زَمَرُدِ خونین
خلیل الله خلیلی
«این داستان را به دختران بی نوای دهکده به وسیلۀ کمیتۀ انسجامِ امور زن ارمغان می کنم و به زبانی می نویسم که به مصطلحاتِ آنها نزدیک باشد.» ( خلیلی)
بابایِ میرگنِ مهرافگنِ کوه پیمایِ صحرا نوردِ دریا گذارِ شکاری ما نامش پر دل بود.
چشمهای تنگ و عمیقش به کبودی گلهای کاسنی و ریش انبوه کوتاهش به زردی میخک می نمود.
به شمارِ خودش شصت و هشت گندم دَرو را گذرانیده و گردش آفتاب را شصت و هشت بار از یک تیغۀ کوه اشکان به تیغۀ دیگرِ آن دیده بود.
قامتش کوتاه استخوانش درشت کاسۀ چشمش تنگ و ابروانش ُتنُک بود.
پیشانیش از دور به نظر می آمد، هر که دستش را بدست میگرفت در نخستین تماس از درشتی پوست به فعالیت شبا روزی اش پی میبرد و از فشار انگشتانش به نیروی جسمانیش ملتفت میشد. از آغاز عقرب تا انجام حوت، فصل نیرومندی و نشاطش بود. چله های خورد و کلان را تا شصت و شکست از تموز و بهار بیشتر میخواست گویا در سراسرِ این پنجاه سال که از عمرش بشمار می آمد با خشونت و خشم طبیعت بیشتر انس داشت.
سرمای زننده و استخوان سوز، بادهای خشمگین و طوفانی، ابر های آبستن بحرانی، یخ بندان دریا- بر گریز درختان – برف کوچ و بادکویه ، بادام برف، برف امانته، در نشاط و نیروی وی میافزود.
در اوایل عقرب کمان کهنش را از میخ فرود می آورد، توشدانش را به کمر می بست، انبانش را در شانه می افگند، دارو دانش را پر از باروت مینمود، گل کمر بندش را که نقش غزال بلند شاخ برآن کنده شده بود صیقل میزد.
نقش های نیمه ریختۀ صدفی را در قنداق کمان (تفنگ) روشن می کرد و از دیدن آن لذت می برد.
پیش قبضِ جوهر دارش را طرف راست کمر بند می خلانید، به آئینی که دستۀ درشت استخوانیش به نیمۀ بطن میرسید و نوک سفلایِ گژدم آسایش بر ران چپ تماس می نمود.
آنگاه برزویِ سیاهش را میپوشید، چموس های نرم ساقدار شکری گونه اش را بپا میکرد، چکمن بَرَکی آستین بلندش را بشانه می افگند، کلاه نمدین بارانیش را بر سرو دستار کوچکش را بدست میگرفت، مست و مغرور از خانه بدر می آمد و دیگر کشور خلوت و خاموش آشوکا را قلمرو بلا منازع خود میدانست.
زیرا ساکنان روستا در این فصل از آغیل باز می گشتند. شبانان رمه های گوسفند و گله های گاو را به ده می آوردند. گندم و جواری آرد- گوسپند ها قاق- شیرها قروت- توت ها تلخان، هیزم ها چیده و زغال ها انباشته می بود.
در گردنۀ رفیع (تاقین پران) به آسمانخانه می رفت و سمچِ سنگی طبیعی خود را معاینه میکرد. بر آئین هر سال، مقداری زغال با کنده های خشک بادامِ کوهی و بلوط در آن ذخیره می نمود و روی آنرا با برگهای خشک خِنجک و شاخه پَلک می پوشید.
کوزه آبش را در قسمت اندرون غار جامی داد که از گزند سرما محفوظ باشد. پلته و تیل چراغ سنگیِ دودزده اش را که از قرن ها در آنجا بود درست می کرد.
چند قطعه سنگ چمقمق، چند پارچه کرباس، مقداری گُرِ سیاه و غوره چای، چند پارچه نمک و یک چایجوش چودنی را در گوشه ای جابجا مینمود.
فردای آنروز ، تکه پوست آهوی مار خور خود را می برد و دردهنۀ سمچ سنگی می گسترد و جعفری پوست گوسپندش را نیز در گوشه ای می گذاشت.
دیگر وقت آن شده بود که کمانش را بیاز ماید: دو شاخه را بزمین استوار و میل تفنگش را بران راست میکرد و قنداق کج آنرا بشانۀ راست می نهاد. پا هارا داخل سمچ دراز می کرد، اندک باروت از دارو دانی به (رنجک) می ریخت. از رنجک به کلنگ می رسانید.
کلنگ را با شصت به سختی بند میکرد. چشم چپش را بسته وبا چشم راست از (جری) به (جوک) و از جوک به هدف متوجه می شد، با انگشت شهادت ماشه را به قوت می فشرد و همینکه کلنگ و سنگ و چمقمق به رنجک اصابت می کرد، پس از چند ثانیه انتظار و یک آواز خفیف فیش فیش، صدای تفنگ بلند می شد و سنگی را که با به پردل از پنجاه قدمی سمچ هدف قرار داده بود، پاره پاره میکرد. فضای اتاق از دود و بویِ باروت پر می شد و فریاد شادیِ به به پی در پی آنرا بدرقه می کرد.
گویا شکار افگن آزموده باین مراسم اعلان میداشت که امسال نیز سراسر این دره و کوه در فرمان اوست.
