اشعاری از مریم میترا
برگرد!
مثل سنگی که از کوه دور افتاده است
مثل موجی که از رود
مثل برگی که از درخت
از تو دور افتاده ام
مثل بادی که در جنگل راهش را گم می کند
سر بر درخت ها می کوبد
و درختش را نمی یابد
گم ات کرده ام
ثانیه ها بی درنگ عبورم می کنند
ساعت ها
زود
زود
از راه می رسند
زمان شتاب عجیبی دارد
که از سر ما رد شود
برود به سیر سده های
که نه "تویی" وجود دارد
نه" منی"
سرزمین دور افتاده گان دست نیافتنی ست
من راهش را نمی دانم
دلم برایت تنگ شده
برگرد! پیش از آنکه زمان راه ما را گم کند.
...
باورم کنید...
دختران خستۀ سکوت و شب!
آیا در این قلمرو تاریک
میشود آنسوی پنجره
به ماهی کاذب دل بست؟
یا در پرتو نور تکستارۀ نومید
شعر خواند؟
واژهها باور صدایم را باور نمىکنند
انگار مردهام
انگار مردهام و جامهاى سنگی سکوت
از صدای من تهیست
باور کن مرا همصدای لال
من هنوز زندهام
اگرچه سالهاست حنجرۀ روزگار
انکار میکند صدایم را
هرچند قرنهاست با صدای زخمیام جیغ میزنم های!
باورم کنید
من حضور کاذب یک سایه نیستم.
...
بیگانه
بیگانه ام
با سایهیی که افتاده روی سایهام
و زندهگی… انگار بیتابتر از من، زنی نمیشناخت
که تنهاییاش را تکان بدهد
تنهایییی که تیر میخورد
دل خون است از من
از زخمهایی که بر گونهاش کاشتهام
نمیشود سنگینی این سوگها را
از لبهای دیگری عبور بدهم
منی که سالها با صدای خودم گریستهام…
بیهیچ پردهیی بر پلکهایم.