"ادبیات معاصر افغانستان"

چند داستان از محمد اعظم عبیدی

Image Description

محمد اعظم عبیدی

 


                                                                                                                                                                    آنچه دوستم به من حکایه کرد

 

دوستم (افضل خان) خانم خود را خیلی دوست داشت. این شخص با آنکه از خانم خویش صاحب فرزندی نگردید باز هم حاضر نمی شد زن دیگری بگیرد و در مقابل اصرار زیاد اقارب میگفت: اشخاص دو زنه هیچگاه روی سعادت را نمی بینند. شما از آن سبب دو سه و یا که چهار زن می گیرید که برای املاک تان بعد از وفات شما وارث پیدا شود ولی من باین عقیده نیستم. چه ملک و دارایی دنیا را هیچکس نمی تواند با خود بگور ببرد و حتماً بعد چند روز زندگی مجبور است دست از همه چیز بشوید.

اما وقتی این یک خانمش نیز چشم از جهان پوشید (افضل) زیاده از چهل سال عمر داشت و لذا هیچ نمی خواست دوباره زن بگیرد چه به عقیدۀ او مرد چهل و پنج ساله نباید زن جوان داشته باشد زیرا هرگاه مرد نتواند از عهده‌ی خواهش زن بیرون آید احتمال آن می رود که اخلاق زن فاسد گردد و آبروی مرد را که محترم تر از همه چیز است بریزاند.

چون زندگی دوستم را پس از مرگ خانمش خیلی نامرتب می دیدم دلم می سوخت لذا چندین مرتبه به او یادآوری نمودم تا خود را از این پریشانی نجات بخشد و زن دیگری بگیرد زیرا دوستم نسبتاً زندگی خوبی داشت و همه کس حاضر می شد به او زن بدهد. از طرف دیگر این شخص که اخلاق نیکو نیز داشت در نزد اهالی منطقۀ خود محبوب بود. لیکن وقتی امتناع زیاد و عزم جزم او را در نگرفتن زن مشاهده نمودند دیگر لب فرو بستند و حرفی هم در آن باره با وی بمیان نیاوردند.

چهار سال بعد وقتی خبر یافتم دوستم بندی شده است به ملاقتش شتافتم. گرد فقر و ناامیدی بر چهره اش نشسته بود. او خود چنین داستان بندی شدن خود را حکایت کرد:

و با آنهمه عزم جزمی که داشتم بالاخره از تنهایی و بی ترتیبی زندگی به ستوه آمدم و در صدد ازدواج با زنی افتادم که همدندان و هم سال من باشد، اما از آنجایی که زنی را به این صفت نتوانستم سراغ نمایم، بازهم صبر کردم در کنج خانۀ خود نشستم. لیکن دیری نگذشت که زنی از کدام جای دیگر در همسایگی ما رحل اقامت افگند. بعد از تجسس زیاد دانستم که شوهرش مرده و بیوه‌ی بیچاره یی است که از ظلم وارثین شوهر به اینجا پناه آورده میخواهد زندگی بی دغدغه ای بسر ببرد و با کسی کاری نداشته باشد. بعد از زحمات فراوان بالاخره توانستم او را به عقد ازدوج خویش در آورم چه این زن را بهتر از همه زنان موافق طبع و سن خویش دریافتم.

درست یکسال به کمال رضایت و بی وقوع حادث‌ی سوئی با وی بسر بردم. خیلی مسرور بودم و از بخت خود رضایت داشتم که بعد از یک زمان درازی درد و محنت بالاخره دوباره زندگی مسعودی یافته رنج و مشقت دیرینه را فراموش کرده ام. اما مانند اینکه روزگار با من بنای دشمنی را گذاشته باشد، این خوشبختی زیاده از یکسال دوام نکرد. برادران شوهر اولیه ی زنم بنام اینکه بیوه‌ی آن ها را گریختانده ام، طبق فیصل‌ی جرگۀ قومی معادل ثلث دارایی مرا تصاحب کردند. چه شوهر اولیه‌ی زنم بدست یکی از دشمنان خود بقتل رسیده بود و از آنجا‌یی که برادرانش در تصاحب زن وی به مقتضای اینکه بیوه‌ی برادر میراث برادر دیگر است و عدم مداخله در اینمورد کمال بیغیرتی است، شدت زیاد به خرچ دادند این بیوه که دل خوشی از برادران شوهر خویش نداشت و نیز میدانست که هرگاه به ازدواج یکی از آنها تن هم دهد زندگانی آینده اش تیره و تار می گردد پنهانی آنجا را ترک گفت و طوریکه قبلاً نیز اشاره نمودم به اینجا آمده در همسایگی ما اقامت گزید و همسر من گردید.

ولی زنم از آن جهت تا این وقت بمن چیزی نگفته بود و می پنداشت که کسی قادر به دریافت آن نخواهد گردید. با از دست دادن ثلثی از دارایی خویش دیگر دچار مضایقۀ اقتصادی گردیدم اما دیری نگذشت که برادران زنم به بهانه‌ی اینکه خواهر آنها را از خانۀ ایشان ربوده و بدینگونه هتک احترام شان را نموده ام مبلغ دیگری هم مرا متضرر ساختند. اما کاش موضوع به اینجا قطع میشد و من میتوانستم مانند سایر اقاربم شباروزی فقط با چند قرص نان خشک و اندکی دوغ یا پیاوه بسر برم.

درست یک هفته بعد از این واقعه در نیمۀ یکی از شب های تاریک دو تن جوان مسلح و تنومند حینیکه خواب بودیم داخل قلعۀ ما گردیده هر دویمان را با تهدید مرگ دستگیر کردند. زنم وقتی چشم گشود و آن دو جوان را بر بالین خود یافت فریاد خفیفی از شوق و خوشی کشیده هر دو دست خویش را به گردن یکی از آن دو جوان که کوچکتر از دیگری می نمود حمایل ساخت و گفت  جان!  فرزند دلبندم خوب شد در زندگی ام یکبار دیگر شما را دیدم. از آن روزیکه شما برای گرفتن انتقام خون پدر مرحوم تان وطن را ترک گفتید و از عقب آن قاتل پست فطرت رفتید، کاکاهایت مرا خیلی اذیت کردند. 

آن ها میخواستند از آن خود گردانند. اما من قبول نکردم تا اینکه روزی به من خبر دادند تو مرده ای و من دیگر از آن ها استم. از اینرو وطن را ترک گفتم و به اینجا آمدم. گر چه میل شوهر گرفتن نداشتم قضا و قدر قلمم با این شخص زده بود اما اکنون بگویید که آیا انتقام پدرتان را گرفته اید یا خیر!؟

 چشمان از حدقه بیرون برآمدۀ آن دو جوان مرا ترساند. آن ها از قهر میلرزیدند. بزگترش به سختی دست مادر را از گردن خود دور ساخته با لهجه ای که مرگ را در نظر هر دوی ما مجسم می ساخت گفت: قاتل پدرم را کشتیم، کاکایم را به سزای عمل شان رسانیدیم، برادران تو نیز حالا (طعمۀ کرمهای گور) اند اما اکنون آمده ایم تا ترا از عقب آنها بفرستیم.

 این مرد اشاره به من که گناهی ندارد چه هر کس میخواهد زن داشته باشد و مبلغ زیادی هم برای حفظ تو و حفظ آبروی خویش به بیوه فروشان و خواهر فروشان داده است.

میخواستم لب بگشایم و شفاعت کنم که تیغی در هوا درخشید و دهن مرا بست و خون همسرم را جاری ساخت. پسر بزرگش قلب او را شگافته بود. فریادی از ته دل کشیدم و بیهوش شدم. وقتی به خود آمدم در کنار مرده کیسه ای یافتم چون آنرا شمردم درست مساوی پولی بود که برادرهای زنم و برادران شوهر اولی‌ او از من گرفته بودند. روی پرزۀ کاغذی این جملات را خواندم:

عوض مرگ مادرمان پولت را از غاصبین آن ستانده آورده ایم تا مقروضت نباشیم. او سزاوار مرگ بود. پریشان مباش اما هوشدار که بعد از این دیگر در صدد ازدواج با بیوه ای که ندانی از کجاست نبرآیی؟!

وقتی دوستم قصه را به اینجا رساند، با نوک انگشت دو قطره اشکی را که در گوشۀ دو چشمش جمع شده بود سترد و با لهجۀ گره دار گفت: فردا چون مردم جمع شدند برای آسانی کار و از بین بردن جار و جنجال و سرگردانی زیاد همه بر من شهادت دادند و مرا قاتل معرفی کردند. بعد از سجل شرعی اکنون در گوشۀ زندان افتاده انتظار مرگ را میکشم تا از قید این چنین یک زندگی ننگین نجاتم بخشد. آنگاه با دل پر خون زندان را ترک گفته بر بخت بد دوستم سیل اشک جاری ساختم.

 



                                                            عشق شوم



آپارتمانی که منوچهر، با خانم خود در آن به سر میبرد در کنار جادهٔ شلوغی قرار داشت که مردمان زیادی هر روزه از آنجا آمد و شد میکردند.

منوچهر که شغل تجارت داشت و روزها تا ساعت ده و یازده بیکار میبود هر صبح از ساعت هفت تا ساعت ده و یازده بیکار بوده کلکینی را باز میگذاشت و روی کوچی نشسته چشم به طرف جاده میدوخت.

یک صبح هنگامی که خاطرهٔ  شیرینی از شب‌نشینی با خود داشت و تقریباً هنوز هم از خمار شبانه بیرون نشده بود دختر جوانی را دید که سوار بر دوچرخه یی از جاده رد شد و راه مکتب را پیش گرفت.

از مشاهدهٔ چهرهٔ بشاش و رخ زیبای دخترک آتش در دل هر چیز خواه منوچر افتاده سگرتی را که تازه روشن کرده بود با چند کش دوام‌دار به آخر رساند، آنگاه به عجلهٔ  زیاد سر و موی خود را مرتب ساخته، دریشی لوکس پوشید عطر نثار خود کرد و در حالی که نگاه‌های تند خانمش را تحمل میکرد و غمغم زیرلبش را نیز نادیده میانگاشت از پلکان پایین ‌رفت.

منوچهر جستی زد و سوار موترسایکل گردیده به تعقیب آن دوچرخه به راه افتاد.

سرک خیلی طولانی و مستقیم بود، منوچهر نیز با کمال مهارت و شطارت میراند.

شمال کاکل چربش را که اُتو هم شده بود و در زیر اشعهٔ  خفیف آفتاب صبح‌گاهی جل و بل مخصوصی داشت، پریشان میساخت. سیل پی در پی پولیس‌ها نتوانست از سرعت سیر او بکاهد چشمان تیزبینش به سرعت اطراف و اکناف جاده را میپالید تا بالاخره چشمش بر آن دوشیزه افتاد؛ اما این وقتی بود که دوشیزه اولین قدم خود را به داخل احاطهٔ  مکتب میگذاشت. لذا منوچهر مشتی بر سر خود کوفت و در حالی که موهای پریشان خود را شانه میزد در یکی از کافه‌ها به انتظار زنگ رخصتی مکتب نشست.

ساعت یک و نیم، هنگامی که دوشیزه از مکتب برآمد منوچهر موقع را غنیمت شمرده از دخترک خوردسال دیگری اسم و آدرس مکمل او را با نام پدر و شهرت فامیلی‌اش پرسید، سپس با اطمینان خاطر موترسایکل خود را در کنار دوچرخهٔ  دوشیزه به راه انداخت.

عصر آن روز وقتی منوچهر به خانه بازگشت با خانم خود بنای خلق‌تنگی را گذاشت.

ارچند دوشیزه ثریا با کلمات عاقلانه یی که حتی پست‌ترین وجدان‌ها را نیز متأثر میساخت او را جواب داده و گفته بود که بعد از این نباید به چنین امری اقدام کند والی بایستی مننتظر مجازات خود باش؛ اما منوچهر شخصی نبود که به این زودی‌ها دست از کار بکشد. او گمان میبرد که بالاخره در اثر تکرار و استعمال کلمات رقت‌انگیز، قلب رئوف دخترک را به دست خواهد آورد و آنگاه با وی ازدواج کرده بقیهٔ  عمر را در کمال سعادت به سر خواهد بود. اما دوشیزه ثریا که خود دختری تعلیم یافته و دارای یک وجدان فوق‌العاده حساس بود و منوچهر را مربوط به تیپ ژیگولوها میدانست، پیوسته او را با الفاظ مودبانه از خود میراند و نصیحت میکرد که بایستی دست از تعقیب او برداشته با خانم خود بسازد. ولی منوچهر که چشمش را هوی و هوس کور ساخته بود و عقلش به جایی نمیرسید وقعی به این نصایح سودمند ثریا نگذاشته هر روز سر راهش را میگرفت و او را به قبول ازدواج خویش دعوت میکرد.

ثریا وقتی مشاهده نمود که این جوان هرزه‌گرد دست از سرش برنمیدارد و شاید روزی این همه صحبت‌های‌شان آن هم در چنان جاده شلوغ اسباب سؤظن و اذیتش را فراهم سازد روزی حین صرف طعام چاشت موضوع را به والدین و برادر جوان خود حالی ساخت.

آن‌ها که بر اخلاق نیک ثریا اعتماد داشتند خندهٔ  دور و درازی سر داده گفتند: «خوب است حق این جوانک را به کف دستش خواهیم گذاشت!»

فردا که منوچهر باز هم میخواست در بین راه موتر سایکل خود را در کنار دوچرخهٔ  ثریا به راه اندازد از عقب شلاق محکمی بر پشت گردنش صدا کرد و سرش را به دوران انداخت. این برادر ثریا بود. آن روز منوچهر از دست برادر و پدر دوشیزهٔ  فراوان کتک‌کاری شد و به زحمت خویشتن را به خانه رسانید.

یک هفته بعد هنگامی که ثریا از خانهٔ  عموی خود به منزل برمیگشت آوازی از عقب شنید که به مجرد سربرگردانیدن دهنش از تعجب بازماند- باز هم منوچهر بود که به عجز و لابهٔ  زیاد میگفت: «ثریا به خدا بی تو زندگی بر من حرام است. من حاضرم جان عزیزم را در راه عشقت نثار کنم.»

ثریا وقتی دید که با این جوان بی‌شرم نمیشود چیزی کرد برای آن که خود را از گیرش خلاص کرده و او را از عزمش بازدارد گفت «من هرگز حاضر نیستم با شخص متاهلی چون تو ازدواج کنم. برای خدا دست از من بدار.»

منوچهر این سخن را فال نیک برای خود دانسته فوراً به خانه برگشته و از آن به بعد با خانم خود بنای بدخلقی و مخالفت  را گذاشت؛ زیرا بدینگونه میخواست بهانه یی به دست آورده خانم خود را طلاق گوید و ثریا را به عقد ازدواج خویش درآورد.

***

از یک طرف خانم منوچهر که به نوبهٔ  خود چندان دست کمی از شوهر خویش نداشت پی به مرام شوهر برده درصدد طرح پلانی افتاد تا منوچهر را از زیر بار خود آورد یا به  اصطلاح نامبرده را دست و پای بستهٔ  خویش سازد.

لهذا یک شب که پرویز و دوست صمیمی و وفاشعار منوچهر در خانهٔ ‌شان مهمان بود، وقتی منوچهر جهت خریدن میوه از خانه خارج شد، فکر شیطنت‌باری در مخیلهٔ  خانم خطور کرد که برای اجرای آن فوراً دست به کار برد و همین که دانست شوهرش از پلکان بالا میآید، بنای قال مقال را گذاشت؛ طوری که منوچهر به عجله خود را به داخل اتاق رسانید. خانم در ضمن گریه میگفت «دوست تو پرویز که او را کمتر از برادر نمیدانستی به تو خیانت نمود او بر ناموس تو تعرض کرد و در غیابت بر من دست‌اندازی نمود.»

عقل منوچهر از شنیدن این خبر فرار کرد، چون مار بر خود پیچید و جانب اتاقی که پرویز در آن نشسته بود شتافت؛ از عقب با تبر ضربتی چنان محکم بر سرش کوفت که پرویز جوان دیگر حرکتی کرده نتوانست و در همان جایی که نشسته بود جان به جهان‌‌آفرین سپرد.

منوچهر در حالی که خون روی چشمانش را گرفته بود به کومک خانم خود اعضای مقتول را بریده در جوال انداخت و به زن خود گفت تا من میروم این جوال را در دریا میافگنم تو باید روی خانه را از خون پاک سازی چه فردا میخواهم برادر و پدر ثریا را دعوت کنم».

خانم لبخندی زده با لهجهٔ  تهدیدآمیز پاسخ داد: «اگر بعد از این حتی اندک سخنی هم راجع به ثریا از تو شنیدم بدان و آگاه باش که موضوع را به پولیس خبر میدهم تا تو را به حیث یک قاتل مجازات کنند.»

آنگاه تازه منوچهر فهمید که خانم چه کلاهی بر سرش گذاشته است. پس در ازای خون دوست یک بار دیگر تبر را برداشت و محکم بر مغز خانم فرود آورد.


یک هفته بعد که منوچهر به جرم دو قتل به زندان به سر میبرد از عجله که در کار قتل پرویز به کار برده بود ندامت داشت و با آن که دور یا نزدیک گردن خود را در حلقهٔ  دار مشاهده مینمود باز هم گاه گاه نام ثریا را زیر لب تکرار میکرد.




                                               معجون زندگی




هنوز هم رمل‌اندازان شیاد و اطبای ساختگی و حقه‌باز در گوشه و کنار مملکت ما چال‌بازی‌هایی میکنند که مردمان ساده‌دل و خوش‌باور دهاتی بنابر عدم معلومات در علوم به آن معتقد گردیده، پول و ثروت خود را مفت و رایگان به جیب آنان میریزند.

***

آخرین شب عروسی بود. عروس جوان به جای آن که نامزد زیبای خود را بعد از چند سال انتظار و تحمل رنج‌های فراوان در آغوش بکشد، در جوار پیکر بی‌روح  او نشسته اشک میریخت، از بخت بد خود مینالید و بی‌قراری میکرد.

با آن که مهمانان نیز از این واقعهٔ فجیع زیاد متأثر شده بودند،‌ معذالک برای دلداری عروس میکوشیدند و او را از گریهٔ زیاد و موی کندن بازمیداشتند. اما آن همه سخنان به گوش عروس ناکام نمیرفت زیرا او نامزد خود را بیشتر از آنچه آنان انتظار میبردند، دوست داشت.

والدین داماد که غیر از او فرزند نرینهٔ دیگری نداشتند از مرگ پسر جوان خود آن هم در شب عروسی چنان به نظر میرسیدند که گویی دیگر هرگز آرزوی زندگانی ندارند و میخواهند خود نیز به دنبال یگانه فرزند خود بروند.

این مرگ خیلی حیرت‌آور بود ... داماد هنگامی که در اتاق خلوتی لباس‌های عروسی خود را میپوشید تا برای مراسم مخصوص آماده گردد، دیگران اتاق را ترک گفتند.

جوان که شیفتهٔ بی‌قرار نامزد خود بود و بعد از ناکامی‌ها و شکنجه‌های زیاد بالاخره وقت وصال را نزدیک میدید، از خوشی زیاد در لباس نمیگنجید و بلکه این سرور و شادمانی او به اندازه یی بود که دیگران به رویش میخندیدند و او را نادیده و نافهم و حتی بیحیا خطاب میکردند. جوان همهٔ این سخنها را میشنید، اما باز هم نمیتوانست احساسات خود را کنترل کند و تا انجام مراسم عروسی مؤقر و آرام باشد.

حینی که داماد جوان در داخل اتاق مشغول پوشیدن لباس‌های خود بود، اقاربش در خارج درب انتظار او را میکشیدند. اما این انتظار به طول انجامید و نعره‌های پی در پی پدر داماد نتوانست به این زودی‌ها او را از اتاق بیرون آورد.

ابتدا گمان بردند داماد بنای شوخی دارد و میخواهد لحظه یی آخوند را با شهود منتظر نگهدارد، اما شوخی از حد عادی گذشت و هلهلهٔ مردم از نیامدن داماد بلند گردید.

هر قدر صدا کردند از داخل اتاق جوابی نشنیدند، تا این که درازه را باز کردند و پرده را بالا بردند.

به مجرد بالا زدن پرده، نگاه‌شان با منظرهٔ سرسام‌کننده یی مواجه گردید. داماد در حالی که نیمه یی از لباس‌های خود را پوشیده بود و نیمهٔ بالایی بدنش عریان به نظر میرسید روی فرش اتاق غلتیده بود.

یک لحظه بعد محفل عروسی مبدل به ماتمکده گشت و صدای گریه و شیون از هر طرف بلند گردید.

جسد داماد را کشیدند و در پیش چشمان حیرتزدهٔ تمام مهمانان و اهل فامیل قرار دادند.

مرگ داماد جوان و نعره‌های جگرخراش نامزد ناکامش روح تمام مدعوین را منقلب ساخته بود.

چندی بعد مرده‌شوی فرارسید و مشغول کار شد. اما هنوز تمام بدن مرده را نشسته بود که به عجله از اتاق بیرون شد و در حالی که به تندی جانب خانهٔ خود میدوید گفت:

„آب زمزم و جمیع خوشبویی ها را فراموش کرده‌ام- بروم آن‌ها بیاورم ... „

نیم ساعت بعد مرده‌شوی دوباره بازگشت و بعد از تجهیز و تکفین، تابوت را بر دوش کشیده، جانب قبرستان بردند. نماز جنازه خوانده شد و  آخوند موعظه گفت. 

درست در همان وقت که میخواستند مرده را به خاک بسپارند پیرمردی از جملهٔ اسقاط خواران برخاست و در حالی که دچار وسوسهٔ عجیبی بود، چنین لب به سخن گشود:

«دوستان و برادران من هم اکنون الهام گرفتم که اگر کسی معجون زندگی به حلق مرده بریزد زنده میشود و مجلس غم دوباره مبدل به محفل سرور میگردد».

حاضرین ابتدا از این سخن او به تعجب افتادند و میخواستند نامبرده را به جرم یاوه گفتن به باد دشنام‌ها و ناسزاهای خویش بدهند، اما چهرهٔ آرام و طرز تکلم طبیعی پیرمرد طوری بود که آن‌ها را به سکوت و آرامش واداشت. پیرمرد  به دنبال سخنان خود گفت:

«بلی! شما فقط چند لحظه یی صبر کنید تا بروم و آن معجون زندگی را آماده سازم هرگاه مردهٔ شما زندهٔ نشد مرا نیز با وی یک جا دفن کنید».

