خفاشان
گل احمد نظری آریانا
I
خفاشان
پسرك به گوشه يي خزيده بود و چهره اش را با دستها پوشانيده با آواز فروخورده يي مي گريست. مادر اندر به زير خطوط زرد رنگ آفتاب كه از پنجرة كوچك زيرزميني فرومي تابيد خاموشانه لحاف كهنه يي را پينه مي زد و برافروخته و رنگ پريده مي نمود.
لحظه ها به كُندي مي گذشتند و پس از چندي، هِق و هِق گريه بريد. به نظر پسرك رسيد كه آرامش فضاي خانه را فراگرفته است. سبكبال به خواب رفت و ديد كه آموزگار به صنف درآمد و پيش از اين كه سرجماعه اشاره اش را به پايان رساند، همه بي اراده برخاستند و پس كه نشستند، حاضري خواسته شد.
وي به تلاش افتاد كه پشت ميز خود فرو برود و از ديده ها پنهان شود. به اين صورت خواندن نامها آغاز يافت و به نام او كه رسيد، آموزگار، پيشاني آفتاب سوخته اش را تُرش كرد و عينك ذره بين را با تُندي از استخوان بيني بالاكشيد و در حالي كه از فراسوي آن خيره خيره نگاه مي كرد پرسيد:
-اوخدازده، كجا بودي . . . باز نامده بودي؟
از آوازش نفرت مي باريد و بچه ها را كه نگاه كرد از چهره ها و حركاتشان نفرت مي باريد. به انگشتان پايش كه از جلو بوتِ راست بيرون زده بودند، چشم دوخت و پاسخي نداد. به نظرش رسيد كه همه به وي نگاه مي كنند و مي خواهند با چشمان نفرتبار شان بخورندش. به سختي نفس مي كشيد و دلش تُندتُند مي زد. چيزي روي شانه هاي كوچكش سنگيني مي كرد و هر دم به سويي متمايلش مي ساخت. هر باري كه پايگريزي مي كرد و يا توجه آموزگار جلب مي شد كه قلم و كاغذ يا كتاب ندارد و مي خيزاندش چنين احساسي به او دست مي داد.
-ايستاده شو!
ضربة اين فرمان به سان پُتكي بر مغزش فرودآمد. شتابان برخاست، نزديك بود تعادلش را ببازد و بر شاگردي كه پهلويش نشسته بود بيفتد.
سرش فروافگنده بود و نمي توانست به ديگران ببيند؛ ولي سنگيني نگاه نفرت انگيز آنان را به شدت بر شانه هاي خود احساس مي كرد و سراپاي وجودش را خشمي دردآلود فرامي گرفت.
آموزگار عينك خود را برداشت و در حالي كه آن را با دست راست تكان مي داد با آوازي كه پُر از كينه بود فرياد زد:
-چوب! . . . زود چوب بيارين!
پسرك تكان خورد. دست خود را از چهره برداشت و نگاه دزديده يي به پيرامون افگند. باز تكان خورد و نگاره هاي دَور و پيش در سرشك ديده گانش درهم شكستند. سپس همه چيز به حال طبيعي برگشت.
مادراندر، خاموشانه در زيرِ رده هاي باريك آفتابِ كم نور پنجرة كوچكِ زيرزميني كه به طور مورب تا نيمه هاي سطرنجي فرسوده و چركينِ كف اتاق پيش خزيده بودند لحاف رنگ باخته يي را پينه مي كرد و صورتش كه پژمرده مي نمود در زمينة نيمه روشن خانه محو به نظر مي رسيد.
آواهايي، گاهي تنها و گاهي درهم آميخته، از حويلي شنيده مي شد و صداي بچه ها كه به دنبال يكديگر مي دويدند، به گوش مي رسيد. دل پسرك خواست برود ببيند چه گپ است.
آواز خسته و غمبار پدر را شنيد كه سرفه كنان به كسي شِكوَه مي كرد. درنگ كرد تا لِخ لِخ چپليهاي كنده اش از زينه ها بلند شود. چهرة خود را با دستها پوشانيد. كلوله شد و پشتش را به ديوار فشرد.
-آخر، اُ زن باز چي شده كه لب و لُنجِت آويزانس؟
مادر اندر پاسخي ندادو پسرك از لاي انگشتان خود، آهسته به در نگاه كرد.
رنگ پدر از پيش كرده زردتر مي نمود و قد او به كلي خم شده بود. نگاهش به پيرامون چرخيد و بر پسرك ايستاد. ديده گان ناآرام او مثل دو كاسة خون بود. هر وقت كه كاري براي خود نمي يافت چنين مي شد.
پسرك نتوانست تاب نگاه آتشينش را بياورد و بيشتر كلوله شد و به ديوار چسبيد.
-آخر، اُ زن چرا آوازت نمي برايه؟ چرا چُپ اَستي؟! . . . مُردي؟! . . .
به سرفة شديد و دردناكي افتاد و تا سرفه او را رها نكرد برخود مي پيچيد و قفسة سينة خود را كه تصور مي شد در حال تركيدن است چنگ مي انداخت.
-شما خو مره كُشتين! شما خو مره كُشتين! مه چطور كنم؟
رو به پسر خود كرد و فرياد زد:
-اوحرامي، توره مي گُم، باز چي شده؛ باز چي كدي؟
و جوابي كه نشنيد، دويد و لحاف را از دست مادر اندر بيرون كشيد. آن را به گوشه يي پرتاب كرد. باز به سرفه افتاد و براي لحظه يي خميده ماند.
-چرا نمي گي او زن؛ چرا؟ . . . شما خو مره كشتين! شما خو مره كشتين!
مادر اندر با لحني حق به جانب به گپ آمد:
-مه چي بگويم؟! بچيت باز از مكتب گريخته، نمي دانم چي مرگش اس؛ چي ميخايه! نِق نِق مي كنه و چيزي هم نميگه . . . يك روز نيس، دو روز نيس، آخر كلة مه خراب كد. تاكَي ديگه صبر، تا كَي؟ . . .
پدر برآشفت و فرياد زد:
-آخر، بي حياي حرامي، تو آدم نمي شي؟ مه كتيت چطور كنم؛ مه چطور كنم؟!
هيچگاه نمي زدش؛ همين را مي گفت و بس.
مادر اندر كه اشكهاي خود را پاك كرده گوشه يي از لحاف را دوباره براي پينه كردن بر زانو نهاده بود زير لب اعتراض همه روزه را تكرار مي كرد كه:
«صد بار گفتم: ماره چي دَ مكتبِش؛ ماره چي دَ درس و مالِمِش! . . . خود ما غريب مردم؛ همي بچه ره بمان كدام جايي شاگرد شوه، غريبيي يك چيزي ياد بگيره، سبا دَ دردِش بخوره؛ نشنيدي كه نشنيدي . . . تمامش گناه خودت اس، تمامش! ماره دَ بلا انداختي! . . . .»
