"ادبیات معاصر افغانستان"

داستان های از اسماعیل فروغی

Image Description

اسماعیل فروغی


                                                                                                    

  

 

 

                                                                                                                                          گرگها و آدمها

 

همه جا گپ از گرگ بود ــ  گپ از گرگهای درنده یی که مدتی بود آرامش دهکده ی کوچک و آرام  ما را برهم زده بودند .  زن ومرد ، پیر وجوان  و حتا اطفال و کودکان دهکده ، افسانه ی گرگ برلب داشتند . هرکدام هرچه در باره ی گرگ میدانستند ، بخاطر آورده ، هراس آلود بیکدیگر باز میگفتند .  خانواده های بسیاری لاشه های پاره پاره شده ی  حیوانات شانرا اینجا و آنجا از اطراف دهکده و یا از چراگاههای پیرامون دهکده باز یافته بودند .

وهمی بزرگ بر دهکده ی کوچک ما سایه افگنده بود . بوی گندی که از لاشه های پاره پاره شده ی حیوانات برخا سته و فضای دهکده را پر کرده بود  ، به این وهم و ترس می افزود . دیگر کسی به تنهایی راه آسیاب را در پیش نمیگرفت . دیگر مادران نمیخواستند فرزندان شان  بخاطر گردآوردن هیزم ، به تنهایی راهی جنگل شوند .

شامگاهان ، هنگامیکه قرص آفتاب در پشت جنگل انبوه مقابل دهکده میخوابید ، قوله های گرگان درنده ازمیان شاخه های درختان عبور کرده ، همانند شلاقی به سر و گوش دهکده ی اندوهگین ما فرود میآمد .

دهکده ی ما  ،  دهکده ی کوچکی بود . چند خانه ی گلی و یک قلعه ی پخصه ای کمی بلند تر از خانه ها که مال ارباب دهکده بود ، همانند خانه ی زنبورها بهم چسبیده بودند . درختهای توت و زردآلو بگونه ی نامنظم اطراف دهکده را پوشانیده و جوی آبی کم بر همانند ماری گرداگرد دهکده را حلقه زده بود . دهکده در پایان تپه یی بزرگ بنا یافته و در دوسوی آن جنگلزاری وسیع آغوش باز کرده بود . بنظر میآمد جنگلزار دهکده را می بلعد  . بنظر میآمد جنگلزار دهکده را زاییده است .

 

دریکی از آخرین روزهای پاییز ،  درحالیکه باد خنک میوزید و قطرات کوچک باران آرام آرام سینۀ زمین را تر میکرد ، پیرمردان و کهنسالان ، تمام جوانان و نوجوانان قریه را در مسجد کوچک ده فرخوانده بودند تا بیاری هم  راهی برای مقابله با گرگان درنده بیابند . مجلس گرم بود و هرکدام خاطره و افسانه یی را بیاد آورده ، طریقه یی را برای نابودی گرگان درنده پیشنهاد مینمود . هریک فکر میکرد راه و طریقه ی او بهترین راه مقابله با گرگان است . هنوز به فیصله یی دست نیافته بودیم که یکی از بچه های دهکده شتابزده و با هیجان داخل مسجد شده ، بریده بریده و نفسک زنان خبرداد :

 

ــ بخیزید ! بخیزید که گرگها به خانۀ ماما اکبر حمله کرده اند !

 

باشنیدن این خبر که همانند صاعقه یی برما فرود آمد ، همه وحشتزده بهمدیگر نگاه کردیم و در یک نگاه کوتاه هرکدام در چهره های همدیگر تحیر و ترس را خواندیم . سکوتی مرگبار بر ما سایه افگنده بود . هنوز چشمان ما از حدقه هایشان بیرون بودند که کاکا رشید ، دلیرترین مرد دهکده از جایش بلندشده با فریادی سهمگین ، سکوت مرگبار را شکست :

ــ چرا به همدیگر نگاه میکنید ؟ بلند شوید ! باید ماما اکبر را کمک کنیم . باید گرگها را بچنگ آورده ، پاره پاره ی  شان کنیم . بخیزید ! یاالله !

