داستان های از ببرک ارغند
ببرک ارغند
ساز ها و آواز ها
کوچۀ تنگ و خاک آلود خرابات از تنهایی هو میزد و یگان چراغ سر کوچه، اینجا و آنجا با نور کمرنگی میدرخشید .
پیش خانۀ صابر که رسیدم، ایستادم، گفتی تنم کرخت و بیحس میشد و پا هایم شیمۀ رفتن نداشتند.به نظرم آمد که زمان از حرکت ایستاده بود و زمین به دَور خویش نمیچرخید و ستاره ها در آبگینه ها منعکس نبودند. تنها صدای موسیقی مرموزی در فضا موج میزد و ناله های سنتوری، بریده بریده از لای درز ها و چاکهای پنجره به کوچه فرو میریخت.
بالا نگاه کردم، نورِ ضعیفی بالاخانۀ صابر را روشن ساخته بود و سایۀ مردی خمیده، روی پردۀ سپید پنجره افتاده بود و با نغمه های ساز به راست و چپ خم میشد.
با خود گفتم:
"بیچاره گویا هنوز هم بیدار است . . ."
و پلۀ دروازه را با نوک پا تیله کردم. صدای موسیقی بلند تر به گوشم آمد.مضرابها با شدت بیشتری به تار ها وارد می آمدند و ناله ها دردناکتر و ملال انگیز تر بر میخاستند.
در حویلی باران دانه دانه میبارید و زمین بوی خاک را غم آلود پس میداد و درخت سپیدار، مانند گذشته ها، چون سپاهیی، لب چاه، پهره ایستاده بود و نور کمرنگی از چراغِ سر ِدهلیز، در زیر برگهای سارونه، با سویی ضعیف میدرخشید و پروانه یی فریب خورده و شب زنده دار با خسته گی در اطرافش چرخ میزد.
حویلی، کوچک و چهار کنج بود. بوی خاک، مرده برگ و موسیقی میداد. دهل کوچکی سر ِترقیده اش را به دیوارۀ آجری چاه تکیه داده بود و آبگینۀ کوچکی پیش پایش شکل گرفته بود، صدای خنده یی از دور می آمد، صدای خنده یی ضعیف و دردناک. با خود گفتم:
"باز مست کرده اند."
و سوی بالاخانه نگریستم. سایۀ زیب النسأ به پردۀ سپیدِ پنجره افتاده بود. سایه اش جوان معلوم میشد. پشت خمیده اش، راست و رسا بود. به نظرم آمد که دختر جوانی پیش پنجره نشسته است. سایهء چلمِ برنجیش با تألم در جوارش ایستاده بود.
سالها میشد که آن حویلی را میشناختم، زیب النسأ را میشناختم، نوروز را میشناختم، پسر شان، صابر را میشناختم، از قصۀ عاشقی و دلداده گیش با روشنک خبر داشتم، از روشنک به من قصه ها گفته بود. آن خنده را هم میشناختم، سالها میشد که میخندید و ضعیف ضعیف میخندید، گاهگاهی گمان میکردم که آن خنده، هر شب در فضا میترکد و توته های پاش پاش شده اش در سر تا سرِ خرابات منتشر میشوند.
آهسته داخل اتاق شدم. اتاق سرد بود و بوی غم داشت، بوی غمی آغشته با زعفران، مرگ و تنهایی. و چراغ ِتیل خاکیی با بیقراری در بلندای طاقی، ِپت ِپت کُنان، میسوخت، گفتی آخرین نفسهایش را پس میداد و هالۀ سیاهی دَور گردن صراحی مانندش چنبر زده بود، از سوختنش بوی مرگ برمیخاست. آن طرفتر، بتۀ ریحانی در گلدانیی خشکیده بود و باد، بر تارک پنجره، قاب خالی و شکستۀ عکسی را چون آونگی، آهسته تکان میداد. دیوار های اتاق منظرِ دلخراشی داشتند، سوراخ سوراخ بودند و همه جا، یاد های غم و خاطره های درد، نقاشی شده بودند، گفتی عاشق ِدیوانه و ترانه سرایی از آنجا کوچیده بود، پژواک صدایش را میشنیدم که هنوز هم با غم و درد منعکس بود:
"میمیرم و داغت ز جهان میبرم امروز اَیکاش که آید ببرم دلبرم امروز"
کسی در گوشم گفت:
"میشنوی این صدای اوست. صدای صابر است؛ راست است که صدا میماند!"
و همانجا، در دهن دروازه نشستم. پژواک همچنان دردناک در اتاق میپیچید و میپیچید. حیرتزده دیدم که زنده گی با همه جمع و جوشش دوباره به آنجا برگشته بود و موسیقی و صدا بار دیگر اتاق را می انباشت. دیدم صابر، سنتورش را پیش روی زانوانش خوابانده بود و با سرِ خمیده، دیوانه وار به دل تار هایش چنگ میزد. ناله ها و فریاد های سنتورش، غوغا کنان بر میخاستند و سر به در و دیوار ها میکوبیدند، بتۀ خشکیدۀ ریحان را تکان میدادند و قاب خالی و شکستۀ عکس را بر تارک پنجره، به شدت میجنباندند. دیدم زیب النسأ چادرش را گرد گلویش کرد، چلمش را پیش رویش گذاشت و پک ِعمیقی به آن زد. لحظه یی پس، دود تنباکوی سوخته،مانند ستونی از دهانش بیرون آمد و لحظه یی صورت پُرچینش را پوشاند، از ورای آن دود، به فرزند خویش گفت:
"صورتت را ببین، رنگت مانند گل چراغ شده است. این سه سال زندان از تو چی ساخته است!"
و غُم غُم کُنان افزود:
"این روشنک چی دارد که دل ترا بُرده است. کاش همان روز اول نمیگذاشتمت که خانۀ شان بروی . . ."
صدایش در میان دود ِخاکستری رنگ ِچلم منحل شد. نشنیدم که دیگر چی گفت. باری صدایش را بلند کرد:
"روز اول گفتمت که ما با هم جور نمی آییم. ما کجا و اُونا کجا. ما خراباتی و اُونا . . ."
صدایش را بلند تر ساخت:
"یک روز نوکر شان حتی دروازه را برویم باز نکرد. میگفت: دختر خود را به سازنده نمیدهند. بی بی میگوید برایشان بگو که پایتان را به اندازۀ گلیم تان دراز کنید . . ."
و پس از مکثی گفت:
"صابر! . . . خوب شد به گپ روشنک نکردی، خوب شد با او فرار نکردی!"
با شنیدن نام روشنک، دیدم ضجه های سنتور بلند تر شدند، درد آمیز تر و فریادی تر شدند. زیب النسأ افزود:
"روشنک را خُه چیزی نمیگفتند، هر چی نباشد توتۀ دل شان بود؛ اما ترا پوست میکردند! . . . به دهنم خاک، ترا میکشتند!"
دیدم سنتور خاموش شد. صابر سرش را بلند کرد. چهرۀ زعفرانی رنگ داشت. دو قطره اشک در چشمانش جمع شده بودند. صورتش شَکیل و گیرا بود. چشم و ابروی مردانه داشت. با صدای دلکش اما غمباری پاسخ داد:
"کاش به گپ او میکردم . . . وقتی اجازۀ عروسی ندادند ،کاشکی هر دو فرار میکردیم!"
و لبهای خشک و زنگ بسته اش را با زبان تر نمود:
"کاشکی با آنان آب و نمک نمیشدم، هر چی نبود بالای من حق شاگردی داشتند . . . کاشکی نان و نمک شان چشمم را نمیگرفت . . ."
زیب النسأ دهنۀ نی چلمش را با کف دست پاک نمود:
"آنها حق شاگردی نداشتند، تو حق استادی داشتی! بیچشمها مقصد شان را بدست آوردند و تمام . . . یک خواندن و سراییدن بود که از تو یاد گرفتند، دگر چی به درد شان میخوردی، ترا دیگر چی میکردند. صافی بودی و تمام!"
و دو سه سرفۀ پی در پی نمود:
"اگر به گپ من میکردی، چنین حالی نمیداشتیم."
و نی را دو باره پیش دهنش بُرد:
"این گوشواره به آویختنش نمیارزید. نمیگفتم؟. . . ترا زندانی ساختند و دختر را به زور به شوهر دادند . . . از برای خدا سه سال حبسِ با مشقت، آنهم به خاطر یک دختر! روشنک نبود، آش دهن سوز بود، دهن سوز!"
و زیر لب دردناک زمزمه کرد:
"نمیدانم پسرم چی گناهی داشت، عاشقی خُه گُناه نیست."
صابر لبش را زیر دندان گرفت و به لوزیهای صدفی سنتورش خیره شد . نور چراغ در اشکال صدفی سنتور منعکس شده بود. ناگهان روشنک را در لوزیهای حاشیۀ سنتورش، دید که مانند گذشته ها، با دامن فراخی چرخ میزد و چرخ میزد و با موسیقی سنتور میرقصید و میرقصید. دست و پایش مانند شاخه های بید بهاری شادمانه به اینسو و آنسو پیچ و تاب میخوردند و انحنی میکردند.
صابر با خود میگفت:
"من میدانم که خداوند این گلها را به تقلید از صورت زیبای روشنک آفریده است. من خبر دارم که این ستاره های درخشان، دانه های اشک روشنک هستند که بر تاریکی این گیتی گریسته است. میدانم که باد ها به خاطر نوازش زلفان او میوزند. اگر او نباشد، دگر، جهان و صابری وجود نخواهد داشت.
و لبش را زیر دندان فشرد:
"دردِ زندان استخوانهایم را سوختاند، ولی نَمُردم؛ مگر بی روشنک میمیرم. روشنک هم بدون من زنده گیی ندارد. من بوی تن مرگ را احساس میکنم، میبینم که در چند قدمی ام ایستاده است. میبینم که مرگ هم یک ساز است، یک سرود است، یک ترانۀ غریب است که آن را مسافری فقیر در یک دشت بیکران، با سوز و گداز میسراید"
دیدم، زیب النسأ از جایش برخاست. در میان اتاق ایستاد. به نظرم قشنگ و طناز آمد. شباهت عجیبی به روشنک داشت. قدش مانند سروی رسا بود. چشم و ابروی مشکی و گیرا داشت. در میان دود پیش آمد. دیدم گرهِ چادرِ سبزش را رها کرد، زلفان سیاه و القاسیش را با تکانی روی شانه هایش پاشاند. دستمالی را دَور کمرش گره زد و تسمۀ زنگهای پایش را امتحان کرد.
