"ادبیات معاصر افغانستان"

پنج داستان از محمد اکرم عثمان

Image Description

محمد اکرم عثمان

        

                                                                                                                                                                                                        I 

                                                                                                                                                                                وقتی که نی ها گل می کند



چكش هاى سنگين آهنگران همواره بر سر آهن هاى ناگداخته فرود مى آمد و با هر ضربتى جرقه هایی بر ميخاست و ناپخته يى پخته ميشد.

دنگ دنگ آهن ها و فریاد سندان ها از بام تا شام درازا و طول کوچه ها را میشکافت و در نهایت گذرهای پیچاپیچ و کوچه بندیهای تاریک، زهره‌ی سکوت و خموشـی را میترکاند و سرود آهنگین مردان را میپراگند.

با این صدا ها خون زنده‌گی در رگهای کوچه جاری میشد و در ها دیوار ها گرمای حیات می یافتند.

آهنگری کوچه‌ی دلاوران بود، کوچه کوره های داغ و آتشدانهای فروزان و کوچه‌ی اجاقهای روشنی که در پرتو شان تن آهنگران و آهنها گرم میشــد و طینت هر چیزی صیقل می یافت.

بچه های آهنگری نیز مانند کوچه‌ی شان پر آوازه بودند. از اول شوربازار یا «تخته پل» یا نیمه «سراجی» و «چوک» و «پایین چوک» و« پیــزاردوزها» از هر کجا که گوش میدادی غوغــای کوچه آهنــگری در گوشــها می خلید.

کودکان آهنگری در گهواره های شان با این صدا ها انس گرفته بودند و دنگ دنگ آهن ها مانند سرود خواب آور مادران درگوشهای کوچک شــان طنین می انداخت.

صورتهای سوخته از تف آتشدان، دستهای سیاه و پربرکت و صدا های رسا و صادقانه نشانه‌ی کهن مردان و جوانمردان آهنگری بود، نشانه دلاورانی‌که گویی در پیچ و تابی از آهن مذاب به پختگی رســـیده باشـند.

در میان آهنگران « کـــا کــه اکـــبردسـت قوغ » شمشیر میساخت شمشیر های آبدیده و بران که زیب قامـت مردان جنگی بود. همان مردانیکه با فرنگی ها کوچه به کوچه میجنگیدندو از سر ها مناره ها میســاختند.

او خراباتی و مناجاتی بود از ملای مســجد تا با پیر خرابات تا متولی زیارتگاه عاشقان و عارفان و خانقاه های کوچه های «بابای خودی» و « علی رضا خان» همه دوستش داشتند ومیدانســـتند که کــاکـه سـرخ روی دنیـا و دیـن است.

روزی از روزها گاه فراغت از کار، راهی راه خودش بود که دید بازار ناگهان آشفته گشته و بازاریان دست و پاچه غار میپالند. فهمید که گپ از چه قرار است اما برویش نیاورد و راهش را چپ نکرد. لحظه یی بعد امیرزاده‌ی عیاش و زنبــاره که چشـمـش به بام و بیره و زن و دختر مردم بود در حلقه‌ی یاران و غلام بچه های سبکسرش سررســید و به جز کاکه اکبر کسی را درکوچه نیافت. یکی از آن جمع که شال و شمله‌ی اکــبر حقد و حسدش را برانگیخته بود طنزآلود رو به دیگران پرسید:

ای مرغ نو کیس؟

دومـی جواب داد:

مرغ نو، مرغ است، مرغ خسک !

و سومی به خنده گفت:

راست میگی جایش ده غوریس زیر برنج، زیر پلو ! و همه یکصدا خندیدند و او مقابل همه یک‌تنه، تک و تنها ایستاده و بی ترس و لرز پرسید:

چی گپ اس، خنده چیس او بچا، نو چندکا ؟

بچه حاکم با پوزخند جواب داد:

بوی بوی قورمه اس، مثل ای که سر کسی بوی قورمه میته.

و کاکه گفت:

ای سر، سر بچه حاکم اس، سر توس.

و بچه حاکم بی‌درنگ به‌سویش حمله برد ولی او در یک چشمزدن امیرزاده را چون پرکاهی دور سرش چرخانده و دوباره بی آنکه به خاکش بساید برسر دوپا، پایینش آورد. همراهان نامرد بچه‌ی حاکم میخواستند با شمشیر های آخته و بران به‌جانش بیافتند و سر از تنش جدا کنند ولی امیرزاده صدا زد:

دست بگیرین سرش به تنش میارزه !

بچه حاکم که مرد زیرک و عاقبت اندیش بود بی آنکه به رویش بیاورد همینکه پایش به زمین رسید روی کاکه اکبر را بوسید و گفت:

الحق که یک مرد جنگی به از صــدهزار!

و همین حادثه باعث شد که بچه حاکم پشت «کاکه اکبر» را یله نکند و به صد ها حیلت و نیرنگ دلش را بدست بیاورد.

از آن پس هردو چون دو برادر شدند و اکبر در حوادث بسیاری جانش را به خطر انداخت تا جان آن جوان شرور و ماجراجو را نجات بخشد و حق دوستی را ادا بکند. بچه حاکم «کاکه اکبر» را« بچه بـــــازه» میخواند و کاکه اکبر او را «بچه حاکم» یا به کنایه «بچه ننه» میگفت.

پســانتر ها از قضا بچه حاکم که تشنه قدرت و خون بود با عمو ها و عموزاده هایش درآویخت و آواره‌ی دشت و بیابان شد و رشته‌ی دوستی آنها برای مدتی بریده گشت. تا اینکه ستاره بخت بچه‌ی حاکم بار دیگر درخشید و دولتی باد آورده و خدا داد نصیب او شد. اما اکبرهمانسان در مقام خودش ماند در دکانش کنار کوره های تفتان و آتشبار.

او دیگر ها در حالیکه پیزار های پتش بر روی کوچه خط می انداخت و شف دراز دستار پاچش تا بجلکها زبانک میزد شاد و شنگول تخته پل میرفت و دردکان همدمش کاکه دینوی سماوارچی روی تخت چرب چوبی بر صدرمینشست و با مرغ باز ها، بودنه بازها، قمار باز ها، و کبوتر باز ها درباره مرغ و ماهی و آسمان و ریسمان گپ میزد و دم به دم چای فامل شپ میکرد. گاهی که سر حال میبود آهسته پیاله را به چاینک میزد و با ترنگ مطبوعی از چینی جانان، به دیگران گوشزد میکرد که پاک گوش باشند. آن وقت کاکه های دیگر چون موش مرده دم نمیزدند چه میدانستند اکبر دشمن حاضر بی حضور است و صد ضرب زرگری را ضربتی از او چاره گرمیباشد. آنوقت در سکوت محض چنان داد سخن میداد که گفتی یگانه صندوقدار صندوقچه‌ی پر اسرار «شهر فرنگ» است.

شبی فارغ زغوغای کاکه های کابل و فارغ از دنگ دنگ آهنها و سوز وساز خانقاه ها بچه حاکم که دیگر خود حاکم وقت شهر کابل شده بود و جانشین پدر، ندیم خاصش را به حضور میطلبد وسنجیده و شمرده میگوید:«ده تخته پل دکان سماواریست که جای بگو مگو و نشست و برخاست کاکه های کابل است. اونجه دیگر آخر وخت، کاکه ای دیر تر از دگا میایه که نامش اکبر است اکبر دست قوغ. او ســـالها پیش رفیقم بود، رفیق دوران بچگی چشمش از شیر حیا نمیکنه بسیار بدزبان اس، باد از هر گپی گورمرده‌ی بچه حاکمه برباد میته، گور مرده مره، ای عادتش اس، ورد زبانش اس، اونجه برو ماتلش باش. علامتش ایس که وختی پایش ده دکان رسید تمام کاکه های دیگه پرموچ و چپ میشن و او پیش از سلام و علیک، اخ تف میندازه گورمرده مره برباد میته، گور مرده مره که حاکم شماستم حاکم هفت کوه و هفت دریا. »

شاغاسی حیرت میکند و دهانش باز میماند. امیر میگوید:

حیرت نکو او ده دنیا یکیس چون از مرگ نمیترسه زورش بالاس بالاتر از مه.

شاغاسی با تواضع و تمکین بســـیار، اول امان میخواهد و بعد اجازه میپرسد:

امیر میگوید:

بگو چه میگی ؟

شاغاسی زمین ادب میبوسد و میپرسد:

بی شک فرمان امیر اس که برم و سر از تنش جدا کنم ؟

- احمق ای بده نکنی، کشتنش آسان نیس، اوره مردم دوست دارند اگه موی از سرش کم شوه شورش میشه، بلوا میشه، برو ده پالویش بشی، مثل آدم بگو که رفیقت بچه حاکم باد از سلام گفت که یکدفعه بیا کارت دارم.

شاغاسی اطاعت میکند و فردا عصر در دکان «دینوی سماوارچی» کنار کاکه اکبر، که یک سر و گردن از دیگران بلندتربود جا میگیرد و پیغام حاکم را به آهسته گی میرســـاند، اکبر مثل کبک جنگی که انگار حریفش را بگیل کرده باشد قهقه میخندد و میگوید:

چی عجب ! خو بچی حاکم، بچه ننه مره خاسته ؟ گور مردیش، او کجا، ما ده کجا، چی میگه بگو بابه چی میگه؟

شاغاسی با ملایمت جواب میدهد:

خدا بهتر میدانه حتماً کار دارن، کار مشکل و خصوصی.

کاکه اکبر سرش را میشوراند و میگوید:

هی هی، تف لعنت خدا، ای عادتش اس از قدیم نامرد بود، بی مدعا و مقصد سلام نمیداد، خو باشه، بگو کاکه میایه، تا باز از تلک خلاصت کنه.

فردا، کاکه مست الست، عوض دکان «باغ بالا» میرود و از پشت دیوار قصر بی خوف و بیم صــدا میزند:

او بچه حاکم ! او پلو خور ! ما آمـــدیم چی میگی ؟

دربانان که قبلا ً از جریان آگاه شده بودند بی‌درنگ راهش را به‌دربار حاکم میگشایندو کاکه لم لم و کش کش با همان پیزارو دستار داخل تالار آیینه بندان حاکم میشود و از دهن در قهــقه صدا میزند:

خو بچی حاکم باز چی شد که موتاج ما شدی؟ اینه آمدیم بگو!

حاکم از همان دور میدود و با کاکه اکبر بغل کشی و روبوسی میکند. هردو مثل قدیم ها کنار هم مینشینند ودرد دل میکنند. شاغاسی چشم چپش را بدرز پرده می دوزد و از تمکین امیر و غرور کاکه هاج و واج میماند. بعد آندو با هم پس پس میکنند و شاغاسی چیزی نمیشنود. هنگام وداع هم حاکم و هم کاکه چرتی به‌نظر میرسند و حاکم خطاب به شاغاسی میگوید:

کاکه را کمند ببر، اسپشه خودش خوش میکنه، خورجینشه پر از زر کو پر از طلای خالص که بخارا میره پار دریا میره.

کاکه ازحاکم جدا میشود و راه خانه را پیش میگیرد.

راه آهنگري را در طول راه هموار چرت ميزند انگار دستار برسرش سنگيني كند گردنش را به پيش خم ميگيرد و به چيز مبهمي مي انديشد. از گردنه « باغ بالا » تا « باغ شعر آرا» و « جهان آرا» و «بوستان سراي » هيچ چيري نظرش را جلب نميكند ولي همينكه كنار دريا ميرسد صداي موجها در گوشش مي خلند و چرتهايش را پاره ميكنند. از دكه دريا آبهاي مست و گل آلود را كه در آغوش بستر نا ملايم تنگي ميكردند و فرا خناي بزرگتري مي جستند مينگرد. 

غوغاي آبها از زير «پل گذرگاه » آن قديم ترين پل چوبي ؛ از زير «پل مستان» آن ميعاد گاه مردان، و از زير «پل خشتي» آن كهن يادگار معماران پاكدل كه در مقدم بينايان و نابينايان بل ميزدند و راه ها را با هم گره مي بستند بگوشش ميرسد و زنگار دلش را ميشويد. كاكه، ساعتي بر دكه دريا مي نشيند و آبها را با شگفتي و دقت مينگرد-آبها را كه چون خودش بي پروا بودند و مانند اشتران مست و افسار گسيخته، كفهاي سفيدي بر لبهاي شان پديدار مي گشت. 

كاكه اكبر از دير گاه عاشق موجها بود، از سالهايی كه صداي شاد و ناشاد دريا با دم گرم استاد خدا بيامرزش خطيب مسجد پل خشتي مي پيچيد و طعم غزلهاي شيرين حافظ و سعدي را شيرينتر ميكرد. هميشه در روز هاي تابستان كه درياي كابل ميخشكيد او در كنار سماوار «دينو» مي نشست و به قرقر آبهاي جوش گوش مي داد و بياد بهار و آبهاي ديوانه مي افتاد.

براي كاكه، دنيا در دريا بود-در خيزا به هاي غوغاگرش در گرداب هاي سهمگينش در ترانه ها و قصه هاي شور انگيز و در سيلاب هاي سياه و خانه براندازش. از كودكي از دوران ريگ بازي و خاك بازي دريا هميشه مانند رفيقي او را به خود مي خواند و از دور صدايش را به گوش مي رساند. 

او اخر بهار همينكه دريا از جوش مي افتاد او همواره ايزارش را بر ميزد و سينه‌ی پهن و صافش را در اختيار جريان ملايم آب ميگذاشت و از زير «پل خشتي» تا «پل محمود خان» سبك و بي خيال چنان با موجها مي آميخت كه انگار جز دريا باشد. اكنون هم مثل اينكه بيخ گوش رفيقي نشسته باشد به قصه هاي دريا گوش ميدهد به قصه هاي موجها كه سفري طولاني در پيش دارند به تابستان مي انديشد به بستر خشك آبها و بعد از آن به خودش كه سفر دراز در پيش دارد. 

از جا بر ميخيزد و به سوي خانه روان ميشود همينكه به خانه ميرسد دم ميگيرد و خطاب به‌زنش ميگويد:

ننه لطيف!

زن جواب ميدهد: چي ميگي؟

كاكه ميگويد: ما رفتني شديم.

زنش ميپرسد كجا؟

كاكه جواب ميدهد: ‌پار دريا.

زنش ميپرسد:‌ پار دريا؟

كاكه جواب ميدهد، هان پار دريا.

زنش ميپرسد: او كجاس؟

كاكه جواب ميدهد، پشت كوه ها.

زنش ميپرسد: پشت كوه ها؟

كاكه جواب ميدهد هان:‌ پشت كوه ها.

زن با خود ميگويد: خاك به‌سرم شد، كاكه چيزي نميگويد.

پيشتر ها گاهي كه زنش چنين گپي ميگفت بر مي آشفت از خشم ميغريد و زنش را قهرا چپ ميكرد؛ ولي اين بار چيزي نگفت. لطيف كودك سه چار ساله اش ميپرسد:

-بابه پشت كدام كوه‌ها ميري؟

پدرش اشاره به كوه بلند دور جواب ميدهد:

-همو كوه؟

لطيف ميپرسد:

همو كوه كه پشتش افتو و ماتو ميره؟

پدرش جواب ميدهد:

-هان همو كوه.

چشمهاي زنش به‌سوي آن كوه راه ميكشد

دورا دور تيغه هايي در ابر و غبار پنهان و آنسويش نا پيدا با خود ميگويد: بابه لطيف همونجا ميره، همونجا كه ميگن گرگ داره، پلنگ داره، خرس داره، خرسهاي آدمكش داره، شير داره، شير هاي ديوانه داره، بابه لطيف همونجا ميره تك و تنها ميره، سر اسپش،‌سر زينش كتي خورجينش، آه ،‌آه.... اشك از بيخ مژه هاي ننه لطيف نيش ميزند حدقه چشمانش پر ميشود و تري تري به شوهرش مينگرد.

بابه‌ی لطيف ميغرد: او زن چرا گريه ميكني؟ نمي شرمي؟

ننه‌ی لطيف چپ ميماند. كاكه با دست راستش گرد گلمچه زير پايش را پس پس ميزند و خودش را تير مي كند. بعد لطيف را روي زانويش مي نشاند و با دست زمختش مو هاي نرم پسرش را نوازش مي كند.

لطيف آرام آرام مانند گربه يي كوچك و نازدانه خرخر ميزند و از گپ ميماند و مرد رو به زنش ميگويد:

ننه لطيف، گريه بچه ره كم دل ميكنه-باد از مه لطيف زنده اس، باد از لطيف ديگه لطيف، نواسيت كواسيت، لخك دروازيت، دنيایي كاكه نمود نداره،‌كاكه تا دنياس ميمانه، تا آخر دنيا غم نكو.

زنش با گوشه‌ی چادر اشكهايش را پاك ميكند و ميگويد:

-مه كتي دلم بس نميايم دلم گواهي بد ميته.

كاكه ميخندد و ميگويد: دل تو مثل گنجشك است.

و ننه‌ی لطيف ميگويد: راست ميگي.

بامدادان، پيش از مرغ و ملا كاكه بيدار ميشود، جبين لطيف و ننه‌ی لطيف را ميبوسد و كلچه هاي روغني را كه زنش شب پيش برايش پخته بود به كمر مي بندد، بر پشت اسپ مي نشيند و بي آنكه كسي بداند كجا و دنبال چه ميرود، هي ميدان و طي ميدان و خار مغيلان، از نظر ها پنهان ميشود و پشت كوه ها ميرود همان كوه هايي كه ننه‌ی لطيف خوابش را ديده بود و از گرگ و پلنگ اش ميترسيد-همان كوه هايي‌كه به گفته‌ی لطيف «ماتو و افتو» پشتش مي‌خوابيد و آنسوي دنيا كاكه اكبر ديگه گم شد، گم گم، گويي سرمه‌ی سليماني كشيده و دنبال نخود سياه به تركستان رفته است. او جز قصه هاي ديو و پري شده بود، همان قصه هايي‌كه در پندار و زبان قديمي ها موجود بود و بسياريها ميگفتند:

اكبر كوه قاف رفته، او سوي دنيا، ميان ديو ها و پري ها، ميان ديو هاي كوه پيكر و پري هاي ماه پيكر.

دشمنان شاد بودند و دوستان نا شاد.

دكان تخته پل عرصه‌ی لافهاي گزافها و ياوه سرايي هاي كاكه هاي بي نام و نشان شده بود. هر يكي ميگفت اكبر منم، ولي «دينوي» سماوارچي صدا ميزد:

-گپه سيل كو،‌جاي اكبر خاليست،‌اكبر مرد مرد هاست، اكبر بي جك است.

