"ادبیات معاصر افغانستان"

داستان های از محمد داود سیاووش

Image Description

 محمد داود سیاووش

 

 


                                                                                                                                             ازآدم تا آدم


 

قطار موتر هاي تيز رفتار مانندخيل پرنده گان مهاجر ويا بسان مورچه گان كه درخطوط باريك به سوي آذ وقه راه مبكشند. كاروان وارد رميسر شاهراه شمالي از ميان تاكستان ها و باغستان ها درحركت بود.

گويي قضاي فلك آن روز سرنوشت ده ها موتر جديد تيز رفتار را به دستان نازك ، ظريف ورواش مانند دو شيزه گان و زنان پريشان زلف، خندان لب وگريبان چاك داده بود تا به رسم آهوان صحرا ي ختن مسابقه دويدن به سواي مزارع سبز را اجراكنند.

موترها نفس زنان و شيهه كنان مانند اسپان تيزتك تندو سريع مسيرشاهراه راميپيمودند و چقوري ها و كپرك ها را زير سينه ميكردند.

صبح بود و آفتاب جهان تاب برسبيل عادت كهنسالش تازه از پشت قله هاي برفپوش تن آتشينش  را بالا ميكشيد و بر چمن ها و دمن ها ميتابيد. از بلند گوي راديوي موترها اين آهنگ خانم سلما گوش هارا نوازش ميداد:

بيا كه بريم گلبهار

ديدن بيد و چنار

ميره جواني

ميره جواني

اهتزاز اين آهنگ ازتعاش علاقه ووسوسه خانم ها را درراه رسيدن به محل موعود چندين بار افزايش بخشيده به پنجه هاي نازك پاهاي بلورين شان هرچه بيشتر نيروميبخشيد تابالا ي دونده ها ي بي جان فشار بيشتر وارد آورند. موتر ها مثل پرندگان بالدار به سوي هدف پرواز ميكردند هنوز زمزمه آهنگ اولي بلندگوي موتر ها كه مستقيم از موج راديو كابل پخش ميشد از پرده ذهن راكبين محو نشده بود كه آهنگ ديگري به همان سلسله بربال امواج بگوش كاروانيان آن سفر رويايي بااين ابيات به صداي آصف جبل السراجي طنين انداخت:

فابريكه نساجي چالان اس

كاريگرا سويش روان اس

درياي پنجشير آبش روان اس

بيا هوا خوري بريم، به سيل گلبهار هي

القصه هي ميدان وطي ميدان راننده گان نرم خوي وپري چهره كه درميان شان به ندرت مردان ديده ميشد باسرهاي گرم ودماغ هاي تر از هواي خوشگوار به باغ عمومي رسيدند. صفه هاي صامت باغ و درختان چنار شنونده هاي هميشگي غوغاي امواج خرو شان دريا بودند. چنار ها همچون پهلوانان افسانوي شاهنامه با بازوان نيرومندو قامت هاي افراشته به بي نهايت آسمان ها چشم دوخته و با اشاره برگ هاي شان به نغمه گيراي پرنده گان و هواي خوشگوار بهاران بازبان حال صد قنا ميگفتند. يگانه نيرويي كه در پهنه باغ بي اعتنا و پر غرور در مقابل زورمندان جسارت كرده الاشه هاي نازك خانم ها را نوازش ميكرد نسيم مشكريز و مشكبيز معطري بود كه از گل هاي پتوني عطرو ازخرو شنده گي امواج جرات ميگرفت وتنها آوازي كه بلند تر از صداي هر ثروتمند و قلدر در صحن باغ نعره مي كشيد، غريو امواج وحشي دريا بود كه درهر نعره صدها نعره هماهنگ درپي داشت. آنروز نه تنها گلهاي رنگارنگ باغ را زينت بخشيد ه بود بلكه زرق و برق جامه رنگين خانم هانيز فضاي باغ را به بازار رنگ همچون چراغ هاي الوان مبدل نموده وآرايش غليظ وعطرافشاني تندوتيز وجود شان باغ را به دكان عطاري بزرگ مانند كرده بود.

