داستان های از عبدالقادر مرادی
عبدالقادر مرادی
گلوله های شادیانه
ما یعنی من و برادرم مالک ، هروقت که از خانه میگریختیم ، پهلوی قبر بی بی جان پنهان میشدیم . قبرستان نزدیک خانه ی ما بود و قبر بی بی جان در یک کنج قبر ستان موقعیت داشت . در این سالها این قبرستان آن قدر کلان شده بود که پدرم حوصله ی گشت وگذار سر تا به آخر آن را نداشت تا ما را پیدا کند . آن قدر جنده های رنگارنگ ودرختهای نور س بالای قبر ها بود که اگر درمیان آنها پنهان میشدی ، کسی نمیتوانست به آسانی ترا پیدا کند .
آن روز هم من ا زخانه گریخته بودم و پهلوی قبر بی بی جا ن زیردرختی که چندان سایه و برگ هم نداشت ، پنهان شده بودم . دلم میلرزید و میترسیدم که مبادا پدرم برسد و مرا پیدا کند . اگر پدرم مرا پیدامیکرد ، دنیای روشن را درچشمهایم تیره وتار میساخت .
هر لحظه برادرم مالک یادم میامد . صبح همین که از خواب بیدار شدم ، هنوز آفتاب به روی حویلی ما پهن نشده بود . پدرم ، مادرم ، خواهرکم ملکه و دیگر برادرکها و خواهرکهایم روی صفه خوابیده بودند . دیدم مالک سر جایش نیست . متوجه شدم که مالک در کنج حویلی بالای تنور خانه نشسته است و قفسهای بودنه های پدرم پیش رویش استند . متوجه شدم که مالک قفسهار از میخهایش پایین کرده و پوش زرزری آنهارا در آورده و با بودنه ها بازی میکند . ازاین کار او حیران شدم . به خاطر این که ما حق نداشتیم به قفسها دست بزنیم ، چه رسد به آن که با بودنه ها بازی کنیم . پدرم بودنه هایش را بیش از جانش دوست داشت . حتی نمیگذاشت که ما نزدیک قفسها شویم ، پدرم از جانش تیر میشد و ا زبودنه هایش نی .
شوقم آمد که من هم بروم و بودنه هارا از نزدیک تماشا کنم . نمیدانم چرا ، همیشه دلم میخواست یک روز برابر شود که بودنه های پدرم را خوب تماشا کنم . اما از کاری که مالک کرده بود ، واهمه یی در دلم راه یافت . از این کار او هم خوش شدم و هم ترسیدم . با عجله نزد مالک رفتم تا ببینم که چه کار میکند . مالک همین که مرا دید ، خنده کنان گفت :
ـ بیا سیل کن که چطور کشتمش .
از این گپ او تکان خوردم . دلم لرزید ، دیدم که بین یکی از قفس ها بودنه یی مرده افتاده است و پاهایش دراز و شخ مانده اند . بودنه ی دیگر د ر بین قفس جستک و خیزک میزدو گاهی میایستاد و سوی بودنه ی مرده نگاه میکرد . از دیدن این صحنه نزدیک بود دلم بترکد . با وارخطایی از مالک پرسیدم :
ـ چرا کشتی ؟ پدرم ترا میکشد .
مالک مثل این که گپ مرا نشنیده باشد ، خنده کرد و سوی بودنه ی مرده با خوشی نگریست و گفت :
ـ مثل ملخ کله اش را کش کردم ، چرخ دادم . دوسه دفعه پرتنک زد و جان داد .
مالک این گپ را چنان با کلانکاری و مسرت گفت که گویا به خیال خودش کار خوب و بزرگی را انجام داده است و یا این که از مدتها به این سو دلش میخواسته است که همچو کاری بکند . از رنگ و روی مالک معلوم بود که بسیار خوش است . مثل این که به آرزوی دلش رسیده بود .
من ترس خورده و حیران گاهی طرف بودنه ها وگاهی سوی مالک میدیدم . فکر کردم کاری که باید نمیشد ، شده است. پدرم همین که از خواب بر میخاست و میدید که بودنه اش مرده است ، بدون شک قیامتی را برپا میکرد و روز و حالی را به ما نشان میداد که د رخواب شب هم ندیده باشیم . بی آن هم پدرم در آن روز ها هر چیز را بهانه کرده من و مالک را شکم سیر شکم سیر لت میکرد . من ، بعداز آن که مردکاری را در تعمیرهژده منزله ترک کردم ، بیشتر از گذشته ها مورد غضب و نفرت پدرم قرار گرفته بودم . خشت ببر ، زنبیل بالا کن ، ریگ ببر و ریگ بیاور . جان در جانم نمانده بود و دستهایم پوست انداخته بودند . اینها هم یک طرف ، پس از آن روز که یکی از بچه های همسن و سال من ا زطبقه ی هژدهم سقوط کرد ؛ کارکردن در آن جا بدم شد . گوشت های بیچاره را به زنبیل انداخته بردند . مالک بی آن هم کار گریز بود و به گپها و لت و کو ب پدرم اعتنایی نمیکرد .
مالک مثل این که از تماشای بودنه ها سیر ناشدنی بود ، ا زآنها چشم نمیکند . مثل این که اولین بار بود که قفس ها و بودنه هارا دیده بود . من که از ترس میلرزیدم ، با صدای آهسته یی به مالک گفتم :
ـ بیا که بگریزیم . پدرم که بیدار شود ، مارا زنده نمیماند .
اما مالک حالت عجیبی داشت . اورا هیچ وقت د رچنین حالی ندیده بودم . خونسرد ، آرام ، دل جمع و درحالی که دهانش ا زخنده بازمانده بود ، طرف بودنه ی مرده نگاه میکرد . چشمهایش به سوی بودنه راه کشیده بودند . ناگهان صدای سرفه و اخ و تف پدرم مثل بابا غور غوری آسمان تکانم داد . دلم در سینه ام پرید . دیدم که پدرم با چشمهای خواب آلود ، خسته و پندیده اش سوی ما میبیند . پدرم خشمناک جیغ زد :
ـ پدر لعنتها ، چه میکنید ؟
دیدم که بد رقم به گیر پدرم افتاده ایم . قیامتی که ا زآن میترسیدیم ، آغاز میشد . با یک خیز خودم را از سر تنورخانه پایین انداختم و دویدم به طرف کوچه . همین قدر دانستم که مالک هم به دنبال من خودش را از سر تنورخانه پایین انداخت . همین که دوان دوان خودم را به کوچه رسانیدم ، صدای جیغ وفریاد مالک از حویلی بلندشد :
ـ وا وای الله ، وای وای . . . بی بی جان !
و صدای شرت شرت لت خوردن مالک را شنیدم . او نتوانسته بود از چنگ پدرم خودش را خلاص کند . در کوچه ایستادم . حیران شدم چه کنم . برگشتنم هیچ فایده نداشت . دیدم که کاری از من ساخته نیست . چه کنم ؟ گفتم بیا که بگریزیم ، گپ مرا قبول نکرد . منتظر نماندم و دوان دوان به قبرستان رفتم و پهلوی قبر بی بی جان پنهان شدم در آن جا در حالی که روی زمین ، پهلوی قبر به سینه خوابیده بودم ، به دور ها مینگریستم تا مبادا پدرم بیاید . صدای جیغ و فریاد و وای الله وای الله و وای وای بی بی جان گفتن مالک در گوشهایم نشسته بود و دلم را خون میساخت . دلم دوک دوک کنان میتپید و دستها و پاهایم میلرزیدند . ما همیشه که زیر لت و کوب پدر یا مادر میافتادیم ، بی اختیار بی بی جان را صدا میکردیم . اگر چه بی بی جان ما سه سال پیش مرده بود ، مگر نام او د ردهان ما نشسته بود . گاهی من و مالک اورا یاد میکردیم .
بی بی جان مارا بسیار دوست داشت . به ما کشمش و نخود میداد . به ما قصه ی دیوها و پریهارا میگفت . از صبح تا شام ، عرقچین میدوخت و به ما میداد که ببریم و بفروشیم . ما عرقچینها را به بازار برده میفروختیم و پو لش را به بی بی جان میدادیم . بی بی جان ا زآن پولها به ما هم میداد که کاغذپران بسازیم . خدا رحمتی چه آدم پاکدلی بود . اگر یگان وقت یک کلاه را چند پیسه گرانتر میفروختیم ؛ بی بی جان جگر خون میشد . گریه میکرد و سه روز و سه شب غم میخورد که چرا گران فروخته ایم . میگفت که عرقچینها آن قدر ارزش ندارند . وقتی که بی بی جان ما مرد ، ما مثل این که چیزی را گم کرده باشیم ، گیج وگنگس شدیم . هرطرف سرگردان و حیران . دیگر کسی نبود که به ما قصه های دیوها و پریهارا بگوید ، دیگر کسی نبود که به ما کشمش و نخود بدهد . دیگر کسی نبود که به ما پول بدهد که کاغذپران بازی کنیم . مالک بعداز مرگ بی بی جان بیخی بچه ی بی گفت شد و مثل دیوانه ها نه به گپ مادرم اعتنا میکرد و نه به گپ پدرم . پدرم با بودنه هایش سرگردان ، مادرم با برادرکها و خواهرکهای ما که یک ساله ، دوساله ، سه ساله و چهار ساله بودند و ا زصبح تا شام چوشکهای پلاستیکی به دهان ، مگس پر ، روی حویلی میلولیدند . من ملکه را بسیار دوست داشتم . او شش ساله بود ، مالک ده ساله و ازمن یک سال کلانتر . روزهایی که راکتها بسیار میامدند ، همه میترسیدیم . پاپی گک سفید ما چینگس کنان به زیر خانه میگریخت . پدرم در حالی که معلوم نبود چه کسی را دشنام میدهد ؛ غم غم کنان قفسهای بودنه اش را گرفته ، لنگ لنگان با عصا چوبش به زیر خانه میرفت . من و مالک دوان دوان به بام بالا میشدیم تا ببینیم که راکتها به کجا ها میخورند . د رچنین روزها ، ملکه دوان دوان به آشپزخانه میرفت و به مادرم میگفت :
ـ بیا که به زیر خانه برویم ، راکت میاید .
و مادرم با قهر و غضب جیغ میزد :
ـ برو گمشو ، کاشکی زودتر یک راکت بیاید که همه گی ما بی غم شویم .
***
آن روز دو ، سه ساعت پسانتر خواستم به خانه بروم و بدانم که بر سر مالک چه آمده است و پدرم چه حال دارد . آهسته آهسته و با احتیاط ، نشود که به چنگ پدرم بیافتم . سوی خانه به راه افتادم . هنوز به کوچه ی خودمان نرسیده بودم که ملکه را دیدم ، از میان خاکروبه ها و خاکستر های کوچه کاغذ پاره هارا میچید . همین که مرا دید ، دوید طرف من . رنگش مثل داکه پریده بود ، باصدای لرزان گفت :
ـ بگریز که پدرم ترا میپالد .
خودم را به درنافهمی زده پرسیدم :
ـ چرا چه گپ شده ؟
د رحالی که وارخطا وارخطا به عقبش نگاه میکرد و از آمدن پدرم هراس داشت ، گفت :
ـ یک بودنه ی پدرم مرده . پدرم مالک را به زیر خانه بسته کرده ، لت میکند . نمیشنوی ؟ این صدای مالک است .
صدای وای الله وای الله ، بی بی جان گفتن مالک را شنیدم . مثل این بود که صدایش از درون چاه میاید . دلم به مالک سوخت . کسی نبود که به دادش برسد . همین طور بود . پدرم که دیوانه میشد و مارا زیر لت و کوب میگرفت ، کسی به داد ما نمیرسید . همین ملکه گک گریه کنان نزد مادرم میرفت و میگفت :
ـ بدو ، مالک و خالق را پدرم کشت .
