چهار داستان از سپوژمی زریاب
سپوژمی زریاب
I
ترانهی استقلال
اواخر سال تعلیمی بود. شاید هم ماه های عقرب یا قوس. درست به خاطرندارم. صنف اول بودم. شیشه های در و پنجره های صنف ما شکسته بود و باد از لای شیشه های شکسته به صنف ما هجوم می آورد و موهای شانه شده و شانه نشده ما را مورد تهاجمش قرار میداد. در آن فصل سال تقریبأ همه ما ریزش میداشتیم و همانطور که تن های کوچک و لاغر خود را زیر لباس سیاه مکتب، کوچک و کوچکتر میساختیم. بینی خود را پر سروصدا بالاکش میکردیم و بعد با آنکه میدانستیم که از دستمال بینی در جیب ها و بکس ما خبری نیست، مایوسانه و به سرعت به جستجوی آن می پرداختیم و وقتی از جستجوی بی حاصل و دقیق فارغ می شدیم، همانطور که با تمامی توانایی خود سعی می کردیم که آب بینی ما تا پشت لب های ما سرازیر نشود. از زیر چشم اطراف خود را می پالیدیم و تردستی بینی خود را با پشت دامن خود پاک میکردیم و برای لحظه یی نفسی راحت می کشیدیم.
دریکی از همان روزهای آخر سال وقتی زنگ زده شد، معلم رسم و کاردستی ما به صنف در آمد. زن کوچک اندامی بود. بسیار کوچک اندام و لاغر. از پشت سر به دختران یازده دوازده سال شباهت داشت. عینکهای ذره بینی و موهای کوتاه داشت. روزهای دیگر هنگامی که در صنف می درآمد میگفت:
ـ کتابچه های تان را بگیرید و یک چیزی بکشید.
ماهم کتابچه های خود را از بکس های کهنه خود می کشیدیم و رو به روی خود روی میز میگذاشتیم قلم های پنسل خود را در دست می گرفتیم و به امید یافتن چیزی برای رسم کردن در ذهن خود به جستجو می پرداختیم.
معلم رسم و کاردستی هم به مجردی که پشت میزش قرار می گرفت و در کتاب ترقی تعلیم به سرعت امضاء میکرد. دستکولش را باز میکرد و جراب های نایلونی را از آن میکشید و با دقت غریبی شروع به دوختن آنها میکرد و تا آخر ساعت کاری به کار ما نداشت.
وقتی معلم رسم و کاردستی ما شروع به دوختن جرابهایش می کرد ما هم فارغ از اندیشه و جستجوی چیزی برای کشیدن رسم، هر دو بازوی خود را روی ورق سفید کتابچه های خود قرارمیدادیم. سرخود را به آنها تیکیته می دادیم همانطوریکه بینی خود را پر سروصدا بالا می کشیدیم. با همصنفی پهلویی خود راست و دروغ، از آسمان ریسمان میگفتیم و در هاله یی از آواز های گوناگون غلغله مبهم فرو می رفتیم و معلم رسم و کاردستی را فراموش می کردیم.
اما آن روز وقتی او مثل همیشه به صنف در امد یکبار به صورت غیر مترقبه یی خط کشش را روی میز زد و گفت:
ـ گوش کنید. ساکت!
سکوت رعب انگیزی به یکباره گی در صنف مستقر شد و با آن تپش دلهای ما بیشتر شد. چشمان ما رق رق برآمدند و حتی بالا کشیدن بینی خود را هم فراموش کردیم که باز آواز معلم رسم و کاردستی در صنف پیچید.
ـ روز امتحان رسم و کاردستی هرکدام تان یک کاردستی بسازید و بیاورید!
ما که ا زکاردستی مفهوم مشخصی نداشیتم تقریبأ دسته جمعی پرسیدیم
ـ کاردستی؟ چی قسم؟ چی؟
از پشت عینک سیاهی چشمان معلم رسم و کاردستی با خشم در چشمانش تپیدن گرفت و با خشم گفت:
ـ یک چیزی بسازید و از گل، از چوب از کاغذ...
از این توضیح هم چیز زیادی نفهمیدیم و معملم رسم و کاردسی هم به این نارسایی ها پی برد و با بیحوصله گی ادامه داد:
ـ در خانه های تان بگویید می فهمند، فهمیدید؟
و همه ما بی آنکه چیزی از گپهایش فهمیده باشیم از ترس یک صدا گفتیم:
ـ بلی.
روزی که فردایش امتحان رسم و کاردستی داشتیم یادم آمد که به مادرم بگویم که معلم ما گفته است کاردستی بسازیم.
مادرم هم چیزی از آنچه گفتم نفهمید و من ناچار آنچه را معلم رسم و کاردستی گفته بود تکرار کردم و گفتم:
ـ یک چیزی بساز از گِل، از چوب، از کاغذ...
و مادرم همانطوریکه در پتهء صندلی نشسته بود و چیزی می دوخت سویم دید. دوختنش را متوقف ساخت چادر سفیدش را دور سرش محکم پیچید و به فکر فرو رفت. بعد از لحظه یی گفت:
ـ میسازم، یک چیزی میسازم.
شتابزده پرسیدم:
ـ چی میسازی؟
باز گفت:
ـ یک چیزی میسازم، صبر کن.
و بعد توضیح داد که سالها قبل گاهی مادرش برایش از این چیز می ساخت و این چیز به نظرم اسرار آمیز تر می شد.
شب مادرم کارهایش را با عجله تمام کرد و وقتی دیگران در پته های دیگر صندلی به خواب رفتند، مادرم یک بسته روزنامه کهنه و خاک گرفته را از صندوقخانه پیدا کرد، خاکهایش را تکان داد و روی صندلی گذاشت. قیچی را آورد در کاسه یی سرش تر کرد تار آورد و کنار من نشست. من هنوز نمیدانستم که مادرم چی می سازد.
روزنامه ها در یکی روی دیگر سرش کرد و کاغذ ضخیمی از ساخت.
با بیتابی پرسیدم:
ـ چی میسازی؟
مادرم نگاه خسته اش را به رویم انداخت و انگار رازی را برایم فاش سازد. سَرش را نزدیک گوشم آورد و گفت:
ـ یک چاه و یک دلو.
چاه خانه ما زیر نظرم جان گرفت و یادم آمد که روز وقتی آن را صاف میکردند پدرم دو سه نفر را آورده بود آنان سطل بسیار کلانی را که در حلقه های دو طرف آن ریسمانی را گره زده بودند، با خود داشتند، چاه دیدند وبعد یکی سوی دیگر شان دیدند و بعد گفتند:
ـ بسیار چقر است.
و بعد همان جا کنار چاه دستار های شان را از سرگرفتند. لباس های شان کشیدند. روی سینه های شان پشم سیاه رنگی پوشانیده بود پا های شان هم از پشم سیاه رنگی پوشیده شده بود. پنجه های پا هایشان بزرگ بزرگ و ترکیده بودند. رنگ چهره شان به طور عجیبی زرد میزد یکی از آنان با سرعت ریسمانی را به کمرش گره زد و چون جانور چابکی در درون چاه خزید. دل من میلرزید.
میترسیدم بیفتد. دو نفر دیگر شان دو سر ریسمان به دست گرفتند و سطل بزرگ را در چاه پایان کردند و هرچند لحظه بعد آن سطل را پراز گِل سیاه رنگ و تهوع آوری بیرون کردند. یک بار ترسیدم، به نظرم آمد همان لحظه هرچی آب خورده ام مانند آن گل سیاه رنگ بوده است. در روده هایم توفانی برپا شده بود و به نظرم می آمد که روده هایم از حلقم بیرون می شوند. در کنج حویلی نشستم و استفراغ کردم. آن ادم های پشم آلود با خونسردی به من دیدند و با چیزی گفتند. وحشتم بیشتر شد.
یک بار آواز فریاد خفه یی از درون چاه آمد. دو نفری که در دو طرف چاه ایستاده بودند سراسیمه شدند پدرم را صدا زدند. با عجله چیزهای گفتند. پدرم هم سراسمیه شد. مرد همسایه ما را صدا کرد. مرد همسایه ما هم سراسمیه شد . یکی از آن دو هم درون چاه خزید. پدرم و مرد همسایه از یک انتهای ریسمان گرفته بودند مردی که سینه پشم آلود داشت به تنهایی انتهای دیگری ریسمان را گرفت همه شان نفس نفس میزدند و یک صدا به صورت رعب انگیزی فریاد میزدند:
ـ الهی خیر.... الهی خیر...
مادرم چادریش را پوشیده بود و با آن همه تنش را پوشانده بود. قرآن را در دست گرفته و نزدیک چاه ایستاده بود. قرآن را باز کرده بلند گرفته بود انگار آن را به کسی در آسمان نشان دهد به سوی آسمان می دید و می گفت:
ـ تو خودت خیر کن، الهی خیر .... الهی خیر....
من میلرزیدم آواز مادرم با آواز پدرم با آواز مرد همسایه و با آواز مردی که سینه پشم آلود داشت، آمیخت آواز الهی خیر الهی خیر در حویلی کوچک ما طنین رعب آوری داشت. مادرم همچنان قرآن را باز کرده و انگار آن را به کس در آسمان نشان دهد بلند گرفته بود و دستانش و با آن تمامی چینهای چادریش میلرزیدند.
یک بار در برابر چشمان را حدقه بر آمده ما مرد دوم یک در چاه خزیده بود بیرون شد روی شانه اش شی عجیب و ترسناکی قرار داشت چند لحظه بعد پی بردم که آن شی عجیب و ترسناک که گل سیاه همه جایش را پوشانده بود همان مرد اولی بود که ریسمان را در کمرش گره زده بود و چون جانور چابکی درون چاه خزیده بود.
او را کنار چاه خواباندند به آهستگی نفس میکشید.
مادرم دو سطل را گرفته بود و همان طور با چادرش و با روی پوشیده اب می آورد و رویش می انداخت، پدرم مرد همسایه و آن دوی دیگر، او را مشت و مال میکردند و همه شان مرتعش سوی آسمان می دیدند و انگار کسی آن جا بود یک صدا میگفتند:
ـ خودت رحم کردی، الهی شکر... الهی شکر تو ... تو
پلکهای مرد جنبشی کردند و چشمانش نیمه باز شدند.
نمیدانم چی چیزی در باز کردن چشمان آن مرد بود که مرا ترساند. فریادی زدم و از چادری مادرم محکم گرفتم و دیگر چیزی ندیدم.
بعدها هر بار وقتی مادرم این حادثه را به طور حیرت انگیزی با جزئیات ان به کسی قصه میکرد در آخر میافزود که آن روز من هم بیهوش شده بودم.
وقتی در آن لحظه در پته صندلی مادرم گفت که چاه و دلو برایم میسازد وحشت کردم و بازوی لاغرش را با هر دو دستم گرفتم و گفتم:
ـ نی نی چاه نساز.
تصاویر وحشتناکی در ذهنم خانه کردند به نظرم آمد که مادرم در آن چاه در آن چاهی که ساختنش را از مادرش آموخته بود خواهد افتاد. به نظرم آمد که من هم در آن چاهی که مادرم ساختنش را از مادرش آموخته است سرنگون خواهم شد و در یک لحظه به شی سیاه رنگی تبدیل خواهم شد لرزه ام گرفته بود. مادرم با مهربانی گفت:
ـ چرا؟ خنک خورده ای؟
و لحاف صندلی را تا شانه هایم بالا کشید و باز گفت:
ـ چاه بسیار اسان است.
همان طور که دندان هایم به هم می خوردند گفتم:
ـ نی یک چیز دیگر بساز یک چیزی دیگر.
مادرم با درمانده گی گردنش را کج کرد و گفت:
ـ خدایا من که چیزی دیگر یاد ندارم.
بعد مثل این که متوجه رنگ پریدهً من شد، دستش را به سینه اش زد و گفت:
ـ ترا چی شده تب کرده ای؟
و دستش روی پیشانیم گذاشت. بالشتی زیر سرم گذاشت و گفت:
ـ تو آرام بخواب، من یک چیزی میسازم.
با آواز خفه یی که انگار از قعر چاهی می برآمد با تصرع گفتم:
ـ چاه نسازی. خو
خو گفت و به کار مشغول شد.
پلک های من سنگین و سنگینتر می شدند حرکات مادرم در نظرم به تأنی تر می آمدند. به نظرم می آمد که همه چیز در اتاق در هواف در حال پرواز است. روزنامه های خاک گرفته، کاسه سِرش، قیچی، کلوله تار همه چیز...
انگار ا زفاصله بسیار دوری شنیدم که مادرم گفت:
ـ صبح به خیر وقت بیدارت می کنم که پای پیاده مکتب بروی. در سرویس کاردستیت میشکند...
فردای آن شب هنوز تاریکی بود که مادرم مرا از خواب بیدار کرد وقتی چشمم را باز کردم، چراغ روشن بود و روی صندلی چاه کوچک و سپیدی با دلو آن میدرخشید. با یک جست از جایم برخاستم و ذوق زده به لمس کردن چاه پرداختم. زبانم بند شده بود. زیباتر از آن چیزی ندیده بودم. مادرم روی سطح مربع شکل قسمت استوانه یی چاه را جا داده بود و بعد در دو کنار آن استوانه دو پارچه کاغذ کم عرض مستطیل شکل را روی به روی هم سرش کرده و دو انتهای آزاد کاغذها را با مهارت سوراخ کرده بود، و یک چوب نازک جاروب را بریده بود از آن شکافها گذشتانده بود. بعد تاری را چند لا تابیده بود یک انتهایش را در آن چوب نازک جاروب گرده زده بود و و در انتهای دیگر آن دلو بسیار کوچک و سپیدی را که ظرافت دل انگیزی ساخته بود، بسته بود. با بقایای کاغذهای کاغذ پران برادرم تریشه های سبز رنگ و باریکی بریده بود و روی، سطح مستطیل شکل دورادور چاه سرش کرده بود. و این طور دور چاه را سبزه دل انگیزی پوشانده بود. من ذوق زده و با احتیاط با نوک انگشتانم هر جای چاه را لمس میکردم و در دلم مادرم را تحسین میکردم.
مادرم نمازش را خواند روی دو زانو روی جای نماز نشست و دو دستش را برای دعا بالا کرد نگاهش را به ستونهای سقف با دقت دوخت و انگار کسی آنجا بود که از او چیزهایی خواست.
بعد آمینی گفت هر دو کف دستش را به رویش مالید. همان طورکه جای نمازش را با دقت جمع میکرد و گفت:
تو هم ان شاء الله کامیاب می شوی.
ومن به خاطر این که مبادا افتخار ساختن این چاه دلو به کسی دیگر تکیه کند نوک پنسلم را با آب دهان ترکردم و نامم را، بسیار ناشیانه و با احتیاط روی دلو چاه نوشتم.
از فرط شادی چیزی از گلویم پائین نرفت. جای نا خورده لباس هایم را پوشیدم بکسم را پشتم انداختم تخته مشقم را زیر بغلم گرفتم و در دست دیگر بلند و دورتر از تنم کاردستیم را گرفتم و از خانه برآمدم. مادرم نا دم در از پشتم آمد و آخرین توصیه هایش را برای محافظت کاردستی به گوشم خواند.
هنوز آفتاب نبرآمده بود و کوچه های تنگ و تاریک کابل تنگتر و تاریکتر می نمودند. شهر هنوز کاملأ از خواب بیدار نشده بود. یگان رهگذر که تازه از حمام برآمده بود و بخار از سر و رویش بلند بود با تعجب به من و کاردستیم می دید.
مکتب ما از خانه بسیار فاصله داشت. هر روز این فاصله را با سرویس طی میکردم. اما آن روز انگار در هوا راه میرفتم کوچه های پرپیچ و خم را با خوشحالی زیر با گذاشتم. وقتی به مکتب رسیدم نگهبان تازه از خواب بیدار شده بود و روی دراز چوکی شبیه دراز چوکی های صنف ما نشسته بود، پارچه نان خشکی را روی زانوش گذاشته بود و گیلاس چایش را کنار خود روی چوکی گذاشته بود و هرچند لحظه بعد پارچه بزرگی از نان را تاب میداد و در دهانش میگذاشت و بالایش به تانی چای می نوشید. این نگهبان پیرمرد لاغر و بدخلقی بود ویا به رغم این که در زمستان و تابستان لباس های کلفت و پشمی میپوشیدف همیشه سرفه میکرد و با چوب دراز و کج ومعوجی که در دست داشت گاهی به جان ما می افتاد. همه ما از او می ترسیدیم. اول متوجه نشد. انگار همه حواسش را روی طعم نان خشک و چای شیرینی که در دهانش قرار داشت متمرکز ساخته بود. یک بار سرش را بلند کرد. چشمان کوچک و پرآبش را با پشت دست مالید، نگاه خیره و آمیخته با تعجبش را به من دوخت جویدن نان را متوقف ساخت و با دهان پر غرید:
ـ خیریت است دختر؟ شب خوابت نبرده بود.
