داستان های از مریم محبوب
مریم محبوب
۱
پروانه سفید
روی بالشت گل پروانه ای ، سر رعنا از راست به چپ و از چپ به راست ، نوسان می کرد . رعنا همچنان که درد می کشید ، گاه به گاهی اطرافش را نیز می نگریست. قابله کوتاه قد و ریزه پیزه ، بین تخت او و زنی که از زاییدن فارغ شده بود و حالا طفلش را شیر می داد ، در رفت و آمد بود .
چهار درد رعنا شروع شده بود و حمله پی حمله ، دم از دم او می کند. رعنا خود را پیچ و تاب می داد. سعی می کرد فریادهایش را به جای بیرون ریختن ، فرو دهد و زور بزند . حس می کرد طفل در حال کنده شدن از لایه های درون شکم اوست و این زورها و فشار ها ، زور های آخری است و به زاییدنش چیزی نمانده.
گیسوهای خرمایی و غلوی رعنا ، روی بالشت ریخته و آشفته بودند و طره ای از گیسو ها ، در پشت گردن و زیر گلویش با عرق چسپیده بود . قطره های ریز عرق از کناره موها ، به انحنای پشت گوش ها و گردن راه می کشیدند و به پوش بالشت گل پروانه ای اش نم می زدند.
پله های ارسی کنار تختش باز بودند . از لا به لای پرده پاره پاره و تارنما ، که از چوکات بالایی ارسی آویزان بود ، درخت پرشگوفه سنجد ، پر پهنا و انبوه نمایان بود . نور خورشید در شاخ و پنجه درخت سنجد پیچیده بود و درخت را نورانی کرده بود . گویی درخت رو به سوی آسمان ، دهن گشوده وقهقهه می خندد. برگ های نرم و سبز و ریزگل های زرد درخت ، که میان سایه و پرپر نور، در گذر نسیم می رقصیدند ، زیبا و دیدنی بودند و حیف که رعنا حالی نداشت که به گل های نازک نارنجی سنجد نگاه کند و لذت ببرد از نوازش نسیم خنک ، که عطر شگوفه ها را بغل می کرد ، میان برگ ها و شاخچه ها ، می رفت و می آمد و بی هیاهو ، پرده را پس می زد و بوی عطررا رها می کرد بالای تخت او. بعد نرم و لطیف هموار می شد ، پوست صورت و گردن او را نوازش می کرد و از میان غلوی موهایش ، موج می زد و می گریخت میان شاخه های درخت ، تا بار دیگر عطر شگوفه های سنجد را بُر بزند.
چشمان قهوه ی و خسته رعنا ، توان نگاه کردن و یا بوییدن هیچ چیز را نداشت. چرا که تن او با درد عجین شده بود وگمان می کرد که درد عنقریب رگ و پی او را از هم پاره خواهد کرد. چهارستون بدنش در حمله های پیاپی درد های بود که نوبت به نوبت ، از کمر به سوی لگن و زُهدان و تخمدان ها هموارمی شد و می رفت به دور ران ها و سُرین و بالای شکمش ، بعد شیوه می کرد به سوی گرده ها تا از آن جا ، دو باره برسد به گودی کمر .
رعنا دردش را می خورد و قورت می کرد. می دانست که اگر درد را با فشار فرو دهد ، زاییدنش آسان تر می شود .
اما وقتی زخم زبان ها و طعنه های شوی و خشو و ننو ها و همسایه ها و حتی خواهر هایش به گوشش می پیچیدند ، درد در کمرش غده می شد و او را چنگ می گرفت ، فغانش را می کشید ، بعد مثل کفچه ماری ، به دور تن او می پیچید و می پیچید و می رفت که خاکسترش کند . خیال می کرد هر طعنه ای که از دهن این و آن ، از درون اتاق ، ته کوچه ، لب چاه ، زیرزمینی ، مطبخ و یا هم از درون مستراح ، به هوا می ریخت و به سویش پرتاب می شد ، مانند گلوله ی است که عاقبت قلبش را سوراخ خواهند کرد.
« تو هر چه بزایی ، عیبی می زایی رعنا جان ! شل و شُت و کر و لال . باور کن چیزی در تو خراب است . سال به سال می زایی و هر سال اُشتک عیبی تر از اُشتک پارسال . جز درد سر و زحمتش چه نصیبت می شود بیچاره که در آرزوی اُشتک سالم ، هر سال یکی یکی پس بیاندازی ...؟ که چه شود ؟ که هر سال شکمت بالا بیاید و شوی مسخره عالم و آدم و طعنه خور در و همسایه ..؟ که باز از شویت مشت و لگد بخوری و آه نکشی و چشم بدوزی به یک تکه گوشت لمس و ناقصی که زاییدی ...؟! »
طعنه ها را رعنا می شنید اما آه نمی کشید. دندان روی دندان قفل می کرد ، یک گوش را در می کرد یکی را دیوار. انگار نه چیزی شنیده ، نه چیزی دیده. حرف دیگران هر چند تلخ و نیش دار بود و جگر او را می سوزانید ولی امیدش را از دست نمی داد . به گفته خودش از خدا چیز زیادی که نه خواسته بود جز یک طفل سالم . همین!
با خودش خیال های رنگارنگ می بافت. با شکمی که هرروز بالا می آمد و سنگین و سنگین ترمی شد ، ازکلکین اتاق مدام ، به آسمان بالای سرش در جستجوی چیزی خیره می شد . چشمانش راه می کشیدند به سقف آسمان ، چنان بی پلک زدن و صبور ، مات و بی حرکت می ماندند که انگار می خواست با نیزه نگاهش ، عمق آسمان را بشکافد و آه و پرنده های نفسش را در ته آن رها کند که ناگهان دسته دسته کبوتر سفید و خاکستری معلق زنان از نشیب آسمان به سویش پر می زدند . در هوا غوطه می خوردند و سینه و بال رها می کردند . آن گاه خیل خیل بر پشت بام اتاق او می ریختند . بق بقو کنان ، سر در دنبال هم دیگر، با پرش های کوتاه ، پا های کوچک شان از این جا به آن جا ، می جهیدند و پی دانه می گشتند. گاهی هم موج موج مینا ها و غچی ها ، از گوشه یی شاید از پشت آسمان ، اوج می گرفتند و بال زنان چهچهه ی شان را به سوی او رها می کردند . دسته دسته گنجشک و موسیچه وطوطی از این سوی آسمان به آن سوی آسمان با هم دوره می کردند و می چرخیدند بعد خود را نشیب می کردند و از دهنه کلکین اتاقی که او درته آن غمباده کرده بود ، در دیدرس او چق چقی در هوا می ریختند . دوباره پر می کشیدند و نگاه او را یا شاید هم پرنده نفس او را با خود می بردند تا دور های دور . تا کرانه ها . تا آن سرنا پیدای آسمان . انگار رابطه یی می شدند بین او و آن کسی که در آن بالا بالا ها در عرش خود نشسته بود و درگاه امید رعنا بود.
شویش که در بدخویی و زشت گویی و کتک کاری هایش سرآمد همه بود. روزی که تازه دردش شروع شده بود ، با مشت به سر و رویش کوفته بود . موهایش را چنان محکم و سخت به دور دست و چنگ های خود پیچیده بود که وقتی رها کرده بود تار های دراز موهای کنده شده اش از لا به لای ناخن ها وانگشتان شوی به زمین ریخته بود:.(( اگر اُشتک سالم زاییدی که خوب در غیرآن هر دوی تان را یکجا از خانه بیرون می اندازم ! ))
رعنا به سختی توانسته بود جلو اشکش را بگیرد . کوشش کرده بود یاس و دل شکستگی را به خود راه ندهد . برایش گواه شده بود که این نوبت ، نوزادش سالم تر از همه نوزاد های عالم است . امیدوار بود که از زایشگاه با طفل صحتمند به خانه بر خواهد گشت .
رنگش دیگر آن رنگ همیشگی صورتش نبود ، شده بود گُل چراغ . جا جا با لکه های تیره و کبود در رخسار ها و حلقه چشم ها . لب هایش را از بس جویده بود ، کبود و خونی بود و بیره ها ، قاش قاش گل انداخته بودند . بینی استخوانی اش تیغ زده بود . وقتی زور می زد ، خون به صورتش یورش می آورد و رگ های گردنش ، سرخ و کبود ، درزیرپوست ، به پیچ و تاب می افتادند. از ضربه لگد هایی که درد را در درون و بیرونش قمچین می کرد ، گاه صدایش با التماس بلند می شد ، از ارسی به شاخ و پنجه درخت شاه توتی که کنار صفه ، بالای چاه سایه انداخته بود ، راه به راه به گوش زنانی که خونسردانه و بی اعتنا ، زاری هایش را از داخل اتاق می شنیدند ، می رسید . صدایش در هوا معلق می شدند بعد خشک و خالی برمی گشتند به خودش .
رعنا همان طور که روی تخت افتاده بود و از درد های که لحظه به لحظه شدید و شدید تر می شدند ، می نالید و رنج می برد ، پستان های سنگین اش ، انگار پستان ماده گاوشیری ، سفت و پرشیر ، با دکمه های برجسته و کبود ، به دو سویش می لغزیدند و درد داشتند. چنین بود که هر بار زور می زد ، سایش پستان ها بر پوست تنش را حس می کرد و از نم و رطوبتی که در زیر پستان ها جمع شده بود ، دلش خورده خورده می شد .
شکمش بزرگ بود . برآمده و بزرگ با پوست کش شده و صاف و نیز با لکه های سیاه و نیلی به ران ها و گرده هایش. رعنا دیگر طاقت نیاورد . چون که از درد لبریزشده بود . صدایش به بیرون فوران کرد:
« آی ...آی ...آی ... به دادم برسید ... اوف ف ف ..»
و چنگ انداخت به چپن قابله که کنار تختش ایستاده بود وبه جایی در شکم بالا آمده او، چشم دوخته بود :
« دستم به دامنت قابله جان ... کمکم کند . »
قابله ، زن خونسرد وخشک مزاج ، دست رعنا را از خود دور کرد و با زشتی و بی اعتنایی گفت:
« چه خبر است ؟ با صدایت زایشگاه را به سر ورداشتی ! طاقت داشته باش»
با پرخاش قابله ، رعنا مایوسانه سر و گردنش را به سمت دیگر چرخاند . دندان ها را بالای هم جفت کرد. ناله هایش را فرو داد . نفسش را بند آورد و درپایین تنه اش فشار آورد .
قابله به شکم رعنا دست کشید و پرسید:
« چرا پایین شکمت کبود است ؟ شوهرت می زنید ؟»
رعنا چیزی نگفت . قابله دوباره پرسید:
« چند تا اولاد داری ؟ »
رعنا رویش را به سوی قابله کرد. ملتمسانه گفت:
کمکم کن طفلم سالم به دنیا بیاید. دو طفل دارم هر دو ناقص و عیبی اند . دخترکم لال است . حالا هشت ساله است و پسرم از پا ها شل است . راه رفته نمی تواند ، پنج و شش ساله است . اما به دلم برات شده که این طفلم عیبی نیست.
قابله با تعجب به رعنا نگریست و گفت:
« امیدوار باش ! پیش از پیش فال بد نزن . طفلت حتما سلامت است . »
رعنا زیر زبانش می گوید :
« امیدوارم ! امیدوارم !»
رعنا دیگر نمی تواند جیغ هایش را مهار کند ، به کنترول خودش نیست . درد او را قمچین می کند و جیغ پی جیغ . گویی تارهای صوتی اش در حال پاره شدن اند .از نفس زدن می افتد و صدایش می بُرد .
قابله پایین پای رعنا می رود. چپن رعنا را پس می زند. پاهای او را که اندکی چاک و از عینک زانوان مایل شده اند ، از هم دورتر می کند . قابله سرش را خم می نماید . در حالی که می گوید « آرام باش ، آرام باش » انگشت اش را داخل مهبل فرو می برد. با فشار انگشت ، فریاد از حلقوم رعنا کنده می شود و سر و گردنش روی بالشت پس می افتد. قابله سرش را بالا می کند . دستکش ها را از دستش بیرون می آورد وبا هیجان به رعنا می گوید :
« طفل نزدیک است . زور بزن . خریطه آب پاره شده . زورت هر چه بیشترباشد ، زاییدنت هر چه زودتر تمام می شود .»
قابله دستکش دیگری می پوشد . با عجله از اتاق بیرون می رود و لحظه بعد با کاسه آب گرم و قدیفه تمیز و شسته ای بر می گردد . پایین پای رعنا ایستاده می شود:
« زور بزن ... ها ... ها ... نام خدا ، نام خدا ، بازهم زور بزن ، طفل نزدیک است »
زیر پا ها و سُرین و کمر رعنا را آب گرم و لزجی فرا گرفته و خونابه ، از دهنه زُهدان به بیرون شُر می زند . رعنا ، حرکت ملایم طفل را که کم کم رو به بیرون سُر می خورد ، حس می کند. بیخ مو ها و گردن و نشیب بین شانه ها ی رعنا زیر عرق تر است .
قابله ، ماسک را به صورت خود جا به جا می کند . چشمش به میانه پا های رعنا بخیه شده و ، دو ران رعنا را با دست ها از زیر در هوا بالا می گیرد و از پشت ماسک صدا می زند :
« زور بزن ... یکی دو بار دیگر که همین طور نفس ات را قید کنی و فشار بدهی ، طفل می آید ... آفرین ...آفرین ..»
رعنا تلاش می کند . با هر دو دست از کناره های تخت محکم می گیرد و نیمخیز می شود . جیغ می زند و با همه ی تاروپودش ، به طفل فشار می آورد ، اما نمی تواند . لحظه ی نفس می گیرد ، واپس نفس را پایین می دهد و با تمام نیرو، زور می زند و دو باره به روی تخت پس می افتد .