همچنین مطمین می شد که کمانش سلامت و چشمش درست کار میکند و در انتخاب باروت فریب نخورده. با به پردل که کمانش را با این امتحان از مواد پارینه تهی کرده بود، با پارچۀ کوچک روغن آلودِ کرباس، سیخ آهنی داخل میل را بضربت های متوالی پاک می کرد، آنگاه سر دارو دانی را که بقدر یک کدوی کوچک از چرم ساخته شده بود و گردنی کج به درازی چار انگشت داشت به کف دستش خم می کرد و بقدر دو مثقال باروت بردست راست خود می ریخت و آنرا در میل تفنگ خالی میکرد. و پیوست آن دوسه پارچۀ کوچک کرباس را به شدت بمیل فرو میبرد و دو پارچه سرب (قلمه) را که هر یک به حجم انگشت کوچک به درازی دو بند انگشت میانی بود، درکرباس پیچیده به میل تفنگ داخل مینمود و تا قسمت آخرین که بر کلنگ و ماشه پیوسته بود، میرساند و دو سه پارچه کرباس را با سیخ مکرر برآن می کوفت با این ترتیب گویا عمل پر شدن کمان بپایان می رسید.
با به پر دل همچنان که به شکوه کوه و زیبایی دره و خروش دریا الفت داشت، به حیوانات بی آزار نیز سخت مهربان بود. سعی میکرد همیشه با جانوران درنده پنجه نرم کند. هر گاه پلنگی را می کشت و گرگی را از پا در می آورد و روباهی را صید میکرد گویا وظیفه بشری خود را در برابر خانوادۀ بزرگ حیوانات انجام می داد و از انجام این وظیفۀ مقدس حظ ها می برد.
همیشه بر کشتۀ آهوان میگریست- برنعش گوسپندی که گرگ آنرا دریده بود، دریغ میخورد- بر کبگی که شاهین سینۀ گرمش را شگافته بود، ندبه می کرد.
هر جالانۀ شاهین و عقاب را می دید ویران میکرد. شبها کمین میکرد تا پلنگی را شکار و گرکی را صید نماید، ولی درمیانِ باشندگان ده، با قصابان دشمن بود و از دیدن قنارۀ قصابی تکان میخورد.
در روز های عید ِگوسپند کشان به ندرت بابه پر دل را در ده می دیدند. کوه پرورشگاه روح، نوازشگرِدل، جای مناجات و کوی خرابات او بود.
به هر گیاه الفت وبه هر درختش محبت داشت. از نظارۀ الوان بدیع و فطرت در الواح سحرآمیز سنگها حظ میبرد.
ساعت ها برآن خیره میشد. بدور لاله و بنفشه و نرگس طواف میکرد گل سنگ را می بوسید. سعی میکرد بجا یی قدم گذارد که سبزه و گل را پامال نکند. هر جا گلی می دید که از سینۀ کوه سر بر آورده دور آنرا احاطه میکرد.
هر آوازی که از دل دره و سینۀ صحرا بر میخاست، تارهای دل اورا به نوا در می آورد، گویا از سازِ کوه، سوزِ جانرا می شنید.
از شنیدن آواز مستانۀ باد به جذبه می افتاد، به صدای بلبل سنگ شکن و خندۀ کبک چنان گوش میداد که گویی زبان آنانرا می داند. همه چیز وی از دستگاه بزرگ طبیعت مهیا بود، شمار روز و ماه را از تقویم کوه و ستارگان باز می جست.
حساب وی هیچگاه به خطا نبود. بحساب وی تیرماه وقتی داخل میشد که آفتاب از قلۀ شامیانه سرزند و بهار وقتی میباشد که خورشید به خواجه بلند متمایل گردد.
شمار زمستان را از آمدن مرغان مهاجر میگرفت.
آمدن «چل چرکه» گذشتن چلۀ کلان را اعلان میکرد. رسیدن هجده گانه، علامۀ و رود هجدهم برج دلو بود.
آمدن «لکلک» و«قتان» «اقار و چیلان» از شروع حوت روایت میکرد. عبود«کران» «کلنگ»توأم با بیستم حوت بود.
«پتول» کبوتر صحرایی ختم فصل شکار را اعلان میداشت. با به پردل. ساعات شب را با گردش ستارگان عیار می گرفت.
کاروان کش- ترازو- سه پایه- هفت خواهران- پروین- ستارۀ شام- اختر بامداد، هر یک به حساب وی علامتی برای تعیین وقت بود.
طلوع فجر کاذب و صبح صادق را در شب های ابر، از نالۀ مرغ سحر میدانست.
وی هر وقت بیمار می شد خود را با گیاه های کوهی علاج میکرد. چکه دانه، المَتی، گوش خرک،چل پوست، ترخ، بند دانه ، زرک،کاکتی چکری، رواش، ارم توتیا، میمتره، اژدم بته، ترانگبین، کاسنی، شاه تره، گل بابونه، بوی مادران، سیاه سبزی و پیاز کوهی... برای هر گل و گیاهی نامی داشت و خاصیتی قایل بود.
گاهی با شعاع آفتاب و خوردن ُاماچ و گاهی با نشستن در آبهای سرد به علاج میپرداخت.
اگر (کیزک) محرقه میشد، در پوست گرم و خون آلود بز و گوسپند می در آمد و بیست و چهار ساعت قسمت داخلی آنرا از گردن تا پا به پوست عریان بدن خود می چسپانید و بوسیلۀ این ریاضت شدید تندرست میشد.
