داستان های از زلمی بابا کوهی
زلمی بابا کوهی
۱
گرگ های سیاه
دم دمای سپیده بامدادی بود که صدای شلیک توپ و تفنگ ها خاموشی گرفت . در و پنجره از لرزش باز ماند و شیشه ها از جرینگ جرینگ زدن ، ایستادند .
مرد که در طول شب از سر و صدای راکت و گلوله باران ، خواب به چشمانش راه نیافته بود ، با آرامش لحظه ها و دقیقه ها ، اندکی آسوده خاطر گشت و سنگینی پلک هایش او را به خواب عمیقی فرو افگند .
از سرشب تا بانگ خروس ، مانند ماهی بیرون آب مانده ، تپیده بود و بار ها بستر و جامه خواب را ، از این اتاق بدان اتاق کشانده و از آنجا به دهلیز و از دهلیز به پسخانه و بار دیگر به اتاق نشمین اولی که در جهت شرقی ساختمان قرار داشت ، بدوش کشیده بود . با این تصور که گلوله های سنگینی که از جانب مغرب آتش می شدند ، احتمال برخورد کمی با آن اتاق داشتند . هرچند به خوبی می دانست که جهت آتشباری از چند سوی و از چند گروه است و معلوم نیست که کی با کی می جنگد و این به هر در و دیوار زدن های او و از این اتاق بدان اتاق رفتن های او ، سودی ندارد .
حرارت گوارایی زیر پوست تنش راه می یافت . ذهن و روان اش آرام گرفته بود و از خواب لذت می برد . اما زن هنوز ناراحت و پریشان بود . خوابش پریده بود . شبی نا آرامی را صبح کرده بود . غُرغُر مرد و غُرغُر جنگ لحظه یی آرامش نگذاشته بودند . چنین شبی وحشتناکی را هرگز به یاد نداشت . هرچند ، سال های پیهمی بود که در محیط جنگزده روزگار می گذاراند .
***
پشت شیشه های شکسته ارسی ، کرانه های افق رنگ برنگ می شد و نور خورشید دامنه ابر ها را ، نقاشی می کرد . اتاق در سکوت و خاموشی قرار داشت و جز صدای تنفس آرام مرد که به خواب عمیقی فرو رفته بود ، دیگر صدای بر نمی خاست .
زن از شدت خستگی ، گیج و حیرت زده می نمود . در سرش گویی هزاران مگس وزوز می کردند . فریاد های گوشخراش مرد و انفجار های هولناک ، پرده های گوشش را ترکانده بود . غریو ممتدد فریاد های مرد هنوز در کاسه سرش سوت می کشید : اگر از این نفرینکده می رفیتم ، حال به این روزگار نمی افتادیم . هزار بار برایت گفتم که بار و بندیل ما را ببند که از این خراب شده برویم ، ولی تو .. تو .. تو .. ( گویی هزار تو .. تو .. تو .. در مغز زن چیغ می زدند . ) قبول نکردی . هی گفتی که پدر و مادرم چطور می شود ؟ هی برادر و خواهرم ؟ هی خانواده ام ؟ هی .. هی ... قبول نکردی که نکردی ، زندگی ام را جهنم ساختی .. تو کجا آدمی که حرف بشنوی ...
از سنگ صدا برآمد و از زن نی .
و بار دیگر که انفجار هولناکی شیشه ها را شکسته بود و مرد سراسیمه لحاف و تشک را به شانه انداخته و از اتاق بیرون دویده بود ، بازهم چیغ زده بود : تو .. تو .. تو .. ( و هزاران گژدم در سر زن نیش زدند . )
ناگهان زن از جایش بلند می شود و تو .. تو .. تو .. گویان چیغ می زند و از اتاق بیرون می رود .
مرد همچنان خوابیده است . مثلی که از چیغ زن بیدارنمی شود . از پهلو به پهلویی می غلتد ولی سربلند نمی کند . گویا می خواهد ساعات بیدار ماندگی شب گذشته را جبران کند .
زن با زلفان پریشان ، سر و صورت خسته و دل افگار ، روی حویلی ته و بالا رفت . بدون قصد معینی به در و دیوار نگاه دوخت و بعد رفت کنار جوی آب کوچکی که با سستی و کهالت آبش را می برد ، نشست . به رفتن آب چشم دوخت و به چرت و خیال دور و درازی فرو رفت : ولی نه ! این طوری نبود . اصولا این طوری نمی شود ! ... چطور می تواند با آن لت و پار شدن روح و روان زن ، او این چنین ساکت باشد و چرت هایش را خاموشانه ادامه بدهد ... چطور می تواند همه چیز آرام باشد ... چطور ممکن است که این آب ها اینگونه آرام و بی خیال بروند و از شور و جنون زن بی خبر ؟ ... غیر ممکن است . جهانی ویران می شود ، آدم ها خون شان می ریزد ، شب ها ناله می شوند ، زمین به لرزه می آید ، فریاد و فغان از سنگ و چوب بر می خیزد ، پس چطور ممکن است باد ها آرام بوزند و برگ ها نرمک بجنبند ؟ ... نه ! ممکن نیست که این چنین آرامشی در این فضا و هوا موج بزند .
زن از جایش برخاست ، ناله بلند آوایی برکشید . سنگی از زمین برداشت و به سوی پنجره های شکسته با شدت پرتاب کرد. تف غلیظی رو به آسمان پرتافت و به سوی مطبخ دوید و خود را در آن جا گم کرد .
***
شیشه های شکسته پنجره به ارتعاش درآمدند و صدای جرینگ جرینگ آن ها ، مرد را بیدار کرد . چشم گشود و به بیرون نگاه انداخت . بیرون آفتابی بود . این بار باد بود که به شیشه ها دست می کشید و شاخه های درختان را به اهتزاز درآورده بود . مرد لحاف را کنار زد . از بستر برخاست . پشت ارسی درنگی کرد . شیشه های شکسته و خرد شده ، روی تاقچه ارسی تیت و پراگنده بود . به بیرون خیره شد . برگ های زرد ریخته روی زمین ، در دم باد این سو و آن سو می دویدند . مرد شال خود را از میخ کنج اتاق گرفت . گرداگرد شانه اش پیچید . در را گشود و بیرون برآمد . باد سرد خزانی بر رخسارش تیر زد . احساس بریدگی در صورت خود کرد . شال را بیشتر به خود پیچید . حویلی را تا دم در کوچه طی کرد و به کوچه قدم گذاشت .
کوچه آرامش عجیبی داشت . نه تند بادی می وزید و نه سرمای آزارنده یی حس می شد . مرد دچار نوعی بیخودی و شادمانی شد . نوعی بی حسی و کرختی نوازشش کرد . پیشتر رفت . آنسوی کوچه ، نهر آب جاری بود . آب در بستری از سنگریزه های شفاف و روشن ، روان بود . برگ های کوچک بید ، نیمه زرد و نیمه سبز ، با آب می رفتند . شاخه های کشال شده بید ، تا روی آب پایین خمیده بودند و سرپنجه های یشمی خود را بر آب می کشیدند . توته ابر های تاریک و روشن ، خوشنما ، در آسمان حرکت می کردند . مرد کنار نهر آب ایستاد . پاره یی از آسمان دم پایش ، روی آب آفتاده بود . با سرور و خوشحالی در آن نگاه کرد . بعد آستین هایش را بالا زد و دست به آب گرفت . آب گوارا و باد آرام و نوازشگرانه می وزید . مرد دست و روی آبچکانش را با گوشه شال خشک کرد . گویی تازه بیدار شده باشد ، چشمش به سنگریزه های سفید و درخشان ته آب خیره ماند . چند تا سنگچل سفید از آب برداشت . سنگچل ها مانند گهر می درخشیدند . لبخندی زد و به حویلی برگشت . سنگچل ها را در تاقچه اتاق گذاشت تا مگر باری معجزه یی شود و این سنگچل ها مرادش را حاصل کنند . در افسانه شنیده بود که باری سنگچل های سفید به کودکان زیبایی تبدیل شده بودند .
