه شده بود. درحقیقت سالهاست، که او فکر می کند، که صدایش در گلویش خفه است. فکر می کند، که صدایش در گلویش مرده است. فکر نمود خودش نیز مرده است ودر عالم دیگری با موجودات دیگری مقابل است. و مردی که به مقابلش بالای کوچ دراز افتاده است سرگرگ به تن دارد.لحظه یی نگذشته بود، که دروازه به صدا آمد، کسی درچوکات دروازه ظاهر شد ورو به کسی که به جای سر آدم، سر گرگ به تن داشت چیزهایی گفت. با آنکه او نداست که چه می گوید، اما دانست ،که درعالم دیگر نیست.

جوان تفنگدار گفت:

ـــ صاحب این سر لوچ می گوید، که ما ناخوان هستیم.

آدم گرگ سر، درجایش جنبید وبه ساعتش نگاه کرد وگفت:

ـــ حالا وقت نماز است، بیرون ببرش، بعد صدا می کنم.

آن دو از اتاق بیرون شدند وآدم گرگ سر ازجایش برخاست، آرام آرام درگوشه اتاق، جانمازانداخت و شروع کرد به نمازخواندن. بعد دعاهایی خواند و برجسم واطراف خود چوف کرد. برریش دراز خود دست کشید، بعد برگشت سر جای اولش وروی کوچ دراز افتاد.

دقایقی گذشتند وآدم گرگ نما فریاد زد:

ــ حالا بیارش.

جوان کلشینکفدار، قول او را گرفت وبا شتاب داخل اتاق بردش.

ـــ چه گپ است اوبچه؟

ـــ صاحب این سرلوچ با طعنه می گوید، که مه بیسواد هستیم!

گرگ نما گفت:

ــ بلی، تنها سرلوچ ها ومکتب رفته های بی کتاب، خواننده هستند.

آب بینی اش را قرت نمود و اضافه کرد:

ـــ اما، خواننده گی شان به چه درد می خورد، که کتابی ندارند که بخوانند؟ وهرهر خندید. جوان کلشینکفدار نیزخندید. خنده آن دوبلند وبلندترشد. او، درخنده های آن دو گم شد. پس ازلحظه یی گم شدن فریاد زد:

ـــ من بی کتاب نیستم!

ـــ زبان بازی نکن!

مرد گرگ نما این را گفت واز جایش برخاست و باخشم اضافه کرد: چوچه سگ تو اگر کتاب داری، بخوان دعای قنوت را!

او، که از ترس دنداهایش قفل شده بودند، تنش به لرزه افتاد و زانوهایش سست شدند. به لکنت زبان ترسیده

ترسیده خواند:

ـــ ا... ا... اله...الهم

گرگ سر، دستی به ریشش کشیده وصدا زد:

ـــ بزنش که بسم الله یادش رفته!

جوان کلشیکفدار، سیلی محکمی به روی او کوفت وبعد با قنداق کلشینکوف چندین ضربه به روی و دهنش زد، که خون از بینی اوتیرک زد پایین. به نظرش رسید، که خونش تمام اتاق رافراگرفت و اتاق را پرنمود.

 

جوان کلشیکفدار و آدم گرگ سر، درخون او فرو رفتند. آنها تلاش کردند از حوض خونی که اتاق را پرنموده بود فرار کنند، اما تلاش شان بیهوده بود. خون او آهسته آهسته بالا می آمد و به سقف نزدیک می شد. آن دو در خون او غرق شده بودند. به نظرش رسید که خونش از پنجره به بیرون شرزد. خون پنجره در پرتو خورشید مغرب، تصویربزرگی رادرآسمان منعکس می کردواو خودش از حال رفته بود.

 

 

 

پایان