داستان های از رهنورد زریاب
محمد اعظم رهنورد زریاب
مدیر مجله
اندیشه و خیال مجله مانند مه غلیظی بر نشیب و فراز زنده گی او نشسته بود او در میان این مه غلیظ و در پشت این مه غلیظ به سختی چیزها و آدمهای دیگر را متیوانست دید. هر ساحهء نوینی که در زنده گیش پدید می آمد، این مه غلیظ آرام و بیصدا، آهسته در آن ساحه میخزید و آنجا را هم پر میکرد. این مه همه جا گسترده شده بود ـ شب و روز ـ مه کله شخ و فضولی بود.
روزها صفحات گوناگون مجله پیش چشمش میرقصیدند. صفحهء پولیسی، صفحهء سینمایی، صفحهء تفسیر سیاسی هفته، صفحهء مود و... بعد هم روی جلد و پشت جلد، اعلانها، رنگهای گوناگون و کلیشه های مختلف، عنوانهای بزرگ و کوچک حروف دوازده سیاه و دوازده عادی، هــژده، چهل و هشت و ....
در میان مه این غلیظ، نوعی تشویش و اضطراب ناپیدا با شوق گرم کننده یی در کنج و کنار زنده گیش میدوید. هر بار که مجله از چاپ میبرامد، با علاقه و محبت روی صفحات دست میکشید. مدتها به عنوان ها خیره میشد و از رنگهای گوناگون روی جلد لذت میبرد. یک سطر و یک عنوان را بارها میخواند و آن شوق گرم کننده در دلش جست وخیز میزد.
گاهی شبها هنگامی که خواب میبود، آن تشویش و اضطراب ناپیدا، در میان مه غلیظ اندیشه مجله، به جولان میدرآمد. مدیر مجله خواب میدید که روی جلد را برای آخرین امضا پیش او میارند. ولی او با تعجب میبیند که روی جلد تصویری که او فرستاده بود چاپ نشده است. تصویری که او فرستاده بود، زن زیبایی را نشان میداد، ولی حالا بر روی جلد تصویر جانور عجیبی، مانند اسپ دریایی چاپ شده است. آنوقت روی جلد را با خشم کلوله میکند و به سویی می اندازد. سر کارگر زنگوگرافی فریاد میکشد:
- تصویری که من فرستادم، چه شد؟
کارگر قت قت شروع میکند به خنده و درینحال می گوید:
- همین تصویر را روان کرده بودید. همین را...
بازهم فریاد میکشد:
- این تصویر را من نفرستاده ام.
کارگر زنگو گرافی کاغذ کلوله شده را باز میکند، پیش چشمهای او میگیرد و میپرسد:
- چطور همین نیست؟ بگو نیست؟
نفس راحتی میکشد. تصویر همان زن زیباست. سرش را تکان میدهد:
- درست است... درست است.
و کارگر زنگوگرافی بازهم به خنده میدراید:
- دیوانه... دیوانه....
مضطرابه از خواب بیدار میشد. عرق سردی را احساس میکرد و می نالید:
- خدایا!
بعد مدت دراز خوابش نمیبرد و اندیشه های گوناگونی در سرش دور میزد. سرانجام که به خواب میرفت، بازهم آن اضطراب و تشویش ناپیدا در ذهنش به جولان در میامد. خواب میدید شماره نو را که تازه از چاپ برآمده پیشش میارند. با شگفتی میبیند که روی جلد همان تصویر شماره پیشتر چاپ شده است.
- آه !
با شتاب مجله را ورق میزند. عنیأ همان مطالب شماره پیشتر است. کسی که مجله را آورده، میپرسد:
- این که شماره پیشتر است.
مرد میگوید:
- آن را دوباره چاپ کردیم.
فریاد میکشد:
- چرا اینکار را کردید؟
معاونش را صدا میکند. معاون میاید و شادمانه میگوید:
- ما شماره گذشته را دوباره چاپ کردیم.
میپرسد:
- چرا این کار را کردید؟
معاون میگوید:
- تقاضا زیاد است.
فریاد میکشد:
- پس مجلهء این هفته چی؟
و به سوی مطبعه میدود. آنجا سروصدای ماشین ها بلند است. کارگران مشغول کار اند. با تعجب می بیند که همه کارگران چهره های نوی هستند و او هیچکدام را نمیشناسد. زاری کنان پیش هر کدام میرود و میگوید:
- من مدیر مجله هستم... من مدیر مجله هستم...
هیچکس به او توجهی نمیکند و او میخواهد گریه را سر بدهد.
ناگهان میبیند پسری از انتهای چاپخانه پدیدار میشود. لباسها و سرورویش با سیاهی سرب و روغن ماشین های چاپخانه آلوده است. او را میشناسد. پسر سوی مدیر مجله می آید و مجله یی را که در دست دارد، به او نشان میدهد:
- شمارهء نو.
از خوشحالی میخواهد پسر را ببوسد.
- آه ... پس شماره نو هم...
با عجله مجله را ورق میزند. اما میبیند که همان مطالب شمارهء پیش چاپ شده است. مجله را به یکسو پرتاب میکند و فریاد میکشد:
- شماره نو کجاست؟
بعد، احساس میکند که کارگران گرد او حلقه زده اند. همهه مبهی بلند است. ماشین ها با سروصدا کار میکند. آواز های کارگران را میشنود که حیرتزده میگویند:
- این مدیر مجله است... مدیر مجله... مدیر مجله....
و ترسیده از خواب بیدار میشد.
با این همه وقتی فردا بازهم مجله را میدید، بر صفحات آن ز محبت دست میکشید، عنوانها را با علاقه چندین بار میخواند، رنگهای روی جلد را مدتها خیره مینگریست و آن وشوق گرم کننده در رگهایش جریان می یافت.
یک روز عصر بود به سوی منزلش میرفت که با یکی از دوستانش برخورد. چون راه شان یکی بود، یکجا به راه افتادند و ازین درو آندور سخن گفتند.
در نزدیکی منزل او یک قرطاسیه فروشی بود. هرگز ازینجا چیزی نخریده بود. وقتی از جلو قرطاسیه فروشی میگذشتند، دوستش گفت:
- من برای دخترم کتابچه میخرم.
هر دو به فروشگاه بالا شدند. معلوم شد که فروشنده از آشنایان دوستش است. فروشنده مردی فربه بود. و شکم بزرگی داشت. موهای میانهء سرش ریخته بود. لبهای لک و چشمهای برآمده یی داشت که در آن رگهای سرخرنگی دیده میشد. دوستش او را به فروشنده معرفی کرد. ناگهان چشمهای فروشنده بیشتر برآمد. دستهایش را مانند بازیگران نمایشنامه های کلاسیک باز کرد و با اشتیاق گفت:
- به به ... پس شما مدیر مجله هستید.
سپس سوی میزی دوید و چند شماره مجله را آورد:
- ببینید... من مجلهء شما را میفروشم... مجله شما را....
بعد از بازوی مدیر مجله گرفت و گفت:
- مجلهء شما بی نظیر است. همه این را میگویند.
آن شوق گرم کننده در دل مدیر جست و خیز زد. با قدر شناسی به فروشنده گفت:
- متشکرم... متشکرم...
فروشنده در کنجی به جستجو پرداخت و بعد در حالیکه بغلش پر از مجله بود، آمد و گفت:
- ببینید ... من برای خودم کلکسیون دارم. از هر شماره برای خودم نگهمیدارم.
مدیر مجله بازهم گفت:
- متشکرم... متشکرم....
فروشنده با وضع اسرارآمیز بیخ گوش او زمزمه کرد:
- یک روز اینها خیلی ارزش پیدا میکنند.
مدیر مجله ذوق زده گفت:
- شما لطف دارید... لطف دارید.
بعد، دوستش کتابچه را گرفت و برآمدند.
فردا که از جلو قرطاسیه فروشی میگذشت، فروشنده سرش صدا زد و او ایستاد. فروشنده دویده دویده آمد. احوالپرسی کردند. بعد فروشنده کاغذی را که در دست داشت، به او نشان داد:
- ببینید ... من یک داستان نوشته ام. میخواهم اینرا نشرکنید. به هیچ جای دیگر نداده ام. منتظر بودم... میخواستم فقط در مجلهء شما چاپ شود.
مدیر مجله نوشته را گرفت و گفت:
- خیلی خوب... من میخوانمش بعد...
میخواست چیزی بگوید که فروشنده میان سخنش دوید:
- بعد، چاپش میکنید. بسیار خوب... حتمأ خوشتان می آید. یک داستان واقعیست. خواننده گان هم خوش میکنند...
مدیر مجله عجله داشت. نوشته را جیبش گذاشت و رفت.
هنگامی که به دفتر رسید، نوشته فروشنده قرطاسیه را بیرون کشید. بیشتر از صد صفحه بود و بر پشت و روی کاغذ نوشته شده بود. نام نوشته هم بود: «سرگذشت یک عاشق ناکام.»
نوشته مزخرف و بی سر و تهی بود. در هر جمله سه چار غلطی نگارشی دیده میشد و مطلب هم بسیار مبتذل و پیش پا افتاده بود. مدیر مجله نتوانست تا آخر آن را بخواند. خواست آن به گوشته یی بیندازد ولی درنگ کرد و از خودش پرسید:
- اما به این مرد چه بگویم؟
بعد فکری به خاطرش آمد:
- پشت و روی صفحه نوشته... میگویم قاعده این است که بر یک روی کاغذ نوشته شود.
وقتی عصر به خانه میرفت نوشته را هم با خودش گرفت. نزدیک قرطاسیه فروشی که رسید دید مرد در انتظارش است. با اشتیاق دویده پیش مدیر مجله آمد و پرسید:
- داستان مرا خواندید؟
مدیر مجله جواب داد:
- ها، خواندم ولی...
مرد با نوعی نومیدی پرسید:
- چطور، خوشتان نیامد؟
مدیر مجله دلش به حال فروشنده سوخت:
- نی، ببینید... قاعده این است که نوشته باید بر یک روی صفحه باشد. شما بر پشت و روی نوشته اید. نوشته را نمیشود چاپ کرد.
فروشنده کاغذ ها را گرفت و گفت:
- بسیار خوب... بسیار خوب...
مدیر مجله به سوی منزلش رفت و دلش خوش بود که فروشنده را نرنجانیده است. فکر میکرد او دیگر حوصلهء این را ندارد که بیشتر از صد صفحه را از سر بنویسد. اما....
صبح که میخواست سرکارش برود، دید بازهم مرد جلو فروشگاهش در انتظار ایستاده است. بازهم که مدیر مجله را دید. با اشتیاق به سوی او دوید. یک بسته کار در دستش بود. چشم مدیر مجله به عنوان نوشته افتاد:«سرگذشت یک عاشق ناکام» دلش به شدت تپیدن گرفت. احساس عصبانیت کرد.
مرد گفت:
- تا صبح نشستم و دوباره نوشتمش. میفهمید، وقتی آدم یک داستان عالی را چندین بار بخواند، هیچ خسته نمیشود. همینطور هم اگر یک داستان عالی را چندین بار بنویسد، هیچ خسته نمیشود. من هم هیچ خسته نشدم. تمام شب را بیدار بودم. میدانم که این یک خدمت است ... خدمت برای مردم.
مدیر مجله گنگ شده بود. هیچ چیز نتوانست بگوید. تنها نوشته ها را گرفت و به دفترش رفت.
در دفتر بازهم به خواندن پرداخت. همان مزخرفات بود. و همان غلطها. و خطش هم به سختی خوانده میشد. احساس دلتنگی عجیبی کرد:
- آه خدای من!