دیدم تبسم دردناکی روی لبان صابر ظاهر شد و چشمان بیمارش به خنده افتادند وبا دست سپید، لاغر و پر از رگهای آبیرنگش، هیجانزده، سنتورش را فشرد و انگشتانش با جادو گری روی سیمهای ساز لغزیدند. و اتاق بار دیگر پر از ساز شد. و امواجِ دردناک وغمبار ِموسیقی، اتاق را پُر و لبریز کرد.
یکبار دیدم دروازه یی که من پیش پایش نشسته بودم به شدت، چهار پلاق باز شد، صدای اصابت پله هایش -- به دیوار هارا شنیدم.
در قاب دروازه، اندام چهار کنجۀ تاریکی، مانند حفرۀ سیاهی، هویدا گشته بود و انبوهِ دود آبی رنگ و سرگردان ِچلم را، با یک فشار عجیب، سوی خویش میکشید.
دیدم در قاب دروازه صورتهایی آشنا و نا آشنا ظاهر شدند. هر کدام از آن صورتها، با خود، سازی داشت، با خود آوازی داشت. سپس دیدم که صدایی مانند دریایی خروشان، مَوج زنان داخل اتاق شد. صدا معانی بزرگ داشت، در هر موجش، در هر خم و پیچش خیزشی میدرخشید. گفتی ذرات صدا، در فضا منبسط میشدند و آن انبساط فضای اتاق را تنگ و تنگتر میساخت، گفتی صدا در اتاق نمیگنجید که دیوار ها بنای عقب رفتن را گذاشتند و آسمانه از ما فاصلۀ بیشتر گرفت. از انبساط صدا ترسیدم، گفتم نکند که بالاخانۀ صابر منفجر شود. ناشیانه نفسم را در سینه حبس ساختم، دست و پایم را جمع کردم و اندامم را منقبض نمودم، گویا برای صدا جا خالی میکردم. صدا مانند یک آتشفشان میغُرید: "من جانِ خرابات ام جانانِ خرابات ام" و همه آواز ها و ساز ها به تعقیبش میخواندند: "ما جان خراباتیم، جانان خراباتیم." و پرده ها و دیوار ها را میلرزاندند و شعلۀ چراغ، دیوانه وار، سر از چنبرۀ سیاهِ شیشۀ صراحی گونش بیرون میزد.
گفتی لشکر عشق هجوم آورده بود، گفتی پاده گانِ ساز و سرود با خُمهای باده و هستی فرا رسیده بودند. دیدم زیب النسأ که روشنک شده بود، میرقصید و میچرخید و پا میکوبید، انگشتان پا هایش منقوشۀ گل حنا بودند. گفتی او هم با ساز ها و آواز ها پیوسته بود که لبان باریکش تکان میخوردند و با ضرب ساز ها میخواند: "من جان خراباتم، جانان خراباتم" وچرخ میزد و دامنش مانند گل سوریی در اطرافش شکفته بود، چرخ میزد و میخواند: "من جان خراباتم، جانان خراباتم" و مو های القاسیش را با تکانی به اینسو و آنسو میانداخت.
صابر دو چشمش را به روشنک دوخته بود و کلکهایش گلبرگهای وفا را با مضرابهایش از دل تار ها بیرون میکرد و در قدوم روشنک فرش مینمود و روشنک روی آن گلبرگهایی دردناک و خونین، پا میکوبید و پا میکوبید و چرخ میزد و چرخ میزد.
یکبار دیدم که همۀ ساز ها و آواز ها خاموش شدند و شبیازۀ سکوت، بیرحمانه همه جا بال گسترد؛ اما روشنک همچنان بی ساز میرقصید. اینبار لباس سیاهی به تن داشت. چهره اش زعفرانی بود. زنگهای پا هایش آهنپاره های بزرگی شده بودند. گفتی در یک نقطه چرخ میزد و پیچ و تاب میخورد و در آن حال با دلهره از کسی میپرسید: "چرا سازها خاموش شدند؟ . . . چرا آواز ها فروکش کردند ؟"
دیدم رنگ صابر لحظه به لحظه زرد تر و زار تر میشد و پنجه هایش از حال میرفتند. گفتی روان رنجورش ترک کالبد میکرد، گفتی میمیرد و هستیش تمام میشود.
روشنک رقصش را متوقف ساخت، وحشتزده پیش روی صابر بر دو پا نشست:
"بالای من دگر چرا قهر هستی؟ . . . از دست من چی پوره بود، چی کرده میتوانستم؟ گفتم فرار کنیم، نکردی."
صدایش درد آلود بود.
اما صابر سرش را پایین انداخته بود و با سوز و درد میخواند:
"میمیرم و داغت ز جهان میبرم امروز ایکاش که آید به برم دلبرم امروز"
دیدم روشنک، دستمال کمرش را باز کرد، چادرش را دوباره دَور سرش گره زد. دیدم بار دگر زیب النسأ شده بود. چشمان شاریده اش اشک آلود بودند، کمرش خمیده بود و لباسش بوی دودِ تلخِ تنباکو میداد. دیدم، سنتور را با درمانده گی از دست پسرش گرفت و به گوشه یی گذاشت. آنگاه درد آلود پرسید:
"بچه ام، ترا چی میشود؟"
صابر گفت:
"نپرس، آن بتۀ ریحان را از پیش چشمانم دور کن، این خیالها را از سرم بیرون کن! . . . نمیبینی گلویم را میفشارند!"
زیب النسأ با تألم از جایش برخاست:
" غصه نخور، دورش میکنم!"
و سوی بتۀ ریحان به راه افتاد. پا هایش میلرزیدند.
دیدم ساز ها به گریه افتاده بودند، آواز ها فق میزدند و چراغ در بلندای طاق مرده بود و دیگر روشنکی پا نمیکوبید. به نظرم آمد که آن پروانۀ چراغِ سرِ دهلیز، در زیر برگهای سارونه، جان داده است.
سوگوار از جایم برخاستم، در بیرون باران نمیبارید و صدای خنده یی به گوشمم نمی آمد. به نظر میرسید که زمان دوباره از حرکت میایستد و زمین به دور خویش نمیچرخد و ستاره ها در آبگینه ها منعکس نمیشوند. تنها بوی مرگ همه جا پراگنده بود، تنها صدای غمناک صابر می آمد که از پشت دیوار های زمان، جانگداز میخواند:
"میمیرم و داغت ز جهان میبرم امروز ای کاش که آید به برم دلبرم امروز"
پایان
مرغ آمین
آ ییینه یی داشتم دستی .سالهای سال میشد که با من بود . یادم می آید از همان روزهایی که بام خانهء مان سوراخ شد و پاهای من آسیب دیدند ،آن آیینه با من بود .خدا میداند روز چند بار صورتم را در آن تماشا میکردم . یک آدم زمینگیر ، یک آدم مفلوج ِ بی دست وپا ،چی مصروفیتی میتواند داشته باشد در حالی که مالک یک آیینه هم باشد !
آن روز ِ حیرت انگیز و جادویی در اتاق ِ در و پنجره شکسته ام ، زیر کمپل ِ نخ نما شده یی نشسته بودم و همان آیینه در دستم بود و صورتم را تماشا میکردم . یک بار متوجه شدم که پیر مرد بیست و هفت ساله یی با نگاههای غمبار ، نا امید و حیران در برابرم نشسته بود .سر وصورت ژولیده ، محاسن کوتاه و چشمان کود افتاده داشت . چند خط درشت به گونهء تار جولایی روی پیشانی فراخش خانه کرده بود و جسد رنگباختهء یک تبسم مرده روی لبان باریک ، خشک و زنگ بسته اش نمایان بود . مانند کودکی که دنبال مادرش را در چهارراهیی گم کرده باشد ، حیران و سرگردان معلوم میشد .
از خود پرسیدم :
- این پیر سالخورده و از پا افتاده کیست که در قاب آیینهء من ظاهر شده است ؟
و با شک وتردید از خود پرسیدم :
این بینی باریک شده و تیغه برداشته ، این قاب تراش شدهء صورت که از آن من نیستند ؛ پس این مرد کیست که با چنین پررویی در آیینهء من هویدا شده است ؟
در آن حال کسی از پسخانهء دماغم غم انگیز ندا داد :
تو او را میشناسی . خوب فکر کن ! . . . او را زیاد دیده ای ،با او خلوت کرده ای ، راز و نیاز کرده ای ؛ او همراز و همدم توست ، او تن و وجود توست ؛ او در قالب همین آینه منزل دارد !
و پرخاشگرانه پرسید:
عجبا ! تو اندام خویش را نمیشناسی ؟
انگشتم را با یک بی باوری روی پوست صورتم گذاشتم و فشردم . انگشتم در گونه ام فرو رفت و پوست صورتم گرد آن جمع شد ،حیرتزده انگشتم را دور کردم ، دیدم چین ها هم فرار کردند . انگشتم را دوباره فرو بردم ،چینها دو باره پدیدار شدند . شگفتزده شدم . حیرت وجودم را فرا گرفت و همان صدا دوباره در گوشم پیچید وپیچید : « او تن و وجود توست . او تن و وجود توست . . . تو اندام خویش را نمیشناسی؟
دیدم همان تبسم مرده روی لبانم جنبید و به خنده افتاد ، خندید و خندید و قهقهه زد ؛ گفتی بر من و حافظه ام میخندید . دیدم آن پیر مرد نیز در آیینه به خنده افتاده بود ، میخندید و میخندید و قهقهه میزد . دیدم هردو باهم میخندیدیم ، مگر من صدای هیچکدام مان را نمیشنیدم .
به نظرم آمد که شاید وجود من طی این سال ها ، گندیده باشد ،شاید جذام اندام های مرا خورده باشد ؛ شاید سراپا تکیده باشم . . . . ، نمی دانم ، چیزی را نمیدانم !
گاهی به نظرم می آمد که شاید صورت من در واقعیت چنین نباشد ؛ شاید آیینه ، صداقتش را در برابر من از دست داده باشد ، شاید هم این صورت زشت من آیینه را به تنگ آورده باشد ، شاید از مصاحبت با من خسته شده باشد . . . آخر چند سال میشود که ما در چشمان یکدیگر نگاه میکنیم !