پدر گويي سخنان او را نمي شنود، نشست و خشمگين به ديوار تكيه داد. سر خود را بر زانو نهاد و سرفه هاي كوتاه و بريده اش بيشتر شد.
پس از چند لحظه، سكوت آزار دهنده يي پديد آمد.پسرك برخاست و در حالي كه دست خود را بر ديوار مي كشيد و مادراندر را مي پاييد با احتياط و بر انگشتان پا به زينه ها نزديك شد و بر آمد.
دختربچه هاي كوچك به روي فرش كهنه يي در وسطِ حويلي نشسته گرمِ گُديبازي بودند و كودكي در يكي از اتاقها گريه مي كرد.
سرايي بود بدون خشت فرش و با صحني فراخ و دورادور آن را زيرزمينيها و اتاقهاي فرسوده و بدساختي احاطه كرده بود. در زمينة ديوارهاي تيره و از باران شاريده، درها و اُرسيهاي پوسيده با شيشه هاي شكسته و كاغذ گرفته، نمايش غم انگيزي داشتند.
چندين خانواده باشندة اين بيغوله بودند و هر عصر، دهها دختر و پسر بي كفش و كلاه و چِرك و ژنده، از سوراخهاي آن به كوچه مي خزيدند و با قيل و قال و بزن و بكوبي عجيب تا شامگاهان ميان خاك و لجن مي لوليدند و براي خود به اصططلاح بازي مي كردند.
آن روز مثل هميشه آواز بچه ها از كوچه مي آمد. پسرك بيرون شد و افسرده و گرفته خاطر در گوشه يي به تماشا ايستاد.
حمامك بازي بود. بچه ها نشسته بودند و توده هايي از خاك ساخته از جويچة چتل ميان كوچه آب مي آوردند، بر حمامكها پُشِنگ مي كردند و خاك بر آنها مي پاشيدند و دست مي كشيدند تا گِل سخت شود. يكي برمي خاست، دريچة كوچكي به زير حمامك باز مي كرد و سه دريچه هم ديگران؛ و از بالا نيز سوراخي مي دادند و خاك زير گِل را از دريچه ها بيرون مي كشيدند. در نتيجه سقف يا گنبدي ساخته مي شد مانند حمام و خيلي هم شبيه به اتاقكهايي كه در آنها به سر مي بردند. اگر در اين بين كسي تار مويي از گِل حمامك مي يافت، شادمانه فرياد مي زد و آن را با افتخار به ديگران نشان مي داد؛ زيرا يافتن موي در حمامك شگون دارد.
او كه در گوشه يي ايستاده بود و بچه ها را تماشا مي كرد، دلش از خشم و اندوه لبريز بود. همه به او بي توجه بودند و صدايش نمي زدند كه:
«نثارك، چرا ايستاده اي؟ بيا حمامَكبازي كن!»
از همه بدش مي آمد. از خودش هم متنفر بود و خنده ها و شيطنتهاي بچه ها مي خوردش. با ديدن چهره هاي نفرتبار آنان بر تار و پود وجود او رنج و اندوه و نفرت چيره مي شد.
«حرامي بي حيا! حرامي بي حيا! تو يك حراميستي؛ يك حراميستي! . . . .»
خيال كرد كه همه اين را از دهن پدرش مي گيرند و تكرار مي كنند. آموزگار هم تكرار مي كند: «تو يك حراميستي؛ يك حراميستي»
و آوازش آميخته به نفرت است.
«چوب، چوب!»
در سيماي بچه ها نفرت موج مي زَند. همه به آموزگار نشانش مي دهند؛ با انگشت تهديدش مي كنند و مي روند به مادراندرش مي گويند:
«امروز شَونَوِيسيشه ناورده بود و مالِم زَدِش!»،
«امروز درسِشَه ياد نداشت! . . . .»
-بچة مردكه ره زد و . . .
امروز به مكتب نامده بود . . . گريخته بود؛ گريخته بود! . . . .
و بچة «شاكوكو» را ديد كه دور از ديگران براي خود حمامكي ساخته در سفال شكسته يي آب مي آوَرَد و از شگاف سقف آن فرومي ريزد. ديد كه همه آب مي آورند و در حمامكهاي خود مي ريزند و با هلهله و شادماني آنها را ويران مي كنند. جرقة فكر آزاردهنده يي آسمان ذهنش را شتابان درنورديد: «مه مي فامُم كه كِي امروز مادرِ مه گفته؛ مه مي فامُم؛ مه مي فامُم . . . بچة شاكوكو!» و دويده با يك لگد، حمامك بچة شاكوكو را ويران كرد. گِلابه ها به سر و روي بچة شاكوكو پاشيده شد. هر دو مانند خروسهاي جنگي در برابر هم ايستادند و نگاههاي خيرة شان به هم آويختند. از ديده گانشان آتش دشمني مي باريد و مي خواستند كه با تيغ نگاه يكديگر را پاره پاره كنند.
بچة شاكوكو با رنگ پريده و چهرة گِلمالش، خنده آور مي نمود. او به خود جُنبيد و چشمان شرربارش تنگ شد. خواست پِلكهاي خود را با پشت دست پاك كند؛ اما پيرامون چشمانش را گِل آلود ساخت و خنده آورتر شد. نگاه او از درنده گي وحشت انگيزي انباشته بود.
. . . مادرش باز به زيرزميني مي آمد و با بد و بيراه، تهديد به اِخراجشان مي كرد و كراية پس افتاده را از ايشان مي خواست. صاحبخانه بود ؛و مادراندر مي زدش كه چرا با وي دست به گريبان شده . . . .
بچه ها بازي را گذاشته بودند؛ خيره خيره به آنان مي نگريستند و پرسشي تحقيرآميز در نگاههاي نفرتبار و سوزانشان خوانده مي شد.
نثارك تاب آورده نتوانست؛ پس پَسَكايي به راه افتاد و زير لب گفت:
-چرا دَ مادرِم شيطاني كدي؟ چرا؟ . . . .
برگشت و به دويدن پرداخت. همه به دنبالش دويدند. آنان دم به دم بر سرعت خود مي افزودند. صداي نفس زدنهاي همه را مي شنيد و از بيم اين كه برسند و بگيرندش بر سرعت خود مي افزود. ناگهان از زمين كنده شد و با فريادي دردآلود به يك پهلو در ميان خاكها افتاد. ديده گانش برقك زد و سياهي رفت و پهلويش كرخت شد. فكر كرد كه دستش شكسته. رنج جانكاهي سراپاي وجودش را انباشته بود و آواز گامهايي كه بدو نزديك مي شد، گوشش را به سختي مي آزرد. نيمْ خيزشد كه بگريزد و پس به زير تنة بچة شاكوكو بر خاك افتاد. مُشتها از هر سو فرود مي آمدند و مجال جنبش به او نمي دادند. از درد بر خود مي پيچيد و فريادزنان گريه مي كرد. دو-سه بار دستي تكان داد كه به جايي نخورد و دندانهاي خود را با خشمي از سرِ ناتواني در گوشت بازوي طرف فروبرد. فريادي برخاست و با سيلي سختي كه گونه اش را سوزاند از زير دست و پا رها شد و اشكريزان و شتابان برخاست.
