داستان های از غلام حیدر یگانه
غلام حیدر یگانه
پـــدر
پدر نبي ملا بود. هر پيشين ديوان حافظ را به نبی درس مي داد. نبي در درسهاي مكتب هم لايق شده بود و اول نمره صنفش بود. صنفي هاي نبي فكر مي كردند كه پدر وي خيلي غمخوار و مهربان است؛ اما، نبي اين را خوب نمي فهميد. پدر نبي عادت نداشت كه پسرش را زياد، تحسين كند. او سينهء فراخي داشت. و شايد مهرباني هايش را در دل نگه مي داشت.
آن روز نبي و بچهء همسايه از مكتب برگشته بودند. در راه جست و خيز مي زدند. آنها رفتند از رود گذشتند. از درختها تير شدند و به کشتزار گندم رسيدند. پدر نبي آنجا با بيلش ميان گندمها مي گشت و گندمها را آب مي داد. نبي و بچهء همسايه از کنار کشتزار به آرامي گذشتند. نبي هميشه پيش روي پدر آرام بود و بچهء همسايه هم احترام پدر نبي را داشت.
پدر نبي از دنبال بچه ها نگاه كرد. نبي خوشحال معلوم مي شد. او در درس های مكتب مشكلي نداشت.
نبي و بچهء همسايه از کشتزار، دور شدند. بعد، رفتند تپه یي را دور زدند و بعد از يك گردنه پايين رفتند. آنان شينده بودند كه دكاندار قريه برگشته است. خيلي وقت مي شد كه دكاندار به شهر رفته بود تا مال بياورد. آنان كه به قريه رسيدند، راست به طرف دكان رفتند تا اشياي نو را تماشا كنند.
نبي به درون دكان نگاه كرد و چشمش به دوازده ـ رنگه هاي آبي افتاد. دكاندار، سر يك پاكت دوازده ـ رنگه را باز گذاشته بود و كلچه هاي رنگ مي درخشيدند. دل نبي از هيجان تپيد. او رنگها را خيلي دوست داشت. دكاندار هم كه نبي را ديد به دوازده ـ رنگه ها اشاره كرد و گفت:
ـ تو بايد از اين دوازده ـ رنگه ها بخري، چرا كه در كارهاي مكتب خوب لايق استي.
نبي باز هم به پاكت گشاده در نزديكش نگاه كرد. كلچه هاي رنگ از گلهاي رنگه هم زيباتر بودند و بوي خوشي از آنها مي آمد.
تنها يك صنفي نبي از اين نوع دوازده رنگه ها داشت و ساعتهاي رسم، چيز هاي قشنگي مي كشيد. دل نبي شد كه فوراً دوازده ـ رنگه بخرد و مثل آن صنفی اش، رسمهاي رنگه و قشنگی بكشد.
دكاندار باز به او گفت:
ـ اگر پول نباشد، گندم بياور و يا آرد بياور.
و افزود:
ـ به پدر تو، قرض هم مي دهم.
نبي ديگر معطل نشد و به سوي خانه دويد. او مي دانست كه در خانه، پول ندارند؛ و مي فهمید كه اختيار همه چيز را در خانه، پدرش دارد؛ اما نمي دانست كه پدر با او چه خواهد كرد.
نبی، هميشه، هر گپي كه داشت اول به مادرش مي گفت و آن روز تا مادرش را در خانه پيدا كرد با صداي بلند گفت:
ـ مادر جان، دكاندار از شهر آمده و دوازده ـ رنگه هم آورده است.
مادر، مشغول خمير كردن بود و تا خواست چيزي بگويد، نبي به او نزديكتر شد و با تأکید گفت:
ـ هله مادر جان، گندم بده که دوازده ـ رنگه می خرم!
مادر گفت:
ـ بچه ام، گندم نداريم. هنوز گندمها درو نشده.