و مادرم با قهر و غضب جیغ میزد :
ـ بان که بکشد ، دلش یخ شود .
در چنین وقتها همسایه ها هم به کمک ما نمیامدند . کسی نبود که به داد ما میرسید . وقتهایی که بی بی جان زنده بود ، با قد خمیده و لرزانش میامد و در حالی که پدرم را که پسرش بود ، دعای بد میکرد ، مار ا از چنگ او میرهانید و میگفت :
ـ نزن ، وبال دارد . گناه شان آخر ترا میگبرد .
در چنین وقتها که پدر مارا زیرلت و کوب میگرفت ، ملکه از ترس به کوچه میرفت و به جمع کردن کاغذ پاره ها ا زمیان خاکروبه ها مصروف میشد . پاپی گک سفید ما هم از جیغ و فریاد ما و شاید هم از غضب پدرم میترسید ، با ملکه همراه میشد و به کوچه میرفت . در این لحظه ، پدرم مالک را لت میکرد و من کاری نمیتوانستم بکنم . دلم شد به خانه بروم و خودم را به پدرم تسلیم کنم . دلم شد بروم و پدرم تا دلش میخواهد مراهم لت و کوب کند . فکر کردم تا وقتی که مرا پیدا نکند ودلش را سر من هم خالی نکند ، قهر و غضبش کم نخواهد شد و مالک بیچاره را لت کرده لت کرده خواهد کشت . اما یک بار دلم شد دزدانه به خانه بروم و بودنه ی دیگر پدرم را هم خفه کنم و بکشمش تا دلم سر پدرم یخ کند . اما ترسیدم . این بار قهر وغضب پدرم مثل دفعه های گذشته نبود . به خاطر این که یک تا بودنه ی دوست داشتنی اش مرده بود .
ملکه باردیگر زاری کنان گفت :
ـ بگریز که میاید .
نمیدانم چرا پرسیدم :
ـ تو چه میکنی ؟
جواب داد :
ـ کاغذ جمع میکنم ، به مادرم میبرم که برای پدرم چای دم کند .
در این موقع پاپی گک ما دوان دوان خودش را به من رساند . زیر پایم لوتک خورد وخودش را به پاهایم مالید . چینگ چینگ کرد ، مثل این بود که میخواست چیزی به من بگوید . شاید دلش به مالک سوخته بود ، حتمی صدای وای الله وای الله گفتن مالک ، دل اورا هم ریش ریش میکرد ، میگریست و به من میگفت که مالک را پدرم لت میکند . میگفت که بروم یک کاری کنم . اما از من کاری ساخته نبود . آرزوکردم کاشکی همسایه یی برود و مالک را از چنگال پدر دیوانه ام برهاند . اما چنین کاری سابقه نداشت . همسایه ها مرده بودند .
ملکه باز تکرار کرد :
ـ برو که حالی میاید .
دیگر ماندن من د رآن جا هیچ فایده نداشت . به طرف قبرستان دویدم . پاپی گک چینگ چینگ کنان چند قدم به دنبال من دوید و دوباره برگشت و نزد ملکه رفت . خودش را به پاهای او مالید و ازته دل ناله ی غمناکی کشید . من دوباره به قبرستان برگشتم . پهلوی قبر بی بی جان دراز کشیدم و از آن جا باردیگر دور ها را زیر چشم گرفتم تا ببینم پدرم از کدام سو به سراغ من میاید .
قبرستان د ردامنه ی یک تپه بود که ا زآن جا میشد همه جارا دید . کوچه ها ، خانه ها ، بامها و قبر ها به خوبی دیده میشدند . وقتی که طیاره ها میرفتند ، بالاحصار شهر را بمبارد میکردند ، از آن جا دیده میشدند . وقتی که راکتها بالای خانه ها میامدند ، از آن جا دیده میشدند که به کجا اصابت میکنند .
من د رآن روز تصمیم گرفته بودم تا با دیدن پدرم از آن جا هم فرار کنم . دوپای داشتم و دوپای دیگر هم قرض میگرفتم و میگریختم پشت تپه . آن طرف تپه دشتهای خالی بودند . همیشه من و مالک به خاطر جمع کردن هیزم به آن جا میرفتیم . جای بسیار آرام و خوش هوایی بود . نه صدای غالمغال پدرم ، نه قهر و غضب مادرم ، نه راکت و بم همیشه که به آن جا میرفتیم ، احساس آرامش میکردیم و دلهای ما میشد همیشه همان جا بمانیم و هرگز به خانه بر نگردیم . با خودم تصمیم گرفته بودم ، همین که دیدم پدرم میاید ، میگریزم و میروم آن طرف تپه . ا گر پدرم مرا میدید که به آن طرف گریخته ام ، نمیتوانست دنبال من بیاید . دیگرآن قدر حوصله نداشت . پایش هم لنگ شده بود . پارسال لنگ شد . وقتی د رلب سر ک کچالو و پیاز میفروخت ، یک پایش چره خورد ، چره ی راکت و لنگ شد . بعداز آن پدرم با یک عصا چوب که به زیر بغلش میگرفت ، لنگ لنگان راه میرفت . همین قدر میکرد که در هردو سه روز به دفتر برود ، حاضریش را امضا کند و پس بیاید .
آن روز هر چند منتظر ماندم ، از پدرم خبری نشد . کم کم پیشین شد . از صبح تا پیشین دیدم که راکتها د رچند جای ، میان خانه ها افتادند و خاکها به هوا بلند شدند . یک راکت هم د رکوچه ی ما ، پایینتر از کوچه ی ما اصابت کرد . تا آن وقت هفت یا هشت جنازه را آوردند و گور کردند . گورکنها در گوشه و کنار قبرستان گور میکندند و از جا های دور صدای گرم گرم توپها شنیده میشد . هر دفعه که جنازه ی را به قبرستان میاوردند ، دلم میشد من هم برسر جنازه بروم میدیدم که بچه های کوچه ی ما میامدند . ما بچه ها هر وقتی که میدیدیم جنازه یی را به قبرستان میاورند ، پیشتر از جنازه خودرا به قبرستان میرسانیدیم و منتظر مینشستیم . پس از گور کردن جنازه به ما نان و حلوا تقسیم میشد . روزهایی که من نبودم د رتعمیر هژده منزله کار میکردم ، مالک میامد و نان و حلوا را که میگرفت ، برای من هم کمی نگه میداشت . برای ملکه هم میداد . یگان وقت که شکم ما سیر میشد ، نان وحلوای اضافی را به دکاندار سر کوچه میفروخت و پولش را کاغذپران میخریدیم . مگر کاغذ پرانهای مارا همیشه پدرم پاره میکرد .
آن روز وقتی که جنازه هارا میاوردند ، شکمم مالش میداد و سوزش میکرد . گرسنه بودم . شب گذشته هم چیزی نخورده بودم . همیشه ما گرسنه میخوابیدیم . همین که سر دستر خوان مینشستیم ، پدرم یک چیزی را بهانه کرده مارا با سلی میزد و ما میرفتیم ، گرسنه میخوابیدیم و یا وقت نان خوردن پدرم داد میزد :
ـ کمتر بخورید ، نمیبینید که جنگ است ، مردم از گرسنه گی میمیرند .
و من در خواب میدیدم که گروهی ا زمردم جنازه ی را سوی قبرستان میبرند . بعد میدیدم که تعدا د جنازه ها بیشتر میشوند . قطار قطار ، پی درپی ، گروه گروه مردم با عجله و سرعت تابوتها برشانه های شان ، سوی قبرستان میروند و من با خوشحالی مالک را صدا میزدم :
ـ سیل کن ، چقدر جنازه !
و مالک که سوی قطار جنازه ها میدید ، میگفت :
ـ امروز گدی پران میخریم ، بچیش .
و من خوش میشدم که شکمم باردیگر از نان و حلوا سیر میشود . تنها وقتی شکم ما سیر میشد که د رقبرستان نان و حلوا میخوردیم .
آن روز سخت گرسنه بودم . برای ما روزگذشته روز بسیار بدی بود . هم مادر قهر بود و هم پدر . ملکه گک خواهرم نتوانسته بود ا زنانوایی نان بگیرد . زیر پای مردم افتاده بود . بینی اش خون شده بود . یک بازویش هم پوست مال و خراش خراش . آخرهم نان به او نرسیده بود ودست خالی برگشته بود . نتوانسته بود به خانه بیاید ، از ترس مادرم ، درکوچه نشسته گریه میکرد . وقتی که من اورا دیدم ، به خانه آوردمش . نمیخواست بیاید ، گریه میکرد . مادرم همین که از گپ خبر شد ، دوید به جان ملکه و با ملاقه ی دیگ به فرقش کوبید . خواهرکم جیغ زد و به زمین افتاد . همین که من دویدم تا اورا بگیرم ، ناگهان یک چیز داغ و آتشین پشت گردنم را سوختاند . جیغ زدم . مادرم آتشگیر داغ را به پشت گردنم چسپانده بود . گریه کنان به کوچه گریختم . دیدم که پدرم د رکوچه چیزی را مثل توپ فتبال لگد میزند و میان خاکستر ها لول میدهد . دیدم که مالک بیچاره ، به زیر پاهای پدرم میلولد . سرو رویش پراز خاکستر شده است . د روسط کوچه سطلهای کلان و بانگی که هر روز مالک توسط آنها از جای دور آب میاورد ، افتاده بودند . آب سطلها روی کوچه ریخته بودند . ندانستم که باز چه گپ شده بود .
پس برگشتم و ازکوچه ی دیگر گریختم . شب که به خانه آمدم ، همه خفته بودند . بودنه های پدرم پیت پلق پیت پلق کنان آواز میخواندند و صدای گرم گرم توپها و فیر تانکها از جا های دور شنیده میشد . پدرم مثل همیشه د رخوابش دندانهایش را میجوید و مادرم هم که خواب بود ، سر سر خود گپهایی میگفت که فهمیده نمیشد .
***
آن روز بعداز چاشت ، جنازه ی دیگری را آوردند . از بس گرسنه بودم ، دلم شد خودم را بر سر جنازه برسانم . اما ترسیدم ، به خاطر این که بسیار احتمال داست با کسانی که جنازه را از کوچه ی پایان تر از کوچه ی ما آورده باشند ، پدرم هم آمده باشد . به خاطر این که خودم دیدم که یک راکت به کوچه ی پایان تر ا زکوچه ی ما خورده بود . در این فکر بودم که ناگهان صدای ملکه را شنیدم . نزدیک قبرستان آمده بود و به هرطرف نگاه میکرد و مرا صدا میزد . پاپی گک ماهم با او بود . حیران شدم چه کنم ؟ بهتر دیدم سرم را بلند نکنم . شاید پدرم اورا هم لت و کوب کرده و فرستاده بود تا مرا پیدا کند . او میدانست که من همیشه پشت قبر بی بی جان پنهان میشوم . مگر به سوی من نیامد . دانستم که دلش نمیخواهد مرا پیدا کند و شاید هم با صدا کردنش به من میفهماند که هوش کنم به خانه نیایم . چند دقیقه بعد ملکه همراه با پاپی گک دوباره رفتند و من دانستم که پدرم هنوز قهر است و از جستجوی من دست نکشیده است .
نمیدانستم چه کنم . یک بار دلم شد بروم پشت تپه و چند بغل هیزم جمع کنم و شام به خانه ببرم و پدرم با دیدن آن ، از لت کردن من منصرف شود . اما فکر کردم بهتر است برای پدرم به جای هیزم ، چند تاملخ ببرم که به بودنه اش بدهد .