آهنگران، كوچگي هاي سياه سوخته و پاکدلش كه بي سر و سرور شده بودند. قصه هاي درويش را به شگفتي كنار كوره ها سر ميكردند. يكي ميگفت: اكبره  پري بورده، دختر شاه پريها.

ديگر ميگفت :

اكبر به جنگ ديو ها رفته به جنگ ديواي پشم آلود، به جنگ ديواي جادو گر ،‌ ولي پير ترين آنها ميگفت:

-اكبر دشمن نا مردا بود حتماَ او ره اونا طلسم كدن، مه خوشه ديديم او ده سياه چاس، ده قفس آهني، گشنه و تشنه و يك مشت استخوان.

ديگري آه ميكشيد و جوانترين همه قبضه دشنه يي را كه هنوز سر آتشناكش در اجاق بود ميفشرد و ميگفت:

-اگه ميگين جايش ده كجاست، جاي اصليش، مه پشتش ميرم. و همه خاموش ميماندند ولي ننه‌ی لطيف ،‌آن زن خوب و مهربان هنگام خواب لطيف آهسته آهسته پشت پسرش تپ تپ ميزند و ياد شوهرش را در ترانه هايي زنده ميكرد كه، از مادرش به خاطر داشت. او ميخواند:

 آللو للو للو آللو بچه للو،

 آللو مهپاره،

 مهپاره به گهواره،

 گهواريش طلا كاري،

 بند و بارش مرواري.

 

و صبح ها همینکه لطیف از خواب برمیخاست صدا میزد:

بابه، بابه جان ! بابیم نامده ؟

و مادرش جواب میداد:

نی بچیم.

لطیف میپرسید:

کی میایه؟

مادرش گریه آلود جواب میداد:

نمیفامم، صبا، پس صبا، ماه دگه، سال دگه،یا وخت گل نی.

لطیف میپرسد:

مادر نی ها کی گل میکنند؟

و مادرش جواب میداد:

وقتی که بابیت میایه.

بعد زار زار میگریست و لطیف قهر میکرد و میگفت:

ننه بابیم نگفت که گریه بد است. گریه نکو، بابیم شیراره میکشه، بابیم گرگاره میکشه، بابیم پس میایه.

و مادرش با نوک چادر، نم چشمانش را پاک می‌کرد و میگفت:

انشاء الله بی خوف و خطر به خیر و خوبی.

روزها می‌امدند و میرفتند ولی اکبر نمی آمد، مهتاب خورد و کلان میشد پشت کوه ها میرفت. ولی اکبر از پشت کوه ها برنمیگشت.

نام اکبر آهسته آهسته از شهر برچیده میشد و به قصه ها می پیوست، ولی ننه لطیف بی هیچ گونه خستگی چشم انتظار خش خش پیزار های پت شوهرش بود از پگاه تا بیگاه گوش به صدا های پشت در داشت تا باری سرفه یا تق تق حلقه دوازه را بشنود و شتابان زنجیر را بروی شویش بگشاید.

یکسال گذشت. راه کوه ها و کوتل ها بازشد، درای قافله ها در گوش دشتها طنین افگند و بالاخره به شهر رسید. اما برپشت هیچ اسپ و قاطری اکبر نبود. اکبر رفته بود که رفته بود، پشت نخود سیاه، پشت سرخ پری یا زرد پری، پشت لعل شب چراغ، پشت آب حیات و یا پشت اکسیر نابی‌که مس سرخ کیمیاگر را زر زرد میسازد. دیگر اکبرخارج از خانه در ذهن هیچکی نبود فقط امیر هنگام بیکاری همین‌که میان پوستین خزش چون پلنگی می لمید به یاد اکبر می افتاد، به‌یاد اکبر که تنها خودش و خدایش می فهمید که او پشت چه و کجای پار دریا رفته است.

تا اینکه چند سال بعد وقتیکه موهای ننه‌ی لطیف از غصه ماش و برنج گشت و لطیف برای خودش کسی شد، یکی از روز ها مردی بسیار خسته و بی سروپا، پشت در قصر حاکم آمدو بی هیچ تعارف و تمکین به داروغه گفت:

نه امشو، نه صبا، نه هیچ وخت دگه، فقط همی حالی بچی حاکمه کار دارم.

داروغه گفت:

تو کیستی نامت چیست؟

مرد با خشونت تفی بر زمین انداخت و بر سبیل عادت گور مرده بچی حاکم را برباد داد. داروغه خواست با شمشیر ادبش کند ولی مرد چنان سیلی سنگینی بیخ گوش داروغه نواخت که داروغه جابه‌جا بیهوش شد. شاغاسی ندیم و مصاحب خاص امیر، بیدرنگ خودش را به بیرون رسانید و ازقضا کاکه اکبررا در محاصره دربانان و سپاهیان یافت فوراً دستو رداد او را یله کنند و دور شوند، بعد با ادبی بسیار به کاکه اکبر سلام کرد و گفت:

خوش آمدی مرد مردا.

کاکه جواب داد :

پاینده باشی جورباشی پدر، خوب شد آمدی اگه نی ملکه روده میگرفت.

شاغاسی خندید و گفت:

خدا به داد داروغه رسید. آنگه هردو راهی حرمسرا شدند، حاکم همان لحظه کاکه را تنهای تنها به سرا پرده خاصش طلبید و شاغاسی که از مدت ها در پی حل معما بود باز هم با صد ترس و لرز چشم به درز باریک پرده دوخت و دید که کاکه اکبرپیش از سلام و علیک تفی برزمین انداخت و گورمرده بچه حاکم را برباد داد بچه حاکم بغلهایش را گشود و اکبر را تنگ در آغوش فشرد اکبر هم روی حاکم را بوسید و گفت:

مسله بس است بشی که بشینیم.

هردو نشستند و بر ناز بالشهای پرقو تکیه زدند، حاکم در پرتو چلچراغ متوجه شد که از آن اکبر تناور و پهلوان مشت پری بیش نمانده، با دست سنگینش آهسته بشانه اکبر زد و گفت:

بچیم «اَو» شدی قواریت به بگیل میمانه . اکبر جواب داد :

بچه ننه، ای گز، ای میدان، بخی که مالوم کنیم.

حاکم گفت:

بچی بازو، مه مزاق کدم ما کمیت، تو سرنگ استی سرنگ. سپس کاکه اکبر در برابر نگاهان شرر بار و ناشکیبای حاکم رشمه را از دهن خورجین گرفت وسر زردمو و بریده را پیش پای حاکم لولاند. حاکم از دیدن سر، مثل جرقه نا به هنگام آتش از جا جهید و نعره زد:

تف لعنت خدا، پدرسگ! پدر سگ مه نگفتم که بچی حاکم استم بچی حاکم همو وختا سرت بوی قورمه میداد. خوب شد که به سزایت رسیدی. آنگه از جا برخاست و سررا با لگدی محکم به آخر اتاق پرت کرد. کاکه اندکی متبسم و اندکی شاد و مغرور خطاب به حاکم گفت:

بیشی نامرد، ده مورده لغت نزن که خندیت میکنند !

و امیر با نفسی سوخته دوباره برجایش نشست و بار دیگر کاکه را بوسه باران کرد. اکبر حاکم را به سختی از خود دور کرد و گفت:

بچی حاکم ما رفتنی شدیم خدایارت.

حاکم از جا برخاست و به پاس دوستش تا آخرین پلکان مرمرین قصر پایین آمد و خدا حافظ گفت.

همینکه کاکه اکبر چند قدمی دور شد حاکم بیخ گوش شاغاسی چیزی گفت و دستور داد که اکبر را تا خانه اش بدرقه کنند، کاکه وقتی ملازمان حاکم را پشت سرش یافت پرسید:

بخیر شما کجا ؟

شاغاسی جواب داد:

حاکم به ما گفت که تا خانیت ده خدمت باشیم .

کاکه پاسخ داد:

پدر خدمت از ما برین ده رویتان خوبی، ما و ای گپا دور استیم .

شاغاسی گفت:

نی امکان نداره ماره ده کشتن میتی.

اکبر گفت:

نترسین مه کامشه پاره میکنم، از طرف مه برش بگویین که اکبر بی لاله کته شده.

شاغاسی گفت:

نی رویته خدا ببینه ماره آزار نتی.

کاکه گفت:

خوخی بیایین امشو میمان ما باشید. و شاغاسی گفت:

خو بچشم به دیده.

آنوقت کاکه پیشاپیش و ملازمان حاکم پیاپیش، راهی آهنگری شدند. راه ها به‌کلی خلوت و خالی بودند و به جز چار سایهء استوار و نا استوار زنده جان دیگری در کوچه ها و پس کوچه ها تکان نمیخورد. اکبر خاموش بود، با وصف خستگی چنان تند و سریع راه میرفت که گویی بال کشیده و وجبی از زمین بالاتر پرواز میکند. شاغاسی و دو همراه دیگرش نفس زنان تعقیبش میکردند، ولی او در هوای خانه و لانه چنان سبک و چابک راه میرفت که شاغاسی چندین بار زیردل نفرین و لعنتش کرد.

آخر کار، در یکی از پیچ های کوچه تنورسازی، مسافتی دورتر از شور بازار و آهنگری، شاغاسی به دودیگر اشاره یی مخصوص کرد و آنها نیز دریک چشم بهم زدن از پشت سر شمشیر های برهنه را یکجا بر سر اکبر کوفتند و دنیا را در سرش تار کردند.

اکبر، اخ گفت و پیش از آنکه به خاک بغلتد با صدای ضعیفی گفت:

گور موردیت بچی حاکم، نامرد، نامرد!

پایان 




                                                                                                                                                                                                       II

                                                                                                                                                                                           مـرداره قول اس

 

برف می‌بارید و شیر دانه‌هایش را از پشت شیشه یگان یگان می‌شمرد: یک، دو، سه، چهار، پنج... اما نداف آسمان با چنان سرعتی پنبه‌هایش را باد می‌زد که در دقایق کوتاهی بر و بالین خانه‌های کاهگلی و قدیمی را زیر لحافی از برف پنهان کرد و شیر از نفس افتاد و دم گرفت. نگاه هایش به سوی طاقچه یی افتاد که در آن چرخه‌ی تارِ چتکه‌یی رنگش قرار داشت و از آن بالاتر به روی میخچه یی که گدی پران های سه پارچه و پنج پارچه اش از آن آویزان بودند.

شیر، از قدیم ها تار میزد و گدی پران می‌ساخت و در این کار در تمام کوچه های شوربازار و چوک طاق و بی جوره بود. 

او اول ها گدی پران های واسکتی، چشمک دار، کله گنجشکی و گلدار می ساخت ولی همینکه پایش به چهارده رسید و پشت لب هایش کمی سیاه شد دلش از این ها سیر شد و خواست گدی پران های زیبا تری بسازد . برای اینکار کاغذهای روشنتر و بهتری برگزید و نقش های مقبولتری بر کنج و کناره های کاغذ پرانها نشاند ولی هیچکدام چنگی به دلش نزدند، دلش چیزی میخواست که نمی توانست به زبان بیاورد و صورت بندی های شمایلش را به روی کاغذ پران ها تکمیل کند . باز هم بی میل و وسواسی به کاغذ پران هایش که از طاقچه کشال بودند « تری تری سیل » کرد و چیزی را جُست که در آنها نیافت . 

طاهره دختر خاله اش که در پته ، بالای صندلی نشسته بود همینکه شیر را مشغول چیزهای دیگری دید صدا زد . 

- شیرجان چه شده، مثل ای که  سر که برات آوردی ...؟ 

طومار چرت های شیر پاره شد، نگاهانش از طاقچه و میخچه به چشمهای سیاه طاهره برگشت. 

چشمهایی که چون چشمهای آهوی معصوم و زیبا بودند . مژه های بر گشته طاهره کمی تنگ شد و برقی از درونش جهید و در سینه‌ی شیر نشست . عرق سردی از  انگشتان شیر چکید و دلش به آرامی لرزید . 

طاهره بی آنکه گپی دیگر بزند، خندید و رسته دندان های صدف گونش نمایان شد، شیر، شیفته، دندان های طاهره شد. خیال کرد سفیدی آنها به سفیدی و درخشش برفها به سفیدی، رخساره های طاهره اند. دلش ذوق زد و از داشتن چنان دختر خاله یی به خود بالید و در جایش استوار تر نشست .

طاهره دستش را از زیر لحاف صندلی بیرون کشید و خواست از روی صندلی مقداری کشمش و جلغوزه بر چیندچشم شیر به سر انگشتهای دراز و خوش تراش طاهره افتاد که دو سه انگشتر فیروزه زینتش داده بودند. شیر از ارسی به آسمان نظر کرد به یاد آورد که فیروزه هایش به درخشش فیروزه های طاهره نیستند، برق گرم و سوزان مردمک های چشمهای شیر، به دست های ظریف طاهره افتاد که جلغوزه را می چید و کشمش ها را دور تر میکرد. شیر به یاد ساق های نازک رواش های (کوهستان) افتاد و آنگاه از ارسی که مُشرِف به کوه ها بود نظر افگند. برف چون پوشی از نقره ی سفید قله ها را آراسته بود و شیر با خود گفت : چه خوب است آدم مثل کوه مغرور و سر بلند باشه : 

آنگاه حواسش را جمع کرد و در برابر طاهره که جلغوزه پوست می کرد قیافه جدی گرفت . 

طاهره گفت: مثل ای که هوشت نبود چه پرسیدم؟ 

شیر جواب داد: ما یک سر و هزار سودا داریم، اگه هوشم نبود معاف کو. 

طاهره گفت : پروانداره، وخت چرتت اس! 

شیر با خود اندیشید که: چرا وقت چرتش است؟ آیا ازین پس اتفاقی، حادثه یی یا گپی پیش می شود. با خنده گفت : 

کار نوت مبارک! مثل ایکه فالبینام شدی؟! 

طاهره با شیطنت گفت : مه روی طالیته وا کدیم، تو زیاد تر ازی چرتی میشی، خو از چشمهایت میپره، خوراکت کم و رنگت زرد میشه!

شیر خندید و گفت: دانته به خیر وا کو، چیز دگه یاد نداری که بگویی؟ 

طاهره چیزی نگفت ولی با زبان نگاه های مست و رازگویش، شیر را افسون کرد و با لحن معنی داری ازش پرسید . 

شیر دست و پاچه شد، رابطه‌ی گپها از یادش رفت با خنده، خنده جواب داد: 

- والله نمی دانم چه بگویم مثل اینکه راست میگی . 

طاهره، مست و خوشحال فریاد زد: دیدی که به زبان خود اقرار کدی . 

شیر چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت وقتی چشمش را از زمین برداشت باز نظرش به کاغذ پران ها افتاد که همچنان بیروح و بی جاذبه آویزان بودند، خواست از طاهره چاره ی عیب شانرا بجوید ولی شرمید و لب فرو بست . 

طاهره پرسید: به چه فکر میکنی ؟ 

شیر گفت : به تو  

طاهره با تعجب پرسید به من ؟ 

شیر گفت : هان چه خوب بود اگر کاغذ پرانها چشمکهایی بخوبی چشم تو میداشت . 

طاهره پرسید : فایدیش چی ؟

شیر جواب داد : فایدیش ای که او وخت کاغذ پرانه از سر تمام کوچه ها و خانه ها تار میدادم تا کل کوچگی ها، مردم (شوربازار) و (علیرضاخان) (ریکا خانه) و (باغ علیمردان) حیران چشمکهای کاغذ پرانم می شدند . 

طاهره پرسید : او وخت کاغذ پرانته چند میفروختی ؟ 

شیر جواب داد: یک لک  

طاهره گفت : چقه کم !

شیر گفت : خی ده لک 

طاهره گفت : حالی شد، یکدفعه پیسه دار میشی، مگم نگفتی که ایقه پیسه ره چه میکنی ؟ 

شیر با تأمل گفت: ایقه پیسه ره، ایقه پیسه ره، بازام کاغذ و بانگس میخرم و کاغذ پران می سازم . 

طاهره گفت : عجب !

شیر گفت : عجب نداره، ده کل ای کاغذ پران ها چشمهای توره می کشم و باز هم ده هوا میکنم، تا مردم ببیند که چه چشمهایی داری . 

طاهره با خنده پرسید : باز چه میکنی ؟ 

شیر جواب داد : بازهم همی کاره میکنم تا آخر دنیا تا آخر عمرم . 

فردای آن روز شیر دو سه، کاغذ پرانش را از میخچه برداشت و به بچه، همسایه بخشید. از آن پس شیر تا نیمه های شب کاغذها را برش کرد و کوشید در آنها صورت طاهره را نقش بندد، چراغ چشمهایش را یاقوت لبهایش را وحتی برق خرمن سوزِ نگاه هایش را که دل از دلخانه، آدم می برد و مغز استخوان را می سوخت . 

کاغذها کوت می شدند. یکی به دیگری می چسپیدند. صورتهای مختلفی پیدا می شدند ولی طاهره پیدا نمی شد. از اینرو، شیر برای یک ماه کاغذ پران قیل نکرد و جنگ نینداخت . 

روزی بر سر گذر، فضلو که حریفش بود ازش پرسید: شیر ده ای وختها بالهایت خو کده ده بام دیده نمی شی ؟ 

شیر گفت : فضلو مه چیز دگی می سازم که ده خوِتام ندیده باشی . 

فضلو گفت : چی می سازی بالون یا طیاره؟ 

- شیر جواب داد : بهتر از اینها – عاروس می سازم عاروس . 

فضلو با تمسخر خندید و گفت: مبارک باشه، ان‌شاءالله که نُقلشه میخوریم !

شیر چیزی نگفت و راهی را که آمده بود پیش گرفت. 

فضلو هر چند مثل سیم تار میزد و در کارش استاد بود اما نزد کوچگی ها اعتبار چندانی نداشت و به ( پوده !) معروف شده بود چه زود می خوید، زیاد دروغ می گفت، بسیار حرف می زد و از بغل بَیَره ها و سنِج ها نامردانه و دزدانه چشم چرانی می کرد و مزاحم دخترهای همسایه می شد . او از سال ها همسایه، در به دیوار ( محسن خان ) پدر طاهره بود و همواره دخترش را در کوی و برزن آزار می داد. 

شیر از زبان طاهره بُو برده بود که فضلو نیز به او نظر دارد. از اینرو همینکه فضلو را می دید خونش به جوش می آمد و می خواست پوست از سرش بکند . 