نبي، شتاب داشت و با عجله گفت:
ـ آرد بده. به آرد، هم مي دهد.
مادر جواب داد:
ـ بچه ام، آرد كم است. صبر كن، پيشين شده و الآن پدرت مي آيد. با او مشورت می کنم؛ ببینم چه می گوید.
دل نبي تپيد؛ يادش آمد كه پدر، سبق ديروزش را خواهد پرسيد؛ رفت و ديوان حافظ را برداشت تا آن را تكرار كند.
ساعتي بعد، پدر كه نماز خوانده بود، با حركت سر، به نبي اشاره كرد و او را پيش خودش خواست. پدر چشمان پرهيبتي داشت. دل نبي لرزيد، اما، يادش آمد كه درسش را ياد گرفته است. او مثل هر روز به نزد پدر رفت و كتاب را باز كرد و درس ديروزي را با صداي بلندی خواند.
پدر راضي بود؛ اما، چيزي نگفت. او مرد عجيبي بود. شايد خوشحالي اش را در دلش نگه مي داشت و شايد دلش خيلي بزرگ بود.
نبي از گوشهء چشمش به پدر نظري انداخت. پدر نبي دستار بزرگي بسته بود؛ بعضي از تارهاي ريشش سفيد مي زد و او چهرهء بزرگواري داشت.
پدر، درس تازه یي به نبي داد. او صداي پرتأثيري داشت. نبي با رضايت مشغول خواندن درس نو شد.
پدر برخاست تا سوي كارش برود و نبي به زودي به ياد دوازده ـ رنگه افتاد و از گوشه ء چشم به مادر، نگاه كرد؛ اما، مادر نبي خاموش بود و راجع به دوازده ـ رنگه چيزي نگفت.
پدر از خانه برآمد و آن وقت نبي، مثلي كه گريه كند به مادرش گفت:
ـ چرا به پدرم نگفتي كه دوازده ـ رنگه بخرد؟
مادر با ملايمي گفت:
ـ بعداً مي گويم. بچه ام صبر كن! حالا، پدرت خسته بود.
نبي با بيطاقتي پرسيد:
ـ پس، كي مي گويي؟
و باز خودش گفت:
ـ شب كه آمد، حتماً بگو!
مادر با دلسوزي گفت:
ـ بچه ام، در شب، دكان بسته مي باشد. صبح، مي گويم.
نبي خاموش شد و با نارضايتي مشغول درسش گشت.
مادر فكر مي كرد كه نبي تا صبح، دوازده ـ رنگه را از ياد خواهد برد؛ اما، شام كه نبي مي خوابيد باز هم به مادرش نگاه كرد و با انگشت به سوي پدرش اشاره يي كرد، يعني: بگو كه دوازده ـ رنگه بخرد.
دل مادر به نبي سوخت و دانست كه نبي نمي تواند دوازده ـ رنگه را فراموش كند. و با سر به نبی اشاره کرد که مي گويم؛ خاطر جمع باش!
ـ نبي در بستر، چشمانش را بست. كمي به دوازده ـ رنگه فكر كرد. بعد به آن صنفي اش فكر كرد كه دوازده ـ رنگه داشت و رسمهاي قشنگي مي كشيد. و باز، بوي خوشي از قطي رنگها به دماغش رسيد و او به خواب خوشي رفت.
صبح، وقتي كه نبي بيدار شد، پدر مثلي كه نصيحت كند به مادر نبي گفت:
ـ حالا پول نيست. گندم هم نيست و آرد ها كم است. ده روز بعد كه گندم درو شد مي توانيم كه دوازده رنگه بخريم.
نبي كه حرفهاي پدر را شنيد، دلش تنگ شد. بزودي از بستر برخاست. دلش مي خواست كه چيزي به مادرش بگويد؛ اما، از خانه برآمد و رفت لب جوي تا دست و رويش را بشويد. او بر لب جوي بود كه مادرش آمد تا كمي آب بردارد. نبي كه مادر را ديد با دلتنگی به او گفت:
ـ به پدرم بگو كه دكاندار، قرض هم مي دهد.