قابله دست های خون آلودش را به سوی دهنه مهبل پیش می برد که سر بیرون آمده نوزاد را بگیرد :
« آمد ...آمد... سرش پیدا شد ...زور..زور زور ...»
رعنا هر چند که دیگر هیچ شیمه ی ندارد . گمان می کند که با یک زور دیگر، پرده دلش پاره خواهد شد . ولی چاره نیست . نفسش را در سینه حبس می کند ، فشار به خود و فشار به طفل را بیشتر می کند ، با تقلا ، زور پی زور می زند و از حال می رود .
قابله شتابزده ، نوزاد را از میان پا های رعنا می گیرد. همراهش را جدا می کند و رگ نافش را می بندد . آنگاه از بند پا های کوچک نوزاد طوری می گیرد که سرش به پایین و تنه ظریفش در هوا آویزان گردد. آرام آرام به پشت نوزاد می زند تا راه تنفس او باز شود. ناگهان صدای نازک نوزاد در اتاق می پیچد . قابله با خنده نوزاد را رو به سوی رعنا بالا می گیرد و می گوید :
« سالم است . سالم و سلامت !»
آنگاه نوزاد را روی شکم و پستان های برهنه رعنا رها می کند تا پوست نوزاد ، گرمای تن مادر را حس کند . با قدیفه ای آن ها را می پوشاند و پایین تخت می رود که زیر پای رعنا را پاک کند . ناگهان قابله متوجه می شود که خون بند نیامده . سراسیمه می شود . می دود تا داکتر را خبر کند که مانع خونریزی شود .
سر و گردن رعنا ، بی حال و ناتوان ، روی بالشت به یک سوی غلت خورده . چشمانش در احاطه مژه های برگشته و سیاه ، باز مانده و دهنش نیمه باز است . قابله بر می گردد ورعنا را صدا می زند ، نمی شنود .
لبخند کمرنگی بر لب های رعنا نقش شده . گویا راضی و خوشحال به نظر می رسد. رنگش تغییر کرده ، اما صورتش خسته است . پروانه سفیدی روی لب های خشکیده اش بال های خود را باز کرده . پروانه بال می زند . بلند می شود . دور تخت رعنا می چرخد و آهسته و لرزان از پنجره به بیرون می رود . بال های سفیدش لحظه ای می درخشند و میان عطرهای سنجد غبار می شوند .
پایان
۲
طلسمات
وقتی صدای انفجار فرو نشست، نازبو که از همان ابتدا ترسیده بود و سر و تنه و دست ها و پاهایش را یک جا گره کرده و مثل بقچه خود را در کنج اتاق انداخته بود، بدون این که گره هایش را از هم باز کند، به خود تکان خفیفی داد و به فاصلهء یک پلک زدن، چشمانش را باز و بسته کرد که چیزی را ندید و مو های آویخته و پریشانش، مثل دیوار قیری جلو نگاهش را گرفته بود. آنچه را که در همان حد تنگ نگاهش دید. یک مشت خاک و کلوخ پا شان شده و ریخته بود که از چشم و دهن او یک نفس فاصله دانست و نوک بینی اش که استخوان کشیده تری داشت، در خاک فرو رفته بود. بوی کهنهء فرش و خاک، آرام آرام مجرای سینه اش را می بست و هم درهمان یک پلک نگاه، چشمش به پیرزال افتاد که کوچک شده بود و از آن جساست درشت و استخوان های جا افتاده، چیزی فمانده بود چیزی نمانده بود جز چهار دست و پای نازک نخ مانند، تنهء گرد کوچک سیاه، پشت برامده، کلهء کوچک و چشمانی مثل دو جرقه آتش که به او خیره شده بود.
شاید هم پیرزال از ترس و وحشت، به اندازه یک عنکبوت شده بود و رفته بود بالای کلوخی خپ کرده بود و انتقام جویانه حرکات او را می پایید و منتظر بود فرصتی پیش آید که خیز اندازد و تار هایش را به دور او بپیچد، بعد برجهد بالای چوکات دروازه اتاق و انتظار بکشد تا جنازه او را از اتاق بیرون کنند. با دیدن پیرزال بدان صورت، ترس بالای، ترس، بر نازبو فرود آمد و چیزی مثل صاعقه، از زیر پوست پیشانی اش گذشت و درون گوش هایش بیچید. آواز خاله حلیمه بود که در لابلای گریه هایش می گفت:
- از برای خدا عنکبوت دخترکم را کشت. عنکبوت دخترکم را سیاه گرد!
مجمچه و تب گریر از عنکبوت، نازبو را تکان داد. اما کو جرات فرار ؟ بار دیگر که نازبو چشمانش را باز کرد، دیگر نتوانست چشمان خود را ببندد چرا که نفوذ نگاه های عنکبوت، که شباهتی عجیبی به نگاه های خان شیرین داشت، همچون طلسمی، چشمان او را تسخیر کرده بود و روح و روانش را در چنبر نگاه هایش گرفته بود. نازبو پنداشت، زمین زبر پایش حرکت میکند و چاک بر می دارد و او همچنان در دیوار های لایه به لایه زمین می چسپد و تکان نمی خورد. خیال می کرد هزاران سال است که گره و بسته، در طلسم عنکبوت، سرجایش به دیواره زمین خشکیده است و هزاران سال است که غلغله و هیاهوی.درون کوفتهء، گوش او را می آزرد. شهر طلسم شده را می بیند که آفتابش خاکستری رنگ است. زنان و مردانش با چهره های مسخ و چشمان فرورفته، همه رنگ خاکستری دارند. همه یک نواخت و به تکرار صدا می کنند و در رنگ های خاکستری فروتر می روند و در هر صدا چهره های شان کریه تر و ترسناک تر می شود. نازبو با شنیدن صدا های خفه، شروع به لرزیدن می کند. پرستش از درون شگافه می شود. دستان و انگنشتانش پوست می اندازند و استخوان هایش به رنگ خاکستری نمایان می شوند. صدا ها همچنان در گوشش طنین انداز است. صدا هایی که هیچگونه شباهتی به صدای ادمیزاد ندارند. صدا های ناله مانند حیوانی وآزار دهنده و دوا مدار:
- سوختیم... سوختیم... خاکستر شدیم... ای ادمیزاد...
زنان و مردانی را به دور و بر خود می بیند که سرد و کرخت شده اند. با چشمان از حدقه برآمده و بی نور، ناتوان نفسی می کشند و در حرکت کند و بی حال، مانند حشره در طلسم عنکبوت گرفتار آمده اند و در حال پوسیدن اند. چشمانش به خان شیرین می افتد که رنگ پوستش خاکستری شده و بسان مگسی، با دست و پای بسته و پیچیده در تار های عنکبوت، با تار کم رنگی از کنج سقف خانه یی اوبران است.
نازبو دلش می خواهد برود و با جاروی او را از سقف، پایین اندازد و زیر پاله کند که ناکهان خود نیز بسان حشرهء بیجانی زیر چنگاال های عنکبوت، بسوی سقف کشیده می شود و عنکبوت با شاخک ها و پنجه هایش، بدور او تار می تند و تار می تند. دست و پایش کبود و بی حس می شوند و با چشمان تاریگ شده، در درون قشری از بافت هاه درهم و برهم، به ته چاهی سقوط می کند.
نازبو تکان می خورد و پلک می زند. نم عرق در پیشانیش نشسته است. هوشیارانه حس می کند هنوز مرمری به دست و پایش است. نفسش سستی می کند و بی حال پیشترک می خزد.
نازبو، پیرزال را گاه به گاهی کوچک دیده بود، اما به مثل عنکبوت و این طور با دست و پای نختما و شمایل مشمئز کشده ندیده بود. نازبو بدون بدون آنکه کاملا چشمانش را باز کند، صورتش را با کف دستانش می پوشاند و مثل کودک ترس زده خود را از خط نگاه عنکبوت دور می کند و سرش را آهسته بلند می نماید. چنان نامحسوس این کار را انجام می دهد که گویی توانسته است اغتشاشی در دیدرس و حملهء عنکبوت ایجاد کند و او را اغفال نماید. اما با تعجب می بیند که عنکبوت آرام آرام ورم می کند. دست و پایش بزرگ می شوند. چشمانش، قاب صورت و پوستش شبیه ادم ها می شود. تنه اش بزرگ و بزرگ تر می گردد و از عنکبوتی بیرون میآید و پبرزال با تمام قد، در مقابلش ظاهر می شود.
نازبو با تن سست و کرخت شده به او می نگرد. ناکهان می بیند که او بیرزال نیست، بلکه این خان شیرین است که با پوست چین افتاده و دهن بر نسوار و بنی یی که در سوراخ های پر مویش، خاک نشسته است، باز پیدا شده و آمده به جان او. نازبو مضطرب و حیرت زده، به خان شیرین می نگرد. خان شیرین، لحظه به لحظه تغییر قیافه می دهد. ریش و بروتش محو می شود و صورتش پیر می شود و می تکد. شکل عوض می کند و بسان عنکبوتی ظاهر می شود و تمام خانه و حویلی و شهر را پر می کند. غلغلهء در اطرافش طنین می اندارد. زنان و مردانی که سنگینی و بزرگی عنکبوت، ان ها را زیر گرفته و قدرت فرار نداشتند، ریز و کوچک می شوند و زیر سینهء عنکبوت. فرش زمین می گردند. ان گاه عنکبوت به سرعت ماده ریم مانندی را از دهنش بیرون می کند، آدم ها را زیر پا هایش می لولاند و طناب بیچ می کند. بعد طنابش را به سوی نازبو پرتاب می کند. نازبو بار دیگر از دیدن پیرزال جتکه می خورد.
نازبو همانطور که صورتش را از ترس با دستانش پوشانیده است، خود را آماده می گیرد که اگر خان شیرین با شلاقش که به دست های چروکیده بیرزال می ماند به او حمله ور شود، او هم حمله کند. این بار هم به خان شیرین او هم به پیرزال و خون هر دوی شان را به جوش بیاورد. با خود می گوید:
- هر چه بادا باد !
حملهء او به خان شیرین، جز از فرار از مقابل خان شیرین، چیزی دیگری نبود. جز این که از زیر ضربه های شلاق خان شیرین بگریزد و دور اتاق چرخ بزند. عکس العمل دیگری نمی توانست داشته باشد. نازبو یاد گرفته بود که گاه مثل خود خان شیرین، آستین هایش را بالا بزند. پاچه ها و دو شنگ دامن پرچینش را زیر سیفه اش محکم کند. بازوانش را همزمان با ستون فقراتس قوس بسازد، پاهایش را از هم دور بگیرد و برابر با خان شیرین میدان بگیرد. در این میدان گیری ها، هر چه زور می زد که برد از او باشد اما با درماندگی می دید که زورش باد هوا می شود و برد با خان شیرین است. چرا گک پیرزال با نیرومندی، دستانش را از پشت سر به دور کمر او حلقه می کرد و محکمش می گرفت و نمی گذاشت که از زیر ضربه های خان شیرین، سالم بدر رود. اما نازبو گاه به گاهی توانسته بود که پیرزال را پس لگدی زند و با یک حمله سریع، خود را از شلاق خان شیرین بیاویزد و با فشار و سنگینی، جلو ضربه های او را بگیرد که پیرزال ناکهان مثل سگی تغییر قیافه می داد. غف می زد و ترنیش هایش را در بند پای او فرو می کرد. نازبو هم گاهی اگر مجالی می یافت، دندان هایش را در هر جای خان شیرین که برابر می شد، فرو می کرد و او را چنان می جوید که عرق مثل دانه های ابله در صورت و گردنش پرخ می زد و شلاق از دستش می افتاد و خان شیرین را وحشی تر می کرد. نازبو یاد گرفته بود به خان شیرین نشان دهد که او هم می تواند مثل خان شیرین هم با زبان و هم با بند و بغل با او درآویزد و وحشی باشد:
- زن تونمیشوم... زن تو نمی شوم !
- زن کی می شوی ؟ حرامی کوچه گشت:
- زن هر کس دیگر می شوم، اما زن تو نمی شوم !
- من بودم که از سرک ها جمع ات کردم، صحرایی
- از سرک ها جمع نکردی، مرا پراندی. مثل دیگران دزدیم کردی. تفنگ را بگلویم گذاشتی، با دست و پای بسته مرا اوردی به خانه ات...!
این همان وقتی بود که نازبو تفی به صورت پیرزال می افکند و لگد محکم، در شکمش می کوفت و او را با نفرت از خود دور می کرد تا با خان شیرین پنجه نرم کند که خان شیرین در یک قلاچ، پای ن-+ازبو را می گرفت و می پیچاند و نازبو را چپه به زمین می انداخت و خود هم بالایش:
- حالا تکان بخور طایفه جت !
و در کش و گیر بی ثمر، نازبو فقط مجال می یافت که روی و گردنش را با چادر بپوشاند و هر چه نیرومند تر، دست ها را از دو طرف تنه و قبرغه هایش به بالا کش بگیرد. چنان که سر و سینهء خان شیرین از تخت پشت و استخوان شانه های نازبو به زمین کج می شد و نازبو در می یافت که با این کارش اقلا توانسته است، نصف تنه اش را از دسترس خان شیرین دور نگهدارد.
***
نازبو زن جوانی بود با چشم و ابروی القاسی و نگاه روش و گربزنده. اندام بلند و پر با میانه باریک در درون پیراهنی که کمرش تنگ می شد و دامنش فراخ با تنبان دلاق مانند و پاچه های سجاف دوزی شده و چادر گل رشقه یی کتانی که از دیرینه گی، به پوست غژ گاوی کهن سال مانند شده بود و دیواری را می ماند استوار و پای برجا، که نازبو را از نگاه های هیز حلال و حرام دیگران دور می داشت. آن زلفان جنگل اب و آفتاب ندیده و مجعد و بافت در بافت، که معلوم نبود چه سالی بافته شده بود و چند سالی دست شاند ندیده بود، در زیر این دیوار ستر پنهان بود.