به نماز ایستاد . با نیایشی و خلوصی و آهسته و آرام دعا خواند .....
چرا چرت و پرت می نویسد این روای ؟ اصلا صورت مسئله این طوری نمی تواند واقع شود ! ناممکن است که مردک لبخندی بزند و سنگچل ها را از ته آب بردارد و صاحب کودکان زیبایی شود . این روایت غیر واقع را از کجا می آورد این روای ؟ این روایت من درآوردی است . هیچ منطقی آن را نمی پذیرد . اصلا این طور نبود . مرد نیایشی به جای نیاورد . از کدام دعا و نیایش پرخلوصی می گوید ؟ مردک اصلا حضور ذهن نداشت . سراسیمه بود . جنون زده و ترسیده بود . او تمام شب از ترس نخفته بود . هراسان و بیمناک ، ده بار از این طرف اتاق بدان سوی اتاق سینه کش خزیده بود . در فردای شبی چنین با جنون سپری شده ، کدام خلوص و آرامشی باقی می ماند ؟ او کجا به کوچه رفته بود. هرگز نه رفته بود . او دیوانه وار گرد اتاق و خانه قدم می زد و هذیان می گفت . او کی کنار نهر آب رفته بود ؟ نهری بدان زیبایی و طروات در آن کوچه وجود نداشت جوی پر از زباله و خاکروبه را ، مولیان نوشته این روایت ! چرا این چنین بادپیمایی ها را به هم بافته است ؟ سنگچل های درخشان ته آب و قرار دادن آن ها در تاقچه مراد ، که به کودکان کاکل زری و ماه پیشانی مبدل شوند یعنی چه ؟ این خیالات کجا و آن شب وحشتناک کجا ؟ هر آن منتظر ترکیدن گلوله یی در بام و دیوار خانه اش بود . شاشش رفته بود از ترس . به همین سبب زنش را زجر می کرد . صدای انفجار ها مانند جز جز زنبور های زهرناک در مغزش نیش می زد . صاعقه های وحشی راکت و گلوله که سینه آسمان را از غریو می ترکاند ، مگر می گذاشت که لحظه یی آرام گرفته باشد و به چنین خیالات زیبا فکر کرده باشد . از ترس و خوف گنگ شده بود . مسخ شده بود و مانند جانوری قوله می کشید . صدای جنگ بود که همه صدا ها را زیر گرفته بود . گرگ سیاه جنگ ، سایه شوم خود را روی شهر و آبادی پهن کرده بود . فقط گرگ ها بودند که شهر را فتح کرده و در آن فرمان می راندند . دم دمای سپیده بامدادی ... سحرگاه و آفتاب روشن ... آب روان و سنگچه های درخشان ... اینطور چیز ها کجا بودند ؟ ... باری بس کنید اینگونه روایت ها را ! اصلا صبح و سحری نبود . نه سپیده دم و نه آفتاب جهان تاب ! از این حرف ها و سخن ها هیچ گپی در میان نبود . فقط راکت ها و داشاکا ها بود که خاک و آتش باد می کردند و دیوار ها و خانه ها را روی سر مردم ویران می کردند . در و پنجره ها و کاسه و دیگ ، شیشه و آهن ، سقف و دستک ، تا پگاه در هر خانه و منزلی مانند چوچه سگ های گرسنه ونگ ونگ زدند . مرد هم هر آن منتظر بود شیشه های ارسی از هم بپاشد و بر سر و روی او وزنش که از ترس ارواح شده بودند ، بکوبد . واهمه زده ، لحاف را بر سر و روی خودش پیچیده بود و از گوشه لحاف فواره های آتش را که در آسمان پراگنده می شدند ، با یک چشم دید می زد . خون خونش را می خورد و مثانه اش از شاش و ترس ورم کرده بود .
بام می لرزید و خاک می ریخت . وقتی لحاف را پس زد ، خاک نرم و تلخی بر سر و روی شان پاشیده شد . خاک نرم و سرمه مانند ، به چشم مرد رفت که سوزش آن آوخ مرد را برآورد . زن مضطرب گشت ، فکر کرد گلوله یی یا ترکشی به او اصابت کرده است . تا دهان گشود که بپرسد چه خبر شده ، مرد غرید : چیزی نیست ، چیزی نیست ... خاموش باش ! زن خپ کرد و زیر لحاف خزید .
شلیک ها قوت گرفتند و انفجار ها شدید تر شدند . لرزه های در و دیوار بیشتر و بیشتر می شد . زن ریزش خاک را بر روی لحاف می شنید . بام خانه می جنبید و صدای سم کوبیدن بزک چینی از بام می آمد . انگگ و بنگگ خود را صدا می زد .
بع بع او ناگهان در پی پای کوبیدن گرگ سیاه بر بام ، خاموش شد . گرگ سیاه می خواست شکم بزک را بدرد . بام همچنان می لرزید و خاکتوده نرم از لابلای بوریای سقف ، زن و مرد را که در لحاف پناه برده بودند ، می پوشاند و زیر خاک گور شان می کرد . گوری در میان خانه و گورستانی در بیرون ، خاکپشته ها را به وجود می آورد . صدای دندان به هم ساییدن گرگ سیاه ، ترس آور بود . زن از دندان خایی گرگ می لرزید . زن ترسان خود را به پشت مرد چسپانده بود . گفت : گرگ سیاه بر بام است ، خانه را ویران می کند . مرد غر زد : چپ شو ، گرگ سیاه کجاست ؟ بام از ضرب توپ ها و راکت ها می لرزد . دیوانه شده ای ؟ از ترس و هول ، هوشت را از دست داده ای ! از گرگ سیاه روی بام چه می ترسی . این یک افسانه است . گرگ های سیاه واقعی به جان یکدیگر افتاده اند ، آن جا در بیرون درگیر شده اند و یکدیگر را پاره و توته می کنند . زن گفت : می دانم ! گرگ سیاه افسانه را می دانم . او خیلی خطرناک است . پشت بام خانه نعره می کشد و هر آن ممکن است حمله ور شود . در ذهن و خاطره ام جا دارد . همین گرگ سیاه افسانه است که گرگ های امشب شده اند و باری هم این گرگ های واقعی ، گرگ های افسانه فرداها می شوند .
***
غرش ماشیندار ها سینه تاریک شب را سوراخ سوراخ می کرد . راکتی در آن نزدیکی ها فرود آمد و کفید و انفجار مدهشی رخ داد . زمین از بیخ و بن جنبید و خانه از بنیاد تکان خورد . زن چیغی زد و از جا جست . شیشه های باقی مانده در و پنجره ، فرو ریختند و باد سردی با بوی باروت و زرنیخ به درون آمد .