ما میدانستیم که پدرم بودنه هایش را چقدر دوست دارد . شب و روز به فکر بودنه هایش بود . برای آنها از بازار ارزن ، پسته و بادام و همین طور چیز ها میاورد . برای قفسها تکه های رنگین و زردار میاورد . بودنه ها هر صبح و هر شب آواز میخواندند . وقتی که بودنه ها پیت پلق پیت پلق کنان آواز میخواندند ، پدرم بسیار خوش میشد . هر وقتی که ما چند تا ملخ گیر میکردیم و به پدرم میبردیم ، پدرم بسیار خوش میشد ، مثل این که دنیارا به او بخشیده باشی و میگفت:
ـ آفرین ، آدم این طور انسان میشود .
اما مالک پس از آن که بی بی جان ا زدنیا رفت ، بیخی بی گفت شد . از لت خوردن و جنگ و جدل پدرم نمیترسید . به کار و بار خانه و بازار سر خم نمیکرد . پدرم اورا به هر جای میبرد و به کاری شامل میکرد . به دکان بایسکل سازی نانوانی ، موتر شویی ، رادیو سازی ، نجاری ، سماوار و . . . . مالک در هر جا سه یا چهار روز کار میکرد و روز پنجم میگریخت و میامد به قبرستان و از بالای تپه دورهارا نگاه میکرد و راکتها را میشمرد . پدرم شبها اورا به زیر خانه میبرد ، دستها و پاهایش را با ریسمان میبست و شکم سیر لت و کوبش میداد . جانش کبود کبود ، زخم زخم میشد . جیغ و فریادش دنیار ا میگرفت . وای الله وای بی بی جان گفته گفته صدایش را به آسمانها میرسانید . اما فردا بازهمان مالک بود وکار گریزی .
آن روز بالاخره شام فرا ر سید . درهمان حال کسی مرده بود و چند قبر کن قبر میکندند . درحالی که نه تا ملخ گرفته بودم ، صد دل را یک دل کرده آهسته آهسته راه خانه را در پیش گرفتم . شب در قبرستان ماندن ترسناک بود . نمیشد، چاره ی دیگری نداشتم . مجبور بودم به خانه برگردم . درحالی که ملخها را میان مشتم محکم گرفت بودم ، به سوی خانه راه افتادم . کوششم این بود که ملخها گم نشوند . آنهارا به مشکل گیر آورده بودم . سر ملخهارا کنده بودم . پاهای شان را جدا کرده بودم . همان طوری که پدرم به ما یاد داده بود . آنها بودند که میتوانستند مرا از خشم و قهر پدرم نجات دهند .
هنوز به خانه نرسیده بودم که ناگهان زمین و آسمان آتش شد . آسمان تاریک با مرمیهای رسام و روشنی انداز پر شد . صدای فیر گلوله های هوایی از هرطرف بلند گردید . حتی توپها و راکتهای سر شانه ی را هوایی فیر میکردند . فیر ماشیندار ها با صداهای مختلف در فضا میپیچید . کسی در کوچه در میان ترق و تروق فیر ها پرسید :
ـ باز چه گپ شده ؟
دیگری د رجواب او صدا زد :
ـ فیر های شادیانه است ، بالاحصار را پس گرفته اند .
من وارخطا شده و دوان دوان به کوچه ی خودما آمدم . در این اثنا متوجه شدم که چند نفر در حالی که یک چهار پایی را به شانه های شان گرفته بودند ، از آن سوی کوچه میامدند . ترسیدم ، خودم را زیر دیوار گرفتم . ایستادم . آدمها در تاریکی د رحالی که تیز تیز راه میرفتند ، به من نزدیک میشدند . وقتی که آنها از پهلویم میگذشتند ، متوجه صدای پدرم شدم . پدرم که دنبال آنها با عصا چوبش لنگ لنگان قدم بر میداشت ، به کسی میگفت :
ـ نمیدانم چه شده بود ، یک دفعه استفراق کرد و خلاص . فرصت نشد که به داکتر ببریم . . .
من دویدم به طرف خانه ، درفضای حویلی بوی روغن و حلوا پیچیده بود . آسمان پراز گلوله های سرخ و آتشین شادیانه شده بود . یک بودنه ی پدرم پیت پلق پیت پلق کنان آواز میخواند . مادرم و یک زن دیگر پهلوی تنور خانه حلوا میپختند . ملکه روی صفه نشسته بود ، نان و حلوا میخورد . ناگهان پاپی گک ما همین که مرا دید ، سویم دوید . چینگس کنان زیر پایم آمد و خودش را به پاهایم مالید . مثل این که میخواست خبر غمناکی را به من بگوید . ملکه وارخطا صدا زد :
ـ خالق ، کجابودی ؟ مالک را بردند .
و من تکان خوردم . دلم لرزید :
ـ مالک را بردند ؟
پاپی گک در این اثنا چینگس کنان نالید و خودش را بیشتر به پاهایم مالید . فهمیدم که چه واقع شده است . فهمیدم که پدرم در باره ی کی گپ میزد . ها ، همه جا خیریت بود ، تنها مالک را د رچهار پایی انداخته و برده بودند تااورا درقبرستان گور کنند . فیر های شادیانه به شدت ادامه داشت . بودنه ی پدرم پیت پلق پیت پلق کنان آواز میخواند و ملخهای مرده و خون آلود میان مشتم عرق کرده بودند .
پایان
....
مدیر اخبار
مدیر اخبار ، آدم دوسال پیش نبود . حس می کرد در دورادورش گردابی از خون و جنایت در گردش است . حس می کرد بین او و دنیای خارجیش فاصله ء عمیقی ایجاد شده است . مثل کسی که چیز بسیار مهمی را در زنده گی گم کرده باشد ، چرتی و مضطرب شده بود . خیال می کرد که در درونش مرض سل جاگرفته است واگر لحظه یی غفلت کند ، مرض تمام وجودش را فرا خواهد گرفت . می کوشید از انتشار مرض جلوگیری کند . از روزی می ترسید که مرض د رتمام سلو ل های بدنش راه یابد . همیشه خیال می کرد که اگر چای و سگرت و تابلیت ها مسکن اعصاب را قطع نماید ، بیماری پنهان شده در درونش دریک لحظه ء کوتاه اورا خواهد بلعید . شاید به همین علت بود که مدیر اخبار به یک مصرف کننده ء فعال چای ، سگرت و تابلیت های مسکن مبدل شده بود .
مدیر اخبار بخش جنایی بود . دوسال قبل به این وظیفه که مقرر شد ، بسیار خوش بود . هفت تا خبرنگار زیردستش بودند . اولین بار همین که خبرنگاران را دید ، ترسید . در دلش گفت :
ـ چه خبرنگاران مردنیی !
خبرنگاران جوان های لاغر ، رنگ پریده و خشکیده یی بودند . طوری به نظر می رسید که همهء آن ها را مرض سل از درون خورده است . دلش به آن ها سوخت . به خیالش آمد که اگر چای و سگرت را از آن ها بگیری ، دریک دم خواهند مرد . همان روز خبرنگاران که مدیر نو شان را دیدند، به شادابی و قیافه ء منظم و تر و تازهء او حیران ماندند و در دل شان گفتند :
ـ چه مدیر تر و تازه یی !
ومدیر اخبار حالا هر بار که خودش را در آیینه می دید ، خبرنگارانش یادش می آمدند، پژمرده ، خشکیده و مردنی شده بود .
روزاول دوتاتیلفونی که روی میز کارش قرار داشتند، اورا ذوقزده ساختند. اما حالا از بس که از این تیلفون ها بدش آمده بود ، نمی خواست که سوی آن ها نگاهی هم کند . به نظرش می آمد که این دوتاتیلفون خزنده هایی هستند که از صبح تا شام ، هر روز خون اورا می مکند . هر بار که تیلفون ها زنگ می زدند ، سخت تکان می خورد . تمام ذرات وجودش به لرزه می افتادند . دلش را اضطراب خوفناکی می لرزاند :
ـ بلی بفرمایید ، دفتر اخبار جنایی موسسه ء نشراتی روزنامه صبح ... قتل ؟ د رکجا ؟ فروشگاه عقاب ، بسیارخوب ، ما خبرنگار می فرستیم .
بیزار شده بود ، بیزار بیزار . دلش می شد بال بکشد و به دنیایی برود که آن جا هیچ خبری در باره ء قتل ، آدمکشی و جنایت نباشد . شب و روزش درمیان خبرها و حوادث جنایی و وحشتناک گم شده بود . به خیالش می آمد که در میان چاه خون آلودی افتاده است و هر لحظه زنبیل هایی از کثافات و کاغذ های خون آلود را میان چاه می افگنند .
ازخانه به دفتر ، از دفتر که به خانه می آمد و می رفت ، در مسیر راه صد بار می مرد و زنده می شد . ا زآدمه ، موتر ها و سرک ها ، از آپارتمان ها و ساختمان های شهر می ترسید . با عجله راه می رفت . به خیالش می آمد که پایه های برق منفجر می شوند . موتر ها از کنترول خارج می گردند . به خیالش می آمد که ساختمان ها منهدم می شوند و آدم ها به جان هم دیگر در می افتند . هر لحظه آبستن یک حادثه ، یک فاجعه ء دلخراش بود . پایش را که می ماند به خیالش می شد بمی را که زیر پایش گذاشته اند ،منفجر خواهد شد . در سرویس شهری ازکسی که پهلویش می نشست ، می ترسید . خیال می کرد که یک جنایتکار پهلویش نشسته است و پس از لحظه یی او به سویش تفنگچه خواهد کشید .
از دیدن افراد پولیس هم به هراس می افتاد . به خیالش می آمد که قاتل ها و جنایت کاران در لباس پولیس مشغول تطبیق پلان های جنایتبار شان هستند . خانه و دفترش مثل دو کندویی بودند که برایش تاحدی مصوونیت داشتند . همین که دریکی از این کندو ها جا می گرفت ، نفسی به راحتی می کشید ، مثل کسی که از چنگ آدمکشی فرار کرده باشد .
***
آن روز بیشتر ا زروز های دیگر مضطرب و ناتوان بود . نه ، کاملا"وضع غیر عادی داشت . خودش هم حس می کرد که وضعش وخیم شده است . دم به دم چای می نوشید و سگرت می کشید . سوی کاغذ ها روی میز نگاه کرد :محفل .... به مناسبت تفویض مدال های افتخار ... روز پنجشنبه .....
روز پنجشنبه بود . به ساعتش دید . هنوز چند ساعتی به شروع محفل باقی مانده بود . نمی دانست برود یا نرود . برایش مدال افتخار می دادند ، درست است ، به خاطر این که خوب کار کرده بود .
برگشت ، کنار کلکین . به بیرون خیره شد . به شهر ،به ازدحام موتر ها و آدم ها که ازمنزل هفتم مثل کرم ها و مورچه ها به نظر می رسیدند . به فکر فرو رفت ، چقدر خبر بخوانم ؟ خدایا ، خبرهای وحشتناک ......
دوسال می شد که درمیان این خبرها روز وشبش را گم کرده بود : زنی شوهرش را کشت ... مردی با چاقو پدرش را به قتل رساند .... یک قاتل حرفوی که هفتاد نفر را کشته بود ، دستگیر شد .... سارقین بانک در چنگ قانون ... دزدان به منزلی حمله ورشده و دختران خانه را ...... دختری از خانه ء پدر فرار کرد و یک روز بعد جسدش درباغ شبانه ..........
