"ادبیات معاصر افغانستان"

داستان های از فروزان امیری

Image Description

 فروزان امیری

 


 

                                                                                                                                خفقان

 

 

صدای تق تق کفش‌های بوبوی محمودشاه فضای دهلیز را پر کرده است. از صبح تا حالا چندین بار پیش پسرش رفته و آمده است.

حالا دیگر همۀ زنان بستر در اتاق، قابله‌ها و داکترها بوبوی محمودشاه را از تق تق صدای کفش‌هایش میشناسند.

قابله مریم با چهرۀ خندان به عروس بوبوی محمودشاه رو می‌کند و میگوید:

– اینه بخیر شیرینی هم رسید. ولا عجب خشوی مهربان و کاکه خو داری!

زن لبخند ملیحی می‌زند و دست می‌کشد به سر و صورت نوزاد آغوشش.

– کلش از برکت ای شاهزادۀ نازنینم اس.

در همین لحظه بوبوی محمودشاه با یک کارتن کلان کُلچه وارد اتاق می‌شود.

– بفرمایین، بفرمایین شیرینی شاهزاده سلیمان مره بخورین. خدا همی قسم که مراد ما را داده و این شاهپسر را به ما هدیه کرده، دعا می‌کنم که مراد کل تان را بته و آرمان تان را پوره کنه.

همه یکصدا میگویند:

– آمین.

قابله مریم که دختر بسیار شوخی است، با خنده و شیطنت میگوید:

– بوبو جان حالی اگه خدا به عروست شاهدختک میداد، بازم همیقه خوشحالی میکدی و کل شفاخانه ره شیرینی پخش میکدی؟

– ولا اگه راست بگویم دخترم ایقه خو نی! خودم شش دانه دخترک دارم و یک دانه بچهگک، محمود شاه جانم. روزی که پدرشان د انتحاری شهید شد، کسی از خودگیهایم نبود که سه پایه دیگۀ تابوت ره با محمود شاه جانم بالا کنه. بچهگکم سخت تنها و بیکس مانده بود. دعا میکدم خدا برش شاهپسری بته که بازوی پدرش شوه. خدا ره هزار بار شکر که دعای کل ما ره قبول کد. شما هم دعا کنید که عروسم ده اولاد به دنیا بیاره ان شاءالله. چی بگویم دگه!

من که تا آن لحظه آرام آرام در اطراف اتاقم راه میرفتم و شاهد صحبت‌ها بودم، گفتم:

– بوبو جان تو دعا کن که خدا نجات خیر ما ره بته، دختر و بچهاش فرق نمیکنه، مقصد سالم و صالح باشه.

درد محکمی به کمرم پیچید، آه بلندی کشیدم و دست قابله زهرا را محکم فشردم.

صدای بوبو به گوشم رسید.

– دردایش تند شده. برو بچیم داکتر ره بخوای.

قابله زهرا میگوید:

– بلی، مه هم همی قسم فکر می‌کنم. مریم برو داکتر جمیله را احوال بتی.

دست قابله زهرا را فشار می دهم و به سختی سرم را به نزدیک گوشش میرسانم.

– زهرا جان مه باید تشناب برم، برم کمک کو.

با حرکت سر میگوید: “درست اس.”

به شانۀ زهرا تکیه میدهم و آرام آرام به سمت تشناب میروم. هنوز پایم را داخل تشناب نگذاشته ام که صدای مهیب و بلندی در سرم میپیچد و پس از آن هم صدای رگبار مرمیها.

خشکم میزند و توان حرکت را ندارم. قابله زهرا با گفتن “الله اکبر” مرا به داخل تشناب میکشاند و دروازه را به سختی میبندد. صداها هر لحظه بیشتر و نزدیکتر میشود و دردهایم تندتر.

از درد به خودم میپیچم و چیغ میزنم، زهرا دستش را به روی دهانم میگذارد و ملتمسانه با صدایی که گویی از ته چاه بیرون میشود، میگوید:

– توره به خدا آرام باش. اگه صدایت ره بشنون ما ره هم میکشن.

نمیدانم چه میگوید و منظورش چیست؟ ما را می کشند؟ چرا باید ما را بکشند؟! به خود میآیم و ترس به تنم میدود. “‌ها راست میگه، ما ره میکشند. دلیل نمیخوایه دگه.”