حاضران همه با دهن‌های باز و چشم‌های وحشتزده جانب پیرمرد مرموز نگریستند. پیرمرد رفت و بعد از لحظه یی بازگشت و بوتلی را با خود  آورد که در داخل آن مایعی رنگینی به مشاهده میرسید.

از آن مایع چند قاشق به زحمت در دهن مرده ریختند. آنانی که ترسو و جبون بودند از مشاهدهٔ این وضع بر خود میلرزیدند- چه هرگز در تمام عمر ندیده و نشنیده بودند که کسی دست به چنین اعمال باورنشدنی‌ بزند.

بنابر وصیت پیرمرد، مرده را دوباره به خانه بردند و در اتاقی با پیرمرد تنها گذاردند. آن شب با نگرانی و پریشانی زیادی سپری گردید و مردم هر لحظه انتظار داشتند که پیرمرد خبر زنده شدن داماد ناکام را خودش خواهد آورد- چه در غیر این صورت طبق وعده، پیرمرد را نیز بایستی زنده به خاک می سپرند؛ زیرا تدفین مرده یی را معطل کردن این همه مردم ستم‌دیده را منتظر ماندن و بدین گونه بر زخم‌شان نمک پاشیدن کار شوخی و مزاح نبود.

آن شب هر طوری بود گذشت و پیرمرد حتی یک مرتبه هم از اتاق خارج نشد. غلغلهٔ مردم از عقب دیوارهای اتاق به گوش پیرمرد میرسید و او همچنان جانب مرده مینگریست.

یک وقت حینی که شور و غوغای مدعوین به درجهٔ آخر رسید و کاسهٔ صبرشان لبریز شده بود پیرمرد بشارت داد که مردهٔ آن‌ها زنده شده است. این سخن حقیقت داشت.

***

آن شب در حالی که عروس و داماد در حجلهٔ عروسی همدیگر را چون جان شیرین در آغوش کشیده بودند در خانهٔ مرده‌شوی پول‌های جمع‌شده که به هزارها روپیه بالغ میگردید بین پیرمرد غیبگوی و مرده‌شوی تقسیم میشد. حقیقت امر این که، مرده‌شوی هنگام شستن جسد مرده حس نمود که جسد برخلاف جسد دیگر مردگان که سرد و کرخت میبودند، کمی گرم است؛ پس دانست که داماد مبتلا به سکته یا مرض دیگری گردیده است، که هنوز روح در بدن دارد، اما ظاهراً با مردگان فرقی ندارد و تا بیست و چهار ساعت دوباره سرحال میآید - جوان از فرط خوشی چنان شده بود. پس به بهانهٔ آب زمزم اتاق مرده شویی را ترک گفته خود را به آن پیرمرد رساند و حقیقت را برایش حالی ساخت. پیرمرد نیز به کمال مهارت رول خود را بازی کرد و در ضمن این که چند قاشق آب رنگین به کام مرده میریخت آن را «معجون زندگی» قلمداد کرده و خود را هم طوری معرفی نمود که گویی از غیب ملهم گردیده است و چون پزشک عصری  وجود نداشت از مردمان خوشباور دهکده کسی تا آخر بر اصل موضوع پی نبرد و بدین‌گونه مرده‌‌شوی حقه‌باز و پیرمرد شیاد از پول اقارب داماد و عروس کیسه‌های خود را پر کردند. 




                                            نینواز



آن کو در ایام گذشته بر ساحل در پای «س» نینوازی میکرد،  اینک بعد از سه سال یک بار دیگر به یاد روزگار گذشته روی شن‌های ساحل نشست و بنای  نینوازی را گذاشت.

او چنان مینواخت که آتش به جان شنونده میانداخت.

تمام حزن و آرزوهایی را که در سینه‌اش موج میزد از  دهان گرم خود خارج کرده به سان افسون‌گران در دل نی‌ میافگند و عالمی را مسحور نواهای خود میساخت.

آهنگ‌های شورانگیز نی که گویی بر بال نسیم از فراز رودخانه میگذشت وقتی در ساحل مقابل به گوش باشندگان دهکده «س» میرسید، روح آنان را منقلب میساخت.

این وقتی بود که آفتاب تازه میخواست غروب کند و دختران دهاتی برای آب گرفتن با سبوهای خود به ساحل دریا  آمدند.

آن‌ها سرود «بابولالی» را میخواندند و بدین‌گونه نادانسته نمک بر زخم دل نوازنده میپاشیدند.

نوازندهٔ بینوا خاطرهٔ شیرین و مرارت‌انگیزی از این دوشیزگان و آن سرود با خود داشت.

پس به یاد آن روزهای فرخنده سرشک از دیده جاری ساخت تا بدینگونه از سوز و التهاب داخلی خود کاسته باشد.

اما عشق آتشیست که چون یک مرتبه روشن گردید هیچ نمیشود خاموشش ساخت.

اشک آن موهبت بزرگ خداوندیست که تا اندازه یی از سوز و گداز داخلی میکاهد، اما نمیتواند از عهدهٔ اطفای آن به درآید.

قطرات اشک نینواز پی هم روی نی چکیده میرفت و بر تأثیر نواهای آن میافزود.

او همهٔ آن دختران را میشناخت اما خود شناخته نمیشد.

سه سال آخر را بیش‌تر از ده سال ناتوان ساخته بود.

آن وقت جوان قشنگ و رعنایی بود که دل اکثر این دوشیزه‌گان در دام عشق میتپید.

اما امروز ریش انبوه، لباس ژنده و رنگ زردش او را در انتظار ناشناس جلوه میداد.

او نی مینواخت و دختران در حالی که به صورت غیرارادی افسرده شده بودند به ناله‌های جگرخراش نوازنده که ظاهراً از زبان نی بیرون میجست گوش فرامیدادند.

نی همانطوری که ساده‌ترین آلات موسیقی است و شاید اولترین آن‌ها نیز باشد تأثیرش بر طبع آزادگان بیش‌تر از جمع آلاتیست که دست بشر بعداً به اختراع آن مبادرت ورزیده است.

از خصوصیات مهم نی یکی اینست که آهنگ غم را پر تأثیرتر از نواهای شادمانی مینوازد.

خشکه‌های بزرگ ممکن است روزی زیر آب شوند، دریاهای خروشان شاید روزی خشک گردند. کوه‌های سر به فلک کشیده امکان دارد وقتی در اثر عوارض طبیعی از بین بروند.

اما آتش عشق وقتی در قلب کسی روشن گردید هرگز محوشدنی نیست، جز در هنگام مرگ یا با آب وصلت.

از همین جا بود که تأثیر نواهای نی روی هم رفته زیادتر شده میرفت و دل‌های رقیق دختران دهاتی را مبتلا به غصه و غم میساخت.

آن‌ها در حالی که از این غم و غصه حظ فراوان میبردند همانطور هم فراوان اشک میریختند. اما معلوم نبود که علت این اشک ریختن چیست؟ فقط غریزهٔ مخصوصی در برابر آهنگ نی آن‌ها را به این امر وامیداشت.

قلبی که صدق و صفا در آن حکم‌فرمایی دارد خیلی هم زود متأثر میشود و بر سر رحم میآید.

در بین دخترها یکی هم «بیگم» بود که بیشتر از همه با چشمان کنجکاو خویش در چهرهٔ نوازنده خیره مینگریست و هنوز آهنگ نی قطع نشده بود که قلبش به تپش  افتاد- آیا او نینواز را شناخته بود؟

بیگم در حالی که چیزی زیر لب زمزمه میکرد سبوی خود را برداشته جانب دهکده بنای دویدن را نهاد. دیگر دوشیزه‌ها نیز از عقبش به راه افتادند.

اما نینواز مانند اینکه چشمش چیزی را نمیدید و گوشش هیچ آوازی را غیر از آواز نی نمیشنید ملتفت رفتن آنان نگردید و همانطور اشکریزان مینواخت تا عقده راه گلویش را گرفت.

این وقتی بود که هوا نیز تاریک شده بود پس نی را کنار گذاشت و در حالی که چشمانش جانب نقطهٔ مجهولی دوخته شده بود با خود میگفت: «خوب شد این دخترها مرا نشناختند، اما ای کاش گلالی نیز با آن‌ها میبود!!

میدانم آن بیچاره نیز دور از من و در کنار آن پیرمرد دیو سیرت در کمال رنج و شکنجه به سر میبرد.

خداوند انتقام ما را از پدر و مادر گلالی که دختر جوان خود را محض به غرض تحصیل پول به مرد هفتادسالهٔ فروختند، به فجیع‌ترین صورت کشید، چه یک سال قبل در اثر زلزلهٔ شدید هر دو زیر سقف خانه شده زندگی را بدرود گفتند.

اکنون که من از دوری و غم دختر آن‌ها آواره شده‌ام کاش لااقل گلالی در کنار مرد جوان و خوش اخلاقی که میتوانست او را خوشبخت‌ سازد به سر میبرد!!

من که از غم عشقش آواره شدم خدا میداند او چه حال دارد؟! حالا که ...

نینواز هنوز آخرین کلام خود را به پایان نرسانده بود که دستی روی شانه‌اش گذاشته شد.

با تعجب سربرگردانید و در زیر  انوار آبی رنگ ماه چهرهٔ خزان رسیده گلالی را دید که تبسم ملیحی آن را زینت میبخشید.

نینواز که از فرط تعجب و پریشانی و خوشی نمیدانست چه کند و چه بگوید وقتی «بیگم» را نیز در عقب گلالی  استاده دیدند قلبش از خوشی شگفت. بیگم میگفت:

«اکنون که دیگر کرم‌های گور از کالبد گندیدهٔ سیدال آن مرد حقه‌باز و ظالم- شوهر گلالی- سد جوع میکنند سعادت جاوید را برای شما تبریک میگویم.»

***

یک هفته بعد همان جا در کنار دریاچه روی شن‌های سرمه‌سا و نرم که در زیر اشعه آفتاب به سان الماس میدرخشید و چشمک میزد، نینواز جوان و گلالی در کنار هم نشسته میسرودند و دیگر دخترهای دهاتی نیز سرود آن‌ها را تعقیب کرده توام با آهنگ سرود انگیز نی میخواندند، اتن میکردند و به سعادت آن جفت زیبا رشک میبردند



                                                    قلب پدر



مردی که جان شیرین را فدای فرزند خود ساخت

واقعه یی است حقیقی که چندی قبل در یکی از کوچه‌های کابل به نام باغ علیمردان اتفاق افتاده است.




قلبی که برای دیگران نسوزد نباید قلبش نامید.

دلی که در آن رحم و مروت موجود نباشد بهتر است توتهٔ فولادش خواند.

حس شفقت و مهربانی از مزایای  مخصوص انسان است که موجودیت عقل را در وجود بشر میتوان از آن روی آن حدس زد.

شاید شما داستان «قلب مادر» را خوانده یا شنیده باشید.

آیا میتوانید تعیین نمایید که تا چه اندازه بر روح پاک شما تأثیر انداخته است؟ اما این یکی دیگر افسانه نبوده واقعه یی است که در خود شهر کابل اتفاق افتاده است.

ساعت ۱۱ شب بود. مردان و زنان، اطفال و نوجوان همه با دل‌های شاد و دهن‌های خندان به خواب رفتند. فردا روز جمعه بود و بایستی بعد از شش روز کار و زحمت،  روزی هم به تفریح  خوش‌گذرانی بپردازند، اما زحمت و تکلیف بیچارگان پایانی ندارد.

تنها شیرعلی و خانمش بیدار بر بالین طفل محتضر خود نشسته بودند و مانند ابر بهاری اشک میریختند. حال جگر پارهٔ آنان دقیقه به دقیقه رو به خرابی میرفت.

محمدانور طفلک سه ساله که از ناجوری نه روزه تمام قواش به تحلیل رفته بود در مراحل آخرین زندگی جز ناله‌های ضعیف و کوتاه نمیتوانست از خود بروز دهد.

طفلک هم چنان از شدت درد دست و پا میزد و پدرش در حالی که یک دست بر بالین جگر پاره‌اش داشت با دست دیگر قلب خود را مالش میداد، زیرا هر لحظه گمان میبرد قلبش از شدت درد میخواهد از صندوق بیرون شود، تا از  تحمل این همه جور و شکنجه فار‌غ‌بال گردد.

وقتی خداوند آتش غم را در سرشت بندگان خود آغشته ساخت چشمهٔ پر فیض اشک را به  آن علاوه گردانید، تا آن التهاب را با این آب فرونشاند.

اما اکنون که دیگر اشک در چشمان پدر و مادر انور باقی نمانده بود چاره یی جز این نداشتند که بسوزند و بسازند. آن پدر بیچاره بعد از مرگ انور با کدام طفل دیگر بنشیند و از خنده‌های طفلانه‌اش، مصایب طاقت‌فرسای روز را فراموش کند؟! انور برای شان مایهٔ تسلی بود. انور ثروت و سعادت پدر خود بود.

وقتی علایم نزع بر انور هویدا گردید، پدر ستم‌دیده قوهٔ تفکر و تعقل خود را از دست داده بود و فقط مهر و محبت فرزندی در قلبش موج میزد- پس دست به دعا برداشت و گفت:

ای خداوند بزرگ! من تو را میپرستم و به قدرت تو ایقان دارم، تو جمله اسباب سعادت را از من بگرفتی و در کلبهٔ فقر به منزلتم بنشاندی. اما من به قسمت خود راضی بودم و هیچ‌گاه ناسپاسی نکردم.

آنچه را از مصیبت و دردهای فراوان بر من نازل فرمودی با پیشانی باز پذیرفتم- زیرا تو مولای منی و من بندهٔ گنهکار تو هستم.

اما اکنون دیگر ای خداوند عالمیان من تحمل این آخرین شکنجه را ندارم.

من نمیتوانم مرگ فرزند دلبند خود را به چشم سر مشاهده کنم.

پس از تو نیازمندم تا به قدرت کاملهٔ خویش پیش از انور روح ستمدیدهٔ‌ام را بستانی!!!

آری ای خداوند بزرگ! ... 

پدر دیگر نتوانست جملهٔ خود را به پایان رساند. آهی از دل پر درد کشید و بر زمین افتاد. خانمش تا میخواست چاره یی بسنجد و او را بر سر حال آورد که خون در عروقش خشک گردید- شیرعلی جان به جهان‌آفرین سپرده بود.

خانم بیچاره تا از بستن زنخ شوهر خود فارغ میشد و به پسر خود میپرداخت دید او هم دنیا را بدرود گفته است.

خوانندهٔ عزیز! قلم من از تمثیل وضعیت آن زن شوهرمرده عاجز است. خود بهتر از من میتوانید درآن باره تخیل کنید، زیرا من نیز واقعه  را به چشم سر ندیده و بلکه شنیده، نوشته‌ام.

فردا دو جنازه یکی بعد دیگر از آن ماتم‌کده بیرون شد. در حالی که چند ساعت پیش از مرگ آن‌ها یک پول هم برای مرده‌داری‌شان موجود نبود.

جنازهٔ شیرعلی و فرزند دلبندش را به وجه احسن و آبرومندانه به خاک سپردند. مردمانی که در همسایگی شیرعلی به سر میبردند همه مخارج تجهیز و تکفین و خیرات او را به دوش خود گرفتند و همدردی بی‌مثلی از خود نشان دادند. خداوند به مادر آن طفل صبر جمیل عطا فرماید.

 


                                                     جوانک مدنی



آن صبح آقای «جوانک مدنی» خیلی زودتر از کهالی سایر روزها بستر خواب را ترک گفته لحظه یی چند  فاژه کشید و آنگاه بکس لوازم حمام خود را که محتویات آن کم‌تر از بکس مشاطه‌ها  نبود برداشت و عازم حمام گردید.

از آنجایی که حمامیان پول زیادی از این جور مردم به دست میآوردند هر یک برای جلب توجه «آقا» پیش‌دستی کرده هزار و یک  نوع چرب‌زبانی مینمودند تا مگر باشد پری به کلاه «آقا» زده، پول تکت سینما را درک کنند.

نامبرده دو ساعت و نیم در حمام مانده آنقدر بر بدن نازک خود لیف زد و کیسه کشید که نزدیک بود پوست بدنش بشارد ؛ زیرا خود را برای شکاری پلنگی ساخته بود و دلش میخواست هر طوری شده خویشتن را خیلی قشنگتر از وجاهت طبیعی جلوه دهد.

از طرفی هم‌چون آن شکار را به زحمت زیاد رام گردانیده بود آرزو داشت کاری کند که بعدها او خود به دنبالش بیاید و دل در گرو عشقش بگذارد.

لهذا وقتی از حمام به خانه برگشت سرراست به اتاق خود شتافت و مقابل  آیینهٔ قدنما قرار گرفت.

ابتدا قدری پودر و سرخی -اما به صورت غیرمحسوس- به روی خود مالیده  لب‌ها را با رنگ سرخ قرمزی تر ساخت و بعد مشغول تمیز و روغن‌کاری موهای براق خویش گردید.

آقای جوانک مدنی در آرایش کاری مهارت زیاد داشت و لهذا وقتی پس از یک ساعت از مقابل آیینه دور شد به آسانی نمیشد او را شناخت که آقای جوانک مدنی است. نامبرده در این وقت بیش‌تر به دخترهایی شباهت داشت که به حجلهٔ خود میروند.

آن روز  آقا از بس شاد و خرم بود ناشتا هم خیلی کم صرف کرد و دستی به جیب برده چند روپیه به خادمه بخشید و زمزمه‌کنان در حالی که فکرش به آسمان‌ها اوج میگرفت از زینه‌ها پایین شد و راه جاده را پیش گرفت.

در بین راه هنگامی که با اشپلاق یکی از ریکاردهای فلمی را تقلید میکرد، زنجیر قشنگ نقره‌یی خود را نیز پی هم دور انگشت میچرخانید.

دستی را که در جیب پتلون داشت گاه گاه از جیب بیرون میکشید و همین‌طور به سان اکترهای سینما برخی حرکاتی اجرا میکرد که در نظر خودش موزون و دلر‌با مینمود.

وی در حالی که ثانیه یی هم از فکر دوشیزه «سیمین» فارغ نمیشد با خود میگفت:

این دختر شیطان خیلی مرا جور داد، پناه به خدا که این فرشتهٔ جمال در کجا پیدا  شده و تحت تربیهٔ چه کسی بزرگ شده است که این همه در برابر همچو منی که در فریبکاری سرآمد روزگار هستم مقاومت نمود؟!

اما خیر به هر صورت اکنون که بالاخره در مقابلم رام گردید، اگر دنیا هم به دیگر روی چپه شود ان شأالله در همین ملاقات اول چنانش گرویدهٔ خویش میسازم که کاملاً تسلیم من گردد، آن وقت دیگر من میدانم که چگونه باید انتقام در آفتاب ایستاده شدن‌های خود را از او بکشم.

هنوز سلسلهٔ خیالات آقای جوانک مدنی دوام داشت که خود را مقابل در ورودی باغ موعود یافت.

آنگاه قدم به داخل باغ گذاشت و چون دوشیزهٔ سیمین را در کنار یک نهال دید، قلبش از خوشی به سان غنچهٔ باغ شگفت و قامت مانند سرو راست کرد، قدم‌های کوتاه تر فرانهاد زیرا بدینگونه میخواست از رفتار کبک خرام پیروی کند، اما از آنجایی که میگویند زاغ رفتار کبک را تقلید کرد رفتارش خودش نیز از یادش رفت طرز رفتار جوانک مدنی نیز طوری شد که دوشیزه را به خندهٔ قاه‌قاه واداشت.

این خندهٔ سیمین روح جوان را شاد گردانید و چنان پنداشت که گویی معشوقه از ورودش آنقدر شادمان گردیده که نمیتواند از خنده خودداری کند.

لهذا همانطور ترنم کنان در حالی که عطر بدنش نگهت گلها را تحت‌الشعاع خویش قرار میداد، رفت و بعد از استعمال بعضی کلمات چاپلوسانه در کنار دوشیزه قرار گرفت. هنوز سخنان احوال‌پرسی معمولی به پایان نرسیده بود که به اصطلاح فیل جوان هوای هندوستان کرد و خواست معشوقه را ببوسد؛ اما هنوز به مقصد نرسیده بود که دست سیمین بالا رفت و سیلی محکمی به روی جوانک زد. آقا که هیچ گمان نمیبرد روزی چنین مورد استهزأ و توبیخ دوشیزه یی قرار خواهد گرفت همچو مار بر خود پیچید و تا میخواست گلوی محبوبهٔ آتشین مزاج را بچسبد که زیر باران مشت و لگد قرار گرفت.

موقع فرار گذشته بود بیچاره جوانک مدنی آنقدر از دست برادر و نامزد سیمین اذیت دید و لت خورد که بالاخره به مشکل توانست آنها را بر سر رحم آورد و از چنگ ‌شان نجات یابد.

دوشیزه سیمین وقتی مطمین گردید بود که جوان دست از سرش برنمیدارد، او را به این باغ خوانده و بدینگونه با همدستی برادر و نامزد خود او را تنبیه کرد.

آنگاه آقا از باغ بیرون شده با وضع پریشان راه خانه را پیش گرفت. اما همین که به جاده رسید دستی بر شانهٔ خود حس کرد و چون به عقب نگریست فریبا یکی دیگر از جوانک‌های مدنی را دید که دهنش از خوشی به هم نمیآید. فریبا که متوجه اوضاع پریش آقا نشده بود آهسته چنین در گوشش فروخواند:

بیا برویم خانه ما، به خدا امروز شکاری پیدا کرده‌ام که به هیچ صورت با دیگران قابل مقایسه نیست. 

جوان مصیبت‌دیده که هنوز هم متنبه نشده بود خیلی خوش شد از این که میتواند بعد از آن همه جور و ملال ساعتی هم کامرانی کرده درد گذشته را فراموش نماید، لهذا بی‌هیچگونه چون و چرا با فریبا به راه افتاد و همانطور شاد و خندان مانند اینکه هیچ بر سرش نیامده وارد خانهٔ رفیق خود گردید.

فریبا هنگامی که پردهٔ اتاق را کنار میزد گفت: این مرغ تازه به دام افتاده و بهتر است در این روز اول زیادتر مزاحمش نگردیم تا اندکی رام گردد. زیرا طبق گفتهٔ خودش او تازه شروع به این طور بازی‌ها کرده و نمیخواهد در مرحلهٔ اول کسی خلاف میلش رفتار کند.