 اندك اندك هنگامه وازد حام باغ بالا ميگرفت ، فاميل هاي اشراف واعيان در صفه هاي نزديك به غرش امواج دريا و خانواده هاي متوسط در اطراف و اكناف دورتر جابه جا ميشدند. گاهي چنين به نظر مي آمد كه گويي در آن باغ بزرگ نمايشگاه لباس برگزار شده و جوا نان شيك پوش با پتلون هاي پاچه فراخ و بوت هاي كري بلند، بچه هاي عاشق پيشه ژيگلو با مو هاي بلند و بوت هاي نوك تيز، دختران موي كرپه يي بالباس هاي بچه گانه و دختران باپيراهن هاي ميني ژوب، ميدي ژوب وماكسي ژوب همه حضور به هم رسانيده بودند . آنروز البوم مكملي ازمود هاي از ياد رفته و جوان به نمايش گذشته شده بود. دريكطرف باغ گروه آواز خوانان آماتور ميخواند :

سرپل بهسود دختري ديدم

دختر چه ميگي جيگري ديدم

از گوشه ديگر باغ اين آواز به گوش ميرسيد كه:

سرپل خشتي بيتلي ديدم

 و درگوشه ثالث ...

ميله گران ده تاپانزده نفر در هرگوشه دور هم جمع بوده و بوتل هاي مشروبات گوناگون آنان را چون گروه هاي زنبور عسل به دورهم جمع نموده بود، در جمع جوانان و نوجوانان سرهاي تاس صدرنشينان ميله ها از دور برق ميزد كه مانند بت هاي برنجي به چشم ميخوردند.

درميان دوشيزه گان ديگر خانم ليلا زن بلند قامت بامو هاي دراز بيشتر از همه جلب نظر ميكرد. ليلا باچشمان آبي و رخسار گلابي روح گرسنه و چشمان تشنه ده ها جوان را به خود مصرف ساخته بود. و مانند آهوي خوش خرام در كنار دريا ميخراميد؛ ليلا در پيراهن ميني ژوپ سرخ رنگ مانند زمرد خونين به چشم ميخورد .

ظاهرا چنان به نظر مي آمد كه گويي همه ميله گران باغ به خاطر خانم ليلا جمع آمده بودند. درحاليكه دود كباب وبوي شراب و عطر گلاب و فرياد رباب در باغ هنگامه برپا كرده بود،بابه كبير دوغ فروش همچون كلنگ زخمي، باكمر خميده در گوشه يي مصروف دوغ فروشي بود، با به كه آنروز شكم گرسنه اش فقط سعادت بوييدن غذا هاي مغذي ومقوي را كمايي كرده بود،  سطل آب را برداشته به سوي دريا روان شد. دريا همچنان تسخير ناپذيروسركش ميغريد وگويي بازورگويان و متكبران آن روز اعلان مصاف وزور آزمايي ميداد. بابه خواست سطل بزرگي را كه از جثه لاغروتكيده اش چندين بار سنگين تر بود به دريا فرو برده و آب بگيرد. هنوز سطل را به دريا فرونبرده بود كه نا گهان موج بزرگي آمد و اورا با خود برد. وهنگاميكه موج با جسد پير مرد به كام دريا برميگشت، بابه طعمه ماهيان گرسنه دريا شده بود، گويي ماهيان دريا گرسنه تراز بابه بودند، درهمين اثنا فرياد كودكي بلند شد كه :

آدمه او برد! آدمه اوبرد!

فرياد باعث شد يكبار همه محافل ميله گران تكان خورده از وجود همراهان شان اطمينان حاصل كنند ولي همينكه دوستان همديگر شان را يافتند، گويا ديگر هيچ اتفاقي نيافته بود و دوباره شور و هلهله باغ بالا گرفت و ميله گران سرگرم خود شدند. چند آدم آستين كنده و پا برهنه در مسير امواج دريا دويد ند . تا مگر از گذري در عبدالله برج، مرده بابه كبير را از آب  برون كشند.

