داستان های از نیلاب نصیری
نیلاب نصیری
غبار غم
خلیفه نجار؛ روزها در حالی که رنده و اره به دست، به کارهای روزمره مشغول می شد، به نظارهء زنی می پرداخت که همواره در مقابل دکانش در جوار دو قبر می نشست، که زیارتگاه عام بود. او با دیدن زن و به خاطر آوردن اوقاتی که زن را خوشبخت دیده بود، بسیار اندوهگین می شد و هر بار از بارگاه الهی برای زن صبر دل می خواست.
روزها متوجه می شد که زن، سرش را برهنه نموده و تار تار موهایش را میکند و زمانی هم می دید که او پارچه های کاغذ را جمع کرده و بعد همه را آتش میزند و از دیدن شعله های آتش لذت میبرد. خلیفه با خود می گفت:
" شاید زن با دیدن شعله های آتش، زنده گی برباد رفته اش را بخاطر میاورد و به انتقام از دشمنانش لذت میبرد."
هرکسی به دکان خلیفه نجار میآمد و در مورد زن که فکر میکرد سوالگر یا دیوانه است، از او چیزهایی می پرسید. خلیفه نجار در مورد زنده گی او و اینکه چرا در آنجا است؟ مکرراً قصهء ناکامی های زن را به آنان می گفت و با تاثر سر تکان می داد.
آنروز تصادفاً من به دکان خلیفه نجار رفتم تا فرمایش دروازه ای را برایش بدهم. همه اندازه های دقیق را به خلیفه دادم و او مرا به نشستن دعوت کرد.
لحظاتی روی چوکی نشسته بودم که ناگهان چشمم با چشمان زنی که سراپا متوجه من بود، افتاد. قلبم تکان شدیدی خورده و از او چشم گرفتم. احساس کردم او با نگاههایش از من چیزی میخواهد. در چشمانش نا امیدی و یاس موج می زد. دقایقی به من چشم دوخت و من هم زیر چشمی حرکاتش را زیر نظر داشتم. بعد از دقایق متعددی چشم از من بر گرفت و نگاهش به درخت بلندی که سبز و زیبا بود، دوخته شد.
من از خلیفه نجار در مورد زن پرسیدم. او درحالیکه چشم هایش به زن دوخته شده بود و سرش را به علامت دریغ و افسوس تکان می داد، گفت:
"پسرم! در مورد این زن بارها به هرکس قصه کردیم، با یادآوری دوبارهء آن بیشتر متاثرو اندوهگین میشوم. تو میتوانی از شخص دیگری در مورد بپرسی."
وقتی دانستم خلیفه نجار در مورد این زن بسیار می داند، حس کنجکاوی ام تحریک شد و اصرار کردم که میخواهم از زبان خودش بدانم و خلیفه نجار درحالیکه چشم هایش به زن دوخته شده بود، چنین گفت:
"این زن بیچاره سوالگر نیست؛ اما اعصاب خود را از دست داده و بعضی اوقات کارهای غیرعادی انجام می دهد. حق هم دارد؛ زیرا زنده گی با او بسیار جفا کرده است. پسرم! وقتی کسی در مقابل غم های زنده گی، طاقت و توانش را از دست بدهد، به این گونه سرنوشت مبتلا می شود.
هر چهار شنبه که مردم به این زیارت می آیند، برایش پول، لباس و مواد خوراکی می آورند؛ اما این چیزها دیگر برایش اهمیتی ندارد. اوپولها و مواد خوراکی را برای اطفال داده و شب و روز در همین جا تشنه و گرسنه میباشد. این دو قبر متعلق به عزیزانش است که در کنار هم به خواب ابدی فرو رفته اند.
دست تقدیر و سرنوشت، فامیل کوچک و خانهء زیبایش را به عالم نیستی و نابودی کشاند و زن که تحمل این همه را نداشت، اعصابش را از دست داد.گاهی موهایش را می کند و زمانی هم گریبان پاره نموده و کنار یکی از قبر ها می خوابد.
بعضی روزها راضی و خوشنود است و با هرکی به زیارت میاید و چیزی برایش میاورد، به نیکی برخورد نموده و در مورد زنده گی خودش و مرگ شوهر و یگانه دخترش قصه نموده و گریه می کند.
شوهر این زن، معلم بود و دخترش هم در همان مکتب که پدرش درس می داد، درس می خواند. این فامیل کوچک دور از همه غم ها و رنج ها، با خوشی و خوشبختی زنده گی می کردند. در آنروزها خواستگاری هم عقب دختر جوان شان میامد و با چند بار رفت و آمد آنان، معلم و زنش راضی شدند که دختر را به همان فامیل بدهند؛ زیرا آنان مردم خوبی بودند و از سوی دیگر مادر و پدر می خواستند تا خانوادهء کوچک شان بزرگ شده و خوشبختی بیشتر به سراغ شان بیاید. روزی هم اقدام به این پیوند نموده و مقدار شیرینی به آنان دادند.