می لرزید ، دست ها وپاهایش هم می لرزیدند . قلبش به سرعت تکان می خورد . حس می کرد که اورا چیزی می شود . به خیالش آمد که همان مرض ، شاید هم مرض سل اکنون تمام قلمرو وجودش را فرا می گیرد . گیلاس چای سرد شده اش را تا ته نوشید و سگرت دیگری روشن کرد . مثل همیشه در صحن اتاق به قدم زدن پرداخت : ها ... این هم شد یک زنده گی هم راه با مدال افتخار.... پدری دخترش را ريال زنی شوهرش را ، پسری پدرش را می کشد . قاچاقبران به زدو خورد می پردازند ... بانک ها ، فروشگاه ها و منازل مردم سرقت می شوند .... رهزنان راکبین موتر هارا در آتش می افگنند . ... مردی که آدم می کشت و جگرش را خام می خورد ... جنایتکاری با کوبیدن میخ بر مغزشکارش اورا می کشت . بیماری که سینه های زنان را می برید ، روده و جگر آدم های قربانی یک انفجار روی سرک ها افتاده ... پارچه های مغز و گوشت قربانیان انفجار روی دیوار ها چسپیده بودند ... از تمام قربان های حادثه ء انفجار فقط یک دست قطع شده پیداشد .... گزارش شده است که انفجار بم ، کم ازکم هشتاد نفر کشته و بیشتر از یک صدو بیست مجروح به جا گذاشته است .........
هر لحظه ، درخواب و در بیداری ، درهمه جا ، شب و روز همین صحنه های خوف انگیز پیش نظرش جان می گرفتند . اصلا" او در میان صد ها جسد خونین ، در میان عالمی از تکه ها گوشت آدم ، میان صد ها کارد و تفنگچه ء خون آلود ، درمیان دست ها و پا های قطع شده و سر های بریده زنده گی می کرد . د رهمه حال گپ های ریس موسسه ء نشراتی شان یادش می آمد که روزی گفته بود :
ـ مدیر صاحب ، خبر ها خسته کن شده اند . باید قتل ها و جنایات دلچسپ و جالب باشند ...
دراین لحظه باردیگر همان خبر دلخراش یادش آمد که سه هفته قبل نشر کرده بودند . می دانست که پس از آن روز ، پس از خواندن همان خبر ، وضع صحی و روحیش کاملا" دگرگون شده بود ، به حدی که فکر می کرد دقایقی بعد دیوانه خواهد شد . شب ها خوابش نمی برد و هر لحظه صحنه ء دلخراش حادثه ء همان خبر مقابل چشم هایش رقصیدن می گرفت . راه دیگر نداشت . مصرف چای ، سگرت و تابلیت های مسکن قوی اعصاب را افزایش داد . اما احساس می کرد که این چیز ها دیگر سودی نمی بخشند . اضطرابو دلهره ء درونیش دیگر ذره ذره وجودش را می شاراندو آب می کرد . به خیالش می آمد که لحظه به لحظه گوشت ، پوست و استخوان هایش آب می شوند و می چکند . هر چند می کوشید تا همان خبر را از ذهنش دورکند ، فایده نداشت . برای لحظه یی هم که خوابش می برد ، همان صحنه های ترسناک به جانش حمله می کردند و او فریاد کنان ا زخواب می پرید .
دراین سه هفته مدیر جدال کشنده و زجردهنده یی را پشت سر گذشتانده بود . جدال بایک کابوس کله شخ . اما این کابوس و حشتناک چنان قوی بود که همه ء افکار و اندیشه های مدیر را از ذهنش بیرون می راند و خودش جای آن هارا اشغال می کرد . فکر می کرد در پایان این سه هفته یی ناکامی نصیب شده و رقیب سرانجام اورا از پا افگنده است .
چند ساعت دیگر هنوز باقی مانده بود که محفل آغاز شود . باردیگر به ساعتش دید . کمی نوشید و سگرت دیگری روشن کرد . کابوس رهایش نمی کرد . مقابل چشم هایش می رقصید . رقص ، رقص .... صحنه ء خون آلودو خوف انگیزیک رقص دهشتناک ، مو بر اندامش راست می شد . دلش به کفیدن رسیده بود . احساس می کرد که اگر جیغ بزند مثل یک بمب منفجر خواهد شد .
باردیگر از پنجره به بیرون ، به شهر دید . تیلفون جرنگس کنان زنگ می زدند . تیلفون ها را جواب نمی داد، می ترسید . می ترسید که بازهم خبرها وحشتناکتری بشنود . قتل .... و یک انفجار .... و رقص یک مرده .......زنی با سینه های بریده پیدا شده ...چشم های مردی را بیرون کشیده و بینی و گوش هایش را بریده اند .... آدم هایی با القاب وحشتناک ،جگر خور ، شش کش ، سینه خور ، خون آشام ..... آه خدایا ، در این دنیای ما چه گپ شده است ؟ آدم ها را چه شده ؟ ، خدایا ...!
باردیگر رقص مرده یادش آمد، یک کابوس مرگبار ... دلش می شد جیغ بزند و خودش را از کلکین به بیرون بیافگند . آن گاه می مرد و برای همیشه از شر این کابوس های کشنده نجات می یافت . اما ناگهان امید ی در دلش برق زد ، از دیدن موتر ها و ازدحام آدم ها ی شهر که مثل کرم ها و مورچه ها به نظر می رسیدند . ها ، بازار زنده گی گرم است ، بازار جنایت هم حتمی گرمتر از آن . فردا خبرهای دلچسپتری خواهیم داشت . این قدر آدم دراین شهر امروز و امشب چه دسته های گلی را به آب خواهند داد و چه جنایات دلچسپ و نوی را مرتکب خواهند شد و رییس نخواهد گفت که :
ـ خبرهای تان خسته کن شده است .
از این مفکوره خنده اش گرفت . خندید ، شانه هایش از خنده لرزیدند . جرعه یی از چای نوشید و سینه اش را با دود سگرت پر کرد . دلش شد قهقهه بخندد . دوسال می شد که اصلا" لبخندی هم در سیمایش دیده نشده بود . حس کرد درونش پراز خنده شده است ، خنده به اندازه ئ دوسال ، دلش شد آن قدر بخندد تا سبک شود . بخندد ، بخند د .... از این اندیشه ترسید . برگشت سوی میز ، به خاطراین که بتواند از کابوس رقص مرده برای لحظه یی نجات یابد ، خبری را برداشت و خواند :
ـ در اثر انفجار یک بم د رعمارت فروشگاه ستاره دوازده نفر زخمی شدند ....
حیران ماند و پرسید :
ـ چرا کشته ندارد ؟
تکمه ء زنگ دفتررا به شدت فشرد . یکی از خبرنگاران با عجله وارد شد . مدیر در حالی که می لرزید ، پرسید :
ـ این خبر شما چرا کشته ندارد ؟
خبرنگار حیرتزده به سروپای مدیر نگاه کرد و گفت :
ـ کشته ؟ کشته نبوده ، نداشته .
مدیر مشت گره شده اش را محکم به میز کوبید و با تمام توانش جیغ زد:
ـ از برای خدا ، شما می خواهید مرا بد نام کنید ؟ می خواهید همه به من بخندند ؟ چگونه امکان دارد که یک بم دریک فروشگاه منفجر شو د و کسی را نکشد .
خبرنگار حیران حیران به او نگاه می کرد ، مدیر باز غضبناک فریاد کشید :
ـ دوازده نفر زخمی چیست ؟کجای این خبر است ؟ چگونه عقل شما قبول می کند ...
خبرنگار کنده کنده جواب داد :
ـ از چند مرجع پرسیدیم ، کشته نداشت .
مدیر مثل دیوانه ها چندین بار مشتش را پیهم روی میز کوبید و جیغ زد :
ـ من نمی دانم ، باید بکشید ، باید بکشید تا خبر شما خبر دلچسپ شود ، بروید ، گم شوید .... !
چشمش به کارت روی میز افتاد . محفل مدال افتخار ، روز پنجشنبه ....
در حالی که نفس نفس می زد ، چای گیلاس تا آخر نوشید . متوجه شد که خبرنگاررفته است . سگرت دیگری روشن کرد . خبردلچسپ و وحشتناک ،بازهم رقص مرده یادش آمد . ترسید . تکان خورد ، لرزید . آه ، چه وحشتناک است . در مقابل چشم هایش دید که جسدی می رقصد . جسد مردی که کله نداشت ، می رقصید . صدای قهقهه خنده های مردی که اورا کشته بود ، طنین افگند . به دست او خنجر خون آلودی بود . در زیر پایش سر بریده ء جسد افتاده بود . جنایتکار همین که آدم هارا سر می برید ، با عجله دیگچه ءروغن داغ را به گردن خون چکان جسد می ریخت . آن گاه جسد افتاده روی زمین به حرکت در می آمد . ا زجایش بلند می شد ، دست و پا می زد ، حرکت می کرد و جنایت کار قهقهه کنان می خندید و می گفت :
ـ نگاه کنید رقص مرده را .... !
مدیر چیغ زد . سرش را به دیوار چندین بار کوبید . خون پیشانیش فواره زد و بعد قهقهه کنان خندید ، قهقهه کنان خندید . خبرنگاران دوان دوان آمدند . مدیر با چهره ء خون آلود مثل دیوانه ها می خندید . صدای خنده هایش د ردهلیزها انعکاس می کرد . لباس هایش هم پر خون شده بودند ، لکه های خون هر طرف... خون ا زپیشانیش می چکید . به خبرنگاران می دید و می خندید . دست ها و پاهایش را به هرسو حرکت می داد و می گفت :
ـ نگاه کنید رقص مرده را ، نگاه کنید ، مرا رقص مرده را !
چند روز بعد ، هفت خبرنگار که هفت دسته گل به دست های شان بود ، مقابل دروازه ء وردی شفاخانه ء صحت روانی ایستاده بودند .
پایان
گهواره یی در برف
همه چیز به خوبی گواهی می دهد که من در یک دادگاه استم. مرا به دادگاه کشانده اند و یا هم کسی مرا به دادگاه کشانده است. در جایگاه متهم استم، نمی دانم برای چه؟ اما برایم این موضوع بسیار نگران کننده نمی نماید. با خودم فکر می کنم مگر من چه گناهی را مرتکب شده ام تا مرا به دادگاه بکشانند. چیزی یادم نمی آید. مثل روزهای نوجوانیم استم که در تابستان ها تا دیر روی بام می خوابیدم تا آفتاب از سرم می گذشت و وقتی از خواب بیدار می شدم، حس می کردم سنگین و خسته ام. سرم می چرخید و گیج می بودم. بعد از گذشت لحظه هایی یادم می آمد که من کی استم و در کجا استم. خودم را به یاد می آوردم و صدای مادرم را می شناختم و می شنیدم که مرا صدا می زد:
ـ آفتاب مابین حویلی پهن شد و سایه ها رفتند و این گوساله هنوز خواب است!