اما جوانک مدنی با آن که ظاهراً تن به گفتهٔ فریبا داد در باطن با خود میگفت:

-        من میدانم که چگونه باید از همجنس سیمین انتقام بکشم.

در این وقت که پرده بالا رفت و نظر جوان بر شکار افتاد نزدیک بود از شدت قهر و غصب قلبش سکته کند؛ لهذا مانند شخصی که گلولهٔ قلبش را شگافته باشد از تهٔ دل فریاد کشید:

-        گلچهره! ای نوهٔ شیطان! ای نامزد کثیف و بی‌وفای من تو کجا و اینجا کجا؟! به تو کی اجازه داده که اینجا بیایی؟....!

دوشیزه پریچهره وقتی خود را در مقابل نامزد خویش یافت، خون در عروقش منجمد گردید و در دل گفت حالا چه خاک بر سر کنم و جواب این جوان رذیل را که خود در دریای فحاشی غوطه‌ور است چه بگویم؟! سپس مانند این که برق امید در مغزش جریان کرده باشد دفعتاً ذهنش روشن گردید و در حالی که میخواست اضطراب خود را پنهان دارد خندهٔ دور و درازی سر داده گفت:

-        نامزد عزیزم! به جایی آمده‌ام که تو نیز وجود داری. امروز صبح وقتی اوصاف مذمومهٔ تو را از زبان یک عدهٔ هم‌جنسان خود شنیدم و به اندازهٔ زیاد تحقیر شدم، خواستم بروم نزد پدرت شکایت کنم تا تو را از اینگونه اعمال بازدارد. اما در بین راه با این جوان- فریبا- برخوردم او مرا به رفتن به خانهٔ خود دعوت کرد. من نیز که در آن وقت خیلی عصبی بودم با وی به راه افتادم زیرا میخواستم بدینگونه از تو انتقام بکشم اما همین که پایم را به داخل این اتاق نهادم مانند این که تازه ملتفت لغزش خود شده باشم از آمدنم با این جوان پشیمان شدم و به او پیشنهاد نمودم که نمیتواند خلاف میل من رفتار کند. او هم قبول کرد ولی باز هم به کمال جرات میگویم، تو حق نداری با من درشتی کنی زیرا من آنجا آمده‌ام که تو نیز  آمده‌ای؟!

آنگاه آقای جوانک مدنی که از شنیدن اعتراضات نامزد خود کم کم روح مضطربش چار ناچار آرام شده میرفت وقتی بعد از تدقیق متیقن گردید که این اولین لغزش گلچهره است و هنوز منجر به بی‌عفتی نگردیده با وی از در آشتی پیش آمد و عهد نمود که بعد از این دیگر دست از اعمال ناشایستهٔ گذشته بازدارد و شوهر خوب و وفاداری برای گلچهره بارآید.

آقای جوانک مدنی یک هفته بعد با نامزد خود عروسی کرد و بعد از آن دیگر هیچ‌گاه از پی هوا و هوس خود نرفت. زیرا پند یکی از بزرگان را به یاد آورد که گفته بود:

هر آنکو چشم خیانت به ناموس دیگران میدوزد بداند که هر آیینه ناموس خودش نیز در خطر میباشد.



                                                عدالت خداوندی



هر قدر فکر کرد چارهٔ دیگری نتوانست بیندیشد، ناچار برای آن که رسوای خاص و عام نشود طفل نوزاد را برداشت و از خانه بیرون شد. راه قلعهٔ ویرانه یی را که میدانست دهاتیان هر صبح و عصر از کنار آن عبور میکنند پیش گرفت. آهسته اما غیر مرتب مانند کسی که در عالم خواب راه برود، قدم برمیداشت.  هنوز آفتاب به درستی طلوع نکرده بود و نخستین اشعهٔ آن گوشه و کنار قلعه خرابه را روشن میکرد.

سلمه، طفل را در جایی که میدانست لااقل دو ساعت دیگر هم آفتاب بر آن نمیتابد و رهگذران هم در نظر اول میتوانند آن را ببینند نهاد و خود در حالی که اشک فرومیبارید بوسهٔ پر مهری که از شدت یأس مانند شعلهٔ آتش‌سوزنده شده بود از پیشانی جگرگوشهٔ خویش برداشت و میخواست برود اما همین حرارت بوسه طفل معصوم را از خواب بیدار ساخت و به گریه انداخت. زن بینوا با ترس و لرز و اندوه بی‌پایان باز هم چند دقیقه مشغول گردید تا این که توانست آرامش سازد. آنگاه برخاست و در حالی که گمان میبرد قلبش را در آن ویرانه گذاشته است جانب خانهٔ خویش- آنجایی که مادر پیر و رنجورش منتظر وی بود- روانه گردید؛ اما، هنوز در خانه ننشسته و دمی نیاراسته بود که موجی از غم و ندامت بر وی حمله  آورد. او چرا باید طفل معصومی را که نتیجهٔ لغزش خود او و خیانت دیگری است به دست مرگ بسپارد. گناه وی در این میانه چیست که بایستی تا پایان عمر از تفقد و دلجویی‌های مادر بی‌نصیب بماند؟! این فکر و بسی افکار دیگر مادر را واداشت که دیوانه‌وار جانب قلعهٔ ویرانه برود؛ اما، چون به آنجا رسید اثری از طفل نیافت.


***

سلمهٔ جوان سه سال پیش از این با حمید آشنا شد و مناسبات عادی‌شان بالاخره مبدل به عشق سوزانی گردید که روزی در چند لحظهٔ بیخبری دختر جوان را به آغوش حمید انداخت و اینک این طفل ثمرهٔ همان چند لحظه بیخبری بود. اما حمید وقتی از ماجرای حاملگی معشوقه‌اش اطلاع یافت سر از ازدواج با وی باز زد و دیگری را به حبالهٔ نکاح درآورد.

***

سلمه بعد از وقوع  آن حادثه دل از دنیا برکند و مانند دختران تارک دنیا گوشهٔ خلوتی گزید و با مادر پیرش به زندگی بی سر و صدا، اما تلخ و کشنده یی پرداخت ... با نوک انگشتان نفیس خویش از راه بافت و دوخت گلدوزی و غیره هنرهای کاردستی پول درمیآورد و زندگی خود و مادر پیر خویش را اداره میکرد. اما در ضمن چنین زندگی مشمیزکننده که فکر ترک کردن جگر گوشه‌اش نیز هر آن مانند خنجری بر دلش میخلید نوازش‌های مادر آن سوزها را مداوا میکرد و از درد جانکاهش میکاست.

***

سه سال بعد از آن واقعه مادر پیرش نیز درگذشت و سلمه با خود تنها ماند. دیگر از مرد بیزار شده بود و دعوت چند نفر را که خواهان ازدواج وی بودند نپذیرفت تا این که در آن گذر نزد خورد و بزرگ و مرد و زن و مقام و منزلتی پیدا کرد و همه در وی که دختری متقی و پرهیزگار مینمود به دیدهٔ احترام مینگریستند.

***

سیزده سال بدین منوال گذشت. عصر یک روز موتری با یک نفر عابر تصادم نمود که بر اثر آن عابر مذکور زخم عمیقی برداشت. جوان زیبایی که پشت رل موتر قرار داشت ذریعهٔ پولیس گرفتار گردید و زخمی را به شفاخانه بردند. جوان نام پدر خود را که از ثروتمندان شهر بود، معرفی کرد؛ اما، آن شخص در وقت تحقیق نتوانست دروغ بگوید و اعتراف نمود که این جوان فرزند حقیقی او نبوده پسر خوانده‌اش میباشد و در جلسهٔ مخفی پولیس اقرار نمود که او را سیزده سال قبل آن وقت که هنوز طفل یک روزه یی بیش نبود از قلعه ویرانه یی یافته و بزرگ کرده است. مرد ثروتمند برای آن که لطمه یی به احساسات جوان وارد نکرده باشد میخواست این موضوع مکتوم بماند؛ اما، خبرنگاران سمج روزنامه‌ها هر طوری بود از آن مطلع گردیده عصر همان روز تصویر مرد زخمی و جوان را با مختصر شرح زندگی جوان چاپ کردند.

***

وقتی یکی از این اخبارها به دست سلمه رسید، در نظر اول حمید را شناخت و چون از شرح زندگی آن جوان مطلع گردید دیگر نتوانست از رفتن به زندان خودداری نماید.

سلمه فرزند گمشدهٔ خود را یافته بود و اکنون که او را در زندان میدید بی‌آن که توجهی به محافظین داشته باشد در آغوشش کشید و سر و گردنش را با ولع زیادی میبوسید. جوان در ضمن آن که نمیتوانست از تعجب خودداری نماید، از آن بوسه‌ها لذتی بهشتی میبرد و گرچه در زندان و نسبت به آیندهٔ خویش بیمناک بود، قوت قلبی حاصل نمود و بی اراده شروع به بوسیدن دست‌های آن زن نمود.

***

حمید آخرین لحظات زندگیش را میپیمود که سلمه و فرزندش بر بالین وی رسیدند. مرد نابکار وقتی فهمید فرزند خود وی باعث مرگش شده است دیگر دنیا در نظرش تاریک شد. او از عدالت خداوندی و از این که مبادا فرزندش را به جرم قتل وی محکوم سازند، بر خود لرزید؛ اما، در همان لحظه همینقدر توانست به مأمورین موظف بگوید که بی‌احتیاطی از خودش بوده و جوان را بخشیده است.

***

چون تمام مقررات ترافیکی نیز آن جوان را بی‌گناه میشمرد و مقتول نیز حق خود را به وی بخشیده بود بعد از چندی از زندان رهایی یافت؛ اما کار نیکی کرد که دست مادرش را به دست پدرخواندهٔ خویش داد.

 


فانتزی

                                                       گناه مشابهت



درست یک ماه بعد از عروسی جهت ادامهٔ تحصیلات به خارج رفت و چون دوازده سال بعد برگشت از مشابهت زیاد پسرش -که هشت ماه بعد از رفتن وی به خارج تولد شده و خبر تولدش را در خارج شنیده بود- با برادر خویش در شگفت ماند. گرچه در طول دوازده سالی که در خارج به سر میبرد نیز  هر چند ماه بعد تصویرهایی از پسر نوزادش به وی میرسید، معذالک هیچ وقت متوجه این پایه شباهت نشده بود.

دیگر مسلم  میدانست که برادرش به وی خیانت کرده و از زیبایی خویش در راه فریفتن خانمش که دختری جون و نو به شوهر رسیده و بعد هم بعد از یک ماه از شوهر جدا شده بود، سؤ استفاده کرده است.

وی بر عقل خود نفرین میفرستاد که چرا آن وقتی که میخواسته است به خارج برود این چیزها را فکر نکرده است. زن جوان و پسر جوانی که در یک خانه زندگی کنند، شب‌ها و روزها تنها باشند، شب‌های تاریک توفانی و شب‌های مهتاب را با هم بگذرانند، آیا خوف از تاریکی و توفان و یا کیف ماه و آسمان پر ستاره یکی هم عواطف و حسیات آنان را بر نخواهد انگیخت و وادار به لذت‌جویی و خیانت‌شان نخواهد کرد، هیچ وقت هم دنبالهٔ سخن ‌شان از مسایل عادی به روابط جنسی نخواهد کشید و غریزهٔ حیوانی و جوانی را در آنان تحریک نخواهد کرد؟!

او فکر میکرد که چرا همان‌وقت‌ها- پیش از مسافرت به خارج- این استدلال‌ها را نکرده و خانم خود را به خانهٔ پدرش نفرستاده است که تا آمدن وی از خارج همان جا زندگی کند.

اما این هم دلیل شده نمیتوانست، زیرا اگر خانم را به منزل پدرش هم میفرستاد برادرش به نام این که برادر شوهرش است همان جا جهت احوال‌گیری به ملاقاتش میرفت و برای اجرای پارهٔ کارهای فامیلی او را از خانهٔ پدرش میکشید به خانهٔ خود میآورد و چون قبلاً با هم ساخته و بافته بودند در آنجا مرتکب خیانت میشدند. یا خانمش به عنوان این که دیر شده است از خانه و جایداد شوهر خود خبرگیری نکرده نزد برادر شوهر خود میرفت و با هم میآمیختند. به هر صورت در حالی که آن‌ها مصمم به خیانت شده بودند، خیانت میکردند و پیشبینی‌های او نمیتوانست مانع آن شود.

اگر هم به خارج نمیرفت و این چانس را برای حفاظت خانمش از دست میداد یک لحظهٔ کوتاه غیبت او هم کافی بود که خیانت صورت بگیرد و طفلی که اکنون مایهٔ عذاب او بود به وجود بیاید.

آیا زن‌های دیگر کم بودند که برادرش چشم خیانت به ناموس او دوخت و آیا برادر او نمیتوانست با آن همه دولتی که از پدر برای شان مانده بود برای خود زن بگیرد و از ارتکاب خیانت به برادر مصون بماند؟!

کسی که دوازده سال در خارج به سر برده و در ظرف این مدت طولانی به پاس حقوق زنش به اصطلاح دست از پا خطا نکند یکباره چون به وطن برگردد و اوضاع را از آن قرار ببیند چه خواهد کرد؟! به جای امانت خیانت دیدن حوصلهٔ هرکسی را سر میبرد آن هم در چنین موارد. از این رو او نیز تصمیم به انتقامی خونین گرفت.

***

صبح بود او در باغچهٔ منزلش قدم میزد و فکر میکرد که چگونه میتواند آثار این 3 قتل را مکتوم سازد- زن، برادر و طفل خود را که نتیجهٔ خیانت زن و برادر خودش بود.

آری او این 3 موجود جاندار را  بی‌جان ساخته بود و اکنون میاندیشید که چه کند؟! جنازه را چطور از بین ببرد و بعد به جواب خویشاوندان خود و اقارب زن خود که لابد چند روز بعد از غیبت آن‌ها مشوش میشوند و علت آن را از وی میپرسند چه بگوید؟!  آیا این دلیل که اینان قربانی خیانت خود شده‌اند آنان را قانع خواهد کرد؟! در این صورت اگر هم زن و برادرش مستوجب مرگ بودند، گناه آن پسر دوازده ساله چه بود او که گناهی نداشت؟!

اما هر چند بیش‌تر بر مغز خویش فشار میآورد کمتر موفق به یافتن راه حلی میشد؛ تا این که صدای تک‌تک دروازه عجالتاً او را از فکرهای دور و دراز منصرف سا خت و دروازه را باز کرد.

این یکی داکتر فامیلی‌شان بود که برادرش را تحت تداوی خویش داشت. داکتر خود را معرفی کرد و احوال برادر او را پرسید. او با آن که دستپاچه بود و نمیتوانست خشم و وحشت خود را پنهان سازد، از مشاهدهٔ داکتر و شنیدن این که برادرش از زمان مدیدی به این طرف تحت تداوی وی بوده است غیر از ترس و وحشت یک حس دیگری او را به لرزه درآورد که  آن حس بر خودش نیز مجهول بود.

گرچه داکتر متوجه پریشانی حواس او بود و میدانست غضبناک و متوحش است، معذالک به روی خود نمیآورد و لازم نمیدید راجع به امری که مربوط به حیات شخص دیگری است تفحص نماید؛ لذا بکس خود را گشود و در حالی که مشغول مرتب کردن سامان بود گفت: چون وقت کم دارم خواهش میکنم برادرتان را زود بفرستید تا بتوانم زودتر رخصت شوم ... اما تعجب داکتر وقتی بیشتر گردید که مشاهده نمود او بعد از شنیدن این سخن از جای نجنبید و همانطوری که خیره جانب تصویر برادرش مینگریست چشم از آن برنمیداشت. داکتر دو مرتبهٔ دیگر هم گفتهٔ خود را تکرار کرد و چون هیچگونه عکس‌العملی در برابر گفته‌های مکرر وی از او سر نزد، معتقد شد که جوان بیچاره مبتلا به جنون شده است؛اما، در همین لحظه او در حالی که هنوز هم چشم از تصویر برادر برنمیداشت پرسید:

-                  آقای داکتر آیا لطفاً میتوانید بگویید برادرم مبتلا به چه مرضی بود؟!

داکتر که تا آن لحظه فکر نمیکرد برادرش از این مریضی وی بیخبر خواهد بود، در تعجب فرورفت اما بعد چون ملتفت شد این شخص تازه از خارج برگشته است، از تعجب وارست و گفت:

-                  آقا! برادر شما عقیم است؛ اما،‌ امیدوارم بعد از یک سلسله معالجات طولانی صحتیاب شده و بتواند از دختری سالم، صاحب فرزند گردد!!

داکتر بعد از شنیدن این سخن متوقع بود او از جایش برخیزد و برادر خود را نزد وی بفرستد؛ اما، با کمال تعجب ملاحظه نمود که این سخن تأثیر ناگواری در جوان کرد چنانچه نالهٔ دلخراشی کشید و بعد مدهوش روی زمین افتاد.



فانتزی

                                                                        خادمه



آن روز چو وارد منزل شدم و طبق عادت همیشگی سرراست به اتاق خود رفتم و وارد آن گردیدم در همان نگاه اول به تحول محسوسی که در اتاقم رخ داده بود ملتفت شدم. عادت داشتم که بعد از فراغ از درس، اول به اتاق خواب میرفتم، آن‌جا کتاب‌هایم را روی میز کوچک مینهادم و چند دقیقه روی بستر میافتادم تا خستگی‌هایم رفع گردد. پیش از این چون وارد اتاق خواب میشدم در زمستان بخاری برقی و در تابستان بادپکهٔ برقی را چالان میکردم، اما آن روز بادپکه رپشن بود و  الماری کتاب‌هایم که خاک‌های چند روزهٔ آن پاک شده بود برق میزد. جای خوابم آنقدر مرتب به نظر میرسید که حتی در مکاتب لیلیه هم چنین نظم و نسقی نمیتوان یافت. یکجوره بوت دیگرم که بیرنگ و گل‌آلوده شده بود و از همین سبب چند روز میشد آن را نپوشیده بودم وقتی الماری لباس‌هایم را باز کردم سویم چشمک زد. شیشه‌های دروازه و پنجره‌ها چنان صاف و تمییز مینمود که گویی شسته شده باشد. وقتی روی بستر افتادم و چشمم بر تصویر قدنمایم افتاد آن را نیز خیلی پاک و صاف یافتم.

چون میدانستم پدر و مادر و حتی دو خواهر جوانم هرگز اینقدر وقع به زندگی من نمیگذارند و به همان اندازه یی که مرا در زندگی‌ام آزاد گذاشته‌اند به خوبی و بدی آن هم علاقمند نیستند. هر قدر کوشیدم نفهمیدم تازه چه کسی اینقدر به زندگی من علاقمند شده است.

راستی فراموش کردم، خوانندگان عزیز را تا اندازه یی وارد طرز حیات فامیلی خویش سازم: پدرم مرد ثروتمند و با نام و نشانی بود که آن وقت‌ها با یک پسر و دو دخترش در قصر زیبا و وسیعی زندگی میکرد. «آن وقت‌ها» برای این گفتم که هر دو خواهرم اکنون شوهر کرده‌اند و من نیز طوری که در پایان مینگارم صاحب زندگی مستقلی هستم. پدرم به رحمت ایزدی پیوسته و مادرم با یکی از دخترانش به سر میبرد. اما آن وقت‌ها که پدرم زنده بود و همهٔ ما در یک قصر زندگی میکردیم، همچنانی که هر یکی از دو خواهرم سالون، اتاق طعام‌خوری، مطالعه، لباس‌پوشی، اتاق خواب و تشناب داشتند، من نیز جز اتاق مطالعه تمام اینگونه اتاق‌ها را در اختیار داشتم. من خوشتر بودم که روی بسترم بیفتم و کتاب بخوانم از این رو احتیاجی به اتاق مطالعه حس نمیکردم.

ما هر سه در زندگی خویش آزاد بودیم. در احاطهٔ خود به سر میبردیم و فقط بعضی شب‌ها و روزهای اختصاصی با پدر و مادرمان روی یک میز نان میخوردیم. در غیر آن صورت خادمه‌هایی که هر نفر آن برای یک نفر ما خدمت میکرد، نان‌مان را از آشپزخانه به اتاق ما میآورد و ما اکثر با  دوستان و گاهی هم به تنهایی نان میخوردیم.

از حیث پذیرایی مهمان آسوده بودیم زیرا همینقدر کفایت میکرد که لااقل دو ساعت قبل، از تعداد میهمان خویش و از نوع غذایی که بایستی طبخ گردد به آشپز خبر بدهیم. دیگر همه جنجال آن به دوش آشپز بود و ناظر معتمد موظف بود بی چون و چرا خرج مهمانان را به آشپز بدهد. اگر راست بگویم چنین زندگی برای کسانی که وارد آن نیستند و یا این که توانش را ندارند خیلی خوب جلوه خواهد نمود. اما چون صفای محبت خانوادگی را از بین میبرد و یک نوع بیگانگی و کم‌علاقگی بین اعضای فامیل بوجود میآورد، من از آن بیزار بودم و بسیار دلم میخواست که کاش پدرم مرد متمولی نمیبود تا مجبور میشد برای حفظ موازنهٔ اقتصادیاتش ما را در یک اتاق در حضور خود و مادرم نان بدهد هر روز و هر شب با هم نزدیک بنشینیم، صحبت کنیم، درد دل کنیم، بخندیم ، راجع به آینده گپ بزنیم و بالاخره مانند اکثر والدین و فرزندانی که در فامیل‌های متوسط با کمال خلوصیت و محبت زندگی میکنند، باشیم.

مناسبات من با خواهرانم نیز خشک و رسمی بود طوری که هیچ‌گاه و بدون اطلاع قبلی به اقامتگاه یکدیگر وارد نمیشدیم.

به هر کدام ما سرمایه یی تخصیص داده شده بود که اختیار مطلق آن را پدر ما داشت و ما میتوانستیم مفادش را هر طوری که دلمان خواسته باشد به مصرف رسانیم؛ از این رو هیچ‌گاه محتاج نمیشدیم برای گرفتن جیب خرچی به پدر یا مادر خود مراجعه نماییم.