دیدم به راستی آیینه هم طور دیگر شده بود ، صورت آیینه هم زرد میزد و خسته گی در سیمایش آشکار بود، خالهای کوچک و سیاهرنگی در حاشیه هایش ظاهر شده بودند و سفلیس زمان لکه های دلخراشی روی صورتش به یادگار گذاشته بود . به نظرم آیینه هم پیر آمد ، آیینه هم بیست وهفت ساله آمد . آیینه هم مثل من ِ سرخورده و حیران آمد . گویا آیینه هم مانند من از روشنی آن رعد ِ گمراه که آسمانهء اتاقم را بیباکانه لرزانده بود ، به پیر جوانی ، نشسته بود .
یکبار صدایی به گوشم آمد ،صدایی باریک ،جر و خراشیده ،مانند صدایی که از دهن فشردهء پوقانه یی بیرون شود ، ویا نو باوه یی غرغرانک خویش را چرخانده باشد . ناشیانه نگاهم را روی دیوار های کاهگلی و آن سوراخ لعنتی چت ِ لم کرده که مادرم رویش را پلاستیک روشن گرفته بود ، حرکت دادم . گپ مادرم یادم آمد که همیشه میگفت : « کاش یک بچهء دیگر هم میداشتم !
وسوی من نگاه میکرد :
- کاش کسی میبود و این چت را برایم گل میگرفت . کاش کسی میبود تا این پنجره های کاغذ گرفته را ترمیم میکرد ، کاش همتصویر های تو زنده میبودند ! . . .
آن صدایی جر و خراشیده که بیشتر به یک نالهء دلخراش میماند ، بلند و بلندتر شد؛دقت کردم ، صدای آشنای دروازهء اتاقم بودکه روی لخک خویش میچرخید ، وآت گربهء سیاه ِ همسایه با همان چشمان ِ سبز و مخوفش وارد اتاق میشد و قناری زیبا و خوش خوان مارا به وحشت انداخته بود . دیدم قناری هراسان پر وبال میزد و از دیوار قفس به دیوار دیگرش میپرید.
مادرم از پشت دروازه، غصه آلود گفت :
تنها همین قناری مانده که صبح ها برایم میخواند و دلم برایش خوش است . تنها همین قناری !
گفتم :
غم نخور ! . . . فقط خدا به یک حال است ، جهان به یک حال نمی ماند !
گفت :
بیشک !
صدایش رعشه برداشت :
هر صبح وشام ، دوگوش و دو دستم سوی آسمان است . من از همه چیز نومید شده ام !
گفتم :
نومید نشوید ، دنیا به امید خورده میشود !
شنیدم زیر لب میگفت :
تو گفتی و من باور کردم !
و با صدای بلندی افزود :
اگر این قناری هم نمیبود ، خدا میداند که من چی میکردم ؟ حتماً دیوانه میشدم ، سر به صحرا میزدم !
صدایش میلرزید :
مگر نمیدانم چرا هر وقتی که نام قناری را میبرم ، این گربه به خاطرم می آید ؟ . . . . پسرم ، من از این گربه میترسم ! . . . یادت است سینهء چکاوک های همسایه را چگونه دریده بود ؟ سر کفتر ها را . . .
گفتم :
بکُشمش !
مادرم دردآلود گفت :
با چی پسرم ؟
گفتم :
با همین دستهایم !
دستهایم را بلند گرفته بودم و به آنها نگاه میکردم :
با همین دستهایم !
پوست نازک شده یی ، استخوانها و رگهای آبی رنگ و درشت دستهایم را میپوشانید .
مادرم با غصه گفت :
کاش تنها نمیبودی ، کاش همتصویر هایت زنده میبودند !
سرم را پایین انداختم .نگاههایم به دنبال حشره یی که سوی دیوار میخزید ، به حرکت شدند.
مادرم میگفت :
پسرم دعا کن ، دعا کن ! . . . من هر شام صدای بالهای او را میشنوم ؛ میشود که آمین بگوید و دعای ما مستجاب گردد ، خدا مهربان است ، دعا کن پسرم !
و پس از سکوتی ناگهان گفت :
میشنوی ،این صدا رامیشنوی ؟ این صدا ، صدای بالهای مرغ آمین است که از آسمان ِ کوچهء ما میگذرد . دعا کن ، پسرم دعا کن !
و خودش بیدرنگ به نیایش کردن پرداخت :
خدایا دار ها را بخوابان ! . . . خدایا دیوار ها را بغلتان !
احساس کردم که دستهای خویش را پیش صورت چملک خویش گرفته بود و دعا میخواند ودعا میخواند . به راستی صدای بالهای مرغ آمین مانند شرشر آبی از دور می آمد . به آن بهم خوردن بالها که آهنگ دلپذیری داشتند ، گوش دادم ؛ مانند صدای بالهای یک فرشته بود ،صدای بالهای همان فرشته یی که هرگز ندیده بودمش .
گمان میکردم مرغ آمین سینهء سپیدی دارد و چشمانش مانند یک الماس سیاه درخشان است ؛ بالهایش به گونهء بالهای یک کبوتر صحرایی زور و قوت دارند و یک تاج طلایی رنگ دور سرش هاله بسته است .
آیینه را دوباره در جای همیشه گیش ،پهلوی دستم گذاشتم . ناگهان در صورت بیرنگ آیینه تصویر زن زیبایی نمایان شد که دسته مویی سیاه ، براق و روغن خورده اطراف صورت گرد
وپریده رنگش را پوشانیده بود و چشمانش به گونهء دو توته الماس پرتو افگنی داشت . وقطره های شفاف اشک لای مژگان درازش خانه کرده بودند . گفتی هنوز هم گمان میکرد که کودکان ِ رفتهء ما باز میگردند و این قطره های اشک علامت و گواه انتظار بی پایانش بود . بالا ، به دیوار نگاه کردم ، تصویر بنفشه از میخ کج و زنگزده یی آویزان بود و گرد و خاکی روی سینه های سپیدش فشار می آورد .یادم آمد ، چی دورانی بود ! . . . وقتی بالای تخت عروسی میرفتیم با یک دست گوشهء دامن سپیدش را گرفته بود و با دست دیگرش دستم را میفشرد :
تو خوبترین مرد جهان هستی !
و با خوشحالی میخندید و من پاسخ میدادم :
و تو خوبترین زن جهان !
و باز دستم را در میان انگشتان عرق کرده اش میفشرد :
ترا دوست دارم .
دوباره ، پایین به آیینه نگاه کردم . قاب آیینه پر از عکس شده بود .پر از نگاههای امیدوار ،منتظر ، مبهم وملایم بنفشه که با لشکری سکوت تن مرا اشغال کرده بود و مانند صدایی بر من پخش میشد . با یک دست پاچه گی انگشتان لرزانم را روی لبان گوشتآلو و سردش گذاشتم ،نوک انگشتم سردی برداشت ، آن را آرام آرام به طرف پایین کشیدم ،انگشتم روی صورتش خط پهنی کشیده بود . گرد ِ چسپیده به انگشتم را روی رانم پاک کردم .جای انگشتم مانند جویی جاری و شفافی در چاه ِ زنخدلنش که خیلی قشنگ حفر شده بود ، مانند آبشاری زمزمه کنان فرو میریخت .
لختی بعد، دیدم که تصویر درقاب آیینه جنبید ، مانند موجی بیقرار روی آیینه به حرکت در آمد . دوباره بالا ، به دیوار نگاه کردم ، دیدم بادی شدید قاب عکس بنفشه را مانند آویزهء یک ساعت دیواری ، گرد آن میخ کج و زنگزده تکان میداد و تکان میداد و آن تکان خوردنها لحظه به لحظه بیشتر وبیشتر میشد . گفتی باد در پشت قاب آن عکس خانه کرده بود ، گفتی آن باد پشت تصویر بنفشه را بر داشته بود .
ناگهان صدای افتادن چیزی در اتاق بلند شد و مانند آذرخشی منفجر گشت و شرنگسی همه جا بال گسترد . دیدم قاب عکس ، پیش رویم در جوار آیینه افتاده بود و روی شیشه اش درزی بزرگ به گونهء شطی ظاهر شده بود و بنفشه با همان نگاههای امیدوار ، مبهم ، منتظر و ملایم خویش از پشت آن شیشهء شکسته ،از بستر ِ سرد ِ آن شط ،سویم نگاه میکرد .
با دست پاچه گی سوی آیینه نگاه کردم ،دیدم تصویر از آیینه رها شده بود و آیینه مانند یک صفحهء سپید، مانندیک کیسهء خالی ،تهی و بی چیز بود . و آن میخ کج و زنگزده با ناتوانی و شرمساری در جوارش به یک بغل افتاده بود . مادرم پرسید :
چی بود ؟
پاسخش را ندادم . من از گپهای که او را جگرخون میساخت ، با خبرش نمیکردم . به دنبال آن پرسش ، صدای حریص و پرطمع گریه بلند شد :
میو ، میو .
در آوازش خوی وحشیش منعکس بود .
سپس چیزی به زمین خورد و دراپ صدا کرد . مادرم دستهء جاروبی را سوی وی پرتاب کرده بود . دیدم گربه گریخت ، دُم پر موی خویش را راست گرفته بود و خیز های بلندی بر میداشت : « میو ، میو »
مادرم با آشفته حالی گفت :
هر صبح که برای وضو کردن از خواب بر میخیزم از صدای این قناری دلم تازه میشود، میترسم خدای ناخواسته کدام روزی این گربهء مکار . . .
گپش نیمکله ماند . گفتم :
نمیگذارم ، مادر دلت جمع باشد نمیگذارم !
مادرم گفت :
دلم گواهی بد میدهد . من از چشمان این گربه میترسم ، خیلی وحشی به نظر می آید ،خیلی !
و دردازه را بسته نمود . و بادی سرد و سوزناک که هو زده داخل اتاق میشد ، پشت در از پا افتاد .
سوی قفس که از میخ آویزان بود نگاه کردم . هنوز هم وحشت مرگ در چشمان قناری آشکار بود . سینه اش با بیتابی و اضطراب میطپید و از یک گوشه به گوشهء دیگر قفس پر میزد و هراسان اطرافش را مینگریست . گمان میکرد که آن گربهء حریص و آزمند هنوز هم در گوشه یی کمین کرده است ؛ هنوز هم زبان دراز و زبرش را به اشتهای خوردن وی بر لبان باریک خویش میچرخاند .