سراپايش خاك آلود بود. ناسزا مي گفت و بچه ها دستهايش را به چنگ گرفته بودند و نمي گذاشتند كه به سر و صورت حريف كه ناسزاهايش را پاسخ مي داد، بپرد و ديده گانش را درآورد – ديده گان نفرتبارش را.
فرياد مي كشيد و با خشم و درد و بيمناك مي كوشيد كه از دست آنان برهد.
بچه ها وي را آهسته آهسته از آن جا دور مي كردند و تسلايش مي دادند. بچة شاكوكو را هم تسلا مي دادند و صداهاي همه تحقيرآميز بود. تسلاهاي همه تحقيرآميز بود و نگاهها و حركاتشان انباشته از نفرت. پس از ساعتي همه ملامتش مي كردند و گناه را به گردن خودش مي انداختند. وي با خشمي فروخورده، خاموش بود و به سخن كسي پاسخ نمي داد.
سرانجام همه از نزد او رفتند و بازيهايشان را از سر گرفتند. او تنها ماند. اشكهاي خود را سترد و دور از همه، كنار ديوار كوچه نشست.
وجودش از غم و درد لبريز بود و كسي به بازي نمي خواندش. رفتار همه ستمگرانه بود؛ و كسي به چيزي نمي گرفتش. همه ازش دوري مي جُستند و با نگاههاي نفرتبار بدو مي نگريستند.
نمي دانست كه چرا بايد همه شاد و سرِحال باشند و او غمگين و افسرده؛ و چرا مادر اندر بزندش و پدر بر سر وي داد بكشد كه
«بي حياي حرامي، تو آدم نمي شي؛ آدم نمي شي! . . . آخر مه كتيت چطور كنم؟»
و آموزگار هم بر افروخته بگويد:
-او خدازده، باز كاغذ ناوردي؟ باز قلم ناوردي؟ . . . كتابت دَ كجاس؟ . . . ؛ بگو كتابت دَ كجاس؟ . . . چرا ناوقت آمدي؟ دَ كدام گور بودي؟ . . . ديروز باز نامده بودي؟ . . . .
چرا بچه ها پيش مادراندرش بروند و او را لَو بدهند؟ چرا بچة شاكوكو با آن تنة كُلُفتِ گُه مُرده اش بر او بيفتد و تا بتواند بزندش و كسي نباشد كه از وي پشتيباني كند؟
-سبا مالِم خات گفت: باز كتي همسايِت جنگ كدي، هه؟! و بهانه يي خات تراشيد و سرِ كِفتان چيغ خات زد كه
-چوب؛ هله چوب!
«و غضب خات كرد. رنگش كبود خات شد و عينكشه از روي چشماي سرخ برآمدةش پس خات كرد و بچه ها كتي چشماي لعنتي شان مره مسخره خات كردن . . . دَ تفريح سرِ مه خات خنديدن و . . . .»
زمان درازي با اين انديشه گذرانيد. بچه ها به بازيهاي خود سرگرم بودند و رهگذران، بي اعتنا مي آمدند، مي رفتند و نگاهي هم اگر به نثارك مي كردند، زودگذر بود و پر از بي اعتنائي. وي از تنهايي رنج مي برد و آرزو داشت كه يكي پيدا شود و با او درد دل كند.
دخترك رنگ پريده يي كه چشمان خواب آلود و كبودي داشت با ترس و لرز پيش آمد؛ كنار وي نشست و آهسته پرسيد:
-چي شده نثارجان؟ چرا چشمايت سرخ اس، گريه كدي؟
نثار پاسخي نداد، روي خود را برگرداند و با انگشتانش به كشيدن نقش درهم و برهمي به روي خاك آغاز كرد.
مادر اندر هميشه گوشزد مي كرد كه با دختركان بازي نكند؛ و نيش مي زد كه پسر نديده با دختر بازي كند. او گپهاي بدي مي گفت كه آتش به جان وي مي زد.
زنهاي ديگر هم گاهي چيزهايي مي گفتند و نيشهايي مي زدند؛ ولي مادر آن دختر به او احترام مي گزارد و خواهش مي كرد از دخترش مواظبت كند؛ برايش برادري مهربان باشد و نگذارد كه آزارش بدهند يا بززنندش. گاهي كه يادش مي آمد مي گريست و نقل مي كرد كه پسري ده ساله داشته به سن و سال نثار و نام آن پسر «شيرعلي» بوده. شيرعلي با پدر خود «عبدالعلي» كه استادِ گِلكار بود دست كمك بوده است. آن وقتها ارزاني بوده و بعضِ مردم اين قدر دزد و دغل و ظالم نبوده اند. گذاره به خوبي مي شده تا اين كه يازده سال پيش، يك روز كه استاد عبدالعلي به تكميل پوشش يك خانه مشغول بوده، ناگهان خشتهاي سقف فرو مي ريزد و استاد از روي چوب بست به پايين مي افتد؛ خشتي به كمرش مي خورد و آن را مي شكند و شيرعلي هم كه در آن لحظه در پشت بام بوده و درزهاي پوششِ نو را با سفال و خِشتپارچه بند مي كرده به شدت فرو مي افتد و هر دو را بيهوش و حال به خانه مي رسانند و چون توان و غمخواري نداشته اند به طبيب و داروي لازم و كافي نمي رسند. پس از يك ماه، پسر و پس از يك سال، پدر مي ميرد. مادر و دختر كوچك، تنها و بدون سرپرست مي مانند و رفته رفته هرچه كه دارند از دست مي دهند و آواره مي شوند. قيمتي مي شود و مادر، لقمة بخور و نميرِ روزانة خود و دخترش را با هزار زحمت و رنج فراهم مي كند و هنوز هم به همان وضع ادامه مي دهند و زنده گاني شان روز به روز دشوارتر مي شود.
نثارك با شنيدن سرگذشت آنان در حالي كه آرزوي گِلكاري و خانه ساختن به دلش راه مي يافت به انديشة شيرعلي و پدرش فرومي رفت و از رويدادهاي ناشناخته، هراسي به تنش مي ريخت و تكانش مي داد. تنگدستي پدر و پيشامد مادر، همسايه گان، آموزگار و شاگردان به خاطرش دَور مي خورد و دلش مي گرفت. عُقده مي كرد و به نظرش مي رسيد كه هواي سنگين و خفه كننده يي را فرومي برد؛ يخن پيراهنش تنگي مي كند؛ پيشانيش داغ و گونه هايش برافروخته مي شود. عرق به تن وي مي نشست و با سري فرو افگنده و مانند كسي كه چيز نامعلومي را گم كرده باشد، خاموش مي ماند و به دنبالة سرگذشتي كه بارها گفته شده بود، گوش مي داد.
پس از چند لحظه سكوت آزاردهنده، دخترك كه پريشان شده بود، برخاست و اظهار داشت:
-بوبويِم مره گفت زود بيايُم، كار داره.