فضاي باغ همچنان پراز هياهوو وجوش وخروش وبد مستي وعربده كشي ناشي از بوس شراب ودودكباب بود. خانم ليلاكه تاآنگاه سرگرم خود بود از جابرخاسته با يك دنيا ناز و كرشمه و با گامهاي شمرده و آهسته به سوي دريا رفته بالاي سنگي ايستاده به مستي امواج خيره ماند اما لحظه پس از آن بار ديگر فريادي بلند شد كه:

آدمه اوبرد! آدمه اوبرد!

اين فرياد ها خانواده خانم ليلارا به خود آورد و متعاقب آن صداي نعره مانند به گوش رسيد:

ليلا جان! ليلا جانه او برد! ليلا جانه... !

باشنيدن اين آواز غلغله وغريو باغ جايش را به سراسيمگي واضطراب داد و مردان شكم گنده، زنان چاق ، جوانان فيشني همه به سوي دريا دويدند. هر يك از آنان حاضر بود به مردان آستين كنده و پا برهنه كه مصروف كار هاي خدمتگاري و پخت و پز بودند چندين هزار افغاني بدهد تا خانم را از آب بكشند،، ولي در آن لحظه اين كارامكان پذير نبود چون دريا ترانه نا بودي خانم ليلا را تمام كرده و اورا به سرنوشت بابه كبير دچار ساخته بود. موتر هاي زيادي به سوي عبدالله برج  يعني گذري كه امكان كشيدن مرده ليلا ازدريا وجودداشت به راه افتادو راكبين وقتي به آنجا رسيدند متوجه شدند كه چند آدم آستين كنده وپا برهنه جسدي رااز آب كشيده ميخواستند از تپه بالا بياورند. مردان چاق با نكتا يي هاي  دبل، دريشي هاي لوكس و سرهاي تاس و شكم هاي گنده و با شتابزده گي تمام از پشته پايين زفتند، اما متوجه شدند كه جسد مرده همان بابه كبير دوغ فروش است .هيچيك به سوي جسد بابه كبير نگاه نكرده ، دوباره به تپه در حاليكه ازسرو صورت شان عرق جاري بود بالا رفته  بالاي سنگهانشسته به اصطلاح دم راست كردند. درحاليكه مردان آستين كنده وپا برهنه بامشكلات زياد جسد بابه كبير را از تپه بالا مي آوردند. ميله گران سرگردان بارديگر متوجه شدند چند نفر مرده يي را از دريا بيرون آورد . باديدن پيراهن سرخ مرده از دور فهميدند كه جسد خانم ليلا بود. با عجله و شتاب خود را به مرده ساندند .دراين حال آدم هاي آستين كنده وپابرهنه بازهم جسد را از آب كشيده بودند. مردان شكم گنده با عينك هاي ذره بيني و كله هاي تاس، بچه هاي فيشني و زنان چاق بارسيدن به نزديك جسد خانم ليلا واويلا و گريه  سرداده روي وموي ميكندند وخود را روي جسد خانم ليلا مي انداختند. مردان شكم گنده هريك دست به جيب نموده بندل هاي صدي و هزاري را به آدم هاي پابرهنه وآستين كنده پيش ميكردند تا جسد خانم ليلا را به بالاي تپه انتقال دهند، اماآدم هاي آستين كنده از دريافت پول اباورزيده مرده خانم ليلا را  داوطلبانه به تپه بالا بردند. ازدور موترامبولانس نساجي گلبهار كه به اين منظور انتظار ميكشيد به چشم ميخورد، مرده خانم ليلا را به امبولانس گذاشته به سوي كابل در حالي باچندين موتر  به راه افتادند كه مرده بابه كبير با پتوي يكي از همان انسان هاي آستين كنده پوشانده  دركنار سرك قرار داشت و انسان هاي آستين كنده  مات و مبهوت در كنار سرك حيران به خدا ، درباره چگونگي انتقال بابه كبير به فاميلش مي انديشيدند.

 

پایان

................................................