چشمهایش را بست. در میان اشکال و چهره های گوناگون قیافه فروشنده قرطاسیه را دید که با چشمهای برآمده و لبهای لکش میگوید:
- ... این یک خدمت است، خدمت برای مردم...
مدیر مجله باز هم نالید:
- خدای من.
در سینه اش دردی احساس کرد. به نظرش آمد که فروشنده قرطاسیه میخواهد او را بدنام سازد. پیش خود گفت:
- شاید دشنمانم او را به این کار وادار ساخته باشد!
بعد، از دوستش که او را به قرطاسیه فروشی برده بود، بدش آمد و در زیر لب دشنامی به او داد. خواست خودش را به کارها سرگرم سازد، ولی هردم عنوان نوشته توجهش را جلب میکرد: «سرگذشت یک عاشق ناکام.»
میخواست کاغذ ها راکلوله کند و به کاغذ دانی بیندازد. اما قیافهء پر اشتیاق فروشنده پیش چشمش نمایان گشت:
- من برای خودم کلکسیون دارم. از هر شماره برای خودم نگهمیدارم... متصدی داستانها را خواست و گفت:
- این نوشته را بخوانید، ببینید چطور است.
ورقها از سر میزش رفت و او لحظاتی احساس آرامش کرد. مگر آرامش دیری نپایید. برای اینکه پس از ساعتی متصدی داستانها برگشت. ورقها را روی میز انداخت و گفت:
- از همان مبتذلاتیست که میدانید.
آن ناراحتی عظیم بار دیگر بروجود مدیر مجله چیره شد. از متصدی داستانها پرسید:
- نمیشود که این نوشته اصلاح شود؟
متصدی داستانها گفت:
- چه میگویید؟
- منظورم این است که اگر کم و زیاد شود، یک دستکاری اساسی...
متصدی داستانها سخنش را برید:
- شما با آبروی مجله بازی میکنید.
- درست است... درست است.
و بازهم ورقها روی میزش سخت ناراحتش میساخت و آن عنوان با خیره سری به سوی او چشمک میزد. « سرگذشت یک عاشق ناکام.»
روز را به هر ترتیب که بود، سپری کرد. عصر عمدأ ناوقت به خانه رفت تا فروشنده را نبیند. وقتی نزدیک قرطاسیه فروشی رسید، آن را بسته یافت، احساس آرامش کرد. ولی ناگهان دلش سخت تپیدن گرفت. فروشنده را دید که در سیاهی پولادی رنگ شامگاهی به سوی او می آید. فروشنده شوق زده پرسید:
- داستانم را چطور کردید؟
برای لحظه ای مدیر مجله هیچ جوابی نداشت. یک بار دلش خواست فریاد بزند:
- آن مزخرفات را به صندوق کاغذ های باطل انداختم. مگر این کار را نکرد. با اندکی عذرخواهی گفت:
- داستان شما را به متصدی داستانها دادم که بخواند. فروشنده پرسید:
- خوب، بعد چه میشود؟
- او نظر خودش را مینویسد.
فروشنده با شوقزده گی بیشتری گفت:
- و شما چاپش میکنید.
- اگر...
فروشنده سخن او را برید:
- خیلی خوب، ببخشید، شما را زحمت دادم. ببخشید....
پس پس رفت و از نظر ناپدید شد.
این برخورد آن بار ناراحتی را در دل مدیر مجله سنگین تر ساخت. شب تقریبأ تب داشت و مرد را به خواب دید: از دفتر برگشته بود. نزدیک قرطاسیه فروشی مرد را در انتظار خودش یافت.
- چطور شد. داستان مرا چاپ کردید؟
خشم عجیبی در دلش شعله کشید. از یخن فروشنده گرفت و سیلی های محکمی به رویش نواخت و فریاد زد:
- تو با آن مزخرفات آرامش مرا برهم زده ای... آرامش مرا... مرد به زاری در آمد:
- یک دقیقه صبر کنید... یک دقیقه...
بعد به دکانش رفت و پس از لحظه یی برگشت. کارد بزرگی در دستش بود. در حالی که قیافه اسرار آمیز داشت، آهسته آهسته سوی مدیر مجله نزدیک شد و کارد را مثل کودکی که بازیچه یی را به همسالانش نشان میدهد، نزدیک بینیش گرفته تکان داد:
- میکشمت... داستانم را چاپ کن...
آهسته آهسته جلو آمد. شکل او در نظر مدیر مجله بزرگ و بزرگتر شد. ناگهان فروشنده قرطاسیه به هیولای عظیمی مبدل گشت. این هیولای عظیم سینه اش را پر از هوا ساخت و بعد به سوی اسمان پف کرد. از دهنش پارچه های بیشمار کاغذ در فضا پراگنده شد. کاغذها ارام ارام پایین افتادند. مدیر کاغذ ها را مینگریست. برهر کدام نوشته شده بود: «سرگذشت یک عاشق ناکام»، مدیر از ترس میلرزید. پارچه های کاغذ همه جا را فرا گرفتند. بازهم هیولای ترسناک کاغذ های بیشتری از دهنش بیرون ریخت. ناگهان مدیر مجله احساس کرد که در زیر این کاغذ ها مدفون شده است. آنوقت به شدت دست و پا زدن را شروع کرد و فریاد کشید:
- چاپ میکنم... چاپ میکنم...
وبعد، وحشتزده از خواب بیدار شد.
فــــردا صبح با ترس و لرز به قرطاسیه فروشی نزدیک شد و فروشنده را دید که جلو دکانش ایستاده است. اینبار فروشنده پیش نیامد. از همانجا سلامی داد و گفت:
- چاپ میشود، ها؟
و لبخندی زد. لبخندش به نظر مدیر مجله اسرار آمیز و محیلانه آمد. اما چیزی نگفت و گذشت.
هنگامی که پشت میزش نشست، چشمش به همان عنوان افتاد:
«سرگذشت یک عاشق ناکام.»
مثل این بود که کسی عمدأ کاغذ ها طوری گذاشته است که مدیر مجله مجرد نشستن برچوکی آن را ببیند. لرزید، به نظرش آمد که از همان کاغذهاییست که از دهن آن هیولا ریخته است. میلرزید. از وحشت میلرزید. بی اختیار زنگ زد. پیاده دفتر به درون آمد. مدیر کاغذ ها را به او نشان داد و گفت:
- این کاغذ ها را در بده.
بعد از ارسی بیرون را نگریست و با دستش به آنسو اشاره کرد:
- زیر آن درخت ... میخواهم خودم ببینم.
لحظه یی بعد از پشت آیینه، پیاده دفتر را دید که کاغذها را میسوزاند و او کنار ارسی ایستاده تا آخرین ورق به خاکستر مبدل شد. بعد، پیاده بازگشت و باد خاکستر سیاهرنگ کاغذ ها پراگنده ساخت.
مدیر مجله پشت میزش نشست. ناگهان ترس دلش را فرا گرفت:
- اگر فروشنده داستانش را پس بخواهد.
احساس کرد عرق سردی پیشانیش را مرطوب ساخته است. سرش را تکان داد. لبخندی زد و پیش خودش گفت:
- چرا یک موضوع کوچک اینقدر مرا ناراحت ساخته؟
بعد، بلند بلند خندید:
- چه حماقتی!
استوار نشست و شروع به کار کرد. پیش خودش گفت:
- امروز میگویمش که داستانش قابل چاپ نیست.
شب تا ناوقت در دفتر ماند. وقتی به سوی منزل میرفت هوا کاملأ تاریک شده بود. قرطاسیه فروشی بسته بود و فروشنده نیز دیده نمیشد.
فـــــردا هم که از برابر قرطاسیه فروشی گذاشت. آن را بسته یافت. و فروشنده را ندید. سراسر روز سخت مصروف بود. هیچ به قرطاسیه فروش فکر نکرد. هنگامی هم که شام سوی منزل میرفت قرطاسیه فروش در فکرش نبود. بازهم دکان را بسته یافت. چندقدم به خانه اش مانده بود که ناگهان شنید کسی به نام صدایش میکند. برگشت. سراسر بدنش به لرزه در آمد. قرطاسیه فروش را دید که مانند گدایان کنار سرک نشسته است. و در سیاهی پولادیرنگ شامگاه با نگاه های التماس آمیز او را مینگرد. قرطاسیه فروش گفت:
- بسیار دیر کردید.
برخاست و آرام آرام سوی مدیر مجله آمد. مدیر مجله گفت:
- خیلی کار داشتم.
مرد پرسید:
- داستان من چطور شد؟
مدیر مجله گفت:
- دادمش به متصدی داستانها. ولی ...
آب دهنش را فروبرد:
- ولی متاسفانه متصدی داستانها گمش کرده. فروشنده گفت:
- هی ... هی...
و ناگهان به گریه درآمد. مدیر مجله ترحم عمیقی نسبت به او احساس کرد. برای تسلی خاطر او گفت:
- من بسیار متاسف هستم. ولی چه باید کرد؟ نوشته های بسیاری نزد ما گم میشوند. این متصدی داستانها بسیار...
- مردم از این اثر بی بهره ماندند.
مدیر مجله گفت:
- شما میتوانید باز هم بنویسید و چیزهای بهتری بنویسید.
مرد گفت:
- نسخه اولی را به یک دوستم دادم که بخواند. او هم آن را گم کرد. حالا من چطور کنم؟ چطور...
پس از لحظه یی آرام شد و گفت:
- خوب، من از سر مینویسمش. این یک خدمت است. خدمت برای مردم...
مرد با سرفرو افتاده دور شد.
مدیر مجله به منزلش رفت. با عجله نانش را خورد و میخواست برای فـــــردا سر مقاله بنویسد. خاطرش از رهگذر قرطاسیه فروش دیگر آرام شده بود. قلمش روی کاغذ به خوبی میدوید. سرمقالهء خوبی از زیر خامه اش برآمد. وقتی دوباره آن راخواند، سخت خوشش آمد.
ساعت یازده شب را شب نشان میداد. مدیر مجله میخواست برای مصاحبه مطبوعاتی فردا آماده گی بگیرد.
ناگهان دروازه کوچه به صدا در آمد. خودش در را باز کرد. در روشنایی چراغ سر دروازه، چشمهای برآمده و لبهای لوک قرطاسیه فروش را دید. میانه سرش که طاس بود، در روشنایی برق میزد. کاغذهایی را که در دستش داشت، به مدیر مجله نشان داد و شادمانه گفت:
- یافتم... یک نسخهء دیگر یافتم. فقط باید پاکنویس کنمش.
خشم در دل مدیر مجله زبانه کشید. تقریبأ فریاد زد:
- از من چه میخواهی؟
فروشنده قرطاسیه گفت:
- هیچ... هیچ...
رویش را گشتاند و در تاریکی ناپدید شد. یک لحظه بعد، آوازش از میان تاریکی به گوش مدیر مجله رسید که گفت:
- این یک خدمت است... خدمت به مردم....
مدیر مجله دیگر نتوانست کار کند. قیافه فروشنده قرطاسیه پیهم پیش نظرش مجسم میشد. که با چشمهای برآمده شادمانه میگفت:
- یافتم... یک نسخهء دیگر یافتم....
به نظر مدیر مجله آمد که باردیگر از دهن آن هیولا کاغذ میریزد. به نظرش آمد که آن هیولا کنارش نشسته است و با دیده گان شرربار او را مینگرد.
آهسته نالید:
- مرا چی شده.
بعد زمزمه کرد:
- مردکة احمق حالا نشسته است و نوشته اش را پاکنویس میکند. بدون احساس خسته گی... برای اینکه یک داستان عالیست. به ....احمق... و آنهم برای خدمت به مردم...