همیشه در کیسۀ کمرِ وی مقداری پنبه می بود وی می گفت هنگامیکه آهوی مشک سر نشاط می آید، ساعت ها بر فراز سنگی می ایستد و مایع زرد رنگی از نافۀ وی قطره قطره بروی سنگ می ریزد.چون با دیگر وسیلتی نمیتوانیم از آن مستفید شویم. با پنبه این مایع معطر را می برداریم. این مایع مشک خاص است.
همچنان که کوه، ارگنون و قرا با دینِ وی بود، کتابِ تاریخِ وی نیز شمرده می شد.
چنان داستان های شیرین و دلچسپی از آن کتاب بزرگ و اسرار آمیز روایت میکرد که مردم را به شنیدن آن دل از دست می شد. هنگامی که بگفتن داستان های خود آغاز میکرد، اگر موضوع به شادی منتهی می شد اول در لبان خودش تبسم ملیح هویدا میگردید و داستان های غم انگیز را با کشیدن چند آه متوالی و چند لمحه سکوت آغاز مینمود.
بابه پردل حافظۀ غریب داشت، چنانکه دندان ریزو سپیدش بجا و چشمانش فروغ و بینایی را از دست نداده بود، قوای عضلاتی اش نیز بحالت جوانی بود.
داستان های وی از حوالی ده تیغه های کوهسار، اعماق دره ولب دریا تجاوز نمی کرد. گویا از اوراق بیشمار لیل و نهار گفتنی های خود را از یک صفحۀ انتخاب کرده بود.
عادت داشت هر حادثۀ را که روایت میکرد، محل آنرا با اشارۀ دست نشان میداد.
از حکایت سر نوشت حیوانات بیشتر لذت میبرد، تا ماجرای فرزندان آدمی. غالبا داستانهای خود را از حیوانات آغاز میکرد، مثلا میگفت: از اعصار قدیم حکایت میکنند که دران گرداب هولناک گاو آبی زندگی داشت. مردم آن زمان شبها می دیدند که آن گاو مقدس برای چرخیدن از آب می بر آمد.
گوهر شب چراغ را از دهانش بدر می آورد و در پای آن درخت بلوط می نهاد و خود به چرخیدن مجبور میشد و روشنایی بنفشِ گوهر شب چراغ به گونۀ ستارۀ شام از دور پدیدار میگردید. هر که به آن به قصدِ دزدی نگاه میکردگوهر بینایی را از دست می داد و هرکه به احترام می نگریست مدتُ العمر به درد چشم مبتلا نمی شد.
چون گاو دریایی از چرخیدن فارغ میشد، گوهرش را بدهان گذاشته به آب فرو می شد و تا شب دیگر به نظر نمی آمد.
و می گفت: شعور خار پشت با این هیکل در شت در خور ستایش است و من بارها دیده ام مادۀ خار پشت تا پای تاک می آمد. خوشۀ انگور را بزمین دانه دانه میکرد و آنگاه آهسته بران دانه ها می خسپید. دانه های هر انگوری بر خاری می چسپید هر انگور سیاه و سپید و خورد و کلان به تاجی مرصع تبدیل میشد، سپس به آشیانش می رفت و آرام می نشست، فرزندانش یگان یگان آن دانه هارا از خار جدا میکردند و میخوردند.
وی می گفت به (مهرگیاه) که گیاه عشق و شهوت است، تنها سنگ پشت است که معرفت دارد. وی می گفت: سنگ پشت همیشه از ماده اش نفرت می کند، اما همینکه بهار فرا میرسد و مهرگیاه با خنده اولین برق از سینۀ خاک سر بر می کشد، مادۀ سنگ پشت پنهان پنهان که دیگر جانوران آگاه نشوند، آن جاندارویِ جوانی را بردهان میگذارد.
سنگ پشت نر به بوی آن گیاه جانبخش، یکباره عاشق و دیوانه می شود، سرش را بر پاهای درشت وی میمالد تا کام گیرد.
بابه پردل روایت را از رویت جدا مینمود، شنیدگی های خود را تفریق میکرد. میگفت (سایه مهره) نیز از همین کهسار بدست می آید مهره ایست کبودِ درخشان لرزنده و گریزپا- هر که آنرا بیابد به هفت پارچۀ کبود بپیچد ورنه آن مهره می گریزد و خود را پنهان میکند. خاصیت سایه مهره آنست که اگر دشمنی زخمی گردد یا شیرین چه ای در اندام وی پدید آید، همینکه این مهره را از فراز جراحت عبور دهند، زخم گشوده و خون متمادیا جاری میگردد و دیگر درمان نمی پذیرد.
میگفت اگر دشمنی مجروح می شد، جنگجویان قدیم آنرا در هفت پوش کبود پیچیده و به رشتۀ دراز می بستند و بر بام خانۀ وی می افگندند و پس از چند لحظه رشته را باز می کشیدند، خون جاری میشد و آنگاه دشمن جان بسلامت نمی برد. کسی از این بلا امان می یافت که خود سایه مهره می داشت و یا آبی را می نوشید که مهره را درآن شسته بودند. بابه پردل از مار سخت نفرت داشت. در شدت گرما در کمر های سخت و بی آب به جستجوی آن می پرداخت انواع مارها را می شناخت و غالبا آنها را با سنگ می کشت، مگر مار رهگیر کپچه که آنرا ا تفنگ از پا می افگند.