به سایه های ته دیوارها می دیدم و آفتاب همه جا پهن شده می بود و سایه ها اندک می بودند. باز هم حالی مثل آن روزها دارم. گیج و منگ استم. مثل این که تازه به حال آمده باشم، پس از ساعت ها خواب و بیهوشی. به تالار می نگرم، به آدم ها می نگرم. به قاضی ها، وکیل ها، مستنطق ها و به حاضران تماشاگر یا شاکیان خودم. همه چهره های جدی دارند و باهم در جر و بحث اند. گاهی صدای شان را می شنوم و گاهی صدای شان خفیف می شود و گم. گاهی می توانم بفهمم چه می گویند و گاهی اصلاً معنی گپ های شان را نمی فمم. مست و مدهوش استم، غرق نشئه. مثل این که برایم داروهای نشه آور و خواب آورتزریق کرده اند. به خیالم می آید که این دادگاه و موقعیت من در این جا اصلاً جای نگرانی ندارد. حس آدمی را دارم که گویا عمرش در دادگاه ها گذشته باشد و در سوال ها و جواب ها و از این گپ ها. سوی هرکی می بینم، خنده ام می گیرد، از جدی بودن چهره های شان، از لباس های شان، همه چیز شان به نظرم خنده آور می آید. بینی ها، گوش ها، کله ها، چشم ها، سوراخ های بینی های شان. همزمان به یاد فیل ها می افتم، به یاد گاوها و گوسفندها، خنده ام می گیرد، اما نمی خندم. می دانم که جای خنده نیست. در دو طرفم دو نگهبان که لباس های مخصوص به تن دارند، ایستاده اند. وقتی خنده بر من غلبه می کند، به زور از بروز خنده ام جلوگیری می کنم. حتی حس می کنم که شاید لحظه های بعد، از دیدن این همه آدم های مختلف شکل و مختلف بینی و کله نتوانم جلو خنده ام را بگیرم و منفجر شوم. این کار بدون شک بر گناه های من خواهد افزود و این حرکت نوعی بی احترامی در مقابل دادگاه محسوب خواهد شد. نمی دانم چرا امروز دیدن آدم ها و سرو کله ی شان به نظرم خنده آور جلوه می کند. مثل این که بار اول متوجه شده ام که دیدن سر و کله ی آدم ها، گوش ها و بینی های شان این قدر خنده آور است. یادم می آید وقتی تازه جوان شده بودم، خیلی دوست داشتم تا خودم را هرچه بیشتر در آینه تماشا کنم. اما این همه عمر چرا متوجه خنده آوری سر و کله ی خودم نشده بودم. آهسته دستم را به بینیم می برم، آها من هم مثل دیگران استم، من هم بینی با دو تا سوراخ دارم، مثل آدم های این جا، مثل گاوها و گربه ها. بوی برف و زمستان می آید. تالار بسیار گرم نیست. حالا به من چه که چه می گویند. خودشان می ریسند و خودشان می بافند و خودشان می پوشند و در اخیر هم جزایی به من تعیین می کنند.
روزی یادم می آید، در منزل بودم، در بعد از ظهر یک زمستان دلگیر که همه جا را برف سنگینی پوشانده بود. چند لحظه نمی گذشت که او را مثل دفعه های دیگر با هزار زحمت و خون دل خوردن راهی دیار خواب کرده بودم و برای دقایقی می شد که بار دیگر به راحتی نفس بکشم. همان گاه یادم آمد تصمیم داشتم تا در اولین فرصتی که برایم دست می دهد و ساغر در خواب است، نامه ای به بنفشه بنویسم. پشت میز می نیشینم و قلم و کاغذ می گیرم تا به نوشتن نامه شروع کنم. در دلم نگرانی عمیقی از بیدار شدن زود بهنگام ساغر و شروع شدن گریه ها و بهانه جویی های او سنگینی می کرد و فکر می کردم که نامه تمام نشده، صدای گریه ی ساغر بلند خواهد شد و بار دیگر همه چیز از هم خواهد گسیخت و نامه ناتمام رها خواهد شد.
همان لحظه به یاد زمانه هایی افتادم که کودک شش - هفت ساله یی بیش نبودم، مانند همین ساغر دخترم. دو سه سالی بزرگتر از او و زمانی که با سایر بچه ها ی همسن و سال ما در بهارها و تابستان ها، در کوچه ها به بازی های کودکانه مشغول می شدیم و خاکبازی و اسپک اسپک بازی می کردیم، به پاهای ما خارها فرو می رفتند و بعد دوان دوان نزد مادرها می شافتیم تا با سوزنی خارها را از پاهای ما در آورند.
بعدها مادرم سوزنی را در کلاه من گذاشت تا خودم با استفاده از آن خار خلیده در پایم را خودم بیرون بکشم. چون خار اگر مدت بیشتری می ماند، فروتر می رفت و در آوردنش دشوار می شد و کارش به زخم و آبله می کشید. اما آن روز حس می کردم که خارهایی، دو تا خار زهردار در قلبم فرو رفته است و از مدت ها به این سو از آنها درد می کشم و رنج می برم و از مدت ها به این سو این خارهای فرو رفته در قلبم به زخم های عمیق و دردناکی مبدل شده اند. دلم می شد از مادرم بپرسم که وقتی خاری به قلب فرو کردند، چگونه آن را باید بیرون کشید؟ اما بعد این همه سال ها که گذشتند، نه مادرم بود و نه خانه و کاشانه خود ما و من مانده بودم با این درد جانکاه خارهای فرو رفته در قلبم و هیچ راه و چاره ای برای نجات از آن را نداشتم و حس می کردم با گذشت زمان، زهر این درد کشنده در تمام بدنم منتشر می شود و مرا اندک اندک از پا می اندازد. یادم می آمد وقت هایی که در کف پایم آبله ی از اثر زخم خاری پدیدار می شد، مادرم با سوزنی آبله را می کفاند و از آن مایع زرد رنگی بیرون می شد. همان صحنه ها یادم می آیند و خیال می کنم زندگی من هم مانند آبله یی روزی می کفد و مایع زهری زرد رنگی حاصل همه ی زندگی ام خواهد بود .
اصلاً این خارها، از همان نگاه های با مهر و عاشقانه یی پیدا شدند که نخست مرا مانند شراب کهنه از خودم بیخود می کردند و مرا به دنیاهای ناشناخته و شیرین احساس و دلباخته گی می بردند. نگاه های همان دختر زیبا چشمی که با دیدنش هر چه عقل و هوش در سر داشتم، از سرم کوچیدند. هوش و حواسم را باختم و هر دو شدیم عقل باخته گان و مانند قمار بازان پاک باخته، لچ و لق. وابسته به هم که دمی دوری از هم را جهنم خدا می دیدیم و بیقرار و بیتاب. همین او بود که بعد از سال ها روزی مرا پست فطرت و بی وجدان خواند و مرا تنها گذاشت با یک کودک دو ساله و رفت و غیبش زد و این کلمه های زشت مانند دو تا خار زهرناک در قلبم فرو رفتند و ماندند و صفحه ی سیاه زندگی مرا در غربت آغاز کردند.
من از گناهی که مرتکب شده بودم، چیزی نمی دانستم. همان دمی که او مرا ترک می کرد، اصلاً نفهمیدم که او چرا چنین بیرحمانه به همه چیز پشت پا زد و پس از آنهمه دلباخته گی ها و زندگی مشترک با محبت و عشق، ناگهان این گونه از کوره در رفت و بر سرم با دو پتک گران کوبید و خارهای زهرناکش را در قلبم فرو کرد و رفت. حتی مجال نداد که ازوی همان لحظه می پرسیدیم که چرا؟
صدایی را می شنوم:
ـ .... تصدیق های داکترها می ر سانند که متهم کاملاً سالم بوده و خودش را عمدی به در دیوانه گی میزده .... این کار او جرم او را بیشتر سنگین می کند ....
سوی تالار نگاه می کنم. آدم ها، کله ها، بینی ها، گوش ها، چهره های جدی و مختلف .... صدا خاموش می شود و بعد صدای بیلی را می شنوم که گویا کسی در کنار من با بیل زمین سخت را می کند. از این صدا تکان می خورم به دو طرفم نگاه می کنم، پاسبان ها هم به من نگاه می کنند. آماده باش، منتظر حرکتی از من و حمله از آنها .... صدای بیل و کندن خاک و زمین همچنان ادامه می یابد. سرم می چرخد. این صدا را هر بار که می شنوم، تکان می خورم و حس می کنم مرا چیزی می شود، مثل حالت دیوانه شدن. صدای کندن گور یادم می آید، صدای خاک ریختن در یک گور ... روزهای جنگ یادم می آیند. بنفشه، یادت می آید؟ من این صدا را یک عمر شنیده ام، یک عمر.
برف می بارید و او در ته برف ایستاده بود و به شاخه های درخت ها نگاه می کرد. یک گهواره ی تاشقرغانی رنگین در کنج حویلی زیر برف مانده بود. هر بار که این گهواره را می دیدم، دلم یک رنگ دیگر می شد. گهواره ی من بود، گهواره ی کودکی هایم ... با دیدن او دلم پر میزد، خیال می کردم که خوب است این گهواره است، شکر که است. برایم یک دل پری بود، دل پری برای برگشتن به آرامش. خیال می کردم اگر یک روز از همه چیز خسته و بیزار شدم، می توانم به دنیای نهفته ی این گهواره برگردم و دوباره به آسایش برسم. این گهواره سال ها در همان خانه ی قدیمی پدری ما بود و همان جا ماند. همیشه خیال می کردم، این گهواره همان جا سالم و صحت است و اگر یک روز برگردم، اورا دوباره خواهم یافت. بنفشه یادت است که به تو هم گفته بودم، می گویم:
ـ بنفشه یادت می آید؟ من کراچی دستی را می راندم، می دواندم، تو سر کراچی، زیر کمپل و بوجی، در ته برف دیده نمی شدی. آسمان یخزده صدای فیر گلوله ها را می بلعید تا انعکاس بیشتر نکنند و همسایه ها نشنوند. خانه و کاشانه ماندند. ترا گرفتم و چند تا کتاب و چند تا نان خشک و سخت، می گریختیم. هر چه بادا باد. راهی دیگر نبود. جاده ها برفی و یخک و نقش و نگارهایی از خون روی برف ها، وقتی راکتی از بالای سرما می گذشت، سگ های ولگرد پوز شان را سوی آسمان می کردند و می دویدند وقوله سر می دادند. جسدها را دیگر نمی شد دید. در زیر برف پنهان شده بودند. صدای چرخ های کراچی دستی در فضای یخزده ی برفی انعکاس مرده ای داشت. ما می گریختیم، از جنگ، سوی امن .... جنگجویان ریش بلندی سر باغ بالا ما را توقف دادند:
ـ چه کاره استی؟
گفتم:
ـ هیچ، هیچ کاره.
یکی دیگر از آنها که به من نگاه می کرد، گفت:
ـ بان شان که بروند، از همانهاست، از ریش کل ها ...
اما این یکی نگذاشت که برویم، پرسید:
ـ این کیست؟
گفتم:
ـ مادرم، پیچه سفید مادرم.
بعد پرسید:
ـ نان دارین؟
چند تا نان خشک و سخت که در دستمالی بسته بودم و باخود می برد م را با عجله به او دادم و بعد اجازه داد تا برویم. صدای فیر گلوله ی تانک همه جا را تکان داد. تو در ته لحاف برف، پیوسته به من بد و بیراه می گفتی و مرا سر زنش می کردی:
ـ صد بار گفتم، برویم. آقای داکتر چشم قبول نکردند و عقیده داشتند که به زودی آرامش بر می گردد و صد بار گفتم که از این ملک دل بکن، این جا یا باید کشت و یا باید کشته شد، همین. حالا ببین جناب داکتر ... کوزه را بگیر، حوض را پر کن. آقای داکتر چشم منتظر بودند که فرشته های آزادی می آیند و تو به گردن آنها و آنها به گردن تو گل می اندازند. گفتم بیا که برویم از آزادی مازادی خبری نیست، این جا میدان فوتبال است ... از ریش کل ها چه دیدیم که از ریشدارها ببینیم ....
بعد مثل دیوانه ها انگار هذیان می گفتی، در ته کمپل ها و بوجی ها تمسخر کنان آواز می خواندی ... زغم کسی هلاکم، او زمن خبر ندارد.... و من می گفتم که صدایت را بلند نکن، خدای من.