سپس تصمیم گرفت که وقتی فردا فروشنده داستانش را به او بدهد، بگوید که داستان قابل چاپ نیست. بعد زمزمه کرد:
- این مرد حق ندارد مایه آزار من گردد. من که نمیتوانم هر جفنگی را در مجله ام چاپ کنم.
فردا که از برابر قرطاسیه فروشی گذشت، فروشنده دویده دویده پیش آمد. مدیر مجله خودش را آماده کرده بود که به مرد بگوید:
- داستان شما قابل چاپ نیست. دیگر مرا زحمت ندهید.
اما مرد کاغذی همراهش نداشت. با مدیر مجله احوالپرسی کرد و ازینکه دیشب باعث زحمتش شده بود، معذرت خواست. بعد، قلمی از جیبش بیرون آورد و به مدیر نشان داد:
- این قلمها تازه رسیده، برای شما مناسب است. قلمهای خوبیست. مدیر مجله تا به خود آمد، دید قلم در دستش است و مرد رفته.
عصر که برگشت، مرد را ندید، فردا هم مرد را ندید. یک هفته فروشنده را ندید. روزدهم که صبح میرفت سوی دفترش فروشنده قرطاسیه را در انتظار یافت. کاغذهایی در دستش بود. با فروتنی عجیبی احوال پرسی کرد. بعد، کاغذ ها را به سوی مدیر مجله پیش کرد و گفت:
- داستانم را دوباره نوشتم، میخواهم...
مدیر مجله با عصبانیت سخنش را برید:
- من خیلی مصروف هستم. ببینید، وقت ندارم که بخوانمش. و به راه افتاد. مرد از دنبالش دوید. نوشته را پیش دیده گان مدیر مجله گرفت:
- خود تان نخوانید... خواهش میکنم... بدهید به متصدی داستانها ...
مدیر مجله فریاد زد:
- شما خیلی پرروی هستید.
فروشنده قرطاسیه گفت:
- درست است. درست است. فقط بگیرید...
مدیر مجله متوجه شد که چند رهگذر آندو را مینگرند. شتابزده نوشته را گرفت و با نفرت سوی مرد نگریست:
- احمق!
مرد عاجزانه گفت:
- تشکر... بسیار تشکر...
وقتی به دفتر رسید، کاغذ ها را به پیاده داد که بسوزاند و خودش کنار ارسی ایستاد و سوختن آنها را تماشا کرد. در حالیکه بی اختیار پشت سرهم میگفت:
- سرگذشت یک عاشق ناکام... سرگذشت یک عاشق ناکام....
اما شب نیروی ناشناسی وادارش ساخت که از راه دیگری به خانه برود تا فروشنده را سر راهش نبیند.
فردا صبح بازهم از همین راه به دفتر رفت. چند روز دیگر نیز از همین راه رفت و آمد.
بعد، یک روز شام که نزدیک منزلش رسید، مردی را دید که کنار دروازه ایستاده است. مرد در حالی که سرش مانند گدا ها به سوی شانه راستش خمیده بود، به مدیر مجله نزدیک شد و چنان احوالپرسی کرد که انگار از طرف پول میخواهد. مدیر مجله بدون تامل پرسید:
- چی میخواهی؟
مرد گفت:
- نظر متصدی داستانها چیست؟
مدیر مجله با عصبانیت جواب داد:
- متصدی داستانها نوشته که این اثر مبتذل است.
فروشنده قرطاسیه زاری کنان گفت:
- متصدی داستانها غلط کرده است.
مدیر مجله بیشتر عصبانی شد:
- عقیده من هم همین است که نوشته شما مبتذل است...
مرد دستهایش را بهم مالید و اینسو و آنسو دید:
- آخر ... آخر چطور ...
گفتم که نوشته شما از مبتذلات است.
فروشنده قرطاسیه گفت:
- شما استعدادها را میکشید.
مدیر مجله گفت:
- تو اصلا استعدادی نداری.
مرد تقریبأ به گریه درآمد:
- دارم... به خدا دارم. فقط شما پرورش بدهید. استعداد مرا پرورش بدهید.
مدیر مجله پیش خودش فکر کرد که او مسؤول این نیست که یک آدم بی استعداد میخواهد نویسنده شود و نمیتواند. فکر کرد که این مرد حق ندارد وقت او را ضایع کند. دیگر کاملا برافروخته شده بود.
- اگر بیشتر اصرار کنی، به پولیس شکایت میکنم.
ناگهان مرد با آواز جدی پرسید:
- چی گفتید؟
- گفتم که به پولیس شکایت میکنم.
فروشنده قرطاسیه گفت:
- آه به پولیس شکایت میکنید... به پولیس...
مثل آنکه آدمهای مجهولی را به شهادت بطلبید، به دور و پیشش نگریست و گفت:
- به پولیس ... به پولیس شکایت میکنید
بعد، با آواز جدی تری پرسید:
- نوشته مرا چی کردید؟
مدیر مجله جواب داد:
- دادم که بسوزانندش.
- چی کسی آنرا سوختاند؟
- پیاده دفتر ما.
مرد فریاد زد:
- لعنت بر پیادهء دفتر شما...
لختی درنگ کرد و سپس بلندتر فریاد کشید:
- شما یک استعداد را سوختاندید.
بعد گفت:
- بسیار خوب ... بسیار خوب...
و دور رفت. از میان تاریکی بازهم فریاد کشید:
- ای استعداد سوزها! ای استعداد کشها....
مدیر مجله به منزلش رفت. گرفته ودلتنگ بود. فکر میکرد که سخت به او اهانت شده است. دلش فشرده میشد. دراین حال دروازهء کوچه به صدا در آمد. آواز مرد را شنید که پشت در شنیده میشد:
- بیا... ای استعداد کش بیا...
بیرون رفت. دید قرطاسیه فروش شماره های مجله او را روی سرک انداخته است. وقتی مدیر مجله را دید، گفت:
- تو اثر مرا سوزاندی، ها؟ حالا ببین.
با گوگردی مجله ها را آتش زد. به زودی شعله آتش بلند شد. فضای تاریک را روشن ساخت. مردم جمع شدند.
قرطاسیه فروش قهقهه یی عصبی را سرداد و گفت:
- این مجله تو یک پول سیاه هم نمی ارزد. یک پول سیاه.
بعد، چند شماره مجله را به تماشاگران نشان داد و گفت:
- می بینید، پر از مزخرفات است.
و با قهقهه بلند آن را هم در آتش انداخت.
مردم حیرتزده او را مینگریستند و درباره حادثه از همدیگر سوال میکردند. آتش شعله میکشید. و چهر ه های تماشاگران را روشن میساخت.
مدیر مجله کنار دروازه ایستاده بود. گاهی چهرهء وحشت زده قرطاسیه فروش را میدید و لختی چهره های مردم دیگر را از نظر میگذرانید.
از چهره های همه بدش آمد. غصه عمیقی دلش را فشرد. میخواست گریه کند. همهمه مردم را میشنید. بعد، این همهمه با آواز های ماشین های چاپخانه و همهمه کارگران گد شد. به نظرش آمد که مردم همه به او چشم دوخته اند. و پشت سرهم میگویند:
- مدیر مجله... مدیر مجله...
با شتاب در را بست و به اتاقش رفت. قلم را برداشت و از همه مقام های مربوط تقاضای تغییر شغل را کرد و نوشت که به علت معاذیر صحی نمیتواند به کارش ادامه بدهد.
آنگاه نوشته را دوباره خواند و امضا کرد. بعد، بدون آنکه نانش را بخورد، به بستر رفت و تا صبح با آرامش خوابید.
پایان
... و باران می بارید
پسرک پیش خودش گفت
- خدایا، تا کی اینطور میبارد؟
آهسته از زیر صندلی برآمد، کنار ارسی ایستاده زمزمه کرد:
- به!...به!...
بعد، بینی و لبهایش را به شیشهی ارسی چسپانید. تنفس گرمش شیشه را مکدر ساخت. پسرک لبخند زد. با انگشتهایش شیشه را پاک کرد و دو باره بینی و لبهایش را به شیشه چسپانید.
اینبار دگر شیشه مکدر نشد و او حویلی را دیده میتوانست. روی حویلی اینجا و آنجا چقری ها پر از آب گل آلود بودند. دانه های باران روی آبها دایره های کوچک بیشماری رسم میکردند. رشته های باریک آب روی زمین اینسو و آنسو می خزیدند. دیوار های مرطوب سیاه رنگ به نظر می آمدند. آب گل آلود از ناوه بام سرازیر بود. اینطور معلوم میشد که رشتهء سیالی نوک ناوه و زمین حویلی را بهم پیوند داده است. اب گل آلود با سر و صدا به زمین می خورد و به سوی چقری های روی حویلی میدوید. پسرک با خودش گفت:
- چی بارانی؟، به!... به!...
هفت سال داشت، از سنش کوچکتر به نظر می آمد. روی گرد چشمهای ریزه ریزه و برقدار داشت. کله اش کمی بزرگ بود و روی گردن باریکش سنگینی میکرد. پسرک فکر کرد که دیگر بهار آمده است، آهسته در دلش گفت:
- وقتیکه باران ببارد، بهار می آید...
به نظرش آمد که این گپ را از کسی شنیده است ـ به یادش آمد که از پدرش شنیده است ـ پسرک آرام آرام در زمان به عقب لغزید و خودش را در دو ماه پیش دید:
برف می بارید. هوا سرد بود. همه جا سپید میزد. پسرک به یاد آورد که آنروزها پدرش تا گلو زیر صندلی می درآمد و با چشمهای بیحرکت به چت خیره میشد.
مادرش چادرش را گرد گلویش پیچیده می بود. کرتی مردانه یی به تن میداشت که تکمه های آن را شخ بسته می بود. درین حال پیهم درون می آمد و بیرون میرفت. درون می آمد و بیرون میرفت و هر بار به پدر میگفت:
- خوب ستونها را شمار کن... شمار کن...
پدر از چت چشم میگرفت. مادر را مینگریست و میپرسید:
- چی کنم؟... پس چی کنم؟...
مادر جواب میداد:
- غیرت کن... یک ذره غیرت...
چهرهء پدر برافروخته میشد و فریاد میکشید:
- من، رگ رگم غیرت است... رگ رگم...
مادر رنگش سفید میشد و می گفت:
- واه، واه!... رگ رگش... کمبخت!...
پدر با نومیدی و خشم می پرسید:
- پس تو باور نداری، ها؟ باوری نداری...؟
مادر از در اتاق بیرون میرفت. آوازش از کفشکن شینده میشد که قلاغ پدر را میگرفت:
- باور نداری؟...ها باوری نداری؟..
پدر در جایش از ناراحتی پیچ وتاب میخورد. پیچ و تاب میخورد، می نالید، غم غم میکرد و چیزهایی زیر لب میگفت. بعد، مادر که تکمه های کرتی مردانه اش را همچنان شخ بسته می بود، دوباره به اتاق می آمد. خشمگین معلوم میشد. چهره اش بیشتر از هروقت دیگر سپید میبود. لبهای باریکش بهم بسته بود. کنج و کنار اتاق را جستجو میکرد ـ دنبال چیزی میگشت ـ پدر حرکت های او را با دقت مینگریست و آهسته آهسته غضبناک میشد. رنگش به کبودی میرفت و سر مادر فریاد میکشید:
- تو باور نداری ها...؟ باور نداری؟...
مادر به تمسخر میگفت:
- کمبخت!