شگفت این بود که بجای سرب در تفنگش مشتی آب می افگند و چنان بسرعت تفنگ را آتش میداد که آب باروت را فاسد نمیکرد و همینکه قطرات آب در پیکر مار اصابت مینمود قطعه قطعه متلاشی میشد. علاقۀ فراوان به زهر مهره داشت.
و میگفت: زهر مهره را استخوانی سفید مدور و پیچ خورده است که در تالاق کپچۀ نر میباشد اگر آنرا بدست آرند و به عضو مار گزیده بنهند خود به خود بجای نیش مار می چسپد و زهر را می چوشد و مار گزیده شفا مبیابد، اما باید همیشه آنرا در جعبۀ آهنین میان برادۀ شُندر نگهدارند و همینکه از عضو مار گزیده بردارند به شیر افگنند تازهری را که چوشیده در شیر بیفگند.
و در جعبۀ کوچک در کمر بابه پردل همیشه از این مهره و دانه موجود بود.
بابه پردل خرس را جانوری بس نادان و ابله میدانست اولین دلیلش این بود که خرس کور کورانه از انسان تقلید میکند.
حکایت میکرد که از این سمچ هشتاد سال پیش میرگن بزرگی بشکار میپرداخت. شبی آتش افروخته از شدت سرما و برف در قسمت نهائی سمچ به کشیدن چلم مشغول بود.
ناگهان خرس حریص و گرسنه به بوی طعمه در مدخل سمچ قد علم نمود. درشت، قوی هیکل و هول انگیز و خطرناک بود.
کمان چقمقی بر سر دو شاخه آماده بود اما شکاری کهن دید اگر دست بسوی تفنگ دراز کند خرس به وی حمله خواهد کرد بر جایش خشک شد و نیِ درازِ چلم را آهسته آهسته دم داده دود آنرا به هوا می پراگند. خرس بیچاره نیز به تقلید آدمی دهانش را به میل تفنگ گذاشت و به نفس کشیدن پرداخت . شکاری موقع را غنیمت شمرده آهسته آهسته و پنهان انگشتش را بماشه رسانید فریاد تفنگ همان بود و متلاشی گردیدن مغز خرس همان.
بابه پر دل این افسانه را استهزا کنان و خندان ذکر میکرد و آنگاه به افتخار میگفت:
وی به کشتن چهل آهوی بیگناه و یک خرس نادان عنوان میرگن را داشت اما من در حقیقت میرگن این کهسارم که بیست و دو پلنگ – شصت گرگ، دو خرس و چندین روباه و عقاب و شاهین کشته ام.
بابه پر دل حافظه اش از این روایات تلخ و شیرین جد و هزل سرشار بود وی از گفتن و مردم از شنیدنش محظوظ میشدند.
روز ها در آفتاب رو به سمچ می نشست و جوانان ده دورش حلقه میزدند و بحدیث دلکش او گوش میدادند واگر گاهی آن ترجمت طبیعت خاموش میبود پرسش ها میکردند و لابه ها مینمودند تا سرحرف آید.
روزی از روزهای آفتابی که صولت سرما آرمیده و بادها فرو نشسته بود برگهای خنجک و بلوط از لحاف برف اندک عرض اندام مینمود جای جای از یخ ها آفتاب میشد و آواز ریختن قطرات آب شنیده میشد.
بابه پردل در پای سنگِ سپید در گردنۀ (تاقین پران) برروی تکۀ پوست خود لم داده سخت بر سرِ حال بود گاهی نیز دست به انبان، به خوردن تلخان و گندم بریان میپرداخت. سه جوان دور او نشسته بودند و به آئین مستمر بابه را بر سر حرف آوردند.
آهسته آهسته سخن را بحصار ویران و به داستان قبری که مردم از آن نفرت دارند متوجه گردانید. وی مانند ایام گذشته از گفتن آن داستان خود داری کرد. جوانان کنجاو بی قراری ها نمودند و حیله ها انگیختند و خواهش ها نمودند.
بابه گفت دریغ برخندۀ شیرین این خورشید درخشان، به چنین حدیتِ تلخ لب گشایم. خداوند گار آن حصار را کنون در دل خاک خفته است و مدتیست حسابش را کرمان گور پاک کرده اند .
آنجا بر فراز آن پشته مشاهده کنید از دیوار های بلند حصار وی چیزی بر جا نمانده مردم کلوخ کلوخ آنرا بمزبله ها صرف کرده اند.
از آن رمه های بیشمار گوسپند از آن گاو های شیری از آن اسپان نشانی پیدا نیست.
از ان تفنگها (رفل، دبل، جزایل) دو بست و سه بست دودی بر نمی خیزد که میداند قبضۀ شمشیر های متعدد وی در دست کدام دشمن است.
انگور باغهای بی حسابش را که آفتابی میکند؟ قالین های بی شمار فرش خانۀ کیست؟
طومار سود و سرمایۀ اورا روزگار به که سپرده، آن مشعل های روشن را بر حصار او گذشتگان می دیدند و اینک راست بایستید تا آن گور را ما و شما مشاهده کنیم.
آنچه را زمانه فراموش نموده بهتر است شما نیز بخاطر نیاورید. از گذشتگان بگذرید که روزگار خود از آنها فرو گذاشت نموده. اما آن سه جوان دست بردامنش آویختند و چندان اصرار نمودند که وی بر سر گفتار آمد. او نگاهی سوی آسمان نمود و آنگاه آه سوز ناک بر آورد و پس از لمحۀ سکوت چنین گفت:
در خورد سالی از سالخوردگان خرده بین شنیده شده که چون خواجه مصطفی چهره در پردۀ خاک نهفت از وی دختری ماند و باغ انگوری که چنار فیاض و کهنسال آن در کنار دریا هنوز بر گذرندگان روزانه سایه می افگند و شب آشیان پرندگان بی پناهست. خواجه مردی پارسا- خیر اندیش و نیک خواه بود.