دخترجوانش هم از این پیوند راضی بود و با دل مالامال از شوق و اشتیاق میخواست، آغاز زنده گی مشترک شان هر چه زودتراتفاق بیافتد. کمتر به دروسش فکر می کرد و بیشتر به همسر و زنده گی آینده توجه داشت. با آنکه پدرش شرط گذاشته بود که تا مکتب را تمام نکند، او را عروس نمی سازد، مگر دختر جوان این همه تأمل را جایز نمی دانست و می خواست هرچه زودتر خانم مهربانی برای شوهر، عروس خوبی برای خشو و خسر، و مادر دلسوزی برای اطفالش باشد. او نقشه های زیادی برای زنده گی آینده اش می کشید.
اما بدبختانه روزگار صفحهء دیگری برگرداند و همه خوشی ها و خوشبختی های این فامیل کوچک را درکام خود فرو برد. شادی و خوشی، نه تنها از خانهء آنان بلکه از همه شهر رخت بست. هوای صاف، خوشگوار و شادیبخش فضای شهر، جایش را به دود و غبار جنگ داد.
همه مردم برای نجات جان شان از شهر خارج می شدند و در این میان خانوادهء نامزد دختر جوان هم عزم سفر نمودند. آنان دو بار آمدند تا عروس شان را نکاح نموده با خود ببرند؛ اما معلم به این باور بود که اوضاع دوباره خوب شده و صلح و صفا بار دیگر بر شهر حاکم میشود. آن وقت همه مردم دوباره بر میگردند و شما هم میتوانید، امانت خود را ببرید؛ آنان پذیرفته و رفتند.
این ضربه ناگهانی، روح دختر را پژمرده ساخت. او احساس می کرد همه امیدهایش با خاک و دود یکسان شده و چون غباری به هوا رفته اند. از سیمایش آشکار بود که افسرده و غمناک است. تصور اینکه آنان دیگر برنگردند، آزارش می داد. باور نمی کرد بار دیگر جواد را ببیند؛ زیرا می پنداشت آنان بسیار دور رفته اند. دیگر امیدش را از دست داده بود، اندیشهء اینکه هرگاه جواد نیاید و سرنوشت مرد دیگری را شریک زنده گی اش بسازد، به نظرش حرام میامد.
بسیاری مردم، خانه و اموال شان را رها کرده، می رفتند؛ اما معلم با فامیل کوچکش در همسایگی ما زنده گی می کرد. زنش بسیار می ترسید و وقتی به شوهرش در مورد مهاجرت و رفتن از شهر گوشزد می کرد، معلم با متانت خاص خودش می گفت: " او زن ما به کس بد نکدیم، به ما کسی بد نمی کنه"
دخترجوان هم یگان بار دلش هوای معشوق می کرد و با آنکه نمی دانست آنان به کجا و به کدام شهر رفته اند، تصور می کرد اگر پدرش راضی شود و آنان هم از اینجا بروند. جواد را خواهد یافت.
شبها خود را در لباس سپید، چون فرشته ای زیبا می دید و شادمان میشد. دوست داشت مادر شود؛ زیرا مادر در نظرش مقام مقدسی میامد که بهشت زیر پایش است.
اما از بخت بد، شبی که صفیر گلوله ها در فضای شهر طنین انداخته بود و راکت های کور هردقیقه به جایی اصابت می کردند؛ مردم به زیرخانه های منازل شان پناه برده بودند. کسانیکه زیرخانه نداشتند، به توصیه دیگران زیر زینه ها و یا عقب دیوارهای پهن و یا زیر دروازه ها می نشستند و از خداوند یکتا مدد می جستند.
با اصابت هر راکت و مرمی، معلم و خانمش کلمه های شان را می خواندند و دخترش با رنگ پریده و چشمان هراسان به پدر و مادرش می دید و بیشتر حیرت زده می شد و احساس میکرد، مرگ هر لحظه به آنان نزدیک و نزدیکتر میشود.
معلم که احساسات زن و دخترش را خوانده بود، رو به آنان نموده، میگفت: "از مرگ نترسین. یک روز به دنیا آمدیم، یک روز از دنیا میریم. ای دنیا فانی اس. فکر کنین که نسل های بیشتر از ما کجا رفتن. مادرکلانها، پدرکلانها، مادر، پدر و فرزندان همه در کام مرگ می روند و راه باز گشتی وجود ندارد. تنها ذات خداوند یکتاس که همیشه زنده و باقی میمانه. بهترین کار صبر اس غم و رنج در زنده گی زیاد اس و انسان باید مقاومت کنه و این کار به صبر در مقابل سختی ها میسر میشه."