و باز هم از اتاق میبرآمد. از بیرون اتاق آواز شینده میشد که قلاغ پدر را میگرفت:
- باور نداری ها...؟ باور نداری؟
پدر در جایش از ناراحتی پیچ وتاب می خورد. می نالید و غم غم میکرد و چیزهایی زیر لب میگفت. بعد صبرش را از دست میداد. سوی پسرک میدید و میگفت:
- زنها کم عقل هستند... میفهمی؟ کم عقل!
پسرک نمیتوانست جوابی بدهد. خیره خیره پدرش را می نگریست، پدر دوباره میگفت:
- فکرت باشد که از زن حذر کنی... بلای جان است... فهمیدی؟
انگاه از پشت شیشه به بیرون نظر می انداخت. دانه های برف را میدید که با سرعت پایین می آیند. لحظه یی خاموشانه باریدن برف را مینگریست. سپس بازهم پسرک را مخاطب میسازخت:
- مادرت به من میگوید که برو کار کن. من میگویم درین روز کار من نمیشود، نمیشود. کجا بروم؟ او میگوید که بیغیرت هستم... بیغیرت؟ میبینی که عقلش کم است. وقتی کار آدم نشود، آدم بیغیرت است؟ تو بگو...
پسرک جوابی نداشت. خیره خیره پدر را مینگریست، پدر از این وضع عصبانی میشد و فریاد می کشید:
- پس تو هم مثل او فکر میکنی، ها؟... تو هم طرف او رفته ای! تو هم مرا بیغیرت میدانی؟ من بیغیرت هستم، ها؟... خدایا!... خدایا!... .
مادر به اتاق میدرآمد. چادرش را گرد گلو پیچیده میبود. تکمه های کرتی مردانه اش همچنان شخ بسته میبود، با برافروختگی می پرسید:
- چی گپ است؟ چی شده؟ با طفل چه کار داری؟
خشم پدر نا پدید میشد. رویش را سوی دیوار میکرد و با اندوه می نالید:
- شما همدست شده اید... هم دست شده اید که مرا زهر ترک دهید! خوب... خوب...
مادر همان طور برافروخته از اتاق می برآمد. اتاق در خاموشی فرو میرفت. پسرک آهسته از پدرش میپرسید:
- چی وقت میروی که کار کنی؟
پدر رویش را میگشتاند. چهره اش میشگفت. با شوق جواب میداد:
- وقتی که بهار بیاید، فهمیدی؟ بهار که بیاید، من هم میروم دنبال کار و غریبی.
پسرک میپرسید:
- چی وقت بهار می آید؟
پدر همان طور با شوق و امید جواب میداد:
- وقتی که دیگر این برفها نباشد. وقتیکه باران ببارد، بهار می آید... پسرک از ارسی به بیرون می نگریست. همه جا سپید میزد. این طرز به نظرش می آمد که دیگر آسمان آبی نخواهد شد. فکر میکرد که با این وضع بهار نمیتواند بیاید و این برف خلاصی ندارد. آهسته زیر لب میگفت:
- این برف تمام نمیشود.
پدر با شتاب سخنش را می برید:
- میشود، آخر یک روز تمام میشود... آخر بهار می آید....
بدینگونه روزها سپری میشد. شب ها فرا میرسید. شبها سحر میشد ولی برف هنوز هم میبارید. از بهار خبری نبود. پدر برف ها را پاک میکرد. حویلی پر از برف شده بود. پسرک وقتی که روی بام می برآمد، سراسر کوچه به نظرش سپید میزد. کوه های اطراف شهر در غبار سفید رنگی فرورفته می بود. برف میبارید. پسرک سوی آسمان مینگریست و مسیر دانه های برف را با چشمهایش دنبال میکرد، میخواست بفهمد که این برفها از کجا می آیند. به نظرش می آمد که آسمان توته بزرگی از برف است که روی شهر قرار گرفته و دانه های کوچک کوچک برف از آن جدا شده سوی زمین می آیند. فکر میکرد که این توتهء بزرگ خلاصی ندارد. از پدرش میپرسید:
- اینقدر برف از کجا میاید؟
پدر از پاک کردن برف دست میگرفت. سوی آسمان میدید و میگفت:
- از کار های خداوند است... خودش میفهمد...
پسرک سرش را تکان میداد.
وقتی که برف بام ها خلاص میشد، پدر میگفت:
- برویم... به حویلی برویم...
میرفتند به حویلی و پدر شروع میکرد به ساختن آدم برفی... با شوق و علاقه کار میکرد. پسرک شادمانه با او همکاری میکرد. پدر کلوله بزرگی از برف میساخت. وبا خنده میگفت:
- باید شکمش کته باشد!
پسرک با خوشحالی مؤافقت میکرد:
- ها کته باشد... کته...
پدر لنگیش را به کمر می بست، دستهایش از سرما سرخ میشد. دستهای پسرک هم سرخ میشد. ولی هر دو با علاقه کار میکردند. ذوقزده می بودند. آدم برفی میساختند. برف بر سر و رویشان فرو می آمد. اما توجهی نمیداشتند و همچنان مشغول میبودند. پدر می گفت:
- باید کله اش هم کته باشد. آدمهایی که کلهء کوچک دارند عقل شان کم است. من از آدمهای کم عقل خوشم نمی آید. مثلآ مادرت را ببین... می بینی که علقش کم است... آنوقت خنده را سر میداد. پسرک هم به خنده می افتاد و می گفت:
- خوب ... خوب ... کله اش کته باشد. یک آدم کله کته میسازیم...
پدر مانند یک مجمسه ساز به تراشیدن کلوله های برف می پرداخت. ا زحرکت ها و سخن هایش شوق میبارید. پسرک هم سرشار از شوق و سرور میبود. پدر میگفت:
- این آدم پیسه دار است، فهمیدی؟ باید خوشحال باشد. ببین اینطور میسازمش که خوش وخندان معلوم شود... تو برو دو تا زغال بیار که چشمهایش را بسازیم.
پسرک زغال را می آورد. پدر برای آدم برفی چشمهی سیاه بزرگ، چشمهای برقدار و لبهای پر خنده. پدر مثل اینکه مجسمه ساز ماهر بود. پسرک از آدم برفی سخت خوشش می آمد. می دوید و بغلش میکرد. مگر شکم بزرگ آدم برفی در آغوش او نمی گنجید. پدر قهقهه میخندید.
پسرک هم میخندید و با مشت های کوچکش به شکم آدم برفی میزد و فریاد میکشید:
- این بسیار نان خورده... بسیار خورده...
پدر فریاد میزد:
- چوب دستش را ببین! چوب دستش را ... میبینی؟
پسرک میپرسید:
- این مرد است، نی؟
پدر جواب میداد:
- ها، مگر به یک مرد نمی ماند؟
پسرک میگفت:
- میماند... بیخی میماند. حالا بیا یک زن هم بسازیم. من میخواهم که زن لاغر باشد، اینطور شکم کته نباشد...
پدر ناگهان برآشفته میشد. نشاط کودکانه اش میگریخت و فریاد می زد:
- تو میخواهی که یک شیطان بسازیم؟ جنس زن بدم می آید، میفهمی؟ من بدم می آید...
پسرک بیدرنگ از گپش میگشت:
- آنگاه پدر دستش را روی شانهء پسرک میگذاشت و خیلی جدی با لحن نصیحت آمیزی میگفت:
- زنها علقشان ناقص است... فهمیدی؟
پسرک سرش را تکان میداد. پدر با همان لحن میپرسید:
- چه چیز را فهمیدی؟
- پسرک جواب میداد:
- این را که زنها عقلشان ناقص است.
پدر چهره اش میشگفت و از شادی فریاد میکشید:
- آفرین... آفرین!...
مثل یک کودک در زیر برف اینسو و آنسو جست وخیز میزد و چیغهای مسرت بار میکشید. بعد میگفت:
- حالا بیا که این آدم را توپ باران کنیم.
پسرک ذوقزده سوی پدرش میدوید:
- توپ بارانش میکنیم... توپ بارانش...
هر دو با دستهای سرما زدهء شان برف را کلوله میکردند و در گوشه یی از حویلی انباری از کلوله های کوچک برف میساختند. وقتی که تعداد زیادی ازین کلوله ها انبار میشد، پدر فریاد میزد:
- شروع!
هر دو با قوت توپها را به سوی آدم برفی می انداختند. پسرک قهقهه میخندید. از ته دل میخندید، ولی پدر چهرهء جدی میداشت. با خشم به سوی آدم برفی توپ می انداخت. در صورتش غضبی عجیب دیده میشد و پیهم میگفت:
- بزن، این آدم پیسه دار را بزن... بزن...
پسرک با خوشحالی فریاد میزد:
- من بینیش را شکستم!
پدر شادمانه چیغ میکشید:
- من دستش را... دستش را....
بعد مادر به حویلی می آمد. چادر گرد گلویش پیچیده میبود. کرتی مردانه اش همچنان تکمه هایش شخ بسته میبود. چهره اش سپید میزد. استخوانهای شانه هایش از زیر کرتی مردانه برآمده معلوم میشد. وقتی که پدر را میدید، چهره سپیدش سپیدتر میگشت و با تمسخر میگفت:
- بازی کن... بازی کن، بیشرم... با اطفال بازی کن...به کوچه برو بازی کن.
سپس آوازش را بلند تر میکرد. دستهایش را تکان میداد و خشم در چهرهء پریده رنگش میدوید:
- ببینید مردم... این مرد را ببینید که از نو طفل شده... طفل شده...
پدر شادمانیش ناپدید میشد. کلوله برف را می انداخت. پسرک هم کلوله برف را می انداخت و در نوک انگشت هایش سوزش سرما را حس میکرد. پدر سوی مادر میدید و میگفت:
- شلیطه، چرا فریاد میزنی؟ ... آبروی مرا میبری...
مادر با تمسخر و عصبانیت میپرسید:
- تو آبرو هم داری؟
پدر برافروخته میشد. خون در چهره اش میدوید و بلند شده میگفت:
- تو آبروهم داری؟ تو آبرو هم داری؟
بعد فریاد میکشید:
- آه، این زن!... زن...
سوی مادر میرفت و بیخ گوشش میگفت:
- تو میخواهی مرا زهره ترک کنی. ها؟
طرف پسرک میدید ـ مثل آنکه میخواست او را به شهادت گیرد ـ و با دستش مادر را نشان میداد:
- میبینی، میخواهد مرا زهره ترک کند؟
مادر دستش را تکان میداد ـ انگار میخواست همه سخن های پدر را با دستش رد کند ـ و با تمسخر میگفت:
-برو کمبخت!
پدر با عصبانیت سرکوب شده مینالید:
- آه، زن، این گپهایت دل مرا مثل نشتر پاره میکند، میفهمی؟ مثل نشتر...
مادر همان طور با تمسخر تکرار میکرد:
- کمبخت؟
هر سه زیر برف ایستاده می بودند. برف همچنان می بارید. آدم برفی نیز صدمه دیده زیر برف ایستاده میبود. پدر و مادر با غضب همدیگر را مینگریستند. پسرک سوی آسمان میدید. مسیر دانه های برف را با چشم هایش تعقیب میکرد و آهسته زیر لب میگفت:
- اینقدر برف از کجا می آید؟
مادر برآشفته به اتاق میرفت. پدر غمزده و سرافگنده زیر برف ایستاده میماند. پسرک از پدر میپرسید:
- چی وقت میروی که کار کنی؟
اندوه از چهره پدر میگریخت، شوق به سراغش می آمد و میگفت:
- وقتی که بهار بیاید... فقط وقتی که بهار بیاید...
پسرک میپرسید:
- این بهار چی وقت می آید؟
پدر با لحن سرشار از امید پاسخ میداد:
- وقتی که این برفها خلاص شود. وقتی که باران ببارد. دیگر بهار می آید، می فهمی؟ وقتیکه بهار بیاید، مورچه ها زنده میشوند... به کار شروع میکند، میفهمی؟ مورچه ها...