***

آن روز در جمیع امور تنظیف اتاق سلیقهٔ خاصی به خرج رفته بود و همه چیزها تمیز و مرتب به نظر میرسید. هنوز در اتاق خواب بودم که شنیدم نان روی میز چیده میشود؛ اما این مرتبه نه آوازی بلند میشد و نه هم زیاد صدای به هم خوردن ظروف به گوش میرسید، چون کاملاً آمادهٔ صرف طعام بودم به اتاق نان‌خوری شتافتم ولی به جای خادمهٔ دیروزه که چندی میشد دست به دزدی زده بود، خادمهٔ دیگری را دیدم که با حجب سلام گفت و جواب سلامش را نیز به ملایمتی شنید. بعد خبر شدم مادرش این دختر را نزد مادرم آورده و خواهش کرده ا ست در خانهٔ خود قبولش کند، چون با همه اختیارات حق نداشتیم خادمه‌ها را خود ما مقرر و عزل کنیم مادرم که یکی دو مرتبه از دزدی‌های خادمهٔ سابق نزدش شکایت کرده بودم این یکی را به جایش گماشته بود.

این خادمه پیراهن چیت پاکیزه یی در بر  داشت که پیش‌بیندی روی آن را میپوشانید. یک چادر سفید و کم عرض هم موهای سیه و انبوهش را میپوشانید. آن روز با اشتهای کامل نان خوردم و بعد از صرف چای و میوه به خواب عمیقی فرورفتم. ساعت چهار بعد از ظهر خادمه بیدارم ساخت. در حالی که وسایل استحمام را آماده کرده بود و بعد نیز وقتی از حمام فارغ شدم چای مطبوعی روی میز انتظارم را میکشید. عادت داشتم هر روز یک مرتبه برای رفع عرق و گرد و غبار راه، جانم را بشویم؛ اما بعد از این کار چون مونسی در خانه نداشتم اکثر بیرون میرفتم و اوقاتم را در منزل یکی از دوستان و یا سینما و صحنه سپری مینمودم. از کافه خیلی بدم میآمد و از وقت هوشیار شدنم به بعد هیچ به یادم نمیآید که روزی در هوتل‌ نان خورده باشم. اصلاً نان این هوتل‌ها قابل خوردن نیست، چه از لحاظ کیفیت و چه از لحاظ کمیت. گذشته از این نان هوتل برای کسانیست که نمیتوانند به خانه‌های خود برسند و غیر از این چاره یی ندارند.

ولی امروز بعد از صرف چای فقط چند دقیقه در باغچهٔ منزل قدم زدم و بعد از آن میل شدیدی برای این که روی بستر افتیده مطالعه کنم در خود احساس نمودم. گرچه کتاب‌های مورد میل من از چند جلد تجاوز نمیکرد، هر وقت یکی از آن کتاب‌ها را برای مطالعه از الماری میگرفتم گرد و غبار از لای آن روی لباسم میریخت؛ اما  آن روز چون یکی از کتاب‌ها را برداشتم خیلی پاکیزه بود و چون به تازگی آن را خریده بودم و موضوعات بسیار دلچسب هم داشت تا وقت نان شب سرم از کتاب بالا نشد.

سایر خادمه‌ها یا از من میترسیدند یا این که اداهایی درآورده میکوشیدند خود را زیبا و دوست داشتنی جلوه دهند، در حالی که این یکی رفتاری خیلی مؤثر و در عین حال طبیعی و بی‌ساخت داشت.

نان شب را با آرامی و سلیقهٔ خوب روی میز چید. هر وقت چیزی به کارم میشد دیگر جای آن نبود که برای دومین مرتبه صدایم را بلند سازم. وقتی نامش را پرسیدم گفتم: مادرم مرا «شیرین» خطاب میکند در حالی که نام اصلی من «سلمه» است. از این سخن  او چنان برمیآمد که گویی خود هم از این لقب راضی نیست؛ از این رو گفتم آری گرچه لقب شیرین است؛ اما، از بس زیاد شده شیرینی خود را از دست داده و مانند شیرینی‌های بوقلمون کم لذت بازار گردیده و خوبست تو را سلمه بنامم. تبسم کوتاهی نمود و گفت هر نامی شما به رویم بگذارید آن را میپذیرم و بعد از اتاق خارج شد.

بعد از خارج شدن او این کلمه که گفته بود «هر نامی شما به رویم بگذارید آن را میپذیرم» با آهنگ ساده و جذاب او چندین مرتبه در ذهنم تکرار شد و فکر میکردم که یک نوع صمیمیت و حلاوت خاصی در این لهجه و صدا نهفته بود.

یک هفته بعد، دیگر همه رفقایم به من میگفتند که نشاطی یافته‌ام و دیگر آن افسردگی‌های سابق از روح و جسمم رخت بربسته است. دیگر مانند روزهای گذشته بعد از فراغت از کار رسمی روی جاده‌ها قدم نمیزدم؛ جز برای مشاهدهٔ فلم‌های بسیار توصیفی به سینما نمیرفتم؛ اکثر از دعوت رفقا و اقارب نیز سرباز میزدم و اگر خنده هم کنید باید بگویم که با آمدن بعضی رفقا به منزل خودم نیز قلباً رضایت نداشتم؛ در حالی که پیش از این جز وقت خواب شبانه دیگر تقریباً تمام اوقاتم در صحبت آنان سپری میگردید.

سایر خادمه‌ها حاضر میشدند در روزهایی که مهمان میداشتم با یکی دو تن از نوکرهای پدرم کومک کنند و چندان هم از مواجه شدن با مهمان باکی نداشتند؛ اما سلمه گذشته از آن که حاضر نبود با مهمان روبه رو شود، از صحبت و ملاقی شدن با نوکرها نیز شدیداً خودداری مینمود.

شاید اینگونه وضع خادمه برای دیگر بادارها تولید زحمت و عصبانیت بنماید، اما من بسیار خوش شدم و این فکر که سلمه یک دختر عادی نیست در من تقویه گردید. از گفتار و رفتار و کردارش نجابت و معصومیت احساس میشد. هیچگاه از خواهر و مادرم بدین پایه به زندگی و امور منزلداری خویش علاقمندی ندیده بودم.

یک ماه گذشت و در طول این یک ماه آنقدر با هم مأنوس شده بودیم که دیگر اختیار منزل و حتی کلید الماری‌ها و بکس‌هایم را نیز بدو سپردم. از این صمیمیت و یکرنگی‌مان پدر و مادرم نیز واقف گردیده به من گوشزد نمودند که نباید بر خادمه یی این همه اعتماد داشته باشم؛ اما من آن‌ها را از نجابت و نیک نفسی سلمه مطمین ساختم؛ طوری که مادرم حاضر شد برای وی که این همه نجیب و وفادار است، نسبت به سایر خادمه‌ها امتیازی قایل شود.

مادرم با آن همه تبخر و وقارش روزی به منزل من آمد و اتاقی را تقریباً نظیر  اتاق خواب خواهرم برای سلمه آماده ساخت و امر کرد چند جوره لباس فوق‌العاده نیز برای وی بسازند، تا این که بتواند در بعضی دعوت‌ها و عروسی‌ها با مادرم همراه باشد و به وی خدمت‌ نماید. این امر گرچه برای من مایهٔ خوشی بود، اما چون گاه‌گاهی سرشتهٔ منزلم در غیاب سلمه برای مدت کوتاهی برهم میخورد، سبب ملالم نیز میگردید. گذشته از این گاهی حس میکردم که از دیدن سلمه خوش میشوم و غیبتش بر من گران تمام میشود. از داشتن اینگونه حسیات نسبت به خادمهٔ مان نیز متحیر میشدم و هیچ نمیاندیشیدم که روزی این علاقهٔ کوچک مبدل به علاقهٔ شدید و ناگفتنی خواهد گردید.

یک مرتبه که مادرم با همشیره‌هایم برای اقامت هشت روزه به یکی از دهات رفتند، تا اندازه یی به خاطر دوری سلمه رنج بردم که بالاخره خود نیز به آن ده شتافتم و در اولین برخورد با سلمه که اتفاقاً خواهرانم نیز حاضر بودند، نتوانستم از اظهار خوشی غیرعادی خویش خودداری نمایم. سلمه هم به نوبهٔ خودش گرچه از آمدن من بسیار راضی بود، اما چنان خودداری نمود که حتی من نیز در آن لحظه نتونستم به تغییر حالتش پی ببرم؛ بل که گمان کردم اصلاً به یاد من نبوده و فقط بحیث بادار به من احترام میگذارد و حالا که در خدمت مادرم میباشد مرا از یاد برده است. دو روز آنجا بودیم. 

یک سال از این ماجرا سپری گردید. من که دیگر عزمم را جزم کرده بودم با سلمه عروسی کنم، این مطلب را به والدینم گفتم. امیدواری من در این راه بیشتر به مادرم بود، زیرا علاقهٔ زیادی به سلمه داشت و او را نمونه اخلاق نیک و کاردانی میدانست. و اما، او بعد از شنیدن پیشنهاد من چنان از جا دررفت که قهر پدرم را تحت شعاع گرفت. اما، چون دیدند با تمام تهدیدات‌شان هنوز هم حاضر نیستم دست از سلمه بردارم مرا از میراث محروم ساخته و از منزلی که در اختیارم گذاشته بودند نیز بیرون راندند.

خوشبختانه چهار ماه قبل که فکر ازدواج با سلمه در من پیدا شد وقوع چنین روزی را نیز حدس میزدم؛ از این رو پولی که بتواند یک سال کرایه خانه و مخارج عروسی و سایر احتیاجات ما را پوره کند، از طرق مختلف گرد آورده بودم.

با سلمه از خانهٔ پدرم برآمدیم. خانهٔ کوچک و زیبایی به کرایه گرفتیم و مادر سلمه را نیز به آنجا خواندیم. عروسی‌مان خیلی مختصر و بی‌سر و صدا انجام یافت. گرچه از لحاظ مادی در مضیقه بودیم، زیرا اندوختهٔ ما کم‌کم خلاص میشد و معاشم هم چندان چیزی نبود، معذلک در سایهٔ محبت واقعی سعادتمند بودیم و از اقارب ما هیچ یکی حتی به صورت نهانی نیز سری به منزل ما نمیزد.

***

سیزده ماه بعد از عروسی اتفاق مهمی رخ داد که ما را متمولتر از پدرم ساخت.

مادر سلمه مریض شد و چون فهمید جز رمقی از زندگیش باقی نمانده، ما را به دور خود خواند و گفت:

طوری که فکر میکنید سلمه دختر من نیست، بلکه من زن فقیری بودم که کارم دایه‌گری بود. روزی یکی از ملاکین بزرگ احضارم نمود تا از طفلی که برادرزادهٔ وی بود نگهداری کنم و او را به نام این که دخترم است با خود نگهدارم و تا پایان عمر نیز این دختر از من باشد. چون داغ فرزند دیده بودم و کاکای طفل یکمقدار پول زیادی نیز به من میبخشید طفل را گرفتم و نزد خود نگه داشتم. این دختر یگانه فرزند پدرش بود که هرگاه بزرگ میشد کاکایش میبایستی ثروت بی‌کران و املاک پدرش را به وی تسلیم کند. اما چون مرد طماعی بود طفل را به جای آن که مانند سایر کاکاها، خود تربیه کند به من سپرد تا به ترتیبی او را از خانه‌اش دور  کند که نام و نشانش را از بین برده باشد.

اما اکنون که حس میکنم مرگم نزدیک شده است دیگر لازم ندیدم شما این همه در تنگ‌دستی بسر ببرید؛ زیرا آن طفل همین سلمه است که من شیرینش مینامیدم.

***

مادر خواندهٔ سلمه درگذشت و ما بعد از یک و نیم سال دعوی حقوقی بالاخره توانستیم میراث پدر سلمه را از کاکای نابکارش بگیریم و او را که مرد مزور و بی‌رحمی بود به دست قانون بسپاریم.

طرفه‌تر این که بعد از تصاحب میراث سلمه که زیادتر از دارایی پدرم میباشد والدین و تمام اقاربم نیز با ما آشتی کردند. از اینجاست که باید گفت در این آخرالزمان پول حتی شفقت و عشق بی‌شایبهٔ پدری و مادری را نسبت به فرزندشان نیز تحت شعاع قرار میدهد.  
 



فانتزی

                                                                       ماجرای عجیب



خانهٔ ما از شهر بسیار دور است- تقریباً بین کابل و پغمان چیزی نزدیک‌تر به کابل در یک جایی که بایستی از پلوان‌های زیاد گذشت، از جوهای بسیار خیز زد و بعد به خانهٔ ما رسید. خودم که گاهگاهی شوق سینما یا تماشای شهر به سرم میزند و یا کاری دست میدهد وقتی از سرک تا خانه پیاده میآیم دیگر جانم از ماندگی به لب رسیده میباشد.

***

نیمه‌های یک شب تابستانی دروازهٔ ما به صدا درآمد. من با عجله سوی دروازه شتافتم- در این نیمه شب کی خواهد بود؟ آمدن کسی در آن وقت شب به خانهٔ ما سابقه نداشت. ترسیدم مبادا دزد باشد؛ لذا، از پشت دروازه در حالی که کمکی هم میترسیدم گفتم: کیست؟!

صدای مرتعش از آن طرف در، جواب داد منم «س». در را با زکن نزدیک است از گرسنگی و ماندگی ضعف کنم.

در را به روی «س» گشودم و او را که مانند برگ بید میلرزید به یکی از اتاق‌ها رهنمایی کردم. گرچه احتیاجی هم به راهنمایی نداشت؛ اما، چون بسیار ناراحت بود مجبور شدم تا جای نشستن نیز پا به پایش بروم.

***

گرچه هنوز درست ننشسته بود اما وضع پریشانش وادارام ساخت که بپرسم چگونه در این وقت شب به خانه ما آمده، موترش را کجا  گذاشته و تا این وقت کجا بوده است؟

رفت و آمد ما بسیار زیاد بود؛ اما، هر وقتی که «س» میخواست منزل ما بیاید، قبلاً به من اطلاع میداد تا یک نفر را برای نگهداری تیزرفتارش به کنار سرک بفرستم؛ زیرا، در جایی که از سرک به خانهٔ ما راه جدا میشد، دکان و یا آبادی وجود نداشت.

دوستم قدری من و من کرد، اما بعد مانند آن که تصمیم گرفته باشد همه چیز را با من در میان نهد گفت: کمی صبر کن، اول برایم نان و آب و چای بیار تا هم سیر شوم و هم ماندگیم رفع گردد؛ آنگاه که به حال آمدم همه چیز را برایت میگویم.

خانمم را از خواب بیدار کرده و گفتم موتر «س» در کنار سرک خراب شده است و اینک مانده و کوفته به خانه ما آمده است و چون خیلی گرسنه میباشد باید چند دانه تخم‌مرغ برایش بپزی. خانمم تخم‌ها را پخت و «س» تا نانش را میخورد، چای نیز آماده گردید؛ اما، به خانمم اجازه ندادم در مجلس ما حضور بهم رساند؛ زیرا «س» خواهش نموده بود که بایستی تنها باشیم تا بتواند سرگذشتش را بگوید.

***

دوستم پای رو پا گردانید در حالی که دودهای متراکم سگرت را از دو سوراخ بینی و دهن کوچک خود بیرون میفرستاد؛ مرا، مخاطب قرار داده گفت: 

-        ببینم در بارهٔ من، چه فکر میکنی؟

-        از این گپت چیزی نفهمیدم دربارهٔ تو چه فکر میکنم یعنی چه؟

-                  یعنی اگر کسی از تو بپرسد من چگونه جوانی هستم، بداخلاق هستم یا خوش اخلاق، دربارهٔ من چه تبصره خواهی کرد؟

با تعجب گفتم: 

-                  میگویم «س» جوان لایق و خوش اخلاقی است که اخلاق قدما و تنور امروزه را دارد.

-                  نه دوست عزیزم این تعریف درست نیست؛ زیرا هم در قدما بدخلاق و هم در مردمان امروزی مردمان تاریک وجود دارد. فقط بگو چه فکر میکنی وضع من در برابر زن چگونه است؟

-                  اوه این که دیگر قابل تردید نیست تو آنقدر در این مورد ضبط نفس داری که اگر از این شوخی بدنبری میگویم شاید فاقد غریزه جنسی باشی. به راستی در محیط ما جوانانی مانند تو خیلی کم پیدا میشوند.

این گپ‌ها را من به مبالغه نگفتم. «س» به راستی جوان حاکم بر نفسی بود که از پی هوای نفس نمی رفت و به خوبی میتوانست بر آن غلبه جوید.

دوستم از شنیدن این سخن آه دور و درازی کشید و گفت : اما افسوس دوست عزیزم آن طوری که تو در مورد من فکر میکنی، شخص با اراده نیستم. این عقیده امشب به من دست داده است. راستی انسان گاهی به صورت غیرارادی خلاف عقیدهٔ خود نیز مرتکب کاری میشود. بعد به دنبال کلام خود افزود:

-        شام دیروز از پهلوی یکی از ایستگاه‌های سرویس میگذشتم. طوری که خود هم میدانی عادت دارم در چنین مواقع چند تن را که موترم گنجایش داشته باشد، با خود برمیدارم و البته به آنانی که طفل نیز همراه میداشته باشند، حق اولیت میدهم. اما، این مرتبه غیر از یک زن شیک‌پوش کس دیگری به نظرم نرسید. چون هوای محیط ما را خوبتر از من میدانی حاضر شدم او را به سوار شدن دعوت نمایم. تنها همینقدر گفتم که برادرها موتر خالیست میتوانم چار پنج نفر را بردارم. آن زن در حالی که نمیکوشید روی خود را بپوشد سوار موتر شد و در سیت اول نشست.

دیگر از من روی نمیگرفت و مانند زنی که قسمت عمدهٔ عمرش را در خارج به سر برده باشد، با من مشغول صحبت‌های شیرین گردید. سخنان او آنقدر لطف و جاذبه داشت که مرا به وجد درمیآورد. شاید یکی دو سال بزرگتر از من بود؛ اما، طوری با من صحبت میکرد گویی در پیش چشم او بزرگ شده باشم یا این که مقابل طفلی قرار گرفته باشد. مقصدم از کلمه طفل این نیست که به من وقعی نمیگذاشت. نه خیر میخواستم بگویم در قالب الفاظ احترام‌آمیز طوری با من صحبت میداشت که هیچ حس نمیکردم الفاظ و گفتارش خالی از صدق و صفا باشد. گرچه شب مهتاب بود، اما، چون او مشغول صحبتهای شیرین بود و میکوشید تمام ریزه‌کاری‌ها و خصوصیات یک گردش شب مهتاب را در کنار رود ... با الفاظ تمثیل کند، از موضعی که بایستی در آنجا پایین میگردید تا اندازه یی دور شدیم. راست بگویم آنقدر سخنان شیرین و صدای دلپذیرش در من تأثیر کرده بود که من نمیتوانستم حس نمایم که چقدر دور شده‌ ایم.

وقتی او ملتفت شد از خانه‌شان خیلی پیشتر رفته‌ایم بی‌آن که مانند سایر زنان خود را ببازدی یا جار و جنجال و قال مقال راه اندازد با خونسردی تام گفت:

-                  اوه ببخشید چقدر این خاطره‌ها آدم را مشغول میکند؛ مثلی که خود هم متوجه نشدید من تیل موترتان را تمام کردم؛ زیرا، بایستی تقریباً یک و نیم میل پیشتر از این پیاده میشدم و اگر حالا بازگردیم برای شما بسیار تکلیف میشود ... راستی نپرسیدم کجا میرفتید؟

گرچه خود نیز از منزل دور شده بودم، مع ذلک یک حس باطنی بی‌آن که تصمیمی داشته باشم گفتم:

-                  چون شب مهتاب است و پغمان هم در چنین شب‌ها دیدنی میشود میخواستم ساعتی را در آنجا گذشتانده بعد به خانهٔ خود برگردم.

از این سخن من چهره‌اش شگفت و در حالی که دو سگرت- یکی برای خو و دیگری هم برای من- آتش میزد گفت: خوب است من نیز بدم نمیآید در چنین شبی پغمان را ببینم؛ اما بایستی زود برگردیم.

این سخن را با مسرتی آمیخته با حیرت شنیدم و کمی آهسته‌تر از سابق جانب پغمان روان شدیم. او موضوعات دیگری را مطرح بحث ساخت  که به مراتب شیرینتر از آن موضوع بود ... برای اولین مرتبه در مقابل زنی قلبم به لرزه درآمد. دیگر قوهٔ ضبط نفسم را از دست داده بودم و حس میکردم که هرگاه کمی خود را به وی نزدیکتر سازم لذتی فراوان خواهم برد. او مرتب گپ میزد و مرا که لحظه به لحظه گرم‌تر میشدم بیش از پیش بی‌قرار میساخت. دیگر ملتفت نبودم که بایستی آهسته بروم تا وقت زیادی را دربر بگیرد. پایم فشار خود را روی اکسلیتر زیادتر ساخته میرفت و موتر با سرعتی سرسام‌کننده جانب پغمان پیش میرفت. یک مرتبه در شش صد متری چندلبایی، حیوانی در مقابل موتر ظاهر شد و مجبور شدم سخت برک بزنم. بر اثر این حادثهٔ ناگهانی وی تعادل خود را از دست داد و به آغوش من افتاد؛ خندهٔ کوتاهی نمود و پوزش‌خواهان گفت:

-                  ببخشید شما خوب برک زدید اما من نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. باعث اذیت‌تان گردیدم!

گرچه تماس خیلی مختصر و آنی بود، مع ذلک آخرین قوهٔ مقاومت مرا نیز از بین برد و به کلی مدهوشم ساخت. در فاصلهٔ همین شش صد متر متباقی، دو مرتبهٔ دیگر هم بی‌آن که دلیلی داشته باشم، برک زدم؛ اما، بعد از آن برک خود را محکم نگه میداشت و اگر متمایل میگردید جانب دروازه بود، نه سوی من.

***

تپه و باغ عمومی را یکی بعد از دیگری گشته و به طرف دره روان شدیم.

التهاب من هر آن بیشتر میگردید و تا به دره رسیدیم در آخرین حصهٔ دره  آنجا دورتر از گل‌ها و فواره‌ها در زیر درختان کنار دریا هیچ انسان دیگر غیر از ما وجود نداشت.