میدیدم شکم روز بالا می آمد وکودک شب در یک سرمه ریزان کمرنگ به دست وپا زدن میپرداخت و مادرم میخواست دروازه را پشت من بسته کند .میدیدم آن گربهء وحشی با آن چشمان مخوف و سبزش که خط سیاه و درشتی آن را از میان دو نصف کرده بود ، داخل اتاقم میشد .کمرش را کمان ساخته بود و دمش را مانند آنتنی راست وشخ گرفته بود و بوی بدی از بدنش تصاعد میکرد . چنگالهایش از غلاف بیرون شده بودند ، . . . نیتش آشکار بود .
وقتی اتاق در تاریکی غلیظی فرو رفت و سکوت طولانی و وحشت انگیزاطرافم را فرا گرفت ، ترسیدم . مانند بچه یی که در تاریکی از ترس شروع به خواندن میکند ، سر به خود به خواندن پرداختم ؛ دلم آرام نگرفت ، به دعا خواندن پرداختم . ودر آن حال گربه آرام آرام در اتاق گشت و گذار مینمود . کمرش را گاهی کمان و گاهی راست میکرد . « میو » میگفت وبا هر قدمی که بر میداشت نیشهایش مانند دو نشتر براق در پرتو نگاههایش میدرخشیدند و زبانش یک بلست بیرون آمده بود و چنگالهایش مانند دشنه های تیزی معلوم میشدند .
حس کردم که تمام یاخته های تنم عرق کرده اند و احشای وجودم از بیم مرگ میلرزند. احساس کردم که پیراهنم از آب عرق به تنم چسپیده بود . حس کردم که دستم سوی خنجری که در زیر بالشتم پنهان کرده بودم به حرکت افتاد ، حس کردم که دشنه در کف دست عرق آلود و خیسم میلرزد . . . . حس کردم که آیینه از دستم رها شد .
بالا ، سوی آسمانهء اتاق نگاه کردم . دیدم تاریکی غلیظ زایل شده بود ، گویا ابر ها رفته بودند و تیغه یی از نور مهتاب مانند ستونی از آن سوراخ داخل اتاق شده بود و همچون نور افگنی بر سیمهای سبز رنگ قفس میتابید . و قناری با نگاههای هراسانی سوی ما نگاه میکرد. رنگش پریده بود ،پر های رنگینش میلرزیدند و قلب کوچکش به شدت میزد . صدای ضربان قلبش را میشنیدم ، مثل ضربه های ساعت کوکی قدیمی بود ، ساعت کوکیی که فنرش با پنجه های کودک شوخی رها شده باشد ، ِگرَس چرخ میزد ؛ گفتی حرکتش تندتر از حرکت زمان بود .
دیدم گرگ در فاصلهء یک متری ام قرار گرفته بود و با خشم و غضب سویم نگاه میکرد . دهنش باز بود ونیش های تیزش معلوم میشدند . حرارت بدنش را حس میکردم و صدای نفسهایش را که بوی خون میداد ، میشنیدم .
قناری با آن دو چشم گرد و موره مانندش که مانند دو الماس سیاه بودند با بیقراری به گوشهء دیگر قفس پر زد .نگاههای معصوم ، مضطرب و ترس آلودش از ما کنده نمیشد .گفتی صدای پای مرگ را شنیده بود ،صدای پای مرگی را که با چشمان سبزش ، تند تند سوی قفس گام بر میداشت .
یکبار حس کردم که خنجر در میان دستم فشرده شد . حس کردم که خود را برای حمله کردن عقب میکشم وپشتم را به دیوار کاهگلی خانهء مان میفشارم ؛ اما دیواری را حس نمیکردم ، پشتم مثل بستر سردِ کوچهء مان خالی بود . به هر حال ، من از دندانهای گرگ ِ درنده کمی دور شده بودم .
ستون نور مهتاب که از لای سیمهای قفس میگذشت ، قاب شکسته را با چشمان بنفشه که مانند دو الماس سیاه ، تابان بودند ، روشن میساخت ؛ اما شهر آیینه به گونهء یک تاریخ ِ تهی بود . همهء باشنده گانش فرار کرده بودند ، تنها سایهء قفس قناری که مانند گهواره یی نوسان داشت ، از فراز آن به راست و چپ عبور میکرد .
دلم برای قناری سوخت ، نگاههایش از وحشت مرگ پر بود .صورتش مثل زعفران زرد میزد . بیقرار و نو مید معلوم میشد . چنگالهایش سیمهای سبز قفس را با تلواسه میفشردند و میفشردند . میپنداشتم که اکنون سیمها پاره میشوند و قناری آزاد میشود و پرواز میکند ، . . . اما چنین نمیشد .
یکبار صدایی را در درون خود شنیدم ، در درونم صدایی بلند بود ، در درونم فریاد میزدم :
های مردم ! . . . های همتصویر ها ! قناری را از ما میگیرند ، قناری در خطر است !
و در آن حال گپ مادرم یادم آمد که میگفت :
ای کاش همتصویر های تو زنده میبودند ، تو همتصویر نداری ، همتصویر های تو مرده اند !
خنجر در کف دستم میلرزید . صدای فکهای قناری که به هم میخوردند بلند بود و بوی بدِ نفسهای گرگ سیاه اتاق را انباشته بود . دیدم آن گرگ با چنگالهای از غلاف بیرون شده اش به قفس قناری حمله کرد ، قفس از میخ رها شد و به زمین افتاد . دیدم درش باز شده بود و قناری وحشتزده و امید وار به سوی روشنیی که از آسمانهء سوراخ شده می آمد پرواز نمود ؛ آنجا به پلاستیک خورد و دوباره به زمین افتاد . دیدم گرگ درنده که نیشهایش از حفرهء سیاه ِ دهنش بیرون شده بودند ، قناری را گرفت . پرندهء اسیر در میان چنگالهای گرگ چیغ میزد و چیغ میزد ، صدا میکشید و صدا میکشید . و در توالی آن چیغ کشیدنها ، میدیدم که چیغ ها و صداهایش رفته رفته طور دیگر میشدند ؛ گفتی آرام آرام وزن مییافتند ، قافیه مییافتند ؛ آرام آرام آهنگ مییافتند ، موسیقایی مییافتند و در دایرهء سُر و لیی پیچ و تاب میخوردند .
یکبار شنیدم که صداهای قناری سرود شده بود ، یک سرود خونین ، مردابی و غم انگیز . به نظرم آمد که قناری تلخترین و دردناکترین سرود زنده گی خویش را سر داده بود : سرود کوچ ِ بزرگ را .
میدیدم که لبهای من نیز آرام آرام با قناری یکجا تکان میخوردند ، گویا من هم آن سرود را تجربه میکردم .
صدای مادرم آمد :
میشنوی ؟ . . . صدای بالهای مرغ آمین را میشنوی ؟ دعا کن ، دعا کن !
و خودش با صدای غمآلودی نیایش میکرد :
خدایا دارها را بخوابان ! . . . خدایا دیوار ها را بغلتان !
خواستم دستانم را بلند کنم ، دیدم دردستم خنجر بود ؛ خواستم نیایش کنم ، دیدم بر لبم سرود کوچ بزرگ بود .
یکبار حالم بهم خورد . مانند دیوانه ها به گرد خود چرخیدم .
صدای مادرم بلند تر شد که میگفت :
صدای بالهایش را میشنوی ، دعا کن ، پسرم دعا کن !
و غمناک میخواند :
خدایا دارها را بخوابان ! . . . خدایا دیوار ها را بغلتان !
زیر لب با صدای رعشه داری گفتم :
تو دعا کن در دست من خنجر است ، تو دعا کن !
و دستهء خنجر را میفشردم و دو چشمم از چنگالهای آن گرگ دور نمیشد که وحشیانه تن ِ قناری ِ در حال نزغ را میفشرد و پرنده ، سرود میخواند و سرود میخواند : سرود کوچ بزرگ را و سمفونی دردآور مرگ فضای اتاق را انباشته بود .
ناگهان خنجر را با تمام قوتی که داشتم به قصد کشتن آن حیوان درنده پرتاب کردم . تیغ در روشنی ضعیف نور مهتاب درخشید ، حیوان صدای ترسناک و دلخراشی کشید ، پیچ و تابی
خورد و به خیز و جست پرداخت . و من دیگر چیزی نفهمیدم .
صبح وقتی چشمانم را باز کردم ، دیدم گربه نبود ، قناری نبود، صدای به هم خوردن بالهای مرغ آمین نمی آمد و نسیمی سرد و سوزنده از لای دروازهء نیمکش ، داخل اتاقم میشد . با خسته گی فاژه یی کشیدم و طبق عادت آیینه را از جوارم بر داشتم تا صورتم را در آن تماشا کنم . وحشتزده دیدم که چند قطره خون روی آیینه چکیده بود و قطره های دیگری سوی اتاق مادرم راه برده بودند . مادرم را صدا زدم :
مادر ! . . . مادر!
کسی جوابم را نداد . مانند َپلزنی خسته ،دنبال قطره های خون را گرفتم و پاهای مفلوجم را به دنبال خویش کشیدم . دیدم اتاق مادرم که یک پته زینه پایینتر بود، مالامال خون بود . خون تا کمرکش اتاق بالا آمده بود و تصویر رها شدهء بنفشه روی آن شناور بود . بنفشه با همان نگاههای امیدوار ، ملایم و منتظرش سویم نگاه میکرد ؛ مگر چشمانش دیگرمثل دو الماس سیاه نمیدرخشیدند و تاج طلایی رنگی ودر سرش هاله نبسته بود . آن طرفتر قناری با سرودِ بزرگ کوچ بر لب ،جان داده بود ؛ مگر آواز دردآلود وغمگینش ، هنوز هم در اتاق میپیچید :
کوچ کوچ !
به نظرم می آمد که جسد مرغ آمین در یک غروب خونی آرام آرام بال میزد و سینهء سپید ش به گونهء پستانهای دخترک ِ آببازی که در مرجانزار سرخرنگی شناور باشد ، آرام آرام تکان میخورد و نگاههای خدمتگزارش به نقطهء نامعلومی خیره شده بودند .
اطراف اتاق را نگریستم ، مادرم در طاقی روی دو پا نشسته بود . دامن چیت سیاهش را با دو دست جمع گرفته بود ومات ومبهوت پیش رویش ، جسد خون چکان گربه را نگاه میکرد . چشمان گربه را پردهء مخمل بیرنگی پوشانیده بود . گربه دیگر حرکتی نداشت ، پوست شکمش دیگر پایین و بالا نمی رفت ، دیگر نمیتوا نست کمرش را کمان کند ، دیگر نمیتوانست دمش را چون آنتنی راست بگیرد . پوست بدنش دو جا شگاف برداشته بود .