پسرک سوی آسمان سپیدرنگ میدید و فکر میکرد که این برف تمامی نخواهد داشت. بهار نمیتوانست بیاید.... پدر فکر او را در می یافت و با اطمینان میگفت:
- آخر می آید... آخر بهار می آید...
پسرک با چشمان ریزه و برقدارش از پشت شیشه مسیر دانه های باران را دنبال کرد. مسیر دانه های باران به آسمان خاکستری رنگ می انجامید. دانه های باران از میان ابر خاکستری رنگ پایین می آمدند. به نظرش آمد که توته یخ خاکستری رنگ بزرگی روی شهر قرار دارد که چک چک آب میشود و پایین می افتد. با خودش گفت:
- چی بارانی... تمامی ندارد....
به خاطرش آمد که شب گذشته مادر گفته بودش فردا میبرمت و به مکتب داخلت میکنم.
از یادآوری این خاطره لرزید. احساس گنگی در دلش چنگ زد. باران با سروصدا می بارید. از ناوه ها آب می آمد. دیوار های مرطوب سیاه رنگ معلوم میشدند. پسرک زیرلب چند بار تکرار کرد:
- مکتب ... مکتب...
مفهوم مکتب با بهار و باران در ذهنش گد شد. بعد چهرهء پدرش در خاطرش نقش بست. چهره پدرش با مکتب، بهار و باران مخلوط شد. نخستین بار پدرش از مکتب برای او سخن زده بود. پدر گفت بودش که حتمأ مکتب برود. این سخن را پدر خیلی ناگهانی گفته بود. یک بار گفته بود و بس. پسرک اندوه گین شد. بی اختیار در گذشته ها لغزید. یک ماه پیش بود. بازهم برف می بارید. باز هم همه جا سپید میزد. باز هم پدر تا گلو زیر صندلی خزیده بود. و به سختی سرفه میکرد. وقتی که به سرفه می افتاد، رگهای گردنش می پندید و سراسر بدنش تکان میخورد. درین حال پیهم می گفت:
- من میمیرم. من میمیرم....
مادر دیگر با پدر دعوی نمیکرد، خشمگین نمی بود. چهره اش بیشتر از هروقت دیگر سپید میزد. استخوانهای شانه هایش از زیر کرتی مردانه اش بر آمده تر به نظر می آمد. مادر دایم میگریست. وقتی که پدر به سرفه می افتاد، می گریست. وقتی که پدر خاموشانه به چت خیره میشد، می گریست. وقتی که کالا هایی را که برای شستن آورده بود، اتو میکرد، می گریست. وقتی که میرفت از بازار زغال بیاورد، باز هم می گریست. پدر در برابر همه خاموش می ماند. تنها وقتی که با سرفه می افتاد، پیهم میگفت:
- من می میرم... من میمیرم...
هنگامی که مادر نمی بود، پدر به ستونهای چت خیره میشد و میگفت:
- یک روز این برف تمام میشود... بهار می آید. بازار باز میشود و من میروم دنبال کار و غریبی... فقط همینکه برف ها آب شود و بهار بارید...
پسرک می پرسید:
- این بهار کی می آید؟
پدر با شور و امید جواب میداد:
- وقتی که برفها آب شود و باران ببارد. بهار می آید.
پسرک می گفت:
- مورچه ها... مورچه ها...
پدر با خوشحالی دست به دست میزد:
- ها، مورچه ها هم زنده میشوند و به کار شروع میکند.... فقط همین که بهار بیاید...
پسرک سوی برف به آسمان سپید رنگ میدید و به نظرش می آمد که این برف تمامی ندارد. دلش گرفته و پر از اندوه میشد. زمزمه میکرد:
- این برف تمام نمیشود....
پدر باشتباب سنخنش را میبرید:
- یک روز تمام میشود. آخر این برف تمام میشود و بهار می آید. اما برف تمام نداشت. می بارید و می بارید. دیگر پدر آدم برفی نمیساخت. بام ها را پاک نمی کرد. بامها را مادر پاک میکرد. پدر پشت سرهم سرفه میکرد. مادر برایش دوا های جوشانده می داد، ولی سودی نداشت. حال پدر روز به روز بدتر میشد. پسرک مانند پدر زیر صندلی میخزید و سه ستون های چت چشم میدوخت. دیگر پدر به او نصیحت نمیکرد که از زنها حذر کند. دیگر نمیخواست به پسرک بقبولاند که زنها علقشان ناقص است. از مادر با احترام یاد میکرد.
یک روز که برف می بارید و همه جا را سفید ساخته بود، پسرک زیر صندلی خزیده چرت میزد. بعد آواز گفتگویی را از کفشکن شنید. آواز پدر و مادرش بود ـ با هم در بارهء چیزی دعوی داشتند ـ صدا هایشان بلند و بلندتر شد. پدر فریاد زد:
- دیگر طاقت ندارم... هیچ طاقت ندارم...
مادر با گریه و زاری میگفت:
- نمیگذارم... نمیگذارم...
پسرک دلش افتاد. برخاست و سوی در رفت. گوشهء پردهء کهنه را بالا کرد. دید که پدر قالینچه را زیر بغل داشت و میخواست بیرون برود. مادر دو دستی به قالینچه چسپیده بود. پدر نفس میزد. چشمهایش از حدقه برآمده بود. رنگش زرد معلوم میشد. پدر دست های استخوانی و پینه بسته مادر را پیش چشمهای مادر گرفت و گفت:
- ببین... ببین تو چه شده ای! من دیگر طاقت ندارم که ترا به این روز ببینم. جان تو قیمت دارد یا این قالینچه؟
مادر دستهایش را رها کرد. به قالینچه چسپید و زاری کنان گفت"
- نمیگذارم... مال خانهء خود را نمی فروشم... من بازه هم کالا شویی خواهم کرد، باز هم اتو کاری میکنم. زمستان را میکشم ولی این را نمی...هنوز این دستها میتوانند کار کنند.
مادر دستهایش را پیش چشمهای از حدقه برآمده پدر گرفت و تکرار کرد:
- هنوز این دستها میتوانند کار کنند!
- پسرک به قالینچه خیره شد. از نقش و نگار های سرخ و سیاه آن خوشش می آمد. از آن دو تا داشتند که مادر روز های عید آنها را روی توشکها می انداخت. پسرک خوشش می آمد که روی قالینچه ها دست بکشد. ساعت ها به آنها خیره می شد و از تماشای آنها لذت میبرد. وقتی که به قالینچه می نگریست، احساس میکرد که در باغی پر از گل و بته است. حالا پدر میخواست که یکی از این قالینچه ها را ببرد و بفروشد. بغض گلوی پسرک را گرفت. سوی پدر رفت و مثل مادرش دو دستی به قالینچه چسپید در حالی که می گریست، گفت:
- نبر، این قالینچه را نبر...
پدر از زنخ پسرک گرفت. مستقیمأ در چشمهایش نگریست و پرسید:
- تو از حال مادرت خبر داری؟ تو خبر داری؟ تو خبر داری که او چه میکشد؟ او ما را نان میدهد، برای ما زغال میخرد، تو این را میفهمی؟ ببین... اینها را ببین...
آنگاه دست های پینه بستهء مادر را در دست های لرزانش گرفت و به پسرک نشان داد:
- می بینی؟ از خاطر من و توست... تو طاقت داری؟ رویش را ببین، مثل مرده زرد شده... بدنش پوست و استخوان شده... من دیشب خواب دیدم، خواب دیدم که مادرت به خانه یی برای کالاشویی میرود. آنوقت ناگهان... آه خدایا! یک سگ بزرگ با او حمله میکند. یک سگ کثیف مادرت را روی زمین می اندازد و این بیچاره دست و پا میزند. آه خدای من، رگ و پوست من از غیرت است من چطور میتوانم طاقت بیاورم؟ سگ، یک سگ کثیف... من چطور می توانم... تف...
پدر نفس نفس میزد. پسرک نفس داغ پدر را به رویش حس میکرد. در چشمهای پدر احساسات عجیبی میرقصید. پدر میلرزید. لبهایش خشک شده بود. دوباره دست های مادر را در دست گرفت وبه پسرک گفت:
اینها را ماچ کن... ماچ کن...
پسرک دستهای مادرش را به بوسیدن گرفت. پدر هم آنها را بوسید و به چشمهایش مالید. مادر می گریست. پدر گفت:
- حالا فهمیدید؟ قالینچه ارزش ندارد، بگذارید... حالا دیگر بگذارید...
مادر دو باره به قالینچه چسپید و فریا زد:
- نی ... نی...
پسرک به نقش و نگار های سرخ وسیاه قالینچه چشم دوخت. زمستان از یادش رفت. احساس کرد که در باغی پر از گل و بته است. بعد به نظرش آمد که پدر میخواهد این باغ را ببرد و بفروشد. به قالینچه آویخت و مثل مادرش گریان فریاد زد:
- نی ... نی...
پدر گفت:
- شما نمی فهمید!
پسرک و مادرش یکجا گفتند:
- نی، نبر...نبر...
پدر چیغ کشید:
- شما عقلهای تان ناقص است!
پسرک و مادرش گریستند:
- نمی گذاریم که ببری...
پدر فریاد زد:
- بروید، گم شوید!
قالینچه را سوی مادر انداخت. مادر قالینچه را برداشت و به اتاق برد. پدر بیحال در کفشکن روی زمین نشست. مدتی به همین حال ماند. برف می بارید. افتادن دانه های برف صدایی تولید نمیکرد. پسرک به حویلی نظر انداخت. به نظرش آمد که رشته های باریک و سپید بیشماری آسمان و زمین را بهم پیوند داده است. پدر هم باریدن برف مینگریست. بعد ناگهان سوی پسرک دید و گفت:
- بیا... بیا... اینجا...
پسرک نزدیک پدرش رفت. پدر آهسته آهسته گفت:
- بچه ام، تو مکتب بخوان، فهمیدی؟ کسی که مکتب نخواند عمرش تباه میشود. مرا ببین... فهمیدی؟
پسرک سرش را تکان داد. پدر پرسید:
- چی جیز را فهمیدی؟
پسرک جواب داد:
- کسی که مکتب نخواند، عمرش تباه میشود.
پدر گفت:
- آفرین!... آفرین!... وقتی که مکتب ها شروع شد، به مکتب داخلت میکنم که رییس شوی...
پسرک پرسید:
- چی وقت مکتب ها شروع میشود؟
پدر به سوی برف اشاره کرد:
- وقتی که این برفها تمام شود. آنوقت به جای برف باران میبارد. مکتبها باز میگردد. مورچه ها زنده میشوند و کار میکنند.
پسرک سوی برف دید. مسیر دانه های برف را با چشمهای ریزه و برقدارش دنبال کرد. به نظرش آمد که برف تمامی ندارد. آسمان از برف بود. درین وضع بهار نمی توانست بیاید. دلش شد که بگوید:
- این برف ها خلاصی ندارد. ولی پدرش فکر او را خوانده بود. شتابزده و با اطمینان گفت:
- نی، یک روز خلاص میشود. آخر یک روز خلاص میشود و بهار می آید.
پسرک گفت:
- وقتی که باران ببارد. نی؟
پدر تایید کرد:
- ها وقتی که باران ببارد دیگر بهار است.
روز های بعد سرفه های پدر شدید تر شد. دیگر پدر نمیتوانست از جایش برخیزد. زرد و زار شده بود. از درد سینه اش می نالید.