هوا خوشگوار بود و نسیمی که از جانب دریا میوزید سردی بار میآورد؛ اما، در آن لحظات حس میکردم قلب و تمام بدنم را آتش گرفته است. خیلی تشنه بودم و میلی هم به آب نداشتم. اگر کسی در آن حوالی میبود میدید که دیده‌هایم مانند دیوانگان حرکت میکند.

نمیدانستم در کجا هستم و چه میکنم. نمیتوانستم حس نمایم که این حرکتم زشت و سبب اذیت زنی که به من اعتماد کرده است میشود و بالاخره برای خود من نیز ندامت بارمیآورد. به یاد دارم که من به طرف او با نگاه‌های آلوده میدیدیم و او با نگاه‌های معنی ‌دار مینگریست و در حالی که تبسم از روی لبانش گم نمیشد پیوسته به من میگفت: تو را چه میشود؟ مگر شیطان در پوستت جای گرفته است؟ تو جوان ناسپاس نبودی. من آدم را خوب میشناسم و میدانم آن وقت که با تو سوار موتر شدم افکاری نامرغوبی در دماغت خطور نمیکرد ...

ولی من کجا میتوانستم به نگاه‌های او وقعی بدهم؟ در آن فرصت که دلم میخواست سرش را در آغوش گرفته و بوسه‌های آتشین از رخسارگان نازنینش بردارم مثل این که به ما فی الضمیرم پی برده بود باز هم خنده یی سر داد و گفت اینجا مردم در آمد و رفت هستند بیا از باغ خارج شویم ...

***

با سرعت سرسام‌آوری موتر میراندم تا این که چندین میل از پغمان دور شدیم موتر را متوقف ساخته، خواستم بوسه یی از او بستانم؛ اما، قبل از آن که بتوانم حرکتی کنم او دست به گلویش برد و گفت: خیلی تشنه ا‌م. حلقم به کلی خشک شده، آیا نمیشود یک کمی آب از دریا لطف کنید؟ بی‌آن که مقاومتی کنم جانب دریا پیش رفتم؛ اما، هنوز دستم به آب دریا نرسیده بود که صدای حرکت اتومبیل به گوشم رسید و چون به عقب نگریستم موتر خیلی از من دور شده بود. او که لابد دریوری هم میدانست، موتر را برد و مرا به سزایم رسانید. اما، من ا زاین پیش‌آمد اخیر خیلی مسرورم؛ زیرا، هرگاه او در نزدم میماند و من بی‌خودانه و مست و لایعقل به حرکاتی میپرداختم که منافی اخلاق و سرشت و وجدان و آبرو و حیثیت بود، بی شک وقتی به خود میآمدم از کردار خود، از آن یک حرکت منفور که صرف یک نگاه آلوده به طرف او بود به خودم سختترین و شدیدترین مجازات و عقوبت را میدادم - مثلی که حالا هم از همان نگاه در فکر آنم ولی ...

دوستم وقتی سخنانش را به اینجا رسانید تکیه به کوچ داد و چنان به فکر فرورفت که خیال کردم خوابش درربوده است.  چون میدانستم بسیار خسته شده است، دلم نخواست بیدارش کنم. برخاستم که اتاق را ترک بگویم؛ اما، دفعتاً دوستم چشم‌های سیه درشتش را بازکرد و آهسته گفت:

-                  کجا میروی بنشین خوابم نمیبرد. با تو مصلحتی دارم.

***

دوستم در حالی که به خوبی معلوم بود تأثرش نسبت به گم شدن موتر وی به خاطر عدم تسلط بر نفس و ضعف است، در پایان مصاحبهٔ مختصری گفت: اراده دارد به زودی عروسی کند و چون پرسیدم که آیا کسی را انتخاب کرده است در جوابم گفت:

-                  نخیر تاکنون حتی به فکر زن گرفتن هم نیفتاده بودم و فکر میکردم که میتوانم مدت مدیدی بی‌زن بمانم؛ اما شام  گذشته بر من مسلم شد که نبایستی بی‌زن بمانم؛ زیرا، اگر یک دفعهٔ دیگر هم این وضع تکرار شود، برای من خیلی گران تمام خواهد شد. میخواهم اگر میسر باشد فردا  نامزد  شوم و یک هفته بعد عروسی کنم. میخواهم زنم تحصیل کرده و آزادمنش بوده ،‌پابند چیزهایی که میدانی از آن بد میبرم،  نباشد. البته عفت شرط اول است که حاجت به تذکر نیست.

او را بر این عزمش تبریک گفتم؛ زیرا، یگانه سخنی را که دوستم تا آن وقت بارها از من شنیده و وقعی به آن نمیگذاشته همین مسألهٔ ازدواج بود. 

وقتی از گم شدن موتر سخن به میان آوردم، باز هم دود سگرتش را به هوا فرستاد و با یک نوع خلق تنگی گفت:

-                  میتوانم موتر را پیدا کنم؛ اما، چون جرأت مواجه شدن با آن دختر را ندارم، نمیخواهم در جستجوش بیفتم. گرچه قیمت موتر بالاتر از آنست که بتوان به کلی فکرش را از سر به در کرد؛ اما، اینقدر هم  ارزش ندارد که یک مرتبهٔ دیگر با او مواجه گردم و او مرا با نگاه‌های تحقیر‌آمیز- نگاه‌های که بزرگترین عذاب وجدانی را برای من فراهم خواهد کرد، به طرف من میبیند.

***

دوستم اختیار انتخاب همسر آینده‌اش را به پدر و مادر خود واگذار شد و آن‌ها هم بعد از سه روز موفق شدند «س» را نامزد کنند. «س» به پدرش گفته بود که موتر را برای ترمیم گذاشته است؛ گرچه، پدرش او را به خاطر از دست دادن یک موتر ملامت نمیکرد؛ اما، هرگاه از اصل واقعه خبر میشد، دیگر کارش ساخته بود؛ زیرا، پدرش «س» را به سبب همین اخلاق نیکویش خیلی دوست میداشت و اختیار تمام دارایی خود را در زندگی خویش به وی داده بود. در این صورت هرگاه میفهمید پسر محبوبش حتی برای اولین مرتبه دچار چنین لغزشی شده برای وی خساره یی جبران‌ناپذیر محسوب میشد که شاید منجر به راندن یگانه پسرش از خانه میگردید.

سه روز بعد پیامی از خانهٔ خسر به «س» رسید مبنی بر این که میتواند ساعت پنج بعد از ظهر همان روز نامزد خود را مقابل درب ورودی منزل آن‌ها ملاقات کند و با وی به گردش برود.

وقتی «س» به ولع و شوق تمام مقابل دروازهٔ منزل خسر رسید، از حیرت و خجلت در جای خود خشک شد؛ زیرا، نامزد او همان دختری بود که او را بار ربودن موتر تنبیه کرده بود. میخواست برگردد؛ اما، پاهایش یاری نکرد؛ زیرا، دختر جوان در حالی که تبسمی مرموز و خیلی‌ها پر معنی بر لب داشت، دستی بر شانهٔ او که نامزدش بود، نهاد و گفت:

-                  وقتی آتش و پنبه یکجا شود، غیر از حریق نباید انتظاری برد. در آن فرصت اگر تو نتوانستی بر نفس خود مسلط باشی این عدم تسلط تو از همین‌جا آب میخورد. لهذا من آن تقصیر تو را به روی این معذوریت عفو و نادیده میگیرم؛ ولی، امید دارم در آینده آنقدر بر نفس خود تسلط و اقتدار قایم بتوانی که با وجود این معذوریت، مرتکب کمترین عمل  خلاف نشوی!! 

  


                                                                       داستان استقلال



صدای شیپور با هلهلهٔ وطنپرستان یک جا بلند گردید. زمری از خواب نوشین برخاست. فریضهٔ صبح را به جا آورد. لباس جنگ پوشید. شمشیر به کمر آویخت. آذوقهٔ مختصر خود را با پتک آب برداشت و آهسته جانب خوابگاه شیرین رفت. شیرین در خواب ناز فرورفته بود. لحظهٔ مشغول تماشا گردید. لب‌های یاقوت فام ‌شیرین هنوز تبسم شبینه را از دست نداده بود. برق مروارید آبدار دندان‌هایش دل زمری را آب ساخت. دیگر یارای مقاومت نداشت جلوتر رفت و بوسهٔ دوامداری از لبان شکرینش برداشت.

از عروسی زمری و شیرین یک هفته میگذشت. دو دلداده بعد از تحمل زحمات فراوان شاهد کامیابی را در آغوش کشیده بودند.

زمری با قلب پر آرمان از دروازهٔ  اتاق خارج شده پدر خود را دید که پشت در به انتظارش ایستاده است، سلامی داد و منتظر فرمان ایستاد.

پیرمرد سالخورده بعد از آن که با نگاه‌های نافذ سراپای پسر را ورانداز کرد با صدایی که از فرط ذوق و خوشی میلرزید گفت: فرزند دلبندم! برو خداحافظ و ناصر تو باد! ترا برای همین روز تربیه کرده بودم. بعد جانب گوشهٔ اتاق مقابل اشاره نموده چنین به سخن ادامه داد:

آن بیرق رنگین را با خود بردار. قوم غلجی انتظار تو را دارد. زود با مادر خود وداع کن او را تسلی بده فرزند عزیزم! در این معرکه بزرگ از خداوند کامیابی‌ات را میخواهم. تو از نسل پشتونی نشاید که پای ثباتت بلرزد. از توپ و تفنگ دشمن مترس. کامیابی با توست زیرا حق جانب توست و خداوند طرفدار حق است.

در حین ادای این کلمات گونه‌های پیرمرد افغان افروخته گردید، لهجهٔ سخنش تغییر نمود، پیش رفت و یگانه فرزند خود را در آغوش کشید. سر و رویش را غرق بوسه نمود. در حالی که اشک چون سیل از چشمانش فرومیریخت آخرین جملات خود را چنین به پایان رسانید:  «برو پسر جان برای آزادی وطن خود جانبازی نما- یا فاتحانه و غازی برمیگردی یا شهید میشوی؛ در هر دو صورت دیدار خداوند و جنت برین از توست.»

آواز شیپور یک مرتبهٔ دیگر به گوش رسید. غلغلهٔ وطن‌خواهان فضای لایتناهی را مملو ساخت. مادر زمری به فرزند خود گفت: «شکر خدا که حق وطن را به جا آورده و چون تو فرزندی را تقدیمش نمودم. اکنون تو را به نام یک هدیهٔ گرانبها که بیشتر از جان خودم اهمیت دارد، به پیشگاه وطن مقدس تقدیم میدارم. فرزند عزیزم! یگانه خواهشم اینست که برو و با شیرین خداحافظی نما. تو او را در خواب گذاشته میخواهی بی خبرش به جنگ بروی. او دیوانه خواهد شد برو! ...»

زمری که میدانست وقت حرکت فرارسیده دیگر نتوانست منتظر تمام شدن الفاظ مادرش گردد، به آواز رسای خود گفت: « مادر جان! بگذار خواب باشد. میترسم گریه کند. چه زن‌ها دل نازک دارند و در چنین مواقع زود میگریند.»

آنگاه یاد چشم‌های پر اشک در میدان جنگ مرا اذیت خواهد نمود.

زمری سخن خود را به اینجا رسانده بود که دروازهٔ اتاق مجاور به شدت بازگردید. شیرین داخل گردید. چشم‌های سحرآمیزش از شدت خشم و غضب سرخ شده بود. با چهرهٔ افروخته و لب‌های لرزان گفت:

«زمری عزیزم! من تو را دوست دارم. اما عشق وطن شدیدتر از آنست. اکنون برو تا در راه وطن فدا شوی و یا موفق بازآیی. وطن احتیاج به تو و امثال تو دارد. هرگاه از طرف من خاطرت پریشان باشد اینک از جانب من بیغم باشی...». این را گفته دفعتاً خنجری از زیر چادر خود بیرون کشیده بر بدن سیمین خود فروبرد. دیگر نتوانست چیزی بگوید. بر زمین غلتید. خون چون فواره از بدنش فوران داشت. بالاخره به مشکل توانست همین قدر بگوید که «بلی ما ... ما ... ما دخترها دل نازک داریم و در ...» سخن خود را به پایان رسانیده نتوانست زمری مجنونوار خود را به رویش افگنده بنای آه و ناله گذاشت و میخواست از شیرین بپرسد که در این موقع نازک چرا به چنین اقدامی متشبث گردید و خاطر او را مشوش ساخت که ناگاه در این وقت آواز شیپور برای آخرین مرتبه داخل اتاق شد و متعاقب آن صدای مارش به گوش صاحبان خانه رسید. زمری از روی بدن خون‌آلود شیرین برخاسته جانب میدان بزرگی که محل اجتماع جنگجویان بود رفت.

افتان و خیزان خود را به دستهٔ خود رسانید و خاطرش جانب شیرین نگران باقی ماند.

گرد و غبار فضای آرام و ساکت دهکده را استیلا نمود. جوانان مجاهد ترانهٔ ملی را میسرودند. زن‌ها و دوشیزگان از فراز بام‌ها میوه و گلهای سفید نثار جوانان میکردند. زمری با قلب شکسته پیشاپیش دستهٔ دومی راه میرفت- هر آن  دلش میخواست بال کشیده زودتر به میدان جنگ برسد و اولتر از همه جان بدهد، زیرا پیکر خون‌آلود شیرین یک لحظه هم از نظرش دور نمیشد.

***

افغان‌های غیور با اسلحهٔ ناچیز و عزم آهنین داخل کارزار شدند. صداهای مهیب توپ و تفنگ دشمن محشری برپا نموده بود؛ اما پشتون‌ها وقتی داخل جنگ شوند، یگانه آرزوی‌شان فتح و پیروزی میباشد. شکست و عقبنشینی در خیال‌شان هم نمیگذرد. مرگ در نظر آن‌ها ناچیز و حقیر مینماید. هر قدر مقاومت یا حملهٔ دشمن شدیدتر شود فعالیت پشتون‌ها زیادتر میگردد. صدای الله اکبر از هر گوشه و کنار میدان جنگ به گوش میرسید. افغان‌های خداپرست از شنیدن این آواز روح تازه مییافتند. زمری با دستهٔ مختصر خود مردانه‌وار میجنگید. او و پیروانش هر کجا هجوم دشمن را بیشتر میدیدند بدان سو میشتافتند. گلوله‌ها ناله‌ کنان از بیخ گوشش میگذشتند، اما او همچنان میچکید. خاطرهٔ تلخ زخمی شدن شیرین علاقهٔ او را از دنیا بریده بود، لیکن به جای آن آرزوی دیگری در قلبش موج میزد و آن عبارت از این بود که، باری ببیند پشتون‌ها تحت بیرق واحد استقلال جمع گردیده و ترانهٔ استقلال را میسرایند. زمری همچنان مردانه‌وار میجنگید، تا این که بالاخره قبل از غروب آفتاب گلولهٔ گرم دشمن آخرین قوهٔ مقاومت را از کفش ربود. زمری چندین زخم برداشته و خون زیاد ضایع کرده بود. اما تا قوه داشت جنگ کرد و پی هم  آواز الله اکبر از حنجرهٔ خون‌آلودش بلند میگردید. اکنون دیگر قوایش همه تحلیل شده جز مشتی گوشت و استخوان چیزی برایش باقی نمانده بود. جوانی از اقوامش خود را بر بالین او رسانیده از میدان جنگ بیرونش کرد و به دست پرستاران سپردش.

بعد از یک مدت طویل وقتی زمری برای اولین مرتبه پس از اغما و بیخودی چشم گشود، پرسید: از جنگ چه خبر است؟ فتح با کیست؟ پیرمرد پرستار که از حسن معالجه خود بر خویش میبالید با تبسم گفت: اینک بشنو جوانان ترانهٔ استقلال را میخوانند. خداوند طرفدار حق است. وطن عزیز ما در اثر مردانگی و جانبازی شما جوانان استقلال خود را حاصل نمود. از شنیدن این خبر خوش، زمری تبسم رضایت‌‌بخشی نموده درد دیرینه را از یاد کشید و به خواب شیرین فرورفت.

چند روز بعد یک بار دیگر پیرمرد- پدر زمری- آواز جنجگویان را در میدان مقابل خانهٔ خود شنید. به عجله بیرون شد. در مرحلهٔ اول زمری را دید که بیرق سه رنگ سیاه، سرخ و سبز را برافراشته و با غازی‌های دیگر ترانهٔ استقلال را میخواند. روحش از خوشی لبریز گردید. مانند سایر مردمان به جای خود استاده مشغول تماشا گردید. اهالی دهکده همه از خانه‌های خود بیرون شدند. صدای خوشی و کف‌زدن‌های‌شان‌ گوش افلاک را کر میساخت. بعد از آن که تمام مردمان دهکده خوشی‌های خود را یکجایی در میدان موصوف با کف زدن‌ها و اتن‌ها آشکار ساختند، با فرزندان خود به خانه‌های خودشان بازگشتند. هر کس به قسمت خود راضی بود و خدا را شکر میگفتند. از آن جمله پیرزنی که در دنیا جز یک فرزند چیز دیگری نداشت بعد از تحقیق دریافت که پسرش قربان راه وطن شده لذا با آواز بلند گفت: «خدا را شکرگزارم که با خون پاکت استقلال وطن را حاصل نمودی و مرا سرفراز ساختی. خداوند تو را در آن دنیا سرفراز سازد- مرتبهٔ شهادت بلند است خداوندا! تو روح پاک فرزندم را در بهشت برین جا بده».

زمری با قلب فشرده و خاطر افسرده داخل خانه گردید. مادر پیرش او را در آغوش کشید و بر پالنگی که خوابگاه شیرین بود نشانید. افکار زمری پراگنده و پاشان به نظر میرسید. بعد از چند لحظه پدر و مادرش هر دو از اتاق خارج گردیده او را با افکارش تنها گذاشتند. زمری همین که خود را تنها یافت اشک بی‌اختیار چون سیل بر رخسار زردش سرازیر گردید.

با خود میگفت: کاش شیرین زنده میبود، آن وقت دیگر آرزویی در دنیا نمیداشتم. بعد از گفتن این سخن چشمانش را سیاهی فراگرفت، سرش به دوران افتاد آه سوزناکی از سینهٔ پردرد بیرون کشید چشم‌ها را بر هم نهاد و دوباره به یاد شیرین فرورفت.

دفعتاً دستی را بر شانهٔ خود احساس نمود. همین که چشم گشاد از تعجب زیاد نزدیک بود قالب تهی کند. شیرین را دید که با تشت پر آب در  مقابلش ایستاده و میگوید از میدان جنگ خوش  آمدی، استقلال وطن مبارکت باد! میدانم خیلی مانده شده‌ای. برخیز و پاهای خود را  با نمک  آب شستو‌شو نما. هر دو دلداده به آغوش همدگر افتادند. شیرین صحت‌یافته بود. صدای شیرین اطفال که ترانهٔ استقلال را در کوچه‌ها میخواندند به گوش‌شان رسید. 



                                                                           اشتباه



وقتی عروسی‌ام نزدیک شد با آن که نامزدم را خیلی دوست داشتم از دوری خواهرم فهمیه سخت در هراس بودم و چنان میپنداشتم که شاید این دوری باعث اندوه من و مریضی خواهرم گردد، زیرا ما هر دو خیلی با هم انس گرفته بودیم و این صمیمیت بر هیچ یک از افراد فامیل ما پنهان نبود.

***

هنگامی که بعد از شهرگشت مرا به حجله‌ام بردند، آخرین کسی که با من خداحافظی کرد و سر و گردنم را غرق بوسه‌های آتشین ساخت فهیمه بود. دیدم که اشکریزان از من دور شد و میگفت: خواهرجان من یارای یک ساعته دوری تو را نداشتم. بر من خیلی سخت میگذرد، اما خدا کنه که تو در آغوش شوهر مهربانت خوشبخت باشی.

از شنیدن لفظ شوهر به جای نامزد کیف و رخوت عجیبی توام با شرم و لرزشی خفیف بر من طاری گردید.

خواهرم به اصطلاح «مینوت» من بود. من سه سال بزرگتر از او بودم اما چهره‌های ما خیلی با هم شباهت داشت.

***

روز بعد از عروسی با  آن که مروج است ناشتا را باید چند تن از مردان عروس خیلی بیاورند، خواهرم نیز با آنان بود. زیرا دوری دو روزهٔ من او را رنجور میساخت و نمیتوانست از این زیاده از من دور بماند.

آمدن فهمیه به خانهٔ ما روح جدیدی در من تولید کرد و تازه آن وقت لذت عروسی شدنم را فهمیدم که شب من و فهمیه با شوهرم روی یک خوان طعام خوردیم.

بعد از آن روز دیگر فهیمه در خانهٔ ما میبود. پدر و شوهرم هر دو به این امر موافقت داشتند زیرا همه میدانستند که سعادت من و خواهرم در غیر این صورت نمیتواند تأمین گردد.

 وقتی دو ماه از عروسی ما گذشت، مادرم مریض شد و فهیمه ناچار به خانهٔ پدری برگشت.

***

در ضمن چند روزی که فهمیه به خانه رفت ، شوهرم نیز بنا بر ضرورتی عازم یکی از ولایات گردید.

افکارم پریشان و روحم ناقرار بود چه سنگینی نگاه‌های تند حکیم برادر شوهرم پیوسته مرا تحت فشار میگرفت. گاهی طرز این نگاه‌ها طوری میبود که بدنم را به لرزه میانداخت و جرأت نمیکردم بیش از چند لحظه‌یی با وی صحبت نمایم.

حکیم با آن که مانند برادرکلانش- شوهرم- خوش اخلاق بود اما هیچ نمیتوانستم خویشتن را قانع گردانیده نسبت به وی ظن بد نبرم. از نگاه وی دو چیز- یکی شوق آتشین و دیگری هم التماس و زاری-خوانده میشد.

گاهی هم که شبانه در اتاق خود میخوابیدم و از ترس نمیتوانستم پنجره‌ها را باز گذارم تا هوای سرد داخل اتاق گردد به شوهرم دشنام‌ها میدادم که چرا حاضر شده است مرا با این برادر پررو و گستاخ خود تنها بگذارد، چه تمام شب صدای حکیم را میشنیدم که از یک پهلو به دیگر پهلو میغلتید و تا دیر زمانی خوابش نمیبرد.

من از این حرکات او میترسیدم و از این که مبادا شبانگاه بر بالینم بیاید و لطمه یی بر شرافتم وارد کند پنجره‌ها را از داخل میبستم و خود در حالی که از گرمی طاقت فرسای تابستان به تندی میتوانستم نفس بکشم شب را تا طلوع آفتاب بیدار میماندم و روز هنگامی که بر سر کارش میرفت میخفتم.