زن و مرد با تشویش و اضطراب برخاستند ، جل و پوستک شان را برداشتند و با عجله به دهلیز گریختند . کنج دهلیز نشستند فشرده با هم . مرد به لحاف پناه گرفت . شاید حس می کرد لحاف او را از آسیب گلوله و ترکش نجات می دهد . چشم هایش را بست و خود را به خواب زد . اما زن بیدار ماند . چشم به سقف تاریک دهلیز دوخته بود . تصور می کرد هنوز صدای پای کوفتن گرگ سیاه را ، می شنود . گویی گرگ سیاه همه جای زندگی او را پر کرده بود . زندگی او پر از قصه گرگ های سیاه بود . گرگ سیاه و زن خواجه بازرگان که جگر فرزند او را دریده بود ، گرگ سیاهی که انگگ و بنگگ را خورده بود و گرگ های دیگر .. زن خواجه بازرگان با دیوی رابطه بافته بود . دیو خود را به هر شکلی که می خواست ، در می آورد . خود را به شگل گرگ سیاه درآورده و ظاهرا پاسبانی خانه بازرگان را به عهده داشت . اما در نهانش قصد دیگر بود .
گرگ سیاه در دمی که فرصت می جوید ، شاش خود را به چشم خواجه بازرگان می پراند و او را از دو دیده بینا ، نابینا می گرداند . خواجه بازرگان ، خانه نشین و بیچاره می شود . دیگر از سفر رفتن و همراهی با کاروان های بازرگانی اش ، باز می ماند . دیگر آهن شهر حلب ، به مصر و شکر مصر به شام برده نمی تواند . ناگزیر می شود یگانه فرزند خام خلف اش را با خواجه کاروانسالار ، به سفر های دور و دراز ، تا آن سوی کوه های قاف بفرستد . خاتون خواجه بازرگان از گرگ سیاه می خواهد برای حفاظت جان پسرش از مهلکه های سفر، با کاروان همراه برود . گرگ سیاه به خاطر خاتون می پذیرد . ولی در نهان قصد داشت یگانه پسر نوخاسته خواجه بازرگان را نابود گرداند تا بر هست و بود زندگی خواجه دست بیابد .
روایت اعجاب آور خواجه بازرگان ، در آن شب های دور کودکی برای زن بیم آور بود . پشت کوه های قاف ، جایگاه دیوان ، برایش بهت آور بود . اما حالا به نظرش واقعی می نمود .
افسانه پردازبرای آن که او را نه ترسانده باشد ، چهره های بازیگران قصه را با خشونت ذاتی آنها ، ترسیم نه می کرد . نرمک نرمک حادثه ها را بیان می کرد و می کوشید وحشت ها را از آن بزداید . از وحشی گری گرگ سیاه کم تر می گفت . این که گرگ سیاه کاروانسالار را در آن سفر نافرجام از هم دریده بود و پاره های تنش را در دره های ناپیدایی ، گم و گور کرده بود نه می گفت ، بلکه می گفت که کاروانسالار راهش را گم کرد و دیگر به شهر خود باز نه گشت . از اینکه گرگ سیاه ، جگر نوباوه خواجه بازرگان را از جگرگاهش کنده و به دندان کشیده بود ، باز هم چیزی نه می گفت ...
همواره روایت ها را بی سر و ته روایت می کنند . راوی برای آن که خواب از چشمان چرت زده یی او فرار نکند ، نه گفت که خاتون از غم فرزند دیوانه شد و با هلاهل خودش را کشت ، و نه گفت که خواجه بازرگان از زبان ماند و لال و گنگ شد . آخر آن قصه ، دردناکتر از آن است که در روایت ها آمده . گرگ سیاه به هیچ چیز رحم نه کرده بود . حتی به خاتون که فریب او را خورده و دل به او بسته بود ، وفایی نه کرد .
زن از بی رحمی گرگ های سیاه می ترسید و تنش از بیم و واهمه به لرزه آمده بود . قوله گرگ سیاه در گوش اش می پیچید که در دل شب ، خون آدم ها را می ریخت وجهان را ویران می کرد .
زمین می لرزید ، صاعقه ها و رعد ها این سو و آن سوی آسمان را می شگافتند . خانه می جنبید ، دل زن شور می زد .
لحاف را بر روی کشید تا ترس و بیم اش را در پناه لحاف گم کند . خود را به پشت مرد چسپاند ، تا مگر آرامش یابد . دست اش را آهسته آهسته زیر پیراهن مرد فرو کرد و بر تخت پشت اش دست کشید . پشم نرمی روی تخت پشت مرد روییده بود . تن پشم آلودی کنارش ، خرخرمی کرد . زن چیغی زد و از هوش رفت .
پایان
۲
بوم.. م.. م.. م.. م..
صدای مهیب ترکیدن و فرو ریختن...
نهیب انفجار و دینامیت...
انفجار بسیار قوی بود. مقدار زیادی دینامیت به کار برده شده بود. انفجار منهدم کننده، همراه با نعره تکبیر الله اکبر که حلقوم طالب ها را لرزاند، زمین را نیز به لرزه آورد و دود و خاک غلیظ و انبوهی به هوا خاست.
انفجار، پیکره بودا را از آغوش کوه برکند و به پایین پرتاب کرد. بودا شکسته و ویران شده و تل عظیمی از سنگپاره ها بر روی زمین انبار شده بودند. بودای بزرگ، تکه تکه شده و به هزاران و ملیونها بودای کوچک و ریزه تبدیل شده بود.
صدای انفجار وادی بامیان را پر کرد، موج های پاره شده هوا با شدت به هر طرف پراگنده شدند، با کوهها و تپه ها تصادم کردند، باز گشتند و در حفره خالی از بودا، پیچیدند، مویه سر دادند و غریو کشان در پهنای افق های دور و نزدیک گسترده شدند.
دود و خاک آسمان را تیره کرد. چون توده متراکم شده یی از فریاد، بر فراز وادی ایستاد و پهنا کشید. با باد پنجه در افگند، در باد پیچید و باد در او در پیچید. گسترده شد و بر فراز کوه و دره و وادی پهن گردید و چنان ابری که باران ازان قطره قطره ببارد، ذره ذره، گرد و خاک بودا را در همه جا فرو بارید.
ملا جانان آخوند سرکرده طالب ها، که از ویران کردن بودا توسط تانک و توپ و هاوان، ناامید گشته بود، با مشوره مشاوران خارجی، دستور داد تا مواد منفجره در قلب و بطن بودا بکارند. وقتی غرش بوم.. م.. م.. انفجار برخاست، قاه قاه خندید و از شادی خیز برداشت. نزدیک بود نعره تکبیر را فراموش کند، اما چون فریاد و نعره تکبیر را از حلقوم دیگران شنید، به خود آمد و او هم تکرار کرد.
ملا جانان خوشحال بود که بالاخره بت شکست و بساط بت پرستی چیده شد. ناخنی که شیشه باور هایش را خراش می داد و غژاغژ آن در سرش درد آفرین بود، از بیخ و بن کنده شد.
روز به پایان می رسید و خورشید در غروب و تاریکی دود های انفجار، پنهان بود. ملا جانان آخوند، مغرور و راضی از کارستان خود، بر فراز تانکی ایستاده بود و لبخند تفرعن آمیزی بر لب داشت. مشت هایش را در عقب کمرش گره کرده بود. باد با ریشش بازی می کرد و آن را به چپ و راست می پراگند. دستمال بزرگی که از شانه انداخته بود، در باد اهتزاز می کرد.