آن روز می خواستم نامه ای به وی بنویسم. اما نمی دانستم از کجا شروع کنم. خسته و بی حوصله بودم و عصبانی. دلم پر از عقده بود و نمی دانستم سر کی خالی اش کنم. به هرچیزی که نگاه می کردم، بدم می آمد و نمی خواستم نگاه هایم دقایق بیشتر روی اشیا بمانند و من درباره ی آنها فکرهایی بکنم. به بیرون که نگاه می کردم، بر ف بود و به یاد گهواره ی چوبی رنگین تاشقرغانی که همیشه در کنج حویلی قدیمی ما قرار داشت، می افتادم. دلم می شد یکه راست بروم به سراغ همان گهواره. خیال می کردم تنها با رسیدن به دنیای نهفته ی همان گهواره می توانم حس آرامش کنم و از این همه درد و عذاب نجات یابم. در کنار اینها احساس می کردم که کار مهمی داشتم که باید در آن فرصت انجام می دادم، فرصتی که به ندرت برایم میسر می شد. اما نمی دانستم چه تصمیمی داشتم و نمی دانستم با این حال درهم و برهم خودم چگونه کنار بیایم و دردی را که از درون مرا به تدریج آب می کرد، فراموش کنم.
من کاری جز نگهداری کودکم نداشتم. دو سال می شد که کارم طفل داری بود. آنهم با کودکی طرف بودم که در لجاجت و بهانه جویی و در فغان و گریه ید طولا داشت و استعداد بی نظیر خدادادی. وقتی زنم ما را ترک کرد، چهار سالش هم نشده بود و من در این دو سال و چند ماه چه شب ها و روزهای سختی را گذشتاندم. هیچ باورم نمی شد که چنین یک اتفاقی بیافتد و مادری چنان سنگدل شود تا کودک چهار ساله اش را ترک کند و برود. حالا خاک بر سر من که چه بودم و چه استم. چگونه توانست مرتکب همچو کاری شود؟ و بگذارد تا کودکش شب و روز، تا نیمه های شب مادرش را صدا کند و داد بزند و زار زار بگرید. این ها یک سو بمانند. ستمگری دیگرش این بود که گاه گاهی تیلفون می کرد و حال ما را می پرسید و با ساغر هم صحبتی می کرد و همیشه وعده می داد که به زودی نزد ما بر می گردد. البته این را به من نمی گفت. به ساغر می گفت و او را می فریبید. شاید از شکوه کردن های من و از عذرخواهی های من حظ می برد و به خودش می بالید که مرا چگونه توانسته است به این حال و روز سیاه بیاندازد. هر بار زاری می کردم و از وی می خواستم تا نشانیی یا شماره ی تیلفونی به من بدهد تا ما به سراغش برویم و لاقل ساغر را نزدش ببرم تا کمی آرام بگیرد. اما او زیر بار گپ های من نمی رفت و می گفت که کور شوم و از این هم بدتر ... کینه یی دیده بودم، اما مانند او شتر کینه نه.
آن روز قلم را گرفتم تا به نوشتن بیاغازم. حیران شدم چه خطابش کنم. دلم نمی شد از کلمه های محبت آمیز استفاده کنم. دیگر این گونه کلمه ها برایم بی معنی شده بودند. خیلی در این دو سال و چندی جورم داده بود. خوب، اگر مرا ترک می کرد، به جنهم. چاره ای نداشتم، می رفتم پی کارم. گاهی به حدی برآشفته می شدم که اگر دستم می رسید، به یقین گلویش را تا حدی می فشردم تا آن دو چشم سیاه و جادویی اش از حدقه های شان بیرون شوند. به خیالم می آمد که دلباختن و این گپ ها همه بی معنی بوده اند و او مانند یک جادوگر مرا فریب داده است و با این فریب دادن خواسته است به رویاهایش که آمدن به اروپا بوده، برسد. همان روزی که از هواپیما پیاده شدیم و هنوز از فرودگاه بیرون نشده بودیم که مقابلم ایستاد و دخترم را به من داد و گفت:
ـ این دخترت و این هم بکست، من رفتم. اما پیش از رفتن می خواهم دو کلمه را برایت بگویم که باید سال ها قبل، یا همان هفته ی اول بعد از عروسی ما می گفتم که نشد. بسیار پست فطرت و بی وجدان بودی تو، من نفهمیده بودم. خدا یارت و زندگی خوش اروپایی داشته باشی. اما یادت نرود که از من باید خوش باشی که ترا تا به این جا کشاندم و آوردم. ورنه جناب حالا خدا می داند در کجا زیر یک من خاک و خاکستر خفته بودند.
همان لحظه باور نکردم و خیال کردم بنفشه شوخی می کند. اما نه شوخی نبود و چنان رفت که نگاهی هم به عقبش نیافگند. دخترک در بغلم می گریست و او را صدا می زد:
ـ ماه، ماه!
من دنبالش دویدم، صدا زدم تا بیایستد، برگردد. اما صدایم را نشنیده گرفت و در یک پلک زدن در میان ازدحام مسافران غیب شد.
دو سال گذشته است، اما چنان خسته و بیحالم و بی دست و بی پا شده ام که گویی این دو سال مانند بیست سال از سرم گذشته است و من همه ی این مدت را شکنجه کشیده ام و زارزار گریسته ام. چندین بار همسایه ها از من شکایت کردند که گویا من ساغر را لت و کوب می کنم. گاهی هم می شد از شدت بهانه جویی ها و گریه هایش چنان به ستوه می رسیدم که دلم می شد بزنمش. اما لاهول می گفتم و دلم به او می سوخت. او تقصیری نداشت و هرچه می کشیدم از دست مادرش بود. گاهی واقع می شد که من از فرط خسته گی خوابم می برد و وقتی از خواب می پریدم، می دیدم که طفلک هم از شدت خسته گی، در گوشه ی افتاده است و خوابش برده است.
در آن لحظه که نمی دانستم چه بنویسم و به این چیزها فکر می کردم، صدایی شنیدم. مثل این که کسی در صحن باغچه حویلی با بیل زمین را می کند. این صدا گاه گاهی شنیده می شد. بعضی شب ها با شنیدن این صدا یک قد از خواب می پریدم. این صدای بیل و کندن زمین برایم کابوس ترسناکی شده بود که گاه گاهی به سراغم می آمد و بعد صحنه های جنگ و راکت ها و تانک ها و جیت های جنگی به نظرم نمودار می شدند و بعد هم کندن قبر، ریختن خاک سر قبر ... تابوت های بیشمار، سوختن خانه ها و گریه و شیون زن ها و کودکان ... یک عمر آهنگ شب و روز من و دیگران همین آهنگ بیل و کندن زمین شده بود.
در باغچه کسی نبود، همه جا برف بود و برف می بارید. به یاد تو افتادم، بنفشه ... زمانی می گفتی که خیلی برف را دوست داری. برف پاک است و همه چیز را تازه می سازد. اما دیدی که آخر کار چه بر سرم آوردی.
همان طور که به برف های باغچه خیره شده بودم، ناگهان دیدم در کنجی در ته برف ها گهواره چوبی رنگین تاشقرغانی من قرار دارد. دلم از شادی پر زد. بیهوده یک بار دلم خوش شد و خیال کردم من و او، من و آرامش بسیار از هم فاصله نداریم و هر وقت خواسته باشم می توانم سوی گهواره بروم و به دنیای نهفته و پر از آسایش آن پناه ببرم و بگویم مرا تیر از این همه درد و غم و سرگردانی.
سخنرانی های دادگاه ادامه دارد. رییس دادگاه با چکش بر میز می کوبد و می گوید:
ـ لطفن نظم دادگاه را رعایت کنید ...
خنده ام می گیرد، از این کار او که چکش را بر میز می کوبد، خنده ام می گیرد. دلم می خواهد بلند و قهقهه کنان بخندم. اما می ترسم. از سنگین شدن جرمم می ترسم. نمی دانم چه جرمی را مرتکب شده ام. اما حتمی جرمی را مرتکب شده ام که مرا محاکمه می کنند. ترسی در دلم ندارم، انگار راه فرارم مشخص است. خیال می کنم به زودی از این دنیای پردرد و رنج نجات می یابم و به آغوش همان گهواره پناه می برم. به آدم های دادگاه که نگاه می کنم، دلم به آنها می سوزد. آنها خبر ندارند که در دل من چه می گذرد و من چه تصمیمی دارم و چگونه تمام تلاش های آنها را برای مجازات خودم نقش بر آب می کنم. دلم به آنها می سوزد از این که از گهواره ی من خبر ندارند. بنفشه، میدانی؟ برای همه چیز بهانه گیری می کرد. در خوردن، نوشیدن، در لباس، با سامان های بازی، رفتن به کودکستان، دست و روی شستن، این که هر بار گیلاس شیرش را قصدی روی فرش اتاق می ریخت، دیگر عادی شده بود. مانند یک موجود ناسالم و جنونزده میرفت، سی دی پلیر را روشن میکرد و چنان صدایش را بلند میساخت که ده فرسنگ آدمهای دور از ما هم میتوانستند بشنوند. بارها از همسایه ها بابت این کار او اخطار شنیده بودم.
دلم شد نامه را با این الفاظ آغاز کنم :
ظالمترین زنی، مادری که من دیدم ....
اما همان لحظه که این ها را نوشتم، از نوشتن بازماندم. به فکر فرو رفتم. نمی دانستم چرا تصمیم گرفته بودم که برای او نامه بنویسم. اصلاً آدرسی از او نداشتم تا نامه را برایش می فرستادم. از دوستان و آشنایانی که در این ملک ها می شناختم، بارها کمک خواسته بودم. هیچ کس نمی توانست به من کمک کند. همه می گفتند:
ـ این جا اروپاست، پیدا کردنش کار آسانی نیست.
از اروپا و زندگی در این جا بدم آمده بود. تقاضای پناهندگی ام رد شده بود، از بس در این مدت سوال و جواب می شدم، خسته شده بودم. چرا فرار کردید؟ چطور آمدید؟ زنت چرا در میدان هوایی گم شد؟ قاچاقبرانی که شما را آین جا آوردند، کی ها بودند، از کدام ملک؟ و صدها سوال دیگر .... از بس این سوال ها تکرار شده بودند، دیگر هراسی نداشتم و همه ی جواب ها برایم حفظ شده بودند و فکر می کردم اشتباه بزرگی را مرتکب شده ایم. دارو ندار و خانه ی پدری را فروختیم، به قاچاقبر دادیم تا ما را به این سرزمین، به بهشت خیالی ما برساند که رساند و حالا هر روز محاکمه می شدم که چرا فرار کردم و چطور آمدم و چراهای دیگر؟ وقتی به پولیس و مراجع مربوط گفتم که زنم در فرودگاه ناگهان گم شد، تمام مشخصات و حتی عکسی از او را از من گرفتند، اما نتیجه اش هیچ بود. چنان به نظر می رسید که او از این کشوری که ما بودیم، به کدام کشور دیگر رفته است. وقتی تیلفون هم می کرد، معلوم نمی شد از کجاست. به نظر می رسید که او بیشتر از تیلفون های غرفه های سرسرک ها استفاده می کند تا رد پایش را من نیابم. وقتی پرسیدم شماره ی خانه ی مرا از کجا یافته است، گفت از کتاب رهنمایی تیلفون در انترنت. بعدها فکر کردم که یافتنش فایده هم ندارد. وقتی او نمی خواست با من زندگی کند، من چه کاری می توانستم بکنم، هیچ. اما شاید به خاطر این تصمیم گرفته بودم تا به او نامه بنویسم که بعد از مرگ من بخواند و بداند که چه از سر من گذشته است. احساس می کردم که دیگر نمی توانم این زندگی بی سر و پای را ادامه بدهم. مرگ هیچگاه پس از مشوره به سراغ آدم نمی آید. دلم می شد نامه را بنویسم و دلم را خالی کنم تا بعد از نبودن من بخواند و بداند که در این دو سال و چند ماه، اصلاً در این بیست سال و چند ماه من چی ها کشیده ام و او در حق من و این کودک معصوم چه ستم بزرگی را روا داشته است.