با شنیدن این فریاد ، بی آنکه به چیزی بیندیشیم ، همه به یکباره گی بپاخاسته همانند لشکری  مهاجم، راه خانه ی ماما اکبر را در پیش گرفتیم . همه میدویدیم و در آنحال همه انبوهی از خشم و ترس در دلهای ما انباشته داشتیم .از مقابل دوکانک کاکا نسیم گذشته ، کوچه ی خلیفه کبیر نجار را هم طی کردیم . اکنون تنها کوچه ی تنگ و باریکی را پیش رو داشتیم که در پایان آن خانه ی ماما اکبر لم داده بود ــ خانه ییکه گرگان درنده در آنجا هجوم برده بودند .  میخواستیم کوچه ی تنگ و باریک را تند تر طی کنیم ؛ اما مثل اینکه این کوچه ی تنگ و باریک پایانی نداشته باشد ، هرچه طولانی و طولانی تر میشد .  فکر کردم سالهاست همه ی ما در چنین کوچه ی تنگ و طولانی راه می پیماییم . فکر کردم سالهاست همه ی ما نفسک زنان میدویم .

 

کاکا رشید پیشاپیش همه میدوید . وقتی بدروازه ی خانه ی مامااکبر نزدیک شدیم ؛ کاکا رشید بیهراس داخل خانه شد و ما همه یکی بدنبال دیگری بخانه ی ماما اکبر پا گذاشتیم . همینکه وارد حویلی کوچکش شدیم ، چشمان ما به نعش های پاره پاره شده ی زن و دو دختر کوچک ماما اکبر افتاد که در هر گوشه یی نقش زمین شده بودند . همه جا پر از خون بود و از هر سو بوی زننده ی خون بمشام میرسید . ماما اکبر هم زخمی و خون آلود بود . او در حالیکه بگوشه یی تکیه داده بود ، به آرامی اشک میریخت و به آهسته گی با خود میگفت :

ــ گرگها تباهم کردند ... گرگها بربادم نمودند ... همان گرگ سفید ... همان گرگی که چشمان خون آلود و سرخ داشت فرزندانم را پاره پاره کردند ... همین دو گرگ ... همین دو گرگ ...

شبانه اجساد خونین  و پاره پاره شده ی زن و دو دختر ماما اکبر را بخاک سپردیم وپس از آن همه گی هراس آلود و اندوهگین راهی کلبه های تاریک و غمزده ی ما شدیم .

 

روز دیگر بازهم همه بزرگسالان و جوانان ، در مسجد کوچک دهکده گردهم آمده بودیم تا راهی برای مبارزه ومقابله با گرگان درنده و آدمخوار را بیابیم . روزی آفتابی بود و قرص آفتاب هنوز در پشت جنگل انبوهی که میخواست دهکده ی مارا ببلعد ،  نخوابیده بود . اینبار دستان ما خالی نبود . هریک کاردی ، شمشیری ، تبری یا نیزه و چوبی با خود داشتیم . کاکا رشید تنها کسی بود که تفنگ کهنه و قدیمی ای باخود داشت ؛ واین یگانه تفنگی بود که ما درتمام دهکده ی خود داشتیم . همه تشنه ی انتقام بودیم ــ تشنه ی انتقام از گرگان درنده ییکه زن و دو دختر ماما اکبر را بقتل رسانده بودند .مسجد پر از شور و هیجان و خشم شده بود . هرکدام  راه و طریقه ی خاصی را برای مقابله با گرگها پیشکش میکردیم .

 

کاکا رشید که گپهایش همواره با قاطعیت همراه بود ، با پافشاری میگفت :

ــ دیگر نباید حوصله کرد . ما همین امروز بجنگل رفته ، با گرگها میجنگیم . ما میتوانیم با شمشیرها و نیزه های ما ، با کاردها و تبرهای ما ، گرگها را شقه شقه کنیم .

خلیفه کبیرنجاروماما نسیم دوکاندار که از رفتن بجنگل هراس داشتند ،  راه دیگری داشتند.  آنان میخواستند جنگل را که لانه ی همه ی گرگان بود ، آتش بزنند و همه را از شر گرگان رهایی ببخشند .

 

اما ملا محسن آخند که هرگز کسی دستش را بدون تسبیح ندیده بود ، آتش زدن جنگل را گناه پنداشته ، همه را به این تشویق میکرد تا  " چهل قاف  "  های از پیش تهیه کرده ی اورا بر پیشانی های دروازه هایشان بچسپانند تا گرگهای درنده هرگز نتوانند داخل خانه هایشان شده ، به آنان صدمه برسانند .