-چي كار؟
-نمي فامُم!
-كتي هم مي رِيم.
-خوب، پس كه آمديم بازي مي كنيم؛ چطور؟
-بسيار خوب، بازي مي كنيم؛ مي داني چي؟
-چي؟
-حمامكبازي!
-حمامكبازي؟ . . . خوب، خوب، خوب، حتمن.
هر دو به سراي رفتند و بوبوجان، پول و دستمال داد كه بروند نان بخرند.
نثار به دخترك همه چيز را در راه گفت. بسيار متأثر بود. هر دو متأثر بودند و دخترك با همدرديهايش كوشيد كه زنگ غم را از دلش بزدايد؛ و مژده داد كه امشب بوبوجانش قصة تازه يي برايشان حكايت مي كند – قصة دختر شاه پريان.
-همو كه مه نگفتم بوبوجانم ياد داره! . . . يك وقت بريم گفته بود.
-توره والله، خودش گفت؟!
-راست مي گُم. خودش گفت امشو حتمي ميگه!
-چي خوب! مه اي قصه ره هيچ نشنيديم!
امشو خات شنيدي كه چي شيرين قصه اس!
در برگشت شان عصر رو به پايان مي رفت و دل هوا گرفته بود. غباري خاكستري رنگ آسمان را پوشانيده و آفتاب در پس توده هاي ابر پنهان بود. گنجشكها و ميناها، گروه گروه با سر و صداي بسيار مي آمدند و در بين شاخه هاي درختان ناژوي مسجدِ محل فرو مي رفتند و بازپسين نغمه هايشان را سر مي دادند. آوايشان از شتاب و ناآرامي آگنده مي بود. از شب شايد خوش شان نمي آمد. از تاريكي شايد مي ترسيدند و شكوه مي كردند. شايد هم از چيزهايي كه در درازاي روز ديده بودند و به جاهاي نوي كه رفته و دوستان تازه يي كه يافته بودند، تعريف مي كردند.
آن دو لحظه ها به تماشا ايستادند و به نغمه هاي پر شور و زيباي پرنده گان گوش فرادادند و سرشار از شادماني شدند.
همسايه ها مي آمدند و نگاهي مي كردند يا نمي كردند، مي گذشتند. چندتايي هم اندرز دادند كه دير وقت است و بروند به خانه هاي خود؛ و رفتند. پس كه برآمدند با دو-سه تا پسر و دختر ديگر به بازي سرگرم شدند.
ميدان بازي كم كم خورد شده مي رفت و بچه ها، يكي يكي و دوتا دوتا، به حويلي مي رفتند.
فضاي حويلي نيمه تاريك بود و دل كسي نمي خواست به اتاق برود. حلقه هاي بازي تنگتر و دوستان به هم نزديكتر مي شدند و مي كوشيدند كه از لذت با هم بودن تا پايان برخوردار شوند. احساس صميميت بيشتري مي كردند و با هم بودن برايشان دلگرمي مي داد. مادر و پدرها، صدا مي كردند كه شام است، بيايند به خانه هايشان. كِي گوش شنوايي داشت! كِي مي خواست آخرين لحظه هاي گرانبهاي روز را به هدر دهد و برود به گوشه يي بخزد و نِق نِق بشنود!
در اين وقت، همهمه يي ميان بچه ها پديد آمد. جانوراني كوچك و سياهرنگ كه به تيزي در فضاي سراي مي پريدند، توجه همه را به خود جلب كرده بودند.
با نام خفاشان آشنايي داشتند و شنيده بودند كه خفاشان به شكل موش هستند و بالهاي گوشتين نازكي دارند. در جريان روز به سقفهاي تاريك گاوخانه ها و انبارها آويزان مي مانند و به جز در هنگام شب گشت و گذار كرده نمي توانند؛ ولي هيچ كس خفاشي را از نزديك نديده بود؛ و براي نخستين بار در سال، آشكار شدن آنها در سراي و پرواز تُند و سايه وارشان بر فراز بامها، همه را به كنجكاوي و هيجان آورده بود.
اشباح كوچك به ناگهان پديدار مي شدند و به سويي مي پريدند. شتابزده بالاي سرِ بچه ها مي چرخيدند و تاريكي شب را كه فرو مي آمد و بال مي گسترد، مي تاراندند و از نظر ناپديد مي شدند. هر باري كه يكي از اين موجودات عجيب پايينتر مي پريد، همه با غلغله و شادماني بسيار، دنبالش مي كردند و اين اميد در دلها جوانه مي زد كه بلكه آن را بگيرند.
هر بچه يي مي خواست يكي را بگيرد و ببيند كه چگونه است. همان طور است كه برايش گفته شده يا نه: موشي كه بال دارد و مي پرد؟!. . . آيا چنين چيزي امكان دارد؟
تلاش هيچ كس به جايي نمي رسيد و دست همه خالي مي ماند. تمامشان بيهوده به اين سو و آن سو مي دويدند و نيرو به هدر مي دادند.
«كاش ميتانستيم يكي ره گير كنيم و ببينمش! كاش مي تانستيم!»
اين آرزويي بود كه از دلها بر زبان راه مي جُست و به گوشها مي رسيد.
«كاش! كاش!»
يك اميد گُنگ؛ يك كار ناشد.
بچة شاكوكو مي گفت:
-هيچ كس نمي تانه اي چوچه هاي شيطانه بگيره، هيچ كس! اينها شيطانك هستن؛ مادرم مي گفت شيطانك هستن!
و سخني تأييدش مي كرد:
-بوبوجان مه هم مي گَه شيطانها دَ تاريكي اَستن، دَ تاريكي مي باشن!
و بچة شاكوكو كه از همه بزرگتر بود و از روي زورآوريش همه از او حساب مي بردند، دوام داد:
-هان، د تاريكي مي باشن؛ خفاشها هم دَ تاريكي مي باشن؛ دَ تاريكي مياين، ميرن و شكار مي كنن؛ دَ تاريكي هم پُت مي شَن. هيچ كس نمي تانه بگيريشان، هيچ كس نمي تانه!
نثارك كه دورتر در گوشه يي با دختركِ همبازي خود ايستاده بود و دلش با هيجانهاي ديگران مي تپيد و آرزو مي كرد كه كاش يكي را گير مي آورد و مي ديدش، با تمسخُر انديشيد:
«نمي تانه! هيچ كس نمي تانه! دروغگوي شيطان؛ حرامي نامرد!»
و بدون آن كه قصد خاصي داشته باشد، با آوازي پر شور فرياد زد:
-چطور نمي تانه؟ كِي ميگه نمي تانه؟
همه خاموش شدند و در حالي كه با حالتي پرسش آميز به يكديگر مي نگريستند، گوش به سخنان او دادند.
-مه مي گُم مي تانه؛ اي خو كار سختي نيس!
بچة شاكوكو از جمع برآمد و با لحني استهزاآميز پرسيد:
-اگه كار سختي نيس، كِي تانسته؟ بگو ديگه، نه؟!