او هنوزهم میخواست چیزهای بگوید که متوجه شد دخترش به خواب رفته است.
شب از نیمه گذشته و خاموشی مطلقی در منطقه حکمفرما شده بود. معلم و خانمش در کنار هم به خواب رفته بودند و دختر جوان هم، دست مادرش را در دست گرفته و در کنار او خوابیده بود. خواب به چشمانش راه نمی یافت و ترس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفته بود. چند سوره قرآن مجید که از بر داشت می خواند و در فضای خانه می دمید. .بعضی سوره ها را آغاز میکرد؛ اما تا نیمه می رسید و وقتی در افکار مختلف غرق میشد، نیمهء دیگر آنرا فراموش میکرد؛ باز لاحول نموده از سر آغاز می کرد.
در همین هنگام صداهای مشکوک مثل انداختن جسمی از بالای دیوار او را به خود آورد. خود را به مادرش فشرد. بعد همان صداهای مشکوک به صدای پا مبدل شد و با گذشت هر لحظه نزدیکتر میشد. دلش نخواست مادر را از خواب شیرین بیدار کند و آهسته صدا زد: "پدر جان!"
معلم که از دیروقت به خواب عمیق فرو رفته بود، نشنید. دختر باز صدا زد: "پدر!" و در همین هنگام دروازه که تاب ضربات پیهم قنداق تفنگ را نداشت، باز شد. به زودی چند مرد وحشی از گریبان معلم گرفته و او را از جایش بلند کردند. دختر جوان خود را به پدرش چسپانده بود. زن به دفاع از شوهر و دخترش برخواسته در کنار آنان ایستاد. دزدان، خواهان پول و زیورات شدند. زن با جدیت گفت که پول و زیور ندارد. بعد دست به گوشواره هایش برد و آنها را نشان داده افزود که جز همین ها چیزی ندارد؛ اما دزدان تهدیدش می کردند که پولهای شوهرش را بیاورد در غیر آن، شوهرش را کشته و دخترش رابا خود می برند.
یکی از دزدان با بیشرمی دست انداخت تا بازوی دختر جوان را به طرف خود بکشد ولی معلم با ضربهء ناگهانی دست او را به یکسو زد تا دست نامحرمی به دخترش تماس نکند. زن زاری کنان گفت:
" هرچه ره میبرین ببرین؛ اما به دخترم دست نزنین. او سرمایهء زنده گی مه اس. شوهرمه نکشین مه بغیر او کسی ندارم."
دزدان به تلاشی خانه پرداختند و بعد از دقایقی، یک ساعت دستی و مقداری پول یافتند. سرگروپ دزدان، همه را به جیب هایش انداخت و دست در ماشه برد و مقابل زن نشانه گرفت. زن با جرئت تفنگ را به یکسو زد و مرد تعادلش را از دست داده افتید.
دزد دیگر که سخت ترسیده بود، معلم رانشانه گرفته فیر کرد و فریاد زنان گفت: "از سر مرده یت تیر شده، دختره می بریم. معلم که خود را سپر دخترش ساخته بود، با ضربات پیهم تفنگ از پا درآمد و دخترش نیز در آغوش او جان داد.
لحظاتی بعد که همه همسایه ها سر رسیدند و با اجساد پدر و دختر برخوردند، من هم در میان آنان بودم. خانمم از خانم معلم، چگونگی حادثه را پرسید و او در میان هق هق گریه همه چیز را گفت و از بس گریه کرد از هوش رفت.
مدتی بعد از مرگ آنان، در منطقه صلح و صفا آمد. دیگر از جنگ و خونریزی خبری نبود؛ اما زن هرجا در جستجوی تاریکی ها و تفنگ هایی بود که شوهر و دخترش را از او گرفته بودند، تا نابود شان کند.
از همان روز به بعد بر مزار دختر و شوهرش زنده گی می کند و به همه میگوید که روزهایش مثل همان شب سیاه و تاریک است و از شب نفرت دارد."
خلیفه نجار صحبت هایش را نقطهء انجام گذاشت و من که به زن مظلوم چشم دوخته بودم، احساس میکردم که این حادثه چون غبار غمی، زنده گی اورا پوشانیده است. خط های صورتش او را پیرتر ازآنچه بود، نشان می داد. موهای سپیدش از زمستان سرد و پردرد زنده گی اش حکایت می کرد. بیچاره گی او مرا به یاد صدها زنی می انداخت که در مناطق جنگ زده، زنده گی نموده و قربانی خشونت ها و جنگ های داخلی شده و به سرنوشت شومی، سردچار شده اند.
پایان