"ادبیات معاصر افغانستان"

درو

Image Description

محمد صدیق رهپو

 

                                                                                                                                                                                                                       درو

 

آفتاب، تازه کناره های افق دوردست را به رنگ گلابی روشن در آورده بود. باد خُنک سحری، با آهستگی مانند مادری که گاز طفلکش را با دست های خواب آلود سحری شور بدهد، خوشه های گندم را که از فرط پُر باری به طرف پایین خم شده بودند، با ملایمت تکان می داد، تا مبادا بار امُید بخش، پیش از وقت به زمین بریزد. کشتزارِ گندم که تا دور دست ها پهن شده بود، مانند اندام گوسفند پُرواری چاق و فربه، بالا آمده بود.

به همه جا سکوت سِکرآور صبح، بال گسترده بود، و فقط گاه گاهی صدای خروسی در دور دست ها که با بانگش نزدیک شدن روز را گوشزد می کرد، این سکوت را درهم می شکست و با ختمش دوباره همان آرامش بر قرار می شد.

لحظه‌ی بعد، قسمت کوچکی از قرص کم نور و پریده رنگ آفتاب از پُشت کوه ها نمودار شد. نور آفتاب کشتزار گندم را، رنگ طلایی روشن بخشید. قطره های باز مانده‌ی شبنم دوشینه بر تارک خوشه های گندم، مانند الماسی که بر زمینه‌یطلا کارشده باشد، می درخشید.

همه چیز از وفور نعمت و آماده بودن کشت برای درو، گواهی می داد.

در ده کنار کشتزار، دود کمرنگی از دودکش خانه ها به آرامی بالا می شد و به صورت پرده‌ی نازک آبی رنگ، بر فراز بام ها پخش می شد. صبح، به آرامی به همه جا بال می گسترد.

در یکی از خانه های گلی ده که ازشدت برف و باران های زمستانی سال گذشته، به کدالی ویرانه یی، تبدیل شده بود، زنی نزدیک اجاق گلی نشسته و با بی حوصله گی، آتش زیر چای جوش چُودنی را با سیخ آهنی کژ و وژ شده یی زیر و رو می کرد. چوبِ تر به سختی می سوخت. او مجبور می شد هر چند دقیقه، با پُف های دراز و کوتاه آن را روشن نماید. چای جوش، به بیژ بیژ آمد. زن دید که آب نزدیک به جوشیدن است، از این رو، تنه اش را به طرف دیگر حویلی که یک دو اطاق خَس پوشَک در آن قرار داشت، گشتانده، صدا کرد:

«او بابه نصرو! بِخی! صبح شده، درو ناوقت می شه.»

لحظه یی نگذشته بود که از سوراخ بزرگ حفره مانندی که از آن به جای دروازه کار می گرفتند، تنه‌ی تنومند و دولا شده یی، ظاهر گشت.

مرد، قد بلند و جیگ داشت. بر چهره‌ی آفتاب سوخته اش دوچشمی که در آن ها غمی گنگ و مبهم موج می زد، قرار داشتند. دست های کلفت و درشتش حکایت از کار سخت و طولانی می کردند. وی حینی که از اتاق می بر آمد، با کالی یی طولانی، هوای تازه‌ی صبح را به شش هایش کشید.

با بی میلی به طرف چاه به راه افتاد. پای های اش زیر غم سنگین، وجودش را به سختی می کشیدند. با آبی که از شبِ گذشته به دلو باقی مانده بود، با عجله چند جَپ به رویش زد. بدون این که آن را خشک نماید، سرِ دِستر خوان نشست.