او با سردي پاسخ داد:
-كِي تانسته؟! همه مي فامن كِي تانسته! . . . «هيبت» همصنفي ماره همه مي شناسن. خودش يك روز بري همه تاريف كد چطور خفاشَكه گير آورده بود.
بچة شاكوكو به گونه يي تحقيرآميز اظهار داشت:
-دروغَس! تمامش دروغَس! او دروغگويه مه مي شناسُم!
و رو به بچه ها كرد و خنديد. بچه ها همه خنديدند و چه چندة نفرتباري.
نثارك آتش گرفت و دلش به درد آمد و با فريادي خشماگين گفت:
-دروغَس! دروغَس! . . . مه مي تانُم! مه مي گيرمِش؛ مه!
بچة شاكوكو با طعنه گفت:
-تو مي تاني؛ تو موش؟!
و خندة شديدي سر داد. همه به شدت به خنده افتادند. نثار در حالي كه از سخن او سخت برافروخته شده بود و يكريز دشنام مي داد: «موش خودتِي! موش پدر تَس! موش مادرتَس! موش نيكة تَس!» دويد كه با او گلاويز شود. بچه ها هر دو را گرفتند و «نثارك مي تانه!»، «نثارك مي تانه!» با تمسخر از هر دهني مي برآمد و وي تحمل مي كرد تا بيشترشان خاموش شدند.
او گام به پيش نهاد و با متانت و غرور گفت:
-بلي، مه مي تانُم! ديگه چي ميگين، هه؟ بگويين ديگه!
و با خود گفت:
«حراميهاي بي حيا، بخندين؛ خوب بخندين؛ خرِتان ساخته،نِي؟! . . . بيغيرتها!»
يكي از بچه ها كه هميشه چاپلوسي بچة شاكوكو را مي كرد بالحني مخصوص گفت:
-خوب، بفرمايين؛ ببينيم چطور مي گيرين!
زد زير خنده و خنده اش به اندازه يي شديد و با تكانهاي مُضحك بدن همراه بود كه ديگران را نيز به خنديدن واداشت. نثار كه از اين وضع به كلي دلخور شده و برآشفته بود با اطمينان كامل گفت:
-حالي خات ديدين؛ نشانتان خات دادم كه آسانس يا نِي! بتين يك چادره.
«هيبت» همصنف او تعريف كرده بود كه چگونه با چادر خفاشي را گيرانداخته بود.
مجالي به ديگران نداد و چادر دخترك همبازيش را كه دمِ دست ايستاده بود و با شگفتي به آنان مي نگريست، قاپيد و شتابان از زينه ها به بام بالارفت.
آواي پرنده گان در ميان درختان ناژوي مسجد ولوله يي برپاكرده بود و بچه ها ساكت و آرام حركتهاي او را به روي بام تماشا مي كردند و گاهي يكي آهسته به رفيقش مي گفت:
«نمي تانه، مَزَبِش نمي تانه. مفت كه نيس!»
و ديگران هم به آرامي آن را تكرار مي كردند:
«نمي تانه! نمي تانه!»
و آرزوي توانستن سراپاي وجودشان را به وجد مي آورد.
دل نثارك سخت به قفس سينه مي زد و همهمة پرنده گان گوشهايش را مي آزرد. خيال مي كرد پرنده گان هم به وي مي خندند و مسخره اش مي كنند. خيال مي كرد صداي بچه ها را از صحن خانه مي شنود كه مي گويند:
«دروغ ميگه؛ نمي تانه! نمي تانه! . . . و كلمة «نمي تانه!» در سرش مي پيچيد؛ آهنگ زشتي مي آفريد و مي آزردش. دلش مي خواست ثابت كند كه مي تواند، كه دروغ نمي گويد؛ و همه را دروغگوي بكَشَد – همه را كه دروغگوي بودند و چاپلوس و او را تحقير مي كردند و به بازيش نمي گرفتند؛ و پيش مادراندرش سخن چيني مي كردند كه
«نثاركه امروز مالِم دَ اِي خاطر، دَ اِي خاطر زد! . . . نثارك امروز شَونويسي خوده ناورده بود! . . . نثارك امروز از مكتب گريخته بود! . . . .»
و به آموزگار مي گفتند:
«نثارك ديروز كتي فلاني جنگ كد! . . . نثارك ديروز مردكه ره دَو زد! . . . نثارك ديروز . . . .»
و آموزگار مي خيزاندش و چوب مي خواست و مي زدِش و بچه ها همه با نگاههاي پر از نفرت تماشايش مي كردند و سرش مي خنديدند و مادراندر مي زدش و قهر مي كرد و به پدر مي گفت كه امروز چنين و چنان كرده و پدر از چشم سرخ مي شد و سياه مي شد و به سرفه مي افتاد و خَم مي شد و فرياد مي كشيد:
«آخر، بي حيا تو آدم نمي شي؟ مه كتيت چطور كنم؟ هه، چطور كنم؟»
و باز به سرفه مي افتاد و مي ناليد:
«شما خو مره كشتين! شما خو مره كشتين!»
به دنبال خفاشان كه به تيزي پيش مي آمدند و مي گذشتند، مي دويد و چهارچشمي نگاهشان مي كرد. در مسيرشان جاي مي گرفت. چادر را گشوده نگاه مي داشت و كاري از پيش نمي برد. نوميد مي شد و با سرخورده گي و تقلايي دوباره خفاشان را تعقيب مي كرد. صدايي به جز تپش تند قلب خود و همهمة شامگاهي پرنده گان در ميان درختان ناژوي مسجد نمي شنيد. سرش گيج مي رفت؛ خسته بود و دلش به هم مي خورد. فكر مي كرد كه چه بكند و چه چاره يي بسنجد. يكي از خفاشان را زير نظر گرفت و به دنبال كردن آن پرداخت. ديد وقتي كه خفاش به وي مي رسد، راهش را كج مي كند و از فراز بالاخانه مي پرد. با عجله از زينه هاي بالاخانه به بام آن برآمد و حواس خود را گِرد كرد. به انتظار نشست و چادر را آماده نگاه داشت تا ناگهان برخيزد و در برابر آن قرار دهد.
خفاشي را كه زير نظر گرفته بود بر سراي تاريك همسايه مي چرخيد و خانه هاي دَور و پيش، همه در عقب پرده يي تاريك واقع بودند. صداهاي درهم و برهم و غلغلة پرنده گان رو به خاموشي مي رفت. آرامش شب بر همه جا فرود مي آمد. افق در خون شفق رنگين بود و سفينه هاي خاكستري رنگ ابر به پيش مي تاختند. ساية كوچكي به سرعت به وي نزديك مي شد.
خودش را آماده كرد و با حركتي تُند و يكباره چادر را به پيش قات كرد؛ و آواز پدرش را از پايين شنيد كه فرامي خواندش و دشنام مي داد. ترسيد و تعادل خود را از دست داد. دو-سه گام به پس رفت و زير پايش ناگهان با فريادي وحشتناك خالي شد.