با آنکه همه با ملا محسن آخند هم باور بودیم ؛ اما چه کسی میتوانست به گرگهای درنده یی باور نماید که زن و دو دخترمامااکبر را دریده بودند  ؟  چه کسی میتوانست باور کند که گرگهای درنده  "  چهل قاف  "  های ملا محسن آخند را هم  با پنجا لها  و  دندانهای خون آلود شان  پاره پاره  نکنند  ؟

 

پس از گفتگوهای دراز  ،  درحالیکه هنوز توافقی بر سر چگونه گی شکل مبارزه با گرگان حاصل نشده بود ، کاکا رشید ، یاالله گویان از جایش بلند شده ، بار دیگر و اینبار مصممانه و آمرانه تر از پیش ، با صدای بلند اعلان کرد :

ــ برادرها !  گپ حل است . نه  " چهل قاف " چاره ی این گرگهای وحشی را میتواند  و  نه آتش زدن جنگل ، کار درستی است .  بلند شوید ! همین حالا همه بجنگل میرویم . با گرگان درنده میجنگیم . و با همین شمشیرها و تبرهایمان آنانرا شقه شقه میکنیم .

با شنیدن این فرمان ، همه با یکصدا ، انشاالله انشاالله گفته از جا برخاستیم وآماده ی سفربسوی جنگل شدیم . شمشیرها از نیامها کشیده شدند . کاردها ، تبرها و سیلاوه ها سینه ی هوا را پاره کردند و همه ، الله اکبرگویان راه جنگل را درپیش گرفتیم .

 

در آنحال اندیشه های گوناگونی ذهنم را پرکرده بود . فکر میکردم همه ی ما بسوی قتلگاه میرویم . فکر میکردم همه ی ما همانند گوسفندانیم . گاهگاهی اجساد خون آلود و شقه شقه شده ی زن و و فرزندان ماما اکبر بیادم آمده ، کینه و نفرت بزرگی نسبت به گرگان درنده در درونم جوشیدن میگرفت . وقتی نفرتم اوج میگرفت ، صمیمانه آرزو میکردم که : ایکاش گرگ سفید و گرگی که چشمان خون آلود و سرخ دارد با دستان من شقه شقه شوند .

شاید این آرزو در درون ماما اکبر و کاکا رشید هم میجوشید . شاید خلیفه کبیر و ماما نسیم هم میخواستند با دستان خودشان گلوهای هردو گرگ را خفه نمایند . و شاید ملا محسن آخند هم آرزو میکرد تا همه  " چهل قاف " هایش خنجر های زهرداری شده ، قلبهای گرگان وحشی و درنده را بشگافند و بدرند  . شاید ....

 

وقتی ما از دهکده فاصله گرفته بجنگل پا گذاشتیم ، زنان و کودکان دهکده که در انتظار فیصله ی مردان شان بودند ، یکه یکه و آرام آرام از پشت بامها پایان آمده ، میدان مقابل دهکده را پر کردند . ترس و هیجان نا شناخته یی در درون آنان هم میجوشید . همه میگریستند و همه غوغایی برپا نموده بودند . شاید آنان بحال خود میگریستند  !  شاید هم بحال دهکده ی شان که تاکنون هرگز آنرا خالی از مرد ندیده بودند  !

واما  ما بزودی به قلب جنگل پا گذاشتیم . هرچه پیشتر میرفتیم ، جنگل انبوه ، انبوه تر  و ترسناکتر میشد . اطراف ما را بوته ها و علفهای وحشی و درختان پر از شاخ وبرگ پر کرده بودند و از هر گوشه و کناره یی غوغای پرنده یا حیوانی بگوش میرسید . تاهنوز از گرگی خبری نبود و تا هنوز شمشیرهای ما از نیامهایشان بیرون بوده ، تبرچه ها ، کاردها و نیزه های ما بروی دستان ما میرقصیدند . ازینکه تا هنوز گرگی دربرابر ما ظاهر نشده بود ، همه به حیرت بودیم . و ازینکه حریفی در برابر خود نمیدیدیم ، از شور و هیجان ما کاسته میشد . درحالیکه آرام آرام از وهم و هیجان ما کاسته میشد ، کاکا رشید  تفنگ قدیمی اش را بروی دستانش بلند نموده ، مثل اینکه مبارز طلب کند  گلوله یی شلیک کرد . صدای انفجار گلوله  از میان بوته ها ودرختان انبوه جنگل عبور کرده ،سراسر جنگل را درنوردید  و به خاموشی گرایید . اما بازهم از گرگها خبری و اثری وجود نداشت . مثل اینکه جنگل خالی از گرگ شده بود . او بازهم شلیک کرد . همراه با فریاد و خشونت و دشنام به گرگان درنده شلیک کرد ؛ اما بازهم از گرگان درنده ، اثر و نشانه یی پدیدار نشد که نشد .