پشتم از درد تیر می‌کشد. عرق از پشت گوشها و نوک بینی ام بیوقفه می‌ریزد. حس خفقان دارم. درد امانم را بریده و میخواهم بلند بلند جیغ بزنم.

نگاهم به چشمان اشکبار و ملتمس زهرا میافتد که چیزی زیر لبهایش میخواند. گمان می‌کنم “آیتالکرسی” میخواند. در حالی که با یک دست شانه ام را محکم گرفته و مرا سرپا نگهداشته است، دست دیگرش را بر روی دهانم گذاشته که جلو فریاد و ناله‌هایم را گرفته باشد…

حالت تهوع دارم. نفسم تنگی می‌کند. مادرم میگوید:

– دلبدی د ای دوره طبیعی اس بچیم، تا سه ماههگی دورۀ حملت ان شاالله بخیر خلاص میشه. نفس هم همیطو بود بچیم، تشویش نکو.

بکس لباسهایم را جمع می‌کند، خریطۀ کوچکی را پر از قروت کرده و بین لباسهایم جای می‌دهد. چند جوره لباس طفلانه، چند تکۀ نخی، چهاربند و قنداق و روجایی بزرگی را در یک بقچه میپیچد و درون بکسم می‌گذارد.

– ای بقچه ره همیطو آماده نگاه کو. ان شاالله هر وقت که دردهایت پیدا شد، کتی خود د شفاخانه ببرش. تشویششه نداری دگه.

قهقهای میزنم و میگویم:

– مادرجانم، صدقت شوم مه هنوز نو یک ماهه حمل دارم، تو ازمی حالی بقچه جور کدی؟

آه بلندی می‌کشد، گیسوی خاکستری اش را با دست به پشت گوشش میبرد.

– کورت شوم جان مادر! مسافر استی، تنهاستی، مادر و خواهری پیشت نداری، باید ازمی حالی که پیشم استی به فکر آمادگی کارهایت شوم. ‌ها راستی، همی که بخیر فهمیدی کم کم دردهایت پیدا شد، سلیمان ره بگو حتمی توره شفاخانه ببره. نی که باز معطل کنی! حتمی شفاخانه برو. د شفاخانه دلت جمع اس. اونجه داکتر و دوا و نرسها کلش استن. شفاخانه د ای حالات بسیار خوب اس. باز شفاخانههای کابل امکانات داره، بسیار امن و محفوظ میباشی.

دست میاندازم دور گردن باریک و نحفیش.

– مه صدقهگک سرت شوم مادرکم! به هر دو دیده. حتمی ان شاالله شفاخانه میرم. تو تشویش نکو. دلنگران نباش مادرک نازنینم.

 

– وقتی دردهایت زیاد شد، بلند بلند نفس بکش. نفسهای عمیق درد ره کم میسازه جان مادر. به خصوص وقتی سر چاردرد بودی. ‌ها راستی! یک چیز بسیار مهم ره برت بگویم که فراموشت نشه؛ وقتی طفلک بخیر پیدا شد، یادت باشه که حتمی باید همو لحظۀ اول گریه کنه، اگر خودش گریه نکد، باید داکتر د پشتش بزنه که طفل گریه کنه. اگه نی خدای نخواسته شُشهای طفل مشکل پیدا میکنه. باز دور از جانش نفستنگی میگیره… .

دلهرۀ عالم به دلم می‌ریزد. نفسم تنگ می‌شود، حس می‌کنم دست قدرتمندی دور گلویم را چنگ انداخته، گلویم را میفشرد. با قدرت تمام!