در یکی از جنگ های قومی که می گفتند قوماندان خان شیرین پوست گرگ پوشیده و دهنش کف کرده و قصد دارد که خاک قریه را به توپره باد کند و زن و مرد را به کلوله بندد، نازبو جنبیده بود که رشمه های دست و پایش را با چنگ و دندان باز کند و راه فرار پیش گیرد که پیرزال مثل دیوار قلعه، جلوش را گرفته بود:
- کچا می گریزی ! بخت و طالع ات باز شده، کی بهتر از این ؟! خوب تربن شان همین است !
- مرگ بهتر از این خوب تربن !
- پس بگریز که با یک مرمی خلاصت کند...: !
نازبو با تردید به پیرزال نگاه کرده بود:
- تو از کچا می دانی که او بهتر از دیگران است؟
- اقلا از خودت است، همزبانت است. بیگانه خو نیست !
- نیست که نیست، مئل دیگرانش خو است ! کم شنیدی ؟ آدم کشی اش را کم شنیدی؟
- کی آدم کش نیست بیجاره ؟ هر جا فرار کنی باز همین ها، سر راهت سبز می شوند !
- سبز شوند: منهم فرار می کنم.
خان شیرین کسی نبو د که مهلت فرار دهد. یک شاجور مرمی را از گلوی تفنگش به قفل زبر زمینی خالی کرده بود و نازبو را در جایش قبض روح ساخته بود.
- بپرسید اسمش چیست ؟
خودش برای خود اسم گذاشته بود و گفته بود
- ناز وبو !
- صاحب: اسمش نازبوست. دست و پایش هم رشمه پیچ است.
خان شیرین افرادش را امر کرده بود، نازبو را با دست و پای رشمه پیچ به موتر بیاندازند و راه راه ببروند به قریه اش:
- نمی روم، با شما نمی روم !
- صاحب: زنکه چنگک انداخته که نمی روم:
- دهنش را بسته کنید. نمی روم چیست ؟! اگر سر لج دارد همان جا با یک مرمی خلاصش کنید.
پیرزال گفته بود:
- شنیدی ! کشتن آدم و مگس پیش او یکیست. حرف دوم بزنی مغزت به هوا باد می شود.
نازبو از تحکم خان شیرین ترسیده بود. مدتی بعد وقتی خان شیرین دیده بود که نازبو با او ناسازگاری می کند، او را با تمام قد، به دیوار کوبیده بود و انداخته بود به اتاق دروازه را قفل کرده بود. ارسی را از بیرون، وجب به وجب تخته گرفته بود که حتی نور آفتاب اندک ترین نفوذی، به درون نداشته باشد. گوزه آبی برای نوشیدن و سطلی برای رفع حاجت.در گوشهء اتاق:
- دیگر پایت از اتاق بیرون نشود.، اگرشد. کلمه ات را هم باید بخوانی ا
خان شیرین گاهی اگر دلش می خواست، بغل نانی برای نازبو می رساند و خود گم می شد. اگر به جنگ و لشکر کشی می رفت، نازبو می ماند و ییش گرسنگی که جدار های، معده اش را می جوید.پیرزال- چرتش هم خراب نبود. با حرف های سخت و درشت نازبو را دیوانه تر می ساخت:
اگر من به جای خان شیرین می بودم با یک گلوله حراست می کردم. تو به دربدری عادت کردی،. یک جا اراست نمی گیرد. آن خان شیرین که من می شناسم بنام میرغضب معروف است. با این سم انداختن هایت خوبست که دو پاره ات نکرده !
- پس برایش بگو که دو پاره ات کند پیرزال خونخوار !
- اگر ادم نشوی، می گویم !
پدر و مادر نازبو معلوم نبود که کی بودند. خود نازبو هم بیاد نداشت که پدر و مادر و خویشی داشته باشد. یگانه چیزی، که بیاد داشت همان خواب های، پریشان و پندار های، مضطربی بود که از سرش دست بردار نبودند. رنگ های مغشوش، چهره هایی گم شده در غبار فراموشی. نگاه های ترسناک و خزیدء در پس کاسه مر با شکم های گرسنه. کسی، شاید هم زن درمانده. مثل خود او، بعد از دست به دست شدن و از ناچاری، زیر نگاه هراسان چوچه.سگان گرسنه. در کنج خرابهء، شکمبه اش رابه زمین خالی کرده بوده باشد بعد در لابلای شب. در پشت دیوار خرابه ها کم شده باشد. کس چه می داند شاید هم مادر چوچه سگ ها، او را مثل یکی از چوچه سگ هایش زیر پستان هایش کشیده بوده باشد تا از گرسنگی نمیرد. احتمالا نازبو تا مدتی هم نمی توانسته که به زبان ادمیزاد گپ بزند. با چوچه ها بزرگ شده بوده و مثل چوچه ها. درمانده و نالان به هر سو می دویده و برای یافتن غذا، کثافات و زباله ها را بو می کشیده. نازبو ار خود هیچ چیز نمی دانست و به فکرش هم نمی رسید که از خود چیزی بداند. فقط این را میدانست که بعد ها به دامن این و آن با پیش پای و منت بزرگ شده بود و گاهی هم تک و تنها خود را در خرابه یافته بود و یا هم در جنگل سوخته و بی درخت که دایمأ گیاهان رسیده اش به دست اهالی ان جنگل کله پر می شدند و او هم ساقه گیاهی را می گرفت و کله بر می کرد و می خورد. گاهی از یک قریه به قریه دیگر رفته بود. از این خانه به ان خانه گریزان شده بود. در جنگ ها از دیدن محل به ان محل کوچ داده شده بود. به چنگ قوماندان ها افتاده بود ئ بار ها دست به دست شده بود. مدتی مرد عربی او را به خانه اش برده بود و اسمش را گذاشته بود شهد. و خودش خطبه نکاح را خوانده بود و چند ماه بعد، طلاقش داه بود. چند ماهی، مرد یمنی یی او را به خانه اش برده بود و اسمش را گذاشته بود حمیرا. این مرد به زبان عجیبی حرف می زد، شاید هم به زبان اجنه که او تاکنون ان را نشنیده بود. رنگ مرد سفید بود و دندان هایش چاک برداشته و زرد. صورتش لاغر بود و ریش و موهایش ریخته و ژولیده و چرک. دستمال چهار خانه سیاه ولنگی به سرش می بست و پیراهن و تنبان کشال سیاه، او را لاغر تر و هولناک تر نشان می داد. یک روز که همه به نماز شام ایستاده بودند حمیرا از راه پشت بام خود را به پایین انداخته بود تا فرار کند که پیرزال او را محکم گرفته بود:
- کجا می گریزی، زنکه چهار پا. هر چهار نصیبت است، همان می شود !
- بگذار شود. منهم پشت نصیبم می روم !
و مرد مسلحی او را دستگیر کرده بود و به صاحبش احوال برده بود. صاحبش دیگر نخواسته بود او را ببیند. دستور داده بود دست و پایش را با رشمهء محکم ببندند و به زیرزمینی قفلش کنند و این همان شبی بود که با حملهء خان شیرین، منطقه غافلگیر شد و او به چنگ قو ماندان خان شیرین افتاد.
***
نازبو در حالی که کف دست هایش را به صورتش فشار می دهد. لحظه یی درنگ می کند. واهمهء عنکبوت از سرش می برد و یک آن پیرزال و خان شیرین از نظرش غایب می شوند. وقتی مطمئن می شود کسی در اطرافش نیست، با تردید چشمانش را باز و بازتر می کند. ناگهان چیزی نازک و خار مانندی از لای بنجره انگشتانش به چشمانش می خلد و خش خش از پشت سر به گوش می رسد. این بار یقین می کند که خیالاتش به او دروغ گفته اند. خان شیرین و پیرزال غایب نشده بودند. در اطرافش کمین کرده بودند و می خواستند او را غافلگیر کنند. همانطور نشسته و با چشمان بسته، به دور خود، به پشت سر چرخید و گوش هایش را تیز کرد. خاک پوده از دیوار ویران شده فرو ربخت و خش خش آرام شد. نازبو گوش سپرد، جز صدای غرشی که از دور دست ها شنیده می شد، صدای دیگری نبود. نازبو دو بار به دور خود چرخید و سرش را رو به دروازه بیرون برآمد چرخانید. با کنجکاوی، اندکی لای پنجه هایش را باز کرد تا اطرافش را ببیند، اما اندک اندک هوا تاریک شده بود و موج دودی باروت لحظه به لحظه به سوی او هجوم می آورد. پنجه هایش را بار دیگر به هم جفت کرد و لب و دهنش را بست و بی حرکت ماند. ولی فشار دود و باروت، می رفت که راه نفسش را بسته کند. دستانش از صورتش پس رفتند و به سرفه افتاد. دست و پا زنان و سرفه کنان از زیر موج دودی که به طرف او سرازیر می شد، خود را بیرون کشید. سرفه امانش را بریده بود و اشک در زبر چشمانش راه کشیده بود. بیرون را که دید، چشمانش از تعجب گشاد و گشادتر شدند. نیم خیز شد و اطرافش را حیران و بهت زده نگریست. اطرافش هموار و خالی بود. مقابلش نه دیواری بود و نه دروازه یی و نه خان شیرینی. نه دهلیزی بود و نه حویلی یی. شوری در سینه اش موج زد. اتاقی که دروازه اش را خان شیرین هر روز تخته کوب می کرد و پیرزال ناظرش بود تا او و یا صدایش در بیرون نفوذی نداشته باشد، حالا دیگر در و دیوار و پنجره نداشت. دیوار های دهلیز و زینه ها و دیوار های حویلی نیز هموار شده بودند و دروازه بیرون برآمد کوچه که خان شیرین سال قبل، با تخته سنگ ها، ان را بسته بود تا مانع رفت و امد او از حویلی به بیرون شود، از هم متلاشی شده بود.
نازبو از جایی که نشسته بود، می توانست فضای فراخ و گسترده را که با دود و باروت اندود شده بود، ببیند و موج غلیظ خاک را که از زمین برخاسته بود و با دود می آمیخت و جلو تابش افتاب را می گرفت، با چشمان باز نظاره کند. چشمان نازبو از سقف فرو ربخته و ستون های غلطیده اتاق که بالای سرش مایل شده بودند به اسمان افتاد که جانور سنگین و پر سر و صدا، شکمش را خالی کرده بود و سبک از پس دم اش، دو خط شیری رنگی در هوا نقش می کرد و دور می شد.
اکنون روز روشن، برای نازبو آغوش گشوده بود و وسواس او را برای فرار بیشتر بر می انگیخت. اطرافش را نگریست، پیرزال را ندید. گاهی که پیرزال را داخل اتاق نمی دید، از لای درز ارسی به بیرون چشم می دوخت. می دید که پیرزال مثل بومی در نوک بام نشسته و چشم به اتاق او دوخته است. خورد و خورک پیرزال را ندیده بود. هر چه از او دیده بود، همان بدن درشت و استخوان های کهنه و قدیمی او را دیده بود که در خود جوش خورده و سخت جا افتاده بود. گاهی مانند سگی او را دیده بود و گاهی مانند گرگ و حالا که از عنکبوتی بیرون امده بود رفته بود در شنگ بام نشسته بود و او را زبر نظر داشت. در ان حال درخت پیر بی شاخ و برگی را می ماند که ریشه هایش روز تا روز خشک می شوند و از زمین بیرون می اید.
نازبو که خیال می کرد تمام هستی و حیات او را به خود می خواند، نرمک نرمک به روی عینک زانوان و کف دستانش پیش خزید و پیش رفت. با احتیاط از لای دستک های، افتاده سقف، کمر خود را پیچ و تاب داد و گذشت. حالا نیم تنش در سایه بود و نیم تنش در آفتاب. ناگهان خود را ازشعاع آفتاب پس کشید. حس کرد افتاب، پوست او را می سوزاند. از نور افتاب ترسید. سر جایش نشست و با کنجکاوی به رنگ زرد افتاب نگریست که اکنون پیش پایش افتاده بود. بار دیگر با احتیاط دستش را به سوی روشنایی خیزاند و به افتاب که از پاره گی دیوار به زمین افتاده بود، نا باورا نه دست کشید. به هوای بیرون خیره شد که آهسته آهسته تن از کرد و خاک می سترد و شفاف تر ظاهر می شد. وقتی نازبو از کناره دیوار اتاق خیزان خیزان به بیرون رمید، نیم نگاهی به گوشهء بام اند اخت، به جای پیرزال، خان شیرین را دید که برخاسته بود و از زینه ها به طرف او پایین می آمد. تا خان شیرین به او برسد، او بایست از جایش بجهد. دامن و پاچه های ژنده اش را بالا گرفت و با پا های برهنه از میان انبوه کرد و خاک جست و بیرون دوبد. حالا دیگر لازم نبود که منل سال مای گذشته در پناه شام و تاریکی، خود را خم و باریک کند و از راه سوراخ کناراب، پنهانی و بی صدا به کوچه بیرون شود و هوای آزاد را نفس بکشد و از راهروی خرابهء که دیوار هایش سال ها قبل ریخته بوند، مثل بز کوهی بالا برود و بام به بام و دیوار به دیوار همسایه بی سر و صدا قدم بر دارد. اکنون کوچه ها و حویلی ها هموار شده بودند و راه رفت و آمدش را صاف گکده بودند و نازبو می توانست بدون مانع، به روی ویرانه ها بدود و سرشار و بی ترس از خان شیرین و پیرزال، فریاد و قهقهه سر دهد.