و شروع به سرفه کردن کرد.
ترسیدم. دلم لرزید. به نظرم آمد که با چوب کج و معوجش به جانم می افتد. پس رفتم به چاه و دلو اشاره کردم و با لکنت گفتم:
ـ به خاطر این خراب میشد... پیاده....
نگاه های خشم آلودش توانایی خاتمه دادن به جمله ام را از من سلب کرد به سرعت پشتم را سویش گشتاندم و در راه آمده شروع به دویدن کردم. از پشتم صد زد:
برجایم خشک شدم. فریاد زد:
ـ بیا !
افسون شده بودم چون شیی کوکی به سویش رفتم. نزدیکش ایستادم، سرم را بلند کردم و سوی دیدم. از پایان چهره اش نمای وحشتناک داشت. سویم بد بد دید و غرید:
ـ برو درون مکتب گم میشوی !
وبا شدت شروع به سرفه کردن کرد. چشمان کوچکش از حدقه برآمدند.
با قدمهای لرزان از در مکتب داخل شدم و کنار دروازه روی چوکی شکسته یی لرزان نشستم. فضای مکتب غم انگیز بود. پنجره های شکسته و خاک آلود درختان خشک و عریان و نیمه عریان و باغبان پیری که به درختی خشک تکیته داده نشسته بود و دو زانوی لاغرش را در بغل گرفته بود و انبوه برگهای خشک را چنان تماشا میکرد که انگار وظیفه داشت تمام روز های سال را در گوشه یی بنشیند. و آمدن و رفتن فصل ها را تماشا کند دلهره و ترسی را در آدم بیدار میکرد. شروع به لرزیدن کردم. از سرما یا از ترس نمیدانم، انگشتانم از سرما بیحس شده بودند با آنهم هم کاردستیم را با انگشتان سرما زده ام محکم گرفته بودم. تا تک تک شاگردان پیدا شدند و فضای غم زده و سرما زده مکتب را با غریو شان انباشتند.
زنگ زده شد. به صنف رفتیم. معلم رسم و کاردستی به صنف در امد و پشت میزش قرار گرفت. به نظرم غمزده و عصبانی آمد. چشمانش پندیده بود. انگار گریه کرده بود. جثه کوچکش به نظرم کلان آمد. خلاف همیشه جراب نایلونش را از دستکولش بیرون نکرد و شروع به دوختن آن نکرد. کاغذ های دراز و کوتاهی را کشیدو شروع به خواندن نامهای ما کرد. نمیدانم چرا ترسیدم. نام هرکی را می خواند او باید میرفت با کاردستیش کنار میز و رو به روی معلم قرار می گرفت و کاردستیش را بهش نشان میداد. نمیدانم چرا آن روز هرچند لحظه بعد فریاد میزد و ما را دشنام میداد.
نام مرا خواند. مانند فنری از جایم کنده شدم، چاه و دلو را گرفتم و دویده رفتم رو به رویش قرار گرفتم. قدم کوتاه بود و به سختی اشیای روی میز را دیده میتوانستم. آواز تپیدن دلم را می شنیدم. دندان هایم به هم می خوردند. کاردستیم را با افتخار بالا گرفتم بودم تا کاملتر دیده شود.
یک بار معلم رسم و کاردستی ما با آواز زیری فریاد زد:
ـ این چیست؟
با آوازی که انگار از قعر چاه می برآمد گفتم:
ـ چاه و دلوش.
معلم رسم و کاردستی با تقلید از من گفت:
ـ چاه و دلوش! تا بگویی کاردستی، همه تان میدوید و چاه می سازید و دلوش.... مغزهای تان سنگ شده است.
چهار طرفم را دیدم، مادرم را می پالیدم. می خواستم خودم را در اغوشش پنهان کنم. مادرم آنجا نبود.
گریه آلود گفتم:
ـ سبزه هم دارد.
باز فریاد زد:
ـ سبزه هایش را چی کنم. در سبزه هایش خودت بچر تا سیر شوی. این چاه هم کج است. می بینی یا نی؟
به عمق دشنامش پی نبردم. به چاه خیره شدم اما هیچ کجای آن به نظرم کج نیآمد همان طور سپید دل انگیز بود.
معلم رسم و کاردستی آن را از دستم قاپید و به کنج صنف پرتاب کرد. شاید هم برای تبریه خود گریه آلود گفتم:
ـ مادرم ساخته!
ـ مادرت بد کرده!
ضربه اش کاری بود. اشک در چشمانم خانه کرد.
انگار دمه و غباری در صنف به یکباره گی پایین شد.
هیچ چیز را به صورت مشخص دیده نتوانستم. انگشتان دستانم را با نیروی عجیبی در مشتم فروکردم. بلا تکلیف و لرزان ایستاده بودم اشکهایم روی گونه هایم سرازیر شدند که باز فریاد زد:
ـ معطل چی استی برو!
سوی کنج صنف رفتم. چاه به یک پهلو افتاده بود و نیمه نام من روی دلو معلوم میشد. چاه را با احتیاط گرفتم.
وقتی خانه آمدم به مادرم چیزی نگفتم. مادرمخ چاه را با رضایت و احتیاط از دستم گرفت و روی رف چوبی خانه ما آنجا که اسناد مهم و معتبر مانند تذکره یی، عریضه یی ویا رسیدی را قرار میداد، گذاشت.
روزها گذشتند. یک روز در مکتب نتایج امتحان را دادند و من گریان و سرافگنده خانه آمدم.
مادرم دویده نزدیک آمده و پرسید:
ـ کامیاب شدی؟
گفتم:
ـ نی.
ـ ناکام شدی؟
باز گفتم:
ـ ها
ـ ناکام چی شدی؟
سرم را پایین کردم و بی اختیار گفتم:
ـ ناکام فارسی.
مادرم با تعجب گفت:
ـ ناکام فارسی؟
ـ ها.
با سرزنش و عتاب گفت:
ـ هرروز که میخواندی...
و با تقلید از من ادامه داد:
ـ گربه سوی خاک ما ـ دشمن نا پاک ما.... بی فایده آخرش هم ناکام شدی.
مادرم راست میگفت این ترانه را از وقتی برای مان درس داده بودند، همیشه بلند بلند میخواندم.
و آز آن لذت میبردم. نامش «ترانهء استقلال» بود و از آن بسیار خوشم می آمد. نمیدانم که از آن به خاطر خود ترانه خوشم می آمد یا به خاطر تصویر پسرک خوش قد و بالایی که با خوشحالی بیرق سه رنگ افغانستان را به دست گرفته بود و انگار سوی ما میدید و این ترانه را میخواند:
گربه سوی خــاک ما
دشـــــمن نا پاک ما
پیش آید یک قـــــدم
میکنیم پایـــــش قلم
گربه سوی خـاک ما
دشـــــــمن ناپاک ما
تـــــیز بیند یک نظر
میکشـــیم چشمان او
میکشــیم چشمان او
وقتی بیشتر از خوشم می آمد که همان طور یکه تنهای کوچک و لاغر خود را زیر لباس سیاه مکتب،کوچک و کوچکتر می ساختیم و آب بینی خود را پر سروصدا بالا میکشیدیم و در جستجوی بیحاصل دستمال بینی جیب ها و بکس خود را بررسی میکردیم و ی صدا بلند این ترانه را میخواندیم. و چهار دیوار صنف خود رابا آواز های زیر خود به لرزه می آوردیم و صنف را از پاهای قلم شده نامرئی کسانی که یک قدم در خاک ما پیش می آمدند و از چشمان کشیده شده نامرئی کسانی که سوی خاک ما تیز می دیدند، می انباشتیم.
شاید هم آن زمان بی آنکه خود مان بدانیم عشق به وطن را تجربه میکردیم و پرستیدن آن را می آموختیم به خاطر همین این ترانه را حق و نا حق جا و بی جا می خواندیم.
از همین سبب مادرم متعجب بود که من ناکام فارس شده ام، مادرم خواندن و نوشتن نمیدانست و تمام مضمون فارسی به نظرش در همان ترانه یی که من همیشه می خواندمف خلاصه می شد هیچ گاه ندانست که آن سال من در رسم و کاردستی ناکام شده بودم. نی در فارسی.
آن شهکار معماری مادرم، چاه و دلوش را میگویم سالهای سال رف چوبی خانه ما را مزین ساخته بود اما آن ترانه را هنوز هم گاه گاهی با اندوه بی ثمر و حسرت ناتوانی زیر لبم زمزمه می کنم و به نظرم می آید که آوازم از قعر چاهی می برآید از قعر همان چاه که مادرم ساختنش را از مادرش آموخته بود و شاید مادرش از مادرش.
پایان
II
... و ديوار ها گوش داشتند
همکار ما هر روز لاغر تر میشـد، همه هـمکاران ما هر روز لاغر تر می شـدند. کالا های همکار ما هر روز در جانش کلانتر می شـدند، کالا های همه همکاران ما هر روز در جان شـان کلانتر می شـدند.
رنگ همکار ما هر روز زرد تر میشـد، رنگ همه همکاران ما هر روز زرد تر میشـد. سـر همکار ما هر روز سـفید تر میشـد، سـر همه همکاران ما هر روز سـفید تر میشـد
هر روز که به دفتر می درآمدم به نظرم می آمد که همکار ما را همکاران ما را بعـد از سـالهای سـال دیده ام، دور چشـمان شـان بیشـتر از روز پیشـتر چین خورده می بود، در دو طرف دهان شـان دو خط به شـکل دو قوس عمیق و عمیق تر به نظر می آمدند. گاهی به نظرم می آمد که دهان همکار ما، دهان همکاران ما به پوزه های بسـته تبدیل شـده اسـت. پوسـت همکار ما مثـل این که میخواسـت هر چه زود تر روی اسـتخوان هایش بچسـپد، پوسـت همه همکاران ما مثـل این که میخواسـت هر چه زود تر روی اسـتخوان هایشـان بچسـپد. چشـمان همکار ما مثـل این که تصمیم گرفـته بودند هر چه زود تر چقور و چقور تر شـوند تا خود شـان را به اسـتخوان پشـت سـر شـان برسـانند، چشـمان همه همکاران ما مثـل این که تصمیم گرفـته بودند هر چه زود تر چقور و چقور تر شـوند تا خود شـان را به اسـتخوان پشـت سـر شـان برسـانند. گاهی هم از تصمیم چشـمان همکاران ما، مترسـیدم و با خود می گفـتم که اگر یک روز واقعاً چشـمان همکاران ما به اسـتخوان پشـت سر شـان برسـند و از آن جا بل بل کنند، چطور خواهد شـد؟
دفـتر ما کلان بود. دیوار های بلند داشـت و دیوار ها پر بودند از تصاویر، تصاویر بزرگ و کوچک، تصاویر یک آدم کلان، بسـیار کلان، آدم کلان نشـسـته بود. آدم کلان می خندید. آدم کلان نمی خندید، آدم کلان عینک داشـت، آدم کلان عینک نداشـت، آدم کلان گپ میزد. آدم کلان سـاکت بود. آدم کلان دسـتش را زیر الاشـه اش گرفـته بود. آدم کلان به پشـتی چوکیش تکیه کرده بود. آدم کلان، آدم کلان. همه جا آدم کلان...
نگاه آدم کلان آغشـته از سـوء ظن آمیخته با کینه بود. آدم کلان با نگاه آغشـته از سـوء ظن آمیخته با کینه همکار ما را میدید، همکاران ما را میدید، مرا میدید.
همکار ما، همکاران ما، از تصویر آدم کلان، از تصاویر آدم کلان، می ترسـیدند. من از تصویر آدم کلان، از تصاویر آدم کلان، می ترسـیدم. نمی خواسـتم نگاه ما با نگاه آغشـته از سـوء ظن آمیخته با کینه آدم کلان تلاقی کند. سـر را خم می گرفتیم. سـر های ما خم شـده بودند. مثـل این که سـر های ما راسـت بودن را فراموش کرده بودند. گاهی سـعی میکردیم سـر های مان را راسـت بگیریم، سـر های ما خود به خود می افتادند روی سـنه های ما، مثل شـیی که از تن ما جدا شـده باشـند. نمیدانم.
ما در دفتر هیچ گپ نمی زدیم. در دفتر ما سـکوت و هراس لانه کرده بود. به نظرم می آمد که شـهر سـکوت و هراسـش را با دفتر ما قسـمت کرده بود، شـهر چیزی نداشـت که با ما قـسـمت کند ــ تنها آوازی که گاه گاهی در دفتر ما شـنیده میشـد، آواز شـر شـر کاغذ ها بود و آواز شـر شـر کاغذ های هم یک نوع دلهره را در دل ما می کاشـت.
چای همکار ما رو به رویم بود. جای همکاران دیگر ما این طرف و آن طرف بود و شـاید هم به همین سـبب نگاه من همیشـه روی همکار ما می نشسـت. سـر همکار ما همیشـه سـینه اش خم میشـد، سـر همکار ما راسـت بودن را فراموش کرده بود.
از تعداد همکاران ما هر روز کاسـته میشـد. هر چند روز بعـد، کسی به در دفتر ما انگشـت میزد، می درآمد نام یکی از همکاران ما را میگرفـت و این همکار ما با سـر خمیده از در می برآمد و دیگر هیچ وقـت باز نمی گشـت. همکار ما قطره میشـد و در زمین فرو میرفـت. شـاید هم قطره نا شـده در زمین فرو میرفـت. نمیدانم. باز فردا و فردای دیگر آن روز کسی دیگری می آمد و به جای همکار قطره شـدهء ما می نشـسـت. تازه وارد هم یک دو روز بعـد، لاغر و لاغر تر میشـد، کالا هایش در جانش کلان می شـدند، رنگش زرد میشـد، سـرش سـفید میشـد، دور چشـمانش چین میخورد، دو خط مثـل دو قوس در دو طرف دهانش عمیق تر می شـدند ـ دهانش به پوزه بسـته یی تبدیل میشـد، پوسـتش روی اسـتخوانش می چسـپید و چشـمانش هم همان تصمیم وحشـتناک را می گرفـتند تا هر چه زود تر چقور و چقور تر شـوند تا خود شـان را به اسـتخوان پشـت سـرش برسـانند و بعـد یک روز از ترس تصویر، از ترس تصاویر سـرش را خم میگرفـت سـرش خم میشـد سـرش راسـت بود را فراموش میکرد یعنی این که چی بگویم، واقعاً همکار ما میشـد.
سـاعت ها در دفتر ما به کندی می گذشـتند، دقایق هم به کندی می گذشـتند. یکروز یک کتابم را با خود به دفتر بردم، کتابهایم را از بس خوانده و باز خوانده بودم از برم شـده بودند، پشـت میزم نشـستم، آهسـته کتابم را از جیبم کشـیدم و ورق زدم. یک بار همکار ما تکان خورد خیره به من دید و با دسـت خشـکش مخفیانه سـوی دیوار ها اشـاره کرد. سـوی دیوار ها اشـاره کرد یا سـوی تصاویر، ندانسـتم. سـوی تصاویر دیدم نگاه آدم کلان خصمانه بود به نظرم آمد که تصاویر تلاش دارند که خود شـان را از قاب ها رها نمایند و به من حمله ور شـوند ولی قابها تصاویر را محکم گرفـته بودند. به نظرم آمد که قابها با من همنوایی دارند. از قابها سـپاسـگزار شـدم . کتابم را دوباره بسـیار آهسـته و مخفیانه در جیبم کردم. به نظرم آمد که چیزی را از آدم کلان دزدیدم.
احسـاس رضایت عجیبی کردم. همکارم باز با سـرش سـویم اشـاره کرد. به یک باره گی اندوه بیکرانه یی در دلم متراکم شـد، دسـتانم شـروع به لرزیدن کردند، ترسـیده بودم. دسـتم را با درمانده گی روی برآمده گی جیبم گذاشـتم. میخواسـتم این برآمده گی را از نظر تصاویر مخفی کنم. به نظرم آمد که تصاویر خصمانه به من می بینند و تلاش دارند که خود شـان را از قابها رها سـازند و به من و کتابم حمله ور شـوند.