با خفقان دست و گریبانم که باز قابله زهرا تکانم میهد و با نگاه مضطرب و چشم‌های اشکبارش از من می‌خواهد که آرام باشم. نفس را در سینه حبس می‌کنم، درد نفستنگی را تجربه می‌کنم…

– خدایا! خدایا! چطو پیشت دعا کنم که طفلکم گریه نکنه؟ چطو از تو بخوایم که صدایش ره نکشه؟ ای چی امتحان سختی بود که سر راه مه ماندی؟

یکباره تمام بدنم داغ می‌شود. از درد به خود میپیچم. تشناب کوچک برای این همه درد کافی نیست. فضا برایم تنگی می‌کند. پاهایم سست می‌شوند. یک لحظه حس می‌کنم بند دلم کنده شده. تکهای از وجودم جدامیشود  و به زمین میافتد. سکوت تشناب همچنان برقراراست! عرق سردی بر پیشانی ام مینشیند. نمیدانم چقدر زمان گذشته است که دروازۀ تشناب را باز میکنند. در بین آن همه همهمه و داد فریاد، کسی فریاد می‌زند:

– هله تخت ره بیارین!

در حالی که چند نفر مرا به روی تخت جابهجا میکنند، نگاهم به درون اتاق میغلتد. دروازۀ شکسته نیمهباز است و جوی کوچک خون از آنجا به سوی دهلیز به راه افتاده. وقتی تخت را از جلو دروازه تیر میکنند، چشمم به گوشۀ اتاق میافتد که جوانی بالای سر بوبوی محمودشاه و عروس غرق به خونش به سر و روی خود میکوبد و فریادهای گوشخراشش تا دهلیز میپیچد.

صدای شکستن چیزی را در درونم احساس می‌کنم، چیزی شبیه نابودی حس امیدواری، امید به دعاهای مادری که آرزو می‌کند پسرش صاحب فرزندان زیادی شود، که بازوی پدر شوند، که زیر پایۀ تابوتش را بگیرند…

“حالی محمودشاه چطو میتانه به تنهایی سه تابوت ره حمل کنه؟”

صدای گریۀ طفلکم مرا به درون اتاق میکشاند، عاجل سورنگ پیچکاری را برمیدارم و از داخل شیرچوش شیر می‌کنم و کم کم به دهنش میچکانم. آرام میگیرد و آهسته آهسته قطرههای شیر را قورت می‌کند.

به مادری که در مقابلم نشسته و طفلکش خیره میشوم. طفلک خندانی که سینۀ مادر را میمکد و بازیگوشی می‌کند. گاهی سینه را رها کرده و به سوی مادر میخندد و دوباره مصروف مکیدن پستان مادرش می‌شود. زنی که در همان نزدیکی نشسته است، میپرسد:

– واکسین چند ماهگیاش اس خوار جان؟

– واکسین سه ماهگیاش ره بخیر میزنیم.

– خو! بخیر.

“سه ماهه! همسن طفلکم” در حالیکه نظارهگر شیرخوردن طفلک استم، نرس با تکرار نام”فرشته” صحنه را برهم می‌زند. زن طفلک را از سینه جدا کرده و عاجل به سمت اتاق واکسین به راه میافتد.

شیرچوش و پیچکاری را داخل کیفم میگذارم و منتظر میمانم تا نرس ما را به اتاق واکسین فرابخواند…

 

پایان

.............

 

 

 


                                                                                                                                                                  سرمه،سیاهی و آیینه


 

گوشۀ آيينۀ شكسته را به دست مي گيري و صورتت را يك بار ديگر در آيينه برانداز می­کنی. متوجه چشم چپ­ات مي­شوي كه سرمه­هايش پايين ريخته و زيرش سياه شده، گوشۀ روسري­ات را با آب دهانت خيس مي­كني و آرام آرام سياهي را پاك مي­كني. كمي ديگر به گونه­هايت سرخي مي­زني. با نگاهي دقيق به چهره­ات، حس رضايت و خوشنودي وجودت را فرا مي­گيرد. احساس مي­كني زيبايي و تازه­گي چندسال پيش صورتت دوباره برگشته.

 

فكر اين كه كسي لحظه­شماري می‌کند براي ديدن چهره ات، قند را در دلت آب می‌کند. لبخند رضايت­بخش­ات را

 

در آيينه تماشا مي­كني و حس زندگي دوباره در تمام رگ­هايت جاري مي­شود.

 

سه ماهي مي­شود كه قلبت تندتر می‌زند؛ دقيق از روزي كه بقچۀ لباس­هاي ناشسته بر دوشت سنگيني مي­كرد و سر كوچه نشسته بودي با بقچه ات كه او از راه رسيده بود. صداي قدم­هايش را شنيده بودي كه با نزديك شدن به تو آرام و آرام­تر مي­شد؛ تا اين كه در مقابلت ايستاده بود و با صداي لرزان و مضطرب گفته بود:

 

اجازه بدهيد كمك تان كنم.