آفتابی و سایگی و دیگر میوه و محصول آن باغ از نفقۀ وی و یگانه دختر محبوبش (زمرد) افزونی میکرد. چار گوسپند، دو گاو شیری، چند مرغ ، یک سگ پاسبان همیشه در سرا داشت.
پا افتادگان را دست میگرفت، بیماران را تیمار میکرد، یتیمان را میپرورد، به غم و شادی مردم می رسید، مردم اورا دوست داشتند، او نیز همۀ ده نشینان را خانوادۀ خود بشمار می آورد.
یگانه مایۀ امیدواری وی زمرد زیبا بود. از جان گرامی ترش میداشت اگر خاری به پایش می خلید چندان رنج میبرد. که گوئی کوهی در چشمش فرو رفته، اگر چینی در جبنیش می دید جهان روشن در نگاهش تیره و تار می شد.
زندگانی و هر چه در زندگانی داشت و قف شادی و آسایش زمرد بود گل و گلین، سایۀ انبوه ، آب گوارا، توت های شیرین، انگور های لطیف، دوغ سرد و نان گرم، همه در اختیار آن نوبهارِ بوستان امید بود.
سالی دوبار پیاده به شهر میرفت و آنچه در کیسه داشت صرف انجام تمنیات زمرد میکرد.
همیشه دختران بینوای ده را دعوت میداد تا دخترش رنج تنهایی و درد بی مادری را احساس نکند. دختر نیز پدر را پشت و پناه خود تکیه گاه خود، مادر و رفیق خود، خواهر و پرستار خود میدانست تصور میکرد هر چه زیبایی و توانایی در این جهان هست ، نصیبه پدر است.
هنوز زمرد بسال دوازدهم زندگی قدم نگذاشته بود که که دست توانای مرگ ، پدر مهربان را از کناروی در بود.
روزی که تابوت وی را از سرا میکشیدند، یکباره آن پندار ها آن تمناها، آن شادی ها و آن اطمینان ها از آشیان خواجه بدررفتند سرای سرور، خانۀ ماتم گردید. شام آنروز، خورشید شعاعِ زرد و خیره اش را از دیوار خانۀ خواجه برنداشته بود. بسترِخواجه هنوز گرم بود. زنان ده گردِ زمرد حلقه وار- نشسته بودند تا اورا تنها نگذارند و در آن شام سیاه و غم انگیز، فی الجمله اسباب تسلی اورا فراهم نمایند.
غبارِ یتیمی بر چهرۀ زمرد نشسته بود. دیوانه وار به هر که نگاه میکرد، بر مرگ پدر و بیکسی خود می گریست. ناگهان مردی چند با چراغ و سلاح داخل سرا شدند. همه را از سرا بدر نمودند. گفتند حکم چنین است که دختران یتیم و بیکس تا وقتی که بمرحله بلوغ برسند باید در خانه ملکِ محله باشند و هر چه از کهنه و نودارند، بمراقبت ملک گذاشته شود.
زنان فقیر و بینوا در برابر حکم ملک چه میتوانستند؟ قانون چنین بود میدانستند، چه سر نوشت شومی در انتظار اوست.
میدانستند، زمرد ناز پرور در فشار این قانون کارش بکجا می کشد. میدانستند، چراغ حزبصۀ محبوب شان گل شد و دختر ناز دانه اش چون گلی که در دم بادِ صر صر افتد، برگ برگ پامالِ خزان گردید.
اشک ریزان و داعش کردند.
بابه پردل گفت: در ظرف دو ساعت همه چیز وارونه گردید. در آن شب دیدند پسر نا جوانمرد ملک بر اسب خواجه سوار و زمرد ناله کنان زیر رکابش روان بود. نمیدانست کجا میرود، چرا او را از خانه و سرایش بر آورده اند؟ چرا نگذاشتند که در پیرامون بستر پدر محبوبش بخوابد؟ آن جوان مغرور کیست که بر اسپ پدر او سوار است اورا چرا با قهر و خشونت پیاده میبرند؟ تقصیر او چیست؟
کیست که به این سوالات وی جواب دهد؟ کیست که به تیمار دل شکستۀ اوبپردازد؟ کیست که اشکهای اورا پاک کند.
هنوز پاسِ اول شب بود ناگهان در وازۀ بزرگ آن حصار شوم کشوده شد، زمرد خود را بمیان چار دیواری محصور یافت که هر چیز آن در نظرش وحشت زا و بیگانه بود.
مردانی بی حیا و نا مهذب، زنان سنگدل و بی تربیه وحتی معنی کلمات غیر از آن بود که در سرای پدر خود شنیده بود.
درِ سنگین حصار بسته شد. خادمان ملک، مال خواجه را به ولی نعمت خویش انتقال دادند.گویا یکباردیگر قانون بدینوسیله درسراسر ده نافذ گردید و عدالت اجرا شد.
تنها سگ وفادار خواجه، تا در حصار باز مرد آمد و پس از بسته شدن در دیوانه وار بباغ خواجه باز گشت و در میان خرسنگ های عظیم آن آشیان گرفت.