زمان به کندی می گذشـت. شـر و شـر کاغذ ها انعکاس رعب انگیزی داشـت. سـاعتم را دیدم به نظرم آمد که لحظه ها هزاران و هزاران قرن دوام کرده اند. به نظرم آمد که زمان عصیان کرده اسـت و دیگر نمی خواهد که بگذرد. برای یک لحظه احساس کردم که اگر زمان نگذرد من و همکارانم هزاران قرن میان تصاویر، میان تصاویر آدم کلان همچنان میمانیم و پشـت میز های مان با سـر های خمیده می گندیدم و می پوسـیم. از ترس لرزیدم و همان طور که با یک دسـت برآمده گی جیبم را، کتابم را، مخفی کرده بودم، با دسـت دیگرم دسـتکولم را گرفـتم و شـتابزده از دفتر برآمدم. دهلیز های دراز و باریک را با دوش پیمودم. دهلیز ها تاریک بودند و دیوار های دهلیز ها پر از تصاویر بودند، پر از تصاویر آدم کلان.
از عمارت بیرون شـدم. دیوار های شـهر هم پر بودند از تصاویر، از همان تصاویر، تصاویر بسـیار کلان کلان بودند. چند رهگذر که خود شـانرا ازین سـو و آن سـو می کشـاندند در برابر تصاویر به موجودات بسـیار کوچکی مانند بودند که بار تن کوچک شـان را به سـختی حمل میکردند. دلم به رهگذران سـوخت.
از کنار خانه ها گذشـتم.خانه ها بی هویت بودند صاحبان خانه ها نامهای شـان را از پشـت دروازه های شـان کنده بودند. جای خالی نامهای پشـت دروازه ها دلم را فشـرد. به نظرم آمد که آدم ها نامهای شـان را مخفی میکنند به نظرم آمد که آدمها از نامهای شـان می ترسـند.
بسـیاری از دکانها بسـته بودند. دکانها کوچک بودند دکانها بسـته و کوچک انگار با دو دسـت روی شـان را پوشـانیده بودند. به صاحبان این دکانهای بسـته و کوچک اندیشـیدم. به نظرم آمد که صاحبان این دکانهای بسـته و کوچک قطره شـده اند در زمین فرو رفته اند و یا شـاید هم قطره ناشـده در زمین فرو رفته اند، مثـل همکاران ما.
شـهر خالی و سـاکت بود. خلوت و سـکوت دلهره را در آدم بیدار می سـاخـتند. تصاویر هم دلهره را در آدم بیدار می سـاختند. شـهر اسـیر تصاویر بود، تصاویر کلان کلان، آواز خفه یی شـنیدم. پشـتم را گشـتاندم همکارم بود. با سـوء ظن اطرافش را دید خودش را به کنارم رسـانید و دسـتش را چون چنگالی پیش آورد و کتاب را از جیبم بیرون کرد و با همان سـرعت آن را زیر کرتی کلانش مخفی کرد. باز انگار چیزی را دید و با عجله گفـت:
ــ کنار دریا منتظرم باش!
و به سـرعت دور شـد.
دریا را می شـناختم. شـهر یک دریا داشـت که چون تیغی شـهر را از میان دو قاش میکرد. هر وقت از کنار این دریا می گذشـتم دلم بهش می سـوخت. این دریا بیشـتر ماههای سـال در حسـرت آب می سـوخت، آبی نداشـت. آبی نبود. به جای آب کثافات شـهر را روی سـینه اش، تحمل میکرد. دریا شـرمزده از سـینه خود، تعفنی در شـهر می پراگند. هر وقت از کنار دریا می گذشـتم می خواسـتم دسـتم را به بینیم بگیرم، دریا را می فهمیدم، شـرم دریا را می فهمیدم، دسـتم را به بینیم نمی گرفتم، ریه هایم از تعفنی پر می شـدند . می گندیدم.
به دریا رسـیدم. به دیوار دریا تکیه کردم بوی گندیده گی می آزردم. منتظر بودم. سـاعتم را دیدم. همکارم هنوز نرسـیده بود. به جیبم دسـت بردم جای کتاب خالی بود. دلم فشـرده شـد.
از دور همکار مان را دیدم. می آمد. هر چند قـدم بعـد، می ایسـتاد چپش را میدید، راسـتش را میدید، پشـت سـرش را میدید، رو به رویش را میدید. به من رسـید. دور تر از من ایسـتاد. یک بار کتاب را از زیر کرتیش کشـید و به سـرعت به دریا پرتاب کرد. تکان خوردم. صدا کردم:
ــ چرا؟
پاسـخم را نداد. به کتابم دیدم که جهت کثافات را می پیمود و هنوز به آنها نرسـیده بود. به نظرم آمد که کتابم مرا به یاری می طلبد، یاری ای از من سـاخته نبود، همان طور که به دیواره سـنگی دریا تکیه داده بودم. نگاهم را بالا کردم کوه های آن سـوی دریا چشـمانم را پر کرد. آن سـوی دریا کوه عظیمی بود. هر سـو کوه های عظیم بودند. دورادور شـهر کوه های عظیم قرار داشـتند. به نظر آمد که کوه ها چون دیو های عظیم دورادور شـهر چهار زانو زده اند و با نگاه کین توزانه شـان آدم های شـهر را سـبک و سـنگین می کنند. از کوه ها بدم می آمد. وقتی کودک بودم می پنداشـتم که آنها آفتاب را از من می گیرند. همان طور که به کوه های دورادور شـهر میدیدم، خودم را کودکی یافتم که از تاریکی می ترسـد. از شـب می ترسـد. آن وقتها تمام روز دعا میکردم که شـب نشـود . همیشـه روز باشـد و روشنی باشـد. تاریکی آرامشـم را تاراج میکرد. دلم را از ترس می لرزاند. با کوه ها عناد داشـتم تمام روز میان من و کوه ها جدال مخفیانه یی وجود داشـت. به نظرم می آمد که کوه های تمام روز تلاش می کنند تا شـب آفتاب را از من بگیرند. تمام روز با دسـتان کوچکم دعا میکردم که شـب نشـود و آفتاب، با من بماند اما شـب میشـد کوه ها آفتاب را از من می گرفـتند. کوه ها پیروز می شدند؛ تاریکی تمام شـهر را فرا می گرفـت. کوه ها سـیاه سـیاه معلوم می شـدند، به نظرم می آمد که کوه ها تکان می خورند، نفس می کشـند، فش فش میکنند و همانند دیو های که مادرم افسـانه شـان را می دانسـت دورادور شـهر حرکت می کنند و میگویند:
ــ بوی بوی آدمیزاد ... بوی بوی آدمیزاد ...
به نظرم می آمد که این آدمیزاد من هـستم. آن وقت ها از ارسی کوچک اتاقم کوه معلوم میشـد. اصلاً ارسی کوچک اتاقم را کوه پر میکرد. ترسـیده از جایم بر می خاسـتم، می دویدم و ارسی را به شـدت بسـته میکردم.
ارسی صدای بلند میکرد. یک شـب پدرم از اتاق دیگر صدا کرد:
ــ چی میکنی؟ چیسـت؟
ــ ارسی را بسـته میکنم.
ــ چرا؟ هوا که گرم اسـت.
ــ نمی شـنوی؟
ــ چی را؟
ــ کوه ها را.
ــ باز چی کرده اند؟
ــ میگویند بوی بوی آدمیزاد ... بوی بوی آدمیزاد ... مرا می پالند.
پدرم با عجله آمد. آواز قدم های شـتابزده اش را شـنیدم. چشـمانش خواب آلود بودند خندید.
خنده اش خواب آلود بود. گفـت:
ــ بخواب.
ــ کوه ها را بزن.
ــ میزنم. بخواب.
ــ کوه ها را بکش.
ــ می کشـم. بخواب.
دویده برخاسـتم و چوب دراز را آوردم و به دسـت پدرم دادم و ترسـیده گفتم:
ــ با این بزنیشـان. فش فش شـان را می شـنوی؟ با این بکشیشـان.
پدرم چوب را گرفت. بی حوصله و خواب آلود بود.
آن چوب شـاید زمانی دسـته جاروبی بوده، نمیدانم اما تنها وسـیله دفاع من بود که همیشـه در اتاقم نگاهم می داشـتم. پدرم چوب را خواب آلود تماشـا کرد. و گفـت:
ــ حالا بخواب.
لحافم را رویم کشـید. لحافم گرم بود. هنوز حرارت تن ترسـیده مرا با خود داشـت. حرارت دلپذیری بود. هنوز دسـت پدرم روی لحاف قرار داشـت که پرسـیدم:
ــ شـب آفتاب کجا میرود؟
ــ پشـت کوه ها.
کوه ها، کوه ها، این کلمه انعکاس رعب آوری در ذهن من داشـت. پرسـیدم:
ــ چرا ما پشـت کوه ها نمیرویم؟
پدرم بی حوصله و خواب آلود گفـت:
ــ میرویم میرویم.
ــ مادرم را هم می بریم.
ــ مادرت را هم می بریم.
ــ چی وقت؟
ــ یک روز.
نمیدانم که این «یک روز» دور بود یا نزدیک فردا بود یا هرکز. اما به آن «یک روز» دل می بسـتم و همان طور که سـنگینی دلانگیز دسـت پدرم را روی لحاف احسـاس می کردم، سـنگین تر میشـدم بعـد سـبک و بی وزن میشـدم به خواب میرفتم.
باز بعـد سـالها به نظرم آمد که کوه های دورادور شـهر می جنبند تکان می خورند و می گویند:
ــ بوی بوی آدمیزاد ... بوی بوی آدمیزاد ...
می خواسـتم این را به همکارم بگویم که همکارم انگشـتش را روی لبانش گرفـت. بعـد اشـاره کرد که از دیواره سـنگی دریا دور شـوم. دور شـدم. نزدیکم آمد و آهسـته گفـت:
ــ از دیوار های بترس، اگر دیوارهء دریا هم باشـد.
سـر همکار ما خم بود. سـر همکار ما راسـت بودن را فراموش کرده بود. آهسـته تر گفـت:
ــ شـنیده ای دیوار ها موش دارند و موشها گوش دارند نی دیوار ها گوش دارند. خود دیوار ها! و با انگشـتش سـوی دیوار ها اشـاره کرد. دیوار ها پر بودند از تصاویر به نظرم آمد که دیوار ها می گویند:
ــ بوی بوی آدمیزاد ... بوی بوی آدمیزاد ...
به نظرم آمد که تصاویر هم می گویند:
ــ بوی بوی آدمیزاد ... بوی بوی آدمیزاد ...
به تصاویر دیدم. زمینه تصاویر سـرخ بود. مثـل خون تازه، دلم بد بد شـد. همکارم به من اشـاره کرد که از دیوار ها دور شـویم. از دیوار ها دور شـدیم. به راه ادامه دادیم. به پارکی رسـیدیم. دراز چوکی های پارک خالی بودند. خلوت دراز چوکی ها دل همکارم را هم فـشرد، سـوی آنها اشـاره کرد و سـرش را با حسـرت تکان داد.
در چشـمان همکارم سـوء ظن عجیبی خفته بود. چپش را دید، راسـتش را دید، پیش رویش را دید، پشـت سـرش را دید، سـرش را نزدیک گوشم کرد و بسـیار آهسـته پرسـید:
ــ دیگر کتاب هم داری؟
جوابش را ندادم. پرسـیدم:
ــ کتابم را چرا به دریا انداختی؟
جوابم نداد عصبانی پرسـید:
ــ دیگر کتاب هم داری؟
ـ ها .
ـ کجا گذاشـتیشـان؟
ــ در خانه ام.
ــ در کجای خانه ات؟
ــ در الماریم.
همکارم تکان خورد. به نظرم آمد که چهره اش برای یک لحظه بسـیار باریک شـد. آهسـته پرسـید:
ــ همسـایه ها آنها را نمی بینند؟
ــ نمیدانم.
باز اطرافش راب به دقـت دید و پرسـید:
ــ یک جای می شـناسی که برایت چیزی را بگویم؟
گفتم:
ــ نی.
لبانش پس رفـتند. نمی دانم گریسـت یا خندید انگار با خودش گپ بزند، گفـت:
ــ در این شـهر بزرگ، در این کشـور بزرگ، در این جهان بزرگ جایی نیسـت که دو آدم با هم بنشـینند و چیزی بگویند. جایی نیسـت. جایی نیسـت.
همان طور که سـوی همکار مان میدیدم، شـهر به نظرم بسـیار کوچک آمد کشـور به نظرم بسـیار کوچک آمد، جهان هم به نظرم بسـیار کوچک آمد. برابر یک ذره شـاید هم کوچکتر از یک ذره نمی دانم ...
میخواستم این را برایش بگویم که گفـت:
ــ گاهی جهان بسـیار کوچک می شـود.بسـیار کوچک و زنده گی در این جهان کوچک نا ممکن میشـود.
به نظرم آمد که آوازش به آواز من شـباهـت دارد. به نظرم آمد که آواز من اسـت. خنده ام گرفـت مخفیانه خندیدم. باز پرسـیدم:
چرا کتابم را به دریا انداختی؟
چیزی نگفـت. سـرش روی سـینه اش خم تر شـد و گفـت:
ــ سـالهاسـت که من زبانم را در کنج دهانم فراموش کرده ام. سـال هاسـت. بهتر اسـت زبانم در کنج دهانم فراموش شـوند. شـما هم زبان تان را در کنج دهان تان فراموش کنید. این طور بهتر اسـت. بسـیار بهتر اســت.
آوازش را آهسـته تر کرد و گفـت:
ــ سـالهاسـت زبان من به پارچه عضله یی تبدیل شـده اسـت که همیشـه عین حرکات را اجرا می کند و حرکات دیگر را فراموش کرده اسـت. گاهی به نظرم می آید که این پارچه عضله دیگر به دردم نمیخورد. یعنی به آن ضرورت ندارم. بدون آن هم میتوانم زنده گی کنم. شـاید هم راحت تر، بسـیار راحت تر. اگر به خاطر کتابهایم نمی بود، چی کار ها که نمیکردم ...
تعجب کردم. همکار ما به آدم کتابخوانی نمی ماند. بی اختیار پرسـیدم:
ــ شـما کتاب هم دارید؟
یادم آمد که دیریسـت کتاب های کهنه ام را باز و باز میخوانم و نشـخوار میکنم. از آسـتینش گرفتم. ترسـیدم از دسـتم فرار کند. با عجله پرسـیدم:
ــ کتابهای تان را به من! امانت میدهـید؟
متوجه شـدم که گردنم را کج کرده ام و تضرع عظیمی در آوازم خفته اسـت. همکارم بسـیار آهسـته چیزی گفـت که من نشـنیدم. گوشـم را به دهانش نزدیک کردم و پرسـیدم:
ــ چی؟
با سـوء ظن اطرافش را دید و آهسـته گفـت:
ــ همین را میخواسـتم برایت بگویم همین را. من کتابهایم را گور کرده ام. دیریسـت که گور کرده ام.
چشـمانم رق رق برآمدند و با ناباوری پرسـیدم:
ــ کتابهای تانرا گور کرده اید؟ این چطور ممکن اسـت؟
هـمکار ما هیچ نگفـت. دسـتمالش را از جیبش کشـید و روی چشـمانش گرفـت و گریسـت. متوجه شـدم که دسـتمالش تر اسـت، قبلاً هم گریسـته بود.
آوازی به گوش ما رسـید، مثـل آواز پا، همکارم دسـتمال ترش را به سـرعـت در جیبش کرد، راسـت ایسـتاد، دسـتش را د ر کمرش گرفـت و دو کنار دهانش پس رفـت، لبخند زد. دیدم لبخندی با چشـمان اشـک آلود دلم را فـشـرد. وقتی آواز گامها ناپدید شـد همکارم دوباره شـروع به گریسـتن کرد و گریان گفـت:
ــ کتابهایم را گور کرده ام. کتاب های من کودکان من اند. من کودکان خود را گور کرده ام. نمیدانم ماه هاسـت یا سـالهاسـت که من کودکانم را گور کرده ام، خدای من، زنده زنده گور شـان کرده ام.
خدای من.
و آوازش میلرزید. در سـتون فقراتم لرزشی احسـاس کردم. همکارم آهسـته پرسـید:
ــ دیگر کتاب هم دارید؟
گفـتم:
ــ هان بسـیار.
ــ دیوانه گی. دیوانه گی.