 

در حالیکه همه مأیوس و حیرتزده شده بودیم  و درحالیکه آرام آرام روز به پایانش نزدیک میشد ، کاکا رشید بهمه فرمان برگشت داد . وما هم ، چنان کردیم . میخواستیم پیش از آنکه آفتاب در پشت جنگل بخوابد ، راه دهکده را در پیش بگیریم .میخواستیم خود مانرا زودتر به زنان و کودکان مان برسانیم . همه به آرامی را ه میپیمودیم و کسی باکسی گپ نمیزد . سکوتی دوامدار در میان ما حکمفرما شده بود . تنها صدای خش خشی که از تماس پاهای ما با برگهای لمیده بروی زمین برمیخاست ، یکنواختی این سکوت را برهم میزد .

 

کم کم از جنگل فاصله میگرفتیم . درحالیکه  ترس و دلهره ی عجیب و ناشناخته یی بر همه ی ما چیره گشته بود ، هرلحظه بسرعت قدمهای ما افزوده میشد  .  هریک میخواستیم زود تر خود را بدهکده برسانیم ــ  بدهکده و به  زنان و کودکان ما که پریشانحال در میدانی مقابل دهکده در انتظار ما بودند . سرعت رفتارما چنان شتابان و تند شده بود که بزودی توانستیم خود را ازجنگل دورکرده ، دهکده را ببینیم  . وقتی چشمم بدهکده افتاد اندکی خوشحال شدم  ؛ اما بزودی بازهم همان دلهره ی نا شناخته را در درون خود احساس نمودم . هرقدر بدهکده نزدیکتر میشدیم ترس و دلهره ی ناشناخته ی ما بیشتر میشد . وقتی در چند متری  دهکده رسیدیم ، هیاهویی که بیشتر به ضجه و ناله میماند ، از دور بگوشهایمان  رسید . زنان و کودکان در میدانی مقابل دهکده دیده نمیشدند . اما هیاهو شنیده میشد . با  هرقدمی که بسوی دهکده میگذاشتیم ، ناله ها و ضجه ها مشخص تر شده ، بیشتر و بلند تر بگوش میرسید . مثل اینکه تمام دهکده میگریست . مثل اینکه تمام دهکده درد میکشید.

 

در اول فکر کردیم زنان و کودکان از دوری ما گریه سر داده اند ؛ اما وقتی از جوی باریکی که اطراف دهکده را حلقه زده بود خیز زده  و داخل محیط قریه شدیم ، لکه های کوچک و بزرگ خون توجه ما را بخود جلب کرد .  سبزه های اطراف دهکده ،  تنه های درختان ، دیوار ها ودروازه ها  همه خون آلود و رنگین شده بودند . در آن هنگام ضجه ها ،  ناله ها و فریادهای زنان و کودکان هم که بلند تر و گوشخراش ترشده بود ، رنگین و خون آلود بنظر میآمد . 

 

با دیدن امواج سرخ خون  در حالیکه همه بهت زده شده بودیم ، با شتاب و فریادکنان هرکدام بهرسو پراگنده شدیم . بهر گوشه و کناره یی میرسیدیم ، نعش پاره پاره شده ی زنی یا کودکی را میدیدیم  که نقش زمین شده  و در دریای خون می غلتد . هیچکس نمیدانست چه شده است و چه باید بکند . تمام ما مثل دیوانه ها  میدویدیم  ، بروی اجساد شقه شقه شده ی زنان و کودکانی که  در اطراف میدانی دهکده و یا  در کوچه و پس کوچه افتیده بودند ، ایستاده ، فریاد میزدیم ، میدویدیم  و بازهم میدویدیم . 

کاکا رشید که چشمانش از حدقه خارج شده و فریاد در گلویش خشک شده بود ، بزودی دریافته بود که گرگان درنده کار شان را کرده اند . او زودتر از دیگران دریافته بود که گرگان وحشی  در غیابت مردان ، به زنان و کودکان دهکده که در پای دیوار متصل میدانی گردهم آمده و چشم براه پدران وبرادران شان دوخته بودند ، حمله کرده  ، آنانی را که نتوانسته بودند فرار کنند  بچنگ آورده ، دریده اند و پاره پاره کرده اند .