ستاره شامگاهی از افق روبرو در حفره خالی بودا نگاه می کرد و بر پاره های شکسته تندیسه او نور می ریخت. ملیونها بودای کوچک، در پیشگاه حفره تاریک و عمودی که در دل کوه ایجاد شده بود، روی زمین را سفید کرده بودند.
بولدوزری تل سنگپاره ها را پراگنده می کرد. چند تا طالب با بیل های که در دست داشتند، بودا های کوچک را تیت و پاشان می کردند، تا در زیر خاکها و خاکستر ها گم و گور شوند. خوشحال بودند که کار پایان یافته و فتوای امیرالمومنین را به انجام رسانده اند.
با احساس آرامشی که در پایان یک کار خسته کن طولانی دست می دهد، لبخند می زدند.
بیل ها را کنار گذاشته و گرد و خاک دست و روی شان را، با دستمال های که بر سر بسته بودند، از سر و ریش ستردند. به یکدیگر نظر کردند، از دیدن سر و روی هم نتوانستند از خندیدن خود داری ورزند. روی و گوش و بینی شان پر از گرد و خاک سفید رنگی بود و آنها را شبیه مجسمه های گچی نشان می داد. یکی از آنها دیگران را مخاطب کرده گفت :
خاک بت بر روی و موی تان نشسته، مثل بت شده اید. و در حالی که می خندید گفت : شما ها هم باید شکستانده شوید. و همه خندیده و به سوی رودخانه که در چشم انداز مقابل بتها جاری بود، دویدند تا خاک بت ها را از سر و روی خود بشویند.
شب شده بود. همه جا تاریک می نمود. باد سردی بر کوه و سنگ پنجه می کشید. حفره های خالی بودا، تار و تاریک می نمودند. باد در حفره های خالی می پیچید و مویه می کرد. ابر های تیره یی بر آسمان غلبه می کردند. در ظلمت شب چراغی درانسوی رودخانه روشن شد. بعدتر چراغ های دیگری نیز افروخته گشتند. صدای ناله هایی شنیده می شد.
طالب بچه ها، برای شستن سر و ریش، خود را به آب زدند و سر و تن را به آب فرو بردند. آب سرد و گزنده بود. طاقت نیاوردند و به زودی از آب بیرون آمدند. با دستمال ها ریش و موی های شان را خشک کردند. اما خاک بت مانند دوغابه یی همچنان بر روی و موی شان چسپیده بود و چنان نقابی صورت شان را از گچ پوشانده بود. با عجله به سوی سموچ های اطراف بودای ویران، به راه افتادند. سموچ ها قرارگاه ایشان بود و قطعه جنگی آنها که برای جنگ با بودا آمده بودند، درانجا پایگاه داشت.
طالب بچه ها که از سردی آب به لرزه افتاده بودند، خود را به سموچ ها رساندند. هوای داخل سموچ ها اندکی ملایم بود. چراغ تیلسوزی از دیواره سموچ آویخته شده بود. در روشنایی چراغ چون به سر و صورت یکدیگر نظر انداختند، از وحشت چیغ کشیدند. با ماسکهای سفید گچی همه شان یکرنگ و همقواره به نظر می آمدند. حیرت زده از یکدیگر فرار کردند و هر کدام به سموچ های دیگر گریختند. در سموچ های نیمه تار، وقتی با سایر طالبها روبرو می شدند، آنها نیز حیرت زده چیغ می زدند و می گریختند. یکی از آنان ناگهان فریاد کشید : بت.. بت.. و این آوازه به سرعت همه جا میان طالبان پخش شد که چند تا طالب بت شده اند.
طالبی با عجله و ترس به ملا جانان خبر داد که چند تا طالب بت شده اند. ملا جانان خندید و گفت :
ـ مزخرفات می گویید.. طالب تاکید کرد : مزخرف نمی گویم. چند تا طالب بت شده اند... راست می گویم.
ملا جانان بار دیگر با ناباورمندی پرسید :
ـ چی شده اند ؟... چی بت شده اند ؟
ـ بت شده اند... بلی چند تا طالب بت شده اند...
ـ چطور مگر ؟ طالب چطور بت می شود ؟ کفر می گویید...
ـ شده اند دگر... خاک بت روی شان را بت کرده... چهره های شان مانند بت شده...
طالبی که این خبر را آورده بود، مشوش و ترسان بود. ملا جانان از شنیدن این سخنان حیرت زده گشت. با شتاب از چارپایی که بران لمیده بود، برخاست و به راه افتاد. طالب بچه او را درانسوی میدان که تعداد زیادی از طالبها درانجا جمع آمده بودند، رهنمون شد. طالب ها با دیدن ملا جانان، کنار رفتند و چشم ملا به چهار تنی افتاد که میدان نشسته بودند و در پرتو هریکین های کم نور، چون بت های سنگی معلوم می شدند.
ملا باورش نمی آمد که چنین منظره یی را ببیند. فکر کرد که طالب بچه ها شوخی کرده و با گچاب سر و صورت آنها را گچمالی کرده اند. با عصبانیت فریاد زد :
ـ بس کنید... این چه حماقت است...
دستور داد سطل آبی بیاورند و ملا با دستهای خود سر و صورت طالب های بت شده را شست و با دستمالی که همیشه از شانه اش آویخته بود، رخساره های آنها را سترد. اما صورت سفیداب زده آنها همچنان بدون تغییر باقی ماند. مانند صورت نقاب ها، مانند صورت بتهای گچی.
ملا جانان آخوند که از تعجب و شگفتی آب دهانش خشک شده بود و دانه های تسبیح در انگشتانش از حرکت باز مانده بودند، می خواست چیزی بگوید. ولی زبانش بند آمد و به تته پته افتاد. نمی دانست چه بگوید. بدون اراده ازان جمع دور شد، در حالی که با ناباوری گاه به عقب و گاه به آسمان شب نگاه می کرد، بدانسوی میدان رفت و چند تا از طالبان نیز از دنبالش روان بودند.
میدان پر از آدمها و وسایط جنگی بود. تانکها و زرهدارها در هر کنج و کنار ایستاده بودند. پوچک های گلوله ها هر طرف ریخته بودند. بوی باروت هنوز در هوا موج می زد و شب آرام و با صفا را، بدبو و خشن جلوه می داد.
ملا خشمگین و هراسان بدون اراده به هر طرف قدم می زد و به هر چیز دست می انداخت. گاه به بدنه ی پولادین تانکها دست می کشید و زمانی هم خم شده و پوچک ها را از زمین بر می داشت. دست و پایش با لرزه اندکی می لرزیدند، سرش به دوران افتاده بود و گاه تعادل خود را از دست می داد و گاه تکلم خود را.