نگاه‌های حکیم مانند آن بود که مرا میبلعید و راستی هم‌چنان بود چه هنگام صرف طعام ذرات ذوق و اشتیاق از چشمانش میبارید و گاه‌گاه چنان آتش درونی‌اش افروخته میگردید که تأثیر آن آشکارا در وجناتش خوانده میشد و رنگ گلگون او قرمزی شده عرق بر پیشانی‌اش مینشست.

***

آن شب حکیم بی‌قرارتر از سایر شب‌ها بود و لذا بعد از آن که چند لقمه یی از روی مجبوریت فرو بردم به بهانه سردردی اتاق طعام را ترک گفته به خادمه فرمایش شربت دادم و به اتاق خواب خود آمدم.

هنوز تازه میخواستم لباسم را عوض کنم که دروازه باز شد و حکیم داخل گردید. او در حالی که با یک‌دست دروازه را محکم بسته و آهسته‌آهسته جانب من پیش میآمد خنجر برهنه یی هم با خود داشت. حکیم در حالی که خنجر مزبور را از زیر بالاپوشش بیرون میکشید گفت: اگر خواهشم را نپذیرفتید با این خنجر قلبم را میشکافم.

من از مشاهدهٔ این منظره دیگر تاب و توان را از دست داده در دل صدها فحش به شوهرم دادم و تا میخواستم فریاد بکشم که اوضاعم از شدت پریشانی منقلب گردید، نفسم بالا نمیرفت و هنوز حکیم به یک و نیم قدمی من رسیده بود پشتم به دیوار رسید پاهایم لرزید، تکان قلبم شدیدتر شد و آنگاه بعد از آن که دیدم تبسمی روی لبانش نقش بسته  است از هوش دررفتم و روی زمین افتادم.

***

هنوز هم شب بود که به هوش آمدم و ملاحظه نمودم که سر و روی حکیم از عرق خیس شده مات و مبهوت جانب من مینگرد و گیلاسی از شربت در دست دارد.

سنگینی نگاه او هنوز هم مرا معذب میداشت کمی شربت در حلقم ریخت و سپس در حالی که خود باقی‌ماندهٔ آن شربت را نوشید مکتوبی روی تخت خوابم نهاد و خود اتاق را ترک گفت. 

فردای آن شب به خانهٔ پدرم رفتم و دو روز بعد در حالی که شوهرم نیز از سفر بازگشته بود مکتوب حکیم را برای همگان قرائت کردم. فهیمه همچو پرندهٔ سبک‌بالی از جای پریده اتاق را ترک گفت و آنجا دور از نظر دیگران اشک مسرت از گوشهٔ چشم سترد.

***

دیگر نگاه‌های حکیم مرا معذب نمیساخت، زیرا دعوت او مورد قبول همه واقع شد و هجده روز بعد عروسی حکیم با فهیمه برپا گردید- آن وقت دانستم که شباهت زیاد من با خواهرم فهیمه باعث آن میشد تا حکیم در غیاب او خیره جانب من بنگرد و مرا نسبت به خودش که جوانی خوش اخلاق و راستکار بود مظنون گرداند.

اما گاهی هم‌چنان واقع میشود که اینگونه سؤ‌ظن‌ها بنا بر بی‌کفایتی و کم‌حوصلگی یکی از جانبین شالودهٔ خوشبختی خانواده‌یی را بر هم‌زده، نفاق و خونریزی بار میآورد. بدین‌گونه بعد از آن با خواهرم در یک خانه زندگی میکردم و سعادت دایمی نصیب‌مان گردید.
 


                                                                           زبان مادر



این پیرمرد با قامت خمیده، چشمان پرتأثیر و ریش انبوه پاغنده‌یی خود بیشتر از جوانان صاحب ذوق و شور است. زمستان هنگامی که  جوانان در حجره گرد هم جمع میشوند پیرمرد نیز در وسط حجره کنار اجاق پر آتش روی کاه‌های خشکیده و نرم مینشیند و جوانان را با افسانه‌های خود سرگرم میسازد.

ذخیرهٔ افسانه‌های این پیر مرد خیلی زیاد است و طوری نشده که یک قصهٔ خود را تکرار کرده باشد. افسانه‌های او عموماً اجتماعی، اخلاقی و تربیویست.

دیشب که من نیز حاضر بودم وقتی جوانان دهکده از ساز و آوازخوانی فارغ گردیدند، پیرمرد این افسانه را فروخواند:

در آن روزها هنوز طفلی بیش نبودم که شنیدم دزدی را بنابر ارتکاب عمل دزدی‌اش که چندین مرتبه مکرر داشته است، به دار میکشند. خود نیز مانند سایر مردمان بدانسو شتافتم. بعد از اندکی انتظار چند تن از سپاهیان، دزدی را که جوانی زیبا و تنومند بود به زیر حلقهٔ دار بردند. وی در حالی که نوکی از سبیل‌های تاب‌دادهٔ خود را در دست داشت، زیر لب چیزی میگفت. همه میپنداشتند که چون لحظات مرگش فرارسیده است دعا و درود میخواند. اما، همین که در انبوه جمعیت از پهلویم رد شد و جانب دار میرفت، حس نمودم که درود نمیخواند، ‌بلکه الفاظ زشت و رکیک خود را به دست باد میسپارد تا به گوش مخاطبش برساند.

هیچ نمیدانستم که در پایان زندگانی و در لحظات مرگ چرا اینگونه مادر خود را به باد دشنام میدهد.

هنوز حلقه بر گلویش فرود نیامده بود که در مقابل سؤال اشخاص موظف پاسخ داد:

-  بلی یگانه آرزویم این است که باری مرا به مادرم برسانید تا با وی خداحافظی کنم، زیرا این سفر خیلی طولانیست و دیگر شاید تا ابد او را نبینم.

از این گفتهٔ او همه متأثر شدیم. عاطفه انسانی متقاضی آنست که حتی برای مصیبت دزدان و اشخاص مضر جامعه نیز بایستی یک اندازه متأثر گردید. خواهشش را پذیرفته و زمینه را برای ملاقات او با مادرش مهیا ساختند. گویند جوان به مادر خود گفت:

-        مادر جان من محکوم به اعدام شده‌ام، مرا به دار میکشند، دیگر تو را نخواهم دید. زبانت را بده تا ببوسم.

مادر که از مرگ جگرگوشهٔ خود سخت متأثر بود زبان خود را بیرون کشید و به اختیار فرزند گذاشت. محکوم به اعدام هنگام بوسیدن زبان مادر باد دو رسته دندان‌های تیز و برنده خویش، چنان فشاری بر آن وارد ساخت که مادر فریادی از ته دل برکشید و سپس جوی خون از زبانش جاری گردید- چه فرزند زبان مادر خود را از بیخ قطع کرده بود.

این واقعه شر و شوری دیگری در ازدحام تماشاچیان تولید کرد. همه آن مرد محکوم به اعدام را که زبان مادر خود را نیز بی‌رحمانه قطع کرده بود ناانسان بی‌حس، سنگدل و حتی خداناشناس خطاب کرده تقاضا داشتند تا هر چه زودتر دوباره به پای دارش بیاورند.

***

 انتظار مردم برای اعدام دزد به جایی رسید که کم کم حوصله‌ها سر رفت و الفاظ ناشایسته بر سر زبان‌ها میآمد. در پایان این همه قال مقال مردم، بالاخره خبر رسید که دزد معاف گردید و آزاد شده است.

وقتی تماشاچیان از این خبر واقف گردیدند دهن‌ها از تعجب بازماند که مگر چگونه میشود محکوم به اعدامی را که زبان مادر مهربان خود را هم قطع کرده است معاف ساخت!!

***

وقتی از دزد سبب جنایت آخرین او را پرسیده بودند، دزد گفته بود:

مادرم سزاوار همچنین عقوبتی بود و مخصوصاً این پاداش را میبایستی زبان مادرم متحمل میگردید. پرسیدند: چگونه؟ گفت: وقتی هنگام طفولیتم برای اولین مرتبه فقط یک دانه تخم‌مرغ همسایه را دزدیده به مادرم آوردم بر من آفرین خواند و مرا به این عمل تشجیع کرد، تا این که آهسته آهسته و روی هم رفته به تدریج این گونه دزد ماهری شدم که مورد تعقیب حکومت قرار گرفتم. از آنجایی که مادرم هر مرتبه مرا به تکرار عمل پست دزدی وادار میساخت، امروز مرگ خود را نیز نتیجهٔ سخن‌های او میدانم ، زیر هرگاه در همان مرحلهٔ اول سیلی محکمی به رویم میکوفت و مرا از این عمل مانع میشد، امروز به چنین مصیبتی گرفتار نمیآمد و از همین سبب هم بود که زبان مادرم را قبل از کشته شدن خودم، بریدم.

وقتی دیدند که دزد راست میگوید او را عفو کردند و بدین گونه وقتی حقیقت امر به گوش ما رسید همه پراکنده گشتیم و بر مادر او نفرین فرستادیم.

راستش نیز همین است که تربیهٔ دامان مادر قالب اخلاق آیندهٔ فرزند میباشد.


 

                                                                    عجیب ترین دزدی



اشخاص ثروتمند هرگاه در عین زمان متدین و غریبنواز هم باشند مقام و منزلت‌شان در جامعه خیلی بلند میرود. سیدال خان یکی از همین اشخاص بود که ثروت فراوان خود را وقف دستگیری بیوه ها و بازمانده‌ها مینمود. اهالی دهکده او را به دیدهٔ تعجب و احترام مینگریستند. در روزهای ناامنی که دیگران در خانه‌های خود از آسیب دزد و راهزن به آرامی نمیتوانسند به سر برند، مواشی و برخی از اموال پیرمرد -سیدال- در خارج خانه بین مزارع و باغات به کمال آسانی حفاظت میگردید.

شرافت و حسن سلوک چیزیست که حتی وجدان‌های پست و زبون را هم متأثر ساخته تحت نفوذ خودش در میآورد.

از این سبب بود که هیچ دزد و رهزن بر اموال منقول و غیرمنقول سیدال خان دست درازی نمیکرد.

اما از آنجایی که دست روزگار خوشی و اطمینان را برای هیچکس پایدار نمیماند، روزی فرارسید که چند عدد سکهٔ طلا از صندوق امدادی سیدال خان برای فقرأ به طور مرموزی کاسته گردید. پیرمرد خدا دوست با همه اضطراب و هیجان داخلی، حقیقت امر را حتی از اهل فامیل خود هم مخفی نگهداشت؛ ولی به کمال تعجب ملاحظه نمود که حادثهٔ دزدی طلاها یک بار دیگر بعد از دو شب تکرار گردید. پیرمرد نیک‌سیرت این مرتبه هم میخواست پرده یی از حوصله و صبر بر روی واقعه هموار کند؛ اما، خبر مذکور به زودی در بین مردمان دهکده منتشر گردیده باعث حیرت و تعجب عمیق‌شان گردید. این مسأله چندین روز بر سر زبان‌ها بود. هر کس از سیدال و طلاهای گمشده‌اش سخن میراند، تا این که حکومت محلی از موضوع سرقت واقف گردید. تحقیقات ابتدایی شروع شد. چندین تن از نوکرهای پیرمرد را به جرم دزدی به حبس انداخته مشغول تدارک علایم جرم گردیدند؛ مگر به زودی معلوم گردید که نوکرها را در این واقعه دستی نیست.

نوکرها به اصرار و توصیهٔ پیرمرد از قید خلاص شدند؛ اما سارقین حقیقی را کسی نتوانست پیدا کند. ناچار پولیس تحصیل کرده یی را  از مرکز استخدام نمودند. این همه فعالیت‌ ها زیاده از دو روز را در بر نگرفت. شب سوم هنگامی که پولیس ولایت «مجید»، در اطراف قلعهٔ سیدال مشغول تفتیش بود و یک عدهٔ زیاد پولیس دیگر هم در گوشه و کنار قلعه کشیک میدادند، فردای آن با تعجب مشاهده نمودند که چند دانهٔ دیگر طلاها نیز به سرقت رفته است.

پولیس جوان از این مسأله غرق حیرت گردید؛ چه با خود فیصله نمود که دزد ماهر با وجود همه مساعی و کشیک‌دادن‌های شان باز هم توانسته است ماهرانه داخل قلعه شده بعد از به دست  آوردن طلاها موفقانه از قلعه خارج گردد. مجید که پولیس تعلیم یافته و کهنه‌کار بود از یکایک فرزندان پیرمرد و اهل فامیلش تحقیقاتی به عمل آورد که در نتیجه معلوم شد، آن‌ها خیلی با هم صمیمی بوده در منتهای سعادت به سر میبرند؛ لذا جای آن نیست که دست به دزدی اموال خود بزنند.

وقتی ذهن مجید از این یک شک و تردید نیز خالی گردید، خواست بداند که دزد از کدام راه داخل قلعه گردیده و چگونه به کمال آرامی و سکوت مطلق دیوارهای سر به فلک کشیدهٔ قلعه را عبور نموده است. هر قدر تفحص نمود به نشانه و علامه یی که دلیل بر خراشیدگی و خوردگی دیوارها کند برنخورد - پس متیقن گردید که دزد حتماً در داخل قلعه به سر میبرد و شاید در یکی از اتاق‌های سیاه و تاریک قلعه که محل انبار کاه و آغیل حیوانات است مخفی باشد. ولی با آن که تمام قلعه و اتاق‌های متعدد آن را تلاشی گرفتند علامه یی از سارق ماهر به دست‌شان نیفتاد. عمل دزدی دو مرتبهٔ دیگر نیز تکرار گردید و پولیس نتوانست از وقوع آن جلوگیری نماید. جای تعجب در آن بود که دزد هر مرتبهٔ زیاده از یک مقدار معین طلاها را نمیربود؛ در صورتی که میتوانست تمام آن را برباید. از طرف دیگر اتاقی که پیرمرد با طلاهای خود شب‌ها در آن به سر میبرد از هر طرف به اتاق‌های دیگری میپیوست که در هر یک آن یکی یا دو نفر از اعضای فامیلش استراحت داشتند- پس دزد بیباک چگونه موفق میگردید تا بدون سر و صدا از همهٔ این اتاق‌های پر اثاث عبور نموده و با هیچ یک آن متصادم نگردد. و مخصوصاً در شب‌های اخیر که سیدال دروازه‌ها را از داخل اتاق میبست دزد مگر سوزن بود که از لای سوراخ‌های کوچک دروازه داخل اتاق میگردید؟

 پولیس ماهر که برای اولین مرتبه به مقابل این چنین یک دزدی مغلق و پر اسرار گیر مانده بود گاهی با خود میاندیشید، که مبادا شخصی محض جهت رقابت با وی چنین کارهای محیرالعقول را انجام دهد. لذا از این تخیل بیجا چون مار بر خود میپیچید و چون در ظرف این همه روزها نتوانسته بود کمترین اثری هم از دزد پیدا کند، خیلی مشوش بود. حیرت و پریشانی پولیس وقتی دوبالا میگردید که میدید دزدی چون تب نوبه وار همواره دو شب بعد صورت میگیرد- در حالی که دزدهای ماهر ولو هر قدر هم با قدرت و مغرور باشند چنین بی‌قیدانه در شب‌های معین دست به  دزدی نمیزنند، چه در این صورت گرفتاری‌ آنان خیلی آسان و بی‌دردسر انجام میگیرد.

این همه معماهایی بود که ذهن پولیس جوان را شدیداً تحت شکنجه قرار میداد. بالاخره چون  عرصه را بر خورد تنگ یافت به کمال احترام از پیرمرد خواهش نمود که به آنان اجازه دهد تا داخل حرمسرای گردیده در شب موعودی که میباید دزدی صورت بگیرد، اتاق را از چهار طرف احاطه نمایند. پیرمرد هم تقاضای‌شان را پذیرفته در شب موعود اهل فامیل خود را به جای دیگری فرستاد. پولیس آن شب را تا به طلوع آفتاب و ساعتی هم بعد از طلوع با همراهان خود در گرداگرد اتاق خواب سیدال مشغول کشیک گردید. اما فردا که پیرمرد صندوق را گشود باز هم ملاحظه نمود که همان مقدار معین طلا از حساب اصلی کمتر شده است.

بعد از این شب دیگر نزدیک بود عقل از سر مجید و همراهانش فرار کند. از این قرار باید دزد خود پیرمرد باشد- ورنه چگونه ممکن است که شخصی از مقابل چشم این همه مردان مسلح عبور نموده از دروازه‌های مقفل داخل اتاق گردد و سپس بعد از انجام دادن دزدی بیقیدانه خود را به خارج قلعه برساند و هیچکس هم ملتفت نگردد.

اما عقل کجا قبول مینمود که پیرمردی چنین متدین سخی و آبرومندانه تن به چنین کاری در دهد و پول‌های خود را خود بدزدد. سیدال دیگر برادر و میراث شریک هم نداشت که مجبور به چنین کاری گردد. ثروت فروانش در قید اختیار خودش بود که هر وقت طبق دلخواه خرج میکرد. در اینجا بود که ذهن مجید در این باره از کشف حقیقت عاجز مانده و برای اولین مرتبه اقرار به عجز و ناتوانی نمود.  اما یک فکر موهوم همواره در تحت شعور پولیس جوان موجود میبود که اشتباهش را نسبت به پیرمرد- سیدال- روی هم رفته قویتر ساخته میرفت.

بالاخره به سیدال پیشنهاد نمود که در اتاق خواب خود دو بسترهٔ دیگر هم بگذارد. سیدال خواهشش را پذیرفت. بعد از این دیگر سیدال، پسرش و مجید شبانه در یک  اتاق بسر میبردند. مجید خواب را بر خود حرام ساخته، تمام شب بیدار میبود و به اندکترین حرکتی که در اتاق واقع میشد برخاسته اتاق را مورد تفتیش قرار میداد. دو شب گذشت و مجید از بیدارخوابی‌های خود فایده یی نگرفت. برای شب سوم که معمولاً نوبت دزدی بود، پولیس جوان خود را آمادهٔ کار ساخته شش تېری هم کنار بستر خود گذاشت. با دیگر رفقای خود که در عقب در اتاق در رهروهای خانه مشغول کشیک بودند قرار گذاشت که بایستی به مجرد استماع شلیک خود را به آنجا برسانند.

شب فرارسید و مجید کاملاً بیدار بود، که ناگاه دید شخصی شبح‌مانند در اتاق تاریک مشغول گردش است. خواست تېر را خالی کند، اما فکری به خاطرش رسیده کمی منتظر ماند تا ببیند که دزد چگونه فعالیت میکند. دیری نگذشته بود که شبح جانب صندوقچهٔ طلاها پیش رفت، قلب مجید از خوف و امید به تپش افتاد. در این وقت که روشنی بیرون بر یک حصهٔ بدن شبح میتابید بر وحشت و هیبت آن میافزود. پولیس جوان با کمال تعجب ملاحظه نمود که دزد صندوق را به کمال آسانی باز نموده به شمار طلاها پرداخت، بعد همین که صندوق را قفل نموده به حرکت افتاد، مجید دیگر تأمل را جایز ندانسته یک فیر هوایی نمود که متعاقب آن پسر سیدال از خواب جهیده و پولیس‌ها از هر طرف داخل اتاق گردیدند. مجید و همراهانش چراغ را روشن ساخته مشغول تفتیش در چهرهٔ دزد گردیدند. دهن‌شان از تعجب بازماند بر جای خود خشک گردیدند و از حیرت زیاد یارای حرکت نداشتند؛ زیرا این شبح نامعلوم یا به عبارت دیگر این دزد ماهر کسی دیگر جز خود پیرمرد سیدال نبود. مجید لب به تعرض گشوده گفت خوب است ای پیرمرد محترم من نیز از دیری به این طرف نسبت به شما مشکوک بودم، اما هیچ نمیتوانستم قبول کنم که پیرمرد متدین و آراسته یی چون شما تمام دستگاه پولیس را برای چندین روز دیوانه‌وار از دیگر وظایف‌شان بازدارد. اما پیرمرد که گویا تازه از خواب بیدار شده باشد، وقتی طلا را در دست خود یافت و سخنان پولیس را شنید از قهر و غضب زیاد چون مار بر خود پیچیده فریاد زیاد: «بلی! ای پولیس خاین! اکنون که نتوانستی دزد را پیدا کنی خودم را به جرم دزدی بد نام میسازی . من ...، هنوز سخن خود را به پایان نرسانده بود که دید پسرش نیز مانند سایرین او را متهم به این کار میداند. از چهره‌اش آثار خشم و تعجب فراوان خوانده میشد و چنان مینمود که گویا از گفته‌های پولیس و پسر خود هیچ نمیداند؛ لذا فرولب فروبست و در حالی که سر خود را میان دو دست گرفته فشار میداد خشک و بی‌حرکت روی زمین نشست. پیرمرد بیچاره چنان در افکار دور و دراز فرورفته بود که هیچ ندانست چگونه مچ‌های او را بستند. با خود میگفت: «آری این پولیس‌های خایین عادت دارند که وقتی از کشف حقایق عاجز شدند دست خود صاحب مال را از پشت سر بسته متهم به جنایتش میسازند،‌ تا در نزد اولیای امور خود را فعال و وظیفه‌شناس معرفی کنند؛ اما وقتی به یادش میآمد که پسر خودش نیز با مأمورین پولیس همنوا است، دیگر حوصله‌اش سرمیرفت و پی هم آه کشیده خود را بدین گونه تسلی میداد. بالاخره پیرمرد بیچاره به جرم این که مدت درازی کارمندان پولیس را سرگردان ساخته بود به زندان افتاد؛ اما پیرمرد هنوز هم ظاهراً و وجداناً به جرم خود قانع نبوده خود را پاک و بی‌آلایش میدانست.

موضوع دزدی طلاها و بندی‌شدن سیدال سر و صدای زیادی در بین مردم تولید نمود. برخی خیانت را از جانب مأمور پولیس و عده یی از جانب پسرش میدانستند؛ زیرا پیرمرد در نزدشان سابقهٔ خوبی داشت و او را شخصی فرشته مانند تصور میکردند. چون هیچکس نمیتوانست به حقیقت امر پی ببرد این مسأله چون معمای مرموزی برای طبقهٔ عوام و مأمورین حکومتی باقی ماند. چند روز بعد از حبس سیدال خانمش تمام طلاهای گمشده را در یک گوشهٔ اتاق زیر فرش یافته به مردم ابلاغ نمود. این یک واقعهٔ جدید بر تعجب و حیرت مردمان افزود.