 

دهکده در دریایی از ماتم  و خون غرق شده بود . همه میگریستیم .همه ضجه و ناله سرداده بودیم . کاکا رشید هم میگریست.  ضجه ها وناله های ما وقتی اوج گرفت که خورشید آرام آرام در پشت جنگل خوابیده ، تاریکی و سیاهی بر همه جا چیره گشت.  با خوابیدن خورشید ، دهکده هولناکتر از پیش شده بود . و زوزه ها و قوله های گرگان که از دور بگوش میرسید به این هول و هراس می افزود .

 

آنشب ، شب خونینی بود . همه تا سپیده ی صبح اشک ریختیم ، ناله نمودیم و در میان اشک وخون و ترس ،  اجساد پاره پاره شده ی زنان و کودکان بیگناه خود را بخاک سپردیم .  

 

درلحظاتی که همه خسته و افسرده از گورستان برگشته و بازهم درمسجد کوچک دهکده ،گرد هم آمده بودیم و در آن لحظاتی که آرام آرام سیاهی شب جایش را به سپیدی صبح میبخشید ، کاکا رشید که از دقایق طولانی خسته و درمانده  سرش را میان دستانش گرفته و اشک میریخت ، به یکباره گی بپاخاسته ، خشمگنانه فریاد برآورد :

ــ  ما باید گرگها را نابود کنیم . ما باید گرگها را نابود کنیم !

 

او لحظه یی منتظر ماند تا پاسخ فریادش را در یابد ؛ اما فریادش بی پاسخ ماند. او تنها انعکاس فریادش را که از در و دیوار مسجد برمیخاست ،  شنید که پیهم تکرار میشد :

ــ  ما باید گرگها را نابود کنیم . ما باید گرگها را نابود کنیم !

کاکا رشید  پس از آنکه پاسخ فریادش را دریافت نکرد ، وحشتزده به اطرافش نظر انداخت . کسی را در آنجا  نیافت .  مسجد خالی از آدم شده بود . با عجله از مسجد خارج شده ، فریاد برآورد  :

ــ مردم کجا هستید ! ما باید گرگها را نابود کنیم . ما باید گرگها را نابود کنیم !

بازهم فریادش بی پاسخ ماند . بازهم بازتاب فریادش را که  از دیوار ها  و دروازه های خونین دهکده برخاسته همانند سیلی محکمی برویش میخورد ، میشنید که پیهم تکرار میشد :

 

ــ مردم کجا هستید !  ما باید گرگها را نابود کنیم . ما باید گرگها را نابود کنیم  !

او در حالیکه فریاد از گلو میکشید  ، دوان دوان ازین کوچه به آن کوچه سر زده ، شتابزده و نفسک زنان به یکایک کلبه های گلین و خون آلود دهکده داخل شد ؛ اما آنچه را بچنگ نیاورد آدمهای دهکده اش بود . مثل اینکه همه دود شده بودند . مثل اینکه دهکده از اول بی آدم بود . دهکده خالی و خاموش شده بود  .

درحالیکه کاکا رشید را ترسی بزرگ فرا گرفته بود ، با عجله خودش را تا پشت دهکده که به همان تپه ی بزرگ منتهی میشد ، رسانید . فکر میکرد مردمان دهکده از همان راه  ، دهکده را ترک گفته اند . وقتی آنجا رسید ، از آن محل بسوی تپه نظر انداخت . وقتی با دقت بیشتر به تپه دید ، برفراز آن کودکان ، زنان و مردان دهکده را دید که میخواستند تن های تنبل شانرا به آنسوی تپه بکشانند . شتابزده بدهکده نگاه کرد و بر فراز تپه دید . بازهم به دهکده نظر انداخت و بر فراز تپه دید . او درحالیکه گلویش پر از بغض شده ، نفسک زنان بسوی تپه میدوید ، بازهم و اینبار درد آلود تر از پیش فریاد نمود :

ــ های مردم ! بایستید ! ما باید گرگها را نابود کنیم . ما باید گرگ سفید و گرگی را که چشمان خون آلود و سرخ دارد ، هر دو را پاره پاره کنیم .

و اما اینبار هم فریادش بی پاسخ ماند . اینبار حتا بازتاب فریادش هم بگوشش نرسید .