از دیدن آن چشم انداز موهای بدنم راست ایستادند . یک نوع سردی نا آشنا داخل وجودم شد . با خود گفتم : « خون ، خون ! » و سوی مادرم نگریستم . دیدم مادرم سرش را بلند کرده بود ، سوی من خیره خیره مینگریست . صورت تو دار و مبهمی داشت .یکبار همزمان از یکدیگر پرسیدیم :
تو این کار را کرده ای ؟
من چیزی به یاد نداشتم . عقب نگاه کردم . خنجر من روی گلیم اتاق افتاده بود و یک دسته شعاع ِ آفتاب از آسمانهء سوراخ شده در آن منعکس بود . مگر من خونی را روی تیغهء براق آن نمیدیدم . دشنه میدرخشید و بل میزد .
مادرم نگاههایش را از من گرفت و به انگشتان خویش نظر کرد .انگشتانش خونآلود بودند . انگشت شکش زخم برداشته بود و از آن ، خون ، قطره قطره روی خونهای دند شدهء اتاق میچکید . همچنان که نگاههای مبهم و تو دارش را از انگشت شکش دور نمیکرد ، رنگش لحظه به لحظه سرخ وسرختر میشد ، گفتی در درون خود ، با کسی پنجه داده بود ؛ گفتی با کسی به نبرد شده بود .
به صورت مادرم دقیق شدم ، دیدم صورتش آرام آرام عوض میشد ، چین و چروکش زایل میگشتند، موهای سپید ش یکی پشت دیگر سیاه میشدند و چشمانش مانند دو الماس تابان به درخشش میپرداختند ؛ مادرم آرام آرام جوان میشد .
یکبار دیدم تاج طلایی رنگی دور سرش هاله بسته بود . عینهو بنفشه شده بود ؛ با همان نگاههای امیدوار ، ملایم ، مبهم و منتظر . دیدم عینهو قناری شده بود ، با همان پرها ،با همان طپایش ، با همان سرود های صبحگاهی . دیدم عینهو مرغ آمین شده بود ، با همان نگاههای خدمتگزار ،با همان سینهء سپید و دو بال پر قوت که مانند بالهای کبوتران صحرایی ، پشت سرش تکان میخوردند .
یکبار دیدم مادرم در جایش آرام آرام شور خورد، جنبید و اندامهای وجودش آهسته آهسته به لرزه افتادند ؛ گفتی بنای پروازی را میگذاشت . ناگهان تکانی خورد و مانند سیمرغی بالهایش را به دو جانب باز نمود . شگفتزده دیدم مادرم پرواز کرد . بال زد وبال زد و شر شر بالهای نیرومند ش بلند شد و بلند شد و از همان راه آسمانه ، از همان سوراخ تنگ که پلاستیکش افتاده بود ، سوی آسمان ِ بیکران پرواز کرد . جانب طلوع سرخی بال میزد .
و من دو چشمم را به آن پرواز دوخته بودم . شگفتزده میدیدم که مادرم یک مرغ آمین شده بود ، با همان سینهء سپید ، با همان بالهای پرقوت ، با همان آهنگ پرواز و همان نگاههای خدمتگزار .
آنگاه پلکهایم را برای لحظه یی روی هم گذاشتم . از نسیم لطیفی که از به هم خوردن بالهای مادرم برخاسته بود احساس لذ ت ، آرامش و غرور میکردم . آخر مادرم مرغ آمین شده بود ،مرغ آمینی که با قوت بال میزد و بال میزد و سوی آن طلوعی که سر از پشت دشتها ، کوهها و ابحار بر افراشته بود ، مردانه می شتافت ، می شتافت تا برای دعاهای من ِ بیچاره « آمین » بیاورد .
و من میخواندم :
خدایا دارها را بخوابان ! . . . خدایا دیوارها را بغلتان !
میدیدم از آیینه هم صدا می آمد :
خدایا دارها را بخوابان ! . . . خدایا دیوار ها را بغلتان !
از کوچه هم ندا بلند بود :
خدایا دار ها را بخوابان ! . . . خدایا دیوار ها را بغلتان !
و به نظرم می آمد که دار ها یکی پشت دیگر به خواب میروند و ریسمانها از هم پاره میشوند . به نظرم می آمد که دیوار ها به رکوع میروند و آجرها یکی پشت دیگر میپوسند . و زمین لرزه یی اتاق در و پنجره شکسته ام را تکان میدهد و تکان میدهد
پایان
شـراره
پنجرهء اپارتمانم را باز کردم. آمدم و با دل بي حال پهـلوي تابوت نشـسـتم، مادرم آرام آرام قـصه مي کرد. هـمينکه آمد، نفـس نفـس مي زد و صدايش مي لرزيد . هـمينقـدر گفـت که پشـت من مي آيند گلون ِ پُـر و گرفـته يي داشـت . داخل اتاق خود شـد و در را از عـقـب خويش قـلفـک نمود. صدايش را مي شـنيدم که با خود مي گفـت : مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مگر مرده ام را در آغـوش بکشـند. مادرم زار زار ميگريسـت. و اشـک هايش مانند ژاله و باران فـرو مي ريخـتند، چشـمهايش را با نوک چادرِ گاجش پاک کرد. و افـزود:
ــ اگر ميدانسـتم که از دسـت آنان فـرار کرده اسـت . اگر ميدانسـتم که از دسـت آنها خودش را مي کشـد؛ مي مردم اما نمي گذاشـتم اين چنين شـود.
او در صورت پُـر چين و چروک خويش نواخـت :
من ِ کور شـده آنها را از بالا ديدم که با پاچه هاي پـريده از زينه هاي بلاک ما بالا شـدند. من کور شـده کلشـنکوف هايشـان را ديدم که به شـانه انداخـته بودند. من ِ کورشـده شـنيدم که هـمسـايه ها دروازه هايشـان را از ترس آنان تيز تيز بسـته کردند. من ِ کور شـده صداي دروازه ها را مي شـنيدم اما چه ميدانسـتم. من ِ کور شـده، من ِ کور شـده ... مادر هاي هاي گريست و گريسـت و. گريسـت . گفـتم:
ــ برو بخواب مر آرام بگـذار. تو که اورا نه کشـته اي، شـانهء تو هم که ضرب ديده اسـت برو بخواب، باز کاش با اشـک ها دوباره زنده شـود . مادرم اشـکهايش را پاک کرد کمرش را راسـت نمود و به اتاق ديگر رفـت . ومن سـرم را روي آن تابوت معصوم گذاشـتم، که مثل يک جسـم نوراني و مقـدس در وسط اتاق خوابيده بود. و بوي خود، بوي مرگ و زعـفـران از آن برميخواسـت. و برمي خواسـت و بر مي خواسـت.
****
ديدم دسـتهايش را بدو جانب باز کرد، چنان حالتي بخود گرفـته بود که گمان کردم ميخواهـد پـرواز کــند. آرام آرام پيش پنجره رفـت، باد صدايش را محزونتر سـاخته بود. در برابر باد نشـست. با قـوت بيشـتري بوزيدن آغـاز کرد. و آسـتين هاي اورا به حرکـت در آورد؛ گفـتي باد در آسـتين هايش خانه کرده بود. آســتين هايش مثل بالهاي يک مرغ بزرگ شـده بودند؛ خوشـرنگ، قـوي و اسـيري معلوم مشــدند. به نظرم آمدکه شـراره بال مي زند، به نظرم آمد که روي سـنگي در برابر باد نشـسـته و بال مي زند. گفـتي زور و توانايي خويش را برُخ باد مي کشـد و بي خواند، و مي خواند؛ و بال مي زند و بال مي زند . گفـتي سـازو صداي خفـتهء قـلب ها را بيرون ميداد . يکـبار سـوي من نگريسـت و گفـت: تو هـم بال بزن . گفـتم من پري ندارم .
صداي بالهاي شـراره بلند تر شـده بود، گفـت تو هم بال بزن. ديدم هـيزمي را زير پالهايش انبار کرده بود روي هـيزم ها نشــسـته بود و بال مي زد موهايش بدسـت باد افـتاده و مثل تاجي روي سـرش به اهـتزاز در آمده بودند. ديدم شـراره يک مرغ کلان شـده بود يک مرغ قـشـنگ و نهايت خوش رنگ و خوش آواز . باصداي بهشـتي اي ميخواند و مي گفـت:
تو هـم بال بخوان . من هم خواندم . گفـت: تو هـم بال بزن، ديدم من هم بال ميزنم . شـهـپر هاي رنگيني به مثل او برايم ديدم از شـهپـر هايم خوشـم آمد؛ تيز تيز بال زدم .
شـراره مي خواند و بال ميزد ومي گفـت، تو هـم بخوان، تو هـم بال بزن، که امشـب شـب تولد من اســت . امشـب من هـزار سـاله مي شـوم .
شـراره مسـت شـده بود. روي هـيزم ها در برابر باد نشـسـته بود. بال برهم ميزد و سـرود ميخواند. يکبار ديدم هـيزم ها آتش گرفـته بودند. شـراره ميان شـعله ها بال برهم ميزد و مي خواند، و مي خواند من حيرت زده ميديدم که هـيزم ها زير پا هايش مي سـوخـتند و خاکسـتر مي شـدند، و از آن خاکسـتر ها چيزي شـبه يک بيضه شـکل مي گرفـت، آن بيضه به گونهء يک تابوت بود، يک تابوت سـفـيد و دراز؛ روي کوه هاي آتش نشـسـته بود . يک بار صداي شـراره را از ميان شـعـله ها شـنيدم که بال مي زد و بال ميزد و آرام آرام مي گفـت: اين تابوت بيضهء من اسـت، و اين بيضه تابوت من اسـت.
صدايش در اتاق مي پيچيد ومي پيچيد ومي پيچيد. حول زده بيدار شـدم، سـرم را بلند کردم، ديدم تابوت سـفـيد شـراره به راسـتي مثل يک بيضهء بزرگ پيش رويم قـرار داشـت . و رگه هاي باريک خون زير پوسـتش هـويدا بودند. دلم طاقـت نياورد آرام آرام رفـتم و با دسـت هاي عـرقـدارم پارچهء سـفـيد را از روي تابوتش کنار زدم، صورت جادويي شـراره نمايان شـد، که مثل مهـتاب، شـيري رنگ بود، چشـمان رشـقـه يي اش که خط هاي سـياهي اطراف آن حلقه بسـته بودند هـنوز هم به آسـمانهء سـفـيد اتاق دوخـته شـده بودند. صورتِ متبسـم، نمکي و بازي داشـت، چشـمانش به شـدت برق ميزد و مي درخـشـيد و کنج دامن سـفـيدش از تابوت بيرون آمده بود و اين صدا روي لبان گوشـت آلودش نشـسـته بود و تو هـم بخوان، تو هم بال بزن.