فضلو هم از شیر نفرت داشت چه می فهمید که تا شیر زنده است دستش به طاهره نخواهد رسید. بنابرین خبر چینی کرد و پهلوان « محمود »برادر کلان طاهره را از قصه ی عشق آن دو که در تمام کوچه و خانه ها پیچیده بود آگاه ساخت. محمود نه تنها پای شیر را از خانه ی شان برید بلکه باعث شد، دو خانواده رفت و آمد را باهم قطع کنند. 

از آن پس شیر باغم‌هایش تنها ماند. طاهره از او دور بود، در خانه اش کنار مادرش، کنار پدر بد قهرش کنار برادرهای پهلوان و خطرناکش. 

شیر را یاری طلبگاری از او نبود چه قصه‌ی رسوایی او باعث شده بود که روزی محسن خان پدر طاهره طی پرخاش و گفتگویی با زنش بگوید: 

-  اگر آسمان به زمین بخوره، دخترمه به کاغذ پران باز و کــفتر باز نمیتم . ده دنیا مرد کم نیست که دختره به خوارزادی بی سروپایت بتم. 

شیر نمی دانست چه کند دروازه های دنیا به رویش بسته شده بود، طاهره را در خواب هم نمی دید، رنگش زرد تر می شد، دست به نان نمی زد و شب ها ستاره ها را می شمرد و در تف تب سوزان و گنگی چون ماهی در کرایی کباب می شد . 

صبح که از خواب بر می خاست موهایش ژولیده و چشمانش سرخ و بی حال می بود جرأت  دیدن « فضلو » را نداشت چه او در کوچه همواره بر سرش صدا میزد: 

- شیر شیر طیاریت چه شد؟ بالونت چه شد؟ نقل عاروسی ته کی بخوریم؟! 

اما شیر از کارش رو گردان نبود و در تمام نقش ها و چهره ها سرو گردن طاهره رامی پالید و کاغذ پرانها را به این اُمید میساخت و هوا میکرد ولی هیچکدام خرام قامت طاهره را نمی داشتند. ماه ها تیر شدند. رمضان و قربان آمد و عید نزدیک شد . کسی از شیر به طاهره پیغامی نمی برد و از طاهره نیز آدمی خط و خبری نمی آورد، شیر هر چه کوشید نتوانست راهی به دیار یار باز کند. به ناچار به تار و کاغذ پران روی آورد و در شب عید، با خط خوانا و خوشی روی کاغذ پران نوشت: 

عیدت مبارک !

شیر وقتی به بستر رفت هوا آرام بود، صدای باد شنیده نمی شد و پنجه های خشک و مرده مانند درخت ها بی صدا و خاموش با شب تنهایی نجوای غم آلودی داشتند و شیر گوش به صداهای پشت شیشه داشت. ولی صدایی نمی آمد و باد ها همه در دره های بادگیر، مرده بودند . 

شیر به یاد کودکی هایش افتاد، به یاد روز هایی‌که هوای تنبل و بی جنب و جوش فراز بامها می خوابید و او با بچه های دیگر برای بیدار کردن باد ها دسته جمعی می خواندند: 

« حیدرک جیلانی شما لاره تورانی !» 

امشب هم خواسته و ناخواسته ، همان سرود کود کانه برزبانش جاری بود ولی از باد خبری نبود ، شیر بار دیگر زیر لحاف رفت و مانند تب زده ها انگار هذیان بگوید افسون مستی بادها را خواب و بیدار تکرار کرد و در خیال طاهره غرق شد . آنگاه دایره کوچکی ازاین غرق شدن ایجاد شد و در رنگهای مختلف ، بزرگ و بزرگتر گردید و سراسر گنبد جمجمه ، شیر را فرا گرفت . صداهایی به سهمگینی صداهای گنبد ، بالاشد . شیر چیغ زد و در جایش نشست . دید تاریکی همه جا را در آغوش کشیده و هیچ صدایی بالانیست. لاحول گفت و شکر خدا را به جا آورد که خواب بود . آن وقت دستی به نبضش برد ، دید که دستش سرد سرد است باور کرد که تب ندارد باز دراز کشید و سر سنگینش را روی متکا گذاشت و به فکر فرو رفت :

      طاهره ! طاهره‌ی  از دست رفته ! طاهره‌ی فالبین ! طاهره‌ی شوخ ! طاهره‌ی افسونگر و خندان !   آه چه دندان هایی داشت ، چه لبهایی داشت چه دستهای سفیدی ، سفید تر از ساقه های رواش و سفید تر از سینه‌ی کفتر. در  روشنی بسیار خفیف که فرق چندانی با تاریکی نداشت کاغذ پران پنج پارچه اش را دید که از میخچه آویزان است با صدای کمی بلند گفت : « حیدرک جیلانی شمالاره تورانی » هنوز لحظه یی نگذشته بود که به ناگاه باد پشت دروازه آمد ، در زد و درختها به آواز خوانی شروع کردند ، شیر از جا پرید ، با اینکه هوا بسیار سرد بود، ارسی را باز کرد و سینه تنگش را از باد‌ی که گریبان درختها را گرفته بو د پر کرد.

      شب عید بود ، نانوایی ها زود تر از شبهای دیگر ، دست به کار شده بودند. بوی تند بوته های سوخته در هوا پیچیده بود و شیر آن بو را تنفس کرد و به به گفت . از دو تاره کاغذ پرانش گرفت و آنرا با ملایمت در اختیار بادی‌که پله های ارسی را می جنباند گذاشت و شور شورش داد.

      آنوقت مثل این که  در گوش کاغذ پران نجوا کند گفت: صبا عید است صبا طاهره لباس نو می پوشه ، صبا با دخترها روی ماچی میکنه و صبا از پدر و مادرش عیدی میگیرد و تو او کاغذ پران ، صبا چی میکنی ؟ آیا پر میزنی پرواز میکنی ، سرخانیش میری یا نی؟ اگر میری خوبِ خوب اگه نه میری پاریت میکنم دو تکیت میکنم ، چیرت میکنم درت میتم بعد کمی آرام شد ، به سوی ستاره ها لبخندی زد و ستاره ها به سویش لبخند زدند. 

باد غوغا برپا کرده بود ، از خلال صدای باد ، صدای ملا بالا شد  که « الله اکبر» می گفت : « خدایا تو بزرگ هستی به حق پیرِ پیرا به حق چار یار با صفا به حق امام اعظم و زیارتا که مره به مراد برسانی » 

      شیر مثل این‌که کار مهمی کرده باشد به بستر رفت ، خواب خوشی زیر پلک هایش خانه کرد و او را تا سرحد بی خبری برد . صبح که بیدار شد ، باد هم بیدار بود و باشدت کمتری لباس های رنگه و سفید روی تناب بام را به بازی گرفته بود. 

     شیر از اهتزاز آنها سمت باد را تشخیص کرد و از ته دل ذوق زده ، شتابزده لباس های گیبی نوش را به تن کرد ، دستهای پدر و مادرش را بوسید و ( عید مبارک ) گفت و بی سرو صدا چرخه ، تار و گدی پرانش به بامبتی بر آمد . باد مانند اژدها نفس های طولانی و ممتد می کشید و کاغذ پران را تکان می داد شیر تار را در حلقه‌ی دو تاره گره بست و یا هو پنج پاچه اش را در اختیار باد گذاشت .

 کاغذ پران به شدت جتکه خورد ، مانند مرغ کلنگی به جلو جهید و هوا را به سوی بلندی ها پاره کرد ، از خانه های رو برو نیز گدی پران های خورد و کلانی قیل شده بود. پنج پارچه ی شیر مثل (فرفرک ) به سوی آنها تار برد و چون تاز تیز چنگالی فراز همه قرار گفت و چند تا را  در چند دقیقه درو کرد . کوچگی ها همینکه پی بردند با کی حریف اند کاغذ پرانهای باقیمانده را پایین کردند و میدان را خالی نمودند. شیر تارش را که چون دم تیغ بران و تیز بود با سر انگشتتش نوازش کرد و چشمش را به گدی پران مست و چابکش که چون کبوتر ملاقی می چمید دوخت و از دور نقش ( عیدت مبارک ) نظرش را خیره کرد و کار اصلی را به یادش داد.

آنوقت آهنگ یار کرد و قلاچ قلاچ تار داد.

     کاغذ پران چون موج بیتابی لوت های مستانه و دیوانه زد و یک نفس خود را بر سر بام معشوقه رساند اما فضلو که از گوشه‌ی بامش شاهد آشوبگری های گدیپران شیر بود و می فهمید که حریف چه میجوید ، دفعتا به جانش قیل کرد و شیر را در بهترین لحظه های شوق و شادی پریشان ساخت . شیر همیکه گدی فضلو را دید کمی رنگش پرید اما دست از پا خطا نکرد و قبل از اینکه فضلو کاغذ پرانش را خوب هوا کند از همان بالا گدیش را مثل شاهین غوطه داد و تار فضلو را چون پنیر خام دو نیم کرد و با خود گفت : سزای قروت آو ( آب ) گرم!

       طاهره‌ی از دنیا بی خبر بعد از سرمه‌ی چشمها و چوتی موها ، لباس قناویزش را به برکرد و با نظرهای خریداری برابر آینه‌ی قد نما جلوه فروخت تا صورت چون برگ گلش را در نگاه دیگران بسنجد  آیینه پاسخ مساعدش داد و به رویش لبخند زد.

       طاهره از خوشحالی چرخی زد و مقابل ارسی آمد ، آینیه‌ی شفاف آسمان نیز برویش خندید و آفتاب کاکل زری بر سرو صورتش گردِ طلا پاشید . طاهره به بازی با جعد زلفانش مشغول شد و  سرودی را زمزمه کرد. درین میان کبوتر سفیدی از هوا گذشت و چشمان طاهره دنبالش راه کشید ، کبوتر از نظر غایب شد ولی عوضش کاغذ پرانی در هوا باقی ماند که به رویش ( عیدت مبارک ) جلب نظر می‌کرد. 

 طاهره اول بی تفاوت و بعد با تفاوت نوشته را خواند و تبسم شگفت انگیزی بر لبهایش دوید ، از کاغذ پران خوشش آمد و بدون منظور و مدعا گفت: ( عید خودت مبارک )

      ولی کاغذ پران دست بردار نبود مرتب پایین و بالا می رفت بر سر بامها سایه می افگند ، طاهره کنجکاو شد و از اتاق به بام بر آمد و از دور شیر را بر سر بامی تشخیص کرد و دلش به ضربان افتاد . شیر هم طاهره را دید و سراپا هیجان و ارتعاش شد . از قضا برادر خورد طاهره (فرید) به چنگش آورد و دوان دوان غنیمت باد آورده را پیش پدرش که گرفتار قربانی گوسفند بود ، برد و گفت زد: (  بابه جان ، بابه جان ازاتی گرفتم ) میرزا محمد محسن که در آن لحظات نمی خواست سکوت عاطفیش اخلال شود به سرعت کارد را در گلوی گوسفند کشید و بعد از لمحه یی ، با خشونت خطاب به پسرش گفت : جوان مرگ شوی چه گفتی ؟ پسرک دق ماند ، تری تری پدرش را نگاه کرد و به آرامی جواب داد: ( آزاتی گرفتم ) محسن خان گفت: ( بد کدی پیش بیا )

فرید هراسان و وارخطا نزدیک شد و کاغذ پران را در دست های خون آلود پدرش گذاشت .

طاهره از بام متوجه پدر و نگران کاغذ پران بود. لکه های خون لحظه های کوتاهی که محسن خان مشغول خواندن عبارت بود، کاغذ پران را رنگین کرد. محسن خان مثل اینکه بوی دسیسه و خیانتی به مشامش رسیده باشد اینسو و آنسو دید و چشمش به طاهره بر لب بام افتاد و بر تامل گدی پران را با دستهای پرمو و برزده اش پاره کرد و گفت : ( حرام زاده مه کتیت کار دارم. )

طاهره از لب بام دور شد و فق زد و فرید گریان و شکوه کنان خود را به دامن مادرش انداخت و داد زد: مادر جان بابیم آزاتیمه پاره کرد آزاتیمه ! و مادر سر کودکش را در بغل فشرد و گفت : ( آستا بچیم که نشنوه ، بابیت حق داره ) فرید چرا چرا ، گفت و آنروز عید برای طاهره و برای مادر و برادرش در چرا چرا گذشت ، ولی طعم شور کباب قربانی محسن خان را دو چندان عاصی و خون آشام کرد و از بام تا شام مانند ببر پیر غرید و گفتار کرد.

      از آن پس محسن خان دروازه‌ی بام را بر روی دخترش قفل کرد و طاهره برای ماه ها زندانی چهار دیوار حویلی ماند.

     اواخر پاییز آن سال محسن خان بدون پرسان اهل خانه در گذر دوری خانه‌ی نو خرید و کوچ و بارش را از آنجا منتقل کرد، اما شیر غافل و بی خبر همچنان کاغذ پرانهایش را بر سر خانه‌ی محسن خان تار میداد و در دم راه هر مانع و مزاحمی را دور میکرد . ولی روزی همینکه از کوچه گذشت به ناگاه چشمش به قفل بزرگی افتاد که از پیشانی زخمی دروازه محسن خان آویزان بود.

      از دیدن دروازه بسته و خانه کرایی در جایش خشک شد و دقایقی مات و مبهوت به دریچه کور امید هایش خیره ماند و آه سوزانی از جگر کشید دیگر دنیایش خراب شده بود چه میتوانست بکند و طاهره را چگونه میتوانست بیابد. گذر های بیشمار شهر ، کوچه ها، جاده های دراز و کوتاه بیرو بار مردم ، نشانه های بی نشان و پشت سر همه طاهره ناپیدا در غبار .. آه که عاشقی چه بلای بد و چه درد بی در مانی است ، آدم جز سوختن و ساختن چاره ندارد.

برای شیر سراسر دنیا را طاهره پرکرده بود ، خیال طاهره خنده ها ، و قصه هایش و گپهای معنی دارش که میگفت : ( تو زیاد تر ازی سودایی میشی ، خوراکت کم و رنگت زرد میشه و خو از چشمهایت می پره ! ) 

شیر با خود گفت: اگه تمام دنیاره کوچه بگیره ، اگه دروازه های زمین و آسمان بسته شوه ، اگه هفت کوه و هفت دریا پیش پایم پیدا شدند باز از پشتش میرم ، هر و مرو پیدایش می کنم . دل سنگ با بیشه نرم می کنم . اگه نرم شد خوخوب اگه نشد وا بجانش .

کسی که عاشق است از جان نترسه 

که عشق از کنده و زندان نترسه 

دل عاشق مثال گرگ گشنه 

که گرگ از هی هی چوپان نترسه !

از آن پس از ( نیش افتو تا نماز شام ) در بدر و خاک به سر اینسو و آنسو میرفت و از هر کسی نشان طاهره را می جست .

     روزی دور انداخته از ( مراد ) کراچی کش سر چهار راه که کالای محسن خان را به خانه ، نوش برده بود ، سراغ خاله و دختر خاله را گرفت . با نشانی مراد ، اندکی گره از کار گشوده شد و شیر راه به راه و کوچه به کوچه خانه محسن خان را پیدا کرد.

روز های اول کشیک هایش به خیر گذشت تا اینکه روزی مزدور زنِ قدیمی محسن خان هنگام برون شدن خبر را داخل خانه برد . سه برادر پهلوانِ طاهره بدون اعتنا به داد و بیداد مادر شان به سرعت به سوی کوچه دویدند و شیر را سر چار سوق گیر کردند.

بزرگترین شان محمود طعنه آمیز چیغ زد :

او موش اینجه چه میکنی ؟ 

شیر بی آنکه خودش را ببازد جواب داد : ( بچه خاله مه شیر هستم شیر مره نمی شناسی ؟

نادر دومین برادر طاهره که مکتب رو هم بود گفت :

-کاغذ پران فروش و کفتر فروشه کی نمی شناسه تو ده کل کوچه ها مشهور هستی !

شیر از هتاکی او به جوش آمد و صدا زد :

خی کاکلی صبر کو تا ببینی که یک نان چند فتیر است .

آنگاه جنگ سختی شورع شد اولها شیر مثل شیر می جنگید و دهان و دندان بچه های خاله را پر خون کرد ولی پسانتر نفسش سوخت و از آنها مشت و لگد بیشمار خورد و کله و کاپوسش یکی شد . آنوقت خلاص گیر پیدا شد و جنگ مغلوبه پایان یافت. کوچکترین برادر طاهره (واسع ) که دلش یخ شده بود با پوز خند گفت : حالی دستت آزاد برو عرض کو ! شیر گفت : مه بچی عرض نیستم آش مردها دیر پخته میشه .

شیر در حالیکه دور و پیشش را بچه های کوچه گرفته بودند لباس های پاره پاره اش را تک داد و سرو دماغ کفیده اش را زیر نل عمومی گرفت تا خون ریزیش بند شد و دلش تازه گردید، همان روز با دستمالی پر از نقل و شیرینی راهی هر کاره‌ی (خلیفه یاسین ) شد و در شمار شاگردانش در آمد. 

پس از سالی ماهیچه های بازوانش مثل توپ هفت پوسته پندید و سینه اش چون سپر سیمینی سخت شد در روز های تمرین و نرمش ، به جز خود خلیفه یاسین  آنهم با صد چال وفن، دیگری پشت شیر را به خاک نمی آورد . شیر سرِ سر ها شده بود و آوازه اش هر کاره ها را پر کرده بود.

نزدیکهای جشن نوروز روزی که تمام پهلوانان در چمن حضوری با همدیگر جوره میشدند شیر سر پهلوان محمود قوی ترین برادر طاهره صدا زد او هم پذیرفت و قرار شد که دیگر روز اول جشن با هم کشتی بگیرند ، تا آنروز شیر قراری نداشت محمود پهلوان ( پر زور و شیر مستی ) بود و هیچ بعید نبود که شیر را لنگ خاک نکند و مسخره خلقش نسازد . شیر تا آنروز در زیارت ها دعا کرد و شب آخر تا سحر گاه پلک روی هم نگذاشت و به ساعت مصاف اندیشید .

سر انجام لحظه موعود فرارسید ، و شیر و محمود شاخ به شاخ شدند ، دستهای محمود دراز تر بود تا شیر به خود جنبید چالش به دست حریف افتاد و سر به تالاق به گردن خورد، مردم کف زدند و برخی از هیجان صلوات کشیدند.

رگ غیرت شیر به تور آمد ، خودش را جمع و جور کرد و از آخرین کاری که خلیفه یاسین یادش داده بود کار گرفت و پهلوان را از همان زیر چنان چت کرد که روز روشن بر سرش تاریک گردید ستاره ها دم چشمش بل بل زدند. 