از مقابل چشمان حیرت زده خان شیرین که سد راهش شده بود. با شتاب عبور کرد و از درون خانه و حویلی وبران گریخت و خود را به سرک رسانید. صدای جیغ و فریاد همه جا را انباشته بود. نازبو که سال ها صدا کشیدن و قهقهه سر دادن را از یاد برده بود. در بی صدایی خود، ذوق می زد و شور و حال دیگری یافته بود. مرد خاک آلودی که از بلندی خرابه فرود می آمد، به سویش صدا کشید:
- دیوانه زن ! سالیت که ترا ندیده ام. خدا برایت داد. آزاد شدی، هر چه دلت می خواهد بدو!
به حرف مرد توجه نکرد. اما به سر و صورت و اندام مرد، بهت زده خیره شد که مثل حشره در تار های عنکبوت، پیچیده شده بود و دست و پا می زد تا حرکت مرده وازش را سرعت ببخنشد و یا شاید هم مرد را ندیده بود و به جایش خان شیرین را دیده بود که با گام های شتابان اما سر و صورت و اندام پیچیده در تار های عنکبوت، از نشیب خرابه، دوان و غلطان به سوی او فرود می آمد و می گفت:
- کجا... کجا... !
نازبو از سرعتش کاست. هراسان مکثی کرد و راهش را از جهتی که خان شیرین می آمد، کج نمود. خان شیرین تهدید آمیز صدا زد:
- هر جا بگریزی می گیرمت !
نازبو به تاخت دوبد. نفس از نفسش رها می کرد و شتابان و تند در جهتی که خود نمی شناخت مسیرش را ناخود گاه سمت می داد و سبکبال پرواز می نمود. خان شیرین صدا کشید
- با نفس کوتاهت تا کجا می گریزی بیچاره !
نازبو هر نفس که می دوید، باری نگاهی به عقب می انداخت و خان شیرین و هل هل نفس هایش را به خود نزدیک تر حس می کرد. شش هفت گام دیگرپس بود که دستان کلفت خان شیرین او را از پشت بگیرد و چپه به زمین اندازد که ناگهان صدای مهیبی برخاست و فکر خان شیرین را ازکلهء نازبو و فکر نازبو را از کلهء خان شیرین پراند. گرد و غبار تیره هر دو را درهم پیچید. نازبو در کندی که پیش پایش دهن باز کرده بود، سرنگون شد. دود و باروت، زمین و اسمان را درهم امیخت. خاک زمین آشفت و یک ان زمین از زبر پای خان شیرین خالی شد. خان شیرین ترسید و حس کرد که زمین او را در کام خود فرو می برد. تنهء پرت شده اش را از چقری یی که زیر پایش دهن باز گرده بود، بالا کشید.
لحظات بعد نازبو سر از خاک بردا شت و با شتاب از کند بیرون شد و دویدن از سر گرفت. اندکی که دور شد، با نفس سوختگی، از سرعتش کاست و نفس زنان نگاهی به پشت سرش انداخت، رو به جهتی که فرار کرده بود، ایستاده شد. از لابلای گرد و غباری که تا هنوز در هوا سیال و رقصان بود، با تعجب و حیرت، خان شیرین را دید که با سر و پوز پیچیده به تار عنکبوت، پیرزال را سر شانه هایش محکم گرفته و پسگرد می کند. پیرزال چون دوا لپایی، بر کتف او سوار بود و پا های نخمانیش را، به اندام خان شیرین پیچیده بود. صورت خان شیرین، خاکستری رنگ شده بود و چهره اش مسخ شده و ترسناک به نظر می رسید. پیرزال لحظه به لحظه خان شیرین را محکم تر در خود می فشرد و اندامنی را زیر پیچش های عنکبوتی اش از نظر ها می زدود. صدای خان شیرین نیز تغییر کرده بود. صدای آد میزاد نبود. صدای ناله مانند و حیوانی یی بود که خفه و خفه تر می شد. خان شیرین با نگاه حسرت زده که گاه گاه به سوی او می انداخت، میان ویرانه ها از نظرش گم شد. نازبو در تردید و وحشتی که برایش دست داده بود، گام هایش را سست کرد. اطرافش را نگریست. همه جا خالی بود و همه چیز وبران و هوا بوی بوسیدگی می داد.
گوشه از غروب در سینهء اصمان خاکی رنگ، پنجه کشیده بود و افتاب دود گرفته، خود را از کرانه های اسمان می کند. نازبو در چند قدمی اش، تخته سنگ سیاه و لشمی را دید که کناره هایش در شکم دیوار کهنه و فرو غلطیده، آباد مانده بود. طرف تخته سنگ رفت و نشست. چشمانش را بست، نفس گرفت و نفس ازآزادکرد. اسمان هر لحظه رنگ به رنگ می شد. پوشه های غربی اسمان مملو از رنگ های گوناگون و غیر قابل تشخیص بودند. گوشه های شرقی ان نیلی و کبود می زدند. پرنده کوچکی، هراسان و شتابزده از فراز سرش گذشت.
نازبو در هاله ای از بیم و شادی با خود در جنگ وگریز بود. از دور دست ها صدای زنگوله یی که از گردن بزی یا گوسفندی اویخته بود و با هی هی چوپان بچه یی امیخته بود، از لابلای شرشر باد، به گوش می رسید. نازبو با شنیدن ان صدا ها اندکی ارام گرفت. بر اضطراب خود چیره شد و لبخند گنگی بر لبانش ظاهر گشت. لحظهء بعد از لبهء تخته سنگ برخاست، چادرش را تکان داد و به سرش جا به جا کرد.و سر از راه گرفت. دو مه گامی که برداشت، ایستاده شد و نگاهی به پشت سرش انداخت. خانه ها ویران شده بودند. زمین جا جا دهن باز کرده بود و حشرات کوچکی روی زمین می جنبیدند. جنبش حشرات به روی زمین، توجه اش را جلب کرد. خود را دولا نمود و به زمین خیره شد. چشماش را تنگ کرد. به پا های برهنه اش و جایی که ایستاده بود، به دقت و کنجکاوی نظر انداخت. دید سیلی از عنکبوت های ریز و کوچکی که شاید تازه از تخم برامده بودند، از زیر تخت سنگ بیرون شده اند و در پی او راه کشیده اند. ترسید و از ترس به دور خود چرخید و با عجله به گوشه های چادرش نظر انداخت، دید که عنکبوت های ریز ریز و سیاه چون فراویز مشمئز کننده یی، خود را از حاشیه چادرش أویخته اند.
پایان
۳
مـلـکــه
بالاخانه پُـر نورشـده بود؛ و عـطر گل سـنجت اتاق را می انباشـت، و درون ملکه را می آشـوبید. ملکه در وسـط بالاخانه قـد راسـت ایسـتاده با تعـجب و حیرت زده هـوا را بوییـد و با اشـتیاق اطرافـش را نگریسـت و به بیرون خیـره شـد و با خود زمزمه کرد:
چه روز رشـنی! چه هـوایی!، بوی بهـشـت می آید . به نظر ملکه جهان دگرگون شـده بود و او رمز آنرا نمی دانسـت، رنگ قـیرین وزیرآباد در تاب ملایم و رنگارنگ پگاه ناپدید شـده بود. حـس و حال شـاد ملکه را به سـوی اُرسی کشـاند، دیگر صدای انفجار راکت نبود و دیگر بوی تـند خون و باروت سـینهء وزیرآباد را خفـه نمی سـاخت ملکه گوش به آرامش صبح سـپرد، شگـفـت زده در یافـت که دیگر صدی ناله و ناحـهء کوچگی ها بلند نیسـت هـمانطور که رو بروی آسـمان قـرار داشـت نگاهی سـریعی از پشـت اُرسی بالاخانه به انتهای کوچه انداخـت و دید که کوچه و دوکانها در خلوت صبح آرام ایسـتاده اند و دیگر کسی با چشـم گریه و سـینهء گداخـته از فغان نعـش و جـنازه یی را از کوچه عـبور نمی دهـد.
چه واقـع شـده بود؟ چه رُخ داده بود که اینگونه با نیرو و کشـش ذهـن و حواس ملکه را می نواخـت و در مجرا های قـلبش پر هـیجان و شـادیانه می کوفـت. این مگر خیال بود یا رویای سـبکبال جوانی که در تن او نفـوذ می کرد. و راه بلوغـش را سـبزینه می کاشـت.
باور ملکه نمی شـد که هـوا آنهمه پاک شـده باشـد و آسـمان بتواند در جلوه نورانی و شـفاف خود زنگ دل آدمی را بَرکند. ملکه در عـمر خود چنین هـوایی را ندیده بود و چنین آرامشی را هم بخاطر نداشـت. از هـمن رو بود که با رنگ آسـمان بیگانه شـده بود و فـراموشی ذهـن، زیبایی برهـنهء آفـتاب را برایش حیرت آور جلوه میداد. آسـمانی بود دریا دریا آبی؛ با کناره های آمیخـته در رنگ بنفـش که در شـفـق هـموار می شـد و هـزاران شـاخه نور از آن پنجه می کشـید و بدرو دیوار وزیر آباد می دمید. و آنجا که ملکه ایسـتاده بود با شـیفـتگی در حلول صبح حیران ماند بود. شـاخهء نور در شـیشـهء بالاخانه می شـکسـت و راسـت در چشـم او خانه می کرد. زندگانی گویی درذهـن ملکه سـر ازنو شـروع شـده بود. آفـتاب میرفـت که بدمـد . زندگانی میرفـت که در حـریر صبحگاه آغاز گردد. نگاه ملکه به پرده های ململ اُرسی لغـزید که با وزش ملایم نسـیم نرم تاب می خورند و نرم هـر طرف می رفـتند تا راه بکشـایـند که آفـتاب و نسـیم نرم پیشـترک آیـند و بالاسـر اتاق روی دوشـک های مخمل سـرخ جای گیرنــد.
ملکه خواب بود یا بیدار؟ مگر چشـمه یی در فـراز وزیـر آباد افـشـان شـده بود که این هـمه زمین و آسـمان را نورانی کرده بود. ملکه سـبک و پُرخیال از بالاخانه به برنده برون شـد. حالا هـمه جا زیر نگـینش بود. در آن پایین مادرش را دید که سـیخ در خوریچ تنور فـرو کرده و آتـش را می شـوراند چشـم اندازش را دید که میل زندگی درخانه های گلی و دیوار های تخـته یی وزیرآباد تب انداخـته و نسـیم درجنبش مواج خود آنها رامی نوازد و بیدار می کند. بدنهء برج قـلعه عمو رسـاله دار گُـل کاری شـده بود و شـیشـه خانهء آن در انعکاس امواج آفـتاب می درخـشـید. ملکه حـس کرد که گرما در سـاق پایهایـش می پیچـد آفـتاب کم کمک از دیوار برنده به زینه هایکه زیر پاهای ملکه بود مثل پارهء ابریشـم پایین می خزید سـایه را پس می زد و سـپیده را به سـر و صورت حویلی می ریخـت ملکه در برنده طوری ایسـتاده شـد که قـد و بالایش بتواند در آغـوش آفـتاب جا گیرد. قـاب صورتش خوشـحال از لطف صبح، نگاهـش روشـن و پُراشـتیاق از آنچه که در پیش چشـم او روئید. انگار می خواسـت خورشـید را بغـل گیرد. دسـت ها را گشـود با لهایش را باز کرد درد های شـانه و گردنش را با کشـش و تاب عـضلات نرم کرد. خورشـید در تنش دمید. ملکه دریافـت که آرام آرام در آفـتاب می شـگوفـد، رگ هایش باز شـدند. خون در رگان گردنش رویید. کاسـهء سـرش گرم شـد پوسـتش از طراوت صبح عـرق انداخـت، رخسـارش داغ شـده بود، نیـش آفـتاب در نرمی گوشـهایش خلید، لبانش آتش گرفـت، آفـتاب و بوی عـطر سـنجب مسـتـش کرد. ملکه چادر از سـر لغـزاند. موج مو ها را در پـس شـانه هایش رها نمود، و پیـشـانی و صورت و گردن به آفـتاب سـپرد. انگار اولین نفـس را می کشـد. سـر را بلند گرفـت، هـوای خورشـید را به ریه ها کشـید، چشـمان خـسـتهء ملکه در پهـنای آبی آسـمان شـسـته شـدند، چهـره اش از افـسـردگی بدر آمد؛ قـلبش مالامال نور شـد. ملکه رویـش زندگی را درخود حـس کرد و بخود آمد نگاهـش از آنجا که ایـسـتاده بود به زمیـن افـتاد و به پهـنای بی انتهای دشـت وزیرآباد که هـمه رسـیده و یکدسـت و مخملی به نظر می رسـیدند. گندم ها را دید که قـد کشـیده اند و خوشـه های سـبز را دید که ظریف و رقـصان با نسـیم صبحگاه شـوخی دارد و نهـر آب را دید که پهـلوبه گردهء گندم زاران می سـاید، سـر و شـانه و لبها می کوبد و پیچ می خورد و شـانه یی به زمین های عـمو رسـاله دار سـرازیـر می شـود. و شـاخه یی بدسـت چپ می پیچید و میرود تا به نهـر آسـیاب فـرو ریزد. پرنده یی را دید که با جفـتش در آبگیر کوچکی که از بازوی نهـر جدا شـده غـطه می زند و بال می شـوید. درخـتان سـنجت را دید که سـبز و رسـا شـاخ و برگ، رو به آسـمان عـطر افـشـان اند. بار دیگر آفـتاب را دید که در آن بالا می جوشـد و می درخـشـد و بر سـر و روی وزیرآباد گرد طلا می پاشـد. بچه یی خوردسـال نبی ی قـصاب را دید که گوسـاله اش را در سـایه سـار درخـتان سـنجت رها کرده اسـت . کودکان را دید که با هـیاهـو و غلغـله از تهء کوچه خیـز و جسـت کنان پیشـاپیـش داماد که ترو تازه از حمام برون آمده بود می دویدند. داماد را دید که با پیـراهـن و تنبان سـفـید، واسـکت گلاباتون دوزی شـده کلاه پـوسـت، ریش تراشـیده و بوت های جلادار شـانه به شـانه مرد ها رو به خورشـید پیش میروند. پیرم مردی منقـل آتـش در دسـتش اسـپند دود می کرد و سـلاوات می خواند و دعا میکرد.