بابه پردل گفت:
ماه ها گذشت و زمرد را کس ندید. دوستان خواجه هر چه کوشیدند، سراغی از او نیافتند، زیرا آن حصار مرکز قدرت محل اسرار است. زنان ده بحال وی گریستند، اما که رایارای آنکه در برابر حکم و عرف و قانون لب بحرف گشاید.
تنها در یکی از روز های سخت زمستان، دختری از همبازی های زمرد، اورا دیده بود که کوزۀ گرانی را از دریا به حصار میبرد. جامه اش مندرس و پاهایش برهنه بود. گونه اش زرد و پیکرش نحیف شده بود. مانند میوۀ خام که بزمین افتد و فاسد گردد.
مانند غنچۀ نا شگفته که قبل از نسیم سحر گاهی، برگ برگش را پراگنده باشند..بابه پردل هنگامیکه سخنش بدینجا رسید، بخود پیچید اشک در چشمانش حلقه زد، آنگاه آهسته گفت:
ریش سفیدان میگفتند: تا آخر معلوم نشد که در آن حصار شوم، در آن مرکز مفاسد و مظالم، بر زمردِ مقدس چه آورده بودند که ناگهان بیمار شد و هر روز بزردی رنگ و لاغری بدنش می افزود.
بابه پردل چند لحظه مکث نمود، سپس سخن خود را چنین ادامه داد: زمستان گذشت و بهار آمد. روزی ملک بشادی استیلای باغ و سرای خواجه، با خانوادۀ خویش بزم عشرتی برپا نمود. زیر چنار خواجه را آب زده و فرش نموده بودند. درختان شگوفه بار آورده بود، نسیم بهاری با ملایمت می وزید. رود خانه به آرامی مسیر خود را میپیمود.
دختر بیمار را نیز در زمرۀ خدمتگاران بباغ آوردند. نخستین بار بود که وی از آن حصار شوم قدم به بیرون گذاشته بود.
همینکه نگاهش بباغ پدرش افتاد، جهان روشن در نظرش تاریک شد. سگ وفادار دوان دوان از میان سنگها برآمده بپایِ وی غلتید.
وی هر گز تصور نمیکرد بار دیگر از هوای آزاد و آفتاب روشن محظوظ گردد و روزی بیاید که باز چشمش به زادگاه محبوبش بباغ و ملک پدرش، به آشیانِ شادی و نشاطش و تجلیگاهِ جان و روانش بیفتد.
یارای ایستادن نداشت، بر زمین نشست و بردرختی تکیه نمود . گویی هر برگ گل و گیاه هر شاخۀ درخت، همه ذرات زمین خیر مقدم میگویند و میخواهند اورا در آغوش گیرند.
وی از آن بوستان خرم یادگار ها داشت. آن یادها یک یک در حافظه اش بیدار شد و چنان شد که گویا خاطره را در همان جایش مجسم می دید.
یادش آمد که در آن شاخِ چنار، پدرش ریسمان می آویخت که وی گاز بخورد، بروی آن صفه با دختران ده بازی میکرد، در لب آن آب روان رویش را می شست و از آن چشمه آب مینوشید از آن کنار دریا سنگریزه های رنگارنگ را می آورد و با دختران همبازی اش جفت و طاق میکرد.
شبهای ماه در زیر آن تاک به چشم پتکانی میپرداخت، میوه میچید و زیر آن سایه می خفت. در پای آن گلبن زیبا نان میخورد.
شبهای گرما سریر خوابش را بر آن سکویِ بلند میگذاشتند قرآن کریم بر فراز مینهادند تا از گزند محفوظ باشد. آنجا شبها به افسانه شیرین مادر و پدر گوش میداد. یادش آمد آنجا که اکنون جو کاشته اند، چمنِ گل بود و او همیشه آن گلهای بویا را دسته می بست و بر گلدان سفالین خانه میگذاشت.
در آن گوشه پدرش نماز میخواند و به سلامت وی دعا میکرد. آنجا از مهمانان شان پذیرایی مینمودند.
در آن گوشه اسپ شان بسته بود، در آن مرغزار گوسفند های شان میچریدند و در آن مرغانچه، مرغان قشنگ او بیضه مینهادند، آنجا سگ و فادار شان پاسبانی میکرد.
بیادش آمد که چگونه گل سر سبد این باغ وی می بود. در آنجا با چه آزادی و شادی روزگارِ زندگانی را بسر میبرد. چه سان تندرست بود و جامه ها میپوشید، چه پاک و منزه بود.
با خود میگفت: ای کاش اورا در آن قلعه بگذارند و آزادی وی را بوی باز دهند. بگذارند با سگ وفادارش گرسنه و برهنه اما آزاد، در یک گوشۀ باغ بلکه در میان آن سنگهای خاموش بسر برد، بگذارند یکبار دیگر از آب چشمه ها به آزادی بنوشد و با دختران ده بازی کند.. ..
جای قدمهای مادر و پدرش را ببوسد و هر گل و گیاه آنرا با اشک شستشو دهد. با خود میگفت اینجا ملک من ، خانه و باغ پدر و مادر من است چرا از آن محرومم کرده اند؟ از من به من نزدیک ترکی بود که مرا از اختیار خودم جدا کرده و بوی سپردند.
چرا مرا بنام بیکسی و یتیمی بچنگال این دیو سیرتان بیرحم دادند؟ چرا زادگاه مرا ملک پدران مرا، این مَلِکِ جنایت کار بی ناموس بتصرف خود در آورد.