شیر محمود را صمیمانه از جابلند کرد رویش را بوسید و بی سر و صدا از میان مردم پر هلهله و ستاینده بر آمد .  محمود که هرگز چنین انتظاری نداشت بر استعداد بچه‌ی خاله حیرت کرد و مثل مردها شام آنروز به خانه ، خاله‌ی از یاد رفته آمد و بعداز آشتی گفت : شیر جان راستی که تو شیر بودی مه خطا کردیم ، گذشته را صلوات ازین پس ما و تو بیادر قرآنی هستیم !

شیر از شنیدان این حرف تکانی خورد ولی به رویش نیاورد ، با هم بغل کشی کردند و قول برادری دادند . به وساطت محمود ، شیر با محسن خان و اهل و عیالش آشتی کرد و رشته‌ی سابقه ، دوباره استوار گشت طاهره درین میان خوشحال بود که باز شیر از دام رسته را بدام افگنده است از این رو روز به روز رنگش سرخی می آورد و شاداب تر میشد ولی شیر روز به روز زرد تر و نحیف تر میشد چه میان دو سنگ آرد بود. سنگ عشق و سنگ برادری. طاهره خواهر محمود بود و محمود برادر قرآنی شیر! طاهره یا محمود ! برادری یا عشق ؟ با خود گفت :

-مردها ره قول اس عشقش سرم حرام ، دگه خانیشان نمیرم دگه گپشه نمیزنم دگه یاد شه نمیکنم همان بود که بعد از قسم بیخی کوچه بدل کرد وسرش به شهدا و خانقاه کشید، دیگرها سرِ قبرها میرفت وضو تازه میکرد ، نماز ی میخواند وپنهانی های های گریه سرمیداد . بوته ها و مورچه هارا بر سر مزار آدمها میدید و باخود می گفت :

عاقبت مردن است . دنیا تیر میشه ، دنیا به غمش نمی ارزه دنیا چهار روز اس. ولی با هیچ گپی آرام نمی گرفت . شبها به خانه برمی گشت و بر سر بامبتی از هما نجایی که به ظاهره عید مبارک گفته بود می برآمد و مهتاب اندوهگین را که از سر بالاحصار می کشید و نیا را روشن می کرد می‌دید . آنگاه زبانش باز میشد و می‌گفت :

او ..... مهتاب او شو چهارده ، او تکِ تنها مره میبینی شیره میبینی که گریه می کند ؟

بعد لپ – لپ اشکایش از گونه های زعفرانی و استخوانیش می ریخت و گریبان پاره اش را تر می کرد . مهتاب جوابش نمی داد و بی صدا از رو برویش میگذشت و پشت کوه‌ها پت میشد . آنگاه شیر تف می انداخت و بر بی وفایی اهل دنیا لعنت میفرستاد.

شبهای پنجشنبه در خانقاه کوچه علی رضا خان در صف عارفان و روشندلان می نشست از صدای سوخته و حزین خدا دوستان حظ میبرد و قدری آرامش می یافت . ولی همینکه صبح میشد طاهره مثل ( افتو ) برابر چشمانش طلوع میکرد و تن بیخواب و بیحالتش را گرم مینمود. 

از طاهره کجا می توانست فرار کند. طاهره در چلم در نسوار و در همه چیز پنهان شده بود طاهره برترین دود او نشه ها بود. افتو نشستی ، شیر گیچ و از خود بی خبر از شهدا پایین می شد که دو تا چادری دار پیدا شدند. 

شیر راهش را چپ کرد ولی یکی از آنها راه شیر را گرفت و صدا زد شیر جان شیر جان به خیر ؟

صدا از طاهره بود . شیر سر جایش خشک شد مثل درخت توت خشکی که کنارش ایستاده بود.

طاهره رو بندش را پس زد و روی ماهش سر قبر ره روش کرد شیر لحظه یی به رویش خیره شد ، بعد چشمش رابه زیر انداخت و خاموش ماند . طاهر ه پرسید : شیر جان اینجه میکنی؟

- هیچ.

-  طاهره گفت:  چرا هیچ؟

 شیر چپ ماند به همدیگر نگاه کردند و درشرار چشمان هم سوختند ، مزدور زن و محرم راز طاهره که از دور نگران شان بود از ته دل دعا کرد و مراد شانرا از خدا طلبید .

بالاخره شیر از طاهره پرسید  تو اینجه چه میکنی .طاهره جواب داد  بند بسته میکدم، 

شیر پرسید: خیرباشه بری کی،  طاهره جواب داد: بری دلم،  شیر با استفهام پرسید  بر دلت، طاهره باگریه گفت  هان بری دلم، بری تو، که خدا نیستت نکنه خدا دورت نکنه و بعد خاموش ماند. آه شیر لب‌های شیر را سوزاند. با زهرخند گفت: طاهره جان تو وخت‌ها پیش روی طالیمه واکده بودی حالی خو از چشمهایم پریده خوراکم کم و رنگم زرد شده دگه چه میخواهی، طاهره جواب داد تو خودت میفامی ازارم نتی.

 شیر گفت چی ره، طاهره جواب داد گپ هود ماره، شیر با تاسف و اندوه گفت دگه گپی مابین مانیست ازگپا گپ برآمده او سالاره باد برده، طاهره تعجب کرد و شیر برایش قصه خود و محمود را باز گفت، طاهره زار زار گریست و سراپا به غم‌های شیر گوش داد وقت و داع، شیر به طاهره گفت: ( طاهره جان ديدارما به قيامت. )

طاهره گفت : شير جان تو قول دادی، تو قسم خوردی، مگم مه قول نداديم مه دوستت دارم مه خاستن خواهت استم اگه پشتم نگردی خونم به گردنت.

شير بی جواب دور شد. و طاهره به خانه برگشت، چند ماه بعد خبر آمد كه محسن خان دخترش را به زور نامزد كرده و طاهره زهر خورده اما نمرده است. شير از شنيدن اين گپ يک پارچه آتش شد خواست دنيا را به خون بدهد ولی دست گرفت و باز بر سر قولش پابرجا ماند. چند روز بعد از آن شير و مادرش در محفل عروسی طاهره خبر شدند و دو تايی رهسپار خانه‌ی محسن خان گرديدند. شير در آن شب چنان انگشت‌های دستش را جويد كه خون جاری شد اما دست از پا خطا نكرد و بی‌خود نشد.

هيچكس نفهميد كه در آنشب بر او چه گذشت ولی طاهره در حالي كه مطرب آهنگ ( آهسته برو ) را ميخواند آهسته آهسته از شير از گذشته از روزهایی عيد، از شب‌هایی مهتابی از بام‌ها و بامبُتی‌ها فاصله گرفت و رهسپار خانه‌ی حاكم سالخورده و چاقی شد كه شكمش از بينيش بالا پريده بود.

 ديگر شير در هر سال، ده سال پير ميشد هنوز چهل و پنج ساله نشده بود كه موهايش چون پخته سفيد شدند و نيمی از دندان‌هايش فرو ريختند. او به زودي به ( بابه شير ) معروف شد و در آخر ( سراجی ) دوكان كوچكی كرايه كرد بچه‌های شوقی از اين دوكان گُدی و تار می‌خريدند و ميدان‌ها را درو ميكردند ولی شير كه تمام شرط‌ها را باخته بود، هرگز هوس ميدان نكرد و در عمق و سياهی كوچه‌ها دو تا شكسته شد.

با عصا لم لم تن رنجورش را به پيش می‌كشيد و از دكه‌ی دكان همواره صدای پُرنشاط كودكان را ميشنید كه در بامبُتی‌های بلند می‌خواندند:

«حيدرک جيلانی  شمالاره تورانی»

آنوقت خودش نيز از لب دكان اين سرود جانپرور را می‌خواند و در بيست سالگی‌هايش غرق می‌شد.

همين‌گونه باز سال از نيمه گذشت و عيد نزديک شد، در کنار شير باز هم كاغذها كوت شدند و نقش ها و تصوير ها بروبالای گُدی‌پرانها را آراستند. شير هرچه را ساخت چنگی به دلش نزد به ياد گذشته افتاد به ياد طاهره بياد ميخچه و طاقچه و به ياد شب عيد. در دل كاغذ پراني نوشت كه ( عيدت مبارک ) اما گفت:

بري كی .... بری چی؟

نادم و پشيمان گُدی‌پران را بر ديوار دكان آويخت و سرش را ميان زانوانش پنهان كرد از قضا همان فضلو كه در آن روزگار به ( بابه فضلو ) معروف شده بود از دم دكان گذشت و شيررا در آن حال ديد و با تمسخر صدازد:

شير، شير بالونت چه شد ؟ طياريت چه شد ؟ نقل عروسي ته كي بخريم ؟

شير سرش را بر داشت و با چشم‌هايش كه بی‌شباهت به كاسه‌ی خون نبود سراپای فضلو را از نظر گذراند، فضلو داد زد: او كر گوش او لافوک چرت چي ره ميزنی؟

شير باسخ داد: چرت نامردا ره ، چرت پودا ره، چرت تو ره ...

فضلو قهقه خنديد و دندان‌های كرم خورده و بيره‌های شاريده و سرخ رنگش، شير را به ياد روباه پيری انداخت كه كاری جز حيله و تزوير ندارد، با استغنا و غرور جواب داد : برو فضلو مه كتيت كاری ندارم. 

شير گفت : چشمه سيل كو...

فضلو گفت : تو و همی غار برو موش ، تره گپ رسيده.

شير سخت عصبانی شد. خواست با پشقبض دو دَمش شكم فضلو را پاره كند ولی خدا را در نظر آورد و به آواز جهر چندانكه همه دو كانداران گرد و  نواحی صدايش را شنيدند گفت:

 فضلو! ای گز و ای ميدان! شرط ما كل زندگيت اگه مرد استی صبا ده دو راهی قيل كو. 

فضلو گفت: درست است بسيار پر نگو جنگ شديار سر شديار.

اين گفتگو زبان به زبان سراسر كوچه را پر كرد و حتي در گوش كوچه هاي ديگر نيز نشست عصر روز جمعه « دوراهي پغمان » از صدها شوقي و حرفه يي پر بود. با به شير در حاليكه دو پهلوان جوان در راست و چپش راه ميرفتند به ميدان نزديك شد . لنگي پاج و كالاي گيبيش از دور پيدا بود و كاغذ پران بازها راه را برايش صاف كردند و او با لاي بلندي كوچكي قرار گرفت . از آن پس فضلو آمد بسيار سبك و بسيار گستاخ ، عده يي از كوچگيها او را نيز در ميان گرفته بودند و گپ هاي بي معني اش را گوش ميدادند.

شرايطِ شرط بار ديگر باز گو شد و هر دو قبول كردند. شير به يكي از شاگردانش گفت : « تو گدي ره هوا كو جنگشه مه ميندازم. »

همان كاغذ پران سفيد دم آبي كه به رويش ( عيدت مبارك ) نوشته شده بود چون مرغ كلنگي به جلو جهيد و هوا را به سوي بلندي ها پاره كرد.

كاغذ پران فضلو سفیدِ دم سياه بود. مثل گلوله فضا را شكافت و شانه به شانه گدي شير تار برد.

 يكي از طرفين صدا زد : درست است ؟

ديگري جواب داد : درست است .

فضلو چابكدستي كرد و از سر ، تارش را بر سر تار شير نشاند جنگ سختي بين دو حريف شروع شد .

گدي فضلو در موقعيت مساعد تري قرار داشت و جانانه لوت زد .

عده يي بر سر دستش ( دوبالايي ) زدند و عده يي كه شير را از قديم مي شناختند در كنار باقي ماندند و صدا زدند كه : شير مرد ميدان اس شير مي بره شير سر نداره .

بالاخره گُدی‌پرانها بلند شدند و از نظر  غايب گرديدند دست‌هایی هر دو را تار قصابي كرد و خون از بند بند انگشتان شان می‌ريخت از فاصله شرطی‌ها تا زير كاغذ پران ها نفر ايستاده بودند و بچه‌هایی نيمچه و خورد و كلان برای گرفتن آزادی دست‌ها را بر هم می‌ساييدند و ( آسمان بينك ) زير تار ها ميدويدند .گدي شير آهسته آهسته به هوا شد و تارش لم كرد . باز شرطی‌ها دَوبالایی زده صدا زدند:

- فضلو ميبره ، فضلو ميبره ...

 شيركه نيم خيز بر سردو كنده زانو تار می‌داد احساس خطر كرد فهميد كه لحظه‌ی انتقام فضلو فرا رسيده و نزديک است كاغذ پرانش را مردم چور كنند. هر كس نظری به شير ميداد ولي شير می‌فهميد كه كار از كار گذشته است و ديگر دست فضلو بالاست. در آخرين دقايق كه گدی شير غرغره در حال افتادن بود شير برسر چرخه گير صدا زد: جم كو بچيم كش ميكنيم .

همان بود كه يک دو ، سه ، به سرعت گُدی‌پرانش را كش كرد و تار در دست فضلو شل شد. خلاف انتظار ، شير برنده شده بود . قلاچهاي ديگر نيز تار داد تا اينكه خطر ( رده تار ) فضلو دفع شد.

فضلو از خجالت غار می‌پاليد و شير بی‌آنكه خوشی از چشمانش ظاهر شود ، نشاطش را مثل مردها فرو خورد و تار را درست ديگري داد تا گدي را پايين كند . آفتاب نشسته بود و آسمان بر دامن آبييش لاله هاي سرخ كاشته بود. ابرهاي سفيد بر پهناي دشت سرخ فام غروب،‌ چون بره ها مي چريدند و هلال عيد از دور چون دو ابروي طاهره پيدا بود . مردم هرو مرو فهميدند كه فردا عيد است و پيشاپيش به يكديگر مبارک باد گفتند. گُدی شير، مثل عروس مثل طياره مثل بالون، پايين ميشد و ( عيد مباركش ) كه از بيست و پنج سال پيش در دلش حك  شده بود .

طاهره بر سر بام در نظرش پيدا شد كه لباس قناويز پوشيده بود و چوتی‌های مويش چون دو مار كفچه سياه بر شانه‌هايش پيدا بودند.

شير انگاشت كه بر سر بامبُتی بر آمده و گُدی‌پرانش را بر سوی خانه‌ی محسن خان تار می‌دهد. آنگاه طاهره فق زد. از آن پس جنگ با بچه‌های خاله دوران هر كاره ،برادری با محمود، ديدار طاهره بر سر قبرها، و سر انجام  عروسی با حاكم شكم كته، چون تصويرهای بر جسته‌ی زنده‌گی در لوح حافظه‌اش بيدار شدند و شير از پشت روزهای زرد و زعفرانی و از پشت جوانی باد برده و سال‌های برباد رفته، از زبان طاهره شنيد كه می‌گويد:

«مه روی طاليته وا كديم ، تو زيات تر ازی چرتی ميشی، خو از چشمايت می پره »

شير گفت: طاهره جان راست گفتی، حق گفتی، راستی كه عاشقی پشتِ كوه ره خم می كنه ؛ اما طاهره از همان دور از (شهدا ) از ميان قبرها و مرده‌ها صدازد:

-شير جان تو قول دادی، تو قسم خوردی، مگم مه قول نداديم مه قسم نخورديم ، مه دوستت دارم ، مه خاستن خاهت هستم ، اگه پشتم نگردی خونم بگردنت.

-مردها ره قول اس ... مه از قولم نمی‌گردم.

و آنگاه باشف دستارش نم چشمانش را پاک كرد.


پایان

 

                                                                                                                                                                                                                   III 

                                                                                                                                                                                           نـازی جان هـمدمِ مـن دلبرِ من

 

نمی‌دانم عشق مرض بی‌درمان است یا بی‌عشقی، و غلام رسول هر دو را از سر گذراند. وقتی که عاشق نبود در تبِ بی‌عشقی می‌سوخت و وقتی که عاشق شد در تبِ عاشقی. بسیار می‌کوشید به کسی دل ببازد ویا از کسی دل ببرد. به جایی نرسید لاجرم بی‌کار ماند و متاع ارزانش بی‌خریدار.

یکی از روز ها همین‌که به خانه رسید مهمان‌خانه را پُر از مهمان یافت. به او مژده دادند که اهل بیت خاله بعد از سال‌ها برای چندی از هندوستان به مهمانی آمده اند. غلام، حسب معمول بزرگان را دست و کودکان را سر و رخسار بوسید اما همین‌که نوبت نازی دختر خاله رسید دَرماند، کجایش را ببوسد.

 خاله زاده در ساری زعفرانی روشن، چون خمچه رسای طلا، مقابلش به پا خاست. گفتی آتشی نا به هنگام از دل زمین شراره کشیده است. غلام سریع و دست و پاچه سلام کرد و گوشه گرفت. خاله زاده از دور زیر نظر گرفتش، قد و قامت غلام در نظرش عجیب می‌آمد. از روزگار کودکی تا آنگاه که همدیگر را ندیده بودند. غلام یک و نیم قد مردهای دیگر شده بود و پشتِ لب‌هایش سیاه می‌زد. لحظاتی به خیر تیر شد.

غلام هم که وسوسه شده بود می‌خواست که دختر خاله را سیر ببیند اما حجاب حیا، دَمش را می‌گرفت و نمی‌گذاشت که نگاه‌هایش از گُل قالی کنده شود، از بس به شاخ و گُل و برگ نقش‌های گونه‌گون فرش، خیره ماند، گمان برد تمام آن خطوط پیچاپیچ و رنگارنگ، رفته رفته از زمینه‌ی قالی جدا می‌شوند و در هوا با اشکال مریی و باریک، سیمای لعبتی را شکل‌هایی می‌بخشند که خرمن گیسوان افشانش از شانه‌ها تا کمرگاه لغزیده‌اند، شگفتی‌یی آمیخته با رخوت، دستش می‌دهد، گفتی حشیش دوده کرده است. در هاله‌یی از شک و تردید نگاه‌هایش با نگاه‌های شبه گره می‌خورد و قلبش می‌لرزد. با این لرزش به خود می آید و می بیند که غرق در چشم‌های نازی شده است می شرمد و سرش را به زیر می اندازد.

شب که می‌شود، بسترش را داغ تر از همیشه می‌یابد گویی شبی از شب‌های تموز است. او هیچ وقت در میزان سال، هوا را آن همه گرم و جانفرسا نیافته بود. پلک روی پلک میگذارد، اما عوض خواب، خیال نازی چون کرمکهای شبتاب، تا الله صبح زیر مژگانش در رفت و آمد میباشد. به خود اندر میشود در  می یابد که نوع بیماری عوض شده و جای آن خلا و بی‌حسی و بی‌حالی را، گرمی مطبوعی پر کرده است.