صداي نبي مي لرزيد. او نمي خواست كه معطل درو و خرمن گندمها بشود.
مادر، نبي را نوازش كرد. دل نبي بيشتر تنگ شد. مادر، بانرمی به نبي گفت:
ـ بچه ام قرض كردن، خوب نيست.
مادر مي خواست چيز ديگري هم بگويد؛ اما، نبي معطل نشد و دل آزرده رفت در خانه تا كتابهايش را بگيرد. او بسيار رنجيده بود. خيال كرد كه بازي اش مي دهند و نمي خواهند برايش دوازده ـ رنگه بخرند. كمي اشك روي چشمانش را گرفت و از غصه و قهر زياد، نان صبحش را نخورد و با كتابهايش از خانه برآمد تا برود به مكتب.
پدر در خانه مشغول كاري بود و مادر كه هنوز در بيرون، بود دانست كه نبي، ناشنا نكرده است و از دنبالش صدا زد:
ـ بچه ام، نانت را بخور!
نبي نمي توانست جواب بدهد. گلويش از غصه درد مي كرد و صداي مادر را كه شنيد، بيشتر دلش تنگ شد و در چشمانش اشك بيشتری جمع گشت. اما، به يادش آمد كه پدر هنوز در خانه است. دلش لرزيد و ترسيد كه پدر از اين كارش آگاه شود. پدر، اجازه نمي داد كه كسي از نان خوردن قهر كند. با اين هم، نبي چشمانش را با دست، پاك كرد و بزودي از خانه دور شد.
بچهء همسايه هم طرف مكتب مي رفت. پدر بچهء همسايه، زنده نبود. به نظر نبي آمد كه بچهء همسايه در خانه اش آزادتر است. بچهء همسايه، خوشحال معلوم مي شد. نبي و بچهء همسايه با هم به سوي مكتب رفتند.
آفتاب بلند آمده بود. بسياري از بچه ها به مكتب رسيده بودند. نبي به درون دهليز مكتب رفته بود و خسته معلوم مي شد. بچهء همسايه و چند شاگرد ديگر، پيش روي مكتب با هم بازي مي كردند.
يك بار، بچه ها ديدند كه آدم بزرگي به طرف مكتب آمد. بچهء همسايه زودتر شناختش و به ديگران گفت:
ـ ملا. ملا آمد ـ پدر نبي.
همهء بچه ها نبي را مي شناختند. آنان بخوشحالي به طرف پدر نبي رفتند.
پدر نبي دستار بزرگي بر سر داشت و پتويي هم روي شانه اش بود.
چند خانه هم نزديك مكتب بود و از آنجا بعضي از زنها و مردها، ملا را ديدند و از يكديگر پرسيدند:
ـ چرا ملا به طرف مكتب رفت؟ و هيچ كس جواب را ندانست.
بچه ها به پدر نبي نزديك شدند. پدر نبي قامت بلندی داشت. بعضي از تارهاي ريشش سفيد بود و دستهايش كلان كلان بودند. بچه ها به پدر نبي سلام كردند. پدر نبي سلام آنها را جواب داد و بچه ها فوراً پرسيدند:
ـ ملا صاحب، نبي را مي خواهي؟
ـ ها. صدايش كنيد.
پدر نبي صداي خوشي داشت. خوش بچه ها آمد. بچهء همسايه و دو سه نفر ديگر به طرف دهليز دويدند و صدا كردند:
ـ نبي، پدرت آمده است. بیا!
نبي كه خبر آمدن پدرش را شنيد، دلش لرزيد. او مي دانست كه كار خوبي نكرده است. با وارخطايي از جايش جنبيد؛ سوي پدرش، راه افتاد؛ از دهليز برآمد.