                                                                                                                                                  مهمانی آقای رییس


 

آقاي سيد حسن خان رييس آن كارخانه عظيم ، شكوه و وقار بزرگي در آن زمان داشت. كارخانه يي كه او رييس بود با يك توله روزانه دو هزار كارگر خسته از عرق ريزي را در همان ساعت با يك صدا به خانه هاي شان ميفرستاد. او را در كارخانه، آقاي رييس ميگفتند، آقاي رييس كه مرد بلند بالا؛ زيبا اندام، شيك پوش و خوش سليقه بود هر صبح با موتر بنزش از جوار خیابان هاي اسفلت و آب پاشي شده شهر كي كه در جوار كارخانه واقع بود به سوي دفتر كارش ميرفت. اپوپه ها و فاخته را هر صبح صدي خفيف موتر مردي به وحشت ميانداخت كه رنگ انگشتر پوندش با رنگ ساعت رادو و رنگ دريشي و نكتايي بارنگ موتر بنز يونفورم دلخواه و چهره جذاب يك هنر پيشه هزار پيشه سينمايي را تمثيل ميكرد.

 

آقاي رييس در حاليكه پايپ در دهن و كلاه شپويي بر سر ميداشت از زير عينك هاي سياه اطراف سرك ها را نظاره ميكر د وبه انسان هايي كه در اطراف سرك در حضورش زمين خدمت ميبوسيدند. باشاره سر پاسخ ميداد. در شهرکی که در قلمرو آقاي رييس بود تعميرات زيبايي وجود داشت كه با فواره هاي آب سالون هاي بزرگ و تشناب هاي عصري محل رهايش كارمندان كارخانه بود. او روز هاي جمعه را با مهمانانش در باغ عمومي بزرگي كه در جوار درياي خروشان واقع شده بود سپري ميکرد. در روز های جمعه تابستان كه خروشندگي امواج آب بانسيم معطر دريا ترانه بقاي آدميت را در گوش ها طنين ميانداخت به سر سلامتي آقاي رييس بوتل هاي ويسكي و جين بعد از ريختن آخرين قطرات شان در فرياد هاي مردان مست به امواج در يا سپرده ميشدند و رييس و يارانش در اوج مستي در آهنگ قوالي ميخواندند:

مارا به جهان خوشتر از ين يكدم نيست

كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

اين صدا با صداي امواج دريا و با نعره باد ها ميپچيد و در فرياد هاي ماهيان خالداريكه به خاطر خوشي آقاي رييس و مهمانانش در كرايي روغن كباب ميشدند محو ميگرديد. آقاي رييس در آن هنگام زندگي شاعرانه يي داشت، او در حوض شناي كارخانه با پري رويان نازك بدن روزها را در آب مانند ماهيان در يا شنا ميكرد و هنگاميكه در پهنه افلاك فقط چند تك اختر آسماني چشمك ميزدند در فضاي رخوتناك هم آغوشي با آنان سر به بالين ميگذاشت و صبحگاههان هنگاميكه نيزه هاي خنجر گونه شفق بر چمن ها و دمن ها ميتابيد آقاي رييس با پنير خام حاشاوه و قيماق مزه دار روز را آغاز ميكرد . كارخانه مهمان خانه هايي داشت كه در هر يك حشم و خدم و حاجب و در بان هاي ماه روي و پري پيكر استخدام شده بودند . و شب هنگام آقاي رييس با رعايت نو بت در يكي ار اين مهمانخانه ها مصروف پاي كوبي و نشاط ميبود . نيمه هاي شب از مهمانخانه هاي آقاي رييس فرياد رقص و پاي كوبي به افلاك ميپيچيد. فضاي لايتناهي در قلب آسماني خويش صداي هاي گوناگون را در آن شب ها فرو ميبرد. صداي جرنگ جرنگ پيمانه هاي مهمانان آقاي رييس را ازيك سو و آواز يا حق ياهو ا لله هوا لله هوی شب زنده داران خدا پرستي را كه در حلقه رندانه خانقاه و در عشق خدا مستي ميكردند از سوي ديگر که با فرياد هاي يتيمان گرسنه و پدر مرده غم انگيزترين ترانه زمانه ها را در آهنگ سكوت ميريخت.