اما این تشویشات تا دیری دوام نکرد، چه پیرمرد در زندان نیز هر دو شب بعد از خواب برخاسته مشغول گردش میشد. وقتی این راپور ذریعهٔ پاسبان به مأمورین محبس رسید به گمان این که شاید پیرمرد درصدد پیدا کردن راه فرار افتاده است، بر مدت حبس افزوده و قوانین مشکل‌تری در نگهداشت او به کار بردند.

بالاخره روزی که داکتر جهت معاینهٔ بندی‌ها به زندان آمد سیدال را نیز در ضمن ملاحظه مبتلایان معاینه نمود و او را مبتلا به مرض سومنامبولیسم  (خواب گردی) معرفی نموده گفت :«این مرض در مرحلهٔ اول که مرحلهٔ بسیط نامیده میشود طوری ظهور میکند که مریض در هنگام خواب از بستر خود برخاسته مشغول سیر و گردش میشود؛ به بام بالا شده و حتی بر دیواره‌هایی که خطرناک هم باشد راه میرود. اما، در مرحلهٔ دوم مریض مصاب به سومنامبولیسم طوری میباشد که گویی دارای دو وجدان علیحده و منفصل است. چه اعمالی را که در ایام جوری انجام داده است، هنگام نوبهٔ مرض نمیتواند به خاطر بیاورد و همچنان در وقت صحتمندی قادر نیست آنچه را حین نوبهٔ مرض انجام داده است بفهمد. جای تعجب دراینجاست که مصابین مرض در وقت نوبه کارهایی را انجام میدهند که عموما در حال صحت کامل قادر به اجرای آن نمیباشند و غیره ...»

بعد از خطابهٔ مختصری که داکتر راجع به این مرض داد، مأمورین محبس به استیذان آمرین پولیس، سیدال را با کمال احترام به خانه‌اش فرستادند. پیرمرد در آنجا بنا بر فرمایشات سودمند داکتر که درباره‌اش عملی میگردید، بعد از مدت کمی شفا یافت.

وقتی دکتر معالج با یکی از اعضای فامیلش در حضور او سخن از طلاها و گم شدن آن زده او را به یاد اعمال گذشته‌اش میانداختند پیرمرد قاه‌قاه میخندید و لب تعجب به زیر دندان حسرت میگزید.


 

                                                                    سودای سود



در آن روزها که پول اهمیت زیاد داشت و مردم اندازهٔ ثروت را با شاخ گاو حساب میگرفتند، گل اکبرخان، زیاده از هزار شاخ گاو و پول نقد در خانهٔ خود داشت. او این ثروت هنگفت را از سودای سود به دست آورده بود.

گل اکبر، بعد از آن که پشت نیمه یی از اهالی آنجا را زیر بار سود خم ساخت و پولش به اتمام رسید، درصدد آن افتاد تا ابتکاری در سودخوری به میان آورده و ضمناً دامنه مفاد خود را نیز وسیعتر کند. اما از آنجایی که دیگر پول نقد نداشت و مردم نیز ناامید از هر طرف هنگام احتیاج شدید به جانب او روی میآوردند، این وضع گل اکبر را بی‌قرار میساخت و در فکر آن میانداخت تا هر طور شده است زیاده از این هم پولی به دست آورد و نگذارد مردم از درش ناامید بروند.

بعد از چندی تفکر بالاخره برق شادمانی در چشم‌های او درخشید و برخاسته نزد سودخوری در یکی از قریه‌های دوردست رفت و پنج روپیه کمتر از آنچه خودش به دیگران سود میداد از او چند شاخ گاو پول گرفت و آن را در قریهٔ خود به مراجعین خویش تادیه کرد-یعنی بدینگونه که خود از دیگری بسنود گرفت و به دیگران به سود داد و دو گناه را مرتکب شد، صدی پنج روپیه مستفید گردید.

**

گل اکبر با این همه ثروت فراوان و آن همه ابتکاری که در سودخوری به میان آورده بود، نمیتوانست جز نان خشک و نعنای لب جوی چیز دیگری بخورد. وی اکثر اوقات به سر وقت قرضداران خویش میرفت و نان را در خانهٔ آنان میخورد که بدین گونه حتی از شکم خود هم پس‌انداز میکرد.

ولی گاه گاهی که معدهٔ او دیگر از خشکی و بی‌روغنی به اصطلاح عوام بنای رباب زدن را میگذاشت رو به خانهٔ دختر خویش میبرد و آنجا در خانهٔ داماد خود با شوربا، پلو یا خاگینه یی شکم چرب میساخت.

اما هرگاه میخواست در خانهٔ خود چنین چیزی بخورد از گلویش پایین نرفته همانجا گیر میکرد و خفه‌اش میساخت- چه او در مقابل آن مقدار قوه یی که مثلاً از پنج دانه تخم مرغ و یک خورد روغن حاصل میداشت از این سبب که چرا خانمش چنین کته خرجی کرد است زیاد غصه میخورد و در ازای این غم و غصه زیادتر قوهٔ خود را از دست میداد و آنچنان لقمه در حلقومش بند میماند.

گرچه روز به روز بر ثروت گل اکبر افزوده میشد حتی خود نیز نمیدانست که پایان این دارایی به کجا کشیده آن را چگونه و در کدام راه به مصرف خواهد رسانید؟!

چون دو ماه میشد که شکم گل اکبر خان چرب نشده بود، لذا باز هم به خانهٔ دختر خود رفت و منتظر طعام چاشت نشست.

دختر وی که میدانست پدرش برای چه به خانهٔ او قدم رنجه میکند و نیز از سجیه‌اش بکلی واقف بود، زیاد کوشید تا به زودترین فرصت از خانهٔ غریبی خویش قورمه چلو ترتیب داده، مقابل پدر بگذارد، ولی موفق نگردید- چه مشاهده نمود که پدرش از گرسنگی عنقریب ضعف میکند. لذا چند عدد تخم‌مرغ را در مقدار زیادی روغن بریان کرده روی خوان با چهار قرص نان و یک کاسه ماست نهاد. او خود برای آن که پدرش بتواند آزادانه لقمه‌های بزرگتر از دهن خویش بردارد اتاق را ترک کرد. گل اکبر وقتی کاسه مملو از تخم و روغن و نان گرم را دید هیچ ملتفت نشد که دختر چگونه اتاق را ترک گفته است و با ولع و اشتیاق زیاد شروع به خوردن کرد.

  خمس یک نان را با مقداری زیاد تخم بریان و چند قاشق ماست یک باره به دهن فراخ و حرص خود فروبرد.

دختر در این وقت با گیلاس آب در عقب دروازه منتظر استاده بود که صدای خفه‌شدهٔ پدر را شنید و به زودی خود را به اتاق رسانید. نامبرده نمیتوانست چیزی بگوید، اما با انگشت اشاره‌ یی جانب گلو و بعد هم اشارهٔ دیگری جانب گیلاس نمود. دختر دانست که لقمه راه گلوی پدرش را بسته است، از این رو گیلاس آب را تقدیمش کرد و خود بیرون رفت تا گیلاس دیگری مهیا دارد.

با آن همه کوشش گل اکبر نتوانست لقمه را فروبرد، اما بالاخره موفق گردید با هزاران زحمت آن را از حلق خویش بیرون کند و به پشکی که در کنج اتاق منتظر عطوفت وی نشسته میو میو میکرد، بخوراند.

گل اکبر بعد از آن که چند گیلاس آب دیگر هم فرو برد و با چند سرفه گلوی خود را صاف کرد با لحنی تقریباً مغموم و متأثر پرسید: دختر جان نزدیک بود مرا هلاک‌سازی اما بگو ببینم این تخم‌ها را از کجا آورده‌یی؟!

دختر: پریروز به خانهٔ شما رفته بودم هنگام بازگشت مادرم بیست دانه تخم به من داد، تا برای فرزندان خود بیاورم. امروز که شما تشریف آوردید چون دیدم در این ناوقتی نمیشود پلو و چلوی مهیا سازم، از آن تخم‌ها چند دانه را پخته حضورتان آوردم تا فی الحال گرسنگی شما تسکین شود و من بتوانم قورمه چلو لذیذی بعد از یک ساعت آماده سازم.

گل اکبر پس از شنیدن این جواب در حالی که زیر لب میغرید و گوشه‌های شالکی فرسودهٔ خود را جمع میکرد بعد از یک آه سوزناک و طولانی با قهر و عتاب گفت:

آری! همین که لقمه راه گلویم را فروبسته دانستم که روغن یا تخم‌های این خوراک از مال خالص خودم میباشد.

بعد از ادای این کلمات گل اکبر گوشهٔ شالکی خود را تک داده خانهٔ دخترش را به سرعت ترک گفت و دیگر هیچگاه به آن خانه قدم رنجه نکرد.

بدین صورت یگانه ملجأ و ماوای شکم چربی گل اکبر نیز از دستش رفت، ولی هنوز هم دست از آن عمل برنداشت و همچنان بر ثروت قارونی خود میافزود و در سودای سود بود که بود و یک دم نغنود که نغنود.


 

                                                                    عید بدبینان



گرچه میخواستم هنگام بازگشت به خانهٔ صدیق بروم، اما دفعتاً چنان فریاد دلخراشی از درون خانه به گوشم رسید که نتوانستم یک قدم هم جلوتر بگذارم. این فریاد ناگهانی را نتوانستم به هیچ حادثه یی ارتباط دهم؛ فقط همین‌قدر دانستم که صدا از حلق عالیه-خانم صدیق- بیرون میآید. در این روز عید چه بر او واقع شده که چنین بلند فریاد میکشد؟ 

خوشبختانه دروازه از آن طرف زنجیر نبود و من توانستم با بالا زدن تمبه، آن را باز کنم و داخل خانه شوم. دیگر فریاد کسd به گوشم نمیرسید. به عجله از پلکان بالا رفتم. طول دهلیز منزل فوقانی را با چند قدم تند و طویل پیموده، وارد سالون شدم. به مجرد باز کردن دروازه چشمم بر منظره یی افتاد که از غایت غصه مغزم داغ شد و چشم‌هایم نتوانست آن وضعیت را باور کند.

چهرهٔ عبوس و مخوف صدیق در نگاه‌های حیرت‌بارم مانند غول بیابانی جلوه میکرد. او به مجرد دیدن من دیگر دست از لت و کوب عالیه برداشته بود؛ اما، قهر و غضبش هنوز هم جوش میزد و با نگاهی آغشته با نفرت به وی مینگریست. عالیه قوهٔ مقاومت و حتی قوهٔ تکلم را هم از دست داده بود.

عالیه در حالی که موهای بلندش چهرهٔ زیبای او را میپوشانید و لباس نازک قشنگش پاره‌پاره و در بعضی حصص آلوده با خون به نظر میخورد، با نگاه‌های مملو از استرحام جانب من مینگریست. من، عالیه را که از اقارب نزدیک و خیلی نزدیک من بود خیلی زیادتر از آن دوست میداشتم که بتوانم آن حالت را نادیده انگارم. چند قطره خون از لب‌های او که بر اثر مشت و سیلی‌های صدیق مجروح شده بود زنخدان و گلویش را خونین میساخت. گرچه میتوانستم گلوی صدیق را چسبیده انتقام عالیه را از او بستانم، اما خودداری کردم؛ چه این امر برای آیندهٔ عالیهٔ چندان مفید واقع نمیگردید. پس با لهجه یی که منتهای گله‌داری و نارضایی از آن خوانده میشد، صدیق را مخاطب قرار داده گفتم: آیا همین است نتیجهٔ آن همه عشق و محبتی که میگفتی نسبت به عالیه داری؟

***

وقتی که برادرها زندار میشوند، مهمترین سبب بر خلافی شان همانا حرف‌های تفرقه‌انگیز زنان آنان است که هر روز و شب و بیشتر از همه هنگام غنودن روی بستر خواب ماهرانه به گوش شوهران خویش فرومیخوانند و با حیل مختلفه یی که مخصوص این طبقه است اگر در مرتبه اول و دوم نشده در صدمین مرتبه هم اگر باشد زهر خود را در رگ‌ها و شرایین شوهر میدوانند و او را از خویش و قومش جدا میکنند، تا بتوانند خودشان از اقارب و بستگان خویش آزادانه پذیرایی کنند و غرغر خشو و ننو در بین نباشد.

اما، عالیه از آن‌ زن‌ها نبود. او فکر داشت و میفهمید که نفاق بدبختی و نکبت ‌بار میآورد؛ از این رو شوهرش را همیشه توصیه میکرد تا با یگانه برادر خویش حبیب که از نزدیکترین کسانش محسوب میشد خیلی صمیمی باشد؛ زیرا پدر و مادر صدیق وقتی یکی بعد دیگری دنیا را بدرود میگفتند فرزند دیگری جز صدیق و حبیب به یادگار نگذاشتند. حبیب که خوردتر و قشنگتر از صدیق بود بعد از مرگ پدر نتوانست زیاده ازچند ماهی با صدیق بماند، از این لحاظ در خانهٔ جداگانه یی با خانم خود که پسان‌ها گرفت مشغول زندگی گردید.

***

روز دوم عید، عالیه با اصرار و ابرام زیاد بالاخره شوهرش صدیق را وادار ساخت تا به خانهٔ حبیب برود و در ضمن عید مبارکی از احوال خانمش نیز که چندی قبل مریض بود، بپرسد. 

صدیق در خانه با خانم خویش تنها به سر میبرد و از داشتن خادمه بدش میآمد و این طبقه را به نام‌های زشت از قبیل واسطه‌چی ... دزد و غیره خطاب میکرد. آن روز بعد از رفتن صدیق، عالیه در خانه تنها ماند. اما هنوز نیم‌ساعت نگذشته بود که صدای تک‌تک دروازه به گوش رسید. چون شوهرش حاضر نبود یکی دو مرتبه جواب نداد. اما در دفعه دوم، سوم، چهارم طرز دروازه زدن به گوشش آشنا خورد. عالیه چون نیک دانست کس دیگری غیر از حبیب نیست دروازه را باز کرد و با کمال گشاده‌رویی و اخلاص برادر شوهر خود را به داخل خانه خوانده بعد از آ ن که پذیرایی خوبی از او به عمل آورد مقابلش روی دوشکی نشست و مشغول پرسیدن از احوال فامیلش گردید؛ اما گاه گاهی هم گرد کدورت بر چهره‌اش مینشست و افکاری در هم و برهم فکرش را مغشوش میساخت.

از طرف دیگر چون خانهٔ حبیب از منزل برادرش آنقدرها بعید نبود، صدیق وقتی به سراغ حبیب رفت و مشاهده نمود او و خانمش در خانه نیستند دوباره به خانه برگشت، و چون دروازه را بازیافت سر راست وارد طبقهٔ فوقانی گردید. بعد از اندک تأمل وقتی صدای گفتگو را شنید آهسته خود را به عقب شیشه‌ها کشانیده از آنجا چشم به اندورن اتاقی که عالیه و حبیب در آن نشسته بودند دوخت.

این درست همان موقعی بود که آتش سگرت روی پیراهن حبیب افتید و عالیه ملتفت گردید دست پیش برد و آن آتش را زایل ساخت.

هنگامی که صدیق وارد اتاق گردید عالیه از مشاهدهٔ طرز نگاه او مشوش گردید، اما حبیب جوان خیلی ساده دل و خوش قلبی بود که هیچگونه عتاب و بدگمانی‌ را نتوانست در چشم‌های برادر خود بخواند.

***

حس بدبینی نظیر مرض خطرناکیست که مصابین خود را برای همیشه از نعمت خوشی و سرور روحی محروم ساخته سعادت‌شان را پامال میسازد. اینگونه اشخاص که در زندگی روی خوشی را نمیبینند نسبت بهمه چیز و همه کس بدگمان بوده به دوستی و وفای هیچکس نمیتوانند دل ببندند.

صدیق نیز که یکی از آن جمله مردم بود بعد از رفتن حبیب، عالیه را تحت شکنجه گرفت که چرا با حبیب در اتاق تنها نشسته و بالاخره با وی شوخی و دست‌بازی هم کرده است؟

عالیه، که زن فهمیده و مجرب بود با فصاحت و منطق قانع‌کننده یی که داشت ذهن شوهرش را از وسوسه پاک ساخته به او گوش زد نمود که شرم است او چنین افکاری را راجع به همسر وفادار و برادر محبوب خود در دماغ بپروراند. ضمناً نیز افتیدن آتش سگرت را روی پیرهن حبیب تذکر داده خاطرنشان ساخت که علت دست‌درازی‌اش همانا گل کردن آتش سگرت بود، نه چیز دیگری؛ اما، این فکر که عالیه او را به نحوی از خانه بیرون کرده و زمینه را برای ملاقات با حبیب که شاید قبلاً با وی قراری داشته است فراهم ساخته هیچگاه به کلی از مغزش زدوده نمیشد و یکی دو دقیقه بعد منقلبش میساخت...

***

 خلاصه این که هر طوری بود عالیه از شوهرش اجازه گرفت تا جهت عید مبارکی به خانهٔ حبیب برود. قضا را وقتی عالیه وارد منزل حبیب گردید که خانم حبیب به قصد عید مبارکی با یکی از اقارب خود خانه را ترک گفته بود و قصد داشت بعد از ملاقات با آنان سری هم به منزل صدیق بزند و لذا در این فرصت حبیب در خانه تنها بود؛ زیرا خادمه نیز به غرض اجرای پاره یی از امور بیرون رفته بود.

این اتفاقات یک بار دیگر باعث شد تا حبیب و عالیه در یک خانه تنها بمانند؛ زیرا، نمیشد حبیب از پذیرفتن زن برادرش در خانهٔ خود شانه تهی کند؛ یا عالیه بی‌آن که بنشیند و چای و میوه یی بخورد آنجا را به آن زودی ترک گوید.

اما، صدیق که از رفتن همسرش به خانهٔ حبیب چندان راضی نبود، هر قدر کوشید نتوانست بر بدبینی خویش غالب آید و با خود میگفت از کجا معلوم که باز هم عالیه با برادرم در خانهٔ‌شان تنها نباشد و مرا اغفال نکرده باشند.

بنابراین تشویش، صدیق از خانه بیرون شد و راه منزل حبیب را در پیش گرفت تا ببیند در خانهٔ برادرش غیر از عالیه و حبیب کسی دیگر هم هست یا خیر؛ ولی، هنوز به آنجا نرسیده از دور مشاهده نمود که عالیه از منزل حبیب خارج میگردد. آتش به جانش افتاد و به تندی وارد خانهٔ برادر گردیده از وی راجع به خانمش پرسید. حبیب گفت: «قبل از آن که عالیه خانم اینجا تشریف بیاورد خانمم به قصد ملاقات‌شان خانه را ترک گفته است شاید در را با هم تصادف نکرده باشند زیرا کوچه‌بندی‌ها زیاد است».

در این وقت دیگر صدیق نتوانست خشم خود را فرو برد؛ معهذا بی‌آن که با حبیب خداحافظی کند از عقب خانم به راه افتاد تا هر دو به خانهٔ خود رسیدند و آن طوری که قبلاً ذکر شد عالیه را از زیر لت و کوب گرفته و لباس‌های عیدش را پاره کرده و لبانش را خون آلود ساخت.

در چنین فرصت بحرانی که عالیه روی فرش اتاق نیمه بیهوش افتاده بود و من نمیتوانستم در مقابل حرکت وحشیانهٔ صدیق تکلیفم را معین کنم، دروازه باز گردید و خانم حبیب وارد شد.

نصایح من و خانم حبیب، نگاه‌های معصومانهٔ عالیه و بالاخره درک این‌که حبیب جوان نجیبی است و آن دو ملاقات جز بر اثر تصادف صورت نگرفته است ذهن صدیق را از تشویش‌های موهوم وارهانید، طوری که حاضر گردید زندگی آینده را با کمال خوشبینی و صمیمیت با برادرش در یک منزل به سر برد.

 


                                                                        جنون شهرت



وقتی چشمم بر این ملنگ افتاد با آن که عزم کرده بودم تا ندانم چه گونه مردیست مانند سایر مردم بی‌درنگ سر تعظیم فرود نیاورم، اما چهرهٔ جذاب و چشمان پر تأثیر افسون‌گر او بی‌اراده وادار به تعظیمم نمود- چنان که هر دو دست روی سینه نهاده تعظیم غرایی کردم و مانند چاکری که به دربار امیری جابری برود زمین خدمت بوسیدم تا ملنگ اجازه نداد، نیم ساعت کامل نتوانستم بنشینم. نامبرده در ظرف این مدت چندین مرتبه با نگاه‌های سنگین و پر صلابت خود سراپایم را مرور نموده آنگاه بعد از آن که رعشهٔ حقیقی بر اندامم مستولی گردید، با اشارهٔ سر اجازه نشستن داد.

خواستم همان جایی که ایستاده بودم بنشینم، اما بالکه‌های(۱) ملنگ که دو نفر جوان تنومند و خوش‌سیما بودند، از جاهای خود حرکت کرده مرا نزدیک خویش بنشاندند و مخصوصاً هدایت دادند که نبایستی قبل از ملنگ شروع به صحبت نمایم. من نیز خاموش مانده سر به زیر افگندم و با گیاه‌های نرم و خشکیده یی که روی صفه را میپوشید، مشغول شدم.

این صفه مقابل آسیایی قرار داشت که عقب آن را جنگل مصنوعی محدودی میپوشانید و از پهلویش هم دریای کوچک خروشانی عبور میکرد.

غرش دریاچه، گرس آسیاب با غمغمی که بابا ملنگ زیر لب ادا میکرد همهٔ  اینها با هم جمع گردیده بیننده را بیش‌تر مجذوب میساخت و تحت تأثیر نگاه‌های ملنگ که گاه‌گاهی سربرمیداشت و خیره به جانبش مینگریست، درمیآورد.

این بیشه همانطوری که هنگام عصر منظرهٔ دلفریب داشت، شب‌ها انسان را به خوف میانداخت- آن طوری که حتی شجاعترین اشخاص نمیتوانست شبانه آنجا قدم گذارد.