بابه پر دل گفت:
زمرد در خلال این خاطرات از خود رفت و بی هوش بخاک افتاد. آنسو بساط عیش و عشرت گسترده و انواع ناز و نعمت آماده بود. خویشاوندان ملک پیهم آمده و در زیر چنار خواجه به صحبت و سرور مشغول بودند.
آفتاب به نیمۀ آسمان رسیده بود و خیره خیره بر آن منظره رقت انگیز می نگریست.ناگهان دختر بیچاره دردی احساس نمود و صدای خشنی اورا بخود آورد: ملک زادۀ مغرور لگدی بر پشتش نواخته و بیدارش نمود تا دست مهمانان را بشوید.
چون سخن بابه پر دل بدین جا رسید. زمام اختیار را از دست داد و چند قطره اشک از چشمانش سرازیر شد. بابه سخن را دوام داده گفت: روزی چند نگذشته بود که دخترک نامراد در حصار شوم و مرگبار ملک جان سپرد و اورا شامگاهی در کنار پدرش بخاک نهادند. موجودی که از آشنایان، مردۀ اورا تا خانۀ گور بدرقه نمود سگ و فادارش بود، زیرا مردم ده را از واقعه خبر نداده بودند تا مبادا آن جسدِ نحیف را با آن وضع رقت انگیز مشاهده کنند.
چون فردا مردم شنیدند، دختران بماتم وی از بازی دست برداشته، مادران به جوانی و ناکامی اش گریستند، جوانان خشمگین شدند و پیران بروز سیاه زمرد زیبا چون مار بخود می پیچیدند، اما مجال انتقاد نداشتند.
ملک جواب داشت.. میگفت مرگ امریست طبیعی.
دارائی دختران یتیم و بیکس به حکم قانون به مَلِک تعلق دارد. حفاظت خود وی نیز به حکم این قانون بر عهدۀ ملک گذاشته شد.
دریغا مرده زبان نداشت تا ما جرایی را که آن قدرت بحکم آن قانون در آن حصار شوم بر سروی آورده بود، بمردم شرح دهد.
فرضا آن داستان غم انگیز را بمردم شرح میدادند، از دست گروهِ محکوم و بینوا چه می آمد؟
ماهی از نوروز گذشت، به آئین هر سال موسم رفتن مردم به آغیل فرا رسید.
ملک با قافلۀ بزرگ خانوادۀ خویش عزم اغیل کرد. زنان و پسرانش، بنی اعمام خواهر و خواهر زاد گانش، برادران و برادر زادگانش مرکز قافله بودند.
خادمانِ حرم خدمتگاران بیرونی، شبانان با خیمه ها و رمه های گوسپند و گاو با کاروان همراه شدند. گوسپند و گاوان خواجه از دور در میان گله شناخته میشد. دوم ثور کاروان بحرکت افتاد.
هوا افتابی بود، نسیمِ معتدل میوزید. برف از راه ها و دامنه های شمال آب شده بود. آبهای زلال و سرد به آرامی از تیغه های کوه فرو می آمد، سبزۀ نورس دلِ خاک را باز نموده در پرتو خورشید جلوه میکرد. لالۀ سرنگون و گل کاسه شکن سر بر آورده و هنوز نشگفته بود.
اما در نشتر ها و تیغه های بلند کوه، برف و یخ به قدها انبار بود.
ملک با پسر جوانش پیشتر از قافله براه افتادند تا در جنگل انسوی دره بشکار آهو بپردازند.
ملک بر اسپ خود و پسرش بر اسپ خواجه سوار بود راه شان بر کنار قبرستان بود.
بر قبر زمردِ ناکام نوگل میخک زرد گشته و خارها ریشه دوانیده بود.چون چشم ملک بر گور وی افتاد برق غرور و اطمینان در چشمانش درخشید زیرا مطمئن شد که پس ازین دارائی خواجه بدون مزاحم ملک مسلم اوست.
پسر بر قبرآن شهید ستم های خود التفاتی ننمود. مانند صیادی که چوچه زاغی را به امتحان شکار کند و بر کشتۀ آن اعتنائی نداشته باشد.پدر و پسر در مال شادی و غرور از کنار قبرستان عبور نمودند کاروانها صد قدم عقب تر بودند و با هلهله های نشاط و سرور گورستان را پامال نمودند.
بابه پردل گفت:
هر دو سوار به شتاب راندند تا پیش از کاروان به شکار گاه برسند. قافله آهسته آهسته به تنگنای دره داخل شد. برف تاپایۀکوه از دو طرف دامن فرو هشته بود، جای ضخامت آن از یک نیزه بلند تر مینمود.
دو کوه چون دو دیوار نقره ای سر بفلک کشیده بود، ملک و پسرش از دره خارج شدند و قافله در نیمه دره رسید. همه بر این امید بودند که تموز را باچه شادی و آزادی در اغیل بسر خواهند برد.
آنها حاکمیت آینده را نیز مانند گذشته از آن خود می پنداشتند غافل از انکه بر آینده هیچ قدرتی مسلط نیست. آینده شکنندۀ قدرت ها است و واژ گون کنندۀ آرزو ها. اخلال گر تدبیر هاست. آینده در ورای پردۀ ابهام است.