نميدانم چرا برايش گفـتم: شـراره تو نمرده اي، تو بيضه اي، تو باز تولد مي شـوي، هـزار سـال عـمر مي کني، هـزار سـال مي خواني و هـزار سـال مثل خـنده در لبهاي مردم ميدوي. اين را گفـتم و مغموم و خواب آلود پارچهء سـفـيد را دوباره روي صورت نيلي رنگش انداخـتم و سـرم را روي تابوتش گذاشـتم و به فـکر و انديشـه فـرو رفـتم. غـيچک خاموش شـده بود و نينواز ديگر نمي نواخـت . و روزي که در راه بود پشـت کوه آسـمايي ذخـيره بود. گفـتي ميخواسـت از صخره هاي آن بالا بيايد و به اين منظور کمندي را به بام خانهء من انداخـته بود. و من رشـته هاي طلايي رنگ کمندش را مي ديدم که بديوار هاي خانه ام چسـپيده بوند.
****
يکبار صداي دروازه را شـنيدم که باز شـد. سـرم را بلند کردم . ديدم مادرم بود. با صورت رنگ پـريده يي سـوي من مي آمد . برايم شـير آورده بود . پهـلويم نشـسـت و سـرم را در ميان بازوان خويش گرفـت و با صداي شـبيه يک ناله بود گفـت هـمه ي شـب نخوابيدي . ناگهان چيغي کشـيد و درحاليکه صورتم را در ميان دو دسـتش مي گرفـت، بصورت تکيده ام نگاه کرد وهاي هاي گريسـت:
ــ ترا چه شـده اسـت ؟ چرا موهاي سـياهـت يک و يکبار سـفـيد شـده اند؟ واه خدايا ! پسـرم راچه شـده اسـت ؟ واه خـدايا !...
مادرم گريسـت و گريسـت و گريسـت. نگو که من به اندازهء هـزار سـال پير شـده بودم . گفـتي هـزار سـال با شـراره خوانده بودم. گفـتي هـزار سـال با شـراره بال زده بودم . گفـتي هـزار سـال پاي بيضهء او به انتظار نشـسـته بوم . مادرم مويه کنان به سـرو صورت خويش زد وبا کمر دولا، هاي هاي کنان به اتاق ديگر رفـت.
از آن اتاق صداي هـمسـايهء ما مي آمد که به طفل خويش مي گفـت : سـرت مرگت را بمان و بخواب؛ آنها که ماتم دار هـسـتند تو چرا گريه مي کني.؟
آواز هـمسـايه در گوشـم پيچيد و پيچيد و پيچيد ... سـر مرگت را، سـر مرگت را، سـر مرگت را بمان.
يکبار حيـرت زده ديدم که تابوت آرام آرام تکان خورد و بيضه به حرکت در آمد. و لـُخـتي بعـد درز برداشـت و درز برداشـت؛ و شـکسـت و شـکسـت، و عـطر مهَيجي از آن برخاسـت وبر خاسـت و برخاسـت و فـضاي اتاقم را انباشـت و انباشـت . گفـتي اتاقم از عطرمنفجر مي شـود .
لحظاتي متواتر مثل ديوانه ها به آن بيضه و به آن درز برداشـتن ها و آن شـکسـتن ها نگاه کردم. ديدم که چگونه جسـم بيضه پارچه پارچه از هم جدا شـدند و چگونه زلفان معـطر شـراره سـر از آن بيرون آورده اند. يکبار به نظرم آمد که لبخـندي روي لبان خشـکيده و زنگ بسـته ام زاييده شـده اسـت. بنظرم آمد که کف هاي دسـتهايم بهم شـقـيده مي شـوند بنظرم آمد که مثل آدمهاي مسـت رو به آيينهء ديوار اتاقم ايسـتاده ام و مادرم پهـلويم ميباشـد او هم صورت خويش را در آيينه تماشـا ميکند و من با خوشـحالي برايش مي گويم :
مادر ! مي بيني، نمي گفـتم شـراره برمي خيزد، شـراره برمي خيزد، شـراره بار ديگر تولد مي يابد. و در آن حال صداي هـمسـايه در گوشـم مي پيچـيد و مي پيچـيد که به طفل خود مي گفـت:
سـر مرگت را بمان و بخواب آنها که ماتم دار هـسـتند، تو چرا گريه مي کني.
بوي عـطر تند و مهَيج در فضا پـراگنده بود و صداي خودم به گوشـم مي آمد شـراره برمي خيزد، شـراره بار ديگر تولد مي يابد. و مي شـنيدم که ني اي به سـرود در آمده بود و غـيچکي بلند بلند مي خواند و مادرم با کمر راسـتي در برابر آيينه ايسـتاده بود و سـرو صورتش را تازه مي سـاخت.
پایان
آیینه و خنجر *
آسیهی بیدار خوابی کشیده ، پایین را ازپشت پنجره نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها شکسته بودند ؛ تنهایگان چراغ ِ کمسوز در دور د ستها بل بل میکرد .گفتی شهر در خاموشیی قبرستانی فرو رفته بود و یک سکوت ِ نامیمون - که آبستن زجر و شیون بود- حکمروایی داشت . گاه گاهی صدای گزمه یی که از عابری بیخر نام شب میخواست ، آن سکوت ِ نامیمون را میشکست .
به نظرش می آمد که قهاری از تبار ِ تموچین ، در یک صبح کاذب ، قامتِ بلند ِ تعمیرها و ساختمانها را شکستانده بود و زمین مانند مادر ِ سوگوار نعش سپیدار های به خون غلتیده را در آغوش کشیده بود . به نظرش می آمد که اشباحی سرگردان ، تصاویر هفتگانه ء شیطان را با خوشباوری در کنج و کنار ِویرانه های شهر می آویختند .
آسیه به آیینه یی که دردست داشت ، نگاه کرد . رنگ چهره اش به گونهء سپیدی مهتاب بود . یک نقطهء درشت- که مانند رنگِ چشمان ِ کلان و موربش ، سبزمیزد - در طاق ابرویش خالکوبی شده بود . دو رشته موی تابدار و سیاه - مثل دو مار ِ به هم پیچ خورده - با سِرش عرق ، به دو سوی صورتش چسپیده بودند .
نگاههایش حالت خمار گونه و متعجب داشتند . یک تبسم کودکانه و مجهول ، لبان گوشتیش را تازه گی میداد .
آسیه نوک بینی نازکش را دست زد و به صورت ِ گرد و مهتابی خود خیره شد . با خود گفت : « چی شباهتی باور نکرد نی ! چرا آن زن اینقد ر به من شبیه است ؟ چرا همیشه لباس سپید و کمر چین با دانه های مروارید به تن دارد ؟ . . . . چرا همیشه به خواب من می آید ؟ »
مادرش با صدایی خواب آمیز گفتش :
آسیه ! آیینه را بگذار . برو بخواب !
آسیه ، آیینه ء دسته فلزی را دَور داد ، به قطعهء کاغذی و رنگرفته ء پشت آن نگریست و پاسخ گفت :
خوابم نمی آید .
آنگاه سوی مادرش نگریست و ادامه داد :
منظره ء این شهر ِ تباه شده ، آدم را به یاد همان دهی میاندازد که تو از آن تعریف میکردی .
منظورم زادگاه توست . مثل آن است که من در یکی از بالاخانه های آن ده نشسته باشم و دشت را تماشا کنم ؛ دشتی را که در زیر لحاف تاریکی خوابیده است و دهقانان ِ هریکین به دستش اینجا و آنجا زمینهای شان را آبیاری میکنند . . . . مادر ! ما چرا به شهر کوچیده ایم ؟
مادرش از زیر لحاف جواب داد :
جنگ بوده ، جنگ ِ داخلی ! . . . برو بخواب !
میخوابم ، اما . . . .
مادرش پرسید :
اما چی ؟
اما این ، که امروز هم خُه در اینجا جنگ است !
-است ؛ اما در منطقهء ما شکر پایان یافته است !
آسیه با بیبا وری گفت :
چی میدانم ، تا عصر که زد و کند جریان داشت !
- که چی میدانی ، برو بخواب !
آسیه گپ مادرش را پذ یرفت - با این که خوابش نگرفته بود - ازجایش بلند شد ، دوباره از پشت
پنجره به تاریکی شهر نگاهی کرد ؛ آنگاه کهالیی کشید و آیینه را بالای یخدان گذاشت و خودش رفت و زیر لحاف ِ قورمه یی خویش درآمد . وجودش گرم و داغ بود . پلکهایش تازه سنگین شده بودند که اندام اثیری آن زنی که هرشب به خوابش می آمد ، مانند یک فرشتهء زخمی و لطیف در چمنزار خیالاتش ظاهر شد .زن نیت داشت تا از جویک آبی که پیش پایش گستردهبود ، بگذ رد . در یک دستش آیینهء چهار کنجی - که دستهء حاشیه زرکوب داشت - خود نمایی میکرد
و در دست دیگرش تیغهء خنجری آلوده به خون ، مید رخشید . پیراهن ِ سپیدی به تن کرده بود و در دامن چیندارش لکه های درشت خون به گونهء خوشه های گل ِ سوری روییده بودند . آسیه بین خواب و بیداری د ید که آن زن پیشترک آمد و صورتش وضاحت بیشتر یافت : لبان گوشتی و دهن ِ نیمه باز داشت . هوس همچو جویبار ِ بهاری ، از لبانش سرازیر بود . دو رشته موی تابدار که با وزش باد ، در آغوش یکد یگر پیچ و تاب میخوردند ، از دو سوی صورتش آویزان بود ند و نقطهء درشتی - به سبزی رنگ چشمانش - در طاق ابرویش مید رخشید .
آسیه عاشقانه به چشمان کلان و مورب ِ آن زن نگریست . نگاههای آن زن حالت خمار گونه و متعجب داشتند. عین چشمان ِ خودش بودند ، به نظرش آمد که خود را در آیینه میبیند . زیرلب گفت : « چی شباهت ِ عجیب ! »
صدای مادرش آمد که میگفتش :
-چی شده ، چرا نمیخوابی ؟
آسیه به پهلو غلت زد و در حالت نیمه خواب و نیمه اغماء شکسته شکسته با خود گفت :
- زن! ، . . . آیینه! ، خون !