بقچه را بر دوشش گذاشته بود و به سمت خانه­ات به راه افتاده بود. چادري­ات را مرتب كرده بودي و به مرد مقابلت خيره شده بودي. حدست درست از آب درآمده بود؛ خودش بود!

 

اين مرد را از چند ماه پيش در نانوايي حاجي اعلم نانوا ديده بودي و چند بار هم اتفاقي در خانۀ شان. هربار كه دنبال لباس­هاي ناشسته خانۀ نانوا مي­رفتي، او را مي­ديدي كه يا دروازۀ حويلي را به رويت باز می‌کند يا زير درخت توت گوشۀ حويلي نشسته و به نقطه­یي خيره شده است.

 

مدت‌ها بود كه در خانه نانوا رفت و آمد داشتي. بعد از آن اتفاق  ديگر هرگز به سمت تنور خانه ات نگاه نكرده بودي. ديگر دل و دماغ نان پختن را نداشتي. در بدل نان­هايي كه از نانوايي حاجي مي­گرفتي، لباس­هاي ناشستۀ شان را مي­شستي. تقريباً همۀ افراد خانواده نانوا را مي­شناختي اما هيچ­وقت اين مرد را نديده بودي تا اين كه يك روز خانم نانوا ندانسته به سؤال­های ذهنت پاسخ داده بود:

 

فریباجان! از اين به بعد که به نانوايی رفتي، روز یک دانه نان بيش­تر بگير؛ من به حاجي هم گفتم. غیر از لباس­هاي حاجي و بچه­هایم، يك جورۀ ديگر هم به آن­ها اضا‌‌فه شده.

زن پرده را كنار كشيده بود و از گوشۀ پنجره نگاهي به مرد نشسته در زير درخت كرده بود. صدايش را پايين­­تر آورده  و به سويت خيره شده بود؛ انگار مي­خواست رازي را افشا كند.

 

پسر ماماي حاجي است. آن مرد را مي­گويم! بيچاره تمام خانواده اش را در زمين­لرزۀ بدخشان از دست داده، زنش و هردو دخترش را. ديگر نتوانسته است در آن­جا طاقت بياورد. دو ماهي مي­شود که به هرات آمده.

زن دستش را به روي كمرش گذاشته و با ناله ادامه داده بود:

 

آه! بلاخره روزي اين كمردرد و پا درد جانم را خواهد گرفت!

بعد از چند سرفۀ پي در پي با نيم نگاهي به سمت پنجره دنبالۀ حرف‌هايش را گرفته بود:

 

بيچاره خيلي شكسته شده است. ساكت و آرام ساعت­ها به نقطه­یي زل می‌زند و گذر زمان را فراموش می‌کند. اين روزها اكثر اوقات حاجي با اصرار او را با خود به نانوايي مي­برد تا سرگرم شود و كمي از اين حال و هوا بيرون بيايد.

من هم به درد دل­هايش گوش مي­كنم و با او حرف مي­زنم. اتفاقاً همين ديشب سرگذشت تو را برايش قصه كردم؛ اين كه چه­طور بعد از مرگ ملا رمضان سر پاي خودت ايستادي و به زندگي ادامه دادي. در اوج جواني با تنهايي ساختي و براي دخترانت هم پدر شدي و هم مادر. كار كردي و چرخۀ زندگي­ات را چرخاندي.

 

از آن روز به بعد هر روز كه به نانوايي مي­رفتي و او را مي­ديدي، حرف‌هاي خانم نانوا در ذهنت مرور مي­شد و دلت به تنهايي اش مي­سوخت. ديگر عادت­ات شده بود كه او را زير چشمي بپايي و حواست به او باشد. روزي كه به نانوايي نبود و او را نمي­ديدي، تمام روز نا آرام بودي. حس گم كردن چيزي را داشتي، غمي گوشۀ دلت كز مي­كرد و چند بار به بهانه­هاي مختلف بر دخترانت پرخاش مي­كردي.