بابه پر دل از زمین بلند شد و با دست آن تنگنای مهیب را نشان داد. آنگاه گفت: ناگهان زمین لرزیدن گرفت. کوه به جنبش افتاد آوازی بس عظیم، بس هولناک، بس دهشت انگیز از دل دره بر خاست هزاران هزار خروار برفِ لاشِ مهیب راست و چپ از بلندی صدها قدم یکباره در تنگنا سرازیر شد بسرعت برق آسائی که دیدن آن چشم را خیره میکرد. کوه، کوه سنگ و خاک و گل بر زمین فرو غلتید. خاره سنگهای عظیم چنان بسختی به هم خوردند که خرد شدند، درختان کهنسال و دیو پیکر بلوط و جلغوزه و نشتر از ریشه بدر آمد.
خاره سنگهای عظیم چنان بسختی به هم خوردند که خرد شدند، درختان کهنسال و دیو پیکر بلوط و جلغوزه و نشتر از ریشه بدر آمد.
آبها از جنبش باز ایستاد، دیوار ها لرزیدن گرفت حتی یک گوشه از قلعۀ ملک بر زمین غلتید.از غرش و لرزش زیاد، زنان آبستن سقط نمودند.
در حلقۀمنظم شاهین و عقاب که در هوا چرخ میزدند خلل افتاد. هر حیوانی که در چراگاه آواز مهیب را شنید سراسیمه فریاد بر آورد و به هر سو گریخت.
اهل ده دیوانه وار به هر جهت دویدند. پس از دقیقه ای چند زمین آرام شد. مردم لرزان، مضطرب ، آشفته و دهشت زده بسوی تنگنا شتافتند. جز انبوهِ برف، گل و سنگهای عظیم و درختان وارونه نشانی از کاروان و کاروانیان نیافتند.
ملک با پسرش بشتاب باز گشتند اسپها در مرحلۀ اول آنها را بزمین زده گریخته بودند، مشت پولادینِ مرگ در میان دره فرو آمده بود به آنها مجال باز گردیدن به دره نداد.
خورشید تا بیدن گرفت، پرده تاریک شک از میان برخاست پدر و پسر دانستند آنچه را نمی فهمیدند دیدند. آنچه در ورای پردۀ پندارِ شان مستور بود.
ملکِ توانا با پسر مغرور سرها را به سنگها میکوفتند، گریبان می دریدند و فریاد می کشیدند.
کیست که بفریاد شان رسد. بار های عظیم سنگ و خاک و برف به درازی مُلکِ مَلِک و به بلندی چندین نیزه راه باز گشت شانرا به ده بسته بود.
پسر و پدر مبهوت و سراسیمه راه اغیل را پیش گرفتند تا آنکه جنگل پدیدار گردید آنجا که پیوسته آهورا سراغ مینمودند. آنجا که بازیگاه دورانِ قدرت و نشاط آنان بود. غزال آفتاب به چراگاه مغرب متمایل شده بوده. بابه پردل گفت :
سیاهی جنگل از دور بنظر میامد بر سر تا سرآن جنگل مهیب و خاموش غبار ماتم نشسته بود. پدر و پسر گرسنه و خسته یکی به انجامی و دیگر به انجامی به دو طرف جنگل رفتند تا کمین نموده آهوئی صید نمایند و خود را از گرسنگی و مرگ نجات دهند.
ناگهان از انجام طرف مقابل ملک آواز حرکتی بگوش آمد و در شاخها جنبش حادث شد. ملک که عمرش به شکار گذشته بود و تیرش هیچگاه به خطا نرفته بود، بدان سو توجه نمود. نقطۀ کوچکی بنظرش خورد. نقطه بزرگتر شد. به قدر کف دست گردید از آن نیز فراخ تر شد و به بزرگی پیشانیِ آهو شد. انگشتش را بماشۀ تفنگ فشرد و تؤام با صدای تفنگ نالۀ روح گدازِ و جانسوز در سراسر جنگل طنین افگند. ناله یی که مانند تیر قلبش را سوراخ کرد.
به شتاب بدان سو روان شد. صید بخاک می غلتید. از سوراخ پیشانی وی خون مانند فواره بدر می جست.
خم شد تا نخجیر خود را نگاه کند دست فرا برد تا بسوی خودش باز کشد دید جبهه ای که پیوسته بوسه گاه امیدش بود، آماجِ تیرش گردیده. هنوز باور نمیکرد زیرا چشمش را خون گرفته بود. سرانجام دیدن دستارِ آشفته، گریبان پاره و گیسوانِ خون آلوده گمانش را به یقین مبدل نموده و در کنار درخت بلوط بر زمین نشست و به سیمای خون آلود فرزند جوانِ خود به ناله و فغان شد.
از میلِ تفنگ گرفته با شدت هر چه تمامتر آنرا بر سنگ مقابلش کوفت.
بابه پردل گفت:
تقصیرات خودش ازیاد رفته بود، خیال کرد همه گناه تفنگ است. قنداقۀ تفنگ شکست و پارچه ای از سنگ پریده در چشم راستش فرور رفت. خون پدرِ حریص با خون پسر مغرور بهم آمیخته و مَلک شش ماه با زخمی مُنکَر و متعفن در میان نفرت مردم از این ده به آن ده و از آن در به آن در میشد و چون حیوانات وحشی فریاد میکرد و سرش را بسنگ میکوفت تا جان بجان آفرین سپرد. مردم نعش مرده اش را دور از گورستانِ خود، بخاک سپردند تا از شومی وی روان مردگان شان آزار نیابد.
پایان
( خلیلی، خلیل الله. زمردِ خونین، نشرِوزارت اطلاعات وکلتور،کمیتۀ انسجام امورزن، محل چاپ: بیهقی کتاب چاپولوموسسه، کابل: 1355.)