شاید تپه ، جنگل ، دهکده و مردمان دهکده ، هیچکدام نمیخواستند گرگها را نابود کنند !

 

شاید همه از گرگان ترس داشتند ! شاید  !!!  ؟ 

 

 

 

                                             پا یا ن

 

 


        

                                                                                                                               خانه 



  آفتاب وسط آسمان رسیده  و گرمای سوزنده یی تن وبدن خیمگیان را داغ کرده بود. خیمگیان هرکدام به گوشه یی خزیده و بیصبرانه در انتظار روزی رسا ن بودند . شاید شکمهای همه مثل من به پشتهای شان چسپیده بود . شاید همه گرسنه و تشنه بودیم .

دشت خشک و آفتاب زده یی که در برابر چا درهای ما قرار داشت هم گرسنه و تشنه به نظر میآمد . شاید دشت هم در انتظار روزی رسان بود . شاید !

گرمای سوزنده یی تن دشت را هم داغ کرده بود . سنگها ، سنگریزه ها ، بوته ها و علفهای دشت هم ، همه آفتابزده ، بیرنگ و گرسنه بنظر میرسیدند  و مثل ما  درجاهایشان لمیده بودند و نفس نمیکشیدند  . مثل اینکه به آنان نیز کسی دستور تکان نخوردن داده بود . مثل اینکه با آنها نیز کسی با شلاق سخن زده بود .

در آن محل ، همه چیز ــ سنگها و سنگریزه ها ، آدمها و سبزه ها ، خیمه ها و ملیشه ها ، آسمان و دشت  و حتی آفتاب ؛ همه خاکستری و خاک آلود به نظر میرسیدند . روی آفتاب  و آسمان را هم غباری از گرد  و خاک پوشانیده بود .

*****

آنروز آفتاب از نیمه‌‌ی آسمان گذشته بود ؛ اما هنوز از روزی رسان خبری نبود . در حالیکه گرما و گرسنگی توان جنبیدن را از همه‌ی ما  سلب کرده بود ، با تنبلی و افسرده گی به همدیگر نگاه می‌کردیم . مثل اینکه با تبادل نگاه هایمان با هم حال دل گفته ، گرسنگی و تشنگی مانرا بیان مینمودیم .

کودک بینوایی که در خیمه‌ی ما نفس می‌کشید ، از همه ناراحت‌تر به نظر می‌رسید . گاهگاهی صدایی از درونش بیرون می‌‌شد که بیشتر شبیه صدای چوچه‌ی گربه بود تا صدای آدم . چند روزی بود که تب سوزنده‌یی در درون کودک خانه کرده بود . پیهم می‌نالید و آب می‌خواست . ناله هایش هربار سوزنده تر  و جانگداز تر ؛ اما  آهسته تر و نارساتر از پیش می‌شد . رنگ از رخش پریده و لبا نش ترک برداشته بود . بینی کوچکش باریکتر از حد طبیعی بنظر می‌رسید و دور چشمانش را کبودی پر رنگی فراگرفته بود .

کودک مادر نداشت . شاید هم داشت . چه گاهگاهی همزمان با خواستن آ ب ، به آهستگی  "  مادر ....!  مادر ....!  "  هم می‌گفت .  اما کودک بیمار از مادرش دور بود . همانگونه که ما همه  از مادر هایمان دور بودیم .

ساعتها بود که کودک بیمار چشمانش را  بروی خیمگیان باز نکرده بود . پیهم شیون و ناله می‌کرد . گاهی آب میخواست و زمانی مادر .

 اکنون افزایش ناله های جانگداز کودک ، همه را بسوی او کشانیده بود . همه‌گان بر بالینش گرد آمده و از بالا به سیمای رنگ رفته و خاکستری اش چشم دوخته بودیم . در آن لحظات ما همه ، تماشاگران درد بودیم ــ تماشاگران سوختن یک کودک بی‌گناه و بیمار که تشنه و گرسنه هم بود . کاری از ما ساخته نبود . فقط نگاهش میکردیم و با بی ذوقی تمام به ناله های جانگدازش گوش سپرده بودیم .  شاید دیگران به چشمان بی‌فروغ و گود افتاده‌ی کودک چشم دوخته بودند ؛ اما من به لبانش نگاه میکردم . با دقت به لبانش می‌دیدم تا مگر غیر از  " آب "   و   " مادر "  چیز دیگری از ما بخواهد که شتابزده و تند در اختیارش گذارم  ؛  اما کودک هیچ چیز دیگری از ما نمیخواست . یک‌سره ناله سر داده بود . گاهی  " آب "  میخواست و زمانی  " مادر"   که ما هردو را در اختیار نداشتیم .