ناگهان به زمین نشست و از هوش رفت. طالب های که در اطرافش بودند، دویدند و او را به سموچ انتقال دادند و بر چهارپایی اش انداختند. ملا جانان شب را در اغما و بیهوشی، گاه بیدار و گاه خواب گذراند. روز بعد حالش بهتر شد و چشمان خود را باز کرد. دهان و حلقش خشک بود، آب طلب کرد و جرعه یی نوشید و به فکر فرو رفت. در اطرافش طالب بچه ها ایستاده بودند. اما ملا در فکر های خود غرق بود. برای پرسش های که در ذهنش سر بالا کرده بودند، پاسخ درخور نمی یافت. علت بت شدن طالب بچه ها را نمی دانست. “ چرا اینها بت شده اند؟ “
برایش گفته بودند که اینها خود را به آب زده بودند تا سر و صورت خود را توسط آب از خاک بت بپالایند. اما آب آنها را پاک نکرده بود و دیگرانی که قصد آب نکرده بودند و تا هنوز باخاک بت آلوده بودند، می ترسیدند به آب دست بزنند. آب برای آنها مانند زهر شده بود. ازان می ترسیدند. ملا جانان نیز ازان بیمناک شده بود که اگر آب آنها را پاک نکند، چطور خواهد شد ؟ آب را چه شده است ؟ چرا آب... ؟
ملا غرق همین گونه چرتها بود که طالبی با عجله به درون سموچ آمد و پاره سنگ کوچکی را به دستش داد. ملا با دقت بران نگاه کرد. پاره سنگ، بودای کوچکی بود، شبیه بودای ویران شده. طالب بچه گفت که تل سنگپاره های پیکره شکسته بودا، همه مانند این بودای کوچک شکل یافته اند.
ملا جانان با سکوت و ناباوری بدان بودای کوچک چشم دوخت. سنگپاره به همان شکل و شمایل بود، عین خود بودا، ولی در مقیاس کوچک، به اندازه کف یک دست.
بودای کوچک در دست طالب های دور و بر ملا که در داخل سموچ بودند، دست به دست می گشت و همه با تعجب بدان خیره مانده بودند. سخنی بر زبان نمی آوردند و حیران مانده بودند.
ملا جانان آخوند بی آنکه حرفی بزند، با شتاب چون مدهوشان از سموچ بیرون دوید و خود را کنار تل سنگپاره های شکسته رساند و توته یی را برداشت و مانند نزدیک بینان، آن را بسیار نزدیک به چشم خود گرفت. باور کردنی نبود، باز هم یک بودای کوچک. پاره دیگر را برداشت، یک بودای کوچک دیگر.
سنگپاره ها همه مثل هم بودند. همه چون بودا های کوچک. اما به اندازه یک کف دست و یا کوچکتر ازان.
صدای ملا جانان آخوند برخاست که زیر لب می گفت : “ سحر است... طلسمات است... “
اما دیگران با هراس و خاموشی هنوز بودا های کوچک را می نگریستند و زیر چشمی به یکدیگر نگاه می انداختند. از نگاههای یکدیگر رم می کردند و زود نگاههای خود را از یکدیگر می دزدیدند و سر به زیر می انداختند.
ناگهان بهت زده گی و خاموشی شکست و سر و صدایی از چهار سو بلند شد. طالب ها از سموچ ها بیرون دویدند. در میدان همه در حال دویدن و برگشتن بودند. غالمغال و هیاهوی گوشخراشی شنیده می شد. بچه طالب ها چون زاغان سیاه جست و خیز کنان به هر سو پراگنده می شدند تا سایرین را از سحر و جادویی که اتفاق افتاده بود، با خبر گردانند. شور و غوغای بزرگی برپا شده بود. هرکس چیزی می گفت و هیچ کس به حرف دیگری گوش نمی داد. بدو بدو و بگو نگو ادامه داشت. بعضی ها که تازه خبر شده بودند، از سموچ ها بیرون می شدند و به سوی تلنبار خاک بودا هجوم می آوردند.
طالب ها و آخوند ها از دیدن چنین صحنه یی ماتم زده شده بودند و از حیرت و درمانده گی نمی دانستند چه کنند ؟ حال که بت بزرگ را شکسته بودند، با این بودا های کوچک چه باید می کردند ؟ با این خاک تلنبار شده بت چه می کردند، که سر و روی همه را آلوده کرده بود ؟ با این طالب های که چون بت های آهکی شده بودند، چه می کردند ؟
تلفون ها به کار افتادند. طالبان و آخوند ها با اضطراب و هیجان سخن می گفتند. ملا جانان با طالبان بزرگتر در کابل و قندهار تماس ها برقرار کرد و از چگونگی سحر و طلسمات اتفاق افتاده گزارش داد.
ازانجا امیرالمومنین دستور داد تا خاک بودا را آنچنان دور و پراگنده سازند که ذره یی ازان باقی نماند و سنگپاره های بودا را به هر سوی گم و گور کنند، که کسی پاره یی ازان را نیابد.
ملا جانان که طبق فرمان امیرالمومنین وظیفه داشت تا تمام بقایای بت را نابود گرداند، دستور داد تا لاری ها و تَرک ها را از سنگپاره ها و خاکهای بودا پر کنند و به جاهای دوردست انتقال دهند. بولدزرها و تراکتور ها غرغر کنان به کار افتادند و تَرک ها خاک بت را انتقال دادند و به هر سو بردند و به هر سو ریختند. در رودخانه، در دره ها و دشتها و کوهها پاشان کردند....
ملا جانان آخوند بر چهارپایی خود آرام لمیده بود. از شور و هیجان پیشین دیگر اثری در او باقی نبود. طالب های که به داخل سموچ، غرض دریافت دستوری می آمدند، دیگر توجه اش را جلب نمی کردند. با بی اعتنایی “ ها “ و “ نه “ می گفت و در خود فرو می رفت.
نزدیکی های ظهر برای طهارت و نماز از سموچ بیرون شد. طالب ها کار ها را متوقف کرده بودند. بولدزر ها غرغر نمی کردند. سکوت و خاموشی وادی بامیان را پر کرده بود. در آسمان آفتاب نبود. ابر های سپید رنگ و روشنی همه جا را مانند روز آفتابی، روشن نگهداشته بود. بادی نمی وزید، اما نسیم آرامی زمین را لمس می کرد. حس گنگ و کرختی همه ذرات هوا و آب و خاک را انباشته بود.
در درون ملا جانان نیز آرامشی چون آرامش پس از توفان جاگزین گشته بود. تنها و خاموش به راه افتاد. چیزی در درونش صدا می کرد. خش خش می کرد. او به این خش خش درونی گوش داده بود. می کوشید بداند چه چیزی شکسته است که این چنین خش خش می کند.
در بیحسی و مدهوشی راه می رفت، تا اینکه بر کنار آب رسید. آب روشن بود. مانند آیینه یی شفاف و رخشنده جاری بود. سنگپاره های بت در آب نقش های هزار گونه یی ترسیم می کردند. آب رودخانه، خاک بت را در سراسر وادی و منطقه پخش کرده بود. در جویها، در زمین ها، در دهکده ها و شهر ها، در کوچه ها و بازارها، در سراسر جهان خاک بت پهن شده بود.
ملا کنار رودخانه کوچک ایستاد. به آب نگریست که شفاف و آرام می رفت. باورش نمی شد که آب آلاینده باشد. دست به آب شد. سنگریزه ها با سرانگشتانش تماس کردند. حس دیگرگونه یی در انگشت هایش جاری شد. با شتاب دست از آب برگرفت و دور شد.
در آسمان نگریست، فروغی نبود. تاریکی هم نبود. مهتابی بود. ابر های سپید حرکت نمی کردند، بی جنبش هم نبودند. آرامش بودند. پرنده ها میان آسمان و زمین پرواز نمی کردند، اما بال گشوده بودند. نه دور می شدند و نه نزدیک. نه بالا می رفتند و نه پایین می آمدند. خیالات خوابگونه یی بودند که ملا را در آغوش گرفته بودند.