 

كم كم سنگيني نگاه­هاي او را هم حس مي­كردي؛ در اين اواخر تقريباً هر روز عصر كه دنبال نان مي­رفتي، او آن­جا بود و چشم‌هايش به سوي كوچۀ خانه­ات راه کشیده بود. با ديدنش ضربان قلبت تندتر مي­شد، پشت گوش­هايت داغ مي­شد و نفس­هايت به شماره مي­افتاد. خودت هم از اين همه دست­وپاچگي تعجب مي­كردي! هيچ­وقت اين حس و حال را در چهارده سال زندگي مشترك­ات  تجربه نكرده بودي. ديگر برايت مهم شده بود كه وقت بيرون رفتن از خانه سر و وضعت مرتب باشد، كفش­هايت رنگ داده باشد و راه رفتنت آرام­تر و متين­تر.

 

همان­طور كه در چهارده سالگي ات مجبور شده بودي به اصرار عمه فتانه – عمۀ شوهرت – هر روز خودت را آراسته كني و لباس جديد بپوشي. عمه فتانه گفته بود:

 

عروس نو هستي دختر! كمي به خودت برس كه شوهرت رغبت ديدن به سوي تو را داشته باشد.

ولي او هرشام كه از سركار بر مي­گشت سرش به كار خودش گرم بود. يا مصروف آب دادن گل­هايش و قطع كردن شاخه­هاي زرد و علف­هاي هرز باغ­چه بود، يا هم درگير راديوي كوچكش و گشتن به دنبال موج بي بي سي.

 

عمه فتانه گفته بود:

 

بعد از مرگ زن اولش و رفتن پسرهايش از اين­جا، همين­طور آرام و خاموش شده است.

ها! راستي يك روز عصر كه پيراهن كمرچين گل شفتالويي­ات را پوشيده بودي و لباس­هاي شسته را روي بند می­انداختي، آمده بود و روبه­رويت ايستاده بود.

 

دختر اولت را هفت ماهه حامله بودي. شكمت كلان شده بود و سعي مي­كردي برجستگي آن خيلي به چشم نيايد. دستش را گذاشته بود روي شكمت و با خودش زير لب زمزمه كرده بود:

 

پسرم! شاه پسرم شير است! شيربچه.

و بعد آرام از كنارت رفته بود.

 

شبي كه نیلوفر دختر بزرگت به دنيا آمده بود، عمه فتانه تا صبح سر رفته بود و پا آمده بود. بي تاب و نا آرام.

 

گاهي خودش را مصروف قليان كشيدن مي­كرد و حلقه­هاي دود پي در پي اش فضاي خانه را پر مي­ساخت و نفس كشيدن را دشوار؛ و گاهي با چشمان گرد و تيز بين­اش خيره مي­شد به تو و دختر نوزادت و چند دقيقه به همان منوال مي­گذشت.

 

سر سنگين بودنش از همان روزها با تو شروع شده بود. بهانه گيري­هاي مختلف بر سر طعم غذا‌ها، شستن ظرف­ها و…

 

تولد دختر دومت عمه فتانه را پرخاش­گرتر كرده بود و شوهرت را خاموش­تر. خاموشي اي كه تا همان شب سرد و برفي زمستان – شب چله – ادامه يافت و هميشگي شد. چشم‌هايش را بست و ديگر باز نكرد. آن شب از همۀ شب­ها تاريك­تر بود! شب را تا صبح اشك ريخته بودي… .

 

قطرات داغ اشك سُر مي­خورَد بر روي گونه­هايت. سياهي سرمه­ها در زير مژه­هايت پايين ريخته است. راه كوچك خيس و سياه رنگي بر روي هردو گونه­ات ايجاد شده و به سمت زنخ­ات جريان دارد. اشك­ها را با پشت دستت پاك مي­كني كه در آيينه متوجه لكۀ سياه گوشۀ پيشاني­ات مي­شوي. فررفتگي­اش عميق­تر شده است و كبودي اش بيش­تر. اين لكۀ سياه از زيبايي چهره­ات كاسته است. از دور به چشم می‌زند، نگران ديدار فردا مي­شوي. براي اولين بار قرار است رو در رو با او صحبت كني. امروز كه بقچۀ لباس­ها را درِ دروازۀ خانه ات مي­گذاشت، گفته بود مي­خواهد با تو حرف بزند. فردا عصر منتظرت است!