از آنسـوی دیگر که چندان در دیدرس ملکه نبود سـرو صدای کودکان نزدیک و نزدیک تر می شـد و آواز آی مبارک بادا ! بلند و بلند تر می گشـت، صدای زنی را شـنید که خطاب به کسی می گفـت حمام مامور عـبدل زنانه شـده و خانوادهء عـروس، حمام را قـروغ کرده اند و عـروس را حمام می برند. صداهای که از تهء کوچه شـنیده می شـد کنجکاوانه اورا از برنده به بالاخانه و از بالاخانه به پام پُر آفـتاب کشـاند. ملکه در گوشـهء بام به تماشـا ایسـتاد و نگاه به کوچه افـگند، چـند زن چادری پوش دَور دخـتر کربلایی را گرفـته بودند. عـروس پوشـیده در چادری نو فـیروزه یی رنگ شـانه به شـانهء زنان پشـت به خورشـید و رو به حمام پیش می رفـت. زن میانه سـالی دایره بدسـتش می نواخـت و دعا می کرد و مبارک باد! می خواند و هـمپای عـروس و هـمراهانش از زیر کوچهء بالاخانه می گذشـت. آواز دایره بگوش ملکه نزدیک تر می شـد شـوقی در دل ملکه چنگ انداخـت ناگهان ملکه خیال کرد که اسـپند را بدور سـر او دود می کنند. کودکان بدور و برش می رقـصند و زنانی در هـمآهـنگی با آواز دایره کف می زنند و بیت می خوانند؛ حس کرد بخار گرم حمام از تنـش متصاعـد اسـت بسـوی دسـتان سـپیدش دید که در رنگ حنا گلگون اسـت. یکبار دید که در لباس سـپید و صورت گل انداخـته از شـرم و اشـتیاق، زنانی بدورش حلقه زده اند و با داماد دسـت بدسـتش میدهـند.
ناگهان ملکه با نگاه مردیکه در تهء کوچه سـر، رو به بالا گرفـته و به او خیره شـده بود به خود آمد. ملکه شـتابان خودرا از چشـم برهـنهء مرد پس کشـید، رفـت و از پناه دیوار برنده خود را پنهان کرد. مادر ملکه از تندور خانه بیرون شـده بود، بسـتهء نان روی دسـتهایش پا به زینه ها گذاشـت و در حالیکه با گوشـهء چادر عـرق های پیشـانی اش را می سـترد رو به ملکه آواز برآورد:
ــ چه به سـیل ایسـتاده ای دخـتر، یخـنت چرا باز اسـت؟ دکمه هایت را بسـته کن.
ملکه دسـت وپاچه شـد؛ راه داد که مادرش از برنده بگـذرد. بوی نان گرم و بریان ملکه را از ته مادر به بالاخانه کشـاند. مادر صدا زد:
ــ تو امروز مکتب رفـتنی نیسـتی، موهایت را چرا چوتی نمی کنی؟
ملکه مسـت و گیچ از بوی نان و بوی نسـیم به بهانهء گرفـتن بکس مکتبش از پشـت اُرسی به بیرون کله کشـک کرد. کوچه خالی بود و مالامال آفـتاب و صدای دور و پـراگـندهء دایره را نسـیم از هم می ربود و به پیشـواز آفـتاب می پراگـند.
پایان
۴
سگ سیاه شرقی
قطار از جمعیت پر بود. مردمانی از کار برگشته بودند و مردمانی به کار شبانه میرفتند. زنان خسته بودند. مردان خسته بودند . قطار از مردمان خسته و ساکت پر بود . تنها صدای دلخراش سایش آهن بر آهن بود که از حرکت کوبنده قطار بر می خاست و چون نیشتر داغ ، به گوش ها فرو می رفت و در کاسه های سر می شکست. چهره ها یکایک کسالت کار شاق را ،آشکارا می ساختند و نگاه ها در کشمکش خواب و بیداری به رخوت گوارای لحظه یی می آسودند .
زن جوانی که خسته می نمود، شانه به شیشه قطار تکیه داده بود ،بی اعتنا به انبوه مردم، آیینه کوچکی در دست داشت و صورتش را می آراست .
چشمان زن آبی بود . زن حلقه چشمان را با قلم آبی کرد . مژگان زن سیاه بود ، زن خط نامحسوسی از رنگ سیاه ، به زیر مژگانش کشید. ابرو هایش به هلال ماه می ماند. زن با رنگ بنفش، نازکی ابرو ها را بیآراست . پوست صورت زن، نرم و لطیف بود. با گلابی کمرنگ، رخسارهایش را گل انداخت . لب های زن، تر و تُرد بودند و همچون پوست رسیده انار، جدا شده از هم، سفیدی دندان ها را نمایان می ساختند. با لبسرین شوخرنگی که زن بر لب هایش مالید، زیبایی صورتش جلوه بیشتر یافت . مو هایش چون موج، موج ابریشم زرد، تا پس شانه ها لغزان بود. زن با احتیاط ، انگشتانش را به لای مو ها فرو برد و آن ها را کم و بیش در خمیدگی بازوانش افشان ساخت .زن یکبار دیگر در آیینه دقت کرد تا آرایشش کم و کسری نداشته باشد. باری شیشه عطر را از کیفش بیرون آورد، پشت گوش ها، کشیدگی گردن و چاک پستان هایش را معطر ساخت .زن خوشروی و خوشبوی شد. آرایش خستگی صورت زن را زدود .
سگ سیاهی که آرام، در کنار زن لمیده بود، هرچند لحظه ای، چرتش می بُرید و بنابر عادات ،سر را به ران گوشتآلود زن می سایید و دست سفید او را با زبان لطیفش می لیسید.
سگ درشت استخوان و خوش نما بود . دستان ظریفی او را به دقت آراسته بودند . پشم هایش از پشت گردن و برآمدگی شکم تا زیر ران ها، با سلیقه قیچی شده بود. مو های ساق و دست ها و دُم، پیراسته و پاک ، از درشتی سگ می کاست و بافت دو پوپک سرخ بر دو گوشش، او را قشنگ تر جلوه می داد .
وقتی آرایش زن پایان گرفت، فرصتی یافت تا متوجه سگش شود .بازویش را از روی مهر بدور سگ حلقه کرد . خواست او را بنوازد که سگ سرد و بی میل به نوازش زن ، از زیر دست او ، نرم پس خزید . سر را بروی دو دست نهاد و در تکان های متناوب قطار ، به چرت هایش فرو رفت . زن از حرکت سگ، متعجب شد و با پرسشی در ذهن ، به سگ نگریستن گرفت و بار دیگر با نرمی انگشتان ، پیشانی سگ را مالید .سر او را بغل گرفت و پنجه در زیر گردن صاف او فرو برد. گرمای ران زن و تماس دست او بروی پوست ، سگ را خوش آمد . سگ پا ها و دست ها را آزاد ساخت و چشم هایش را بست . انگشتان زن، آهسته آهسته به سینه نرم سگ سُریدن گرفت. قطار، زن و سگ را و انبوه مردم را، از هوای روشن به سرعت عبور میداد و در عمق تونل های تنگ و تاریک می کشاند .
*
زن و سگ مدت زمانی بود که با هم زندگی میکردند. در ابتدا سگ تمایل عجیبی به زن داشت . در پنداشت او یگانه پناهش همین زن بود که می توانست او را آرامش دهد و در کنار او، روز های خوش زندگی را با چرت هایش سرکند. سگ دریافته بود که در کنار زن، دیگر از ضرب لت و کوب در امان خواهد بود و دیگر از شکنجه کودکان چاق کوچه شان که با میخ به پهلویش فشار می آوردند و با لگد به شکمش می زدند و گرسنگی اش می دادند، خبری نیست. سگ می پنداشت که دیگر آزاد است و آزاد می تواند خیز و جست بزند . زن برای سگ موجود عجیبی بود . عشوه های فراوانی داشت و خیلی ها رعنایی می کرد . همیشه خود را می آراست و با رنگ های تیز و روشن ، چین های صورتش را می زدود . در رقص و ساز ماهر بود. خوش می نواخت و خوش می رقصید و جلف و سریع چرخ می زد. در آن حال سگ از او لذت می برد و به نظارهء او می نشست .
زن نیز او را می نواخت و برایش سفره ای می چیند از رنگارنگ غذا های خوشبو و دلچسپ . صبح ها، برای زدودن کرختی خواب ،او را در باغ نزدیک خانه اش به گردش می برد. در سایه های سرد، در زیر درخت های آفتابگیر، با توپی که زن برایش خریده بود، با هم بازی می کردند و هر دو از عطر پاکیزه ء صبح که از طراوت برگ ها می چکید ، سرشار می شدند . از جست و خیز پرندگان کوچک که در شاخ شاخ درخت ها در پی جفت شان چهچهه می زدند ، لذت می بردند . دوش هوس انگیز زن با زیر پوش چسپان بدور باغ ، سگ را به التهاب می آورد . در آن حال ، سگ حس می کرد داغتر می شود . خیال می کرد نیش هزاران سوزن ، بر پوست او فشار می آورد و او هُرم بدن را با نفس زدن های پیهم از دهن و بینی بیرون می داد . سگ بی تاب و پر از اشتیاق زن، از پی زن می دوید . چست و چالاک عطری را که از اندام زن در باغ به جا می ماند به ریه هایش فرو می کشید. زن گاهی برای اینکه سوختگی نفس خود را فرو نشاند ، بروی سبزه ها می خمید ، پا ها را، دست ها را و تمام اندام را به زمین رها می کرد . تماس ساق های زن با سبزه ها ، شوق سگ را بر می انگیخت . بدور و بَر زن می چرخید و پهلویش را به نرمی پا های زن می مالید . تماس با جسم زن، برایش مستی آور بود و چشمان زن، انگار دو پروانهء بی تاب در پی شیرهء گل بودند که به رقص در می آمدند و سگ خیز و جست کنان، پنجال در هوا می کشید تا به چنگ شان گیرد .زن برای سگ سخت دل انگیز بود .
زن نیز با میل همگون به سگش، شب های خالی و خلوتش را با سگ پر می کرد .وقتی قلب زن از تنهایی به تنگ می آمد، او را در بغل می گرفت و می گریست. سگ از نسل سگان شرقی بود. از همین رو زن او را سگ سیاه شرقی نام گذاشته بود .
اما علاقمندی زن به سگ چندان دیر نپایید .خوی زن تغییر کرد و دل تنگی های سگ از رفتار سرد زن، شدت گرفت. سگ از زن دلزده شد. خوی آشفته زن، او را دلزده کرد. شوق سگ زود یخ بست . روز های شاد ، تند و زود گذر آمدند و رفتند . این روز ها چون گذر نسیم ، بر سگ وزیدند و گذشتند و او را در چال های پر برف رها نمودند .روز های سرد بی مهری فرا رسید . تا سگ چشم باز کرد ، دید که زن آدم دلخواهش نیست . سگ مایوس بدورن خود خزید . افسردگی به سگ هجوم آورد . او را پژمرد و چون لحاف کهنه ، بدورش پیچید . سگ دریافت که زن دیگر برایش دل انگیز نیست بلکه دلگیر است . سگ نمی دانست که زن چرا تغییر کرده است . حالات روحی زن را در نمی یافت . ذهن سگ از شناخت زن عاجز بود . همین بود که زن برایش معما شده بود . اما این را دریافته بود که زن برای او دیگر دلپذیر نیست . می دید که زن کم حوصله و بهانه گیر شده و هر چه ناراحتی دارد بر سر او خالی میکند . گاه به گاهی که زن بر سر خشم می شد، با سیلی او را می زد . گوش هایش را کش می کرد و او را سرزنش می نمود . سگ برای این که خود را از چشمدید زن گم کند ، از خانه بدر می رفت. در سرک ها سرگردان می گشت .در آن حال، زن هم شتابزده از خانه بیرون می شد .در جستجوی او ، سرک به سرک می دوید و فریاد می کشید :
ـ تو کجایی .... سگ من ... در کجا گم شده ای ... سگ سیاه شرقی من ؟
زن، وقتی پیدایش می کرد ، با سراسیمگی، دست بر روی و مویش می کشید، او را می بوسید و می بویید و می گفت :
ـ تو نباید از پیش من بروی ، نباید !تو تمام زندگی من هستی . اگر تو نباشی از تنهایی می میریم !
بعد سگ را در آغوش می گرفت . او را به خانه می آورد . برای اینکه گرفتگی و دلچرکی های سگ را بزداید ، صدای موسیقی را بلند می کرد . جامه پاکیزه می پوشید و خود را با رنگ های تیز می آراست و برای او می رقصید . ولی تنازی ها و شور انگیزی های زن، دیگر چنگی به قلب سگ نمی زد. سگ حس غریبی پیدا کرده بود . فکر می کرد که زن با او نیرنگ می زند . سگ دیگر شوری برای علاقمندی به زن نداشت. به خو فرو می رفت و به چرت هایش غرق می شد . می دید که در کنار زن، سخت احساس تنهایی می کند . می دید که زن او را به خود راه نمی دهد ولی از خود دور هم نمی کند . سگ درک کرده بود که زن آرام آرام به او تسلط پیدا کرده است . دیگر باید به میل زن رفتار می کرد . خوردن و خسپیدن و بیدار شدنش ، به میل خودش نبود به میل زن بود . زن برایش تقسیم ساعات کرده بود . با زنگ ساعت، زندگی روزانه اش را عیار می کرد . اگر با زنگ ساعت از خواب بیدار نمی شد ، زن یک روزه جیره اش را نمی داد . اگر زن می دید که او چرت می زند و سریع خیز و جست نمی کند ، به او خشم می گرفت و او را از خود می راند . در چنین حالی ، سگ ناچار می شد که روی از زن برگیرد و از خانه بیرون رود .