پایان
II
طعمه
خطوط فرو رفتگيهاي چهرة زرد و وارفتة پدر، عميق و تيره شد. لب ورم كرده و تركيده اش را به دندان گرفت و با ناله هاي بريده يي كه نشان دهندة دردي جانكاه بود به اندامهايش تابي داد و با تشنجي سخت بر شكم به روي بستر ژوليده اش فشرده شد. صورتش را در بالِش فرو برد و دلش به شور آمد؛ اما غثيان نكرد.
خِرخِري از گلوي او شنيده مي شد و پنداشتي يك هيولاي نامرئي بر وي افتاده گلويش را با چنگال نيرومند خود مي فشارد و قصد جانش را دارد. صدايي كه از گلويش مي برآمد مانند آواز گوسفندي بود كه در كشتارگاه، زير دست و پاي قصاب افتاده ضربت كارد گلوگاهش را پاره كرده است.
لحظه يي به همان وضع ماند و سپس رها شد و آرام به پهلويي كه پسر كوچكش بر بستري پينه و پاره و نامرتب و چركين نشسته بود و هراس آلود و اشكريزان مي نگريستش، برگشت و پس از اين كه ناله هايش اندك اندك فروكشيد، با زحمت زياد چشمان بيرمق خود را كه در كاسة سر فرو رفته بود، اندكي باز كرد و دانه هاي سرشك زير پلكهايش دويد، جلو نگاه دردبارش را گرفت و از گوشه يي به روي گونه ها و ريش خاكستري رنگ و آشفته اش فرو غلتيد. لبانش تكان مي خورد و به نظر مي رسيد كه مي خواهد چيزي بگويد و نمي تواند.
پسرش صدا كرد:
- پدر! . . . پدر! . . .
پاسخي به گوش نرسيد. ديده گان پدر بسته بود و لبانش همچنان تكان مي خورد. سه روز مي شد كه در آتش تب مي سوخت و دم به دم سراسر وجودش به پيچ و تاب مي افتاد و دلش بد مي شد. آبي زردرنگ و كف آلود از كنج دهانش فرومي ريخت و ناله هاي رنجباري سر مي داد كه رفته رفته اوج مي گرفت، به فريادي بدل مي گشت و ناگهان بريده مي شد. گپ نمي زد و چيزي نمي خورد.
درد آهسته و پنهاني آغاز يافت و ناگهان شدت اختيار كرد. پسرك دست و پاچه شد كه چه بكند و چه چاره بسنجد. كسي را نمي شناخت كه به كمكش بخواهد و از مراجعه به صاحبخانه هم سخت بيمناك بود. سه روز پيش ديده بود كه با پدرش سرسخن است و تهديد مي كند كه اگر كرايه را تا يك هفتة ديگر نياورد جُل و پُوستَك شان را به كوچه خواهد انداخت. آن روز بيماري تازه خودش را نشان داده بود و صاحبخانه كه با آن قد كوتاه و چاق و شكم برآمده و چشمان سرخ و شرربارش با سر و صدا و پرخاش به گاوخانة متروك آمد و دشنام داد و جيغ و داد و تهديد كرد و رفت، پدر حالش بدتر شد و به بستر افتاد.
پيشتر، آنان در خانة پيرمرد مهرباني جاي داشتند كه از هيچ گونه كمك به ايشان دريغ نمي ورزيد و يك ماه قبل با درگذشت او، ميراثخوارانش آمدند و آن دو را راندند و پس از جستجوي بسياري كه پدر كرد، كهنه پاره هاي مختصرشان را به اين جا آوردند.
پدر وعده كرده بود كه نزديك پُره شدن ماه، كرايه را بپردازد و در يكي- دو هفتة اخير پولي هم گرد آورده بود و مي خواست به وعده اش وفا كند؛ ولي . . . .
پسرك كه خاموشانه اشك مي ريخت و از ترس چون بيد مي لرزيد و موي بر تن او راست شده بود با ديده گاني از حدقه بر آمده به روي پدر خم شد و در زير پرتو كمسوي شيطان چراغي كه در طاق دود مي كرد و مي سوخت به چهرة وارفته و رنگ پريدة او چشم دوخت.
نفسهايش به سختي شنيده مي شد. سينه اش با تأني بالا و پايين مي رفت و جثة او با آرامش تمام رو به وي قرار داشت.
سكوت سنگيني بر گاوخانه چيره شده بود و گاهگاهي جِيرجِيرِ موشهايي كه اين سو و آن سو به دنبال طعمه مي گشتند يا چيزي را مي خوردند؛ و يا زوزة سگي از دوردستها، اين سكوت را در هم مي شكست.
در بيرون، نخستين برف زمستاني، لحاف سنگينش را مي گسترد. اگرچه هوا از سرماي سوزاني انباشته بود، پسرك به شدت احساس گرما مي كرد و گاهي از زير بغلها و سينه و پيشانيش عرقي سرد جريان مي يافت. گُرس گُرس ضربان قلب در سرِ او مي پيچيد و به نظرش مي آمد كسي پشت بام يا عقب ديوار مي دود و چند تن ديگر او را دنبال مي كنند. در سكوت نيمه شب، هياهوي وحشتناكي از صداي گامها، جِير جِيرِ موشها، عَوعَوِ سگها و خِس خِسِ نامنظم نفسهاي پدر توليد شده بود و سايه روشن لرزانِ شيطان چراغ نيز بر وحشت اين هياهو مي افزود.
پسرك مانند افسونزده ها بيحركت بر جا مانده با نگاهي غمزده و بيم آلود به پدر كه خوابيده مي نمود، چشم دوخته بود. سه شب مي شد كه بيمار ديده بر هم ننهاده اينك در خوابي سنگين غوطه ور بود و او نيز در اين مدت، خواب و خوراك چنداني نكرده بود. احساس مي كرد كه به شدت بيمار است. سرش سنگين و دهنش تلخ بود. در تب تُندي مي سوخت. از ترس مي لرزيد و نمي توانست برخيزد و كاري بكند. اصلاً نمي دانست چه بايد بكند. هيچ كاري از دستش ساخته نبود.
سرانجام بي اراده برخاست و لحاف را كه به يك سو لغزيده بود، برداشت و آرام و با احتياط، پدر را پوشانيد. بي سر و صدا در بستر خود كه به روي توده يي از برگ و لُوخ هموار شده بود، درازكشيد و با افكاري درهم و برهم تيرهاي فرسوده و خوره خوردة چَت را به تماشاگرفت.
عنكبوتها به روي تارهايي كه به هر سو تنيده بودند، تكان مي خوردند و سايه هاي پراكندة شان در پرتو لرزانِ چراغ روي تيرهاي دود زده، محو به نظر مي رسيد. ديوارها تيره بود و آبي كه از بام به درون نفوذ كرده بود، خطهاي روشن و درازي بر آنها نگاشته بود كه در بعضِ بخشها به هم مي پيوست و شكلهاي وارفته و مبهمي مي ساخت.