ملا بی تشویش و اندیشه مانند پر کاهی در باد، به هر سو می رفت. گاه اینسو و گاه آنسو. سمت و سو را فراموش کرده بود. سبکبال مانند خواب دیده گی ها، به همه جا سیر می کرد. اراده یی نداشت و اراده یی نیز او را به سویی نمی کشاند. هر سو می رفت و هیچ سو نمی رفت.
سرانجام بی آنکه خود بداند، به سموچ برگشت و در خاموشی و سکوت آرام گرفت. تسبیح اش را برداشت تا با دانه های تسبیح بازی کند. دانه های تسبیح سنگ شده بودند. انگشتانش نیز کرخت بودند و نتوانستند دانه های تسبیح را به حرکت در آورند. سرانگشتان خود را یخ زده احساس کرد. نگاه کرد. سرانگشتانش سفید شده بود، مثل سنگ آهکی. مانند پنجه های گچی مجسمه ها...
چندان تعجبی نکرد. دیگر به این گونه سنگ شدنها عادت کرده بود. پوزخندی زد و چیزی نگفت. از بیرون خبر آوردند که چهار تن طالبی که سر و روی شان بت شده بود، آهسته آهسته به بت کاملی تبدیل شده اند. طالب ها بیم زده بودند و دسته دسته به سموچ ملا جانان هجوم می آوردند و از وی طالب دستور می شدند.
اما او در بیحسی و بی ادراکی سیر می کرد. نمی دانست چه بگوید و چه کند و چه دستوری دهد. اصلا دستور ها یادش رفته بود. فرمان ها یادش رفته بود. در بی دستوری و بی فرمانی معلق مانده بود. آخرالامر ملا کوچنی آخوند بر وی نهیب زد :
ـ ملا جانان جوابی بده ! چه کنیم ؟
جوابی نداشت. زهرخندی می زد و خاموش بود.
ملا کوچنی با قندهار تماس گرفت و جریان بت شدن چهار تن طالب را گزارش کرد. فرمان امیرالمومنین قاطع بود : هرانچه که بت است و یا شبیه بت است، بشکنید. باید همه بتها شکستانده شوند ! هر بیروح و ذیروحی که بت باشد و بت شده باشد، باید شکستانده شود !
ملا کوچنی، ملا جانان آخوند را با خود از سموچ بیرون برد و فرمان امیر المومنین را برای طالبان ابلاغ کرد و گفت :
ـ هرانچه بت شده بشکنید و هرانچه بت است، بشکنید!
غوغایی در میان طالبان بر پا شد. هرکس چیزی می گفت. بعضی ها اعتراض می کردند، بعضی ها ابراز خوشحالی می نمودند. اما هیچ کس نمی دانست که اعتراض و یا خوشحالی آنها به کجا خواهد کشید ؟
چند تا طالب دوان دوان رفتند و طالب های بت شده را در میدان آوردند. آنها مانند بتهای سنگی، سنگین شده بودند. حرکت کرده نمی توانستند. سنگ بودند، فقط چشم های شان در کاسه چشم می چرخید و بس.
دستور داده شد تا آنها را بشکنند. طالبان بی درنگ با بیل ها و گلنگ ها برآنها کوبیدن گرفتند. آنها مانند مجسمه های گچی از هم فرو ریختند و تکه تکه شدند. از تن شان خون بیرون نشد. اصلا خونی نداشتند. درون شان پر از خاک و خاکستر بود، که در اثر شکستن، خاکها را باد می برد.
ملا جانان به سموچ برگشت. اما ماجراها پایان یافتنی نبود. باز هم خبر می رسید که طالب بچه های بیشتری با خاک بت آلوده شده و بت شده اند و ملا کوچنی دستور شکستاندن آنها را صادر کرده است.
این بت شدنها و شکستن شکستن ها، سرانجام خشم امیرالمومنین را نیز برانگیخت و دستور داد تا ملا جانان آخوند هرچه زودتر به مرکز دارالاماره حاضر شود، تا از نزدیک چگونگی قضایا را توضیخ کند.
ملا جانان آخوند بنا بر فرمان، با عجله توسط طیاره مخصوص پرواز کرد تا خود را به درگاه برساند. او مضطرب بود و نمی دانست چه توضیحی درین باب بدهد.
طیاره از فراز ابر های سپید و روشن عبور می کرد. ابرها، پیکره های بت مانندی را به خود گرفته بودند. اما این بت ها حرکت می کردند و در کناره های دور دست آسمان گم می شدند و بار دیگر سر از نو پیدا می شدند. ملا جانان از دیدن بت های ابری در آسمان و بتهای سنگی در زمین خسته شده بود. مضطرب بود. چشم از پنجره طیاره گرفت و به خود فرو رفت. ترسی در جانش خانه کرده بود. انگشتان سنگ شده خود را در آستین پنهان کرد و ترسش از سنگ شدن افزونی گرفت.
*
در بارگاه امیرالمومنین، وی را زودتر بار دادند. او را در این سوی پرده نشاندند. امیرالمومنین در پشت پرده بود.
ملا جانان آخوند، از اضطراب و دلهره می لرزید. ترس گنگی در جانش چنگ انداخته بود. بار اولی بود که امیرالمومنین را از نزدیک می دید. صدای او را که ترسناک بود، چند بار از گوشی تلفون شنیده بود، ولی نه هراسیده بود. اما اکنون دلهره غریبی سر تا پای وجودش را فرا گرفته بود و او را می لرزاند. به زمین چشم دوخت. بوریایی سطح اتاق را می پوشاند. از دیوار اتاق شمشیری آویخته شده بود. از پنجره باد می آمد و پرده را می جنباند. انگشت هایش سنگینی می کردند و نفسش بند آمده بود.
در همین اثنا بود که پرده پس رفت و هیکل امیرالمومنین نمایان گردید که بر جانمازی نشــــسته بود و زیر لب دعایی می خواند. ملا جانان آخوند به احترام امیرالمومنین از جایش برخاست. انگشتان سنگ شد خود را در آستین پنهان کرد، بالا نگریست و دهان باز کرد تا بر امیرالمومنین سلام گوید. ولی ناگهان به جای سلام، چیغی از حلقومش بدر آمد :
وای ی ی.. امیرالمومنین... خاک بت... بر پیشانی امیرالمومنین.... وای ی ی... امیرالمومنین هم.
پایان
................................................
۳
میـــــــش
میش قره قلی حامله بود. گویا وقت زاییدنش نزدیک بود، چون تلوسه و اضطراب عجیبی وجودش را میفشرد. تشنج دردناکی را در کمر کاهش احساس میکرد و تنش در حرارت شدید و تبگونه یی می سوخت. تموج درد در سرتاسر جسمش پراگنده بود و لرزش خفیفی در عضلات شکمش به چشم میخورد. میش حرکت بره را در درونش احساس میکرد و از جنبش آن دردش میآمد. راه بیرون آمدن میجست و پیهم میجنبید و میجنبید .
جنبیدن متواتر بره، درد میش را افزایش میداد و بیشتر ناراحتش میکرد. او تشنه نیز بود. دلش آب میخواست. میخواست یک سطل آب خنک گیر بیاورد و بنوشد. آنقدر بنوشد تا تشنه گیش به کلی برطرف گردد و دلکش یخ شود، ولی آب نبود. در اطرافش قطره آبی پیدا نمیشد. با چشمان متورم دور و برش را نگریست. چند تا میش دیگر را که نیز وقت زایشان بود، میان آغیل پهلوی آخور های کاه مشاهده کرد. دور تر رمه را دید که در دامنه تپه ها میچرد. چشمش به چوپان افتاد که نزدیک مدخل سمچ ایستاده بود و به سوته اش تکیه داده بود. چوپان آسمان را مینگریست که در زیر پوشش ابر های بارانی خفته بود.