نازی سبزه دلکش بود، مثل فلفل، آن سال‌هایی که پدرش در گجرات و بنگاله و پتیاله دنبال هیل کلان و هیل خورد و دال چینی و اناردانه می‌گشت آفتابِ حسودِ آن دیار که سپید  اندامی به لطفت نازی را دیده نداشت عقرب وار چندان نیشش می‌زند که پاک گندمی رنگ میشود –گفتی از تیره و تبار دروگران بوده است.

غلام پیشترها فکر می‌کرد که صرف کابلی دخترهای سفید پوست و یک لا و نازک اندام و زیبایند و اما بعد از دیدار نازی در می‌یابد که سبزه‌ی دلکش بهتر است چه اگر سفید خود را نیاراید و از سرخی و سفیده مدد نگیرد پک بیرنگ می شود مثل شیر برنج که طعم دارد و رخ ندارد ولی به روی گندمی هرچه بنگری سیر نمی‌شوی و شاید طعم مدام نان گندم از همین خاطر باشد.

دختر خاله از بنگاله با خود عشق و آتش بار کرده بود. متاعی که سوزانتر و خوشبوتر از مرچ و مصاله هندی است و غلام به تدریج در این آتش می‌سوزد و پخته و مصفا می‌شود. بعد از سی و پنج روز آوازه‌ی برگشت خانواده‌ی خاله به هندوستان، بالا می‌شود و غلام از فرط تشویش عقل و هوش از دست می‌دهد. سراغ چاره می‌برآید، ولی مادرش عتاب آلود می‌گوید که هنوز دهنت بوی شیر میدهد و این آرزو را در سینه اش می‌کشد و گپ را در دلش سنگک، غلام که از آن طرف راه را بسته می‌بیند، دلِ به دریا می‌زند و نَرم نَرمک دلِ نَرمِ دختر خاله را نَرمتر می‌سازد. هردو قرار عروسی می‌گذارند و نازی به غلام می‌گوید: به هندوستان بیا، همانجا به مراد می‌رسیم و تو خانه داماد شو! غلام قبول می‌کند و مرد مردانه قول شرف می‌دهد، در ضمن از لیلی خواهر خوانده و دختر عمه‌ی غلام می‌خواهند که کار رساندن خط ها و پیغام‌های شان را به گردن بگیرد.

بالاخره کاروان عشق و آتش  مرچ و مصاله رحل سفر بر می‌بندد و در اولین هودج، نازی فلفلی در همان ساری زعفرانی روشن‌گاه وداع می‌گوید: «غلام جان صد حیف که روزهای کابل بسیار کوتاه بود تا دیدن دگه یا الله و یا نصیب.»

و این آخرین گپ معنی دار، غلام را منقلب میکند از آن روز به بعد از خانه دل می‌برد و سرش به کافه‌ها و سینما ها می‌کشد. از بام تا شام گوش به ریکاردهای فلمی می‌دهد و گمان می‌برد که بین این نواها و صدای آهنگین نازی مناسبتی است. از گذرها، «هندوگذر» و از بازار، رسته‌ای «عطاری» ها خوشش می‌آید. مرچ خور و مصاله خور می‌شود و مادرش نیز به خاطر اینکه دردانه فرزندش، دل نیندازد نه تنها پشتِ دِلش می‌گردد و در صدد رام کردن شوهر نا موافقش می‌براید، بلکه با هوشیاری، تمام غذاها را با اناردانه میخک و لونگ و زردچوبه، تند و تیز می‌سازد. در آن روز ها آهنگ «دنیا دیوالی» آهنگ روز بود  غلام با پول مادر یک دستگاه گرامفون صندقی سگ چاپ می‌خرد و اولین بار صدای «دنیا دیوالی» را از آن بلند می‌کند. گاهی به فکرش می‌رسد برود هندوستان بچه‌ی فلم شود، مگر دریغش می‌آید چه دنیای سینما گرها را کمی با لوث و بی‌حیایی آغشته می‌بیند و نمی‌خواهد که نازی جانش را در آیینه آنها ببیند. باری آرزو میکند که برود ملنگ شود و مجنونانه سر به کوه و بیابان بزند اما می‌داند که بی مرچ و مصاله و فلم هندی و «دنیا دیوالی» روزش به شام نمی‌رسد.

یکی از پنجشنبه‌ها گاهی که می‌خواهد برود به تماشای فلم «سونی میوال»، دوست همدلی بند دستش را می‌گیرد و یکه راست میبردش شوربازار. دست چپ، نرسیده به کوچه خرابات، دکان «لاله جی بگوان سنگهـ» قرار داشت، او نیمچه جادوگر و نیمچه طبیب بود. ولی شهرتش از جای دیگری آب می‌خورد. شایع بود که مشکل گشای عشاق است و در کار ابطال سحر و پختن قصیده و تهیه‌ی مِهر مُهره همتا ندارد. غلام که از پیش مفتون جادوگر ها بود از پدر، شکوه ها می‌برد و از آن طبیب دل، گشایش کار می‌خواهد. لاله می‌گوید که شرط اول عشق و عاشقی حوصله است، به عنوان آغاز کار، فهرست درازی از مواد خوراکی و مصرفی، دم دستش می‌گذارد تا هرچه زودتر با استفاده از آن‌ها، اول مجسمه‌ای خمیری بی‌بی‌نازی را از آرد سجی و روغن زرد، درست کند و بعد از آن دورادورش، شمع‌های رنگه را دود نماید تا قصیده پخته شود و پدرش به خواستگاری رضا دهد. غلام هم با عذر و زاری کیسه مادر را خالی و از آرد تَرمیده و روغنِ خالص، مرغ سیاهِ ماکیان گرفته تا بربو و چربوی خوک و کافور و غیره و غیره را نذر قدم‌های لاله‌جی می‌کند. همچنین به توصیه‌ی او، هر شب لُنگ میزند و تا کمرگاه در آب سرد، چند و چار زانو می‌نشیند و چهل کاف را باربار، به خاطر دفع بلا از نازی جانش به سوی کوی و بر زن و دشت و دمن هندوستان چُف میکند.

بدین منوال پس از ماهی یک سر و گردن کوتاهتر از بگوان سنگهـ، نیمچه جگی میشود و پشم انبوه سر و صورتش، از او مجنونی تمام عیار می‌سازد. مادرش به التماس می‌افتد که از این دیوانگی‌ها بگذرد ولی مرغ یک‌لِنگ او کماکان تکان نمی‌خورد و به راه نمی‌آید.

بالآخره چهل روز پوره می‌شود و غلام آن بار سنگین را که لاله غلام پیشنهاد کرده بود به دوش می‌کشد اما از خواستگاری گپی بالا نمی‌شود. به خشم می‌آید به جرم چاقو کشی و ضرب و شتم لاله، سه سال و نیم زندانی زندان کوتوالی «نقاره خانه» می‌شود و آب و آبرویش برباد می‌رود. از آن پس همین‌که با تضمین مالی پدر و صدها وسیله و واسطه از توقیف می‌برآید چاره‌یی جز اعتراف به پدر نمی‌بیند و طشتش از بام می‌اُفتد. پدرش که می‌بیند آن همه غوغا به خاطر چه حماقتی انجام شده، حسب معمول پسر را زیر باران سیلی و ناسزا می‌گیرد و آنقدر پشت و پهلویش را نَرم می‌کند که پوستش از کاه پُر می‌شود. غلام هم پیشین همانروز از همان رسته عطاری‌های شوربازار که باری برای خرید زعفران و اسپند و توتکه و مِهر مُهره و تعویذ نظر رفته بود زهر هلال می‌خرد و می‌خورد، اما مادرش که همیشه مراقب اعمال غیر عادیش بود به موقع سر می‌رسد و سر کنده و موکنده به کمک شوهر، پسر را به شفاخانه منتقل می‌کند. داکتر بعد از شستشوی معده‌ی غلام، نظر می‌دهد که خوشبختانه دکاندار در فروش زهر تقلب کرده و عوضِ هلاهل، هلیله را به خورد خریداری داده است، شکر خدا به جا می‌آورند بر آن میشوند که هر طوری هست گره از کار غلام بگشایند. 

پدر مبلغی «پول کوری و کبودی» می‌کند تا در کار خواستگاری و مسافرت غلام به هندوستان به کار آید. هفته‌ی دیگر، غلام سوار بر موتر و ریل و چکله و مکله با اشتیاق از شهری به شهری می‌گذرد و به بنگاله می‌رسد و درمهمانسرایی اتراق می‌کند که محل بود و باش سوداگران کابلی بود. بعد از صحبت با این و آن و پرس و پال از نام و نشان شوهر خاله، یکی از تاجرها؛ بشارتش می‌دهد که دوشنبه‌شب عروسی نازی برپاست و او می‌تواند رنج سفر را در آن محفل شادی از یاد ببرد. رنگ غلام مثل کهربا می‌پرد و دنیا برسرش شب می‌شود. فردا بی آنکه به دیدار خانواده‌ی خاله برسد پس‌ِ سَر را می‌خارد و راه آمده را پیش می‌گیرد. وقتی به کابل می‌رسد از عشق توبه نصوح می‌کند می‌خواهد هرچه زودتر کسی را به زنی بگیرد و نام نازی بی‌وفا را از لوح دل بشوید.

 مادر و خواهرانش برای خواستگاری کمر می‌بندند و از بام تا شام دروازه‌ی این و آن را می‌کوبند و نشانه‌های دخترهای دَم بَخت را می‌آورند. اما غلام برهمه فی می‌گیرد. نه چاق، نه لاغر، نه سرخ و نه سفید، نه مکتبی، نه بی‌مکتب هیچ‌کدام چنگی به دلش نمی‌زند او خواهنده‌ی سبزه‌ای دلکش است، خواهنده‌ی گندمی رنگ که هرچه  تماشایش کنی سیر نگردی و عاشق ترش شوی. عاقبت یکی را می یابند که یک سر مو از آنچه غلام می‌خواسته و میگفته فرقی نمی‌داشته باشد. غلام به ناچار گردن می نهد و مراسم عقد کنان و حنا بندان و تخت جمی انجام می‌شود و خانواده را خاطرجمعی دست می‌دهد. لیکن غلام از اُف و آه باز نمی ماند. بی آنکه تازه عروس بفهمند با همان گرامافون صندوقی و ریکارد های هندی غم غلط میکند گفتی بچه‌ی فلم است و باید صادقانه در نقش «میوال» ظاهر شود و آهنگ «دنیا دیوالی» را از جگر برآورد. 

سال‌ها بر او و عروس سیاه بخت می‌گذرد ولی غلام غلامتر می‌شود و همان عشقی دست و پایش را محکم می‌پیچد که روزی بیخ گلویش را می‌فشرد و نفس‌هایش را به شمار می‌انداخت. زنی دیگر می‌گیرد، زنی که شبیه به نازی باشد همان زیبا صنمی که دل و دین از نیمچه جوگی کابل ربوده بود ولی او هم جای نازی را پُر نمی کند. دوتای دیگر وارد خانه می‌شود غلام صاحب دو درجن چوچه و نیم درجن عیال می‌شود، اما نازی همچنان در محراب خاطرش چون ماه نو می‌درخشید، گویی تمام آن کارها را از سر بی‌کاری یا از سر سیری انجام داده است.

اوایل دَمِ پیری، گاهی که ریشش تار می اندازد و یگان دندان در کله اش می لقد نا خوشتر از همیشه، دور از زنهایش، شب زنده دار می‌شود و آنقدر نازی می‌گوید که سردچار مرض دق و نفس کوتاهی می‌شود. او را به اجبار، پیش داکتر می‌برند و می‌فهمند که عشق پیری سر به رسوایی زده و غلام نزدیک است چور و پاک دیوانه شود. می‌کوشند بسترش کنند، اما غلام ترجیح می‌دهد برود خانه‌ی خدا، آنجا که مردم میروند و مصفا می‌شوند آنجا که دردمندان به دوا میرسند و عشاق مجازی، عشاق حقیقی می‌شوند.

چند صباح بعد، غلام، حاجی غلام می‌شود، مردی سراپا عشق و سرا پا شور و شیدایی، از توان می‌اُفتد، از غوغا و داد و بیداد باز می ماند، اما از نازی جدا نمی‌شود. نازی مثل رنگ سرخ در خونش، مثل خط تقدیر در پیشانیش و مثل گام‌های نا مریی عمر در شب‌ها و روزهایش باقی می‌ماند و همه پی می‌برند که خواست خدا همین بوده و تقدیر را تدبیر چاره نمی سازد.

از آن پس رنگش زعفرانی تر می‌شود، مثل همان ساری زعفرانی که باری نازی به بَر کرده بود.

به مرگش چیزی نمی ماند که میرزا غفور همدم روزگار بد مستی و سر مستیش چاره‌گر می‌شود و دستش را گرفته راه به راه و کوچه به کوچه میبردش خرابات، میبردش کوچه‌یی‌که طلوع آفتاب را در نصف شب و بِل بِل ستاره ها را در روز روشن تماشا کند. غلام چند ماه بعد زیر دست استاد غلام حسین، هارمونیه نواز می‌شود و چنان سُر پرده ها را یاد می‌گیرد که گفتی از هفت پدر اهل صفا و ساز بوده است.

با این کار یک چند سرگرم میشود اما مشکل اصلی، راهِ حلی نمی یابد. یاد نازی مثل سرپنجه مرگ در جلد بیماری وقت و ناوقت ظاهر می‌شود و آنقدر بیخ گلویش را می فشارد که گفتی مرغی سرکنده، هنگام جانکندن خودش را به در و دیوار می‌زند. غلام در این لحظه ها تقلا میکند قفس تنگ سینه را بشکند و دود و بخارش را هرچه تمامتر بیرون بکشد، ولی توفیق نمی یابد. در واپسین دم گاهی که می‌خواهد از اُرسی پایین بپرد و از شر آن نیم نفس بیغم شود گپ استاد غلام حسین به یادش می آید:

ساز بخارکش است بخارکشِ دل، غمه غلط میکنه، ناپُخته را پُخته و ناسفته را سفته میسازه!

بی محابا  بر سر هارمونیه چپه می افتد و پنجه هایشرا تند تند بر روی پرده ها میکشد صداهای موافق دلش بالا میشود و فضای پسخانه از آهنگ حزینی پر میشود، نازی به یادش می آید نازی بیوفا که بال و پرش را آتش زد و تنهایش گذاشت، نازی دروغگو و سُست پیمان که همان شب ورودش به بنگاله پای عقده دیگری نشست و به روی عشق ریشخند زد. با اشک‌هایش سر و صورت هارمونیه را می شوید، گریه می‌کند و هق هقش، کودکانه بلند می‌شود، می خواهد همصدا با مرغ حق تا الله صبح خون بگرید، اما ناخواسته خدایی، بیت قدیمی «نازی جان همدم من» از عمق سینه اش میجوشد و از جدار گلوی گرفته اش بالا می خیزد. سوزناک و حزین می سراید:

نازی جان همدمِ من دلبرِ من

الهی سیاه بپوشی از غمِ من

چرا اُرسی ره بالا می‌کنی یار

چرا سیل و تماشا می‌کنی یار

نمی‌ترسی ز فردای قیامت

چرا قتلِ جوانا میکنی یار

دلش کمی سرد می‌شود. گمان می‌برد که به نحوی از نازی انتقام می‌کشد. صدایش رسا و رساتر می‌شود و کم کمک نظم و ترتیب به نفس‌هایش باز می‌گردد. خود را سبک می‌یابد، بسیار سبک، مثل یک پَرِ مرغ، مثل یک برگ هوایی و مثل یک قاصدک یا خبرک که بر پشت نَرم و سفیدش خبرهای خوش را بار می‌کند و به گوش امیدواران می‌رساند. می‌خواند، می‌خواند، می‌خواند تا اینکه خواب برسرش خرگاه میزند و او را زیر سایه‌ی مطبوعش بی‌حال می‌سازد.

به این ترتیب غلام دوام می آورد و گاه و بیگاه چنان نوا سر می‌دهد که هیچ قمری و بلبلی به گردش نمی رسد.

روزی از روزها که اوج قیل و قال و سر و صدای تبنگ فروش‌ها و غریب کارهاست، غلام می‌خواهد بنا به عادت سری به رسته‌ی عطاری ها بزند و از سر راهِ سه دکان چند اول خوش خوشان به هندوگذر برسد. سر چهارراهی که هرچیز با هرچیز ملاقات می‌کند چشمش به سیاه‌سری چاغ و گندمی و افسرده می‌افتد که محموله‌های سودایش را با زور دل به پیش می‌کشد.

دلش می‌خواهد آن زن را کمک کند ولی می‌ترسد و دل نمی‌کند. از میان صدها بوی خوش و ناخوش بوی آشنا به دماغش می‌خورد، تعجب می‌کند، آشنا کجا و اوکجا، سه دکان چنداول کجا و بنگاله کجا! درنگ می‌کند و رَه‌روِ نا آشنا را زیر نظر می‌گیرد. زن که می‌بیند مردی وقیح و چشم چران مراقب سر و وضع است، خشماگین می‌ایستد و می‌خواهد از سر راه گمش کند. چشم به چشم می‌شوند و نازی می‌بیند که مزاحم و سنگِ راه، همان بچه‌ی خاله است، همان غلام رسول بی‌وفا که به وعده وفا نکرد و هندوستان نیامد. می‌خواهد با پیش بوتی دورش کند، لیکن حیا می‌کند، غلام صدا می‌زند: دختر خاله نازی جان!

نازی می‌گوید: چی میگی؟

غلام می‌گوید: مانده نباشی تو کجا و اینجه کجا؟

نازی می‌گوید: از وختها ده کابل استم، چند ماه میشه، دیر میشه.

غلام می‌پرسد: بیگانگی بری چی؟ چرا خانه ما پایین نشدی؟

نازی می‌گوید: خانه شما؟ بری چی؟ نان گم کده بودم؟

غلام می‌گوید: نی مسأله، نان نیس مسأله از خودی اس، مسأله همخونی و چپ می‌ماند.

نازی می.گوید: عجب گپایی، تو و از خودی، تو و همخونی!!

غلام می‌پرسد: بری چی؟

نازی می‌گوید: مگم تو همو نیستی که ده یخ نوشتی و ده افتو ماندی، چه سال‌ها که ماتلت نماندم، چه خط‌ها که برت نوشته نکدم مگم تو کُلِ او گپا را پشت گوش کدی و اصلاً دختر خاله نداشتی؟

غلام در می‌گیرد و می‌پرسد: کدام سال‌ها؟ کدام خط ها؟ مه تا بنگاله پشتت آمدم شو عروسیت رسیدم، صبح شرمسار و خاکسار از همو راه پس گشتم، حالی تو بگو که کی بی‌وفاست؟

نازی می‌پرسد: خط های مه چی؟

غلام می‌گوید: کور شوم اگه دیده باشم

نازی می‌گوید: ای خدا ای چی میگه، پس مخل ده میان بوده، هان حالی فامیدم، همو وختام راه مره لیلی میزد.