آوازش را بسـیار آهسـته کرد و گفـت:
ــ امشـب تمام شـان را بسـوزانید
حالت نگاهش تغییر کرد. نمیدانم خندید یا گریسـت. ادامه داد:
نی نی نسـوزانید. نسـوزانید، چی جنایتی، من هم نتوانسـتم. اول میخواسـتم بسـوزانم شـان یک شـب، نیم شـب همه شـان را گذاشـتم روی هم، گوگردی را در دادم به صفحه یکی شـان نزدیک کردم، یک بار به نظرم آمد که همه کتابهایم دسـتان شـان را سـوی من دراز کرده اند. و از ترس فریاد میزنند. یک بار بی اختیار خودم را روی آنها انداختم همه شـان را در آغوش گرفتم. آتش گل شـد. دیگر تا مدتها خواب از چشـمم پریده بود. وقتی هم خوابم می برد، خواب میدیدم که کودکانم را کنار هم می نشـنانم بعـد گوگردی را میگیرم به دامن یکی شـان نزدیک میکنم. می بینم که همه شـان نعره میزنند و دسـتان کوچک و لاغر شـان را سـوی من دراز میکنند. از خواب بر میخاسـتم روی بسـترم می نشـسـتم عرق از سـر و رویم سـرازیر میشـد. زنم با عجله برمیخاسـت، دشـنامم میداد و میگفـت:
ــ سـنگدل. سـنگدل.
می گفـتم:
ــ چرا؟ آخر چرا؟
میگفـت:
ــ نمی شـرمی؟ در خواب گپ میزنی و میگویی کودکان مان را میسـوزانی، میگویی باید آنان را بسـوزانیم. ظالم.
دیگر مغزم از کار مانده بود. هر شـب همین خواب را میدیدم.
کم کم احسـاس میکردم که زنم دیگر مرا با کودکانم تنها نمی گذارد. در چشـمانش یک نوع سـوء ظن دایم خفته بود. میدیدم که از من فاصله میگیرد و بعـد دانسـتم که از من بدش می آید هر وقت هم توضیحی ازش میخواسـتم میگفـت:
ــ بشـرم در خواب چی گفتی؟ سـنگدل اینها چی گناه کرده اند؟ درسـت نمیدانسـتم در خواب چی گفـته بودیم، اما میدانسـتم که هر شـب خواب می بینیم که کودکانم را کنار هم می نشـانم و به دامن دختر کوچکم گوگرد مشـتعل را نزدیک می کنم، دامنش آتش می گیرد، دختر کوچکم وحشـت می کند و دسـتان لاغرش را طرف من دراز می کند.
متوجه شـدم که زنم با نگاه عجیبی به من می بیند. همه کار ها را به تنهایی انجام میداد. من دو دختر کوچک و یک پسـر داشـتم. زنم هر جا میرفـت هر سـه شـان را از دنبالش می کشـید اگر بازار میرفـت. هـر سـه شـان را با خود میبرد و در را از پشـت می بسـت. یک لحظه هم آنان را با من نمی گذاشـت. یک شـان را بغـل میکرد دو تای دیگر را میگفـت از دامنش بگیرند، همان طور همه کار ها را به تنهایی انجام میداد. گاهی از خسـته گی رنگش سـفید می پرید. لبانش خشـک میشـدند می رفتم کمکش کنم. دسـتم را دراز می کردم که دختر را از بغلش بگیرم، با سـوء ظن و کینه سـویم میدید و میگفـت:
ــ نی نی خودم می توانم. می توانم.
بعـد ها آرام در گوشـه یی می نشـستم. زنم قوطی گوگرد را قفل میکرد. گاهی هم مخفیانه یک قوطی گوگرد می خریدم و وقتی می خواسـتم سـگرتم را آتش کنم، تا آواز قوطی گوگرد را می شـنید، نفس سـوخته می آمد، گوگرد را از من می گرفـت کودکانم را پیش می انداخت و از اتاق می برآمد، و من از بلاتکلیفی سـر را می گذاشـتم و می خوابیدم. به مجردی که خوابم می برد، همان خواب را میدیدم تکان می خوردم بیدار می شـدم. جرات نداشـتم، خوابم را برای زنم قصه کنم.
زنم هر روز لاغر تر می شـد. می تکید. بعـد ها دانسـتم که او شـبها نمی خوابد و مراقب من اسـت قبل از آن که بخوابد، قطی گوگرد را از جای که قفل می کرد بر میداشـت و در جای مخفی می کرد و می دیدم وقتی در بسـتر می درایم، از زیر چشـم مراقب من اسـت و با شـنیدن اندک صدایی روی بسـترش می نشسـت، بعـد می دوید سـوی بسـتر کودکانم، بعـد باز به من میدید، به دسـتانم میدید و می خوابید.
هر روز در باره کتابهایم
می اندیشـیدم. میدانسـتم که آن همکارانم که می رفـتند و باز نمی گشـتند. همه شـان کتابهایی داشـتند و من باید کتابهایم را در جایی گم و گور می کردم.
یک روز تصمیم گرفتم کتابهایم را مخفیانه گور کنم. شـب، نیم شـب، برخاسـتم، تاریکی بود. هیچ آوازی سـکوت را نمی شـکسـت. آهسـته رفتم بیل را گرفتم و آرام آرام به کندن گوشـه حویلی مان شـروع کردم. زنم با عجله برخاسـت در اتاقی را که در آن کودکانم بودند، قفل کرد. نزدیک ایسـتاد. می لرزید. آواز به هم خوردن دندان هایش را می شـنیدم، آهسـته پرسـید:
ــ چی می کنی؟
آوازش مرتعش بود. گفتم:
گورشـان می کنم. همه شـان را. چاره یی نیسـت.
یک بار زنم چیغ عجیبی کشـید. همسایه ها را به کمک خواسـت بدون وقفه فریاد می زد هیچ کس نیامد. احسـاس کردم که همه شـان پشـت ارسی های شـان قرار گرفته اند و از لای ارسی های شـان بیرون را می بینند. فریاد های زنم در سـکوت نیمه شـب انعکاس عجیبی داشـت.
اما هیچ کس نیامد. با دسـتم دهان زنم را محکم گرفتم. زنم دسـت و پایی زد و بیهوش شـد. حضور همسـایه ها را هنوز پشـت ارسی های شـان احسـاس می کردم. شـرمنده بودم. زنم را به اتاق بردم. آرام آرام به هوش آمد. یک بار جسـتی زد و سـوی اتاق که کودکانم در آن خواب بودند دوید، اتاق را باز کرد و خودش را روی آنان انداخت. همه شـان روی زمین زیر لحاف، کنار یکدیگر خفته بودند. همه شـان را در آغوش گرفـت بلند بلند گریسـت روی را به من کرد و فریاد زد:
ــ خون آشـام این ها چی کرده اند؟ بگو چی کرده اند؟
هیچ نگفتم. به زنم نه گفتم که من کتابهایم را گور می کردم. ترسـیدم زنم به همسـایه ها بگوید که من کتابهایم را گور می کردم. اگر آنان این را می فهمیدند. خدای من وحشـتناک اسـت.
زنم تا سـپیده همان طور گریسـت. وقتی صبح شـد چیز های در گوش کودکانم گفت. کودکانم با نگاه های عجیبی به من دیدند و در یک لحظه به من فهماندند که قرنها از من فاصله گرفته اند و من به هیچ صورتی، قادر نخواهم بود این فاصله را طی کنم و خودم را باز به آنان برسـانم. بعـد زنم بقچه های بزرگ و کوچک بسـته کرد کودکانم را گرفـت و خانه پدرش رفت. چند بار رفتم که باز گردانمشـان مرا راه ندادند. زنم به همه گفـته بود که من گاه گاهی دیوانه می شـوم و گفته بود حتا یک شـب تصمیم گرفته بودم که کودکانم را گور کنم. همسـایه ها هم شـهادت داده بودند که یک شـب مرا از پشـت ارسی های شـان دیده اند که در گوشـه حویلی گودالی می کنم. شـنیدم که زنم به پولیس شـکایت کرده بود و گفته بود که یک شـب من می خواسـتم کودکانم را زنده زنده گور کنم و پولیس هم از زنم پرسـیده بود:
ــ مطمین اسـتید که نمی خواسـت چیز دیگری را گور کند؟ مثلاً کتابی، سـندی، نمیدانم یا کدام چیزی دیگری.
زنم گفته بود که مطمین بود که چیزی دیگری را گور نمی کردم. پولیس باور نکرده بود، همسـایه ها را به شـهادت طلبیده بود و همسـایه ها هم گفـته بودند که یک شـب مرا از پشـت ارسی های شـان دیده اند که در گوشـه حویلی گودالی می کندم تا کودکانم را گور کنم. پولیس کودکانم را سـر تا پا ور انداز کرده بود و گفـته بود:
ــ این قابل تشـویش نیسـت مطمین اسـتـید که نمی خواسـت چیزی دیگری را گور کند. مثلاٌ کتابی، سـندی، نمیدانم یا کدام چیز دیگری.
و همسـایه ها هم گفته بودند که مطمین اسـتـند من می خواسـتم کودکان را گور کنم و پولیس نفس راحتی کشـیده بود و به همسـایه ها دسـتور داده بود تا شـب ها از پشـت ارسی های شـان مراقب من باشـند تا من چیز دیگری را گور نکنم. همسـایه ها رفته بودند.
دیگر نی زنم را دیدم نی کودکانم را تنها شـبها وجود همسـایه ها را پشـت ارسی های شـان احسـاس می کردم. در خانه من ماندم و کتابهایم. مهم این بود که من تنها نبودم: کتابهایم را داشـتم اما بیشـتر از پیش می ترسـیدم. پرده های اتاقم را پس نمیزدم. می ترسـیدم که همسـایه ها کتابهایم را ببینند. یک شـب تصمیم گرفتم که کتابهایم را در اتاقم گور کنم. نیمه شـب بی سـر و صدا برخاسـتم، دروازه ها را بسـتم فرشـها را پس زدم، زمین اتاقم را شـروع به کندن کردم.
چندین شـب پی هم و صبحها در ها را قفل می کردم و دفتر میرفتم. بعـد وقتی گودال خوب عمیق شـد، کتابهایم را از الماری ها گرفتم در آن چیدم. جفت جفت کنار هم چید. می لرزیدم. نمیدانم از ترس یا از شـرم. سـوی کتابهایم دیده نمی توانسـتم. وقتی همه آنها را کنار هم چیدم، روی آنها خاک ریختم، زمین اتاق را هموار کردم یک خریطه سـمنت خریدم زمین اتاق را سـمنت کردم. فرش را دو باره هموار کردم. در الماری ها به جای خالی کتاب ها چکش ها، بیل ها، کارد ها و تبر ها را گذاشـتم. یک بار احسـاس عجیبی به من دسـت داد. تنهایی عظیمی در دلم خانه کرد. به نظرم آمد که بار این تنهایی را نمی توانم حمل کنم. الماری ها با سـرزنش سـویم می دیدند. به نظرم آمد که یک باره تنهای تنها شـدم. یادم آمد که در خانه دیگر هیچ کسی را ندارم. در شـهر هیچ کسی را ندارم در جهان هیچ کسی را ندارم. وحشـتناک بود. بعـد از آن شـبها بسـترم را در همان قسـمتی هموار می کردم که کتابهایم را گور کرده بودم و همان جا روی آنها می خوابیدم. هر شـب تا صبح به نظرم می آمد که کتابهایم با من گپ میزنند. انگار آواز شـان را می شـنیدم که مرا دلداری میدهـند. جرأت میدهـند. هنوز هم شـبها مرا دلداری میدهـند. جرات میدهـند. اما وقتی روز ها از خانه می برایم و چشـمان به تصاویر شـهر می افتد، هر آنچه را که کتاب هایم گفته بودند فراموش می کنم. تمامی جرأتم آب میشـود و ترس سـراپایم را فرا می گیرد. به نظرم می آید که تصاویر از چوکات های شـان جدا می شـوند و سـوی من هجوم می آورند و آن وقت رنگم زرد می شـود. احسـاس می کنم موهایم سـفید می شـوند. احساس می کنم که اول نوک هر تار مویم شـروع به سـفید شـدن می کند. و این سـفیدی آرام آرام با آواز دردناکی بالا میرود.
آواز سـفید شـدن موهایم را می شـنوم. آواز چین خوردن دَور چشـمانم را می شـنوم و احسـاس می کنم که دو خط به شـکل قوسـهايی در دو طرف دهانم عمیق و عمیق تر می شـوند ... من آواز عمیق شـدن این خط ها را می شـنوم. به نظرم می آید که پوسـتم روی اسـتخوانهای می چسـپید و چشـم هایم چقور و چقور تر می شـوند. انگار می خواهند خود را به اسـتخوان پشـت سـرم برسـانند و متوجه میشـوم که گردنم آرام، آرام خم می شـود و سـرم روی سـینه ام میافتد ــ گردنم راسـت بودنش را فراموش می کند.
متوجه شـدم که در تمام مدتی که همکارم گپ میزد، با هر جمله که شـباهت غیر قابل باوری با همکاران دیگرم پیدا می نمود.
آواز شـرفه یی به گوش ما رسـید. همکارم سـوی دیوار اشـاره کرد و سـاکت شـد.
همکارم دیگر چیزی نگفـت. آهسـته آدرسش را به من گفـت:
ــ جاده درختان اره شـده، سـرک راسـت، کوچه راسـت دروازه سـبز چرکین.
و بی آنکه چیزی اضافه کند، انگار از کسی یا از چیزی می ترسـید، از من جدا شـد و تیز تیز به راه افتاد.
به سـرعت راه خانه ام را پیش گرفتم. در خانه کتابهایم را از اینجا و آنجا برداشـتم و پشـت پرده ها، پنهان شـان کردم.
فردایش به دفتر رفتم. تصاویر همچنان پا برجا بودند. با ترس به جایم نشـسـتم. کتابی با خود نبرده بودم. همکاران دیگرم هم آرام و بی صدا انگار به اشـباحی مبدل شـده بودند. آمدند و پشـت میز های کار شـان نشـسـتند. سـر های شـان آرام آرام روی سـینه های شـان خم شـد.
جای همکارم خالی ماند. همکارم نیامده. من و همکارانم به جای خالی همکار ما خیره شـده بودیم. همکارانم لاغر تر شـده بودند کالا های شـان در جان شـان کلانی می کردند. رنگ شـان زرد تر شـده بود. سـر شـان سـفید تر شـده بود. دور چشـمان شـان بیشـتر چین خورده بود. دو خط دور دهان شـان عمیق تر شـده بود و به نظر آدم می آمد که دهان شـان به پوزه بسـته مبدل شـده اسـت. سـاکت بودیم. در اطراف ما روی دیوار ها آدم کلان در تصاویر خود جا گرفـته بود و با کینه و سـوء ظن ما را زیر نظر داشـت.
زمان به صورت خوفناک و درد انگیز به آهسـته گی می گذشـت. انگار زمان هم با تصاویر همدسـت شـده بود. من به همکارم و کتاب هایش می اندیشیدم.
وقتی رخصتی شـد همه ما با فاصله های زیاد از هم و سـاکت از دفتر برآمدیم. من راسـت رفتم به همان آدرسی که همکارم داده بود. از جاده درختان اره شـده گذشـتم. همان طور که از جاده درختان اره شـده می گذشـتم که در دو طرف جاده درختان تنومند کنار هم قطار اند، متوجه شـدم که درختان تنومند از نیمه اره شـده اند . ریشـه های شـان با یکنوع بلاتکلیفی رقت انگیزی به زمین چسـپیده اند. وحشـتناک بود. تا چشـم کار میکرد، درختان اره شـده بودند. قدم هایم را تیز تر کردم، سـوی کوچه راسـت رفتم و به دروازه سـبز چرکین رسـیدم. دروازه سـبز چرکین نیم باز بود. در حویلی در آمدم. حویلی را پیمودم. به دهلیز در آمدم. اتاق به حفره وحشـتناکی مبدل شـده بود. زمین اتاق همانند گودالی کنده شـده بود. خاک اتاق بوی کاغذ مرطوب میداد. بوی کاغذ مرطوب همه اتاق را پر کرده بود.
از اتاق برآمدم. بوی کاغذ سـوخته به بینیم خورد. بوی کاغذ سـوخته را همانند رشـته نامریی دنبال کردم به تلی از کاغذ های سـوخته رسـید. به کوهی از کاغذ های سـوخته رسـیدم. کاغذ های سـوخته چشـمانم را پر کردند. پاهایم لرزیدند. همان جا نشـسـتم.
همه کتابهای همکارم آتش زده شـده بودند. احسـاس سـرما کردم. انگار جریان خونم از گردش باز ماند. به نظرم آمد که پاهایم برای همیشـه از کار مانده اند. تلاش کردم برخیزم، نتوانسـتم انگار بوی کاغذ های سـوخته مسـمومم سـاخته بود. نمیدانم چی زمانی کنار تـل کاغذ های سـوخته ماندم. در تمام مدتی که کنار تـل کاغذ های سـوخته نشـسـته بودم احسـاس میکردم که موهایم سـفید می شـوند. احسـاس می کردم که اول نوک هر تار مویم شـروع به سـفید شـدن می کند و این سـفیدی آرام آرام با آواز دردناکی بالا می رود. من آواز سـفید شـدن موهایم را می شـنیدم
هنوز که هنوز اسـت بوی کاغذ سـوخته به مشـامم میرسـد و از ترس به آواز سـفید شـدن موهایم گوش میدهم.