*
آن روز زن ، سگ را وا داشته بود که زیر قیچی آرایشگر بیایستد تا پشم هایش را آرایش دهد . سگ خشمگین و ناراحت از این کار ، غُر زده بود و از زیر دست آرایشگر گریخته بود. سگ می دانست که با پشم هایش طبیعی و زیبا معلوم میشود . پشم هایش پوشش قشنگی بودند که به او زیب و زینت می دادند . نمی خواست کسی آن را قیچی کند . از زن سر پیچیده بود. زن تلخ و برافروخته ، قلاده او را به دستگیر دروازه محکم کرده بود و آرایشگر پشم هایش را از بیخ قیچی کرده بود . گلوی سگ پر عقده شده بود . دلش خواسته بود که با پنجال هایش به زن حمله کند .
*
قطار با سنگینی و صدای سهمگین، در دهلیز نیمه تاریکی ایستاد . زن راضی از آرایش صورتش، به خود خم وچمی داد، بسوی مردی که مقابلش نشسته بود. ابرو بالا انداخت و قلاده سگ را گرفت. سگ از پی زن کشیده شد. زن و سگ با انبوهی از جمعیت از قطار بیرون شدند .
*
سالون با چشم انداز وسیعی ایکه داشت، پر از مرد بود. مرد ها در تلاش زدودن خستگی کار ، شراب در پیاله می ریختند ، پیاله پی پیاله سر می کشیدند و انگار کسالت کار روزانه را، دود پی دود، در شب رها می کردند .بوی دود و بوی شراب، تلخ و زننده، سقف نیمه تاریک سالون را می انباشت و هاله ای کدر بدور چراغک های کم نور حلقه می بست .
کار زن آغاز شده بود. رقصیدن کار او بود .زن در پیشگاه سالون، در دید رس مردان و در انبوه نور های رنگارنگ، برای مرد ها نرمک نرمک می رقصید. موسیقی نرمی در فضا طنین می انداخت و همراه با آن زن نرم نرم ، تاب و پیچ می خورد و اندام کشیده اش ، در حرکت نور های متحرک و ملایم ، از سویی به سویی خم بر می داشت. مو های زن ، افتاده و لغزان بدور بازوان و گاه پاشان در هوا، شکم و سُزین مماس با میله های سرد پیشخوان ، هوس آلود خم و راست می شد و در جمع مردان آشوب به پا می کرد. ساز لحظه به لحظه اوج می گرفت و اندام زن لحظه به لحظه در اُفت و خیز ساز ، کشش و گیرایی بیشتر می یافت . ساز موج های درهمی را به تندی در فضا می پراگند و با حرکات تند زن که با موج های همگون در هم می آمیخت و سرعت می گرفت، ربوده می شد .
رقص زن، مرد ها را پر شور می کرد . مرد ها، مست و خمار، با آمد و رفت نا متعادل، برای زن در هوا بوسه رها می کردند، کف می زدند و دست می انداختند. پیاله بر پیاله می زدند و به سلامتی زن می نوشیدند . چهره ها بر افروخته و ملتهب ، چشم ها سیر از نشهء شراب ، نگاه ها دریده و عریان ، همچون کفچه مارانی که در پی جفت خود باشند، تاب می خوردند . صدا های فریاد گونه از حنجره بیرون می دادند .زشت می گفتند و پیمانه می شکستند .کله ها خراب و گیج، قلب ها در ضرب های تند و پرشتاب، در هوس آغوش زن، بر بی تابی شان می افزود .
سگ که گویی به حملهء خود را آماده کرده باشد، گوش ها اُچ، گردن افراخته، دست ها استوار و راست به زیر سینه، در سه کنج پیشخوان سخت ومحکم نشسته بود، زن و مرد ها را می پایید .
زن بی خود و مست، میان مهء از دود و نور و هیاهوی مردان در حرکت بود . ماهر به رقص ، مایل به انگیراندن مردان ، عشوهء کرد . خمید و چمید . سریع چرخی زد وپیاله ای را که از دستی به دستش رسیده بود، به حلقش ریخت . کرشمه ای کرد و پیاله را دور انداخت . سگ دوید .پیاله را بو کشید. جستی زد و به جایش نشست . زن کم کمک از پیشگاه سالون فرود آمد . چرخ زنان به میز های دور وبر رفت . بوتلی را که در هوا بدستی بود، با گردشی سریع پراند و سرکشید . مرد، بی اراده دست برد تا به کمر زن حلقه کند ، زن بوتل خالی را به دست مرد داد ، بوسه ای برای مرد پُف کرد و به جایش برگشت . رعشه به مغز زن هجوم می آورد . گرمای تن زن، از هُرم حذب شراب اوج می گرفت . زن در کشش بی اراده، خم و راست می شد و در بیخودی خلسه آوری تن و سرین و سینه و بازو و گردن را در موج موج رقص رها می نمود و مستانه و دیوانه وش می چرخید . ضرب ساز ، مواج و پهن، در تندگاه هایش، زن را فرو می کشید و غرق می کرد . رقص زن مست شده بود . زن تمام اندام را به چرخ درآورد . چرخ و چرخ. زن چرخید و چرخید . به نظر او همه چیز می چرخیدند . به نظر زن پوپک های سرخ بدور سر سگ می چرخیدند. همراه با رقص هیجان آور زن، جلایش نور ها تند تر می شدند .مو های زن چون طلای مذاب، از انحنای یک شانه اش به شانه دیگر می ریخت. گاه موج موها در پس شانه می لغزید و برجستگی پستان هایش را نمایش بیشتر می داد در آن حال زن از جایی به جایی می خرامید و قهقهه مستانه سر می داد . از هیجان رقص زن، مرد ها رقصان و هلهله کنان ، به پیشخوان سالون هجوم آوردند. پیاله ها را به ساق های برهنه زن می ساییدند و بر لب می بردند . زن در حلقه مردان، بیخود و با خود ، دست برد، شال حریر دور گردنش را به دور انداخت . مرد مستی از بین سالون برخاست، شال زن را بو کشان با خود برد. سگ به سوی زن برگشت و خیره به زن نگریست. زن رقص کنان، سگ را در آغوش گرفت و چرخی در وسط پیشگاه زد و سگ را به روی دست ها بلند کرد . او را به مرد ها نشان داد و گفت :
ـ ببینید ... سگ مرا ببینید ... سگ سیاه شرقی ام را امشب آراسته ام ....
و ناگهان سگ را با یک حرکت ،در جمع مرد های مست پرتاب کرد . سگ در هوا خیزی زد و افتاد. با شتاب از زیر دست و پای مرد ها گربخت ، نژند و دلگیر به گوشه ای خزید و با ناراحتی به تماشای زن نشست. زن مست و بی هوش، جراب های گوشتی اش را از پا کشید و بسوی مرد ها که برایش بی تابی می کردند، فرو انداخت . پیراهن بدر آورد و بسویی گروهی که برایش دست دراز کرده بودند، پرتاب کرد. تنپوش از تن بیرون نمود، آن را بدور سرش دو سه چرخی داد و خود دو سه چرخی زد و تنپوش را در هوا رها نمود. کفش ها را به سوی سگ پراند. برهنه و عریان رقصید و رقصید و چرخ زد و چرخان خود را میان بازوان دو سه مردی که از بخار شراب خود را برهنه کرده بودند، رها نمود .
*
شبگیر بود و صبح هنوز چهره باز نکرده بود . ابر های تیره وتار بر صبح چیره بودند .
زن از بدمستی به هر سو می خمید . پا ها به اراده اش نبودند . دست ها به هر سو آویخته، خود به هر سو بی اراده گام بر می داشت. سگ گاه در پس و گاه در پیش پای زن، خموش و آرام راه می رفت . قلاده اش که از دست زن رها شده بود، به زمین کشاله می رفت . سگ گاه می ایستاد، بیم اینکه مبادا زن بیفتد، دامن زن را به دندان می گرفت و او را می کشید. زن گویا در زمین و هوا سبک و بی وزن شده باشد، تلاش می کرد به خود آید . تلخی دهنش را تف کرد . سگ را با لگد از پیش پایش دور راند . گیج و منگ از پس مانده مستی، چنان که سر پا بماند، با دست از دیوار محکم گرفت، کلید را در قفل چرخاند. سگ از لای دروازه با سرعت به خانه دوید. زن ناتوان و بی اندک تحمل، خود را به بستر انداخت .کارشبانه، توان او را ربوده بود و رقص دوامدار، او را یک سره از پا انداخته بود. به نظر سگ چهره زن تغییر کرده بود. آرایش به صورت زن جلیده بود و سرخی لب ها ظرافت خود را از دست داده بود .مو ها، پت وپریشان، صورت خسته و عرق آلود ، قیافه زن جلوه دیگری یافته بود . سگ عصبی بود . چشمانش سرخ شده بود . آهسته آهسته خود را به زن نزدیک کرد . حالت استفراغ ، دل و درون زن را چنگ انداخت. دست ها و پا هایش فرو آویخته از تخت ، درد خفیفی تمام پیکرش را می آزرد . زن تکانی به خود داد. کفش ها را از پا به زمین انداخت . سگ پیشترک خزید و پنجه پای زن را لیسید . زن لگد محکمی به پوز سگ زد . سگ پس خزید . زن دکمه پیراهنش راباز کرد .خواب و بیدار همه لباس ها را از تن بیرون نمود و واپس به بستر افتاد . پندار های سگ دگرگون شدند. موج موج خشم در سراپایش دوید . ناگهان دست ها و پا ها را جمع کرد و خیز برداشت و خود را به بستر زن انداخت. ساق پای زن را دندان گرفت و جوید . شتابزده دهن انداخت و بازوی زن را چک گرفت و ترنیش ها را به استخوان پای زن فرو برد. فریاد دریده ءزن به اتاق پیچید. اما فرصت فرارنیافت چرا که سگ بر شکم زن هجوم برد و با نیش هایش پوست و گوشت شکم زن را پاره کرد .زن و سگ در هجوم هم، با هم در افتادند. خون از اندام زن جاری شد .زن گوشه لحاف را بدست گرفت و لحاف را بدهن فرو برد و از تخت جهید و پا به فرار گذاشت .
سگ از خانه بیرون شد. از گوشش خون می چکید. سرخورده و مایوس به این می اندیشید که کجا برود. وقتی در سرک های خلوت سرگردان می گشت، دید که از خانه های دور و بَر، دو سه سگ دیگر نیز بیرون آمده اند و در سرک ها سرگردان اند .
پایان
۵
گـــُـم
ذهنيت مرد چنان تغيير كرده بود كه حتي از سايهء خودش نيز ميگريخت . گاهي فكر ميكرد كه سايه اش هم با او بيگانه شده است . مدتي ميشد شكنجهء گنگ در روح و روان او خانه كرده بود . احساس بيگانه گي از هرچه و هركس سخت آزار جانش شده بود .
وقتي از كار برميگشت ، در فضاي سرد و كرخت خانه ، بين زن و شوي سلام و خوش آمد و لبخندي در كار نبود . هرچه بود، بغض بود . هرچه بود ، گريز و سردي بود . تا او پا به داخل خانه ميگذاشت ، زن پيشاپيش از اتاق سالون ميگريخت . گاهي كه مرد خوشخوي ميبود ، از دروازهء خانه كه داخل ميشد ، اسم زن را با پسوند جان صدا ميكرد و زن هم اگر ناراحت و تلخ نميبود ، با لبخند چقر ، بيمزه و بيرنگ ، جواب شوي را ميداد و راهش را ميگرفت و ميرفت به آشپزخانه و خود را به ديگ و كاسه و طبق سرگرم ميكرد . حد سخن گفتن بين زن و مرد همين بود . زن به راهي بود و مرد به راهي . زن در فكر و تخيلاتش از كانادا ، براي خود گلشني درست كرده بود و مرد در فكر و سوداهايش ، براي خود جهنمي ساخته بود : " اينجا جاي من نيست . كانادا جاي مرد نيست !"
كانادا سرزمين ديگري بود ، پر رنگ و پرجلا با مردماني از هر قواره و هر رنگ . از همينرو بود كه رفـــتـــار زن و شوي هــم ، رنگ ديگري به خود گرفته بود . زن دريافته بود كه پاره هايي از فكر و ذكر مرد ، ديگر به او تعلق ندارد . زن دريافته بود كه مرد همه چيز را از اطراف خود ميزدايد و به فكر ساختن خانه و زنده گي نيست . " نباشد كه نباشد ، زنده گي به آخر نرسيده ! "
مرد متوجه شده بود كه زن تغيير كرده . آب و هواي كانادا او را شاداب و سرحال ساخته . فيشن و درشنش زياد شده و چشم و گوشش باز . مرد ميديد كه زن بيشتر به خودش ميرسد و به زيبايي پوستش و رنگ مويش .
- چرا موهايت را الق بلق كردي ! خجالت نميكشي ؟ از من اجازه گرفته بودي ؟!
زن از پسخانه صدا زده بود :
- موي رنگ كردن هم اجازه كار دارد ؟!
- اگر زن من هستي ، هركار ، اجازه كار دارد !
مرد آشكارا ديده بود كه زن سرش به خانه است و پايش به بيرون .
- كجا بودي او زنكه ؟
- كورس رفته بودم !
- كورس چه رفته بودي ، به من گفته بودي ؟
- كورس انگليسي گرفته ام !