مادر ِ وسواسیش سراسیمه پرسید :
- چی گفتی ؟
آسیه نالید و کلمات بی مفهومی را زیر لب تکرار نمود .
مادرش بی آن که سوی وی نگاه کند ، گفتش :
-چند بار بگویمت ، به پشت نخواب! . . . سایه پخشت میکند !
آسیه بیدار شد . دید که تنش داغ است و حرارتی چشمانش را میسوزاند . سرش را بلند کرد . به نظرش آمد که مادرش پیش ِ یخدان ِ پوست چرمی ِ ارغوانی رنگ که با گلمیخهای فلزی نقش و نگار یافته بود ، نشسته است و صورتش را در همان آیینهء جیوه رفته - که دسته ء حاشیه زرکوب داشت - تماشا میکند .
صورت مادرش شیری رنگ بود و دو رشته موی تابدار از دو سوی صورتش آویزان بودند . وقتی چشمش به آسیه افتاد ، تبسم ِ کود کانه و مجهولی روی لبان گوشتیش ظاهر شد . گفتش :
- دخترم بخواب !
آسیه اولین باربود که مید ید رنگ چشمان مادرش سبزاست و یک نقطهء درشت پادزهری در طاق ابرویش میدرخشد . به نظرش آمد که خودش پیش آن یخدان ِ پوست چرمی ِ ارغوانی رنگ ، نشسته است و صورت شیری رنگ خود را در آیینه تماشا میکند . با خود گفت : « چی شباهت ِ عجیب »
مادرش آیینه را روی یخدان گذاشت . برخاست ، کهالیی کشید و پیش پنجره رفت و پایین را نگاه کرد . شهر به نظرشِ از نفس افتاده بود ، چراغها مرده بودند ، فانوسها شکسته بودند ؛ تنهایگان چراغ ِ کمسوز در دور د ستها بل بل میکرد . گفتی شهر در خاموشیی قبرستانی فرو رفته بود ویک سکوت ِ نامیمون - که آبستن زجر و شیون بود - حکمروایی داشت . گاه گاهی صدای گزمه یی که از عابری بیخر نام شب میخواست ، آن سکوت ِ نامیمون را میشکست .
مادرش پنجره را باز نمود . نفس ِ مسموم و گندیدهء شهر ، قالب ِ خالی شدهء پنجره را پر نمود . به نظرش آمد که مادرش سبکسرانه ریه هایش را از همان هوای مسموم و گند یده انباشت . سپس نفسش را در سینه حبس نمود ، از دو گوشه ء چادر خود گرفت و دستانش را باز کرد ، مانند یک پرنده شد ه بود - پرنده ء سپیدی که شهپر نداشت - و هو گفت و در میان تاریکی به پرواز در آمد .
آسیه با تن ِ داغ و چشمان ِ سرخ و سوزان از جایش بلند شد و سوی پنجره به راه افتاد تا ببیند که مادرش
کجا رفته بود . مادرش در میان تاریکی معلوم نمیشد . گفتی به سرزمین دور دستی سفر کرده بود . پنجره را پشت او بست . چشمانش همچنان از شد ت تب میسوختند . آمد و پیش همان یخدان ِ پوش چرمی ِ ارغوانی رنگ و اسرار آمیز - که هیچگاهی اجازهء باز کردنش را نداشت - چهار زانو نشست . سراپای صندوق را از نظر گذراند ، گلمیخهایش را لمس نمو د و قفل ِ پیچی ِ بزرگ و قد یمیش را با انگشتش چند بار تکان داد . ناگهان یادش آمد که یک زمان کسی از خانوادهء شان گفته بوده : « هرکه این یخدان را باز نماید ، به بد بختی مبتلا میگرد د . » قفل را بار دیگر با انگشتش تکان داد . وسواس به سراغش آمده بود . د لش برای باز کردن آن یخدان ِ اسرار آمیز به شور افتاده بود . یکبار دو د له شد . از خود پرسید :
- بازش نکنم ؟
کسی از درون وجودش صدا یش زد : « آسیه بازش کن ! . . نترس ، بازش کن ! . . . ببین آنجا چیست که اجازهء دید نش را نداری؟ »
و کلید یخدان را که ازقضا در میان خاکروبه ها یافته و در گردن خویش آویخته بود ، لمس نمود :
- چی طور شده که از پیشش افتاده است . مادرم هیچگاه آنرا از گردن خود دور نمیکرد . بند ش هم کنده نشده است . . .
و با وسواس سوی یخدان نگریست . نصیحت مادرش یادش آمد : « دخترم ! این صندوق امانت کسیست که گفته نباید بازش کنیم . نکند که خدای ناخواسته از آن آسیبی به ما برسد !
آسیه جرأت کرد :
-چی آسیبی به ما خواهد رسید ؟
و کلید را که در گردنش آویزان بود و مانند تنش حرارت داشت با کلکهای سپید ش لمس نمود . با خود میگفت:
-هرچی بادا باد ! همین حالا که کلید پیش من است بازش میکنم !
کسی از درون وجودش هم میگفتش : « بازش کن . هیچ اتفاقی نمی افتد »
و کلید را با وسواس و د لهره در قفل ِ پیچی چرخاند . قفل ترق صدا داد و درب یخدان با صدای خشکی باز شد . بوی گهنه گی و چرم ِ حبس شده به مشامش خورد . سرش را به داخل یخدان پیش نمود ، چشمش به یک دست پیراهن ِ سپید ِ مروارید دوزی شده افتاد که چهار قات شده بود و بالایش یک قاب آیینه ء چهار کنج ِ جیوه رفته - که دسته یی حاشیه زرکوب داشت- قرار داشت . شگفتزده و با ترس و احتیاط ، آیینه و پیراهن را از صندوق بیرون آورد ؛ هر قدر به آنها نگاه میکرد ، حیرتش فزونی مییافت . آیینه و پیراهن را
میشناخت . همان آیینه یی بود که آن زن ِ اثیری ، هرشب صورت شیری رنگش را در آن تماشا میکرد . همان پیراهنی بود که آن زن ِ اثیری هرشب به تن میکرد و به مهمانی ِ خوابش می آمد . ناگهان قلبش تپید ن گرفت . با وسواس به خود گفت : « عجب است ! اگر این یخدان متعلق به آن زن است و این پیراهن و آیینه مال وی میباشند ، پس آن خنجر ؟ خنجر ِ آن زن کجاست ؟»
دوباره در میان یخدان به کاوش پرداخت . اینبار خریطهء نخیی به دستش آمد . شتابزده آن را بیرون کرد و دهنش را گشود . در میان خریطه ، خنجری دسته استخوانی ، قطعه عکسی سیاه و سپید و پارچه کاغذی چهار قات شده ، بایک نظم خاص زنانه جا به جا شده بودند . شگفتی ِ افزون سراپایش را فرا گرفت و وسواس وجودش را لرزاند :
« زن ! . . . آیینه ! . . . خون ! »
خنجر را تماشا کرد : دستهء استخوانی و تیغی بران داشت ، همان خنجری بود که در دست آن زن دیده بودش. آن را با احتیاط کنار گذاشت و کاغذ ِ چهارقات شده را باز نمود . نگاههای کاتوره اش به تصویر پنسلی یک مرد خشن افتاد که اندام باریکش را با پتوی درشت پیچیده بود و کلاهی نمدی به سر وخنجری دسته استخوانی به دست داشت . چشمان ِ کوچکش ، میان انبوه ِ مو ، مثل دو قوغ آتش شراره میزدند . در زیر تصویر ، این جمله ، با خط ِ ریز زنانه ، نگارش یافته بود : « از اینان بپرهیزید ! هیچگاهی در نظر شان ظاهر نشوید ! »
آسیه کنجکاوانه ته و بالای تصویر را نگریست . در گوشهء آن نوشته شده بود : « سال 1308»
آسیه هرچه اند یشید صاحب آن تصویر را نشناخت . بار ِ اول بود که میدید ش . از آن مرد ِ خشن خوشش نیامد ، د بنگ و لاابالی معلوم میشد . گفتی او را از روی نفرت و کینه نقاشی کرده بوده اند . این راز را که آن کس کی بوده و چرا زیر تصویرش چنین درج کرده بود ه اند ، ندانست . حیرتش دیگر هم فزونی یافت.
آسیه تصویر را دوباره چهار قات کرد و پهلوی خنجر گذاشت . آنگاه عکس سیاه و سفیدی را که کاغذ رنگ پریده و درز برداشته یی داشت ، از خریطه گرفت و سوی روشنی برد . زنی زیبا و جوان که پیراهن ِ سپید با دانه های مروارید به تن داشت ، روی آن نمایان شد . همان زنی بود که هرشب با آیینه و خنجر به مهمانی خوابش می آمد . در حاشیهء آن عکس با مداد ِ نوک تیزی که سیاهی ِ کمرنگ داشت ، نوشته شده بود :
« ساره ، زن ِ ابراهیم »
موهای تن آسیه نیم خیز شد ند . لرزه یی سرد در تنش دوید . دوباره به عکس خیره شد ، خودش بود ؛ گفتی به تصویر چند ماه پیش خود - که هنوز اجازه داشت چادر به سر نکند - نگاه میکرد . به نظرش آمد که رشتهء نامعلوم و مجهولی آن زن را به وی پیوند میدهد . گمان کرد ساره را میشناسد و از سر گذشت غمناک و فراموش شده ء وی آگاهی دارد.
آسیه با خود نجوا کنان گفت : « ساره ء زیبا ، پیراهن ِ سپید ؛ مرد ِ خشن ، خنجر ِ خون آلود ! » این کلمات ، مانند یک قصهء سیال و مه آلود ، از ذهن پریشانش عبور کرد . همچنان غرق اندیشه و حیرت بود که شخشخه یی به گوشش آمد . شتابزده پیراهن ، تصویر ها ، آیینه و خنجر را دوباره در میان صندوق جا به جا کرد . دروازهء صندوق را قفل نمود و کلید ش را به گردن آویخت .
مادرش که بیدار شده بود، صدای خواب آلودش را از زیر لحاف بلند کرد :
« چی ترق و تروق انداخته ای ، برو بخواب »
آسیه پرسید :
« چی وقت برگشتی ؟ . . از کدام راه داخل شدی ، من که پنجره را بسته بودم ؟»
وبا تبسمی افزود :
- گمان کردم تو پرواز کرده ای !