هوش از سر نازی کوچ می‌کند و رق رق قد تکیده و بالای پوسیده غلام را می نگرد. غلام آه می‌کشد و می‌گوید دختر خاله مگم از مه بشنو که چه نکدم، جوگی شدم، زهر خوردم، زن کدم یکی نی چارتا، مگم توره نیافتم، یکیش سبزه بود، دگیش کمرباریک، سومی بالابلند، چارمی گیسو کمند، مگم هیچکدامش نازی نبود. از هرچارش سیر شدم سیرِ سیر، حج رفتم به خدا رسیدم، مگر خدا نخواست که از تو جدا شوم، تو مره به خدا رساندی میفامی نازی!؟

اشک‌های نازی سر می‌کند و سرش را به آسمان می‌گیرد، مثل اینکه از قضا شکوه دارد، غلام خریطه های سودا را از دستش می‌گیرد و می‌گوید: بتی دختر خاله که مانده میشی، دلم می‌خواست کتیت بازار برم، شانه به شانیت باشم، کتیت قصه بگویم، کتیت گپ بزنم، غلامت باشم، غلام حلقه بگوشت، مگم حیف که سایه سر دگا شدی، چراغ دل دگا، چراغ خانه و کاشانی دگا.

نازی زار می‌گرید، گفتی عزا دار است و غلام شانه به شانه او! مثل سایه ای در قدم هایش، مثل خاشاکی بر رهگذارش همراهیش می‌کند و اولین بار می‌داند که با یار بودن چه شیرین و بی یار بودن چه  تلخ است.

 

پایان 



                                                                                                                                                                                                                  IV

                                                                                                                                                                                                              تنهایی

 

«ادی» که جوان بود همدم و همداستان و محرم راز بی بی بود. آن وقتها هیچکس جرأت نمیکرد روبه رو و چشم به چشم بی بی بنشیند یکی بگوید و یکی بشنود، اما ادی اجازه داشت که آخر وقت، گاهی که بی بی از نماز خفتن فارغ میشد و دعا هایی را برای دفع شر و رفع بلا از مُلک ومالش به سوی در و دیوار خانه چف میکرد بیخ گوش بی بی بنشیند و گرم گرم و نرم نرم خبر های پشت پرده را که گل گل از حال عروسها و احوال دخترها و پسر های بی بی چیده بود به اطلاع برساند و نوازش ها ببیند. فردای آن شبها ادی خود را مهم تر از همیشه می یافت و غرور مطبوعی دلش را شاد میکرد، چه بی بی به اعتبار گپهای او، یکی را به گریه می نشاند، یکی را تقصیری میکرد،یکی را تولک و ترازو می نمود و یکی را هم برای مدتی از نظر می انداخت.

اما حالا که حافظه اش خراب و گوشهایش گران شده بودند، دیگر بی بی آن بی بی نبود، برج زهر مار بود که تا ادی را میدید پیشانیش را ترش میکرد، گفتی سرکه برات آورده است. آخر ها چندین بار بی بی، ادی را برای خبر چینی و استراق سمع، پشت دروازهً عروسهایش فرستاده بود اما ادی به جز پنگ پنگ و پس پس نامهفوم چیزی نشنیده بود و بی بی با هر خبری که از ادی می پرسید، بینیش را می چید ومی گفتش:

گم شو کفتارِ کر گوش، میفامم دروغ میکی، گوشایت گل میخ خورده، تو دگه به درد مه نمی خوری، خانیمه خانقاه نیست که نان و حلوای مفت تقسیم شوه.   و ادی سر افگنده و افسرده پیش این و آن میرفت و از بی بی شکوه میکرد ولی هیچکس رویش نمیداد و او را سزاوار چنین عاقبت و پیش آمدی میدانست. ادی میرفت پیش خدمه ها لیکن آنها نیز بینی شان را با نوک چادر ها میگرفتند، مثل این که غم و غصه ادی بوی مرداری و عفن میداد. به ناچار خودش را گم و گور میکرد و میرفت آخر باغ، آن جا که چند تا سپیدار و نسترن و یاسمن گرداگرد هم ایستاده بودند و شبها و روزها به نوا های یک جویک جاری و شفاف گوش میدادند.

ادی در پناه سپیدار ها و بته ها خود را می پوشاند تا کسی نبیندش. از آن چند تا، فقط نارون را به خود نزدیکتر میدید. می پنداشت این درخت یکجا با خودش از قندهار به کابل سفر کرده و خوب درد بی کسی، بی خانه گی و دربدری را میداند.سالهایی که کودک بود همین درخت یا شبیه آن در سرایک خود شان کنار چاه آب قد برافراشته بود و با اهتزاز، وز وز و ترنمش ادی را فرا میخواند که گاه گاه بیاید و از زبان برگها قصه های شیرین جن و پری را بشنود.آن وقتها نام ادی، ادی، نبود «وزیر بیگم» بود. ادی را بی بی و آقایش، و وزیربیگم را پدر و مادرش به او چسپانده بودند و او با این دو نام، نصف برابر شده بود، گویی قصابی با تبرچه دو قاشش کرده است.

همه گمان میبردند او صرف ادی است، کسی که چلم میکشد، بوی تنباکو و عرق میدهد، به گاو ها و رهرو ها میرسد و از بام تا شام سروکارش با رشقه و شبدر و طویله و خاکروبی و لباس شویی است. لیکن به فکر خودش او تنها ادی نبود وزیر بیگم هم بود، بانوی خیالی یک وزیر ـ همان خیالی که مادرش در گهواره برای او پخته بود از خدا میخواست که دخترش را براستی بانوی بانوها و وزیر بیگم ببیند. این دعا اجابت شد و وزیربیگم را روزگار مثل سنگ فلاخن دور سرش چرخاند و چرخاند و چرخاند و آنسوی کوه ها و پشته ها پرتاب کرد. وقتی وزیر بیگم چشم گشود، دید که براستی در خانه یک وزیر افتاده است اما نه به نام «وزیر بیگم» بلکه به نام «ادی». طرفه عاقبتی بود! دیگر به حیث ادی ـ سیرتی یک وزیر دیوسیرت و دیوصورت ـ لگدمال شد و شیره و شور جوانیش خشکید و برباد رفت. کس و کوی وزیر، او را انگشت ششم یا پینه سر آستین میدانستند که به ناحق به آنها بخیه خورده، ولی بی بی خانه ـ مادر وزیر او را اولها به حیث خاصه نوکر و بعد ها به حیث گاو دوش نگهداشت تا بی مصرف نماند و نان مفت نخورد. ناگزیر هرگاهی که دنیا به گردنش حلقه میشد خود را به آن خلوتکده میرساند. لب جویک می نشست و بی ترس از چیغ و نهیب بی بی، بغضش را می ترکاند و چنان زار میزد که جویک و نسترن و نارونها و سپیدار ها و یاسمنها به گریه می افتادند و با ادی گردن به گردن مویه میکردند. 

ادی احساس خودی و گرما میکرد و می پنداشت که تنها نیست و درین دنیا کسانی هستند که با او مهر می ورزند و نازش را میخرند. رفته رفته سبک میشد، احساس فراغت و رهایی میکرد و سرش را بر پای پهن سپیدار می گذاشت و به خواب عمیقی فرو میرفت. وقتی بیدار میشد، میدید که از آدمها دورتر و به درختها و گیاه ها قریب تر شده است. بدین گونه ماه ها بعد، به کلی از انسانها گسست و به اصل اولش برگشت، به اصلی که با زبان هزاران برگ، هزاران ساق، هزاران شاخ و هزاران ریشهً یک جنگل بزرگ و پر همهه و ناپیداکرانه ادی را به سوی خود می کشاندند و ندا میدادند: تو نیز یک درخت هستی، ما همه قوم و قرییت هستیم!

از آن پس نجوا های ادی با درختها، زبانزد همگان شد و شایعه هذیان گوییش عام گشت. بی بی برای این که ادی از درخت ها ببرد، گاو شیری را هم تلک گردنش کرد. همان گاوک خوش خط و خال و سیاهی راکه پیشانی فراخ سفید و چشمهای میشی و کشدار داشت. اولها گاو از ادی و ادی از گاو چندان خوش شان نمی آمدند. اما آهسته آهسته ادی حس کرد که گاو گرمای پیشتری دارد، خُر میزند، نفس میکشد، ناز میکند و بانگ بر می آورد. 

ادی گاو را با محبت می دوشید، برایش دوغ آب درست میکرد، آخورش را با شبدر و رشقه و درشته پر مینمود و زیر پایش را به دقت می روفت و نمی گذاشت که خوابگاه آن همدم تازه، آغشته با کثافات باشد. گاوک به تدریج با پرستارش خو گرفت تا ادی کنارش می نشست، فش فش میکرد و زبان دراز و چسپناکش را بر دست ها و گونه های ادی میمالید. ادی بازو ها را بر گردن گاو حلقه میکرد و سر و رویش را بوسه باران می نمود. حس میکرد که گاوک نیز نسبت قدیمی دارد. ازاین سبب نامش را «ماه پیشانی» گذاشت همان نامی که در جوانی هنگام بارداری و امید واری برای دخترش نگهداشته بود اما دریغ که دختر سقط شد و مرده به دنیا آمد. اکنون این نام درست به گاوک می آمد چه پیشانیش مثل مهتاب شب چارده فراخ و شیری رنگ بود.

 شبها تا ماه پیشانی نمی خوابید ادی کنارش بیدار می نشست و رنج شب زنده داری را با نشه و دود چلم بر طرف میکرد در هر پاس شب، هر گاهی که ماه پیشانی بانگ میزد ادی بیدرنگ بیدار می شد و جواب میداد: جان جان، اینه آمدم دلبند مادر! 

سپس کشان کشان خود را به دردانه دلبندش میرساند و با محبت صدایش میزد: بمره مادر که دیر کد، چی میخایی؟ گشته استی یا تشنه؟«ماه پیشانی» با خُرخُر و جنباندن سر وثم می فهماند که گشنه است و ادی یک بغل علف تازه را دم پوز مقبولش کوت میکرد و میگفت: میفامم گشنه ره خو نمی بره، نیم شکم استی، بخو بخو بچیم که سیر شوی ـ بعد از آن هر دو کنار هم به خواب میرفتند. در نیمه های تابستان آن سال، از بخت بد، ماه پیشانی بیمار شد و بر لبهای مقبولش دانه های درشت تبخال پُرخ زد. ادی نا خوشی را جدی نگرفت و گمان برد که سستی و بیحالی ماه پیشانی، از خاطر هوای نایل و نامطبوع است ولی روز تا روز متوجه شد که ماه پیشانی کاهل تر و لاغر تر میشود و از مستی و نشاط می ماند. هوش از سرش کوچ کرد و دست به طومار و دعا و درمان برد، اما هیچ کدام بیشرفت مرض را جلو نگرفت وماه پیشانی مثل خرمنی از گوشت در یک پهلو می لمید و کمتر نوازشهای ادی را پاسخ می گفت. 

ادی گیج و درمانده کنار بستر بیمار می نشست و سر سنگین و تب آلودش را بر سر زانو می گذاشت و مادرانه و غمگینانه زار میزد و پیشانیي ماه پیشانی را تربند میکرد. شبی در گرمای تب «ماه پیشانی»، ادی نیز در تف تب سوزانی میسوخت و هذیان میگفت، می پنداشت عزیز دلش تشنه است و او در جستجوی آب به گدایی برآمده اما هیچکس دل نمی سوزاند و در طشت تفتیده اش قطره یی نمی ریزد. ادی دست به دامان ابرها میبرد تا هر چه زود تر به گسترهً آسمان غبار آلود پهن شوند و با رگبار های سیل آسا زمین و زمان را سیر آب سازند، اما ابر های سترون نیز با خیره سری از جا تکان نمی خوردند و عذر و نیاز ادی را ناشنیده میگیرند.

ادی ماه نیمه شبی را به شفاعت میخواهد تا ابر ها را بر سر رحم بیاورد ولی قرص ماه هم بی تفاوت و سرد از شاخه بلند سپیدار دهن کج میکند و ادی را ریشخند مینماید. ادی ناگزیر کنار «ماه پیشانی» می نشیند و مادرانه سر و گردن و پشت و پهلویش را غرق بوسه میکند و وعده میدهد که به زودی باران می بارد و تشنه گی جگر گوشه را می شکند. سپس خواب و بیدار رگبار های باران را می بیند که از گریبانش راه کشیده و حلق خشکیده مادر و دختر را تر کرده است. لیکن نهیب بی هنگام بی بی از ارسی، او را به دنیای واقع بر میگرداند. بی بی خشمگین می پرسد: او سر کل دیوانه چه پر میگی؟ گنگه شو که مرده ده خو نمی مانی!

ادی با ترس و لرز جواب میدهد: بی بی جان، «ماه پیشانی» ناجور است.بی بی می پرسد: او کیست؟ادی جواب میدهد: گاو که میگم،بی بی جواب میدهد: گاو سر ته خورد، گنگه شو اگه نی گمت میکنم.ادی نفس در سینه حبس میکند اما تا الله صبح بیدار میماند. آخر امر، ماه پیشانی می چروکد و می خشکد و خبر به گوش بی بی می رسد. او اول نیت می کند که گاو را در نخاس نقد کند اما چون عید قربان نزدیک میباشد با خود می اندیشد که بهتر است حیوان را نذر آخرتش کند و به مکافات اخروی برسد، خبر به گوش ادی می رسد و جا به جا نقش زمین می شود. وقتی به خود می آید پاهای بی بی را میگیرد که این کار نکند و بی بی با پیش بوتی دورش می کند و داد میزند: زنکه ابله چی میخواهی؟ خی چی ره قربانی کنم، تو ره؟و ادی از ته دل فریاد میزند: هان مره. ولی بی بی می خندد و میگوید: نی، تو از گاو لاغر تر هستی، به قربانی نمی ارزی.روز عید ملازمانِ بی بی با ریسمان و کارد گاوکشی و ساطور و تبرچه پوست از تن ماه پیشانی می کنند و ادی بر خاک می غلتد و از هوش میرود وقتی به خود می آید قطعه های بریده بدن خودش را در دیگ بزرگی می یابد که با بازو های چوبین خودش ـ شاخ و پنجهً همان نارون ناز و رسا می سوزد. 

 

                                                             پايان


 

                                                

                                                                                                                                                                                                                     V

                                                                                                                                                                                                             گهواره خالی

 

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسـهایش چایجوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد و منتظر میماند تا آب جوش بیاید و برایش چای دم کند. آن وقـت در کنج بالایی اتاق رو به ارسی می نشـیند و پتویی را بر سـر زانو های پر دردش می کشـد و نامه ای پاسـخ طلب از فـرزندش را که از امریکا آمده بود ته و بالا می کند. آنها از پدر شـان خواسـته بودند که هـرچه زودتر کابل را ترک بگوید و به آنها بپیوندد.  بیرون از اتاق چمن رنگ پریده، در پنجهء پاییز زودرس جان میکند. باغچهء سـبز و خرم چند صباح پیش، دیگر عرصهء پرواز زنبور های سـبز رنگ کوچکی بود که به خاطر تخم گذاری سـنگین بار و تنبل به نظر می آمدند و بر آخرین گلهای خزانی می چسـپیدند و گلبرگها را می لیسـیدند.

از باغچه هیچ صدایی بر نمی خاسـت، حتی گنجشـکها هم بغض کرده، و غمین معلوم می شـدند و غچ غچ و سـر و صدا در گلوی شـان خشـکیده بود. یک جفـت موسـیچه‌ی خوش خط و خال که از دیر گاه بر بلند ترین شـاخ نسـترن آشـیان کرده بودند از هوهو و قوقو افتاده بودند و کبوتر های رنگارنگ هـمسـایه که گاه و بیگاه برصحن سـرا ظاهـر می شـدند از چندی نا پیدا بودند و پیدا نبود که آنها را گربه خورده یا اینکه توسـط صاحب شـان گم و غیب شــده اند. به گفـت مرغ بازها، کوچگی ها همه چون مرغهای کری خورده! و بودنه های قو شـده! پُک شـانرا گم کرده بودند. از کودتای ثور فقط پنج سـال و چند ماه و از فوت هـمسـر گل آغا سـه ماه میگذشـت.

گل آغا مواظب جز جز چایجوش بود تا سـر نرود. برای او جز همین «چای بر» کوچک حلبی همصحبتی نمانده بود. پارسـال این کار را مادر اولاد ها انجام میداد. هـمسـر مهربانش بی بی جان، هر روز بلا تأخیر، پیش از اینکه شـوهـرش به اصطلاح کمرش را باز کند! یک چاینک شـلغمی قاشـقاری را پُـر از چای سـبز اعلای چینایی میکرد و در پتنوسی نکلی و خوش سـاخت میگذاشـت و آن نوشـداروی داغ، معطر و هیل دار چنان رگ و پی گل آغا را باز میکرد که بزودی خودرا خمار می یافـت و جا به جا بر سـر تشـکش می لمید و به خواب خوشی فرو میرفـت.

هـنگام صرف نان شـب بازهمسـرش بر بالینش می آمد و با ملایمت و احتیاط زیاد آنقدر که پدر اولاد هایش اذیت نشـود صدا میزد: گل آغا، گل آغا جان! وخت نان اسـت گشـنه نشـدی؟

گل آغا از خواب برمیخاسـت و بسـم الله گویان بر صدر دسـترخوان سـفـید و درازی می نشـسـت که دورا دورش بامهمانها، دخـترها، پسـرها، و نواسـه هایش پر میبود وصحبتهای گرم آنها لذت غــذا را چند برابر میکرد.

در آن وقـتها، جویباری از صدا های گوشـنواز از هـرکنج و کنار آن عمارت بزرگ به گوش میرسـید. سـالمندان زیر سـایه‌ی درخت یا چَـیله های تاک می غـنودند، جوانهای خانواده در چمن سـبز مخملین والیبال می کردند، کودکان گاز میخوردند، دخـترهای جوان ودم بخـت گاهی ریسـمان بازی میکردند و گاهی از آسـمان و ریسـمان حرف میزدند.

قـرقـر چایجوش کوچک حلبی گل آغا را به خود بر میگرداند. چایجوش را دم میکند و بی میل و بی کیف یکی دو پیاله برایش می ریزد.