- از كي انگليسي خوان شده أي !؟
- از وقتي كه به كانادا آمده ام !
- بسكلان ... بسكلان...! انگليسي به درد من و تو نميخورد !
زن با خونسردي به جواب شوي گفته بود :
- انگليسي اگر به درد تو نميخورد ، به درد من ميخورد !
مرد با بي اعتمادي پرسيده بود :
- تو كه سواد خواندن نداري !
- ياد ميگيرم !
مرد بهانه يافت و پرسيد :
- تو كه كورس بروي ، كار خانه را كي ميكند ؟
زن با قاطعيت جوابش را داده بود :
- نترس...! كار خانه به تو نميماند ، خودم ميكنم !
مرد هرگز به ياد نداشت كه زن در برابرش چنين زبان درازي كرده باشد . زبان تيز و جوابهاي تند زن برايش تعجب آور بود . زن از اين روي به آن روي شده بود . رفتار و گفتار زن كاملاً دگرگون شده بود .
زن حس تازه يي يافته بود . آرزوي گنگ و مبهمي به دلش خانه كرده بود . فكرهاي خوشايند و خيالهاي شاد ، رگ رگ وجودش را مالامال ميكرد . اما زبان بيان آن را نداشت . براي كي ميگفت ؟ براي شوي ؟! شوي كله خشكي كه دنيا را تاريك ميديد و از خود و از زنده گي گريزان بود و ننگش مي آمد كه از بازار سودا بياورد ؟!
حس به خود آمدن و انديشيدن ، حس تلاش و تحصيل و كار ، شوق پول پيدا كردن و زنده گي را سر و سامان دادن در وجود زن ميجوشيد و سردرگـــُمش ميكرد . فكر و ذكرش كلافه و پريشان به چرت فرو ميرفت . تلخ گوييها و بهانه گيريهاي شوي از يكطرف ، آرزوها و شوقهايي كه هر دم و لحظه برايش جلوه هاي رنگارنگي داشتند ، از سويي ، دل و درون او را رِشكي رِشكي ميكرد . احساس اين كه او هم ميتواند كسي باشد ، روزبه روز در درونش قوت ميگرفت . " چرا كه نباشم . از ديگران هيچ كمي ندارم . تا كي به كنج خانه بپوسم و بيسواد بمانم".
- بچهء ما چه ميشود شيرين ؟
شيرين جواب داده بود :
- تو بگو كه چه ميشود ؟ پدرش تو هستي، از من ميپرسي...!
مرد ناتوان و درمانده در برابر زن ، با لحن آرامي گفته بود :
- ميبيني كه روز تا شب مثل سگ جان ميكنم و از ناچاري كار ميكنم . حد اقل تو بايد به خانه باشي كه تنها نماند .
- او را گرگ نميخورد ، كلان بچه است . مكتب ميرود و خانه هم كه مي آيد من هستم . اينها همه بهانه است . تو فقط پشت بهانه ميگردي كه مرا بجوي و از كورس رفتن مانع شوي .
مرد ميترسيد . از آينده ميترسيد . بهانه هايش از همين ترسش بود . بيمناك و اعصاب خراب به چرتهايش غرق ميشد و چارهء كار را نميدانست :
- چطور است كه زن و اولاد را گرفته به يكي از كشورهاي عربي بروم ...؟
رفيقش جواب داده بود :
- به كشورهاي عربي بروي ...! خواب هستي يا بيدار . پهلو بگرد ! كشورهاي عربي پول و سرمايه ميخواهد تا بتواني در آنجا زنده گي كني .
مرد با بيچاره گي بيان داشته بود :
- اگر اينجا باشم ميترسم كه زن و اولادم از دستم بروند !
- چه ميگويي ...؟ مگر كله ات خراب شده ! چرا زن و اولادت از دستت برود ...؟ سخت نگير ! اگر سخت گرفتي زن و اولاد را مانده كه خودت هم از دست ميروي...
- پس چطور سر اين زن را به خانه خم كنم ؟! تا سرش را بگيري دُمش ميرود ، تا دُمش را بگيري سرش !
رفيقش با نگاه مشكوك و لبخند كنايه دار پرسيده بود :
- سر و دُمش كجا ميرود ؟ او زن تو است اين گپها چيست كه ميگويي ؟
- نميخواهم زنم كورس برود !
- خود داني ، اما به زور نميشود . اينجا ، جاي زور نيست .
از وقتي آمده بودند ، چيزهايي بر زن افزون شده بود و چيزهايي از مرد كاسته شده بود . جايگاه مرد تغيير كرده بود . مرد حس ميكرد كه ميدان تاخت و تازش محدود شده است . دريافته بود كه ديگر چندان صلاحيت زن و اولادش را ندارد . اما زن حس ميكرد كه بر صلاحيتهايش افزوده شده است . ديگر از مردش پول نميخواست . خودش پول داشت . ديگر حاضر نبود دست دراز كند و از مردش جيره بگيرد .
مرد فهميده بود كه ديگر اختيار دار همه چيز نيست . زن فهميده بود كه ميتواند در زنده گي دخالت كند . حق دارد اختيار پولش را داشته باشد . در چكي كه دولت در ابتدا براي شان ميفرستاد ، اسم او نوشته شده بود : " شيرين ! " . چه خوشي شده بود شيرين ! چك پول را ديده بود شيرين ! چك پول را كه ديده بود به اسم او است ، ذوقزده شده بود . شور دل انگيز در دلش خانه كرده بود . اما مرد دفعتاً رنگ باخته بود . " نفهميدم ! چه پيش آمده كه پول به نام تو نوشته شده ؟ " رنگ به رنگ شدن مرد را ، زن ديده بود . مرد در گريز از خود و از اطراف خود ، حس كرده بود غرورش شكسته است و از همانجا بود كه احساس بيگانه گي و نفرت در بلوط تنش زخ نشانده بود . همين بود كه اندك اندك ، روان سركوب شدهء مرد در پي بهانه ميگشت . مرد بدخوي و بهانه گير ، حق و ناحق خشم ميگرفت . فشارو خسته گي كار را به خانه مي آورد ، با جنگ و دشنام بر سر زن ميريخت . " كجا رفته بودي ... كجا گم شده بودي ... ؟ "
زن يا به خانه ميبود يا هم به كورس و يا هم دست پسرش را ميگرفت و براي خريد از خانه ميگريخت . " تا كي جگرخوني ، تا كي فحش و دشنام ، بهتر همين كه من ناديده اش بگيرم " . زن به خود تلقين ميكرد كه خلق تنگيهاي مرد را ناديده بگيرد . مرد ديگر تمايلي به زن نداشت . اگر هم داشت از روي عادت و ناچاري بود . زن و شوي از روي عادت و ناچاري ، با هم زنده گي ميكردند و هردو گويي پوست كلفتي به صورت كشيده باشند ، در پيچاپيچ سرديها و بيتفاوتيها ، خود را و زنده گي را فريب ميدادند تا بگذرد . اما گاهگاه حس نهفته و آزار دهنده يي مرد را وادار ميساخت كه زن را به نحوي در منگنهء خود داشته باشد و او را بيآزارد . ديگر بي اعتنايي و زبان درازيهاي زن را تحمل نداشت . نيش زبان زن ، مغز استخوانش را ميسوخت و او را برافروخته ميكرد تا خشم و خشونتش را زير دندان بجود و تف آن را به صورت زن بپاشد . زن هم صد چند بدتر از او ، با نيش و كنايه جواب مرد را ميداد : " تو كي هستي كه من نيستم . يكي بگو صد تا بشنو . وقتي كه نميخواستي كانادا بيايي چرا آمدي ؟ كسي به زور ترا نياورده . راهت صاف است. برو كابل . بر همان خرابه ها را سر بمان . زور كار و كانادا را كه نداري به سر من خالي ميكني... مرتكه خشكه بانكه ! "
" زنكهء لوده . زنكهء گــُوي خود خور . تمام زنده گي ام را خوردي . جواني ام را خوردي . اعصاب و آرامش به من نماندي . كانادا چشمت را چپه كرده . ني كه ميخواهي " سپايس گرل " شوي . به پدر اين مُلك لعنت . چه دارد كه تو را چهار چشمه ساخته و سربه هوايت كرده . دلت طلاق خواسته . مگر اين ارمان را به گور ببري " .
با دشنامهاي مرد ، زن در خود گره ميشد . گاه حوصلهء سرو صدا و جنگ را نداشت . از مجبوري ، زبان به كام ميگرفت و خموش در درو نجلدش كُنجل ميشد . چكار ميكرد و كجا ميرفت ؟ خانه نفسش را گرفته بود . در هر گوشهء خانه سايه و صداي زمخت مرد بود كه روان افسردهء او مثل عنكبوتي تار ميتنيد . در كجا خود را پنهان ميكرد ؟ در كجا از خود و از مرد ميگريخت ؟ زن احساس ناتواني مينمود .
زن نميخواست گم شود . نميخواست ناپديد شود . زن ميخواست در خانهء شوي باشد ، اما در لابه لاي سخنهاي ركيك مردش نپوسد و گــُم نشود . همين بود كه زن سعــــــي ميكرد خود را از ديدرس شوي به دور دارد . ديگر خموشي عادت زن شد . ديگر هيچ علاقه يي براي جواب گفتن نداشت . يا دروازهء آشپزخانه را ميبست و يا هم در اتاق خواب ، خود را از چشم شوي گم ميكرد . بهتر بود كه كوچه بدل كند . بهتر بود كه سكوت كند . " بگذار با خود لق بزند . بگذار خود را خالي كند . پرگويي و زشت گفتن عادتش است . بگذار آسيا سنگ را بچرخاند . در و پنجره را بشكند . ديگ و كاسه را به هرسو پرتاب نمايد . تلويزيون و راديو را به ديوار بكوبد و پارچه پارچه كند . بگذار دست و پاي مرا هم بشكند . اگر بخواهد ، دست و پاي مرا هم ميشكند ، چرا كه زور من و او برابر نيست . پس بهتر كه خود را به چشمش نزنم ، خپ كنم . خفه شوم . گوشهايم را به كري بزنم و خيال كنم چيزي نيست ... ! "
آن شب ، مرد ، زن را زير لت و كوب گرفته بود و تا هنوز پشت و شانه هاي زن درد ميكرد . جاي چاپ انگشتان مرد كه گلوي زن را خفك كرده بود ، در پوست گردن زن نمايان بود .
كدورت و چركدلي ، روزتاروز خانه را مي انباشت و رفتار كدر زن و مرد فضاي خانه را دلگيرتر ميكرد . كفترهايي كه روزانه بر ديوارك برنده پر ميكشيدند و غمبر ميزدند ، ديگر كوچيده بودند . در سر و صلوت خانه ، خاك نشسته بود و گرد ماندهء سالها ، ارسي و ديوارهاي خانه را پوشانيده بود .
مرد كه از بيرون آمد ، جورابهايش را كشيد و به سويي انداخت . بوي تند عرق به فضا پيچيد . زن پـــيــــش از پيش خـــــود را به آشپزخانه گم كرده بود : " خوبست مرا نبيند و او را نبينم . بهتر همين! "
مرد كرتي اش را كشيد و به بازوي چوكي انداخت . پيراهن و پتلونش را هم بالاي كرتي گزلك كرد. رفت به تشناب. دستها و صورتش را شست و تازه كرد . انگشتان آبچكانش را لاي موهايش فروبرد . رطوبت دستها را به تريزهاي پيراهنش خشك كرد و بي اعتنا به زن كه پشت به او ، در آشپزخانه كار ميكرد ، روي دراز چوكي نشست و تلويزيون را روشن نمود . زن كنجكاوانه از جايي كه ايستاده بود ، رفت و آمد مرد را زير نظر داشت . متوجه شد كه صورت مرد برافروخته است و تا هنوز قهر فروخورده يي درحركات مرد نمايان است .
مرد از زير چشم ، زن را پاييدن گرفت و گاهگاهي حرف ناخوشايند و كنايه دار به سوي زن ميپراند . زن حتي از جواب گفتن گريزان بود .
زن براي اين كه با مردش همكلام نشود ، خود را به كار خانه مشغول نمود . نل آب را باز كرد . در ريزش آب و شستوشوي ظرفها ، زن ميخواست صداي مرد را نشنود و يا حد اقل ناشنيده بگيرد . منقل داش را روشن نمود . آب ته ماندهء ديگ بخار را به دستشويي چكاند و ديگ را روي داش گذاشت . روغن و پيازهاي ريزه كرده را به ديگ انداخت و با كفگير آن را شوراند
زن ، در درون آشپزخانه به دور خود ميچرخيد . گاهي به آشپزخانه بود و گاهي به پسخانه . برنج را شست و با آب گرم آن را تر نمود . سبزي را از يخچال كشيد ، برگهاي زرد و علفهاي بيگانه را از آن چيند و در چلو صاف انداخت و شست . پياز ته ديگ را در روغن شور داد . رنگ پياز زنبوري شده بود . زن گوشت را بالاي پياز سرخ كرده انداخت و چند چرخي داد . جزاجز پياز و گوشت و روغن با بخار تند در فضا پيچيد . مرد صدا زد :
- چه بوي انداختي ...؟ هواكش را روشن كن !
زن بي حرف و سخن ، هواكش را روشن كرد . مرد كه حالا ، دو سه تا پشتي را زير شانه هايش تكيه داده و روي دراز چوكي لم داده بود ، با كراهت از زن پرسيد :
- چه پخته ميكني ...؟
زن كه دست در ساختن سلاد داشت ، بي آن كه به مرد بنگرد ، جواب داد :
سبزي چلو !
مرد با لجاجت گفت :
- نميخورم !
زن خونسرد پاسخ داد :
- نميخوري ، نخور !