 

نمي­خواهي در اولين ديدار با او،  سياهي گوشۀ پيشاني­ات سوال برانگيز باشد. كمي ديگر كرم سفيدكننده به روي لكه مي­مالي. احساس درد مي­كني؛ جاي چاينك چيني داغ و شكسته­هايش تا هميشه برايت يادگار خواهد ماند…

 

آن روز با چه دقتي چاي را دم كرده بودي! عمه فتانه چاي سيردم و هل­دار دوست داشت. هميشه مراقب بودي كه چيزي را از قلم نيندازي، گوش­هايت از شنيدن حرف‌هاي بيهوده عمه فتانه خسته بود. پياله چاي را كه مي­ريختي نگاه سنگينش  را احساس مي­كردي. انگار مي­خواست چيزي بگويد. هر وقت اين طور به شدت قليان مي­كشيد و فضا را دود قليانش پر مي­كرد؛ حتمن بعدش اتفاق مهمي مي­افتاد و مناقشه ای بزرگ در راه بود!

 

براي فرار از آرامش پيش از توفان خودت را در گوشۀ حويلي به زواله كردن خميرها مصروف ساخته بودي و گاهي هم چنگي هيزم به آتش شعله­ور تنور اضافه مي­كردي. فرار تو فايده اي نداشت چون او هم بساط چاي و قليانش را گرفته نزديك سفره زواله­ها و تنور آمده و روبه­رويت نشسته بود.

 

فریبا، نیلوفر بزرگ شده است. حالا سيزده ساله هست! خودت كه به­تر مي­داني اگر به خانه باشد هرماه يك خون مي­شود بر گردن پدر و مادر. از طرفي ديگر، سايۀ پدر هم بالاي سرش نيست؛ تو هم يك زن جوان هستي و به تنهايي نمي­تواني از اين دخترها مراقبت كني. من هم كه پير و ناتوان شدم.

گوش­هايت داغ شده بود و جريان خون در بدنت شدت گرفته بود. دست‌هايت خيلي سريع حركت مي­كرد و زواله­هاي خمير را سبك و سنگين! اين حرف‌ها به گوشت آشنا بود؛ دقيقن چهارده سال پيش!

 

زماني كه آراسته و با ظاهري مرتب به خانۀ تان آمده بود و با لبخندهاي مرموزش شمرده شمرده همين حرف‌ها را درِ گوش مادرت زمزمه مي­كرد. از همان زمان از چهرۀ عجيب و غريب اين زن بدت آمده بود؛ صورتي كوچك با چشم‌هايي گرد و بِراق و بيني تيغ مانند و برگشته كه تو را به ياد منقار پرنده­ها مي­انداخت! سرِ چسپيده به استخوان­هاي شانه و نداشتن گردن از همه برايت عجيب­تر بود!

 

كجا غرق شدي زن؟ گوشت به من هست؟ امروز بعد از ظهر خانواد‌‌ۀ ارباب احمد خان مي­آيند به خانۀ ما. نان­ها را كه پختي، كمي به سر و وضع خانه برس. نیلوفر را هم آماده كن؛ نبايد كم و كسري باشد.

گلويت خشك شده بود، نمي­توانستي اين بار هم ساكت و آرام بنشيني و به حرف‌هايش گوش كني. تمام نيرو و قدرتت را جمع كرده بودي، بايد حرف مي­زدي. بي باك و آزاد.

 

هيچ­كس لازم نيست به خانۀ من بيايد! دخترکم هنوز نو سیزده ساله شده. من و دخترهايم احتياج به مراقبت كسي نداريم. خودم براي­شان هم پدر مي­شوم هم مادر.

دقيق يادت نيست چقدر اين بحث­ها ادامه پيدا كرده بود كه يك­باره صداي برخورد چيزي محكم درون سرت پيچيد و بعد هم تكه­هاي كوچك چاينك چيني روي دامنت ريخت. چند ثانيه بعد هم فواره كوچك خون از پهناي صورتت به روي يخن مهره­دوزي شده ات به راه افتاده بود. بوي تلخ خون يك­جا با عطر چاي­هاي سبز هل­دار مشامت را پر كرده بود. چشمانت در كاسه­خانة سرت مي­چرخيد و تاريك مي­شد.