شـام فرا میرسـد، مدتی بود که برق هم نمی آمد و شهـر در تاریکی مطلق غرق میبود. از چندی به آن طرف ملای مسـجد کوچه هم از ترس، خیلی آهـسـته اذان میداد و گل آغا از روی تاریک و روشـن هوا یا رجوع به سـاعتش بر جانماز می ایسـتاد و خونین دل و گیچ عبادت را به پایان میبرد. هـنگام دعای آخر، عوض طلب مغفـرت و سـلامتی ایمان میگفـت: ــ خدایا! تنهایی به تو می زیبد، شـکر که تـُره دارم و بیخی بیکس و تنها نیسـتم. اما آرام نمیگرفـت و خطاب به مسـافرانش می زارید: ــ از مه دور اسـتین، از بلا های زمین و آسـمان دور باشـین!

چند سـال پیش وقـتیکه نخسـتین نواسـهء شـان «حامد» به دنیا آمد برای او و بی بی، جهان رنگ دیگری گرفـت. بی بی در بیان محبتش نسـبت به او میگفـت: اولاد بادام اسـت و نواسـه مغز بادام!

 

گل آغا گازکی قـیمتی برای نواسـه اش می خرد و آنرا در اتاق نشیـمن شـان میگذارد تا از طرف روز پهلوی خودشـان باشـد و دقـیقه ای تنها نماند. بدینگونه گل آغا چوشـک دادن، گهواره جنباندن و حتی پنهانی آللو خواندن را یاد می گیرد و پیرانه سـرپرسـتاری میکند.

یک ونیم سـال بعـد تر خواهـر حامد « ثریا» به دنیا می آید و در مردمکهای دیده‌ی گل آغا و بی بی جان جا می گیرد. هـمینکه به راه رفـتن شـروع می کند بنا به طبیعت معصوم و مظلوم دخترانه، برعکس حامد که سـخت شـوخ و شـیطان بود، نرم‌خو و بی آزار بار می آید و مانند چوچه گربه ای خُر خُر کنان سـرش را به پر و پاچه‌ی پدر کلان و مادر کلانش میمالد.

ثریا گاه و بیگاه از کلک گل آغا و بی بی جانش میگرفـت و آنها را نرمک نرمک به طواف چوکی ها، درختها و حتی گدی هایش میبرد و وانمود میکرد که این اوسـت که به موسـفـید ها طریق راه رفـتن می آموزد. ثریا دسـت آنها را نیز سـبک میکرد. گاهی پیاله های خالی چای شـانرا به چایخانه میبرد، باری با لکنت زبان برای آنها آواز میخواند و گاهی هم پروانه سـان میده میده! میرقصید. هـنگام خفـتن و قـتی‌که خواب بر او غلبه میکرد بدون صلا در آغوش گرم یکی فرو میرفـت و گربه وار نفـس میکشـید.

بلوای جاری، مملکت را از بیخ میلـرزاند و چوچ و پوچ گل آغا نیز از آن زلزله‌ی مدهـش برکنار نمی مانند. اوباش های کوچه هم تحت تأثیر و ترغیب حکومت بر دوشـصت پا می شـوند تا در فرصتی مناسـب بر جان و مال مردم با آبرو بتازند.

 

جوانهای خانواده اعم از دختر و پسـر با اصرار و ابرام، پدر شـانرا زیر فـشـار می گیرند که به تقـلید از هـمسـایه‌ی شـان که در کالیفورنیا رسـتوران باز کرده بود ملک و مالش را بفـروشـد و راهـیی امریکا شـود. ولی گل آغا میگفـت که از او شـرابفـروشی پوره نیسـت و در آخر عمر نمی خواهـد که شـیشـه‌ی تقوایش درز بـردارد و به کار های دون شـأنش دسـت بیازد. بنابر آن فـرزندانش که می بینند پدرشـان هـر دوپا را دریک کفـش کرده و هرگز کابل را ترک نخواهد کرد؛ خود در تدارک عـزیمت از کشـور می برایند و دل از خانه و لانه می کنند.

شـبی کلانترین پسـر شـان کبیر آرام آرام به پدر و مادرش حالی میکند که دیگر تحمل زندگی دراین شـهر را ندارد و میترسـد که روزی دیر شـود و او نتواند جان هـمسـر و کودکانش را نجات دهـــد.

گل آغا در میماند که چه بگوید. زبانش می خشـکد و عقـلـش از کار میماند. بالاخـره با گلوی پر و گرفـته میگوید: هـرچه خیر تان باشـه، خدا پـشـت و پناه تان!

 

اما چشـمهای مادرش سـیاهی میروند و جا به جا بیهوش می شـود. فوراً به شـفاخانه، در بخش بیماری های قلبی بسـترش میکنند.

جنگ نه تنها خانوده ها را تجزیه میکند بلکه ظریفـترین پیوند های عاطفی را پاره میکند و هر آدم را در لاک و محفظه‌ی کوچکی میراند که جز جان و بقای خودش به دیگری نیندیشـد. به این ترتیب آن مثل های معـروف مصداق تمام و کمال می یابنـد: «آب تا گلو بچه زیر پای!» ویا «واگور تنها گور!»

گل آغا، هـمسـرش را به شـکیبایی فرا میخواند و عتاب آمیز میگوید: ناشـکری گناه داره، توکل به خدا کو!

و بی بی می موید: دگه دلم از خودم نیسـت، دنبه‌ی سـرچراغ اسـتم!  و درسـاعت تنهایی گهواره‌ی خالی را آرام آرام می جنباند و زیر لب زمزمه میکند:

آللوی ابریشـم بند و بارت مه میشـم

برایی سـر بازار خریدارت مه میشـم

دیگر بی بی تقـریباً از گپ میماند و در خود می پـژمرد، گفتی منجمد شـده اسـت. باز دنیا می چرخـد و پاییز و بهار می آید. جوانی رعـنا ودرس خوانده به خواسـتگاری عادله دختر دم بخـتِ خانواده می آید. او را به شـرطی به دامادی قـبول میکنند که خانه داماد شـود و عادله را از آنها دور نکند.

بعـد از نُـه ماه، نـُه روز، نُـه سـاعت، نُـه دقیقه و نُـه ثانیه خدا به عادله و شـوهـرش، دختری ارزانی میکند که نامش را «یلدا» میگذراند. خانه رنگ و رونق می گیرد و غرق در سـاز و سـرود می شـود. سـال دیگر «بهـشـته» می آید و به دنبالـش محافل شـب شـش، نام مانی، سـرشـویان، چله گریز و سـالگره.

جنگ اوجی تازه می یابد و خواب و خوراک را بر مردم حرام میکند. راکتی برخانهء هـمسـایه اصابت میکند و جمعی را به خاک و خون می غلـتاند. راکتهای کور و گوله های بینا و نابینا تمام سـرها را در گود شـانه ها دفن میکنند. شـهر بلاخیز، بی بلاگردان و بی حفاظ میماند و عادله و شـوهـرش را ناگزیر می سـازد که از موسـفـید ها دعای خیر بگیرند و رهـسـپار دیار غربت شـوند.

سـپس خانه تقـریباً خالی می شـود، بی بی میماند، گل آغا و نادر جوانترین پسـر شـان. گهوارهء خالی نادر را زنهار میدهـد: حیف اسـت که دراین روزهای دشـوار، عروس دیگری به خانه نیاید و او همان ناهـید خودت نباشـد.

تو که سـالها ناهـید را سـتاره وار در محراق و محراب آرمانهایت می جُسـتی اکنون دم غـنیمت دان و او را بخانه بیاور تا باز گهواره بجنبد.

دیگر بار، دنگ و دهل و رقص و قرص درخانه طنین می اندازد و چند ماه بعـد زید می آید. ــ کودک شـرینی که بینی گکی چون سـنجد و گوشـک هایی چون شـیر پیره داشـت. از همان بدو امر از چشـمهای مهره مانند و شـیطنت بارش زیـرکی غـیر عادی می تراوید. چهار ماه زودتر از دیگر کودکان به راه رفـتن و شـش ماه زودتر به حرف زدن شـروع میکند. بی پرسـان، آن گهواره‌ی خالی را از خود میکند و بی بی و بابا را مجبور میکند که گازش بدهـند. آن گاه خودش برای خودش آللو را میخواند و سـالمند ها را می خنداند.

دیگر مرگِ بی هـنگام، از شـاهرگ گردن مردم نیز نزدیکتر می آید و بی بی و گل آغا در میمانند که از ناهـید و نادر و زید چگونه محافـظت کنند. سـر انجام دندان برجگر می گیرند و از عروس و پسـر شـان تمنا میکنند که تا دیر نشـده به جای امنی بروند. ناگزیر آنها هم می کوچـند و باز گهواره خالی میماند.

در یک روز ابری پاییزی که باران دانه دانه می بارید، بی بی عادتاً بعـد از نماز پیشـین کنار گهواره میخوابد و دیگر هرگز بیدار نمیشـود. اولاد ها از آن دور به پدر شـان می نویسـند که کابل را ترک بگوید و به آنها بپیوندد.

گل آغا آن نامه‌ی پاسـخ طلب را که از امریکا آمده بود ته و بالا میکند و در جواب می نویسـد:

عـزیزانم خدا پشـت و پناه تان باد! با کابل نفـس میکشـم، این شـهر گهواره وگور من اسـت. من همین جا میمانم و همین جا می میرم.

 


 

                                                                                                                                                                   VI

                                           


                                                                                                                                                                  باکره!

 

 

 

مدتها بود که غیاث را اعضای بدنش نیمه طلاق داده بودند. دستهایش بی گفتی میکردند خاصه دست راستش به شدت لج کرده بود و بعضأ به بهانة درد، از گرفتن قلم، دم کردن چای، بستن بند های بوت و دکمه های لباسش پرهیز میکرد.

 

شب که به بستر میرفت بیلک شانه چپش چنان به درد می آمد که گفتی گلوله ای سوراخش کرده، نرمک نرمک آن درد بسوی پایین راه می کشید و تا پنجه های پایش می لغزید. آن وقت یقیین میکرد که این درد جانکاه جز فرسودگی قلب علت دیگری ندارد. لاجرم قرص کوچکی را که رساندن خون به قلب را کمک می کند زیر زبان میگذاشت و منتظر ذوب شدنش میماند. قرص کوچک به سرعت می شارید و لختی بعد، درد شانة چپ را کاهش میداد و غیاث درمی یافت که حسن اثر آن دوا، گواه ابتلای قلب به مرض تنگی شریانهاست و این معلومات را داکتر در اختیارش گذاشته بود. به کهنه کلبه ای میماند که از درون و بیرون شکست کرده باشد.

 

چند سال میشد که به «پالم سپرینگ» شهرکی در مرز «کالیفورنیا» و «فلوریدا» رسیده بود. او خود به این جا نیامده بود بلکه دست تقدیر، راه براه و کوچه به کوچه، جلوکش به همین شهرک آورده بودش. از کابـل نیز ناخواسته کنده شده بود. گفتی یک باد دیوانه زمام تار کاغذ پران کوچکی را از چنگ کودکی بازیگوش در ربوده و آنرا بر بال ابرهای شناور و بیقرار سوار کرده است ـ زورقی بی صاحب یا خسی بی مقدار که در کام موجها ته و بالا میرود و عاقبتش را نمیداند.

 

بالاخره همان «پالم سپرینگ» جایش میدهد. مردی مکسیکویی که تازه رستوران غذا های مکسیکویی باز کرده بود غیاث را به عنوان « پای دو» یا شاگرد رستوان استخدام می کند. صاحب رستوان پوستی گندمگون یا قهوه ای داشت ـ همان پوستی که خدا نصیب غیاث نیز کرده بود بخاطرش بارها از سفید پوستها هتک حرمت دیده بود.

 

مرد مکسیکویی در اولین برخورد، غیاث سیاه چرده را بخود نزدیک حس کرده بود و وجه مشترک رنگ پوست، ترحم عمیق او را نسبت به جوان بینوا و ناشناخته برانگیخته بود.

 

بجز غیاث در آن رستوان چند کارگر دیگر نیز مشغول کار بودند که از جمله، دختری طناز و میانه قد بر سر دخل نشتسته بود و پول غذای مشتری ها را دریافت میکرد. او هم بالنسبه پوست سیاه داشت و غیاث به محض دیدنش با خود گفت: به به چه سبزة دلکشی! «ترزا» ـ آن سبزة دلکش ـ از «اکوادور» آواره شده بود. هنوز بیست ساله بود که به غارت رفته بود و در یکی از کاباره های مافیای هیروئین. نخست پیشخدمت و بعد از آن رقاصه شده بود تا اینکه پولیس، آن باند مافیا را متلاشی کرده بود و او از بیراهه اول به « مکسیکو» و بعد از آن به «پالم سپرینگ» پناه برده بود.

 

غیاث هر چند سن و سال چندانی نداشت و تازه بیست و نٌه ساله شده بود به خود اجازه نمیداد که به اصطلاح پا از گلیمش فراتر بگذارد و به کار هایی دست بزند که حقارتبار باشد و از منزلش بکاهد. بنابر آن در آستانة سی سالگی کماکان طاهر و طیب مانده بود و دستش به دست چپ مخالف نخورده بود. برخی از دوستان همرازش به طعن نامش را باکره! گذاشته بودند. این سخن نیشدار جگرش را پاره میکرد و عقدة بی زنی و بی اولادی، که رنج تمام عمرش بود و همیشه سربسته و سرکوفته مانده بود دل و درونش را می سوزاند.

 

در رابطه با «ترزا» هم میکوشید عادتأ احساساتش را بروز ندهد و گرمتر از حد معمول سلام ـ علیک نکند.

 

«ترزا» حجب و حیای غیاث را به پای غرور و استغنایش میگذاشت وسلیقة خاص او را احترام میگذاشت ولی رفته رفته متوجه می شود که دو چشم مشتاق و خوب گرسنه از گوشه و بیشه او را می پایدند آن چشمها نیز از همان جوان خجالتی و لاغریست که جرئت ندارد با مردم چشم به چشم شود و یا صدایش را بلند برآورد.

 

«ترزا» طی سالها رفت و آمد به خانه های فساد و حشرونشر با آدمهای فاسد و ناباب، چنان خسته و دلزده شده بود که از جنس مرد اعم از پیر و جوان، سیاه پوست و سفید پوست متنفر شده بود. او تا آن وقت با آدمهای دیو سیرتی معاشرت کرده بود، که در جریان یک ماه یا یکی دو هفته دو سه معشوقه تازه انتخاب میکردند و در خلال همان مدت جای آنها را به زن یا زنهای دیگری می سپردند. از همین جا بعد از آن همه تجربه و خسران و زیان به این نتیجه رسیده بود که آن گوشة بالنسبه خلوت را غنیمت بداند و به درآمد ناچیزی که از راه خدمت در رستوان بدست می آورد، قناعت کند.

 

تمام کارکنان رستوان به شمول آمر عمومی در نظر «ترزا» آدمهای عادی و معمولی بودند و هیچ جنبة شخصیت شان برای او جالب توجه نبود، اما غیاث یک استثنا بود. مختصات غریبی داشت که در دیگران دیده نمیشد. هرچند با تمام ضبط نفس قادر نشده بود دزدانه نگاه هایش بسوی «ترزا» را بپوشاند مع الوصف محجوب ترین و متواضع ترین جوانی بود که «ترزا» در عمرش دیده بود.

 

صدای خفه و گرفته اش به مشکل شنیده میشد انگار کسی از بن یک چاه عمیق آواز میدهد. هنگام حرفزدن با «ترزا»، بی اختیار سرش را پایین میگرفت و عرق شرم برپیشانی و سرانگشتهایش می نشست. «ترزا» از تماشای چنان حالتی لذت میبرد و به عمد گفت و شنود او را طول میداد. غیاث به لکنت می افتاد و به حدی دست و پاچه میشد که طرف گمان میبرد دزد را با پشتاره به دام انداخته است!

 

دیگر سرحرف آوردن غیاث، یکی از بهترین سرگرمی های «ترزا» بود، به بهانه های مختلف او را نزد خود میخواند و یا خود پیش غیاث میرفت. و باب صحبت را باز میکرد. در هر نوبت رنگ از رخ غیاث می پرید، صورتش چون تیل خاک، زرد مایل به خاکستری میشد. و بعد از یکی دو دقیقه صحبت، چون خاک نرم زیر رگبار باران می شارید.

 

«ترزا» در می‌یافت که مصاحب ناشی و ناکرده کارش چون کودک معصوم و مظلوم است، اگر در دنیا یکنفر به دوستی و معاشرت بیارزد آن یکنفر هم همکارش غیاث می باشد. بنابر آن از جمع آن چند نفر فقط بر غیاث اعتماد میکند و او را برای نشست و برخاست و گشت و گذار بر میگزیند.

 

پیشامد صمیمانه و عاری از تکلف «ترزا»، به غیاث دل و جرئت می بخشد که دیگر از «ترزا» نترسد و با او همگپ و حتا همراز شود.

 

عصر ها که از کار فارغ می شدند باهم قام میزدند. از عمر کوچه و بازار «پالم سپرینگ» زیاد نمی گذشت. چند سال پیش یک امریکایی خرپول که چشم شناخت داشت و نگاهش در رگ رگ اشیاء می خلید تصادفأ متوجه ویژگی های کم نظیر طبیعی آنجا می شود. دو سه تا کوه سیاه و بدهیبت در حاشیة بیابانی بزرگ خوابیده بود که صخره های شان به خاطر امتزاج با آهن، سیاه تر از زغال و قیر مینمودند. زمستانها که هوای سایر نقاط کالیفورنیا سردِ ناخوشایند میشد «پالم سپرینگ» با هوای گوارا و نخلستانهای کوچک و خود رویش در چند فرسخی «لاس انجلس» خود را نشان میداد. همان مرد پولدار و مبتکر، به قمار بزرگی دست میزند و در دامنة یکی از آن کوه ها هوتل مجللی با جاذبة های توریستی برپا میکند. سپس با اجازة شهرداری، سنگ بنای شهرکی با دو جادة متقاطع را می گذارد که از چهار راهی به بعد به چهار جهت امتداد می‌یافت. آن چهار سوق انگیزة جذب دکانداران عاقبت بینی می شود که مثل روباه طعمه را از دور بو می کشیدند. سپس‌تر طبل تبلیغ را به صدا در می آورد و پای جهانگردان امریکایی و غیر امریکایی به آنجا باز می شود. به دنبال آن کار ها یک جادة حلقه ای شهرک را حلقه می کند و آمد و شد را سهلتر می سازد.