 مردی که نزدیکتر از همه  بر بالین کودک جا گرفته و خودش را  مامای او معرفی کرده بود ، ناراحت تر  و دلمرده تر از همه بنظر میرسید . او باری ، به یکباره گی چشم از چشمان کودک بر داشته ، در حالیکه خشم سوزنده یی درونش را پر کرده بود ، فریاد کنان به مخاطب نامعلومی  گفت :

 ــ مثلی که ای لعنتی ها  امروز نان و آب نمی آرن !؟ مثلیکه ما ره فراموش کردن ! ؟

همه خاموش و بیحرکت به او نگاه میکردیم . سنگها ، سنگریزه ها  ، بوته ها  و علفهای خشک دشت هم  خاموش و بیحرکت به او نگاه میکردند. مثل اینکه  همه کر بودند و فریاد دردآلود مرد را نشنیده بودند ، کسی از جا نجنبید  و کسی به او  پاسخی ندا . مرد ازینکه پاسخی نشنیده و فریادش در میان سنگها و سنگریزه ها ، بوته ها و علفهای خشک دشت گمشده بود ؛ خشمناک تر و دود زده تر از پیش شده ، در حالیکه زیر لب چیزی میگفت ، دوباره به گوشه یی خزید و خاموش شد.

 

در همین وقت ،  در حالیکه  همه به سیمای بیرنگ کودک خیره می‌دیدیم ، ناگهان چشمان کودک از هم گشوده شده ، بی آنکه بما ببیند ، به نقطه ی گنگ و موهومی دوخته شد .  در چشمانش فروغی بچشم نمیخورد  . چشمان گود افتاده ی کودک حالتی نداشت و حتی رنگی هم نداشت . با باز شدن چشمان بی فروغ کودک ، همه خیمگیان بسوی او خم گشتیم .حالت ناشناخته یی که بیشتر به یک  وهم میماند ، برای ما دست داده بود . 

 خیمگیان  گاهگاهی تن های تنبل و گرما زده‌ی شانرا اینسو  و آنسو میبردند تا مگر یکبار نگاه کودک به نگاه شان آ شنا گردد ؛ اما تلاشهای آنان بیهوده بود . کودک برای یک لحظه هم به آنان نگاه نمیکرد . شاید کودک از نگاه های بیرنگ و خاکستری خیمگیان هم  بیزار شده بود . شاید ...

 در  آن لحظه ، در حالیکه همه خیمگیان به چهره‌ی بیرنگ وبی رمق کودک خیره میدیدیم ،  ناگهان لرزش خفیفی در لبان نازک کودک پدیدار گشته ، انبوهی از خواهش و تمنا در سیمایش موج زد . مثل اینکه چیز بزرگی میخواست ــ چیزی که برایش مهمتر از " آب "  و " مادر" بود . لرزش لبان کودک بیشتروتند تر شده بود . لبانش لحظه به لحظه از دو طرف نزدیکتر شده  و دایره‌ی تنگتری را میساخت . کودک بینوا میخواست زودتر و رساتر آن واژه را بگوش چادر نشینان برساند . اما او خود ش  را ناتوان تر از آن می یافت تا به آسانی به آرزویش دست بیابد .

 

کودک تمام نیرویش را برای بازگفتن آن  واژه ی  بزرگ جمع کرده بود  و ما با نگرانی و تعجب ، خیره تر از پیش به لبان مرتعش و لرزانش چشم دوخته بودیم . در میان ما اضطراب دردناکی سایه افگنده بود .هیچیک چیزی برای گفتن نداشتیم و حتی برای فکر کردن هم چیزی نداشتیم. اما کودک چیزی برای گفتن داشت . او در حالیکه به همان نقطه ی موهوم خیره مانده و لرزش لبانش فزونی یافته بود ، به آهسته گی  "  خانه  "  گفت و چشمان بی فروغش را بست .

 و ما ، در حالیکه  مضطرب و شرم آلود به یکدیگر نگاه کرده ، سکوت مرگباری در میان ما سایه افگنده بود ، فقط خاموشی کودک را تماشا میکردیم . فقط  ....

 

 

پایان