 

چشم كه باز كرده بودي ظرف پياله­ها را ديده بودي كه به يك گوشه افتاده بود و چند مرغ كه بر سر ظرف زواله‌هاي خمير جمع شده بودند و با وجود راندن زن، تقلا مي­كردند مقداري خمير را به نوک خود بكشند. زن كه با حركاتي سريع زواله‌ها را بر روي رُفه هموار مي­ساخت و لب­هايش تند تند بهم مي­خورد، چشم‌هايش را هر لحظه به سوي تو مي­چرخاند و صداهايي از دور به گوشت مي­رسيد.

 

اگر رمضان مرده است چه فرقي می‌کند؟ من كه هستم! اين خانه بزرگ­تر دارد، صاحب دارد! تو از آبرو چه مي­داني زنك؟ خودت جوان هستي و جاهل! نشنيدي كه مي­گويند پيراهن زن بيوه دشمن اش هست؟

كناره­هاي خمير را با نوك انگشتانش مرتب كرده بود و روبه­روي تنور ايستاده بود كه زواله خمير را به ديوار تنور سرخ بزند؛ خودت را به پشت سرش  يافتي دقيقاً فاصله چند سانتي متري! قدرت و ولع عجيبي را در انگشتانت حس مي­كردي؛ گوش­هايت ديگر  چيزي را نمي­شنيد؛ خالي از هر فكر و انديشه هر دو دستت را به پشت شانه­هايش گذاشتي و با يك حركت سريع جلو رويت خالي شده بود!

 

با صداي به ديوار خوردن پنجرۀ چوبي، آيينه از دستت به زمين مي­افتد. بند دلت تكان مي­خورد و جرأت نگاه كردن به پشت سرت را نداري. لرزش شديدي را در سراسر وجودت احساس مي­كني.

 

خدايا چه طور ممكن است؟چه طور ممكن است پنجره باز ­شود؟

دقيقاً يك­سال و سه ماه مي­شود که پنجرۀ چوبي روبه­روي تنور خانه را تخته­بند كرده بودي؛ هر دو زلفي­اش را انداخته بودي و قفل­هايی بزرگ بر آن­ها آويزان كرده بودي.

 

تپش قلبت تندتر مي­شود و لرزش دستانت بيش­تر. به سوي دخترهايت نگاه مي­كني كه هردو آرام و دركنار هم به خوابی عميق فرو رفته اند. نيمه­هاي شب است و سوي چراغ ركابي بالاي رَف كم شده است. نفس عميقي مي­كشي و سعي مي­كني ترس را از خودت دور كني؛ آرام آرام برمي­گردي به سمت پنجره كه ناگهان  خشكت می‌زند! جغدي را مي­بيني كه كنار پنجره چوبي نشسته و با چشمان گرد و براق، منقاري برگشته و سري چسپيده به تنه اش به تو خيره شده است؛  دريك لحظه كوتاه پر می‌زند به سوي تو. سرت را عقب مي­كشي و در آيينۀ افتاده جلوي رويت او را مي­بيني كه دقيقاً بالاي صورت دخترت نیلوفر نشسته و منقارش را به سمت چشم‌هايش نشانه رفته است. ترس در تمام وجودت جاري مي­شود؛ مبادا به دخترت آسيبي برساند! چشمت به آيينه شكسته مي­افتد؛ با يك حركت سريع آن را پرتاب مي­كني به سويش كه مثل انفجار بالُن، خون به سر و رويت مي­پاشد و در و ديوار اتاق را پر می‌کند. در همان لحظه با چشماني كه از شدت تعجب گرد شده اند مي­بيني كه همۀ قطره­هاي خون در يك نقطه يك­جا شده و مثل كتله­یي برزگ در وسط اتاق جمع مي­شوند و بعد آرام آرام از پنجره چوبي روبه­روي تنور خانه پايين مي­روند.

 

تو مي­ماني و آيينهء شكسته مقابلت و اضطراب اين كه مبادا سرمه­هاي چشم‌هايت پايين ريخته باشد و سياهي گوشۀ پيشاني ات به چشم بزند…

 

 

پایان