پایان
III
پشک هایی که آدم میشوند
شام بود. شامها همیشه اندوهی را در دل من بیدار میکنند. مخصوصأ اگر بیرون از خانه باشم و ببینم که آفتاب آرام آرام با یک نوع درد و دریغ جایش را به تاریکی و شهر آرام و سر به زیر با همان درد و دریغ در تاریکی و سیاهی غرق میشود.
آن روز نزدیک شام با دخترانم بیرون بودیم که یک بار آواز زیری بلند شد:
ـ پشک پشک برآمده با چوچه هایش!
رویم را گشتاندم. آواز یعقوب بود، یعقوب شوخترین بچهء کوچه ما بود. مادران وقتی او را می دیدند با احتیاط دست کودکان شان را محکمتر می گرفتند و آهسته در گوش شان میخواندند که مبادا با یعقوب همبازی شوند.
یعقوب پسرک هفت هشت ساله یی بود که پدرش، مادرش را رها کرده بود و رفته بود و مادرش هم در حادثه یی مرده بود و او نزد پیرمرد و پیرزنی که پدرکلان و مادر کلانش بودند، به سر میبرد.
یعقوب با خشونت خاصی با کودکان برخورد میکرد. حتی اگر پشکی یا سگی هم در کوچه میدید با سنگ و چوب به جانش می آفتاد.
وقتی فریاد یعقوب بلند شد، داخترانم دامنم را کشیدند و سوی که یعقوب اشاره کرده بود، راه افتادیم. پشک فولادی رنگ و بزرگ که گاهی در نزدیکی خانه ما میدیدمش و بعد مدتی بود که ندیده بودیمش، پیدایش شده بود اما این بار با شکوهمندی ملکه یی میان دو چوچه زیبایش نشسته بود. یک بار یعقوب به صورت غیر ارادی خم شد سنگی را برداشت و سوی چوچه های پشک پرتاب کرد. پشک میو خشمناکی کرد و سوی یعقوب دید. همان طور که سوی یعقوب میدید خشمی در چشمان گرد و سبزش تپید که پشم را لرزاند. به یاد باغ وحش افتادم به یاد حیوانات باغ وحش افتادم.
آن روز با اصرار دختر چهارساله و دو ساله ام باغ وحش رفته بودیم. از باغ وحش بدم می آید و سالها بود که پایم را آنجا نگذاشته بودم. به نظرم می آید که باغ وحش مظهر دیگری از خود خواهی گنهارانه بشر است. یعنی این که حیوانهای خوشبخت را از جنگل ها و گلشن ها از دره ها و کوهها آوردن پشت میله های آهنین قفس ها انداختن و برای شان برنامه و پلانی تعیین کردن و آنان را خوش بخت انگاشتن. و این همواره برایم غیر قابل تحمل بوده است و اگر هم شهامت و توانایی این را ندارم که باغهای وحش سراسر زمین را نابود کنم و هر کجا میدله قفس هست از بیخ و بن برکنم و حیوانهای زبان بسته را دوباره راهی جنگلها و گلشن های شان راهی دره ها و کوه های شان کنم. حداقل این توانایی را دارم که هیچگاه به هیچ باغ وحشی قدم نگذارم، کنار قفسی نایستم و ناظر نگون بختی حیوان زبان بسته یی نباشم.
اما آن روز وقتی دختر دوساله ام با قدیک بلستش با دختر چهارساله ام همدست شد، گردنش را کج کرد و با تصرع گفت:
ـ جان جان ما را باغ وحش ببر...
این تصرع با آواز چنان زیر از حنجره مخلوق چنان کوچکی، مقاومت چندین ساله ام را آب کرد و در آن نیمروز تابستان که گرما بیداد میکرد هر دوی شان را پیش انداختم و راهی باغ وحش شدم.
اول نوبت گرفتیم، بعد تکت خریدیم و به باغ وحش درآمدیم.
دخترانم سر از پا نمیشناختند، نمی دانستند زودتر کدام سو بدوند و به نظاره کدام حیوان بنشینند.
سمت راست مان برکه کوچک آب بود و پرنده گان زیبایی با منقار های دراز و پهن با پاهای کوته که تن های بزرگ شان روی آنها سنگینی میکرد، خسته ایستاده بودند شاید هم در آن نیمروز تابستان بیحال از گرما، آن برکه کوچک و گل آلود آب را با آب های پهناور و خروشانی مقایسه میکردند که جوانی شان را در آنها احساس کرده بودند و روزها با بالهای عریض شان سرمست در آن ابها غوطه میزدند و چهچه میکردند.
دخترانم از دوطرف، دامنم را محکم گرفته بودند وبا کنجکاوی غیر قابل وصفی پرنده گان را تماشا میکردند. پیش تر رفتیم چشمم به میله های قفس افتاد. تکان خوردم. میان قفس پرنده گان کوچک و سبزرنگ روی شاخه های مصنوعی درخت نشسته بودندو اندوهگین چرت میزدند. به نظرم آمد که در دل شان در حسرت گلشنی زار زار میگریند.
بعد از ظهر جمعه بود. گرمان بیداد میکرد. باغ وحش پر از تماشاگر بود به نظرم آمد که با رفتن به باغ وحش آدم قدرت ظالمانه اش را به رخ حیوانهای داخل قفس میکشد. ور به روی قفس های پرنده های سبز رنگ اتاق تاریک و متعفنی نظرمان را جلب کرد. دختر چهارساله ام با خوشحالی فریاد زد:
ـ فیل ... مادر فیل ... فیل
پیشتر رفتیم. تن بزرگ و چروکیده فیلی چشمم را پر کرد. فیل وسط اتاق تاریک، بی حرکت، انگار صخره یی بود، ایستاده بود. پاهای عقبیش به زنجیر کشیده شده بود. رو به رویش توده یی از زردک های گندیده قرار داشت. به نظرم آمد که فیل با اکراه چشمانش را بسته است تا رزدک های گندیده را نبیند. همان طوریکه به پوست چروکیده و چشمان بسته فیل میدیدم با خود گفتم:
ـ چی کسی قرعه فال را به نام این حیوان زده و او از جنگل های وحشی و سرسبز هندوستان یا افریقا رانده است و راهی این اتاق تاریک و سیاه ساخته است.
به نظرم آمد همه پیوند هایی که موجود زنده یی را به زنده گی می بندد، در این فیل گسته است و از او تنها توده عظیمی از گوشت و پوست و استخوان ساخته است که چون صخره عظیم و صامت در وسط زندان تاریکی بایستد و خاطرات جنگل های وحشی هندوستان یا افریقا را دذهنش نشخوار کند. به نظرم آمد که بدن این موجود عظیم دیگر تصمیمی برای زنده ماندن ندارد و یک روز با آهی آخرین نفسش را خواهد کشید و به پهلو خواهد غلتید و این طور یک زنده گی به پایان خواهد رسید.
در همین اندیشه بودم که دختر دوساله ام بیخیال و سبکسر فریاد زد:
ـ چرا برایم یک فیل نمیخری؟ چرا؟
با تعجب پرسیدم:
ـ فیل را چی میکنی؟
با همان نوع خونسردی که ریشه اش در نافهمی است گفت:
ـ در پایه تختم بسته اش میکنم. صبح برایش شیر میدهم. شب برایش نان میدهم برایش افسانه میگویم.
من همان طوریکه که به این می اندیشدم که آن شیرو نانی را که من با خون جگر پیدا میکنم دخترم با سخاوتمندی به فیل بذل میکند و بعد در کنارش می نشیند و نمیدانم با افسانه کدامین جنگل افسونش میکند. که دیگر مصرانه فریاد زد:
ـ بخری خو.... دروغ نگویی....
ناچار گفتم:
ـ خو.
به قفس گرگها رسیدیم. گرگها با کینه آشکاری از لای میله های قفس بیرون را، آدم ها را میدیدند و از خشم در طول قفس با قدمهای عصیانی و خشمناک می رفتند و می آمدند. آدم ها بی آنکه عمق این خشم پشت شان را بلرزاند یا جرئتی که میله های استوار قفس برای شان میداد، هر هر می خندیدند و با همان حرئت بی آزار گرگهای خشمگین می برآمدند و سنگ و کلوخی که دم دست شان بود میگرفتند و به درون قفس پرتاب میکردند. گرگها می غریدند و با حسرت به میله های استوار قفس می دیدند و شاید هم درمی یافتند که چنگال ها و دندان های شان دیگر به کارشان نخواهد آمد.
دخترانم که هنوز به استواری میله های قفس باور پیدا نکرده بودند، ترسیدند و گریختند.
دورتر رفیتم. آدمهای زیادی رو به روی قفسی ایستاده بودند و با رضایت و شادی می خندیدند. به سختی راهی برای خود باز کردیم.
قفس میمون ها بود. میمون ها حرکات آدم ها را تقلید میکردند. اگر آدمی میخندید، میمون هم لبانش را پس میبرد، اگر آدمی دستانش را در گوش هایش می گرفت، میمون هم دستانش را در گوشهایش میگرفت. اگر آدمی دستانش را روی دهانش میگرفت، میمون هم دستانش را روی دهانش میگذاشت و ادمها سرشار از لذت خویشتن بینی به میمون ها پارچه های نانی یا نیمه زردکی بذل می کردند. میمون ها لبریز از خوشبختی احمقانه شان پارچه هان نان و زردک های نیمه را میگرفتند و با خوشحالی در دهان میکردند و می خوردند و برای تقلید بیشتر و بهتر از آدمها تلاش میکردند.
دخترانم هم از قفس میمون ها دل نمیکندند. فشار تماشاگران و گرما، بی حوصله ام ساخته بود. دست شان را کشیدم و به محوطه سرپوشیده یی داخل شدیم. در دورادور این محوطه سرپوشیده صندوقهای شیشه یی چیده شده بود. درون صندوقها آب بود و در آن آب ها ماهیهای بزرگ و کوچک شناور بودند. حرکات شان با تانی و آرام بود. به نظرم آمد که ماهیان در آن محیط تنگ بادریغ به دریا می اندیشند.
باز هوس دستوری به سر دختردوساله ام زد و گفت:
ـ یک ماهی برایم بخر!
پرسیدم:
با همان خونسردی که ریشه اش در نافهمی است گفت:
ـ در گردنش یک ریسمان بسته میکنم و در پایهء تختم بسته اش می کنم.
مجاب شدم. اما چشمانم از حدقه برآمد. چیزی نگفتم، که باز فریاد زد:
ـ میخری یا نی؟
ناچار گفتم:
ـ ها
ـ دروغ نگویی!
گفتم:
ـ خو
ماهی سفید درون صدونق را نشان داد و گفت:
ـ همین قسم باشد.
گفتم:
ـ خو
و به تخت بسیار بزرگی اندیشدم که یک پایه اش در جنگل عظیمی قرار دارد و در آن فیل های می چرخند و یک پایه اش در بحر پهناوری قرار دارد که در آن ماهیها شناور اند و دو پایه دیگرش نمیدانم در کجا قرار دارندو دختر دوساله ام را دیدم که بالای آن نشسته است و با نخوت کودکانه یی گاهی فیل هایش را می بیند و زمانی ماهی هایش را. خنده ام گرفت. دخترم با خشم پرسید:
ـ چرا خنده میکنی؟
گفتم:
ـ هیچ، خنده نمیکنم.
و به این پی بردم که بشر از همان آغاز چی موجود خود خواهیست. از محوطه سرپوشیده برآمدیم.
از دور غژگاو های با صلابت پامیر را دیدیم که با پشمهای دراز و سیاه شان محوطه قفسی را پرکرده بودند. بی اعتنا به آدم هایی که کنار قفس های شان ایستاده بودند گاهی تعجب آمیخته باترس کوهانهای برآمده شان را تماشا میکردند و با شجاعت بی فایده و رقت انگیزی سرهای شان را بالا میگرفتند شاید هم این طور یاد صخره ها و قله های تسخیر ناپذیر پامیر را گرامی می داشتند.
دخترانم چندان به غژگاو ها اعتنایی نکردند و دامنم را کش کردند و در جهتی که هیاهو برپا بود، مرا از دنبال شان کشیدند، دختر چهارساله ام صدا کرد:
ـ شیر را ببین!
رویم را گشتاندم و شیر را دیدم که گرمای نیمروز و تابستان بیحالش ساخته بود. نمیدانم چرا به نظرم آمد که شیرحالت حیوان دانشمند و نجیب و نا امیدی را دارد. سر بزرگش را روی دستانش گذاشته بود و هر چند لحظه بعد سرش را، تکان میداد، مگسها اذیتش میکردند. شیر چشمانش را بسته بود. انگار از آدمها بدش می آمد.
آن طرف تر خر را دیدم. به نظرم آمد که آرامش از سرو رویش می بارد و به نظرم آمد که شاید تنها موجودی که در قفس احساس آرامش میکند همین خر است. حداقف در قفس پشتش زیر بار های سنگین و بیرون از تواناییش زخم برنمیدارد. خر، گاهی دراز میکشید، گاهی می نشست و گاهی خیر میزد. یک نوع بلاتکلیفی از سرورویش می بارید. در چشمانش خیره شدم. به نظرم آمد که خر هم در حسرت کوچه های پرپیچ و خم شهر بلاتکلیف گاهی دراز میکشد. گاهی می نشیند و گاهی خیز میزند.
دخترانم دوان دوان سوی قفس آهوان کشاندندم.
وسوسه آفرینش آهوان را حتی تادرون قفسها دنبال کرده بود و آهوان چوچه داده بودند. چوچه های شان سبکسر و بیخیال با هیجان و کنجاوی که خاص کودکان تمامی موجودات روی زمین است اطراف شان را، میله های قفس را، می پاپیدند، به نظرم آمد که آهوان پیر را یاد دره های شان آرام نمی گذراد و بادریغ به چوچه های شان می بینند که با قفس خو میکنند ویاد آن دره سالها بعد ساخت خاطرات چوچه های شان را چراغان نخواهد کرد. به نظرم آمد که آهوان پیر دریافته اند که جهان برای چوچه های شان در قفس آغاز شده است.
آهوان پیر با شاخهای عظیم و پرپیچ و تاب شان به آدمهای پشت قس میدیدند و بعد به پاهای باریک و دراز خود که برای نشستن و ارامیدن ساخته نشده بودند.
چوچه های آهو پشت میله های قفس آمدند و با چشمان جادوگر و سیاه شان به دخترانم چشم دوختند، نمیدانم چی الفتی بین چوچه های آهو و دخترانم پیداشد که دختر دوساله ام صدا کرد:
ـ وای وای قند، شیرین
رویم را گشتاندم به آهوی پیردیدم که یک پهلو لمیده بود و یک دستش را زیر تنش قرار داده بود و همان طور که چیزی را بلاتکلیف میجوید، رو به رویش را میدید یک با نگاه ما با هم تلاقی کرد.
نیمدانم در آن نگاه ختسه چی بود که باغ وحش را برایم غیر قابل تحمل ساخت. دست دخترانم را کشیدم و دوان دوان سوی در خروجی راه افتادیم به اعتراض داخترانم گوش ندارم و گفتم:
ـ بدویم ناوقت شده.
دختر دوساله ام که نمیدانم چرا همیشه مرا متهم به دروغ گفتن میکند، با اعتراض گفت:
ـ چرا دروغ میگی؟ کی ناوقت شده کو؟
دختر دوساله ام گمان میکرد که این «ناوقت» شی معینیست که باید برایش نشان دهم، باز گفت"
ـ کو ناقت ... کو؟
یک بار گفتم:
ـ اگر نرویم تاریک میشود.
از تاریکی میترسند. قدم های شان را تیز کردند. پشت شان را هم ندیدند.
از باغ وحش برآمدیم و راه خانه را پیش گرفتیم.
***
متوجه شدم که دخترانم هنوز تماشای پشک و چوچه هایش اند. شام نزدیک شده بود. یعقوب از اذیت و آزار موجودات روی زمین خسته شده بود و همان طور که با حسرت پشتش ر میدید، راهی خانه اش شد.
وقتی خانه آمدیم دختر کلانم پرسید:
ـ مادر ما آدم استیم نی؟
گفتم:
ـ ها.
ـ گفت:
ـ خوب است آدم آدم باشد.
میخواستم بگویم که ها به آن شرط که همه آدم ها آدم باشند. اما گفتم و با کنجکاوی پرسیدم:
ـ چرا؟
گفت:
ـ آدم کودکستان میرود، نان میخورد... خانه دارد.