مرد بلندتر گفت :
- چرا ماهي نياوردي او خدا زده ... !
زن با لحن درشت گفت :
- از زبانت نقل و نبات ميبارد ، آفرين ! امروز " كلسن " بسته بود ...
مرد پرسيد دكانهاي ديگر چه ؟ آنها هم بسته بودند ... ؟
زن بيتوجه به پرگوييهاي مردش ، چلو صاف را از خُرد و ريزهاي سبزي شست و ديگ جوشان را كه در ميان آن برنج غلغل ميجوشيد ، از هُرم منقل داشت برداشت و ميان چلوصاف خالي كرد . مرد بار ديگر صدا بركشيد :
- من گوشت نميخورم . اين گوشتها حرام است . ماهي ميبود بهتر بود !
" چه آدم خوشخوري " زن با خود آهسته نجوا كرد و بيتفاوت به آنچه مرد گفته بود ، ديگ برنج را در ته داش گذاشت تا دم بگيرد . از آشپزخانه ، بيرون آمد . بالاپوش و دستكولش را گرفت ، براي خريد از خانه بيرون رفت .
شيرين حق نداشت از خانه بيرون شود . كابل بود ديگر . رنگ شهر عوض شده بود . چهرهء شهر تغيير كرده بود . شهر مردانه ، چهرهء مردانه به خود گرفته بود . مردها هركدام با ريشهاي بيش از يك قوده . سپاه امر به معروف ، در شهر گشت و گذار داشتند تا اگر زني را بيرون از خانه ببينند ، شلاق بارانش كنند . شهر مردانه ، زنان را در خانه كِش كرده بود . حدود زنده گي شيرين فقط اتاق بود با ارسيهاي رنگ نموده و حويلي كوچك با ديوارهاي بلند كه چند تا مرغ در چهارديواري آن اينسو آنسو نول به خاك ميزدند و سرگردان ميگشتند . وقتي كه شيرين طفل نيمچه اش را خواب ميداد ، مي آمد و بالاي صفه مينشست و با مرغها حرف ميزد . با مرغها درد دل ميكرد . قـُـدقـُــد مرغها برايش خوشايند بود . سروصداي مرغها ، او را از تنهايي ميرهاند . شيرين بيحرف و سخن از سر صبح تا شب كارهاي خانه اش را ميكرد و منتظر شوي ميماند . شوي كه از دروازه پاي به درون ميگذاشت ، هواي خانه تغيير ميكرد . هواي شيرين هم تغيير ميكرد . شيرين همسخن و همكلام ميافت . به دَور دَور پاينده ميگشت . كرتي اش را ميگرفت . لنگي اش را سر ميخ آويزان ميكرد . دسترخوان را پهن مينمود . غذا را مي آورد و پيش دست شوي ميگذاشت . همهء اين كارها را بي گپ و با لبخند انجام ميداد . شيرين ، پاينده را دوست داشت . شويش بود ديگر . چرا كه نداشته باشد . پاينده گاه آدم خوشخوي و گاه آدم ترشخوي بود و دست زدن هم داشت . ولي خوش نداشت زنش را افسرده ببيند . اما اگر شيرين پايش را كج ميگذاشت ، تا جُم ميخورد هرچه به دستش ميرسيد ، به سوي شيرين پرتاپ ميكرد . كمتر حرف ميزد و بيشتر حكم ميكرد : " شيرين وضو ميگيرم ، آفتابه را پر آب كن ! " شيرين آفتابه را سر زينه ها آماده ميگذاشت . " شيرين جاينماز كو ؟ شيرين جاينماز را پهن ميكرد . " شيرين ، چاي دم نكردي؟ " شيرين ، چاي پر دم درست ميكرد . " شيرين كمپل را بياور سر پاهايم بينداز ، هوا سرد است ! " شيرين ، كمپل را روي پاهاي شوي هموار ميكرد . " شيرين ، نسوارداني را نشستي ؟" شيرين ، نسوارداني را پاك و شسته كنار تشكي كه شويش بالاي آن نشسته ميبود ، ميگذاشت . " شيرين ، پشتي كجا است ؟" شيرين ، پشتي را مي آورد و به پشت پاينده ميگذاشت . “ شيرين ، تسبيح ام كو ؟ " شيرين تسبيح را از سر ميخ ميگرفت و به دست شوي ميداد . " شيرين ! شيرين ! كجا گم شدي شيرين! " شيرين به فرمان پاينده ميچرخيد . تا پاينده به خواب ميرفت شيرين هم روي يك پا در رفت و آمد بود .
اما روزي كه پاينده بهانه گرفت و به سويش هجوم آورده بود ، او هم آرام ننشسته بود . با چنگ و دندان به پاينده آويخته بود :
- بُكُش ...! بُكُش ...! خلاصم كن . از اين زنده گي به سير آمده ام ... !
پاينده دست شيرين را پيچ داده بود و كندهء زانوانش را به روي سينهء او خوابانده بود :
- زبان پيدا كردي... حالا به روي من دست بالا ميكني ؟ نشانت ميدهم ! خفكت ميكنم !
- خفك كن ... ! زودتر خفك كن !
شيرين تلاش كرده بود كه خود را از زير دست و پاي پاينده برهاند . اما وزن سنگين پاينده به تخت سينه اش فشار مي آورد . پاينده دست انداخته بود و پنجه هاي كلفتش را به گلوي شيرين چنگ نموده بود . نَفَس شيرين به شماره افتاده بود و چشمانش از حدقه بدر آمده بودند . پاينده طوري ايستاده بود كه بتواند پشت و كمر شيرين را در ضرب كوبهاي خود داشته باشد . شيرين در كندهء زانوان رو به فرش افتاده پيشاني به زمين داشت . با ساق عمود شدهء دستها ، سر و شقيقه را چنان محكم گرفته بود كه بتواند از سنگيني مشتهاي پاينده در امان بماند . ناگهان تمام نيرويش را جمع كرده بود تا از يورش حملهء پاينده وارهد . خيز انداخته بود و رو به دروازهء اتاق رفته بود دست پاينده از پشت سر يخن او را گرفته بود . پيراهن شيرين جر خورده بود و گوشت بازوي شيرين به چنگ پاينده آمده بود :
- كجا! از زير اين سقف كجا ميگريزي ؟
طفل پنجسالهء شيرين در كنج اتاق جيغ ميكشيد و از ترس خشتكش را تر و تريد كرده بود . پاينده ، شيرين را به ته اتاق پرتاپ كرده ، خود از اتاق بيرون شده ،دروازه را از پشت زنجير كرده بود ، رو به صفهء چاه قدم كشيده بود . آب سرد چاه ميتوانست گرماي دم كرده و خوي عصبي او را لحظه يي فرو نشاند . پس پاينده سر و صورت و كله را به آب دلو فرو كرده ، با موهاي آبچكان سر صفه نشسته بود .
زن مــيـجـنـبـيد. زن گريه نميكرد، ولي چـشـمـهـا و صورتـش حـالــتي كمتر از گريه را نداشت . مرد پايش را به يك موزه كرده بود كه زن كورس نرود :
- ديگر اجازهء كورس رفتن نيست !
زن با استواري گفته بود :
- باز معلومم ميشود !
- مردي گفته ، زني گفته !
زن گفته بود :
- درست است ، تو هم راست ميگويي !
زنده گي زن به جنگ و دعوا گذشته بود . ناچار كوتاه آمد ، رفت به آشپزخانه . حرفهاي مرد كنده پاره به گوشش ميرسيد يا نميرسيد ، بيشتر با خود بود . چندان رغبتي به مرد نداشت و نه هم به حرفهايش . سر در خود در همهمهء تلخي دست به گريبان بود . زن احساس ميكرد كه خسته گي كهنه و ريشه گرفته يي مدتها است جان و روانش را مي آزارد . هرچند دستهايش بيميل و بيرغبت كارهاي خانه را انجام ميدادند ، ولي اينكارها ، ديگر برايش مشمـءـز كننده بودند . تا كي بايد ظرف شست و پياز ريزه كرد و گوشت پخته نمود ؟ تا كي بايد خانه جارو كرد و گرد خانه را رُفت و لباس شست ؟ هميشه ديگ و كاسه و طبق شسته بود و هميشه لحاف و تشك و لباسها را پاك كرده بود . تا همين دم و لحظه چند بار ديگ بخار را شسته بود ؟ خدا ميداند . كارهاي مكرر و يكنواختي كه روزتاروز بر خسته گي و بيزاري اش مي افزود . مگر از اول و ازل تقديرش چنين بود كه بايد چرك و كثافت را بشويد و بروفد ؟!
تقديرش بوده كه بوده ، او ديگر نميخواست چنين تقديري داشته باشد . تف به اين تقدير ! كاشكي شويش پايگير و سختگير نميبود ؟!
مردپرسيد :
- كجا رفته بودي ؟
نفس زن سوخته بود . دستها و پاهايش در لرزش خفيف ، خريطه هاي سودا را به زمين گذاشتند . كليد را روي چوكي انداخت . بوتها و بالاپوشش را كشيد . خريطه ها را به آشپزخانه برد . مرد اينبار بلندتر صدا كشيد :
- پرسيدم كجا رفته بودي ؟
زن بي آن كه به مردش بنگرد ، همچنان كه دست به كار خانه داشت ، با سردي جواب گفت :
- تو بگو كه كجا رفته بودم ؟
- كورس چطور ... ؟
- رفته بودم !
- رفته بودي ؟
الاشه هاي مرد بر هم نشست .
زن ميوه ها را در ته و بالاي پخچال جابجا كرد . حرارت داش را كم نمود كه ته ديگ نسوزد . دور و بر دستشوي و آشپزخانه را شست و از آنجا به اتاق خواب رفت . زن خموش بود . مرد در پي زن ، به اتاق آمد . چشمان مرد آتش گرفته بود و صدايش ميلرزيد :
- كورس رفتن فايده ندارد ، از اين ملك ميرويم !
زن تكان خورد :
- كجا ميرويم ؟
- عربستان !
- خودت برو ! تكه تكه ام كني از اينجا ، جايي نميروم ...!
- ديگر حق نداري پايت را از اين خانه بيرون بماني ، باخبر ...!
زن از جايش برخاست و نگاه هاي ذله اش را به مرد انداخت و مقابلش ايستاده شد :
- ديگر نميخواهم پايم را به اين خانه بگذارم ... !
پا پيش گذاشت. از كنار مرد گذشت و با شتاب از اتاق به دهليز خانه آمد . بالا پوش و بوتهايش را گرفت . چشمان سياه مرد ناباور و پر حيرت ، حركات عصبي و پرشتاب زن را نگريستند . بي اراده دستها و پاهايش پيش آمدند ، كه جلو زن را بگيرند :
- چه ميكني... ! چه ميكني ... ! به اين نصف شب كجا ميروي ... ؟ از خدا بترس ... !
- زن با مرد درآويخت و جيغ كشيد :
- كارد به استخوانم رسيده ! ميبيني كه كجا ميروم ... ؟
خم شد و از زير بازوي مرد گريخت . تا مرد به دور خود بچرخد ، زن به يك ترات دروازه را باز كرد و خود را از خانه بيرون انداخت . زن كفشها به دستش در دهليز ساختمان ميدويد . سريع و محكم ، پا از زمين ميكند و تن و دست و پاهايش از خانه و شوي كنده ميشدند .
مرد با دست و پاي يخزده و الاشه هاي نشست كرده ، همانطور كه بود ، آني ايستاده ماند . ناگهان سر به دهليز پيش كرد و با صداي گسيخته و درمانده از پي زن فرياد كشيد :
- حالا كه رفتي ، ديگر به اين خانه پس نميگردي ... ! ديگر كارت ندارم ... !
دل و درون زن پر دود شده بود و دود ميرفت كه از چشم و دهن و دماغش بيرون آيد . به تندي دروازهء دهليز را بست و زينه ها را با شتاب طي كرد و از ساختمان بيرون شد
پيشرويش شب بود و سياهي كه در ته آن هواي پاك و صاف ، با صرصر باد ميرقصيد . زن ، هزار كارد ميزدي خونش نمي آمد . خشك شده بود . لرزش پر ترس سراسر بدنش را به تاراج گرفته بود . كفشهايش را پيش پايش به زمين انداخت و پوشيد و رو به سرك خالي و خلوت پيش رفت و با ترديد آنسوي سرك گذشت و با دلهره و وهم به اطرافش نگريست .
در تاريك روشن نور چراغ ، زن بلند قامتي را كنار سرك ايستاده ديد . پيش رفت و با دقت سرو پاي زن را از نظر گذراند . به قد و بالاي زن چشم دوخت . به نيمرخ زن نگريست ، حس كرد كه زن را ميشناسد .
- شيرين ! تو هستي ؟!
چهرهء شيرين تغيير كرده بود . رنگ چشمان شيرين سبز ميزد . رنگ موهايش در زير نور چراغ پر جلا و ابلق معلوم ميشد . شيرين صورتش را هفت قلم آراسته بود و عطر سبكي از تنش به هوا ميريخت . لباس برهنه و دامن كوتاه شيرين ، تعجب زن را بر انگيخت . زن بار ديگر مشكوكانه پرسيد :
- شيرين تو هستي . چرا جواب نميدهي ؟
شيرين ، بسويش لبخند نرمي زد و با تنازي به سمت موتري كه برايش برك گرفته بود ، قدم برداشت . پيش از آن كه داخل موتر شود به زن نگريست و برايش دست تكان داد .
روان زن ناگهان از هم گسيخت . بوي مرد بيگانه و نفس تند او ، برايش تهوع آور بود . نگاهي پر سوال به پشت سرش انداخت . حس ميكرد كه پاينده پشيمان شده است . " كاشكي پشيمان شود ! " با ترديد از خود پرسيد :
- به خانه بروم يا نروم ؟!
پايان