زنش، پیاله پتره یی را، با چای کم رنگی پُر نمود. نان خشکی را که خودش از سبوس های باقیمانده درست کرده بود، به مقابلش گذاشته گفت:

«چایته بخور که دیگه دیر می شه»

مرد، آه کوچکی کشید. چشم هایش بدون کم ترین حرکتی به کدام جایی راه کشده بودند. سکوتِ مرگبار را فقط صدای تَرق تُرق زن که به دنبال چیزی می گشت، در هم شکست. دوباره زن به ملایمت گفت:

- توره می گم ! کجاستی؟ به چی فکر می کنی؟

-به چی فکر می کنم؟ تو نمی فامی ؟

-می فامم، ولی چی چاره ؟! نصیب و قسمت ما همیس

-زن، تو می فامی که تنها امید ما همی یک تکه زمین ...

مرد، دیگر نتوانست چیزی بگوید. از فرط درد، گلوی اش گره نمود. لحظاتی سکوت حُزن آور، به همه جا سایه انداخت.

مرد، می خواست چیزی بگوید، ولی نمی توانست. تنه‌ی قوی و تنومندش زیر بار سنگینِ غم، خم شده بود.

به پیاله چای بی رنگ که ازآن تفت، به ملایمی بالا می شد ، سیر می کرد. با فشار، کلماتی از دهان اش بر آمدند:

-زن، زمستان همه چیز ماره از ما گرفت. طفل ماره. گاو ماره، حتی زمین ماره، زمینی که به تو، به چوچه گگ ما، به همه‌ی ما نان می داد.

-خیر اس. نصیب ماس.

نصیب چی ؟ این چتو نصیب اس که همه بلایش به مه و تو می باره و همه نیکی هایش به ارباب فتو !

دوباره همان سکوت.

زن، چیزی نداشت که بگوید. پیاله‌ی چای بدون تفت، سرد و قیماقک زده همان طور باقی ماند.

زنجیر دروازه، سکوت را درهم شکست. به دنبال آن پله ها به دور خورد چرخیدند وکسی سرش را به درون خانه داخل نموده، فریاد کرد:

-گلبدین، زود شو، همه بچه ها ماتلت هستن.

مرد، با آرامی از جایش بر خاست . داسی را که شب قبل به همین منظور، تیز کرده و اکنون به دیوار حویلی آویزان بود، گرفت. با لُنگی کرباسی، کمرش را محکم بست. داس را به آن آویزان کرده با خداحافظی زیر لب، از خانه برآمد. لحظه‌ی بعد، دسته یی از دَروگران از ده بر آمدند. گلبدین نیز بین شان با بی حوصله گی و بی میلی، حرکت می کرد.

آفتاب اکنون بالا، آمده بود. اشعهٔ ملایم صبحگاهی اش، اکنون گرم و سوزان بر کشتِ گندم می تابید. بر همه جا گرمی مزاحم و شَله یی، شلاق می کشید.

آن ها کنار کشت رسیدند. مرد، لحظه یی توقف کرد. کشت گندم با غرور یک زن باردار، آهسته جُم می خورد. گندم به اندازه‌ی قدش، بالا آمده بود. خوشه هایش با فرو تنی به پایین خم شده بودند. چشمش به دنبال پُلوان هایی گشت که مرز زمین فروخته شده اش را در بر می گرفتند. ولی از آن ها خبری نبود. همه در حدود زمین های ارباب فتح، به تحلیل رفته بود. موج غم جانکاهی وجودش را لرزاند. همه درد ها و رنج های درونی اش، در وجود دو قطره اشک جمع شده و از گوشه ی دو چشمش، برچهره اش که از شدت گرمی ملتهب و سوزان شده بود، راه باز نموند.

دست دراز کرد. چند خوشه گندم به دستش آمد. یکی دو تا بیش نبوند، ولی از فرط بزرگی، دستش را پُرِ پُر نمودند. به عمرش چنین خوشه های پُر باری را لمس نکرده بود. درد تکان دهنده یی سرا پایش را در هم فشرد. از فرط غضب، خوشه ها را از جایش کند و فریاد ضجه آلود، لبان کرسمه زده اش را از هم گشود:

-نالت به تو...نالت...،،

دیگر چیزی نتوانست بگوید. قطره های سردِ عرق، بر پیشانی اش نشستند. همه چیز برای اش تمام شده بود.

 

پایان