موشها با صدايي مشمئز كننده جيرجير مي كردند و زوزة شكايت آميز سگي كه از دور به گوش مي رسيد، آزاردهنده بود.
آواز گامها كم كم بريده شد و آتش اجاق كه تا يك ساعت پيش با كاغذ و پاره هيزم روشن بود، فروكشيد و خاموش شد؛ ولي از يك شاخه هيزمِ تر كه به كناري غلتيده بود هنوز هم دود غليظي برمي خاست.
سايه ها به روي ديوارها پيچ و تاب مي خوردند. شعلة چراغ متشنج بود و دود مي كرد و سرمالرزه به تار و پود وجود پسرك راه مي جُست. هراسي گُنگ و مبهم خون را در رگهايش منجمد مي كرد.
صورت خود را به زير لحاف پنهان كرد. به يك پهلو غلتيد و زانوانش را نزديك شكم برد. سر او سنگين بود و دهنش مزة تلخي مي داد. تارهاي رنگارنگي از هر طرف تنيده و جرقه هاي كوچكي در آنها منفجر مي شد. سنگيني فرود مي آمد و فرود مي آمد و رهايي چون پرِ كاهي در تارهاي شفافِ تنيده تا لايتناهي . . . و پرتَوهاي خيره كنندة سرخ، زرد، آبي، بنفش و سپيد از هر سو تابيدن مي گرفت. دهانة فراخ چاهي ژرف باز مي شد و كُوشْكْهاي زرين و زمردين و لاجوردين پديد مي آمدند؛ و جايي به گونة يك تالار؛ و مادر كه نوازشش مي كرد و سر وي را بر زانوي خود تكيه داده بود؛ و بازيچه هاي رنگارنگي پراگنده در پيرامون شان . . . . همه چيز جان داشت؛ و مادر لبخند ملكوتيي بر لبان مهربانش جاري بود.
هر دو خاموش بودند و به چشمان متبسم يكديگر نگاه مي كردند. دشت پهناوري در پيش بود. سبزه به هر سو موج مي زد. آوازهايي شنيده مي شد و سواري با اسبي سپيد از دور به نظر مي رسيد كه با شتاب به سوي آنان مي تاخت؛ و سوار، پدر بود . . . هردو، او و مادر، با لبخند و دست در دست هم به پيشباز پدر مي شتافتند. گويي پرواز مي كردند؛ و سوار گويي پرواز مي كرد و يكدم به آنان مي رسيد. خنده برلب و شادمان هر دو را به آغوش مي گرفت و مي بوسيد و به ترك خود مي نشاند و به سرزمينهاي نور و افسانه مي برد . . . .
آفتاب به شدت از وراي غبار گرمي كه آسمان را پوشانيده بود ميان دهكده مي تابيد. بچه ها همه گِردآمده بودند و جَست و خيز مي كردند و غبارآلود بودند و از خانه يي صداي شيون مي آمد. زنان با چادريهايي كه به خود پيچيده بودند در چارچوبي از نظر پنهان مي شدند؛ و او مي ديد و از پشت به قات زانوي بچه يي مي زد. بچه به پشت بر زمين مي افتاد و به گريه مي شد و نفرين مي كرد: «الهي مادرت بميرد و تابوتش را به قبرستان ببرند!» گروهي از چارچوب مي برآمدند و تابوتي را برشانه هايشان مي بردند – تابوتي سياه؛ و راهشان را به سوي قبرستان كج مي كردند. همه سياه پوشيده بودند. چهره هايشان سياه ديده مي شد و از كنار او كه مي گذشتند و نگاهش مي كردند در ديده گانشان پرسشي خوانده مي شد – پرسشي مبهم.
بچه ها هم بيگانه وار بدو نگاه مي كردند و خاموش بودند. همه آرام و خاموش در گوشه يي گِردآمده بودند؛ و او تنها بود. شگفتي زده به دستة مشايعت كننده گان مي نگريست و پرسشي در درونش نُضج مي گرفت: «اينها كيستند كه از خانة ما بيرون مي شوند؟ در آن جا چي مي كردند؟ آن تابوت سياه از كيست كه پيش روي همه، شانه به شانه پيش ميرود؟»
به سوي پدر خود مي دويد كه پس از ديگران از چارچوب دروازة خانه مي برآمد و با پوشاك سياه و چهرة تار و چشماني اشكبار به دنبال مردم مي رفت و صورت خود را مي خراشيد.
-پدر! . . . پدر! . . .
پدر پاسخش را نمي داد و چون بيگانه گان بي اعتنا بود. پيرمردي با پوشاك سياه و چهره يي ناآشكار، از گروه بيرون مي شد. صاحبخانة مهربانشان بود و هِق هِق گريه اش به سختي شنيده مي شد. او دستهاي لاغر خود را دراز مي كرد كه پسرك را در بغل بگيرد. مجالي نمي يافت. مردي كوتاه قد و چاق و شكم برآمده با چشماني شرربار به پيش مي آمد؛ شلاقي را در دست خود تكان مي داد و با خشونت و نفرت و با فريادي كه ناشنيده مي ماند، چيزهايي مي گفت كه نامفهوم بود و نمي گذاشت پيرمرد سخن خود را بگويد. از بازوي لرزان او مي گرفت و كشان كشان به سوي گروه مي بردش و تابوت و مشايعت كننده گان در پشت ويرانه هاي دهكده از نظر پنهان مي شدند. بچه ها هم پس پَسَكايي و آرام به خانه هايشان مي خزيدند و دشت سوزان و غبارآلود، تنها مي ماند.
آفتاب با تمام توان خود مي تابيد و غباري كه آسمان را فراگرفته بود بر همه جا فرود مي آمد و تاريكي را از دوردستها فرامي خواند.
باران كه نرم نرمك مي باريد، بند آمد. آفتابي دل انگيز به پرتوافشاني شروع كرد. پدر لبخند مي زد و برخلاف هميشه كه غمگين مي نمود و سرش فرو افگنده، غرق درياي پريشاني و انديشه مي بود، بدو نگاه مي كرد. خوشحالي ناآشنايي در مردمك ديده گان روشنش مي رقصيد و آدمهايي كه از كنارشان مي گذشتند، شاد بودند؛ لبخند مي زدند و چشمانشان مي درخشيد.
پدر به يك شانه توبرة خود را آويخته و با دست نگاه داشته دست ديگر را از پشت به شانه هاي او حلقه كرده بود و هر دو خوش و خندان پيش مي رفتند. پاي پدر نمي لنگيد و چوبدستش ديده نمي شد. خيابان درازي در برابر آنان گسترده بود.
آوازهاي شادي انگيزي به گوش مي رسيد و بوي خوش بهار شنيده مي شد. رهگذران با مهرباني به پدر و پسر سلام مي كردند و بر خلاف سابق كه بي اعتنا و عبوس مي گذشتند، نگاهها و حركاتشان دوستانه بود. مي ايستادند و پول خُرده هايشان را در كلاه او مي انداختند و با لبخندهاي محبت آميزي دور مي شدند.