مادرش سرش را با وسواس از زیر لحاف بیرون کرد و با تلواسه پرسید :
- نی که د یوانه شده ای ، این چی گپهایست که میزنی ؟
آسیه قت قت خند ید . مادرش گفتش :
- نخند . تب داری ، برو بخواب !
- داشتم ؛ مگر حالا ندارم .
آسیه از جایش بر خاست و- مانند دوران کودکیش - پیش مادرش رفت و زیر لحاف وی در آمد . میخواست همانجا پهلوی وی بخوابد . مادرش نازش داد . جان و قربانش گفت و دست داغش رادر میان دستان خویش گرفت و مالید و مالید :
- جان ِ مادر ، دردانهء مادر.
آسیه کودکانه پرسید ش :
- مادر ! آیا مادرت ترا هم مثل من دوست داشت ؟
مادرش پاسخ داد :
ها ، داشت . . . دخترم ، حالی برای این گپها ناوقت است ، برو بخواب !
آسیه کودکانه پرسید :
-نام مادرت چی بود ؟
لبخند ِ ناپیدایی روی لبان مادرش نقش بست :
نام اصلی مادر من ساره بود . میگویند زنی زیبا و قشنگ بوده .
تو او را دیده بودی ؟
نی ، ند یده بودمش . من بسیار کوچک بودم که او مرد . میگویند کسی او را کشت . . . حالی برو و سرت را بمان و بخواب . فردا هم به مکتب نرو !
آسیه لجبازانه پرسید :
- چرا نروم ؟ یک هفته میشود که غیر حاظر شده ام .
- دخترم جنگ است ، نمیبینی در کوچه و بازار جنگ است !
از دهن آسیه ناشیانه برآمد :
- دلم بسیار تنگ شده بود ، امروز یک بار بیرون برآمدم .
مادرش سراسیمه و مضطرب در جایش نشست ، صورت دخترش را در میان دودست گرفت ، به چشمانش خیره شد و پرسید :
- کسی ترا ندید ؟ چادرت به سرت بود ؟ . . .
و کلکش را زیر دندان ُبرد :
واه خدایا ! این چی کاری بود که تو کردی ؟ چند بار بگویمت که رویت را به کسی نشان نده که وفت خراب است ! »
آسیه برای آرام ساختن مادرش به دروغ گفت :
-نی ، کسی نبود . کسی مرا ند ید .
مادرش که کمی راحت شده بود ، گفتش :
-دخترم برو و در جای خود آرام بخواب !
آسیه به بستر خود رفت و زیر لحاف ِ قورمه یی خویش درآمد . با خود گفت : « پس سارهء زیبا ، مادرکلان من بوده و آن مرد خشن ، قاتل اوست . » دلش از این که آن زن پیراهن سپید را شناخته بود از شادی به تپش افتاد ؛ اما از آن مرد خشن کینهء عظیمی در دلش خانه کرد .
آسیه چشمان بیدار خوابی کشیده اش را بست ، پاهای خود را جمع نمود و دستش را زیر سر گذاشت . لحظه یی بعد به خواب فرو رفته بود .
* *
وقتی چشمانش را گشود ، آفتاب بر آمده بود . صدای انفلاقها و انفجارها و طیران مرمیها- مانند همیشه - به گوشش آمد . با انزجار پشت پنجره رفت و گوشهء پرده ء سیاهی را که مادرش آو یخته بود ، کنار زد . دید چند تا آدمی که تفنگ و کلاشنیکوف به شانه داشتند ، زیر درخت بیدی تازه برگ کرده ، ایستاده بودند . از دیدن آنان ترسید و پرده را دوباره انداخت .
صدای مادرش - که صورت خود را در میان چادر ِ سیاهی پنهان کرده بود - آمد که میگفتش :
- من ، پشت نان ، بی بی مهرو میرو م . فکرت را بگیر ، پیش کلکین نروی که وقت خراب است !
آسیه خُه گفت و از پشت مادر رفت تا دروازه را پشت او قلفک کند . وقتی صدای پای مادرش- که از زینه ها پایین میرفت - خاموش شد؛ دوان دوان پیش یخدان آمد ، خریطه را بیرون آورد، تصویر ها ، آیینه و خنجر را بار دیگر از نظر گذرانید و پیراهن را- که از آن زیاد خوشش آمده بود - ذ وقزده به تن کرد . پیش آیینهء قد نمای دهلیز رفت ، از زاویه های مختلف به آن نگاه انداخت ، دو سه چرخ زد و برگشت پیش یخدان . آیینهء ساره را گرفت ، بالای یخدان نشست و پا را با تبختر روی پا خوابانید و به تماشای خود در آیینه پرداخت . خال ِ پاد زهری پیشانی خویش را با انگشت دراز و رعشه دارش مالید . خنجر را به دست گرفت و- مانند بازیگر تیاتری - به تقلید از تصویر ِ ساره پرداخت . گفتی جماعت بیخبری مخاطبش بود که با بانگ رسا و مباهات اعلام داشت : « من ، ساره ، زن ابراهیم استم ! »
در این زمان صدای دروازه بلند شد . آسیه گمان کرد که مادرش بر گشته است ، سراسیمه شد . خواست پیراهن را از تن خود بیرون کند و آیینه و خنجر را دوباره در جایش بگذارد تا مادرش نفهمد که او بیگفتی کرده و یخدان را سر بخود باز نموده است . آیینه را بالای یخدان گذاشت ، د ید د روازه را به شد ت میکوبند . گمان کرد که مادرش را خطری تهد ید میکند ، لذا خنجر را بیباکانه سوی یخدان پرتاپ نمود و خودش طرف دروازهء کوچه دوید . خنجر دستش را پاره نمود و خون ِ شفاف و رقیقی روی پیراهن سپیدش تیرک زد . به آن التفاتی نکرد ، دروازه را شتابزده گشود . در قاب ِ در ، مردی را دید که اندام باریکش را در لای پتویی درشت پیچیده بود ، کلاه ِ نمد ین به سر داشت و چشمان کوچکش در میان انبوه ِ مو شراره میزدند
مرد با صدای خشنی گفت :
-نام من ، خنجر است . خادم دین میباشم . دیروز ترا دیدم و از تو خوشم آمد !
و بدون آن که اجازهء ورود بخواهد قدم به درون گذاشت . آسیه هک و پک ماند . این مرد خشن را میشناخت ، جایی دیده بودش . یک بار تصویری را که در یخدان یافته بود ، یادش آمد . ساره یادش آمد،
خنجر و خون یادش آمد ؛ بر آشفته شد و هیجانزده پرسید :
- پس تو ساره را کشته ای ؟
مرد ، کلاه ِ نمد یش را روی یخدان گذاشت ، قاه قاه خند ید و پاسخ داد :
- من ساره را نمیشناسم ، من ترا میخواهم !
خون آسیه در قاب ِ صورتش جمع شده بود . غضبناک فریاد زد :
- دروغ میگویی ، تو ساره را میشناسی ، تو او را کشته ای !
مرد سوی اندام د لربای آسیه نگریست . خون همچو خوشه های گل ِ سوری در پیراهن سپید آسیه میرویید . مرد خنجر را از روی یخدان گرفت و سوی وی روان شد . میگفت :
- نترس ، من ترا نمیخورم !
آسیه دید که آن مرد سویش پیش می آید، از نیت و قصد ش آگاه بود . حیران ماند چی کند . د لش تپیدن گرفته بود ، مانند دل ِ آهویی زخمی به شدت میزد . یکبار یادش آمد که مادرش د یشب از راه ِ پنجره به بیرون پرواز کرده بود . با به یاد آورد آن خاطره ، دلش جمع شد . دانست که در موجودیت آن پنجرهء باز ، آن مرد خشن را توانایی دستیابی به اندام اثیری وی نیست؛ لذا لبخندی کودکانه و مجهولی روی لبان ِ گوشتی و هوسبارش ظاهر شد . از گوشهء چشم ، بار دیگر، سوی پنجرهء نیمه باز نگریست .
مرد همان حالتی را داشت که زنی او را روی کاغذ نقاشی کرده و زیر تصویرش نگاشته بود : « از اینان بپرهیزید ! هیچگاهی در نظر شان ظاهر نشوید !»
آسیه به آن مرد ِ خشن که خنجر ِ براق ِ ساره را در دست داشت ، با کینه نگاه کرد . دوباره به یاد سارهء زیبا افتاد ، ساره یی که در میان آن پیراهن ِ سپید و درچوکات آن آیینهءچهار کنج و در قاب ِ آن توته عکس ِ کاغذی و رنگ رفته ، زنده گی میکرد .
دل آسیه برایش درد کرد :
- بیچاره ساره !
و در آن حال دید که آن مرد ِ خشن همچنان سویش پیش می آید . با خود گفت : « میخواهد مرا تصاحب کند !. .»
و لبانش با عصبیت تکان خورد ند :
« آسیه را ؟! »
یکبار گفتی ترس و خشمش بهم آمیختند : قاشی در پیشانیش ظاهر شد ، جرقس ِ بهم خوردن ِ دندانهایش بلند گشت و اندامش - همچو بیدی در برابر باد - به لرزه افتاد . آنگاه پشتش را به د یوار فشرد و تنش را آرام آرام سوی پنجرهء باز کشانید. گفتی پرواز ِ د یشبهء مادرش به یادش آمده بود .
وقتی نزدیک پنجره شد ، هوا را - به تقلید از مادر خویش - در سینه حبس نمود و نگاهی خشم آلود - از کنج چشم - به آن مرد ِ خشن انداخت ؛ آنگاه لبش را زیر دندان فشرد وهو گفت و مثل یک پرندهء کوچک و بیبال ، سوی مقصد ِ نامعلومی به پرواز درآمد . گفتی سوی سرزمین ِ دُور و ناشناخته ای بال گشوده بود. سوی سرزمین ِ دُور ِ دُور . . . . .شاید پیش سارهء زیبا میرفت تا به او بگوید که تو راست میگفتی : زنان حق ندارند که بیرون از پیراهن ، آیینه و عکس زنده گی کنند .
شاید آسیه به همین منظور پرواز کرده بود .
فردای آن روز مردم میگفتند : در میکرورایون ، دختری خودش را از منزل پنج به پایین پرتاب کرد و خادم دین مادر او را به جرم این پرواز ، سی شلاق زد .
پایان