بچه ها ديدند كه پدر به طرف نبي قدم برداشت و در راهش به او نزديك شد. مردم از خانه هاي نزديك هم ديدند كه ملا به پسركي نزديك شد و شناختند كه آن پسرك، نبي است. نبي نمي دانست كه چه روي خواهد داد. به طرف زمين مي ديد. او از همه شرميده بود و آخر با بيچارگي سرخود را بلند كرد و به روي پدرش نگاه كرد. چهرهء پدر آرام و نوراني بود. بچه ها ديدند كه پدر نبي، پتويش را باز كرد و از لاي آن يك پارچه نان برداشت. پدر، نخواسته بود كه نبي تا چاشت گرسنه بماند. نبي كاملاً نزديك پدرش ايستاده بود. از بوي نان، خوشش آمد و دانست كه پدر، حرف درشتي نخواهد زد.
قد نبي، فقط تا پشت زانوي پدر مي رسيد و بچه ها ديدند كه پدر نبي، خود را خم كرد و با دستان بزرگش نان را به دست نبي داد. از خانه هاي نزديك هم نبي و پدرش را نظاره مي كردند و مردم با آهستگي به يكديگر می گفتند، ملا، بسيار مهربان است.
بچه ها دانستند كه پدر نبي خيلي او را دوست دارد. بچهء همسايه را از پدر نبي خوش آمد. دل نبي از شادماني مي تپيد.
پدر نبي عجله داشت. او امروز هم آبداري مي كرد. او مي خواست از بچه ها جدا شود. بچه ها را از مهرباني پدر، خوش آمده بود. همه با شادماني به او گفتند:
ـ خدا حافظ شما!
نبي از خوشحالي در پيراهن نمي گنجيد. اما، وقتي كه پدر از او جدا شد، يكبار دل نبي لرزيد. متوجه شد كه پدرش را زحمت داده است. دلش به پدر سوخت. كمي اشك، روي چشمانش جمع شد. خيال كرد كه گنهكار شده است. مي خواست از دنبال پدر بدود و دستان او را ببوسد. اما، بچه ها دورش را گرفته بودند.
بك لحظه بعد، پدر، نزديك کشتزار رسيده بود و نبي هنوز از دوازده ـ رنگه و از ناشتا نكردنش به بچه ها قصه مي كرد. همهء بچه ها به دهن نبي نگاه مي كردند. همهء بچه ها دانستند كه پدر براي نبي دوازده ـ رنگه هم خواهد خريد.
بچهء همسايه، نزديك نبي ايستاده بود. او اين قصه را در راه مكتب هم از نبي شنيده بود، اما، باز هم با علاقه مندي به او گوش مي داد و همه مي دانستند كه بچهء همسايه دوست نبي است و مي دانستند كه پدر بچهء همسايه زنده نيست.
پایان
....
2
زندگيـنامـه
سگ جلال به گرگها مي مانست. رنگ خاكستري داشت وگوشها و دمش راهم نبريده بودند. جلال هميشه او را چاق نگه مي داشت و هر وقت كه در خانه گوشت پيدا مي شد اول بخش سگش راعليحده مي كرد. سگ خيلي جوان بود. اما همه ي سگهاي قريه از او مي ترسيدند و او تنها از صداي تفنگ مي ترسيد. هر وقت كه صداي تفنگ را مي شنيد از قريه فرار مي كرد. پاهاي درازي داشت، به سرعت مي رفت و پشت تپه هاي دور غيب مي شد و تا شام به خانه بر نمي گشت و همه ي مردم به او مي خنديدند.
آخر هاي تير ماه بود. يك روز جـلال تفنگ همسايه را گرفته بود، ريسماني به دستش بود و سگش را صدا زد: بيا، اژدر، بيا!