میش بعی زد و کشال کشال خودش را به سوی چوپان کشید. نزدیکش که رسید، باز بع زد. چوپان که به سوته اش تکیه داده و به چرت دور و درازی غرق گشته بود، متوجه میش شد. از جایش حرکت کرد و نزدیکش رفت و بر پشتش دست کشید .
پشت میش گرم و تبدار بود. بعد دستش را وسط پا های عقبی میش برد و آن را لمس کرد که مرطوب و داغ بود، و آماسیده به نظر میآمد.
میش خود را به چوپان فشار داد و با زبان باریک و سوهان مانندش دست چوپان را لیسیدن گرفت. چوپان زیر لب غم غم کرد:
_ ارام باش جانور ... یک ترنگ بعد از عذاب خلاص میشی ... حوصله کو دگه ...
میش باز هم دست های چوپان را لیسید. دستهای چوپان شور مزه بودند و بر تشنه گیش افزودند. چوپان میش را به حالش گذاشت و درون آغیل زفت تا از میش های شکمدار دیگر وارسی کند. حال میش های دیگر خوب بود. آرام و خاموش سر جای شان ایستاده بودند و چرت می زدند.
چوپان که از چار دیوار آغیل بیرون آمد، میش باز هم دنبالش کرد و بع زد. چوپان برگشت و سوی میش نظر انداخت و من من گنان گفت :
- درد بی طاقتت کده، حیوان !
میش آرام گرفت و چوپان اضافه کرد:
_ تا به حال درده نمیشناختی ... اولین باریست که درد میکشی ..آ ؟ ..
و میش این بار بعی زد و خاموش شد. چوپان بعد از مکثی گفت:
_ میش جان، مثلی که تشنه هم استی ؟
و میش دو باره پیاپی بع بع کرد. گویا میخواست بگوید که بلی تشنه هستم . خیلی ها هم تشنه هستم . گویا میخواست بگوید که علاوه از تشنگی بسیار درد هم دارم ، تو را به خدا یک کاری بکن که زودتر ار این درد خلاص شوم، ترا به خدا ...
چوپان در حالی که به میش های میان آغیل با سر اشاره میکرد، گفت :
_ او دگر ام تشنه ستن ... یک تو خو تنها تشنه نیستی که ایقه بی قراری میکنی ... آخی او نیس ... مه چطور کنم؟ از آسمان نمی باره و از زمین هم زا نمی زنه ... ده روزس که چکه باران نباریده کوه و صحرا خشک اس .
و بعد سوی آسمان نظر انداخت که در زیر پوشش ابر های تیره و بارانی از نظر پنهان بود . از روی رضایت خاطر، کله اش را جنباند و ادامه داد :
_ یک ترنگ دگه صبر کو، باران می باره ... حتما می باره. ابر را نمی بینی، ببی چطور میدون. آنها با خود او آورده آن و حالی می بارن و دشت و دره ره پر آب می کنن ... باز هر چی او بخواهی پیدا میشه ...
ولی میش همچنان بی طاقتی میکرد تشنه گی و درد رنجش میداد. بره یی که در درونش بود، نیز لحظه یی آرام نمیگرفت. پیهم می جنبید و دردش را شدت میبخشید.
چشمان میش سیاهی میرفت و لکه های خاکستری رنگی جلو چشمانش ته و بالا میرفتند. گوسفندانی که دور تر در دامنه تپه مشغول چرا بودند، در نظرش مانند حجمی از غبار و دود جلوه میکردند. حالتی عجیبی داشت . شبیه به بیهوشی و ضعف. ناچار در بیرون از محوطه آغیل روی زمین دراز کشید. کله اش گرانبار گشته و به چرخ افتاده بود. دیگر نمی توانست کله اش را استوار نگهدارد، ناگزیر سرش را روی زمین گذاشت .
میش قره قلی اولین باری بود که می زایید. زاییدن برایش ناشناخته بود. زاییدن برایش دردناک بود. زاییدن سر گیچه اش ساخته بود. همان طوری که کله اش را روی پاهایش گذاشته بود و میش های شکمدار دیگر را در درون آغیل از نظر میگذراند، با خود چرت میزد:
- اگر میش های دیگر هم درد میکشند، پس چرا آرام و خاموش سر جای شان ایستاده اند و بی قراری نمیکنند؟ شاید آنها دردی نکشند. ولی چطور ممکن است که بزایند و درد نکشند ... زاییدن بدون درد ... نه، این غیر ممکن است.
میش دردمند بازهم چرت زد :
_ شاید میش های دیگر کمتر درد بکشند، چون با این کار عادت کرده اند. آنها چندین بار زاییده اند و زاییدن برای شان کار دشواری نیست. چون هر سال زاییده اند و حتی بعضی های شان سال دو بار. ذهن کوچک میش دیگر نتوانست دنباله چرتهای خود را ادامه دهد. حالت بی حالی و بیهوشی برایش دست داد و چرتهایش دیگر برای خودش نیز قابل درک نبود.
چوپان ها سخنی دارند که میگویند: درد میش را میش میداند، ولی درد میش قره قلی بیچاره را میش های دیگر نمیدانستند. چون بی اعتنا به او ایستاده بودند و آرام آرام نشخوار میکردند. در حالی که او از شدت درد حالی به حالی میشد و چون مار به خود می پیچید . چوپان که کنار مدخل سمچ ایستاده بود وناظر بی طاقتی میش گشته بود، نزدیک میش آمد. دستی بر پوزش کشید و زیر لب گفت :
_ میش جان تشنگی بی قرارت گده ... ! ؟ .. یا از دست درد بی طاقتی میکنی، کدام؟ هوم؟
_ میش حرکتی نکرد ، بعی هم نزد . همانطور یکه دراز خوابیده بود دردش را میخورد. چوپان ناراحت شد. مثلی که دلش برای او سوخت. چون چهره اش به هم آمد از میش دور شد و درون سمچ رفت و لحظه بعد با کاسه از آب بیرون آمده و نزدیک میش رفت . کاسه آب را به پوزش نزدیک ساخت و صدای مخصوص برآورد :
_ هوت، هوت بنوش بنوش دلته یخ می کنه !
میش سرش را بلند کرد. کاسه آب را بو کشید. بعد با عجله آب را نوشید، چوپان لبخندی زد و گفت:
_ چوش چوش .. می فامی میش جان .. ای اوی نوشیدنی خودم اس ... چی کنم دگه دلم بریت سوخت ... اگه باران نباره ... مام از تشنگی خات مردم ...
آب در کاسه ته کشید ولی تشنگی میش فرد ننشست. او هنوز تشنه بود. و باز هم آب میخواست . اما آب نبود.
چوپان برخاست و با کاسه خالی به درون سمچ برگشت. میش نیز که حالش کمی بهتر شده بود از زمین بلند شد و آهسته اهسته سوی اغیل رفت . شنگل های دردمند خود را به زحمت از زمین بر میداشت . کمرش درد میکرد. پاهایش نیز درد میکردند. چند لحظه بعد، میش درون چار دیواری آغیل بود. کمی دور تر از میش های دیگر ایستاده بود و پوز خود را بدان سمتی که باد میوزید قرار داده بود. وزش باد هر آن تند تر میکردید و دقایق بعد دانه های درشت باران بهاری نیز باریدن گرفت .