 

غیاث و «ترزا» آن شهر نوبنیاد را گزوپل میکردند و از بوی خوش درخت های نارنج که تمام کوچه ها و خانه ها را پر میکرد لذت میبردند.

 

برای غیاث چنین گشت و گذاری یک حادثة باور نکردنی بود. او در خوابش هم نمیدید که دختری با قد وبالای «ترزا» همدرد و همدمش شود و با شکیبایی و علاقه نگفته هایش را که سربه سر غوره مانده بودند گوش دهد. در آن ساعات و دقایق که آرزو هایش را بر آورده میدید از خوشحالی در پوست نمی گجید و چنان پا به پای «ترزا» راه میرفت که به نظر می آمد ندیم خاص شاهدختی است و بر زمین و زمان فخر میفروشد.

 

«ترزا» عمدتأ خاموش میبود و با حیرت تمام از غیاث چیزهایی می شنید که برغم ظاهر ساده و بسیط شان با معنا و دروندار بودند و از حضور روان حساس، پیچیدة مجرب و با انضباطی خبر میدادند که به پارهه ای از ارزش های پایدار اخلاقی پا بندد.

 

بدین منوال دو آدم، از دو آدم با دو دنیای متفاوت باهم آشنا شدند. یکی تراکمی وتبلوری از حسرت و حرمان و آرزوهای نا برآورده و سرکوفته و دیگری مشبوع و دلزده از خورد و نوش و تفریحات سالم و ناسالم.

 

غیاث چون دختر های باکره سراپا عفاف و حیا بود و تا آن وقت هیچ لذتی نه حلال نه حرام کامش را شرین کرده بود، در حالیکه «ترزا» در گذشته، تا گلو غرق در معاصی و گناهان کبیره بود و هیچ کار خلافی نمانده بود که مرتکب نشده باشد.

 

هردو مصمم بودند که زیره و پدینة همدیگر را بدانند ولی دهان شان پر نمیشد. تا اینکه «ترزا» دل به دریا زد و رندانه از غیاث پرسید: ترا به سر هر که دوست داری قسم میدهم که حقیقأ کی هستی و در ضمن مرا چگونه یافته ای؟

 

غیاث گفت: سرم برای خودم ارزش زیادی ندارد اما به سر تو سوگند که «ترزا» در چشم من دختری فراتر از خوب و بد است، مثل خدا که مالک کون و مکان می باشد.

و ترزا ادامه میدهد: و خودت؟

غیاث جواب میدهد: یک مورچة ناچیز که کف خاک به بالا می نگرد و آرزو دارد که تا دم مرگ زیر بال فرشته ای به طهارت «ترزا» باشد.

زهر خندی بر لبهای ترزا می نشیند، غمگنانه در خود فرو میرود و بار نخست حقارت ناشی از گذشته تاریکش او را به حدی خرد و خمیر میکند که گمان میبرد پاش پاش شده است. اوف اوف میگوید و نادم از گفت و شنود آن مکالمه، با مختصر خدا حافظی غیاث را ترک می کند.

 

غیاث به شبهه می افتد که مبادا دون شان «ترزا» حرفی زده باشد، شرمنده از اظهار برهنة عشق، سوار بایسکل غرازه اش می شود ـ بایسکلی که هر روز عادتأ غیاث را گردگرد شهر می چرخاند و دمش را تازه میکرد. این بار مایل نبود که دور خودش و دور شهر بچرخد و بعد از ساعتها رکاب زدن باز به همان نقطه ای میرسید که حرکت کرده بود. دلش میخواست از زیر این گنبد خیلی دورتر برود و در جزیرة یکی از سیارات گمنام و متروک سرش را به سنگ بکوبد و جان به جان آفرین بسپارد.

 

یک پولیس راه که مامور کنترول سرعت عراده ها بود و کنار جادة حلقوی کشیک میداد، متوجه می شود که جوانی نه یک، نه دو بلکه چهار پنج بار گرد شهر می چرخد و دم نمی گیرد. بالاخره او را شامگاه کنار جاده منگ و خاموش می یابد و علت سرگسنکی اش را می پرسد. جوان که هنوز سرغیظ بود جواب میدهد که قصد خود کشی دارد. پولیس بدون تأخیر به خاطر اختلال حواس او را تسلیم شفاخانة عقلی و عصبی می کند.

 

غیاث بعد از مداوا آرام آرام به حال عادی بر میگردد و میداند که چه گلی به آب داده است. اسپ لاغر و سفید یادش می آید که سالها قبل یک گادی لقه را به زور دل به پشتش می کشید و نان گادیوان را در روغن تر میکرد. یک سال، دو سال و سه سال آن کار شاق ادامه می یابد. تا اینکه اسپ در نیمه راه از نفس می افتد و جا به جا می ایستد. گادیوان میکوشد حیوان را به زور شلاق وادار به دویدن کند لیکن طرفی نمی بندد. حیوان نه تنها از جا نمی جنبد بلکه شروع می کند به لگد زدن و دهن انداختن، و اولین قربانی جنون او صاحبش بود که روزی دندانهایش رابه صورت گادیوان فرو میبرد و استخوان بینی اش را می شکند.

غیاث به یاد می آورد که چیزی کم همان اسپ شده بود که در حال احتضار یا باید میدوید و یا شلاق میخورد. دیگر به مدد دوا و درمان کوشید «ترزا» را از یاد ببرد. از همین سبب هم کارو هم راهش را عوض کرد.

 

یک شامگاه آرام متوجه شد که «ترزا» با لب خندان از طرف مقابل می آید. راهش را چپ می کند و او را نا دیده می گیرد. «ترزا» صدایش میزند: غیاث، غیاث جان آیا هنوز هم برمن قهر استی؟

غیاث سرد و بی تفاوت پاسخ میدهد: بر خود قهر بودم که چرا در انتخابم اشتباه کرده بودم.

 

ترزا میگوید: اما من در انتخابم اشتباه نکرده بودم. در نیمه راه متوجه شدم که باید مرا بشناسی و بعد از آن تصمیم بگیری. من هر روز شاهد سرگردانی و چرخیدنت بودم و میدانستم که دنبال نخود سیاه! سرگردان استی. تو در اصل در جال یک عنکبوب خون آشام که من باشم، گیر مانده بودی. باید خودم آن زنجیر ها را پاره میکردم و آزادت می نمودم. حالا وقت داری که ترزای واقعی را برایت تعریف کنم؟

بر دراز چوکی کنار جاده می نشینند و «ترزا» از الف تا یای زندگیش را برای غیاث قصه میکند و می پرسد: با این احوال آیا باز هم مرا میخواهی؟

غیاث جواب میدهد: عشق چیزی فراتر از صواب و نا صواب است. من باز آفریدة تو استم.

«ترزا» میگویند: منهم همینطور ...

 

 

پایان

                                                                                                                                                                              VII 

 

                                                                                                                                                                مـرا مسافر نسازی!

 

کوره راهی که از خانة ما به گور مادرم میرسد از لابه لای درخت های تناور یک جنگل انبوه میگذرد. هرگاه که قناریها، فاخته ها و گنجشکهای جنگلی آرام می گیرند و هورای باد و همهمة برگها به گوش نمی رسد سکوت سنگین و آرامبخشی بال هایش را بر سایه های ابلق و خواب آور آن راه می گسترد و رهگذر را تخدیر می کند.

من معمولا از همین راه به زیارتگاه میروم و بر مزار مادرم شمع روشن میکنم او میگفت مه که نباشم تنها تو مره یاد میکنی از خاطری که اولادم استی.

در آخرین شب و روز زندگیش چیزهای گنگ و مبهم گفت که به خاطر کلالت زبان مغشوش و نامفهوم بود گوشم را نزدیک دهانش بردم تا دریابم که چه می گوید به هزار زحمت هواسش را جمع کرد و بریده بریده زنهار داد هوشت باشه که مره مسافر نسازی!

و بعد از آن چشم هایش را بست. گفتی برای همان یک جمله نفس را نگهداشته بود.

مادرم دین بزرگی بر گردنم گذاشت و من هم به پاس رضای خاطرش لبیک گفتم. در آن لحظه ممکن نبود که دلش را بشکنم و چیز دیگری بگویم. در طول این ده سالی که در این شهر زند گی می کنیم هرگز نفهمید از وطن چقدر دور شده است گاهی از من و عروس و نواسه هایش می پرسید از اینجه تا مزار شریف چند رباط است؟

خندیده جواب می دادیم هزار رباط راه.

با حیرت میگفت اوی چقه زیاد، هوش از سر آدم کوچ میکنه.

«مزارشریف» زادگاه و شهر کودکی هایش ورد زبانش بود حق و ناحق آن جا و زیارتگاهش را یاد میکرد.

"یا شاه اولیا به دادم برس" "شاه اولیا پشت و پناه شان باشه" "علی شاه مردان مددگار تان باشه"

«امیدک» یکی از نواسه هایش می پرسیدش ببوجان، شاه مردان کیست، پاچا بود؟

 

جواب میداد نی گل مادر، بالاتر از پاچا، شیر خدا بود.

امیدک با تعجب میگفت چه شیری، آیا شیر خدا بسیار کلان است؟

مادرم پاسخ میداد چی میدانم مگم شیر خدا، شیرِ شیر اس، جوره نداره.

امید باز میپرسیدش شماره که دید غر نزد؟

مادرم به لبخند جوابش میداد نفس مادر، شیر خدا، شیر راستی نبود، مثل شیر زورآور و دلاور بود اما مثل تمام مردم آدم بود.

امید می پرسیدش شیرخدا ده کجاست؟ چه میکنه؟

مادرکلانش جواب میداد وفات کده، برضای خدا رفته، ده مزارشریف است مه از هموجه استم، خردترک که بودم مره مادرم به زیارتش میبرد و ده حقم دعا میکد.

 

امیدک می پرسیدش چی دعا، چه میگفت؟

مادر کلانش جواب میداد دعای خیر، میگفت یا شاه مردان سکینه را مسافر و دربدر نکنی!

مادرم را دست تقدیر منزل به منزل بر کجاوه اشتر از مزارشریف کنده بود واز راه کج وپیچ «تیربند ترکستان»، «دره بامیان» کوتل های «شبرتو» «قرغنه تو»، «تکانه» و «میدان شهر» به کابل آورده بود.

 

یگان وقت مادرم می پرسید: بچیم اینجه کجاس که مره آوردی؟

جواب میدادم آخر دنیاست

با استفهام می پرسید اونجه کجاست؟

جواب میدادم طبقهء هفتم دوزخ، ته ترین جهنم که یک تکه از کوه های یخ ساخته شده، نه پای چرنده و نه بال پرنده به اونجه میرسه.

با ترس و دلهره میپرسید پس اینجه دوزق است؟

جواب میدادم هزار سال پیش اینجه دوزخ بود اما خداوند از برکت دعای مادرها، اینجه ره سبز و خرم و گل و گلدار کد ولی چند رباط دورتر ازی شهر، هوا به اندازه ای یخ میشه که سنگ میترقه و افتو شش ماه تمام دل نمیکنه که طلوع کنه. ـ لا به لا شب است و تاریکی و ظلمات، خرسهای کلان و پشم آلودش از ترس تاریکی، ماه ها ده غارهای شان پت میشن و بسیار آهسته نفس می کشند.

 

خداوند ظالم ترین، بد خواه ترین و خودخواه ترین بنده هایشه همونجه زنجیر و زولانه کده تا همیشه بلرزند و عذاب بکشند.

با نگرانی بر زانویش میزد و می پرسید، بچیم ملک خدا تنگ بود که ماره نزدیک دوزق آوردی؟

جواب میدادم نی مادر جان، ملک خدا تنگ نبود مگم دل بنده های خدا تنگ بود خبر نداری که هر قوم و قبیل، دور ملک خوده دیوال بالاکدن و تا قولهء مسافر با آسمان نرسه دروازی خوده برویش وا نمیکنند. مادر جان، افغانها هم کفران نعمت کدن و به غضب پروردگار گرفتار شدند حالی کار شان به جایی رسیده که از هندو و مسلمان، وطن گدایی می کنند. نیکبخت زیر یک سقف و یا خیمه میرسه و بدبخت ده راه و نیمه راه از پای میمانه و جان به حق می سپاره.

 

مادرم حاج و واج و وحشتزده میپرسید: اکرم، اگر از اینجه ماره بیرون کنن حتما به دوزق میرسیم؟

جواب میدادم مادر جان سودا نکنین، خدا مهربان است اگر دعای شما باشه خدا به داد ما میرسه. پیغبر گفته که بهشت زیر پای مادران است.

 

ترسش برطرف می شد اما چادرش را پس میزد و از سوز دل نفرین می کرد تره کی و امین و گلبدین خانی تان خراب شوه که خانی مردمه خراب کدین. ده زمرین ـ ته ترین طبقی دوزق جای تان باشه.

 

می پرسیدم مادر جان دل تان هنوز یخ نکده؟

جواب میداد دگا چطو میشن، غم دگاره کی میخوره؟ مه مادر استم دلم بری همگی میسوزه.

از وعدة من به مادرم، چهار سال و ده ماه و چند روز میگذرد و کماکان ناقوس زنهارش در گوشم صدا میکند مره مسافر نسازی،مره مسافرنسازی، مره مسافر نسازی!

بین خاک وطن و این قاف دینا هزار ها شهر خرد و کلان کوه وکوه بچه و دریای شور و شرین دهن باز کرده به اصطلاح عصای ما سوزن و کفش های ما پوست سیر گشت تا به اینجا رسیدیم حالا مگر ممکن است که جنازه ای را بار کنم و کابل برسانیم؟

 

در راهی که به گورستان مسلمان ها منتهی می شود یک گور از یاد رفته نیز کنار راه وجود دارد که نه کسی صاحبش را می شناسد و نه خود میگوید که کی بود. تا حال چندین بار کوشیده ام که لوح مزار او را بخوانم توفیق نیافته ام. روزی پیرمردی سویدی که از دور متوجه تقلایم شده  بود نزدیک شد و پرسید میخواهی او را بشناسی؟

 

جواب دادم بلی.

توضیح کرد این گور یک مسلمان هندیست که پدر بزرگ خانواده اش بود آن وقت ما برای مسلمان ها قبرستان اختصاصی نداشتیم، لاجرم او را همین جا به خاک سپردند.

پرسیدم مقیم این جا بود؟

جواب داد: آن وقت وضع ناروشنی داشت و هنوز اجازه اقامت نگرفته بود از فرط انتظار دقمرگ شد.

خانواده آن بدبخت آواره های هجران کشیده بودند از هند به نایجریا، از نایجریا به اوگندا کوچیدند و از اوگندا «ایدی امین» دیکتاتور آن مملکت اخراج شان کرد تا به اینجا رسیدند.

به صیغهء کنایه و مزاح پرسیدمش از اینجا به بالا کشور دیگری هست؟

خندید و جواب داد: آری قطب شمال، خیلی آسان میتوان به آنجا رفت، بی پاسپورت و بی دغدغهء خاطر!

فهمیده بود که من هم مهاجر هستم و برای خود گوری جستجو می کنم.

تشکر می کنم و راهم را پیش میگیرم در مدخل گورستان پایین پای مادرم چشمم به مقبره یک زن شوهر مرده، بوسنیایی می افتد که بر سنگ مزارش نوشته شده بود او از سیری برینیتسا بود، شوهرش رادر قتل عام مسلمانها توسط صرب ها از دست داد و ناگزیر به فرار شد.

 

نیم متر دورتر از او محمد ابراهیم سوریایی را به خاک سپرده بودند که در بلندی های «جولان» میزیست و بعد از تخریب خانه اش توسط طیارات اسرائیل، ناگزیر به ترک یار و دیار شد تا اینکه همین جا رسید.

 

در دست چپ ابراهیم، حنیفه یک بیوة ترک خوابیده که در آسمان ستاره و در زمین بوریا نداشت و یک عمر هردم شهیدی و سر گردانی کشید  تا اینکه همین جا صاحب دو مترونیم زمین شد. پیش از گل و سبزه خودش را کاشت تا از نو بروید و سبز شود!

 

چند ردیف دورتر از مادرم دو جوان ایرانی را دست تطاولگر روزگار زیر زمین برده که قاتل و مقتول همدیگرند. برادر خواندة یکدیگر بودند و خانواده های شان باهم رفت و آمد داشتند مقتول در یکی از جاده های این شهر دکان خرده فروشی داشت و قاتل تا چند روز پیش اوقات بیکاری را پشت دخل او می نشست و برادروار کمکش می کرد روزی صاحب دکان با همان مقتول با شوخی احمقانه و غلیظی او را به شدت از خود رنجاند قاتل که آدمی سخت عصبانی مزاج بود برافروخته از دکان برآمد ساعتی بعد با یک تفنگچه برگشت و با چند شلیک پیاپی هم دوست دیرین و هم خودش را به خاک و خون غلتاند.

 

معتبرترین قبرها، از آن یک جوان بلند بالا و خوش قیافهء البانیایی است که به سفارش همسرش تصویر تمام قد او بر لوحی بسیار بزرگ چاپ و دریغ تلخ بیننده را باعث می شود.

از چند ماه یه اینطرف در رقابت با آن مقبرهء نسبتأ با شکوه یک خانم ایرانی، مزارشوهرش را با کناره ای فلزی طلایی رنگ، طبقه ایی از گل های زینتی، سه چار تا سرو نورسته و لوحی مزین با منظومهء مهدی سهیلی آراسته است که رشک او اشک خواننده را بر می انگیزد.

من اکثرأ بعد از اتعاف دعا برروان مادرم سراغ آن گور را می گیرم و چنین می خوانم:

 

ای رفته از برم به دیاران دور دست

با هر نگین اشک به چشم تر منی

 

هر کجا که عشق و صفا است و بوسه است

در خاطر منی

 

 

 

دو صف بالاتر از آرامگاه مادرم «ابوبکر» یک پناهجوی سیاهپوست نایجریایی سرآغشته به خونش را بر سنگ لحد سائیده است او مزد چند سال کارش در نایجریا را چون تخم مرغ به دیوار کوبیده تا در سویدن به کاری بهتر برسد اما جواب رد گرفته لاجرم خود را از صخره ای به پایین برت کرده است.

ازایندست، بیشتر گور های آن گورستان، از آن آواره هایی است که چنان سرنوشت هایی داشته اند.

از بام تا شام چندین بار، قطار های مسافری بوق زنان از حاشیهء شرقی آن جا میگذرند و حسرت بازگشت مسافر ها به خانه های شانرا دامن میزنند. من هم گاه و بیگاه صدای مادرم را می شنوم که مره مسافر نسازی مره مسافر نسازی، مره مسافر نسازی!

 

پایان