اژدر صداي صاحبش را شنيد و از آن طرف كاهدان پيدا شد. چشمش كه به ريسمان افتاد دور تر ايستاد و مثلي كه زاري كند، صدا هاي كوتاهي از دهنش خارج كرد. اژدر در آن روزها دو گوسفند همسايه را دريده بود. گوسفند ها جان دادند. اژدر در گذشته ها هم گاهي به گوسفند ها و بزها حمله مي كرد و آخر همه ي مردم قريه از جلال خواهش كردند تا سگش را بكشد. جلال با غمگيني به سگش گفت: بيا اينجا!
اژدر خودش را به زمين چسپانده بود؛ زوله مي كشيد و به طرف صاحبش مي خزيد. جلال گردن سگ را با ريسمان بست و يادش آمد كه سگ را اول سير مي كنند و بعد مي كشند. رفت از خانه نان گرفت و با تفنگ و سگ از قريه دور شد. همه دانستند كه جلال اژدر را خواهد كشت. همسايه ي جلال كمي خوش حال شده بود. چند سگ از دور به اژدر نگاه كردند. بعضي سگها غوغو كردند، اما نزديك نيامدند و جلال و اژدر به زودي به سر تپه ي پشت قريه رسيدند. عصر بود. جلال اژدر را به بوته ي كلاني بست؛ نانها را پيش رويش گذاشت و آهسته گفت: بخور!
اژدر، برخلاف گذشته ها فقط مقداري از نان را خورد، گويا مي دانست چه روي مي دهد و در كنار نانها خسپيد. جلال از او دور شد. اژدر به او چشم دوخته بود. جلال رويش را به طرف سگ گشتاند. اژدر فقط به چشمان صاحبش نگاه مي كرد. دل جلال به سگش سوخت. كمي دور تر شد. اژدر بيطاقت شده بود؛ به نان نمي ديد، مي خواست از دنبال صاحبش بدود، اما ريسمان محكم بسته شده بود. اژدر خود را بيشتركش كرد؛ صداهاي كوتاهي از دهانش برآمد و او با چنگهايش زمين را خراشيد و باد، خاكها را به هوا برد.
جلال بيشتر دور مي شد و اژدر بيشتر بيطاقتي مي كرد. جلال از فاصله ي دور رويش را گشتاند. اژدر آرام شد. ريسمان به گردنش پيچيده بود. به صاحبش نگاه مي كرد. جلال تفنگ را از شانه اش برداشت. زانويش را به زمين گذاشت و اژدر را نشان گرفت. اژدر شور نمي خورد و راست به ميله ي تفنگ صاحبش نگاه مي كرد. اژدر تا آن وقت در دست صاحبش تفنگ نديده بود؛ او فقط از صداي تفنگ مي ترسيد. جلال با دقت به سگ چشم دوخت؛ خيال كرد كه باز هم چشمان سگ را مي بيند و دلش لرزيد. چشمانش را بست؛ نزديك بود كه اشك بريزد، ولي فكر كرد كه چارة ديگري ندارد و ماشه ي تفنگ را كشيد. صداي تفنگ به كوه ها پيچيد. همه ي مردم صداي تفنگ را شنيدند. اژدر قوله ي بلندي كشيد. از آنسوي اژدر، كمي گرد و خاك به هوا بلند شد. جلال از جايش تكان نمي خورد. اژدر از او دور مي شد. تير، ريسمان را قطع كرده بود. تنها حدود دو بلست از ريسمان به گردن سگ آويزان بود و مثل يك قران پوست نازكي هم از يك طرف گردنش افتاده بود. اما خون نمي چكيد و اژدر مثل باد از تپه و قريه دور مي شد و به طرف كوه مي رفت.