آهی کشید و ادامه داد:
ـ پشکهای بیچاره...
قانع شدم چیزی نگفتم باز دخترم با خودش اندیشید و پرسید:
ـ پشکها خانه ندارند؟
گفتم:
ـ نی.
ـ پشک آدم نیست؟
گفتم:
ـ نی.
ـ چرا؟
بی آن که به عواقب این پاسخ بی اندیشم، گفتم:
ـ آدم دُم ندارد. آدم با دو پایش راه میرود.
دختر پرسید:
ـ اگر پشک دُم نداشته باشد و با دو پایش راه برود، آدم میشود؟
با سبکسری گفتم:
ـ ها
دخترم ساکت شد و چیزی نگفت.
***
روزها گذشت و من گاهی از طریق دخترانم از احوال پشک فولادی رنگ و چوچه هایش با خبر میشدم و همچنان این را هم دریافتم که دخترم تیوری خود ساخته مرا که اگر پشک ها دُم نداشته باشند و با دو پای شاه راه بروند، آدم می شوند با یعقوب در میان گذاشته اس و دانستم که یعقوب هم آن راسخت تایید کرده است.
***
یک روز نزدیک شام بود کسی با مشت هایش به دروازه زد، باز کردم. دختر چهار ساله ام بو . رنگش سفید پریده بود، میلرزید. دندانهایش به هم می خوردند. ترسیدم و پرسیدم:
ـ چرا؟ چی شده؟
ـ چوچه های پشک آدم شدند... بیاببین
ـ کی کی آدم شد؟
ـ چوچه های پشک.
فریاد زدم:
ـ چطور؟
یعقوب آدم ساختشان.
دلم گواهی حادثه بدی را داد. دویده از خانه برآمدم با دخترم رفتم زیر درخت توت.
دو پشک کوچک در خون خود غوطه میزدند، دُم و دو پای پیشروی شان را یعقوب با تبرچه قطع کرده بود تا دُم نداشته باشند و با دوپای شاه راه بروند، آدم شوند.
دخترم همان طور که دندان هایش به هم می خورد، گفت:
ـ جور میشوند... جور می شوند... وقتی جور شدند با دوپای شاه راه میروند آدم می شوند، این را یعقوب گفته....
دخترم چیزهای گفت که من نشنیدم. میلرزیدم. دندان هایم به هم می خوردند.
آن شب دخترم به سختی به خواب رفت. از چشمان من هم خواب فرار کرده بود و تا صبح فریاد درد انگیز پشک فولادی رنگ را شنیدم که در عزای چوچه های آدم شده اش میگریست.
پایان
IV
خروس من
غروب بود. دخترم را از مكتب به خانه آوردم.
بكسش را از پشت كوچكش با دشواري كشيد و كنارش گذاشت. پرسش هميشه گي از دهانم جهيد :
- كار خانه گي ؟
- يك رسم .
- رسم چي ؟
- رسم يك خروس... خروس شاه پرتگال.
- خروس كي ؟
- خروس شاه پرتگال . شاه پرتگال را نمي شناسي ؟!
- ني.
- خروسش را هم نمي شناسي ؟!
- ني ، نمي شناسم.
دخترم كه هنوز پنج شش سال داشت ، ابروانش را بالا انداخت و با چشمان سياه باداميش چنان با تعجب نگاهم كرد كه انگار شناختن شاه پرتگال ، يا شاهان پرتگال و شناختن خروس يا خروس هاي شاه پرتگال و يا شاهان پرتگال ، از بديهيات است و اين تنها منم كه آن شاه را و آن خروس را نمي شناسم.
- معلم ما افسانه اش را گفت...
و شروع كرد به گفتن فشرده افسانه ... كه نمي دانم در كدام زمان ، در پرتگال ، شاه ستمگري بوده است. اين شاه ستمگر روزي در حال خوردن و آشاميدن است كه جوان محكومي را نزدش مي آورند. اين جوان گرچه در اصل بيگناه است ، ولي شاه ستمگر حكم قتلش را صادر مي كند. جوان فرياد مي زند كه " من بيگناه هستم " و شاه لحظه يي خوردن و آشاميدن را متوقف ساخته و با خشم و تعجب سويش مي نگرد و مي پرسد: " چه طور مي تواني بي گناهيت را ثابت كني ؟ " و جوان با درمانده گي چهار طرفش را ديده و چشمش به مرغي مي افتد كه در ظرفي رو به روي شاه قرار دارد. جوان فرياد مي زند كه " اگر اين مرغي را كه مي خوريد زنده شود و پرواز كند ، بي گناهي مرا قبول خواهيد كرد؟" شاهِ مست با تمسخر به ظرف مرغ خيره مي شود ... مرغ يك باره در ظرف جنبيده ... آهسته آهسته پرو بال درآورده ، خروس زيبايي شده و مي پرد و كنار ظرف مي ايستد...
دخترم همچنان به گفتن فشرده افسانه ادامه داد و گفت كه چه گونه همه روي شاه ستمگر ريختند و چه گونه ...
امّا ، من قبلاً به اوج و ختم افسانه رسيده بودم ، مرغ پخته يي جان گرفته بود ، پر درآورده بود و كنار ظرفي ايستاده بود...
رنگ دخترم از هيجان سرخ شده بود. نفس نفس مي زد و آشكارا افسون اين افسانه شده بود...
نمي دانم چه مدتي هر دو سكوت كرديم . دخترم ، خاموشانه در راهرو ، اثر افسانه اش را در نگاهم و در خطوط چهره ام جستجو مي كرد و منتظر بود تا چيزي بگويم. ساكت مانده بودم. افسانه افسونم كرده بود و زبانم را بسته بود...
دخترم پرسيد :
- خوبش است ني ؟ خوشت آمد ؟
گفتم :
- هان بسيار...
راضي و شاد ، با عجله سوي اتاقش رفت و شنيدم كه مي گفت :
- معلم ما گفته كه رسم اين خروس را بكشيم.
لحظه يي تنها و بي هدف در دهليز ايستادم. بعد چون آدمك خودكاري سوي آشپزخانه دويدم و مانند شام هاي ديگر ، مانند همه شام ها ، چون آدمك خودكاري ، ديگ را گرفتم، داش را روشن كردم و مانند شام هاي ديگر، مانند همه شام ها ، در آوازهاي يك نواختِ اصطكاك ديگ و قاشق و كاسه و بشقاب ، غرق شدم...
و امّا ، آن افسانه - افسانه شاه پرتگال - شامم را دگرگون كرده بود. به نظرم آمد كه دستانم به من متعلق نيستند و خود به خود كار مي كنند. و به نظرم آمد كه آوازهاي يك نواخت اصطكاك اسباب آشپزخانه را از فاصله هاي دور - از فاصله هاي بسيار دور - مي شنوم. من ، در افسانه دخترم فرو رفته بودم . در افسانه در آمده بودم - در افسانه يي كه در آن كسي توانسته بود بي گناهيش را با چنان زيبايي و شكوه ثابت كند... و شاه ستمگري را تصور مي كردم كه زير تاجش بر تختي نشسته است ، و مستي ، آخرين بقاياي انسانيت اندكي را كه در او بوده ، زايل ساخته است و از حفره متعفن دهانش ناروايي و ناروايي ها فوران مي كنند... دلم گرفت و به نظرم آمد كه دور و پيشم را ، همه جهان را ، انبوه شاهان بي تاج و تختي گرفته اند كه حفره هاي دهان شان باز مي شو د و از آن ناروايي و ناروايي ها فوران مي كنند و بيگناهاني را راهي دارهاي مريي و نامريي مي كنند.
***
نمي دانم چه مدتي گذشته بود كه از آشپزخانه به پرتگال رفته بودم و از پرتگال به آشپزخانه آمده بودم و هر بار آرزوي خروسي را مي كردم كه شبي در ظرفي بجنبد ، پر درآورد و به پرواز آيد.
ديگ روي داش در حال جوشيدن و سر رفتن بود كه جستي زدم ، شعله آتش را كم كردم و از افسانه برآمدم. نمك غذا را چشيدم تا مبادا شور شود و بهانه ديگري شود براي سرزنش ديگري در زنده گي سرپا سرزنشم...
***
آواز قدم هاي دخترم را شنيدم كه با شوق و شتاب سوي آشپزخانه مي آمد . بر درگاه آشپزخانه ايستاد و تقريباً فرياد زد :
- چشم ها پت ! خروس رسيد !
با دستان چرب ، جا به جا ايستادم و چشمانم را بستم. باز آواز دلانگيزش بلند شد :
- چشم ها باز !
چشمانم را آهسته آهسته باز كردم. دلم تپيد . آنچه را مي ديدم غير قابل باور بود.
او به رغم سن اندكش ، چنان خروس زيبايي كشيده بود كه از تعجب دهانم باز ماند... بال هاي خروس اندكي باز بودند. سرش سوي آسمان بود و تاج سرخ رنگي با دندانه هاي منظم آن را تزيين كرده بود. رنگ هاي آبي و سرخ ، بال ها و پرهايش را رنگين كرده بودند- آبي تيره ، آبي كمرنگ ، آبي كمرنگ تر ، سرخ تيره ، سرخ كمرنگ ، سرخ كمرنگ تر و آميزه هايي از آبي و سرخ - بنفش ، بنفش تيره ، بنفش كمرنگ و بنفش كمرنگ تر ...
همچنان كه در خروس خيره شده بودم ، به نظرم آمد كه آن را قبلاً در جايي ديده ام ...
دخترم ، همچنان در آستانه در آشپزخانه ايستاده بود و رسمش را چون شعاري بالاي سرش گرفته بود و در انتظار تحسين ، به من خيره شده بود.
دستان چربم را پاك كردم. زانو به زمين زدم ، رو به رويش نشستم . همقدش شدم و همه تحسينم را در نگاهم متمركز ساختم و به رسم ديدم و به چشمانش ديدم و گفتم :
- چشم ها پت !
چشمانش را با ناز و لبخند بست و من چشمانش را آهسته بوسيدم ... . و از همان آفرين هاي راستين و شوق انگيزي كه همه مادران ، بارها و بارها در گوش فرزندان شان تكرار مي كنند و تكرار مي كنند ، تكرار كردم و گفتم :
- آفرين ! آفرين ! صد آفرين !
دخترم خوشحال شد ، جستي زد و به اتاقش رفت .
باز من ماندم و ديگ و كاسه و روغن و نمك . دلم مي تپيد . باز به نظرم آمد كه خروس را در جايي ديده ام . چه گونه ممكن بود ؟
ذهنم تمركزش را از دست داده بود... همه حواسم سوي خروس بود كه چرا چنين به نظرم آشنا مي آمد.
سعي كردم خروس را فراموش كنم ، امّا متوجه شدم كه به هر چيز ديگري كه مي انديشم ، ذهنم خود به خود دنبال خروس را مي گيرد و مي پالد كه آن را چه وقت و در كجا ديده ام.
نمي دانم چه مدت گذشت . به نظرم آمد كه چيزي در سرم جنبيد . خروسي كمرنگي آرام آرام از خاطرات دور دست و از ژرفاي ذهنم به سطح لغزيد و اندك اندك رنگ گرفت و با آبي تيره ، آبي كمرنگ ، آبي كمرنگ تر ، سرخ تيره ، سرخ كمرنگ ، سرخ كمرنگ تر و آميزه هايياز آبي و سرخ - بنفش ، بنفش تيره ، بنفش كمرنگ و بنفش كمرنگ تر ...
آن خروس را خودم كشيده بودم. يك بار به نظرم آمد كه با آشپزخانه و اشياي دور و پيشم ، در اندوه تيره يي فرو رفتم. خروس من ، توانايي خروس شاه پرتگال را نداشت.
***
هنوز درست خواندن و نوشتن را نمي دانستم كه پدرم هر گاه و بي گاهي بسته هاي كاغذ سفيد مي آورد و هر صبح وقتي از خانه بيرون مي رفت ، با تأكيد به من و برادرم مي گفت :
- رسم هاي تان را بكشيد!
و شام ها ، وقتي خانه در عطر چاي سبز شناور مي گرديد ، آواز مادرم همراه با آواز هاي اصطكاك پياله و پطنوس و چاينك بلند مي شد كه مي گفت :
- رسم هاي تان را تيار بمانيد !
مي دانستيم كه شام نزديك است و آمدن پدر هم. من كه بيشتر روز را در رسم كردن گذرانيده مي بودم ، رسم هايم را با احتياط يكي روي ديگري در تاق ارسي ، آماده مي گذاشتم...
***
پدرم در صدر مي نشست. من و برادرم را در دو كنارش مي نشاند ، و رسم ها را ، يكي پشت ديگر ، با چنان تأني و دقتي مي ديد كه انگار سرنوشت ما و جهان به همين رسم هاي ناشيانه ما بسته گي داشت. همچنان كه پدرم نگاهش را به رسم ها ميدوخت ، ما يك صدا مي گفتيم :
- اين درخت است .
- اين گلدان است.
- اين اسپ است .
- اين يك اهو است .
- اين يك پشك است .
و پدرم از زيبايي رسم هاي مان ، از زيبايي گل و درخت مي گفت و از زيبايي آهو و اسپ مي گفت و گاهي محور گپ هايش كوچكتر مي شد، دانه توت خشكي را از بشقاب مي گرفت ، روي كف دستش مي گذاشت و ما را متوجه ساختمان پيچيده ، منظم و سحرانگيز دانه توت خشكيده مي ساخت و بعد دانه توت را ميان شست و انگشت اشاره اش مي گرفت ، آن را مي فشرد و مي شكست . دانه توت به اجزاي كوچك و بي شماري مبدل مي شد و هرم هاي كوچك و بنفشه گون و دلانگيزي كف سپيد دستش را پر مي كردند. دو سه دانه از هرم هاي بنفش رنگ را به چشمان ما نزديك مي كرد و مي گفت :
- ببينيد اين رنگ ها را ، ببينيد اين شكل ها را ...
به نظر مان مي آمد كه توت خشك را تازه كشف كرده ايم و با دقت و احتياط دانه هاي هرم مانند و بنفش رنگ را مي گرفتيم و نزديك چراغ مي رفتيم و رنگ هاي گوناگون و افسون كننده آن ها را با دقت از هر سو مي ديديم. بعد آن ذرات كوچك را در دهان مي كرديم و با چهار دندان پيش رو ، آن ها را مي شكستيم و مي جويديم. به نقطه يي خيره مي شديم و همه حواس مان را روي طعم آن متمركز مي ساختيم. و از طعم شيرين ذراتي به آن كوچكي متعجب مي شديم... انگار اتاق كوچك ما به كارگاه نبات شناسي ، زيست شناسي ، رنگ شناسي و كارگاه آفرينشي مبدل مي شد كه در آن دانه هاي توت خشكي با هرم هاي كوچك و بي شمار شان و يا نيمه چهارمغزي با فراز و فرودها و چين هاي دلپذيرش ، يا دانه پسته يي با رنگ هاي سرخ و سبز گيرايش از حالت عادي و هميشه گي شان خارج مي شدند ، ابعاد ديگر مي گرفتند و به شهكارهاي بي نظيري مبدل مي شدند و ما را افسون رنگ ها ، خطوط و شكل هاي خود مي كردند. ما در ميان آن همه زيبايي هاي شگفتي آميز ، شگفتي زده مي شديم و در ميان آن همه شهكارها ، خود را توانگر و توانا احساس مي كرديم و از زيستن در جهاني پر از آن همه زيبايي به خود مي باليديم.
***
يازدهم ماه بود. هر وقت مادرم را مي ديدم كه در كنجي نشسته است و دستش را تقويم كوچكي ساخته و شستش را با يكايك سرنگشتانش يكي بعد ديگري مماس مي سازد و با خود زمزمه ميكند : " رجب ، سايه رجب ... سه شنبه ، چهار شنبه ، پنجشنبه ... هشت ، نه ، ده ... " ، مي دانستم كه مادرم در جستجوي يازدهم ماه است و بعد از محاسبات پيچيده اش مي گويد : " صباح يازده است ! "
يازدهم هر ماه ، براي من دل انگيز ترين روز هرماه بود كه تمام روزهاي ديگر ماه را در انتظارش مي گذرانيدم. مي دانستم كه روز يازدهم ، آفتاب نبرامده ، عطر شيرين شكر و آرد بريان شده در روغن ، تا زير لحاف به سراغم مي آيد و شامه به خواب رفته ام را با شوق بيدار مي سازد و بشارت يازدهم را مي دهدو مي دانستم كه مادر در آشپزخانه است و حلوا مي پزد. مي دانستم كه شام يازدهم ، مادرم پطنوس بزرگ و پر از پارچه هاي نان حلوا را روي شانه پدرم مي گذارد . كوچه مي رويم و در روشنايي دودي رنگ شام ، وسط كوچه مي ايستيم . رهگذران يك يك راه شان را كج مي كنند ، سوي ما مي آيند ، يك پارچه نان و حلوا مي گيرند ، و آن را با تأني و حركت تقدس آميز به لبان و چشمان شان مي سايند و زمزمه مي كنند :
- خدا قبول كند...