در چنين شرايطي ، شبي آقاي رييس در يكي از مهمان خانه هاي اطراف كارخانه محفلي بر پا كرده و فرمايش داده بود كه در باغچه مهمان خانه و در زير بيد مجنون مشرف به امواج در يا ميز بزرگي ترتيب گردد. تا در آن هواي آزاد مهمانان با خانم هاي شان تشريف بياورند.

مهماني مجللی بود، دو گوسفند چاري ذبح شدند، براي هر خانم يك بوتل شامپاين فرانسه يي و براي هر دو مرد يك بوتل ويسكي دسته دار آماده شده بود.

آن شب هوا آرام بود، نسيم ملايم از روي امواج آب ميوزيد و درخت مجنون كه با چراغ ها ي الوا ن مزين شده بود با كمال تواضع سر بر زمين فرو آورده و بر كاروايي خاك و خاكيان نظاره ميكرد. قامت توانايي بيد مجنون آن شب به مردي شبيه بود كه در انتهاي غرور و مردانه گي و قوت سر بر زمين گذاشته و از فسادي كه در سايه برگ هايش در حال انجام بود گريه ميكرد. شرشره آب در آن شب يگانه همصدا و راز دار بيد مجنون بود كه در زير نور شيري رنگ ماه اشك ميريخت.

مهمانان با خانم هايكايك تشريف مي آوردند و مهمانداران بالباس هاي پاك و چهره هاي بشاش آن ها را خوش آمديد ميگفتند.

 

در ميان مهمانان جرنيل (خان جان خان) مدير تحريرات با عينك هاي ذره بيني و چوب دست و سري چون تربوز صاف مانند لارد هاي انگليسي از دور جلب نظر ميكرد . جرنيل كه به گفته خودش تا آن زمان چهار رييس را كهنه كرده بود در شارلتاني كلا هبرداري و گپ دادن آدم ها سر آمد روزگار بود. آقاي رييس شديدا تحت تاثير اين جرنيل مخلوع و مدير برحال قرار داشت و او را که در هر ساعت چندين بار به ساعت جيبي اش به خاطر دانستن وقت و به قطي نصوار دماغ به خاصر تسكين اعصاب مراجعه ميكرد راز دا رومشاو ر خاص اش برگزیده بود.

شخص دومي كه بدون خانمش تشريف فرماشده بود (فقير شاه خان) مشهور به (گرگ) بود. فقير شاه خان گرگ و ميرزاي چیره دستي بود كه برنج پلوي اعلي خانه اش از بازار هاي قطغن زمين و روغن زرد مخصوص به او را قرار دادي هاي كارخانه از هزاره جات مي آوردند. او كه اسناد مصرف را دو ر حساب ميداد در خورد و برد مهماخانه ها شريك جوال جرنيل و آقاي رييس بود، اما فقير شاه که آدم پخته و با تجربه بود با گرگ گوشت ميخورد و با چوپان نوحه ميكرد و در قفاي رييس با همکارانش حرف هاي ته و بالا ميگفت تاكسي به اسرار ش پي نبرد. در آن شب پر خاطر ه امواج دريا غو غا كنان افسانه انسان هايي را ميخواندند كه با او پنچه داده و هرگز مغلوب قدرتش نشده بودند ، نور كاذ ب ماه ساق ها و پستان هاي نيمه برهنه خانم ها را به طلا مشابه ساخته بود كه از دو ر به چشم ها برق ميزدند . آقاي رييس آن شب در چهره ها و حركات متفاوت ظاهر ميشد . گاهي به نظر مي آمد كه رييس افسون گر پر قدر تيست كه مار هاي زيبا را به خط منتر كشيده و هر يك در خطي سر تسليم به او گذاشته اند و باز به نظر مي آمدند كه نه اصلا خود رييس به مار بزرگي تبديل شده كه با چشمان افسونگر پرندگان معصوم و بي گناه را افسون كرده و طوري به سوي آن ها زبانک ميزند كه هردم يكي از آن ها را به كام اش فرو ببرد. به هر صورت آقاي رييس به گونه يك شاه مار زيبا و خوش خط و خال در صدر مجلس ميدرخشيد به زودي ميز آماده شد. چه ميزي! ران هاي گوسفند كباب شده كباب هاي شامي و تكه و بوتل هاي شامپاين وويسكي كه مانند نوعروسان ميز را مزين ساخته بودند. آقاي رييس در ابتدا خواهش كرد كه هيچ كس به بوتل خود دست نزند و او قرار صاد ر كرد كه با سرپوش باز كن مخصوص که خودش دارد سر همه بوتل هاي شامپاين را باز ميكند و خاطر نشان ساخت كه بوتل ها را طوري باز ميكند كه سرپوش ها هم زمان انفلاق کنند و خواهش كرد كه همه گان به افتخار اين انفلا ق بزرگ به پا ايستاده باشند. آقاي رييس با ظرافت هايی كه هر حرف اش فريا د خند ه را تا آسمان بلند ميكرد سر پوش بوتل ها را طوري كه دلش ميخواست بالا كرد در همين لحظه از تلويزيون اخبار نشر میشد و کسی از حاضران گفت باید تلویزیون را خاموش كنند تا سكوت باشد، ولي آقاي رييس بدون درنگ واكنش جدي نشان داده گفت:

چرا نمي گذاريد از دنيا خبر شويم !

سكوت سخت سنگين و توان فرسا حكمفرماگشت همه گان به اطراف ميز ايستاده و انتظار انفلاق را ميکشيدند يگانه آوازي كه شنيده ميشد صدای نطاق تلويزيون بود که آواز بلبلا ن آبي و چوچلي هاي دريا خلاي صدايش را پر ميكرد. همه چشمان به طرف سرپو ش ها بود که به آهسته گي بالا مي آمدند ضربان قلب ها تندتر شده ميرفت، كساني از ميان حاضرين به اين ميانديشند كه وقتي اين بوتل ها تا آخر نوشيده شدند چي ماجرا هايي صورت خواهد گرفت. چشمان رييس مانند نيش زهر آلود گژدمي بر باوان و پستان هاي نيمه برهنه خانم ها نيش ميزد، چنين معلوم ميشد كه لحظه بعد فريا د انفجار به هوا بلند ميگردد ناگهان توجه حاضرين را برنامه اخبار تلويزيوني جلب كرد كه در آن نطاق گفت: به عوض سيد حسن خان آقاي احمد خان رييس كارخانه مقرر گرديد. بدون درنگ بوتل ها انفلاق كردند و سرپوش ها به سوي شاخه هاي بيد مجنون پرتاب شدند و بوتل های كف كرده همچون شتران مست منتظر قدح هاي خالي ماندند. حبيب ماستر اقتصاد كه در همان تازگي از خارج برگشته و در كارخانه به صفت مأمور مقرر شده بود ناگهان به حرف آمده گفت:

واه واه بسيار عالي واقعا حقيقت پيروز ميشود… و ضيا و لطيف مامورين كارخانه هم در اين شور و هلهله با او هم صدا شدند و در بركناري رييس سرور و شادماني كردند. ولي جرنيل خان جان خان و فقير شاه خان گرگ از بس ترسیده بودند قدرت ايستادن را از دست داده نشستند، دستان و پاهاي جرنيل مانند پل لرزانك ميلرزيد و دنيا به دور سر فقير شاه خان گرگ چرخ ميخورد. رييس با عصبانیت به نكتايي و سرو وضع خود دست كشيده و در حاليكه از عصبانيت بسيار ميلرزيد گفت: مهمانان! بياييد امشب تا صبح بنوشيم به افتخار اين كه من به صفت رييس عمومي اين كار خانه مقرر شده ام و رييس تازه شما هم يكي از زیر دستان من مي باشد.

 

پایان