هوا تاريك مي شد. اژدر تنها بود. با بيچارگي از سر كوه به سوي قريه مي ديد. هوا تاريك تر شد. شمال از نزديكي ها بويي مثل بوي سگ ماده مي آورد و خوش اژدر آمد. با عجله اطرافش را نگاه كرد و چشمش به ماده گرگي افتاد كه دور تر از ميان خرسنگ ها مي گذشت. ماده گرگ هم فوراً اژدر را پيدا كرد و هردو به هم رسيدند. يكديگر را بو كشيدند و شناختند. ماده گرگ هم تنها بود. ندانست كه چه كاري بكند، يك بار دلش خواست كه با اژدر همراه بشود، ولي ديد كه جايي در گردن سگ سرخ مي زند. لبهايش را ليسيد، با دقت ديد كه از گردن سگ خون نمي ريزد. با آن هم دل گرگ شد كه سگ را بخورد، اما سگ خيلي قوي بود. ماده گرگ را صاحب شد و هردو به سوي كوه هاي دور تر رفتند.
بزودي زمستان رسيد؛ برف باري شروع شد و مثل هر سال، گله هاي گرگ خود را به روستاها نزديك مي كردند. درآن كوه هاي دور، سگي هم به يك گله ي گرگ پيوسته بود. قريه هاي دور دست اين را مي دانستند و مي گفتند كه آن گله خطرناكتر است. مي گفتند كه وقتي سگي گرگها را همراهي كند، گرگها از آدم نمي ترسند. يك روز كه آن گله ي گرگ و سگ به مسافري حمله كرده بودند، مسافر مجبور شده بود الاغ خود را به گرگها بگذار تا مشغول شوند و خودش فرار كند. مردم مي گفتند كه اگر آن مسافر الاغ نمي داشت حتما گرگها خودش را مي خوردند. جلال از اين گپها هيچ اطلاعي نداشت و همه را در آن قريه ي دور شنيد. او آنجا پيش دوستانش به مهماني رفته بود و روزي كه بر مي گشت دو تفنگدار با او آمدند و تا او را از كوه هاي بزرگ تير نكردند بر نگشتند. جلال كه تنها شد، زود تر مي رفت. او تاخفتن حتما به خانه مي رسيد. اما هنگام عصر كه از ميان تپه ها مي گذشت، متوجه پل پاي گرگها به روي برف شد و دانست كه پيشتر از اوگذشته اند. جلال كمي ترسيد و به سرعتش افزود. وقتي كه شام شد، جلال به آخرين گردنه رسيده بود و ناگهان صداي سگ به گوشش آمد. آيا اين صدا از اژدر بود؟ جلال فرصت فكر كردن نيافت و ديد كه گرگها از گردنه به سوي او پايين مي آيند. او تنها يك چوبدستي داشت. سگ در جلو همه قرار داشت و طولي نكشيد كه فاصله ي سگ با او خيلي كوتاه شد. سگ رنگ خاكسري داشت و تكه ي ريسماني به گردنش آويزان بود. جلال ديگر هيچ شكي نداشت و نمي دانست آن را به سوي خود بخواند و يا از خود براند، ولي بي اختيار فرياد زد:
ـ اژدر، اژدر، برو دور شو!
سگ برنگشت؛صداهاي مختصري كشيد؛ پيش پاهاي جلال به زمين افتاد و از خوشحالي به روي برف غلت زد. دل جلال به اژدر سوخت، مي خواست ريسمان را از گردنش باز كند، اما فرصت نداشت، گرگها نزديك مي شدند. جلال ترسيده بود. سگ را با فرياد از خود مي راند، اما سگ به پاهايش چسپيده بود. گرگ ماده جلوتر از ديگران و راساً به طرف جلال مي آمد، مثلي كه سگ اين را دانسته بود كه هر لحظه به پشت سرش نگاه مي كرد. و به راستي هم وقتي ماده گرگ نزديكتر شد، اژدر برجست و در چند قدمي جلال راه گرگ را بست.