- خدا قبول كند...
يك رهگذر ... دو رهگذر... سه ، چهار ... بي شمار...
پدرم پطنوس خالي را در روشنايي محجوبانه ستاره هاي نوبرامده وارسي مي كند تا مبادا ذره يي حلوا مانده باشد و از تغافل بريزد و زير پا شود... آخرين ذرات را با سرانگشتانش جمع مي كند ، كلوله كوچكي مي سازد و با لبخند همدستانه يي در دهان من مي كند و شام دودي رنگ را شيرين مي سازد. مي دانستم كه آن روز چشمانم به ديدن مرد نابينايي روشن مي شود كه هر روز يازدهم مي آيد و جهان ما را دگرگون مي كند. مي دانستم كه آن روز دروازه ما با صداي محجوبانه ضربه هاي بي شتابي به صدا درمي آيد و ما شتابزده مي رويم ، در را باز مي كنيم ، مرد نابينا ، با دستار سپيدش ، با چشمان خالي از سياهي ، با ريش سپيدش ، با عبا و عصاي سپيدش ، حويلي ما را روشن مي كند . دستش را با انگشتان دور از هم در هوا حركت مي دهد و همانطور كه روبه رويش را ، دورها را ، مي بيند ، سرهاي ما را جستجو مي كند. من و برادرم ، سرهاي مان را ، چون گوسفندان رامي ، سوي دستش مي بريم و خود را عصايش مي سازيم . مرد نابينا ، سرهاي ما را با سرانگشتانش لمس مي كند ، موهاي ما را نوازش مي كند ، رو به رويش دور دورها را مي بيند و مي گويد :
- چوچه هاي معصوم... مال خدا ... مال خدا...
مرد نابينا به مجسمه يي از مرمر سپيد شباهت داشت كه تصاويرش را اين جا و آن جا ديده بوديم .
وقتي مرد نابينا مي آمد ، مادرم بي ترس و شتاب ، او را در صدر اتاق مي نشاند و زيباترين پشتي را مي گذاشت تا بر آن تكيه كند و با آرامش و راحتيي كه به ندرت در او ديده مي شد ، مي نشست و از هر دري با مرد نابينا مي گفت. دهانش را با چادرش نمي پوشاند و با ناراحتي متوجه چادرش نمي بود كه مبادا از سرش بلغزد و موهاي سياه و براقش نمايان شوند . با ناراحتي متوجه دست ها و پاهايش نمي بود كه مبادا بيش از حد معمول از آستين ها و پاچه هايش بيرون زنند. اطرافش را با درمانده گي نمي پاليد و نگاهش را بر زمين نمي دوخت. كلمات ازش فرار نمي كردند و او در جستجوي آن ها سرگردان نمي شد و جمله هايش را نفس سوخته ، مقطع و شتابان ادا نمي كرد. گاهي با يك نوع سنگدلي معصومانه يي آرزو مي كردم كه همه مردان جهان نابينا شوند تا همواره مادرم با راحتي بنشيند و از هر دري بگويد. دهانش را با چادرش نهان نكند و بگذارد لبان گلابي رنگش ، آهسته و با تأني حركت كنند ، پس بروند و پس بروند و دندان هاي سپيدش ، دانه دانه ، يكي بعد ديگري نمايان شوند و لبخند بزنند و دلم را و خانه را چراغان كنند... گاهي با يك نوع سنگدلي معصومانه يي آرزو مي كردم كه همه مردان جهان نابينا شوند تا مادرم در حضور هر مردي هرلحظه شتابان و هراسان موهايش را با چادر نپوشاند و بگذارد موهاي دراز ، سياه و براقش نور آفتاب را منعكس كنند و جل جل بدرخشند. گاهي با نوعي سنگدلي معصومانه يي آرزو مي كردم كه همه مردان جهان نابينا شوند تا دست و پاهاي مادرم در آستين ها و پاچه هايش نهان نشوند ، مادرم نگاهش را به زمين ندوزد ، كلمات ازش فرار نكنند و او در جستجوي آن ها اطرافش را با درمانده گي نپالد ، سرگردان نشود و كلمات با آرامش و زيبايي از دهانش جاري شوند و هر طرف بخزند...
مرد نابينا با دقت به مادرم گوش مي داد و ما را با كلمات دلنوازي نوازش مي داد و مي گفت :
- چوچه هاي معصوم... مال خدا ... مال خدا...
و آن وقت از خدا مي گفت ،از مهرباني خدا مي گفت ، از بزرگي خدا مي گفت و ما را از حقارت جهان زميني و پاياني جدا مي ساخت و به بالا و بالاها مي برد و انديشه خداي خوب و مهربانش دل هاي ما را روشن و ذوقزده مي كرد. شوق نزديك شدن به اين خداي خوب در دل هاي ما مي شكفت ...
گاهي ، من ، كنار مرد نابينا مي نشستم و با شوق آميخته با غرور ، رسم هاي ناشيانه ام را نشانش مي دادم. مرد نابينا همانطور كه روبه رويش را مي ديد ، دورها را مي ديد ، يك يك رسم هايم را با سرانگشتانش لمس مي كرد و مي پرسيد :
- اين چيست ؟
ذوقزده مي گفتم :
- يك آهو ... يك آهو ...
- اين چيست ؟
- يك پشك ... يك پشك...
و مرد نابينا قصه ضامن آهو را مي گفت ، قصه مرد نوراني را مي گفت كه در صحراي سوزاني يا در جنگل بي پاياني به داد ماده آهويي رسيده بوده و از چنگ صيادي نجاتش داده بوده و او را سوي چوچه گرسنه اش فرستاده بود...
قصه مرد نوراني و مهرباني را مي كرد كه گربه يي روي دامن عبايش به خواب رفته بود. مرد نوراني كه توانايي اذيت گربه را ندارد ، هنگام فرا رسيدن نماز قيچي را مي گيرد و دامنش را مي برد ، براي اين كه گربه بيدار نشود.
و من مرد نوراني و مهربان را با عباي بريده تصور مي كردم ، با شوق دوستش مي داشتم و مهر مرد نوراني در دل بكرم مي روييد.
مادر ، ديگ حلوا را مي آورد و پيش روي مرد نابينا مي گذاشت ، مرد نابينا جا به جا مي شد ، روي دو زانو مي نشست ، چشمان خالي از سياهي خويش را مي بست و آوازش بلند مي شد ، اوج مي گرفت و همه جا مي خزيد. مرد نابينا چيزهايي مي خواند كه من معنا هاي شان را نمي دانستم ، امّا ، چشمان خود را مي بستم و خود را در آوازش رها مي كردم. آوازش مرا بي وزن مي ساخت ، از زمين بلند مي كرد و دلم مي خواست تا جهان است اين آواز باشد. وقتي مرد نابينا ساكت مي شد و هواي پاك سينه اش را سوي ديگ حلوا مي دميد و آمين مي گفت ، با نوك قاشق اندكي حلوا مي گرفت ، در دهان مي گذاشت ، همچنان كه روبه رويش ، دورها را مي ديد ، حواسش را روي طعم حلوا متمركز مي ساخت و آرام آرام آن را مي جويد و با لبخندي به مادرم مي گفت :
- خدا شما را بركت بدهد ، چه حلوايي پخته ايد ...
مادرم كه گوشش به هيچ تحسين و ستايشي آشنا نبود ، با خوشحالي چهار طرفش را مي ديد ، لبان گلابي رنگش آهسته و با تاإني حركت مي كردند ، پس و پستر مي رفتند و دندان هاي سپيدش دانه دانه يكي بعد ديگري نمايان مي شدند و ذوقزده مي گفت :
- نوش جان شما ... نوش جان شما...
در همه اين حالات به نظرم مي كه آواز مرد نابينا را از درون خودم مي شنوم و با شيفته گي به آن گوش مي دادم.
آن روز هم يازدهم ماه بود. وقتي مرد نابينا ساكت شد ، دست لاغر و سپيدش چون كبوتري سوي جيب بغلش خزيد . نگاهم حريصانه سوي دستش لغزيد و او در حالي كه صميمانه مي خنديد ، گفت :
- چوچه ها ، براي تان چيزي آورده ام.
من و برادرم با جستي نزديكش نشستيم. عطر پاكيزه گيش آرامشي در ما دواند. هيجان زده و يك صدا پرسيديم :
- چه آورده ايد ؟ چه آورده ايد ؟
دستش را از بغلش بيرون كرد و گفت :
- يك قلم دو رنگه براي تان آورده ام.
و همان طور كه رو به رويش را ، دور دورها را ، مي ديد ، قلم را بلند كرد و گفت :
- يك طرفش آبي ، يك طرفش سرخ...
به نظرم آمد كه به من خطاب كرد و گفت :
- رسم هايت را رنگ هم كن .
نمي دانم كه مرد نابينا چه تصوري از رنگ داشت ، چه تصوري از آبي و سرخ داشت كه با اشتياق و بريده بريده گفت :
- اگر در دنيا رنگ نمي بود... اگر جهان رنگ نمي داشت... خدا رنگ را آفريد...
و مادرم با شادي و شوقي كه از او بعيد بود ، تقريباً فرياد زد :
- بيشك ... بيشك...
و همان روز ، روز يازدهم ، آن خروس را كشيدم . ساعت ها را صرف كشيدن و رنگ آميزيش كردم . هر باري كه به آن مي ديدم ، به نظرم مي آمد كه آواز نفس هايش را مي شنوم و به نظرم مي آمد كه حرارت بدنش را احساس مي كنم. بال هايش اندكي باز بودند. سرش رو به آسمان بود و سفيدي بالاي كاغذ را مي ديد و تاج سرخ رنگي با دندانه هاي منظم ، آن را تزيين كرده بود. رنگ هاي آبي و سرخ بال ها و پرهايش را رنگين كرده بودند- آبي تيره ، آبي كمرنگ ، آبي كمرنگ تر ، سرخ ، كمتر سرخ و آميزه هايي از آبي و سرخ - بنفش ، بنفش تيره ، بنفش كمرگ و بنفش كمرنگ تر ...
هر بار كه سوي خروس مي ديدم ، باورم نمي شد كه من آن را كشيده باشم. تا آن روز رسمي با آن زيبايي نكشيده بودم. وقتي به آن خيره مي شدم به نظرم مي آمد كه خروس تلاش دارد خودش را از صفحه كاغذ بيرون كند و كنار آن بيايستد... برادرم تا آن ار ديدسوي مادر اشاره كرد و فرياد زد :
- هله ، هله ، تيز بيا ! ببين چه رسمي كشيده !
مادرم دويده آمد . كنارم ايستاد. ساكت به رسم ديد و به من ديد ، به من ديد و به رسم ديد و دويد و خود را به دروازه چوبين اتاق رساند و با سرانگشتانش ضربه هاي كوتاه و منظمي بر در زد و زير زبانش چيزي گفت . به نظرم آمد كه در گوش دروازه چيزي گفت. در خطوط چهره اش تضرعي بود. رويش را سوي من كرد و انگار با خود گپ بزند و گفت :
- نظر نشوي ! نظر نشوي !
بي اختيار گفتم :
- چه وقت شام مي شود ؟
مادرم خود را اندكي خم كرد . از ارسي افق را ديد. به نظرم آمد كه در آبي افق ساعتي نهفته بود كه تنها مادرم ديد و گفت :
- هنوز شام دور است.
اندوهگين شدم. مي خواستم زودتر شام شود ، پدرم بيايد و خروسم را ببيند. با اين هم باز پرسيدم :
- چه قدر دور است ؟
مادرم باز خود را اندكي خم كرد تا آن ساعت نامريي را در آبي افق ببيند كه دروازه حويلي ما به شدت به صدا درآمد و مادرم قامتش را به سرعت راست كرد و دويده بيرون رفت . آواز در همچنان بلند بود. به نظرم آمد كسي دروازه حويلي ما را شكنجه مي كند. برادرم هم دويده رفت. من هم خروس را با عجله در الماري گذاشتم و دويده بيرون شدم.
برادرم نفس سوخته در را باز كرد كه آواز بم و خشن و آشناي يك خويشاوند ما حويلي را تيره ساخت.
- خواب تان برده است؟!
مادرم هراسان و شتابان چادرش را محكم دور سرش چنان پيچاند كه تنها دو چشمش نمايان ماندند. آستين هايش را با عجله و ترسان تا پشت دستانش كشيد و با سر خميده به اسقبالش رفت ...
اين خويشاوند ما ، مرد پنجاه -شصت ساله يي بود و چهره اش همواره ناراضي و عبوس به نظر مي رسيد.
لبخند ياد نداشت. به نظرم مي آمد كه در همه زنده گيش لبخند نزده است. وقتي اين خويشاوند ما مي آمد ، فضاي خانه ما عوض مي شد. همه چيز يك باره تيره و اندوهگين مي شد. به نظرم مي آمد كه يك نوع دلهره و دلگيري از خويشاوند ما متصاعد مي شود و همه جا پخش مي گردد . به نظرم مي آمد كه اين دلهره و دلگيري به من سرايت مي كند ، به مادرم سرايت مي كند ، به برادرم سرايت مي كند. خودم را به يك باره گي دلگير احساس مي كردم. دلگيري به دست و پايم مي پيچيد و بي حال و بي حركت مي شدم. مادرم دست و پاچه مي شد. و با آمدن اين خويشاوند ، خانه ما ، در سكوت و خفقان فرو مي رفت .
خويشاوند ما ، به اتاق درآمد. مثل هميشه در صدر نشست . به پشتي تكيه داد. و همه دوشك و پشتي را تسخير كرد و زير لب غريد . چيزي گفت كه ما معنايش را ندانستيم...
مادرم هم در كنجي نشست و چادر سپيدش را دورش پيچيد و حجمش يك باره كوچك شد.
خويشاوند ما ، رويش را سوي برادرم كرد و با غرشي پرسيد :
- چه حال داريد ، خوب هستيد ؟
پرسش متوجه مادرم بود. خويشاوند ما ، هيچ گاهي با مادرم مستقيم گپ نمي زد. سوي مادرم نمي ديد. مادرم از زير چادرش آهسته پاسخ داد :
- شكر خوب هستيم.
برادرم تكرار كرد :
- شكر خوب هستيم.
خويشاوند ما ، چيزهاي ديگري هم از برادرم پرسيد كه مادرم پاسخ داد و برادرم تكرار كرد...
خويشاوند ما ، سوي من هم نمي ديد. من چسپيده به برادرم نشسته بودم. انگار كنار برادرم خالي بود. انگار من اصلاً وجود نداشتم. وقتي خويشاوند ما سويم مي ديد ، به نظرم مي آمد كه نگاهش از من مي گذرد و پشت سرم را مي بيند... تاق ارسي را مي بيند. انگار من شفاف شده باشم .
دلم تنگ شد. نفس عميقي كشيدم. نمي دانم چرا همه قوايم را جمع كردم و با آواز زير و بلندي از خويشاوند ما پرسيدم :
- چاي مي خوريد ؟
به نظرم آمد كه آوازم ماري شد و خويشاوند ما را گزيد كه تكان خورد . با خشم سوي برادرم ديد و به مادرم گفت :
- دختر را ادب ياد نداده اي ؟ يادش نداده اي كه خاموش بنشيند ؟!
مادرم هراسان شد. رنگش همرنگ چادر سپيدش شد و بريده بريده گفت :
- داده ام ... مي دهم .
و رويش را سوي من كرد و تضرع آميز گفت :
- يك ساعت چپ بنشين!
خويشاوند ما پاسخ پرسش مرا به برادرم داد و غريد :
- مي خورم... يك چاي داغ .
مادرم از جايش پريد و از اتاق خارج شد.