مادر پشت سرهم دوا های جوشانده میدادش. ولی سودی نداشت. حال پدر بدتر شده میرفت. بیشتر نالش میکرد. شبها از درد فریاد میکشید. مادر یگر کالا نمی شست. اتو کار ی نمیکرد. یک شب به پدر گفت:
- دیگر به من کالا نمیدهند. می گویند که خوب نمیشویم. میگویند که خوب اتو نمیتوانم. میگویند که از توانم پوره نیست.
مادر به گریه شروع کرد. به نظر پسرک آمد که مادرش پیر و شکسته شده است. مادر در حال گریه پرسید:
- حالا من چطور کنم؟ چی کنم؟
پدر با لبخند تلخی گفت:
- چطور کنی، ها؟ چطور کنی؟
بعد به سرفته افتاد. در میان سرفه خندید. قهقهه خندید و گفت:
- ستونها را شمار کن... ستونها را...
مادر نالید:
- چی ملک خرابیست!
پدر که همانطور میخندید، تکرار کرد:
- ستونها را شمار کن... ستونهای چت را...
سپس خنده را بس کرد و با لحن جدی پرسید:
- حالا غیرت به چی درد میخورد؟ بگو... بگو که بفهم غیرت به چی درد میخورد؟
مادر گفت:
- چطور کنم که پیسه نیست. فردا نان نداریم. زغال هم نداریم... پدر مثل آنکه شعار بدهد، فریاد زد:
- قالینچه ها... قالینچه ها زنده باد!
بعد، به تسلی مادر پرداخت:
- آخر این برفها تمام میشوند. بهار میاید. بازار باز میشود. من میروم دنبال کار و غریبی. باز هم قالینچه میخریم. بهار که بیاید، همه چیز درست میشود.
مادر به تلخی گریست، ولی در برابر خواست پدر تسلیم معلوم میشد و فردا پدر مٌرد.
مادر هر دو قالینچه را فروخت. همه چیز خیلی مبهم به خاطر پسرک مانده بود. بازهم برف می بارید. همه جا سپید میزد. مردهء پدر را در زیر برفت به گورستان بردند. چند نفری که همراه مرده رفتند، سر و صورتشان را پیچیده بودند و در طول راه به بخت بد لعنت میفرستادند. در خانه مادر موهایش را میکند. زنان دیگر هم آمده بودند و می گریستند.
پسرک باز هم از پشت آیینه مسیر دانه های باران را با چشمان ریزه ریزه برقدارش دنبال کرد. به نظرش آمد توته یخ خاکستری رنگ بزرگی روی شهر قرار دارد که آرام آرام آب میشود وقطره های آب چک چک به زمین فرود می آیند. آب از ناوه های جاری بود. دیوار های مرطوب به نظرش سیاهرنگ تر آمدند. رشته های باریک آب روی زمین حویلی اینسو و آنسو میخزیدند.
بعد در اتاق باز شد. مادر به اتاق آمد. چادرش را گرد گلو پیچیده بود. تکمه های کرتی مردانه اش را هم شخ بسته بود. رنگ پریده معلوم میشد. لبهای باریکش بهم چسپیده بود. به پسرک گفت:
- برویم که دیگر ناوقت میشود.
دل پسرک فرو ریخت. احساس ناشناسی سراپایش را لرزانید. کلمه های پدرش در گوشش صدا کرد:
- کسی مکتب نخواند، عمرش تباه میشود.
پسرک پیش خودش گفت:
- مکتب بروم که رئیس شوم.
از مادرش پرسید:
- کسی که مکتب بخواند، رئیس میشود، نی؟
مادر جوابی نداد. از اتاق برآمد. پسرک هم از دنبال او بیرون رفت. کوچه لای بود. هر دو زیر باران تر شدند. چادری کهنهء مادرش شب و پت شده بود. بوتهای شان در گل و لای شلب شلب میکردند. توته یخ خاکستری همچنان روی شهر قرار داشت. مادر دست پسرک را گرفته بودو به دنبال خود می کشیدش. پسرک میخواست که برای دیوار و دروازه ها فریاد بکشد:
- من میروم که به مکتب داخل شوم... رئیس شوم...
مادر با لحن شکایت آمیز گفت:
- چی بارانی؟
پسرک پرسید:
- دیگر بهار آمده، نی؟
مادر جواب داد:
- ها، دیگر بهار است.
پسرک پرسید:
- مورچه ها... مورچه ها چی وقت زنده میشوند؟
مادر پاسخ داد:
- به زودی ... همین روزها وقتی که آفتاب برآید...
پسرک برفهای زمستان به یادش آمد. آدم برفی هم به یادش آمد. پدرش به یادش آمد که فکر کرد که همه چیز یک روز به پایان می رسد. اولین بار بود که این فکر در ذهنش پیدا شده بود ـ از ین فکر اندوهی عمیق دلش را فرا گرفت ـ بعد، یادش آمد که دیگر بهار آمده است، زمستان با همه سرما و برفش گذشته است، مورچه ها زنده میشوند. مورچه ها را دید که صف بسته اند و کار میکنند. گلها یک احساس، یک احساس امید در دل پسرک شگفت. شوق در دلش چنگ زد. خواست قهقهه بخندد، اما ناگهان به گریه در آمد. مادرش با آواز مهربان پرسید:
- نمی خواهی مکتب بروی؟ نمی خواهی؟ چرا؟
پسرک میخواست فریاد بزند:
- چرا همه چیز یک روز به پایان میرسد؟؟
ولی این را نگفت، تنها در جواب مادرش بریده بریده گفت:
- میخواهم بروم... میخواهم....
هوا گرفته و تیره بود. دیوارهای مرطوب سیاه رنگ معلوم میشد. کوه های اطراف شهر در غبار فرورفته بودند. کوچه بوی نم می داد... و باران میبارید.
پایان
پیرزن و سگش
روزگاری جوان بود و در جوانی با نشاط بود. اما حالا دیگر پیر شده بود. همه چیزش دلالت برین می کرد: مو های سپیدش، کمزوری حواسش، چینهای صورتش و لرزش اعضایش. مردم به او می گفتند «پیرزن»، می گفتند «پیچه سفید». و او بعض اوقات پیش خودش فکر می کرد:
- چه زود پیرشدم !
می پنداشت چیزی را از دست داده است ـ یک چیز گرانبها را ـ نومیدی به سراغش می آمد و حس می کرد که در جنگی شکست خورده است. پیروزی وجود ندارد. آخرش حتما شکست است، شکستی که همه دریچه های امید را می بندد.
دیواری برپا شده بود.
حس می کرد گرداگردش دیواری برپاشده است. دیواری که او را از دیگران جدا می ساخت ـ از پسرش، از عروسش، از نواسه هایش ـ دیواری بود که روز به روز ضخیمتر و بلندتر می شد. بدین ترتیب او روز به روز از دیگران فاصله می گرفت، خوش داشت به جهان دیگران داخل شود و در جهان دیگران زنده گی کند. ولی یک دست نامریی ـ همین دیوار ـ او را از این کار باز می داشت. دیگران از جهان خود به او چیزی نمی گفتند و هم آرزو نداشتند که از جهان او چیزی بشنوند. او از دیگران ـ از پسرش، از عروسش، از نواسه هایش ـ جدا شده بود. دیواری او را از آنان جدا می ساخت. این دیوار را به همه خشونتش حس می کرد. نمی دانست که این دیوار چگونه بین او و دیگران کشیده شده است.
این دیوار، دیوار نا هماهنگی بود، دیوار عدم تجانس بود، دیوار بیگانگی بود. او را از دیگران و دیگران را از او بیگانه می ساخت و او باز هم نمی دانست که چرا این دیوار به وجود آمده است، ولی خشونت سنگهایش را حس می کرد و در پشت این دیوار از زنده گیش رنج می برد، از تنهایش رنج می برد.
گاهی می خواست این دیوار را برافگند. می خواست خود را به دیگران پیوند دهد. بیگانگی را بردارد. به سراغ عروسش میرفت. می خواست به او کمک کند. ظرفی را می شست یا پیاله ها را جا به جا می کرد. آنوقت ناگهان دستش می لرزید. ظرف چپه می شد یا پیاله می افتاد. عروسش خشمناک می شد، چشمهایش از حدقه می برامدند رنگش به سرخی می گرایید و می گفت:
- از تو چی کسی کمک خواست
بعد بلند تر فریاد می کشید:
- می گذاری کارم را کنم یا نی؟
پسرش هم صدا می زد:
- تو چی جان می کنی؟
نواسه هایش زل زل نگاهش می کردند. پیرزن به نظرش می آمد که این فریاد ها دیوار را محمکتر می سازند و می پنداشت که نواسه هایش از دور دستها یا از پشت دیوار ضخیم و بلند به او می نگرند و با نگاه های بیگانه وار به او می نگرند. جگرش خون می گشت، دلش فشرده می شد. آرزده و سرگشته به کنجی می خزید و ساعتهای دراز در خاموشی سپری میکرد. بی اختیار به یاد گذشته ها می افتاد ـ به یاد زمانی که بین او و دیگران دیواری وجود نداشت ـ نسیم اندوه پرده های دلش را میلرزانید و آرام آرام زمزمه می کرد:
- چه زود پیر شدم!
توله سگی را به دست آورد.
یکروز دیگران پیش خود گفتند ـ پسرش، عروسش و نواسه هایش پیش خود گفتندـ که خانهء همسایه را دزد زده است و مالهایش را برده است. پیرزن این خبر را شنید. دلش شد برود و ببیند که چطور خانهء همسایه را دزد زده است. لرزان لرزان و خمیده خمیده به خانه همسایه رفت. دید که مرد همسایه با زنش، کودکانش و چند نفر دیگر روی حویلی زیر درخت توت گرد آمده اند. مرد همسایه لاغر و استخوانی بود. میلرزید. سراسر بدنش می لرزید. صدایش تقریبأ گریه الود بود. زنش و کادکانش خاموشانه ماتم گرفته بودند و مرد را می نگریستند. چند نفر دیگر نیز که آنجا بودند، مرد را می نگریستند. مرد لاغر و استخوانی ریسمانی را به شاخهء درخت می آویخت.
پیرزن از او پرسید
- دزد چه چیز تان را برده؟
مرد مثل آنکه بگرید، جواب داد:
- همه چیز را، تباه شدیم، همه چیزمان را.
پیرزن دوباره پرسید:
خوب، حالا چه می کنی؟
مرد لاغر و استخوانی گفت:
- این سگ را غرغره می کنم.
پیرزن که توله سگ را غرغره می کنی؟
مرد با خشم و نفرت سوی توله سگ دید و فریاد زد:
- آخر وقتی دزد آمده، عوعوی هم نکرده است که ما بیدار شویم یاید در آنوقت به خواب بودم... به خواب ناز...
لختی خاموشانه پیرزن را نگریست. بعد مثل آنکه بگرید گفت:
- آخر من براین نان میدادمش که همینطور بخوابد و بگذارد که دزد خانه ما را خالی کند؟ نی... نی، من میکشمش.
پیرزن توله سگ را نگریست که همچنان از دنیا و از سرنوشتش بیخبر است. به نظرش آمد که بین سگ و دیگران دیوار بلند و ضخیمی برپا شده است. دیواری که او از دیگران جدا می ساخت ـ از مرد همسایه، از زن همسایه، از کودکان همسایه و از تماشاگران ـ حس کرد که توله سگ در آن سوی دیوار از زنده گیش رنج می برد، از تنهایی رنج می برد. آنوقت چشمهایش را کشاد کرد. در حالی که لرزشی بدنش زیادتر شده بود فریاد کشید:
- ای ظالم، این سگ خیلی خرد است... گناهی ندارد.