اژدر كلانتر شده بود. ماده گرگ را كه عقب مي راند، مو هاي گردنش راست استاده بودند. گردن اژدر لك تر شده بود جايي در گردنش بي موي بود و سياه مي زد. او ماده گرگ را از صاحبش دور كرد و سر راهش ايستاد. گرگهاي ديگر از دور متوجه ماده گرگ و اژدر بودند و وقتي به آنها نزديك شدند، دور از جلال روي برفها ايستادند. آنها به جلال نگاه مي كردند و قوله مي كشيدند.
جلال گوگرد داشت و مي دانست كه گرگ از دود و آتش مي ترسد؛ منديلش را باز كرد و يك سر آن را آتش زد. گرگها كمي از او دور تر شدند. او مي خواست سگ را هم با خود ببرد، اما نمي توانست. به راهش ادامه داد؛ منديل دود مي كرد و از دنبالش به روي برفها كشيده مي شد و او با سرعت خود را به سر گردنه رسانيد.
جلال نشيبي را زود تر مي رفت. او كه غايب شد يك بار اژدر از دنبالش به راه افتاد و دويد و تا سر گردنه آمد. بعد از او گرگها هم خود را به سر گردنه رسانيدند. اژدر روي برفها نشست، از دور به جلال نگاه كرد. با او رفته نمي توانست. قوله ي كوتاهي كشيد. بعضي گرگها هم قوله كشيدند. ماده گرگ با دو دلي از كنارش گذشت تا به دنبال جلال برود. اما او هم پس از چند قدم توقف كرد. جلال ديگر ديده نمي شد و گرگها شروع كردند كه با يكديگر بازي كنند.
بهار نزديك مي شد، زخم كوچك گردن اژدر كه در زمستان خشك بود اكنون كمي مي خاريد. هوا كه گرمتر شد، زخم آب پيدا كرد. ريسمان بر آن مي ساييد وكم كم زخم علني مي شد. گرگها خوردني فراواني نمي يافتند. گرسنگي مي كشيدند و آخر متوجه زخم اژدر شدند. زخم گردن اژدر حتي تكه ي ريسمان گردنش را هم تر مي كرد و گرگهاي گرسنه كه هميشه همراه زخمي خود را مي خورند ديگر صبري نداشتند. اژدر نيز اين را فهيمده بود و چند بار كه گرگها به او حمله كردند از كوه هاي دور پايين آمد و ناچار به فكر قريه و خانة صاحبش افتاد. گرگها هم از او جدا نمي شدند و در تمام راه هر كدام كه فرصتي مي يافت به او حمله مي كرد. گرگ ماده هم خيلي گرسنه بود و با اشتها به او نزديك مي شد. شبي كه به تپه هاي اطراف روستا رسيدند، اژدر به زودي خود را به قريه نزديك كرد. صبح شده بود و گرگها خيلي اژدر را ذله كرده بودند و وقتي كه اژدر از جوي آب قريه مي گذشت، گرگها ديگر معطل نشدند و يكباره به او هجوم آوردند. گرگها حيواني را كه تر شده باشد زود تر پاره مي كنند. آنها اژدر را در جوي انداختند.
سگهاي قريه با هراسناكي غوغو مي كردند و قوله مي كشيدند. بسياري از مردم بيدار شده بودند و برآمدند تاببينند كه چه روي داده است. جلال هم برآمد، همه جا ديده مي شد. گرگها در نزديكي خانه جلال شكم سگ را دريده بودند. سر و صداي مردم كه بلند شد گرگها گريختند. همسايه ي جلال و چند نقر ديگر به طرف نعش رفتند. جلال هم خود را به آنجا رساند. گرگها سگ را از جوي بيرون كشيده بودند. او تا هنوز جان داشت و به مردم نگاه مي كرد. سگ كلاني بود، رنگ خاكستري داشت و كمي از ريسماني به گردنش بسته بود. جلال به چشمان سگ نگاه كرد و بدون اختيار اشكهايش جاري گشت. كسي قدرت حرف زدن نداشت، همه اژدر را شناخته بودند.
پایان