همیشه از خودم می پرسیدم که گناه من چه بوده؟ بارها با عصبانیت جیغ زده ام و به او گفته ام که تو به خاطر هوس هایت ما را این جا کشاندی و رهای ما کردی. همه کارهای تو فریب و تزویر بوده. می گفتم اگر قصد ترک کردن مرا داشتی، لااقل این کودک معصوم را به دنیا نمی آوردی و او را به این حال و روز نمی انداختی. اما او به این گپ ها می خندید و می گفت:
ـ برو گمشو، من هر طوری که دلم بخواهد زندگی می کنم. برای تو هم از این بدترش را آرزو می کنم.
خوب، من هم در مورد گناه و اشتباه هایم می اندیشیدم و هربار که به آنها به شکلی اشاره می کردم تا عذرخواهی مرا بپذیرد، طفره می رفت و گوشش را به کری می انداخت و ناشنیده می گرفت. از خودش هم چیزی نمی گفت. نمی دانستم با کسی ازدواج کرده است و یا هنوز تنها ست. چه می کند و چه نمی کند. در کجاست و در چه حال؟ شاید با این کارهای مبهمش می خواست مرا بیشتر عذاب دهد و از این کارش حظ ببرد. من همواره به خودم نفرین می گفتم که چرا رخ دیگر و پنهانی او را نشناختم و فریب زیبایی های ظاهری اش را خوردم و شیفته ی احساس و روح شاعرانه اش شدم. فکر می کردم که همان زمان که نگاه هایش سوی من تابیدند، چشم هایم کور شدند و او بود که با نگاه های گرمش مرا از خو دم بیخود کرده بود.
آن لحظه کاغذ را مچاله کردم و دور انداختم. دخترم که روی کوچ خوابیده بود، بیدار شده بود. بعداز آن که چشم هایش را مالید، خواب آلود و خسته سوی من نگاه کرد و بعد مشغول بازی با گدی اش شد. دلم باز به تک و پوک افتاده بود و می لرزید. چیزی نگفتم و بهتر دیدم تا او را به حال خودش بگذارم. اما دلم طاقت نکرد و آهسته پرسیدم:
ـ بیدار شدی ساغرک من؟
صدایم را ناشنیده گرفت و به آرامی گیسوان گدی اش را نوازش داد. بعد، بلند شد یکه راست رفت سوی میزی که سی دی پلیر رویش قرار داشت. به خودم گفتم که بگذارم به حالش. خوش بودم که با سی دی پلیر مشغول می شود. اما می ترسیدم که بازهم صدای آن را آن قدر بلند کند تا همسایه ها بر سرم بریزند. نمی دانستم، وقتی صدا را بلند می کرد و در و دروازه ها را به لرزه می آورد، چرا خوش می شد و آرام؟ به من می دید، به چهره ی عصبانی و ترس خورده ی من می دید که کاری از دستم ساخته نیست و شکسته خورده و عاصی سویش می بینم. شاید این حالت من برای او تماشایی بود. شاید او هم ناخود آگاه از اذیت کردن من خوشحال می شد و لذت می برد، دختر همان مادر است دیگه! شاید ذهن ناخودآگاه او می دانست که من مقصر اصلی استم و من او را از مادرش جدا کرده ام. هر بار همین که من صدا را خاموش می کردم و یا کم، داد می زد و پاهایش را بر زمین می کوبید و به کارهایی دست می زد که همه قصدی و خطرناک بودند. هرچه به دستش می رسید، بر می داشت، پرت می کرد و می زد.
دیدم با تکمه ها و چراغ های رنگین سی دی پلیر بازی می کند. خوش شدم که با چیزی مصروف شده است. اما دلم ناآرام بود. از مدتی به این سو نمی دانستم چطور او توانسته بود در میان همه ی سی دی ها یک سی دی را نشانی کند. من این سی دی را بارها پنهان کرد ه بودم، اما وقتی همه ی سی دی ها را می دید و آن سی دی مورد پسند خودش را نمی یافت، فریاد می زد:
ـ کجاست؟
و تا که برایش نمی دادم، آرام نمی گرفت. هر بار می رفت، همین سی دی را میان دستگاه می گذاشت و همان آهنگ قدیمی که حالا دوباره سر زبان ها افتاده بود، شروع می شد که می گفت:
ـ زغم کسی هلاکم ....
اگر یادت باشد بنفشه تو نیز زمانی سر این آهنگ جان می دادی. اتفاقی این آهنگ، آهنگ اولی سی دی بود. وقتی این آهنگ شروع می شد، او صدا را تا آخرین درجه بلند می کرد و بعد خنده کنان سوی من می دید. تنها من در همین لحظه ها خنده را روی لب ها و چهره اش می دیدم و بعد درگیری همیشه گی بین من و او آغاز می یافت. باز دویدم تا صدا را کم کنم، جیغ زد. مجسمه شیشه ی پرنده گکی را که در الماری بود، برداشت و زد به میز شیشه یی و همه جا پراز شیشه ریزه شد و گریه کنان سوی سی دی پلیر رفت. دیگر مقاومت نکردم. گذاشتم هرچه می کند، بکند. همیشه همین طور بود. دمی بعد، من از مقاومت دست می کشیدم و گویا شکست می خوردم و او پیروز می شد. رفتم سوی یخچال دو سه گیلاس شراب پیهم سر کشیدم. صدا ی سی دی چنان بلند بود که اشیای اتاق به رقص آمده بودند و همه چیز می لرزید .آوازخوان ها می خواندند:
ـ زغم کسی هلاکم ... او زمن خبر ندارد ....
در همین اثنا زنگ در به صدا درآمد. در را گشودم. دو پولیس با یک خانم که لباس ملکی داشت، پشت در ایستاده بودند. یکی از پولیس ها نام مرا گرفت. من گفتم:
ـ من، خودم استم.
و بعد گفت:
ـ شما بازداشت استید؟
و به دست هایم دستبند زدند. همان بود که سرم چرخید. در گوش هایم صدای موزیک گاهی بلند و گاهی چنان ضعیف می آمد که انگار صدا از میان چاهی شنیده می شد. حس کردم که از حال می روم. حتمی آنها از بازوهایم گرفتند تا به زمین نخورم.
باز هم احساس می کنم سرم می چرخد، مانند همان لحظه. همان آهنگ در گوش هایم طنین افگنده است و در لابلای این آهنگ صدای کودکی را می شنوم که داد می زد و می گفت:
ـ مره پیش ماه ببر، مره پیش ماه ببر!
گویا این صدا را با آن آهنگ میکس کرده باشند. صدای چکش قاضی که میز را می کوبد، بلند می شود و بعد هم قاضی می گوید:
ـ نظم دادگاه را اخلال نکنید ... ادامه بدهید، اعتراض وارد نیست. وکیل مدافع بعد می تواند صحبت کند ...
آها، بنفشه هم در میان حاضران در دادگاه نشسته است. چشم هایم روشن می شوند. بعد از دو سال و چند ماه بازهم او را می بینم. با خوشحالی صدا می زنم:
ـ بنفشه بنفشه، برگشتی آخر؟
دو نگهبان از بازوهایم می گیرند و اخطار قاضی را می شنوم ... آقای متهم، لطفاً نظم جلسه ی دادگاه را رعایت کنید ...
سرم می چرخد بنفشه، چشم هایم تاریک می شوند. دلم می خواهد من هم از تو شکایت کنم. دلم پر است. من هم علیه تو چیزهایی بگویم. آقای قاضی، اجازه بدهید، اعتراض دارم. این خانم بنفشه، یک زن بیمار و عقده ای است. ببینید که در این دو سال و چند ماه، نه اصلاً بهتر است بگویم در این بیست سال و چند ماه متواتر در پی آزار و اذیت من و کودکم بوده است. نه رهایی ما کرده است و نه برگشته است کنار ما. اگر قصد ترک کردن ما را داشت، می رفت پی کارش. اما ببینید آقای قاضی، نه رفته است و نه مانده است. او از آزار دادن من، نه اصلاً بهتر است بگویم از آزار دادن مردها لذت می برد و برای این کار مرا برگزیده است و همیشه مرا مانند موم در دست داشته است و هر چه خواسته است، از من ساخته است. این عقده های او بر می گردد به دوران کودکی های او، آقای قاضی، وقتی در کودکی او متوجه می شود که او دختر است و در می یابد در خانواده تفاوتی بین او و برادرش قایل استند، این عقده شروع می کند به رشد کردن. در همان پنج و شش ساله گی وقتی متوجه این تفاوت می شود، از مادرش می پرسد:
ـ ماه، نمی شد مرا هم پسر می ساختی.
مادرش گفته بود:
ـ به اختیار من نبود، این کار کار خداست.
و او از همان دم برآشفته گیش نسبت به خدا هم شروع می شود. همیشه از مادر می شنود. نه، تو نمی توانی، او می تواند، او یک پسر است و تو یک دختر. این تفاوت برای او قابل قبول و تحمل نیست. در هر جا و در هر مورد این نتوانستن برایش بازگو می شود. از همان پنج ساله گی برادر تحکم را بر وی تحمیل می کند. همه اش همین یک جمله است:
ـ تو دختر استی، دختر.
بعدها نگاه های پدر، دیکتاتوری های برادر، قید و قیود، سخنان مادر، ایرادگیری ها در لباس پوشیدن، در برخاستن و نشستن، در خندیدن و نخندیدن، در صحبت کردن و غذا خوردن، بلند خنده نکن، برای یک دختر خوب نیست. از کلکین به بیرون نگاه نکن و بعد هم نگاه های مردم در کوچه و بازار، مردها، زن ها ... راست برو، راست بیا. پشت سرت را نگاه مکن. سوی بچه ها نگاه مکن. چادرت را از سرت دور مکن. لباس های رنگه مپوش. فکرت فقط سر درس هایت باشد. یادت نرود که تو یک دختر استی، یک دختر. آرایش مکن. این مکن، آن مکن. اما می بیند که برادرش هرچه می خواهد می کند. اما برای او اجازه نیست. حتی یاد گرفتن بایسکل برایش اجازه نیست .حتی اجازه ندارد بیشتر پشت آینه باشد. اگر او را پشت آینه می دیدند، می گفتند:
ـ چه گپ شده که این قدر خودت را در آینه نگاه می کنی؟
و هزارهای دیگر که در درون او به عقده مبدل می شوند و بعد هم ازدواج، شوهر هم یک دیکتاتور دیگری است که از راه می رسد. حالا او این همه عقده ها را سر من خالی می کند، از من انتقام می گیرد، انتقام همه را ... او باید محاکمه شود، باید آقای قاضی، به این روی سکه هم نگاه کنید.
اما بنفشه، من این ها را نمی گویم. خودم هم به این سخنانم در مورد تو باور ندارم. از این سخنان، از خودم، از این دل چرکیم بدم می آید. از خودم بدم می آید. من چقدر ظالم استم خدایا؟ می خواهم به خودم بگویم که این افکار اصلاً به ذهن من خطور نکرده اند. نه، نیستند. نمی خواهم این گونه باشد. می خواهم این گونه نباشد. نه، او احساس او نسبت به من این گونه نیست و نبوده است. مرا دوست داشته است، همیشه دوست داشته است و دوست می دارد. نمی خواستم با آن گونه تصورهای سیاه، احساساتم مکدر شوند و این شیشه ی بلورین رویایی احساساتم خدشه دار شود. نه، آقای قاضی، او بیگناه است. من گنهکارم، مرا محاکمه کنید. من گنهکارم که این افکار نادرست را نسبت به او در ذهنم راه می دهم. نه، اصلاً اگر همه چیز همان گونه هم باشد، نمی خواهم بپذیرم. از این افکار سیاه می گریزم و می خواهم باورهایم، رویاهای دوست داشتنیم باقی بمانند.