همه خاموشانه توله سگ را نگریستند. انگار تازه متوجه این حقیقت شده بودند.
آهسته زیر لب زمزمه کردند:
- آری، خیلی خرد است. ولی این مرد عقلش را از دست داده ... مرد همسایه گفت:
- من انتقامم را ازش میگیرم. غرغره اش می کنم، انتقام!
پیرزن باز هم فریاد زد:
- توبه می کنی! دیوانه...
بعد به سوی توله سگ دوید و برداشتش. زیر چادر گرفتش و در میان بهت و حیرت همه با شتاب از حویلی برآمد. توله سگ را نجات داد. در پشت سر پیرزن فریادهای مرد همسایه شنیده می شدکه:
- من می خواهم او را بکشم.... انتقامم را بگیرم، انتقام....
پیرزن همدمی یافت. توله سگ همدمش گردید. نامش را «قو» گذاشت. آندو سراسر روز را باهم سپری می کردند. توله سگ گردگرد پیرزن می گردید. با پیراهنش بازی می کرد. انگشتهایش را می لیسید، پیش رویش جست و خیز می زد. اینها پیر زن را خرسند می کرد. مسرور می ساخت و گاهی قهقهه می خنداندش. پیرزن هر جا می رفت، دنبالش می کرد. مثل یک توپ سپید کوچک در عقبش می لولید و می دوید. گاهی با دو دست به دامن پیرزن می آویخت. آنوقت پیرزن می خندید و می گفت:
- خوب، گشنه شدی، ها؟
نانی، چیزی، می آورد و صدا می زد:
- «قو»... «قو»... کجا هستی؟ بیا!
توله سگ هر کجا می بود، با شتاب نزد پیرزن می آمد. پیرزن لقمه لقمه خوراکش را می داد. توله سگ ملچ ملچ کنان خوراک را می خورد. پیرزن از توله سگ می پرسید:
- مادرت کی بود، هه؟
توله سگ با صدای باریک غرغر می کرد. پیرزن بازهم می پرسید:
- مادرت هم مثل خودت سفید بود؟
توله سگ با صدایی باریک غرغر می کرد. و خوراک می خواست. پیرزن می گفت:
- خوب، گشنه چشم خوب، اینهم یک لقمه دیگر...
توله سگ خوراک را می خورد و سپاسگزارانه پیرزن را می نگریست. پیرزن حس می کرد که درین سوی دیوار دیگر تنها نیست. همراهی و همدمی دارد. توله سگ از تنهایی، از رنج تنهایی، نجاتش داده بود.
رشته های نو تنیده شد.پیوند هایی نو استوار گشت. نواسه ها به آنان، به پیرزن و سگش، روی آوردند. ساعتها نزدیک پیرزن می آمدند. با سگ بازی می کردند. گفتگو می کردند و پیرزن از بازی آنان، از گفتگوی آنان، لذت می برد. حس می کرد که جهانش فراختر شده است. حس می کرد که دیگر تنها نیست.
نواسه هایش با او در باره توله سگ صحبت می کردند. می پرسیدند:
- ننه، این سگ چوچه می زاید؟
پیرزن جواب می داد:
- کلان که شود، می زاید
باز می پرسیدند:
- چوچه هایش هم سفید می باشند؟
پیرزن جواب می داد:
- این را دیگر خدا می داند.
کودکان می گفتند:
- سفید باشند، خوب است
پیرزن توله سگ را نوازش می داد و می گفت:
- می بینی، می گویند که چوچه هایت سفید باشند.
کودکان می دویدند. توله سگ به دنبال شان می دوید. پیرزن شاد و خوشحال می خندید. حتی بعض اوقات او هم می دوید. ولی زود از نفس می افتاد.
دیگر آن دیوار را خوب حس نمی کرد. خشونت سنگهایش را حس نمی کرد و می پنداشت که دیگر تنها نیست. با دیگران پیوند داشت با توله سگ و با نواسه هایش.
توله سگ آهسته آهسته بزرگ شد. دندانهایش نیرومند گردید. هرچیز را می خورد. گوشت و چربی می گرفت. آواز باریکش غور شد، عوعوش سروصدا ایجاد می کرد. غرشش آدم را می ترساند. علاقه و محبت نواسه های پیرزن به «قو» کاستی یافت و «قو» این را فهمید. او هم به آنان کمتر علاقه نشان میداد. پیرزن پریشان و مضطرب بود.
پیوند ها دوباره می گسست، نواسه هایش از او فاصله می گرفتند. می رفتند پشت همان دیوار سابق. پیرزن می خواست پیوند ها را محکم نگهدارد. نواسه هایش را صدا می زد که با «قو» بازی کنند، اما آنان بیعلاقه بودند. «قو» هم روی خوشی به آنان نشان نمی داد. و پیرزن در تشویش و اضطراب می افتاد. پهلوی سگ می نشست. از گردن سگ می گرفت، نوازش میداد و می گفت:
- ببین... نو نگذار که این بچه ها ترک مان کنند. تنهایی خوب نیست.
سگ چیزی نمی فهمید. با دهن باز پیرزن را می دید و زبان سرخ رنگش در بین دندانهای سپیدش تکان می خورد. پیرزن زاری می کرد:
- تو با آنان بازی کن. فهمیدی، بازی کن.
سگ باز هم چیزی نمی فهمید. تشویش و اضطراب پیرزن بیشتر می شد. میلرزید و بی اختیار با خود می گفت:
- چه زود پیر شدم!
«قو» بیقرار شده بود. دیگر در حویلی تاب نمی آورد. می خواست بیرون، به کوچه، برود. هردم می رفت پشت در حویلی می نشست. ساعتها همانجا می ماند. پیرزن نمی گذاشتش که بیرون برود.
دروازه را محکم می بست. تشویش و اضطرابش باز هم بیشتر شده بود. می ترسید، از تنهایی می ترسید. به «قو» خوراک بیشتر می داد. می خواست او از حویلی بیرون نرود. ولی سگ تسلیم نمی شد. می خواست که بیرون برود.
یک روز او را با ریسمانی به کنجی بست. اما سگ بیتابانه خودش را به زمین زد. ناله کرد، قوله کشید، غر زد. عوعو کرد و ریسمان را به دندان گرفت. پیرزن نتوانست این وضع را تحمل کند! بیش خودش گفت:
- خدایا، خودش را می کشد!
رهایش کرد، سگ بازهم نزدیک در کوچه رفت. از لای درز های دروازه بیرون را می نگریست. وقتی آواز سگی را می شنید، موهایش راست می شد. می ایستاد و بلند بلند عوعو را سر می داد.
زمستان فرا رسیده بود. یک روز که «قو» آواز سگان دیگر را شنید، نزدیک دروازه کوچه رفت و به عوعو کردن پرداخت.
به طرف دیگر دروازهء درکوچه، هم سگی آمده بود. مدعی هر دو عوعو کردند. «قو» با چنگالهایش دروازه را خراشیدن گرفت. می خواست که دروازه را سوراخ کند. بدرد و از آن بگذرد. پیرزن صدا کرد:
- «قو»، «قو» چی می کنی، بیا اینجا!
سگ اعتنایی نکرد. همچنان در تلاش بود تا راهی بیابد و بیرون رود. پیرزن دوباره فریاد زد:
- «قو»... بیا اینجا!
بازهم سگ اعتنایی نکرد و به دروازه چنگال می کشید. پیرزن نزدیک رفت، از گردن سگ گرفت که دورش کند. ناگهان سگ غرشی کرد و به پیرزن حمله برد. خشمناک بود و در چشمهایش نوعی جنون می درخشید پیرزن روی زمین افتاد، پیراهنش پاره شد، دستش خراشیده و خونین گردید. سگ مثل آنکه از کرده اش پیشمان شده باشد، آرام شد. در کنجی خزید و پیرزن را نگریستن گرفت. پیرزن سوی سگ دید و بعد بی اختیار به گریه افتاد. در حالی که هق هق می گریست، گفت:
- من ترا از مرگ خلاص کردم!
سگ آرامانه بیرون را می نگریست، دوباره گفت:
- من ترا بزرگ کردم. برابر یک مشت بودی، من بزرگت کردم.
سگ دهنش باز بود و زبان سرخ رنگش بین دندان های سپیدش تکان می خورد و با بی اعتنایی به گریه پیرزن می نگریست، گریه پیرزن شدید تر شد و هق هق کنان گفت:
- و حالا تو هم میروی... میروی ها؟
بعد با عجله برخاست. به زیرخانه رفت و با چوب درازی برگشت. دود خشم چهره اش را تیره ساخته بود. با تمام قدرت و به زدن سگ پرداخت. سگ ناله کنان گریخت. پیرزن از دنبالش دوید و ضربه های پیهم را بر پشت سگ فرود آورد. در حالی که می گفت:
- تو هم میروی، ها؟ توهم؟
عروسش با شتاب به حویلی آمد و پرسید:
- خدایا، این چه روز است؟ تو چه می کنی دیوانه شدی؟
پیرزن با چشمهای گریه آلود سگ را که از درد ناله می کرد و در کنجی خزیده بود، نشان داد و گفت:
- می بینی، او هم می رود. می خواهد برود. برود پشت دیوار و مرا تنها بگذارد.
ساکت شد. چوب از دستش افتاد و آهسته نالید:
- آه خدایا، چه زود پیرشدم !
و روی زمین نشست، پیرزن آن روز به سختی بیمار شد. تب کرد و در بستر افتاد. سراسر روز را هذیان گفت. بعد چشمهایش چیزی را ندید و گوش هایش چیزی را نشنید.
شب فرارسید.
نیمه های شب بود. پیرزن به سختی در خواب نفس نفس می زد. عرق کرده بود. خواب می دید. می دید که در دشتی ایستاده است. گرداگردش گلکاران مشغول کار هستند. می خواهند دورادور دیوار کنند. «قو» با اوست. «قو» می نالد. زاری می کند و در مثل آدمها سخن می زند. پیرزن به «قو» گفت:
- بس کن دیگر، فریاد نزن!
سگ بیچاره با تضرع سوی پیرزن دید و زاری کنان گفت:
- بگذار من بروم. من می توانم بروم. مرا بگذار. بگذار بروم.
پیرزن دلش فشرده می شد. در بن بستی گیرمانده بود. نمی دانست که بگذارد «قو» برود یا نی، اگر «قو» برود هم تنها می شود. اگر نگذارد «قو» بیچاره می میرد. از اندوه می میرد. دلش فشرده شد. «قو» همچنان می نالید و می خواست برود و بالاخره گفت:
- خیلی خوب برو... برو تو جوان هستی. تو آزاد هستی. برو!
سگ خیزی بر داشت و به آن سوی دیوار برید. گلکاران همه مشغول بودند و دیوار ها دمبدم بلندتر می شدند. پیرزن سگ را از دور دست ها شنید. دلش فشرده شد. می خواست بگرید. بازهم دلش فشرده شد. فریاد زد:
- خدایا، چه زود پیرشدم!
بعد از خواب برید. نیمهء شب بود همه خوابیده بودند. عرق سردی را برتنش حس کرد. قلبش به شدت می تپید. بعد نالهء «قو» را شنید. آهسته برخاست. شالش را برسرکرد و بیرون رفت.
برف می بارید و همه جا را سپید کرده بود. دید که «قو» بازهم نزدیک دروازهء کوچه نشسته است و دهنش را به درز دروازه نهاده نومیدانه ناله می کند. پیرزن سر سگ ایستاد. سگ با چشمهای پرتضرع پیرزن را نگریست. پیرزن گفت:
- تو می توانی ازین دیوار بگذری، ها؟
سگ بازهم خودش را به پاهای پیرزن مالید. پیرزن آهسته نشست برپشت مرطوب «قو» دست کشید و گفت:
- یک روز تو هم پیر می شوی. درست مثل من. همه ترا از خود می رانند. ولی حالا برو.