بير و بار نبود و مردم دسته دسته از رو به رو پديدار مي شدند؛ به سوي آنان مي آمدند؛ با محبت برخورد مي كردند و به راهشان ادامه مي دادند. شگفت اين بود كه همه در يك مسير روان بودند و انجام خيابان در مِهي فرو رفته بود – مِهي كبود و بنفش.
هرچه به پيش مي رفتند، راه درازتر و رسيدن به انجام آن دشوارتر مي شد؛ و گامها كُندتر . . . و آشكار نبود كه چندي گذشت و از كجاها عبور كردند.
آنان در كوچة تنگ و دور و درازي كه انجامش در مِه فرو رفته بود راه مي سپردند. توده هاي بزرگ ابر از بالا مي گذشتند و سايه هايشان لحظه هاي كوتاهي راه را تاريك مي ساخت.
در دو سوي كوچه، به گونه يي منظم، دروازه هاي سبزي قرارداشت كه به هريك مي رسيدند، باز مي شد و يكي از آدمهايي كه در خيابان ديده بودند و مي شناختند، مي برآمد و با مهرباني، چيزي به ايشان پيشكش مي كرد و خنده كنان ناپديد مي شد. پدر پيشكشيها را در توبره مي گذاشت، به پسرش نگاه مي كرد و خوشحالي مبهمي در مردمك چشمانش برق ميزد. همه بچه ها و زنان و مرداني كه در خيابان ديده بودند، يك يك، از پشت درهاي سبز كوچه ظاهر مي شدند و پس ناپديد مي گشتند. به نظر او چنين مي رسيد كه آنان را پيشتر ديده، در خيابان و يا جايي ديگر ملاقات كرده است. چهره هاي همه تا اندازه يي آشنا بود . . . .
سرانجام دمه از ميان رفت و پايان كوچه به بُن بست رسيد.
ابرهاي تيره، رفته رفته آسمان را مي پوشانيد و متراكم مي شد و كوچه را تاريكي فرامي گرفت. بادي كه مي وزيد، تُند و سوزان مي شد و سرما از پوست تن به استخوانها راه مي جُست و پس از آن زوزة باد مي بريد و كوچه در خاموشي فرو مي رفت. ابرها از گرما وامي رفت و پاغنده هاي برف با تنبلي بر زمين مي نشست و لحاف سپيد و سنگيني را به هر طرف مي گسترد. آنان كه در آغوش هم به گوشة فرورفتة ديوار پناه گرفته بودند با تعجب از آنچه كه در پيرامون شان مي ديدند، خود را بيشتر جمع مي كردند و به ديوار مي فشردند؛ و ناگهان دروازة سبزي كه تا كنون نديده بودند، پشت سرِشان باز مي شد و نزديك بود كه در خلأِ تاريكي سرنگون شوند. از ترس سگ تنومندي كه غُر مي زد و پيش مي آمد به عقب مي جستند و مي خواستند فرار كنند؛ اما دروازه هاي سبز كه از وراي پرده هاي سيمگون محو به نظر مي رسيدند يكي يكي گشوده مي شدند و سگهاي تنومند ديگري با دهن و چشماني خون گرفته و دندانهايي به تيزي و تابش سردِ پولاد، مي برآمدند و در حالي كه به تنه هاي كُلُفت شان كششي مي دادند و فاژه مي كشيدند با سنگيني و خونسردي به سوي آنان گام برمي داشتند. پدر با يك دست پسرش را در بغل مي فشرد و با دست ديگر چوبدستش را آماده مي كرد و به حركت غرورآميز سگها چشم دوخته بود. هر دو داغ بودند و عرق از سراپايشان جريان داشت.
سگها به دورِشان حلقه مي بستند و هَل هَل زنان دندان نشان مي دادند. پدر مي كوشيد چوبدستش را به جنبش درآورد و نمي توانست. دستهايش به پهلو آويخته بود و كاري از آنها ساخته نبود. به وي نگاه مي كرد كه چون شاخة كوچكي در چنگال توفاني مدهش مي لرزيد و مي خواست چيزي بگويد اما نمي توانست.
پدر به هر نحوي كه بود سر خود را به گوش وي نزديك مي كرد و لبانش تكان مي خورد؛ اما آوازي شنيده نمي شد. باز هم مي كوشيد كه چوبدسش را بجنباند و نمي توانست. سگي با نگاهي شرربار زوزه مي كشيد و سگهاي ديگر هم از آن پيروي مي كردند و آوازي حزين سرمي دادند. ناگهان يكي پيش مي دويد و از پاي لنگِ پدر مي گرفت و بر زمينش مي افگند. چند سگ ديگر هم پيش مي دويدند و پدر را كه نوميدانه به وي نگاه مي كرد و لبانش تكان مي خورد – گويا چيزي مي گفت كه شنيده نمي شد – و دست خود را به حالي تضرع آميز به سوي او دراز كرده بود، به روي برفها به دنبال خود مي كشيدند.
خط پهني از خون بر سپيدي زنندة برفها بازمي ماند و او مي كوشيد حركتي به خود بدهد و به كمك پدر بشتابد؛ ولي ياراي جُنبيدن نداشت. اندامهايش كرختي مي كردند و با تمام وجود خود، جا در جا، ميخكوب شده بود. مي خواست فرياد بكشد و كمك بطلبد. دهن خود را بازمي كرد؛ اما صدايي نمي برآمد؛ و ناگهان با وحشت تمام مي ديد كه همه سگها زوزة وحشتناكي سرمي دهند و بر جسد پدر يورش مي برند. با همه نيرويي كه در خود سراغ داشت جيغ مي زد:
-نِي! . . .
از جا پريد و غرق عرق و لرزان و با دلي كه مي خواست از قفسة سينه به درآيد به پيرامون خود نگريست. سراسيمه بود و نمي دانست كه در كجا و چرا فرياد زده است.
به نظرش رسيد آواز گامهاي شتابزده يي را مي شنود كه بر بام يا پشت ديوارها به شدت مي كوبند و با آوازهاي دور و نزديك ديگر، همهمه يي بر پا مي كنند.
سايه هاي شيطان چراغ كه رو به خاموشي مي رفت به روي ديوار بازي مي كردند؛ جيرجير آهستة موشها به گوش مي رسيد و عنكبوتها به روي تارهايشان كه سراسر چَت را فراگرفته بود بالا و پايين مي رفتند. چشمان خاموش و تاريكِ پدر در كاسة سر، باز مانده بود و از كنار لبان نيمه گشوده اش كه پرسشي يا آرزويي بر آنها خشكيده مي نمود، كف سفيدي بر ريش خاكستريرنگ آشفته اش فروريخته بود.
پسرك با ديدن اين منظره ديگر نمي توانست خودداري كند و فرياد پر درد و هراس آلودي از دهانش برآمد كه
-نِي! . . .
و سخت لرزان و بيخود، چهره اش را در دستها پوشانيد و به روي بستر كلوله شد.
پایان