سكوت رعب آوري در اتاق سنگيني مي كرد. به نظرم مي آمد كه خويشاوند ما هواي اتاق را سنگين كرده است. به سختي نفس مي كشيدم. خويشاوند ما با بي قراري و خشم بي دليل اطرافش را مي ديد. دلم مي خواست برخيزم و از اتاق خارج شوم. امّا ، به نظر مي آمد كه خويشاوند ما اين توانايي را از من گرفته است. عرق كرده بودم. نفس در سينه ام حبس شده بود. آهسته آهسته و با تأني هوا را از سينه ام خارج مي كردم. مي خواستم مادرم زودتر برگردد. بار اول بود كه به نظرم مي آمد كه چاي دم كردن چه مدت درازي از زمان را دربر مي گيرد... بالاخره مادرم با پطنوسي از پشت پرده ظاهر شد و جان در تنم دميد. او پطنوس را رو به روي خويشاوند ما گذاشت. خويشاوند ما با نگاه سريعي محتواي پطنوس را بررسي كرد و مشتش را از توت خشكيده و چهارمغز پر كرد و با يك نوع حركت ماهرانه يي همه اش را در دهان انداخت و مشت ديگري را پر كرد و به برادرم داد و غريد :
- بخور... بخور...
باز سوي من طوري ديد كه انگار كنار برادرم خالي بود. انگار من اصلاً وجود نداشتم. به نظرم مي آمد كه نگاهش از من مي گذرد و پشت سرم را مي بيند- تاق ارسي را مي بيند. انگار من شفاف شده باشم.
برادرم آهسته و مخفيانه چند دانه توت برايم داد. به نظرم آمد كه دلش برايم سوخته است. توت ها را گرفتم و در مشتم فشردم . توانايي خوردن از من سلب شده بود. توت ها را همچنان در مشتم مي فشردم. دستانم عرق كرده بودند و توت ها مرطوب شده بودند.
خويشاوند ما باز سوي برادرم ديد و پرسيد :
- حلوا پخته نكرده ايد ؟ نذر يازده را نداده ايد ؟
مادرم باز از جايش پريد. عذر آميز و ترسيده از زير چادرش گفت :
- كرده ايم ... كرده ايم ... حالا مي آورم ... زود...
و دويده بيرون شد.
به نظرم آمد كه زمان از گردش ايستاده است . باز نفسم را در سينه حبس كردم و آهسته آهسته نفس مي كشيدم تا خويشاوند ما نشنود و خشمگين نشود.
نمي دانم چه مدتي گذشت كه مادرم با بشقاب بزرگي از حلوا آمد . آن را ساكت رو به روي خويشاوند ما گذاشت. يك بار خويشاوند ما ، قاشقي را كه كنار حلوا بود گرفت و با سرو صدا و تحقير آميز در پطنوس فلزي پرتاب كرد و همه ما را تكان داد. سوي برادرم ديد و گفت . نگفت . غريد :
- دست را خدا براي چي داده است ؟
و بي آن كه منتظر پاسخي شود ، انگشتان كلفتش را در حلوا فروبرد. پارچه بزرگي را جدا كرد و آن را ميان شست و انگشت اشاره اش به سرعت چرخاند . كلوله بزرگي ساخت . دهانش را بيش از حد معمول باز كرد و كلوله را در جاي مشخصي از دهانش گذاشت و بلعيد. اين عمليات را زود زود و با عجله در برابر نگاه هاي حيرت زده من و برادرم انجام داد و همانطور كه الاشه هايش مي جنبيدند ، آواز غم غمي از لذت از گلويش كشيد. و در يك آن بشقاب خالي را با سر و صدا و به گونه تحقير آميز در پطنوس فلزي گذاشت.
نگاه هاي حيرت زده و مخفيانه من و برادرم با هم تصادم كردند كه خويشاوند ما متوجه شد و تقريباب فرياد زد :
- چي شيطنت است... شيطان ها ؟...
و با چنان خشونت و خصومتي سوي ما ديد كه با هراس نگاه مان را به زمين دوختيم. سرهاي خود را خم كرديم و به گل هاي سرخ رنگ قالين خيره شديم.
يك باره مثل اين كه تازه متوجه شده باشد با خشونت گفت :
- اين چي طور نشستن است؟ سينه را اين طور پيش مي گيرد....
و بعد به تقليد از من ، سينه پهنش را به يك باره گي پيش كشيد و شانه هاي عريضش را پس برد.
من با درمانده گي چهار طرفم را ديدم- نمي دانستم چه طور نشسته ام كه باز فرياد زد و سوي برادرم ديد.
- يادش نداده اند كه وقتي مي نشيند ، سينه اش را پيش نكشد. حيا كجاست ؟
برادرم وحشتزده سوي من ديد . و من بي آن كه بدانم حيا چيست و كجاست و چرا خويشاوند ما آن را مي پالد ، به شدت گردن و شانه هايم را خم و به هم نزديك كردم. به نظرم آمد كه ستون فقراتم شكست و براي هميشه خم شدم.
مادرم با خشم آميخته با ترسي ، مرتعش و با صداي لرزان گفت :
- نـ ... نـــ ... نگوييد ... ا...ا... ين طور نگوييد. هـ..ـنـ...وز خـــ ... ــو ...رد ... است.
حرف مادرم تمام نشده بود كه باز فريادد خويشاوند ما بلند شد :
- خُرد چيست؟ كجايش خُرد است ؟ همين حالا نكاحش روا ست !
و چيزهاي ديگري در مورد نكاح گفت كه من معنايش را ندانستم. معناي نكاح را هم ندانستم ، امّا خويشاوند ما ( ح ) اين كلمه را طوري ادا مي كرد كه " نكاح " به نظرم چيز وحشتناك و مخوفي آمد. به نظرم آمد كه مادرم هم از اين كلمه ترسيد. رنگش پريد و جستي زد و كنارم نشست. مادرم ، بازوي خود را دورم حلقه كرد و طوري مرا در خود فشرد كه به نظرم آمد مذبوحانه تلاش مي كند تا مرا در خودش براي خودش هميشه پنهان كند ... باز لرزان و شكسته شكسته گفت :
- ا..ز.. خــ... د...ا بتـــ...رسيــ...د ... از.. خدا ... بترسيد...
توت هاي خشك را چنان در مشت عرق كرده ام مي فشردم كه كف دستم را درد گرفته بود.
باز آواز خويشاوند ما بلند بلند شد :
- مه از خدا بترسم يا شما از خدا بترسيد ؟ شما از خدا بترسيد كه خدا را نمي شناسيد... خدا شما را مي زند. همه تان را مي زند.
نفسم قيد شده بود. مرا هيچ وقت كسي نزده بود. مادرم را هم كسي نزده بود. از زدن مي ترسيدم. از خدا سخت ترسيده بودم. مي خواستم خودم را در جايي پنهان كنم تا خداي خويشاوند ما ، مرا نبيند ، نيابد. خويشاوند ما انگشت اشاره اش را تاپ تاپ به سينه اش زد و گفت :
- من خدا را مي شناسم!
و بعد آن را چون تيغي سوي ما نشانه گرفت و با خشونت گفت :
- شناخت خدا علم مي خواهد ! علم ! شما علم نداريد !
باز انگشت اشاره اش را تاپ تاپ در سينه اش زد و گفت :
- من عالم هستم ... من علم دارم .
و باز اين " علم " و " عالم " را طوري ادا كرد كه هردو در نظرم و حشتناك و تهديد آميز آمدند. از " علم " ترسيدم. از " عالم " هم ترسيدم. مادرم هم ترسيده بود. به نظرم آمد كه حجم مادرم كوچك تر شده است.
برادرم بلاتكليف ، با ترس و درمانده گي سوي ما و سوي خويشاوند ما مي ديد و به آهسته گي نفس مي كشيد. او يك باره همه نيرويش را جمع كرد و شايد براي اين كه سر خميده مرا بلند كند با دست كوچكش سوي من اشاره كرد و به خويشاوند ما گفت :
- أي ... أي خوب رسم مي كشد ...
عضلات روي خويشاوند ما منقبض شدند. گره هاي پيشانيش بيشتر شدند. چشمانش حالت عجيبي به خود گرفتند. با تعجب پرسيد :
- چي مي كشد ؟! چي مي كشد ؟!
برادرم ، با صداي لرزاني تكرار كرد :
- ر... رس... رسم مي كشد ، رسم...
ندانستم كه در اين جمله متردد برادرم چي بود كه خويشاوند ما را برآشفته تر ساخت .
- رسم مي كشد ؟!
انگشت اشاره اش ار چون تيغي سوي من نشانه گرفت و پرسيد :
- أي رسم مي كشد ؟! رسم چي را مي كشد؟ رسم چي را مي كشد ؟
برادرم گردنش را كج كرد و آهسته گفت :
- رسم هر چيز را.
خويشاوند ما سرش را از راست به چپ و از چپ به راست تكان داد و گفت :
- شاگرد شيطان شده است...
و رويش را سوي من كرد ، پيشانيش بيشتر گره خورد و پرسيد :
- شاگرد شيطان شده اي ، ها ؟
نمي دانستم چه پاسخ دهم. سرم را خم كردم. ندانستم چه رابطه يي با شيطان دارم. از شيطان مي ترسيدم. از خودم ترسيدم و با درمانده گي سوي مادرم ديدم. مادرم ميان چادر سپيدش گم شده بود...به نظرم آمد كه آواز خويشاوند ما را از فاصله بسيار دور مي شنوم. خويشاوند ما از شيطان مي گفت. از آن دنيا مي گفت. و از اين دنيا مي گفت ...
چيزهاي ديگري هم گفت كه نمي دانم ، كدام زن ، در كجا ، نمي دانم به كدام مردي گندم خورانده است. و نمي دانم چه طور شده كه خويشاوند ما از بهشت به زمين افتاده است... ورنه خويشاوند ما بهشت را دوست مي داشته كه در هر كنارش جوي هاي عسل و شير روان بوده و خويشاوند ما هروقت مي خواسته و هر مقداري كه دلش مي خواسته عسل و شير مي خورده و در دو كنارش دختران و پسران هميشه جوان مي بوده اند كه نمي دانم خويشاوند ما با آنان چه مي كرده ... امّا ، گناه آن زن بوده كه به گفت شيطان كرده و...
خويشاوند ما از خشم كبود شده بود. الاشه هايش مي لرزيدند. رگ هاي گردنش برجسته و آبي رنگ شده بودند. تقريباً فرياد مي زد . جمله هايش چون شلاق بر سرم فرود مي آمدند. زير و بم آوازش گوش هايم را مي لرزاند. مي خواستم گوش هايم را با دستانم بپوشانم. امّا ، نگاه هاي خشمگين خويشاوند ما توانايي هر نوع حركت را از من گرفته بودند. زير چشم سوي مادرم ديدم كه خودش را زير چادرش پيچانده بود و تنها چشمانش معلوم مي شدند. تراكم خشم و اكراه چشمانش را دگرگون كرده بودند. به نظرم آمد كه با هر جمله خويشاوند ما حجم مادرم كوچك و كوچك تر و چشمانش بزرگ و بزرگتر مي شوند. دستور خويشاوند ما ، تكانم داد.
- بدو ، رسم ها را بياور!
ايستادم. توت هاي خشكيده و تر گشته از عرق دستم ، خود به خود از مشتم رها شدند. چون آدمك خودكاري ، به راه افتادم. در برابر نگاه هاي حيرتزده مادرم و برادرم ، سوي الماري رفتم. الماري را باز كردم. همه رسم ها را گرفتم.
دستانم مي لرزيدند. رسم ها مي لرزيدند و شر شر مي كردند. آواز شر شر شان در سرم انعكاس عجيبي داشت. به نظرم آمد كه رسم هايم از دردي و يا از ترسي مي نالند. زانوهايم مي لرزيدند. به نظرم آمد كه آواز لرزش زانوهايم را مي شنوم...
رسم ها را آوردم . رو به روي خويشاوند ما گذاشتم و بلاتكليف و لرزان ايستاده ماندم. به نظرم آمد كه قدم كوتاه تر شده است. خويشاوند ما رسم هايم را يكي پشت ديگري مي ديد و مي پرسيد :
- اين چيست ؟
- گاو...
- اين چيست ؟
- اسب...
- اين چيست ؟
- آهو...
- اين چيست ؟
- پشك...
يك بار تصوير مرد نوراني با عباي بريده در ذهنم لغزيد و ناپديد شد.
رنگ خويشاوند ما با ديدن هر رسم تيره تر مي شد. عضلات رويش منقبض تر مي شدند. رگ هاي گردنش برجسته تر شدند. رويش را سوي مادرم كرد و گفت :
- عاقبت اين كارها را مي دانيد؟
و خودش پاسخ داد :
- قهر خدا ... قهر خدا ... اين زنده جان ها را كشيدن !
از خدا ترسيدم. از قهر خدا ترسيدم. مي خواستم خود را در جايي نهان كنم تا خدا مرا نبيند ، نيابد...
خويشاوند ما باز رويش را سوي مادرم كرد و خشمگين گفت :
- روز آخرت همه اين ها يخنش را مي گيرند و مي گويند : حالا كه ما را كشيده أي براي ما جان بده ... آن ها را جان داده مي تواند ؟چادر مادرم حركتي كرد- مادرم طوري " ني " گفت كه تنها خودش شنيد.
به رسم هايم خيره شده بودم. همه آن ها به نظرم زشت آمدند. به نظرم آمد كه يك روز موجودات ناقص الخلقه و زشتي ، شبيه رسم هاي ناشيانه من ، دور و پيشم را خواهند گرفت : گاوهاي زشت و ناقص الخلقه ، اسب هاي زشت و ناقص الخلقه ، گربه هاي زشت و ناقص الخلقه ... . وحشت سراپايم را فراگرفته بود كه خويشاوند ما از زير رسم ها ، رسم خروس را بلند كرد ، براي لحظه يي رنگ هاي دل انگيز آن چشمانم را پر كردند- رنگ هاي آبي و سرخ بال ها و پرهايش را رنگين كرده بودند- آبي تيره ، آبي كمرنگ ، آبي كمرنگ تر ، سرخ تيره ، سرخ كمرنگ ، سرخ كمرنگ تر و آميزه هايي از آبي و سرخ - بنفش ، بنفش تيره ، بنفش كمرنگ و بنفش كمرنگ تر ...
براي لحظه يي خويشاوند ما را ، خشمش را ، خود را و وحشتم را از ياد بردم كه باز آواز خويشاوند ما همه جا پيچيد :
- هله ! گوگرد... گوگرد ...
باز چون آدمك خودكاري به راه افتادم . الماري را باز كردم. گوگرد را گرفتم ، آوردم به دست خويشاوند ما دادم.
خويشاوند ما گوگرد را گرفت. رسم ها را هم گرفت و ايستاد. به نظرم آمد كه سرش به سقف خورد. با قدم هاي شتاب زده سوي در رفت و راه حويلي را پيش گرفت. برادرم هم از جايش جست و با چشمان مرطوب به راه افتاد . مادرم هم آنان را دنبال كرد.
من هنوز همچنان وسط اتاق ايستاده بودم. يك بار شروع به دويدن كردم و خود را به آنان رساندم...
خويشاوند ما رسم ها را يكي روي ديگر در گوشه حويلي انبار ساخت. گوگرد را روشن كرد. نمي دانم چرا وقتي شعله زرد رنگ گوگرد را ديدم ترسيدم و چشمانم را بستم.
بوي كاغذ سوخته به بيني ام زد. چشمانم را باز كردم. خروس را ديدم. رنگ ها را ديدم : آبي تيره ، آبي كمرنگ ، آبي كمرنگ تر ، سرخ تيره ، سرخ كمرنگ ، سرخ كمرنگ تر و آميزه هايي از آبي و سرخ - بنفش ، بنفش تيره ، بنفش كمرنگ و بنفش كمرنگ تر ...
شعله آتش به سرعت سوي رنگ ها دويد. به نظرم آمد كه خروسم تلاش مي كند تا بال هايش را از هم باز كند ... كه شعله سوي بال هايش رفت... بال هايش چين برداشتند و سياه شدند. و من چشمانم را بستم.
وقتي چشمانم را باز كردم ، رسم هايم همه خاكستر شده بودند.
سوي آسمان ديدم تا اشك هايم را در چشمانم جابه جا كنم و جلو ريختن شان را بگيرم. پاره هاي بزرگ و سپيد ابر در آسمان آبي در حال حركت بودند ، به هم مي پيوستند ، از هم جدا مي شدند و دوباره به هم مي پيوستند... براي لحظه يي به نظرم آمد كه ابر ها شكل عباي بريده مرد نوراني را به خود گرفته اند.
***
دخترم صدايم كرد . باز چون آدمك خودكاري ، شتابان سوي دهليز رفتم. همچنان كه شتابزده قدم برمي داشتم ، به نظرم آمد كه بوي سوخته گي به مشامم مي رسد. بوي سوختن خروسم بود از آن سوي زمان ، يا بوي سوختن خودم بود در اين سوي زمان ؟ ندانستم . نمي دانم . يك بار به نظرم آمد كه در آن بعد از ظهر ، عباي بريده مرد نوراني در آسمان به سرعت در حال فرار بود.
پايان