بعد برخاست. زنجیر در را باز کرد و گفت:
- خوب برو... تو جوان هستی، تو آزاد هستی... برو دیگر....
سگ با شتاب به بیرون پرید. برف روی کوچه را سفید ساخته بود. چند تا سگ با همدیگر مستی می کردند. دنبال همدگر می دویدند. و همدگر را می بویدند. «قو» هم به آنان پیوست. پیرزن در کوچهء دروازه نشست. برف بر سرورویش فرود می آمد. چشمهایش «قو» را دنبال کردند. سگ شادی کنان روی برفها جست وخیز می زد. سگان دیگر هم شادی می کردند. «قو» همراه سگان دیگر ناپدید شد.
رو به روی پیرزن دیوار بلند قدیر افراشته بود. چشمهایش سنگینی کردند. بعد، دیوار را ندید. سپیدی برف را هم ندید. چیزی حس نکرد. تنها از هرچه دیوار بود، بدش آمد و خیلی آرام زمزمه کرد:
- خدایا چه زود پیرشدم.!
پایان
برف و نقشهای روی دیوار
حیدر نیمخواب و نیمبیدار بود که آواز لرزان مادر بزرگش را شنید:
- چه برفی!
نگاه خوابزدهاش از فضای نیمهتاریک اتاق و شیشه ارسی به بیرون دوید. برف میبارید؛ دانههای سپید برف، همچون خردههای شیشه، شتابزده پایین میریختند و پاکیزه و زیبا بودند.
حیدر از زیر صندلی برخاست، سوی ارسی رفت و بینی و لبهایش را به شیشه سرد چسبانید. همهجا سفید بود. آسمان سفید، زمین سفید، کف حیاط، پشتبامها و سر دیوارها، همهجا سفید بودند.
حیدر، مانند روزهای دیگری برفی، به دیوار روبرو نگاهی کرد. دانههای برف دیوار را پر از نقشهای گوناگون ساخته بودند.
- نقشهای سفید برفی. حیدر همیشه خوشش میآمد که به این نقشها چشم بدوزد. نقشهای برفی در نظرش جان میگرفتند و به شکلهای گوناگون جلوهگر میشدند. این بار که به دیوار چشم دوخت، نقشهای برفی به گلهای سفید میماندند. روی دیوار خاکیرنگ، پر از گلها و بوتههای سفید بود. گلهای بزرگ، گلهای کوچک، بوتههای بزرگ و بوتههای کوچک و همه سفید مثل برف.
مادر بزرگ پرسید:
- حیدر به چی نگاه میکنی؟
جواب داد:
- گلها، گلهای سفید را.
مادر بزرگ شکوهکنان گفت:
- در این زمستان گل از کجا پیدا شد؟
گلهای سفید از پیش چشم حیدر ناپدید شدند. تنها نقشهای سفید روی دیوار باقی ماندند، پرسید:
- گلها در بهار شکوفا میشوند؟
مادر بزرگ جواب داد:
- در بهار... وقتی هوا گرم شود.
حیدر پرسید:
- بهار که بیاید، من چند ساله میشوم؟
مادر بزرگ گفت:
- یازده ساله.
و افزود:
- حالا پیرزن پنبه میتکاند.
نقشهای برفی روی دیوار، بار دیگر، در نظر حیدر جان گرفتند. دیوار خاکی رنگ، همچون دشت فراخی نمودار گشت. به نظر حیدر آمد که پیرزنی در میانه دشت نشسته است و مانند کودکی بازیگوش و بیپروا، پنبههای پخش شده را به دوروبرش میریزد. همهجا را پنبههای سفید گرفته بودند. پیرزن در میان پارچههای سفید میلولید.
حیدر گفت:
- پیرزن لباس سفید دارد.
مادر بزرگ پرسید:
- روی چه حسابی میگویی؟
حیدر گفت:
- بیا خودت ببین... لباسش سفید است.
مادر بزرگ سخن او را نشنیده گرفت. لحظهای بعد، آهی کشید و گفت:
- یا امیرالمؤمنین(ع)!
پیرزن با پنبههایش از پیش چشم حیدر ناپدید شد. دیوار خاکی رنگ با نقشهای سفید باقی ماند. بازهم نقشها شکل گرفتند، سواران بیشماری روی دیوار پدیدار شدند. سواران هیاهو میکردند و هلهلهشان همهجا شنیده میشد. در پیشاپیش آنان، سواری با شکوه و جلال دیده میشد. شیهه اسبها با هیاهوی سواران همراه شده بود.
شمشیرها و یراقهای سواران صدا میداد. حیدر پرسید:
- امیرالمؤمنین(ع) پرچم را خودش میگرفت؟
مادر بزرگ جواب داد:
- نه، حضرت ابوالفضلی داشت که پشت سرش میرفت.
حیدر بازهم پرسید:
- علم حضرت سفید بود، نه؟
پیرزن گفت:
- نمیدانم... من که ندیده بودم.
حیدر آهسته گفت:
- حالا که سفید است... مثل برف.
پیرزن صدا زد:
- زینب!
زن جوانی از اتاق کناری جواب داد:
- چه میگویی؟
پیرزن گفت:
- بیا اینجا.
پرده ضخیم کنار رفت و زن جوانی که سرش را با دستمال سیاهی بسته بود، به درون آمد. پیرزن پرسید.
- زینب! علم امیرالمؤمنین سفید بود؟
زن جوان مکثی کرد و بعد جواب داد:
- من شنیدهام که سبز بود.
حیدر بیخیال گفت:
- حالا که سفید است... مثل برف.
زن جوان آهی کشید:
- یا شاه مردان!
حیدر پرسید:
- ذوالفقار را به کمر میآویخت، نه؟
مادر کلان جواب داد:
- ها، به کمر مبارک میآویخت.
حیدر پرسید:
- پهنایش یک گز بود، نه؟
پیرزن گفت:
- آره، یک گز.
زن جوان افزود:
- وقتی حواله کفار میکردش، به قدرت خداوند چهل گز میشد.
حیدر پرسید:
- یک گز چقدر است؟
زن جوان خاموش ماند. مادر بزرگ گفت:
- اندازه قد تو.
نگاه هیجانزده حیدر بر دشت و در میان سواران دوید. سوار شکوهمند با سرعت به پیش میراند و علمدارش پشت سرش بود با درفش سپید افراشته، سواران هیاهو میکردند و زمین از هیبتشان میلرزید و بعد از روبرو لشکر دشمن پدیدار گشت.
سوار شکوهمند شمشیرش را از نیام برکشید و حواله لشکر دشمن کرد. شمشیر ناگهان دراز و درازتر شد و به چهل گز رسید. به هر کس که میرسید، اسب و سوار را به دو نیم میکرد. سرهای بیشماری بر زمین افتادند. ناگهان حیدر هیجانزده فریاد کشید:
- الله اکبر!
مادر بزرگ و زن جوان هر دو زمزمه کردند:
- جل جلاله!
حیدر همچنان سرگرم تماشای جنگ سواران بود. هیاهوی جنگاوران شیهه اسبهای و آواز چکاچک شمشیرها را میشنید. همه چیز سفید بود. اسبها، سواران، درفشها و شمشیرها. پیرزن به عروسش گفت:
- حسین این دفعه بسیار دیر کرد، خدا خیر کند!
زن جوان گفت:
- آخر در دشت و صحرا یک عالمه برف است، ماشین به آسانی نمیرود. شب ماشینها، در راه میمانند، دفعه قبل که حسین آمد، گفت که چهار ماشین را زدهاند...
مادر بزرگ پرسید:
- رانندهها زخمی شدند؟
زن جوان گفت:
-نه، هر چهار نفرشان مردند...
پیرزن نالید:
- یا سیدالشهدا خودت نگهش دار!
همه چیز از پیش چشم حیدر گم شد. دیگر نه سواری بود و نی اسبی، نه درفشی و نه علمداری. تنها نقشهای سپید بر دیوار خاکی رنگ دیده میشد. خاموش بود. برف میبارید.
حیدر پرسید:
سیدالشهدا نامش حسین بود، نه؟
مادر بزرگ جواب داد:
- امام حسین.
حیدر گفت:
- پدر من هم نامش حسین است.
مادر بزرگ گفت:
- امام کجا و پدر تو کجا؟ پدرت به خاک پای امام هم نمیرسد.
حیدر گفت: - اما نامش حسین است. اگر در کربلا میبود، شهید میشد.
مادر بزرگ گفت:
- ای کاش که... کاش که...
حیدر پرسید:
- رنگ دشت کربلا مثل این دیوار است، نه؟
سوالش بیجواب ماند. مادرش گفت:
- همسایه ما رجب هم نیامده.
مادر بزرگ گفت:
- هر دویشان یک روز رفتند. نه؟
زن جوان گفت:
- آره، یک روز رفتند. برف زیاد است و گر نه زود میآمدند.
مادر بزرگ گفت:
- با تشنه لبان کربلا!
آواز در کوچه شنیده شد. پیرزن گفت:
- زینب! ببین کیست.
زن جوان بیرون رفت. حیدر به نقشهای سفید روی دیوار خیره شد. نقشها باز هم جان گرفتند. دشت کربلا را دید ـ همانطور بود که مادر بزرگ میگفتـ خیمهها و شترها را دید. سواران و اسبها را دید.
همه چیز سفید بود. همه کس سفید بود.
زن جوان که برگشت، وحشتزده میلرزید، پیرزن پرسید:
- چیست، چه شده؟
زن جوان ناخنهایش را در گونههایش فرو برد و جیغ کشید:
- خاک بر سرم شد... بدبخت شدم.
پیرزن گفت:
- چه میگویی، چه شده؟
زن جوان نالهکنان گفت:
- رجب میگوید که ماشین حسین را زدهاند.
مادر بزرگ سراسیمه پرسید:
- زخمی شده؟
زن جوان بیحال نالید:
- نمیدانم... چیزی نگفت. رجب هم دیگر خبر نداشت.
پیرزن با دستهایش به سرش زد:
- خدایا، حسین من... حسین من!
حیدر از نقشهای روی دیوار چشم برداشت و مادر و مادر بزرگش را دید که روی بر زمین نهادهاند و مویه میکنند. آرام، آرام بهسوی آنان رفت. بر صندلی نشست. هر دو زن مینالیدند:
-حسین... حسین...
آوازها در گوش حیدر طنین انداخت. بیاختیار آهستهآهسته با مشتهایش به سینه زد و زمزمه کرد:
- یا حسین، یا حسین... یا حسین، یا حسین...
بعد برخاست و بهسوی ارسی رفت. به نقشهای سپید روی دیوار نگاه کرد. نقشهای سپید شکل گرفتن. روی دیوار سرهای بریدهای را دید که بر زمین، بر دشت، افتادهاند. سرهای بریده همه سفید بودند. به نظرش آمد که مادر و مادر بزرگش در میان سرهای بریده ناله میکنند. مادر و مادر بزرگش هم سفید بودند. مانند برف. بغض گلویش را گرفت و با سختی فریاد زد:
- هزار لعنت بر شمر!
مادر و مادر بزرگش لحظهای آرام گرفتن و بعد، یک صدا گفتند:
- آمین!
و بازهم نالهشان را از سر گرفتند:
- حسین ... حسین...
نقشهای روی دیوار ناپدید شدند. حیدر تنها یک چیز را دید؛ بر دیوار یک نقش بزرگ بود؛ سر بریده پدرش و همهاش سفید بود. مثل برف.
پایان