هیاهوی تالار مرا دوباره به تالار می کشاند. هنوز سخنرانی می کنند ... یکی صحبت می کند و دیگران با قیافه های جدی گوش فرا داده اند. می کوشم به یاد بیاورم که بعد چه شد؟ همان روز که پولیس ها مرا گرفتند و من از حال رفتم، دیگر چیزی به یاد ندارم. تنها زمانی را به یاد دارم که خودم را در یک محکمه یافتم. همین جا، سعی می کنم تا چیزهایی در مورد خودم و اتفاقات بعد به یاد بیاورم. اما چیز مهمی حصول نمی شود. حالت سکر و بیحالی ترکم نکرده است. خوشم می آید به موزیک و شعرهایش گوش دهم و فکر کنم که درون گوش هایم ادامه دارد و به گریه ها و صدای دخترکی بیاندیشم که با این آهنگ در آمیخته است. در یک لحظه ی کوتاه به آنهایی که این ابتکار را انجام داده اند و این آهنگ را با صدای کودکی میکس کرده اند، آفرین می گویم. خوشم می آید به همین آهنگ گوش دهم. ناگهان باز صدای بیل می شنوم، صدای بیل و کندن زمین. به عقبم نگاه می کنم، می بینم کسی نیست و از بیل و خاک هم خبری نیست. نگهبانان از این حرکتم وارخطا می شوند. بعد شروع می کنم به زمزمه کردن همین آهنگ. من شروع نمی کنم، زبان و دهانم خودشان شروع میکنند:
ـ زغم کسی هلاکم ...
یکی از نگهبانان به من میفهماند تاخاموش باشم و سوی تالار و جریان جلسه دادگاه و آدمهایی که آن جا استند، نگاه کنم. نگاه که میکنم، همه جاراپراز برف مییابم. آدمهای برف آلود، یخزده روی چوکیها نشسته اند. در یک لحظه میبینم که همه ی تالار یخزده است. آدمها مثل مجسمه ها مانده اند، یخزده اند. زیر برف گور. دادگاهی یخزده. بنفشه، عنوان خوبی میشود برای داستانی که بنویسی. مشکل تو همیشه همین بود، می نوشتی، اما در انتخاب نام داستان در می ماندی. این عنوان خوبی برای داستانی می شود. یادداشت کن. کارت می آید روزی، دادگاه یخزده. نگاه کن در کنج دادگاه همان گهواره ی چوبی رنگین تاشقرغانی ما هنوز است، زیر برف، رنگ هایش نمودار است. زرد، سرخ اناری، آبی و زمردی، باز حس می کنم که کسی در پشت سرم، گور می کند. به عقب نگاه می کنم. بازهم چیزی نیست. نگهبان باز به من اشاره می کند تا سوی دادگاه نگاه کنم. دلم می شود به او بگویم که برای من مهم نیست، وقتی دادگاه تمام می شود، من می روم به سراغ همان گهواره ام. می دانم که در این اواخر من دچار نوعی بیماری شده ام که بخش هایی از زندگی روزمره ام را از یاد می برم و بخش هایی هم به یادم می مانند و می دانم که گاهی می توانم بخش های فراموش شده ی زندگی ام را نیز به یاد بیاورم و بخش هایی را هم اصلاً به یاد نیاورم.
نگاهم سوی تالار و آدم هایش می رود. ناگهان جرقه ای در ذهنم می درخشد و به صورت عجیب و باورنکردنی چیزهای بسیار یادم می آیند. اما بلافاصله پیش چشم هایم تاریک می شوند. سرم به دور افتاده است. به ساغر فکر می کنم، وقتی پولیس ها مرا گرفتار کردند، او در خانه تنها مانده بود. دو سه بار صدایش می زنم، ساغر، ساغر .... دوباره می بینم که به حال استم. همهمه ی دادگاه را می شنوم. ناگهان مثل این که گوش های کرم دوباره شنوایی شان را یافته باشند، صدای هممه ی مردم حاضر در دادگاه را واضحتر می شنوم. قاضی باز با چکشش بر میز می کوبد و از همه می خواهد تا نظم محکمه را رعایت کنند و بعد سوی من می بیند و می گوید:
ـ دختر شما در جای مصوون است، صحت و سلامت. شما نگران حال او مباشید. بعد از ختم جلسه می توانید او را ببینید.
یادم می آید لحظه های پیش بنفشه را در میان حاضران دیده بودم، چشم هایم ترا می پالند، میان مردم، بنفشه. کجا گم شدی باز؟ حس می کنم دوباره دچار حالت غش و بیهوشی استم. سرم می چرخد و همه چیز تالار در تاریکی گم می شوند، صداها هم گم می شوند. دوباره سرحال می آیم، استم، در جایگاه قبلی، در جایگاه متهم. سرم سنگین است و می چرخد. حس بیحالی می کنم. گوش هایم خوب نمی شنوند و چشم هایم نیز درست کار نمی کنند. در گوش هایم گاهی صدای همان آهنگ می آید که با گریه و فریاد ساغر من آمیخته شده است. اما این بار با این صداها صدای بیل و کندن زمین نیز همراه شده است و گاهی هم صدای غرش جیت های جنگی و صدای انفجار بمب ها و فیر گلوله ها نیز همراه می شوند. اندک اندک از صحبت های مستنطق هم چیزهایی می فهم. سعی می کنم حواسم را روی صحبت های او متمرکز سازم و بدانم در مورد چه و کی صحبت می کند. چیزهایی را می فهمم، چیزهایی را نمی فهمم. مرتب نیست، همه چیز کنده کنده و از هم گسیخته و درهم و برهم .... این آقا می دانید که چه گناهی را مرتکب .... پس از عروسی با بنفشه که هردو عاشق هم بوده اند ..... زغم کسی هلاکم ... مره پیش ماه ببر .... بعد از یک هفته از عروسی این آقا ..... بی توجه به عروسش، معشوقه ی قبیلی اش را به خانه می آورد ..... می دانید که ؟ .........او زمن خبر ندارد ..... صدای بیل و کندن زمین .... در جوامعی که این ها زندگی می کردند، زن ها نمی توانند در همچو مواقع شوهر شان را ترک کنند .... آنهم بعد از یک هفته از عروسی ... کسی به او پناه نمی دهد و همه او را گنهکار محسوب می کنند .... حتی خانه ی پدر .... کسی دیگر با او ازدواج نمی کند .... دیگر او یک زن بدنام حساب می شود .... جامعه نمی پذیردش ... اما این آقا از این مجبوریت و عجز زنش استفاده ی سو ء می کند .... می داند که از دست او کاری ساخته نیست .... در حضور او به او خیانت می کند ... و این خانم هم پس از رسیدن به این جا، به خاطر انتقام از این خیانت بزرگ شوهرش دست به این کار ... می زند .... زغم کسی هلاکم ..... مره پیش ماه ببر، پیش ماه ....
متوجه می شوم که این گپ ها بخشی ا زداستان زندگی من استند. قاضی سوی من می بیند و می پرسد:
ـ متهم چیزی برای گفتن دارد؟
منظورش من استم. با عجله صدا می زنم:
ـ اتهام وارد است، درست است. اما زنم، بنفشه کجاست؟ همین جا بود پیشتر.
و سوی حاضران نگاه می کنم. صدای خنده ها را می شنوم. بار دیگر آهنگ، همان آهنگ با صدای گریه های دخترکم و ناله های او با هم در می آمیزند. صدای قاضی، صدای بیل، صدای چرخ های کراچی دستی روی سرکهای یخزده ی خون آلود، صدای راکت ها و بمب ها، دیگر تالار تاریک است ... حس می کنم نگهبان ها از بازوهایم می گیرند تا نیافتم ....
به حال استم. ها، من کجا استم؟ چشم هایم را باز می کنم. خودم را در خانه ی خودم می یابم. صدای همان آهنگ به صورت خفیف شنیده می شود. به یاد ساغر می افتم. به دور و پیشم نگاه می کنم. از دیدن بنفشه حیرتزده می شوم. ساغر در بغلش به خواب شیرین و نازی فرو رفته است. تو هم سوی من می بینی بنفشه. می پرسد:
ـ خوب هستی؟ چقدر خوابیدی امروز ؟
حیران می شوم. نمی دانم چه چیزهایی واقع شده اند. می پرسم :
ـ تو؟ تو آمدی؟ کی آمدی؟
می خندد و می گوید:
ـ کجا رفته بودم؟
و موهای ساغر را نوازش می دهد. دخترکم چنان به خواب فرو رفته است که گویا بیست سال و اندی نخوابیده باشد و اکنون بستر گمشده، بستر راحت گمشده ی خوابیدنش را یافته است. به یاد گهواره چوبی رنگین تاشقرغانی خودم می افتم که درکنج حویلی ما بود. به سقف نگاه می کنم و می پرسم:
ـ چه فکر می کنی؟ آیا هنوز هم همان گهواره در کنج حویلی ما خواهد بود ؟
جوابی نمی شنوم. چشم هایم را می بندم تا کمی حواسم را جمع کنم تا چیزهای بیشتری در مورد خودم و زندگی ام به یاد بیاورم. صدای ترا می شنوم بنفشه، که گفتی: به خاطر ساغر برگشتم، یادت باشد که دیگر هرگز با احساسات و عواطف هیچ زنی بازی نکنی.
چشم هایم را می گشایم. سویش نگاه می کنم. چشم هایش را بسته است و به دیوار تکیه داده است، خسته است، بیخواب ... سوی کلکین نگاه می کنم. در بیرون برف می بارد و پاغنده های برف روی شاخه های درخت ها مثل شگوفه ها می نمایند. آرامشی را در فضای خانه حس می کنم، آرامشی است مانند آرامش بعد از طوفان. باز به زنم نگاه می کنم و در دلم به او می گویم :
ـ ظالم.
و خیال می کنم او هم در دلش، در مقابل این گپ من می گوید:
ـ دیوانه.
خسته و بیخواب استم. چشم هایم را می بندم تا من هم بعداز دو سال و اندی، دمی به یک خواب آرام بروم. حس می کنم که خارهای زهرناک فرو رفته در قلبم بیرون کشیده شده اند. حس می کنم میان گهواره ی گمشده ام استم، مثل کودکی آرام خفته ام و در دورو پیشم برف است و از آسمان هنوز برف می بارد و دست های کسی است که گهواره را می جنباند.
ناگهان به یادم می آید که او در این دو سال و چند ماه کجا بوده است؟ با کی ها بوده است؟ و چی ها کرده است؟ حس می کنم به جای زخم خارها، زخم تازه ی دیگری در دلم شروع کرده است به رشد کردن. دلم می شود برخیزم، با خشم و فریاد بپرسم:
ـ کجا بودی، با کی ها بودی تو در این دو سال؟
اما می ترسم که مبادا بازهم برود. دلم به دخترکم می سوزد که باز تنها نماند. سوی تو بنفشه نگاه می کنم. نه، او بدکاره نیست. برای بد کارگی من او این کارها را کرد. حالا دلش یخ کرده است و همه چیز تمام شده است. حس می کنم احساسم نسبت به او همان حس سال های نو آشنایی من با او است. سعی می کنم بد بینی را از خودم دور سازم. خواب به چشم هایم سنگینی می کند. چشم هایم را می بندم، حالا وقت آن رسیده است تا بعد از سال ها من هم ساعاتی دل بیغم بخوابم، اما باز صدای بیل و صدای کندن زمین بیخ گوش هایم طنین می افگند ....
پایان