قطرات سرد باران در لابلای پشم گرم و تبدار میش می نشست. میش از باران خوشش آند . پوزش را سر بالا نگهداشت تا باران به سر و رویش ببارد . میل داشت که باران هم چنان ببارد و ببارد تا حرارتی را که سراسر وجودش رامیسوخت، فرو نشاند. چوپان که معلوم بود از آمدن باران خوش شده از سمچ بیرون آمد. چموس های کلفتش را به پا کرده بود و سوته اش را در دست داشت و کیپنک نمدی دراز و بلند بالای خود را بر دوش انداخته بود.
باران لحظه به لحظه تند تر میبارید . چوپان دنبال رمه که دور تر از او مشغول چرا بود به راه افتاد ، تا آنها را برگرداند .
در آغیل میش های بار دار آرام و ساکت ایستاده بودند. میش که دیگر زاییدنش قریب گشته بود پهلوی دیوارچه آغیل دراز کشید و روی زمین خوابید. زمین مرطوب بود و از تماس شکم داغش با زمین مرطوب و سرد حس گوارایی برایش دست داد.
دیری نپایید که دو باره برخاست و بالاخره زایید. اول سر و دستها و بعد کم کمک باقی اعضای بره از ته اش بیرون آمد. میش که فارغ شد. بعی از روی راحتی و خوشنودی کشید و بلا فاصله شروع به لیسیدن بره اش کرد . بره نوزاد لاغر و کوچکی بود. پوست آلوده اش سورطلایی رنگ جلوه میکرد. بره گک که خواست از زمین بلند شود، شنگل های کوچکش روی زمین گل آلود لغزید و افتاد. بره که افتاد، بع زد. اولین بعی بود که از حلقومش بیرون میآمد. گویا میخواست اعتراض کند. اعتراض در برابر افتادن و عکس العملی در برابر ناتوانی.
***
میش بره اش را می لیسید و دانه های درشت و شفاف باران هر دو را می شست. باران جویچه های باریک آب را تشکیل داد که از لابلای تپه با هم یکجا میشدند و آبگیره کوچکی را میساختند. چوپان که دنبال رمه رفته بود، با رمه بازگشت. از کیپنک نمدییش آب می چکید. چموس هایش گل آلود و لنگوته اش تر بود. گوسفندان را که درون آغیل گسیل داشت، چشمش به بره سور طلایی رنگ افتاد که میش زاییده بود لبهایش عقب رفت و ردیف دندانهای زردش نمایان گشت.
با عجله سوی بره رفت که هنوز مادر می لیسیدش. بره را از زمین بلند کرد و بر پشت مرطوب و لزجش دست کشید. بره گک میلرزید. تنش نرم بود. نرم مثل ابریشم .پارچه از اسفنج، موی پوست مجعدش مانند کرمهای پهلوی هم خوابیده درهم پیچیده بود.
چوپان زیر لب من من کرد:
- ایتو بره زاییدی که تا به حال هیچ میش مثلش نزاییده ... حتما بای پوست ای بره را تا پنج شش هزار می فروشه ... بای بسیار خوش میشه که از یک بره ایقه پول به دست میاره ... و پول هایش دگام زیاد میشه ... هی هی ... حیف ای بره گک که هوای دنیاره نخورده کشته میشه ... افسوس ... ولی چه کنم از دست مه اگه پوره میبود کی می کشتمش؟
چوپان بره را سر شانه اش انداخت و از میش دور شد.
میش بع بع زنان از دنبال چوپان روان گشت. چوپان به داخل سمچ رفت و بعد از لحظه یی که از سمچ بیرون آمد، در دستش کاردی بود که لکه های خشکیده خون در تیغه اش دیده میشد. میش بازهم بع زد ولی چوپان او را جانب آغیل راند و فریاد زد :
- برو دگه ... حالی ای بره تونیس .. مال بای اس ... مه مجبور هستم به حکم بای ایره بکشم و پوست کنم ...
میش نرفت و بازهم فریاد کشید و بره اش را میخواست. بره یی که او به خاطرش آن همه درد را تحمل کرده بود. آن همه تکلیف را قبول کرده بود. چی طور میتوانست او را بگذارد و برود .
چوپان راه افتاد که برود و دورتر از چشم مادرش بره گک را بکشد و پوستش کند. ولی میش دست بردار نبود. باز هم از عقب چوپان رفت و بع زد. چوپان که دیگر بی حوصله شده بود، برگشت و با سوته اش برگله میش کوفت. چشمان میش تار گشت و لکات خورد و به زمین افتاد.
چوپان با بره و کارد خون آلود از سراشیبی تپه پایین رفت تا در آن جا بره را بکشد. میش گیچ ومنگ روی زمین افتاد بود و کله اش دور می زد . او نمیدانست که چوپان با بره اش چه میکند. او آگاه نبود که بره گکش را می کشند و پوست میکنند. پوستش را بای میفروشد و گوشتش را میخورد.
چوپان با بره از تپه پایین رفت و کنار آبگیره کوچکی که از آب باران تشکیل شده بود بره را به زمین نهاد. بره گک بنای بع زدن را گذاشت. شاید حس کرده بود که او را می کشند. شاید هم گرسنه بود و مادرش را میخواست تا شیر بنوشد و یا شاید سردش شده بود.
باران همچنان میبارید و قطرات آب از نوک بینی چوپان چکه چکه به زمین میریخت. چوپان پا های کوچک و نحیف بره را زیر چموس های سفت و سنگینش قرار داد و بعد با نوک انگشتش لبه کارد را لمس کرد تا بداند که کارد تیز و برنده است یا نه. کارد تیز و بران بود و چوپان آرام و خونسرد کارد را بر گلوی نرم و نازک بره نهاد .
نبض بره گک تند تند میزد . چشمانش فراخ شده بودند . گلویش مانند گلوی کبوتر شاهین زده در زیر پنجه های کلفت چوپان می تپید. برای نجات جان خود دست و پا میزد و تقلا میکرد. دو سه باری بع بع زد. شاید با بع بع کردن مادرش را به کمک می طلبید تا او را از چنگال چوپان برهاند و یا شاید برای چوپان ناله و فریاد میکرد تا از خونش درگذرد.
چوپان پیش از آن که سر بره را ببرد، خطاب به بره گک گفت:
- چه کنم مجبور هستم بکشمت ... ده دل مه خو نیس ... تو مال بای هستی و بای می کشیت نه مه ... آه بره جان !
و آن گاه کارد را کشید و آواز بع بره را در گلویش خفه کرد. کارد سرد با خون گرم و گلابی رنگ بره رنگ یافت و بره از حرکت باز ماند. خون بره مانند نوار سرخی روی سبزه های خشکیده تر پهن شد و امتداد یافت ، قطرات باران با نوار خون یکجا شدند و جریان یافتند.
در این اثنا میش خود را بدان جا رسانید. چشمش به نوار خونی افتاد که پهن شده بود و تا آبگیره کوچک امتداد داشت. میش نوار خون را بو کشید خون بره اش را شناخت. فریاد جگر خراشی بر آورده و بع زد. فریاد میش در دشت و تپه پیچید و انعکاس یافت. میش خون را لیسید. خون شور بود و تشنگی میش را بیشتر ساخت.
پایان