بالکه‌ها که چشم از چهرهٔ بابا ملنگ برنمیداشتند، هر حرکت او را به نحوی برایم تعبیر مینمودند که بی‌محابا به سان دیوانگان گاه بشره‌ام (۲) از خوشی میشگفت و هنگامی هم از ترس زیاد قلبم به تپش میافتاد.

بالاخره بعد از آن که بابا ملنگ آخرین دانهٔ تسبیح را روی دیگر دانه‌ها انداخت و چندی هم مشغول نیایش (۳) گردید و چف دور و درازی نثار صفه و محتویات آن کرد، سرش را به آرامی بالا کرده با تبسم ملنگانه یی جانب من نگریست و گفت:

پسر! ترا گاهی ندیده‌ام اما میدانم آمده یی تا دربارهٔ چلهٔ گم‌شده‌ات به تو معلومات بدهم، برو و آن را از جیب کرتی برادرت گرفته در انگشت کن و دیگر هیچگاه از آن غافل مباش زیرا میدانم آن حلقهٔ طلایی در نزد تو خیلی بیشتر از خزاین شاهان قدیم اهمیت دارد.

پناه به خدا! این ملنگ به راستی سری از غیب دارد ورنه چگونه میشد پیش از قال (۴) من بر مافی الضمیرم (۵) پی برد و حتی جای متاع گمشده را به من بنماید. وقتی خواستم برخیزم و بروم بالکه‌ها به نگاه‌های دوستانهٔ خود به من حالی ساختند که بایستی دست بابا ملنگ را ببوسم و مراسم  تعظیم به جا آورم. چون خیره‌سری بودم که قدرت ملنگ تذبذب از من دور ساخت رفتم دستش را بوسیدم و بر چشم نهادم.

هنوز چند قدمی از صفه دور نشده بودم که جوان حریفِ کشتی‌گیری من از آن طرف آشکار گردید، اما مانند این که من هرگز او را ندیده باشم از نظرم دور شد و از راه عقب جنگل به جرگهٔ بابا ملنگ پیوست؛ حس کنجکاوی‌ام مرا واداشت تا باری این حقیقت را به خود کشف نمایم.

آن جوان روز گذشته با من کشتی‌گیری میکرد و در ضمن این که در حضور دیگر جوانان در مقابل یک بار دو مرتبه مرا بر زمین زد، مشاهده نمودم چله در دستم نیست. هر قدر کوشیدم سودی نبخشید زیرا خاک‌های زمین نرم و بچه‌ها نیز فراوان بودند. وقتی به خانه رسیدم و جیب‌های برادرم را تلاشی گرفتم چله را یافتم و همان شب نذری پخته به دست برادرم حضور بابا ملنگ روان کردم.

***

در آن روزها دزدی‌های زیادی در قریه اتفاق میافتاد. صاحبان خانه بعد از مراجعه به ملنگ، مالهای خود را طبق دستور او از نقاط مختلف کوهی که در آن نزدیکی قرار داشت به دست میآوردند و نذرانهٔ ملنگ را با صمیمیترین احترامات به حضورش تقدیم میکردند.

من نیز که مرید فرمانبردار ملنگ شده بودم هر روز شرف ملاقاتش را حاصل میکردم. ملنگ در زمان فراغت رباب مینواخت. درین فن آن قدر مهارت داشت که هیچ نمیتوانستم تا ربابش خلاص نشده از جای خود تکان بخورم.

روزها که من به پیشگاه ملنگ حاضر میبودم مردم به او مراجعه میکردند و از مال‌های گمشدهٔ خود سراغ میگرفتند. من نیز که بعد از مفقود گردیدن و پیدا شدن چله احترامی نسبت به ملنگ در قلب خود پیدا کرده بودم نتوانستم آن را از سبب مردی که حریف کشتی‌گیری من بود و بعد آن طور مخفی از چشم من به صحبت ملنگ پیوست از دل بیرون کنم.

بالاخره دزدی‌های شبانه آن‌قدر زیاد شد که هر شب خانه یی از مال، فرش، ظرف، پول نقد و غیره تهی گردیده و فردای آن با مراجعه به ملنگ تمام آن مالها در یکی از سوراخ‌های کوه بدون کم و کاست پیدا میشد. چند چیز مرا مشوش میساخت: اینها چگونه دزدانی هستند که هنگام ورود آن‌ها به خانهٔ مردم با آن که صاحبان خانه مخصوصاً در آن شب‌ها کشیک هم میدادند مورد فیرهای تفنگ قرار نمیگرفتند؟! دزدها مگر برای چه هر مرتبه مال‌های دزدیدهٔ خود را به سوراخ‌های کوه میگذراند، در حالی که خوب هم میداند تمام اموال دوباره به دست صاحبان آن میافتد؟!

این فکرها مرا به آن وامیداشت تا باری در بارهٔ ملنگ بدگمان شوم، چه باز هم گاهی شک میبردم به این که چگونه میشود مردی بتواند این طور جای اموال سرقت‌شده را با مقدار و نوع آن تعیین کرده سراغ آن را به مردم بدهد، پس لابد همان بالکه‌های ملنگ مرتکب سرقت میشوند و سپس آمده به رییس خود- ملنگ - اطلاع میدهند یا او را بر انبار مال حاضر میکنند تا بدین‌گونه ملنگ بتواند فردا در مقابل مردم پیش‌گویی کند. این فکر ابتدا آنقدر در ذهنم قوت گرفت که خواستم به زعم خودم اسرار ملنگ را فاش کنم؛ اما از این عزم منصرف شدم، چه عقلم مرا ملامت کرد که هر گاه ملنگ رییس دستهٔ دزدان میبود برای چه مال‌ها را دوباره به مردم مسترد میکرد، مگر کسی هم هست که نتیجهٔ زحمات و از جان‌گذری‌های خود را چنان رایگان به مردم اعاده کند؟ تو به این پیرمرد محترم توهین کرده‌ای، باری دل خود را پاک کن تا از برکت فیوض او که تازه راه به قلبش یافته‌ای مستفیض گردیده مرد بهره‌مندی بارآیی؟! آن روز به دربار ملنگ رفتم و خواستم به گناه خود اعتراف کنم اما چون مانند سابق مهربان بود مسرور شدم و دانستم مرا بخشیده است.

***

هنوز دیری نگذشته بود که طفلی چند اطراف ملنگ را احاطه کردند. ملنگ همهٔ آنان را نوازش کرد و مشت نقلی از جیب بیرون کشیده به یکی از آن اطفال داد و دیگران را وعدهٔ فردا ارزانی فرمود، اما مخصوصاً با آن طفل فرمایش نمود که نباید غیر از اهل فامیل خود آن نقل پر فیض را به دیگران بدهد. طفل شادی‌کنان از جمعیت جدا شده راه خانه را پیش گرفت. من نیز به کمال خوشی و از روی تبرک آن یکدانه نقلی را که از دست طفل افتیده بود برداشته در جیب خود نهادم.

پیرمرد وقتی اطفال دیگر را آزرده دید مشت دیگری از شرینی‌ها به در آورده به هر یک شان داد و بلکه مرا نیز از چنین نوازشی فراموش نکرد. چون میخواستم در یکی از قرأ نزدیک در محفل نکاح دوستم شرکت کنم دست ملنگ را بوسیده به خانه  آمدم و از آنجا به خانهٔ دوست شتافتم.

***

پاس آخر شب از خانهٔ دوست برگشته میخواستم به قریهٔ خود بازگردم که در نزدیکی کوه چند سیاهی از دور آشکار گردید. سه نفر در زیر بارهای سنگین خود نفس‌زنان جانب کوه پیش میرفتند. از ترس در عقب تخته سنگ بزرگی خزیده مخفی شدم. از عقب آن سه نفر، شخصی دیگری نیز به آرامی راه میرفت. گرچه شب خیلی تاریک بود به زحمت توانستم مشاهده نمایم که ابتدا آن سه نفر  داخل غار کوه شدند و سپس بعد از چند دقیقه مرد چهارمی نیز از عقب آنان رفت. هر چه بود دل به دریا زده چون فهمیده بودم جز دزدها کسی دیگری نیستند، خود را به دهانه غار رسانیدم. در زیر شعاع خفیف چراغ تیلی چشمم برمنظره یی افتاد که از تعجب بر جای خود خشک شدم. آنان غیر از دو بالکه ملنک و حریف کشتی‌گیری من و خود ملنگ که ریش عاریتی را برداشته بود کس دیگری نبودند. بعد از جابه‌جا کردن مال‌ها تا میخواستند از غار برآیند، خود را از آنجا دور ساخته به خانه رفتم و آن دانهٔ نقل را نیز به برادرم که دروازه را به رویم گشود دادم. طفلک نقل را با شوق بلعید، اما هنوز قصه‌ام را به پدر و برادرانم خلاص نکرده بودم که سر برادرکم سنگین شد و در خواب عمیقی فرورفت آنگاه حقیقت مانند شعاعی در مغزم درخشید و بر همه رموز ملنگ آشنایم ساخت.

***

فردا پدر و اقارب طفلی که دیروز از هدیهٔ ملنگ-نقل- مفتخر شده بود به حضور ملنگ آمدند. من نیز آنجا بودم. آن‌ها از گم‌شدن اموال خود خبر دادند و ملنگ نیز بعد از اندک تفکر غار دیشبه را به ایشان معرفی کرد و گفت بروید اموال‌تان را از آنجا دریابید.

من بر وی خندیده گفتم از آن نقل‌های بیهوشی چیز به من نیز عنایت کنید تا با اهل فامیل خود خورده از حال دررویم و تو بتوانی شبانه به کومک بالکه‌هایت دارایی ما را نیز ربوده به کوه ببری و بعد با یک ظاهر ملنگانه ولی شیادانه فردا غیبگویی خود را  بر روی مردم بکشی و چنین شهرهٔ آفاق گردی. دو چشم ملنگ مانند دو کوه آتشفشان متوجه من شد. اگر سر به زیر نمیانداختم از تأثیر آن نگاه‌های هولنک مانند موم ذوب میشدم.

آن روز که جمعه بود در مسجد جامع همه مردم را از حیله‌های ملنگ واقف گردانیدم. تازه آن وقت هم فهمیدم که چگونه بالکهٔ ملنگ حلقهٔ طلایی مرا به مهارت از انگشتم کشیده در جیب برادرم انداخته و موضوع را به ملنگ بازگفته بود، اما  در همان لحظه یی که از مسجد برآمده میخواستم به خانه بروم ناگهان ملنگ از عقب درختی جهید و مانند گیرهٔ فولادی بازویم را محکم فشرده فریاد زد «ای بی خرد ...» با این تکان ناگهان از خواب برخاستم و دیدم پدرم است که مرا تهدید میکند تا از خواب غفلت بیدار شده نماز صبح را به جا بیاورم. با زبان الکن و لحن متواضعانه یی که تندی پدرم را مبدل به تبسم شرینی کرد گفتم:

خوب شد بیدارم ساختید زیرا خواب عجیب و وحشتناکی میدیدم، پدر جان!

+

توضیحات ویرایشگر:

۱ - بالکه: كسي كه خدمت فقير مي كند ؛ ‌تلفظ: /baal.ka/؛ اسم فاعل – قاموس عبدالله افغانی نویس

۲- بشره (عربی): ظاهر پوست آدمی ؛ در زبان دری معمولاً به معنای ظاهر پوست چهره به کار میرود.

۳ - نیایش ؛ در متن به گمان غالب به اثر اشتباه تایپی سناجی آمده که نمیتواند درست باشد

۴ – قال (عربی):  گفت ؛ سخن ؛ هر لفظ که از زبان برآید چه تمام باشد یا ناتمام

۵ - مافی الضمیر (عربی) : آنچه در دل است

 



                                                                      خاطرهٔ استقلال



مخالفت و کین توزی دو دشمن سرسخت «شیر دل خان» و «شکورخان» سر کردگان قوم «اچکزی» دهکدهٔ پنجصدخانهٔ سپین کچه را در خاک و خون نشانده بود. این دو خان مغرور که هریک دیگری را مایهٔ سقوط و بربادی قوه و اعتبار خود میدانست هر آن میکوشیدند بهانه یی برای جنگ به دست آورده میدان را برای خود خود خالی سازند.  گفته اند «صد فقیر در یک گلیم بگنجد و دو امیر در یک اقلیم نه».

شیردل خان و شکورخان که لابد با هم پلوان شریکی نیز داشتند ماه و هفته یی نبود که حتی اگر برای یک گاو یا گوسفند هم شده با هم نجنگند و مرده یا زخمیی را به خانه نبرند. این مخالفت آنقدر شدید بود که طرفداران یکی نمیتوانست با یاران خان دومی ارتباط صهریت (۱) پیدا کند. چه دختر دادن، و چه زن گرفتن را نمیشد بی اجازهٔ خوانین انجام داد.

در ورای این همه دشمنی، دوستی پایداری بین دو فرد از خاندان شیردل خان و شکورخان برقرار بود که جز خداوند دگری بر آن اطلاع نداشت. این دوستی که سپس به عشق آتشین مبدل گشت، دل‌های «معصومه» و «شفیق» را آنقدر با هم نزدیک ساخته بود که مخالفت‌های خانوادگی را تقریباً فراموش کرده بودند.

پسر شکورخان و دختر شیردل‌خان گاه گاهی در دل شب‌های تاریک در باغ مقابل قلعهٔ شیردل خان با هم ملاقات میکردند و در حالی که هیچگونه امیدی برای آینده در دل نداشتند، مسرور بودند از این که کسی به رازشان مطلع نیست؛ چه در آن صورت بی‌تردید غیر از مرگ چیز دیگری سرنوشت آنان را تعیین نمیکرد. این خطر بیشتر متوجه معصومه بود؛ زیرا اگر در گناه واحدی هم باشد مجازات زن را سنگینتر از مرد مقرر میدارند، گرچه عشق را نمیتوان اختیاری خواند.

***

آن شب که فردایش مردان دلیر پشتون به رزمگاه استقلال میرفتند، همین که شب به نیمه رسید و تاریکی سرسام‌کننده روی دهکده را پوشانید، شفیق خنجری به کمر آویخته، کمند را برداشت و آهسته و بی‌سروصدا خانه را به قصد ملاقات معصومه ترک گفت و به عقب دیوارهای سر به فلک کشیدهٔ قلعهٔ شیردل خان رسید. مقابل درب بزرگ قلعه ایستاد، چندی فکر کرد و آنگاه سر کمند را به قوهٔ هرچه تمامتر بر فراز دیوار پرتاب کرد. نوک کمند به عقب دیوار سرکشید و درست در مقابل چاک بزرگ دروازه آویزان ماند.

شفیق نوک لشته یی که از چوب بادام در دست داشت با خنجر دو شق کرد و آن را در چاک دروازه فرو برد. بعد از چندی زحمت، سر کمند در چاک چوب گیر آمده شفیق با کشدن لشته جانب خود سر کمند را نیز به دست آورد و بعد از آن که گره محکم و بزرگی به نوک آن زد و سر دیگر ریسمان را با میخ محکمی روی زمین کوفت به کومک آن بی صدا و  آرام از دیوار بالا رفته آهسته آن طرف فرود آمد و دو مرتبه آواز مخصوصی مانند مرغ شبگرد کشید.

چند دقیقه بعد شخص سیاه‌پوشی که چشم‌های تیزبین شفیق به سختی میتوانست آن را ببیند از دور به نظر رسید. دلش از پریشانی به سختی میزد، چه آمدن شفیق در داخل قلعهٔ  آنان، آن هم غیر از وقت موعود او را سخت متعجب ساخته بود.

شفیق که پریشانی او را در نفس سوخته و لهجهٔ غیرطبیعی‌اش درک کرده بود، آهسته چند حرفی در گوشش فروخواند و به او حالی ساخت که فردا به معرکهٔ استقلال میرود، شاید هم پس نگردد. بوسه‌های گرم میان‌شان رد و بدل شد و آنگاه بعد از آنکه پیمان وفا برای مادام‌العمر ذریعهٔ تبادل دو بوسهٔ آخری بین دو دلدادهٔ مهر گردید، معصومه با صدایی نسبتاً بلندتر که شفیق را در دریای کیف فرو برد چنین زمزمه کرد:

ته په سنگر کې ځان شهید کړه 

زه به شین شال ستا پر زیارت وغوړومه 

شفیق به کومک همان کمندی که وارد قلعه شده بود از آنجا بیرون رفت و چون به خانه رسید آواز پدرش را شنید که او را جهت  آمادگی برای فردا و دادن بعضی هدایات به حضور خود میخواند. شفیق به زودی خود را در مقابل پدر رسانید و پیش از آن که او را فرصت پرسیدن بدهد گفت: پدر جان من آمادهٔ حرکتم، لباس‌هایم را پوشیده‌ام، رفته بودم کنار جوی تا وضو بگیرم و بعد سامان سفر را تهیه کنم که شما صدا زدید. شکور خان لبخند رضایت‌بخشی به روی پسر زده دست بر رویش کشید و با لهجهٔ آمرانه گفت:

آفرین پسر! من نیز چنین توقعی از تو داشتم‌ . اکنون برو و دیگران را نیز آمادهٔ حرکت بساز. شفیق حینی که وارد میدان دهکده شد، مردان پدرش و پدر موصومه همه در آنجا گرد آمده بودند. چندی بعد شکورخان نیز رسید و هر دو خان مغرور پیشاپیش مردان جنگی خود به راه افتادند. گرد از زمین و هلهله از مردم برخاست. دو دشمن  موقتاً برای حصول استقلال وطن بغض و کینهٔ دیرینه را فراموش کرده، دربارهٔ آن امر مهم مشغول صحبت بودند. شفیق نیز از عقب‌شان میتاخت.

معصومه این منظره را از سر بام دیده آن را فال نیک گرفت و یازده چوری دست خود را نذر یازده بی بی گفته شکست و جانب جوانان دهکده که میرفتند از نظر دور شوند پرتاب کرد.

شکورخان از عقب سنگر بی‌وقفه بر دشمنان گلوله‌باری میکرد و چون تفنگ دست ماهری بود کمتر تېرش به خطا میرفت. پی هم پنجه‌هایی را در جاغر یازده تېرش فرومیبرد و از خوبی تفنگ که هیچ گلوله یی را پوچ نمیکرد و هیچ پوچک را بند نمیماند با خود مسرور بود. غرش‌های مهیب توپ و تفنگ با روح پر شور و مغرور او به خوبی سازش داشت و چنان از آن حظ میبرد که گویی موسیقی دلنوازی را میشنود و از آن کیف میگیرد.

درست در همین وقتی که میله تفنگش گرم آمده بود و میخواست چند دقیقه یی دست از تېراندازی بازدارد، مرد دیگری پهلویش رسید و مشغول تېراندازی گردید. چون دهن و بینی هر دو در زیر لنگوته پنهان بود و جز دو چشم‌شان معلوم نمیشد و از طرفی هم آتشباری دشمن به آنان موقع چنین دقت‌ها را نمیداد آن دو بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند در کنار هم بر دشمن گلوله میباریدند. هنوز نیم ساعت از این ماجرا نگذشته بود  که قطارهای آن مرد از گلوله خالی گردید و دست توسل به شکورخان دراز کرد. هر دو یک بار دیگر دست به ماشه‌های تفنگ بردند اما چند لحظه یی بیش نگذشته بود که تفنگ از دست شکورخان افتاد- گلولهٔ گرم دشمن بازوی راستش را شکافته بود.

آن شخص به زودی شکورخان را که از اثر ضیاع زیاد خون تقریباً بی‌خود شده بود بر دوش انداخته به  دست پرستاران سپرد و خود تا میخواست برگردد که از تعجب در جای خود خشک ماند؛ زیرا حریف خود شکورخان را شناخت و مانند این که کسی ضربهٔ محکمی بر مغزش فرود آورده باشد روی چشمانش را تاریکی فراگرفت و در آن یک لحظه دوباره چشمانش روشن گردید، صدها فکر و خاطره از نظرش گذشت تا این که بالاخره آه دور و درازی کشید و پهلوی جسد بیهوش شکورخان زانو زد و با خود گفت: نه این دیگر شرط غیرت نیست؛ بایستی بمانم تا او صحتیاب گردد و بداند با چه مردی طرف است که نمیخواهد او را در حال ناتوانی از پای درآورد. باشد هزاران مرد جنگی مانند من به مقابل دشمن میجنگند. انشأ‌الله به زودی پای ثبات دشمن میلرزد  و ما موفق میگردیم؛ اما بایستی امتحانی هم در این میدان داده باشم. این کس دیگری جز شیر دلخان نبود.

لیکن وقتی شکورخان از حالت اغمأ بیرون آمد و شیر دل خان را مشغول پرستاری خویش دید، دلش از غیرت و غصه مانند سیر و سرکه جوشید- احسان دشمن را مگر چگونه میتوانست پاداش دهد؟

متجاوزین و متعرضین حقوق دیگران به گناه غصب آزادی‌شان به نظر نفرت دیده میشوند و القاب ظالم و تباهکار به قامت اعمال و اطوار متجاوزانه‌شان استوار میآید. مدافعین حق آزادی و پشتیبانان‌شان را همه مردم با عدالت و با شجاعت میگویند و عنوان فداکاری و ایثاردوستی را به کمال افتخار بالای‌شان میگذارند؛ حصول استقلال را به جان میخرند و باغ و بن  استقلال ملی را به توسعهٔ پلان‌های علمی و اقتصادی آبیاری میکنند و حفظ استقلال را وظیفه مردی و آبده تاریخی خود میگویند. 

استقلال در کف ملتی که از آن کما ینبغی (۲) استفاده کرده نمیتوانند به گوهر بی‌بهایی میماند که به دست طفلان افتاده باشد. استقلال حقیقی قوم کاسه و نیم کاسه را از سرشان برداشته، آسمان نیلگون جهان امروزه را برای‌شان میبرد و نشان میدهد ملت مستقل و آزاد عیب بزرگ خود میداند که حال وطن‌شان بهتر از ماضی و مستقبل آن بهتر از حال نشود. در خاتمه به ارواح شهدای معرکه استقلال رحمت میفرستم و به ملت افغان موفقیت میخواهم تا تمام ایجابات دینی و ملی استقلال و آزادی وطن خود را دانسته، امروز بهتر از دیروز و فردای بهتر از امروز داشته باشند.

+

توضیحات ویرایشگر:

(۱)        ارتباط صهریت: ارتباط و خویشاوندی توسط ازدواج. مصاهرت: ازدواج

(۲)        کما ینبغی: چنان که سزاوار است