"ادبیات معاصر افغانستان"

Image Description

رونق  نادری

ساحه فعالیت: ادبیات دری


 

سیدنورالدین رونق نادری، شاعر نترس و مبارز به سال1319 خورشیدی در درۀ کیان از توابع ولسوالی دوشی ولایت بغلان و در دامانِ یک خانواده روحانی و فرهنگ پرور پا به عرصه هستی گذاشت. نادری مقدمات علوم ادبی و آشنایی با دنیای شعر را درکانون خانواده و نزد پدرش سیدنادرشاه کیانی که خود نیز یکی از شخصیت های پیشرو فرهنگی- عرفانی در روزگار خود بود وبرخی دیگر از علمای آن عصر فراگرفت.  

بنا به شهادت برخی از سرچشمه های ادبی؛ رونق  قبل از رسیدن به سن نوجوانی به شعر سرودن آغاز نمود و یکی از سروده های او را که  از قولِ خودِ شاعر در سن دوازده ساله گی وی سروده شده است شاهد آورده اند: 

یکـی دلدادۀ روی نگار است

یکی از هجر دایـم بیقرار است

 

یکی از ظــلم و جور بی وفایان

مداماً قلب محـزونش فگار است

 

یکـــی نادار و هم کــم قدر باشد

یکی با ثــروت و با اعتبار است

 

یکی بر حــال مظلومان خود رحم

یکی را ظـلم و هم نخوت شعار است

 

یگی گـر مفلس و بی پیسه باشد

به نــزد جمله مردم بی وقار است

 

یکی را پیشه اش دایم دروغ اسـت

یکی هم راست گوی و راست کار است

 

یکـــی را دل غبار آلوده باشد

یکـی را قلب پُر کین و غبـار است....

از نمونه شعری فوق می توان  به خوبی قوتِ سخنوری و توانایی رونق نادری را در سرایش به محک گرفت. 

سرمحقق غلام حسین فرمند، در مقالت ارزشمندی که پیرامون شعر و اندیشه های رونق نادری نگاشته است، رکین ترین ارکانِ شاعریِ  رونق نادری  را عشق به وطن و مردمش برشمرده و نگاشته است:«عشق به میهن و میهنداران در فریاد های درد آلود و سوزناکی نهفته است که رونق به خاطر تامین عدالت اجتماعی ،بازتاب محرومیت های مردم و درنهایت بازکردن مشت ریاکاران و فساد پیشه گان بلند کرده و در حقیقت جوهرمایه و تار و پود شعر و سخنش را شکل می دهد....» آن گونه ای که در بیت های زیر از این شاعر وطن دوست می خوانیم ، او حاضر است تا پای جان در راه عشق به میهن مبارزه و تکاپو نماید:

باد رنگین ازمـی عشرت گلـستان وطن

طفل قلبم نیست راحت جز به دامان وطن

 

ذرۀ خـاکش به پیش اهل بینش توتیاست

سخت محتـاجیم ما دایم به دامان وطن

 

گر رسم واپس به آن مرز وفا جو رونقا

می نمایم این ســر شوریده قربان وطن

 و استاد خلیل الله خلیلی پیشروترین شاعر معاصر افغانستان با توجه به استعداد و توانایی رونق نادری درسرایش شعر، دریادداشتی بر مجموعه شعری این شاعر رسالتمند، شعر او را این گونه به ستایش گرفته است:

 

رونقا این سوز کاندر ساز تست

وین همه شوری که در آواز تست

 

درحریم عشق راهت می دهد

زین نمط آخرکلاهت می دهد

 

می فروزد بر سرراهت چراغ

می گذارد بردلت از درد داغ

 

آشنا با دردمندانت کند

رازدار کوی جانانت کند...

 

غوطه زن در قلزم دریای افکار عشق

خوشه چین از خرمن اسرار عشق...

 

از سروده استاد خلیلی برمی آید که رگه های عشق عرفانی در شعر رونق نادری قوت و ژرفنای  قابل توجهی داشته است ودر تارهای سازِ ذهنِ  این سخنسرا، شور عشق  همواره در جوشش بوده است.

 واما؛ چنان که در آیینه اشعار رونق نادری پررنگ تر از همه مشاهده می شود مهمترین درد وی «... درد اجتماعی است. این درد، به اشعار او جنبه‌ اجتماعی می‌بخشد و شاعر، شعر را فراتر از درد شخصی، هستی‌شناسانه و عاشقانه، به درد اجتماعی تعمیم می‌بخشد و معنای زنده‌گی و هستی را در کلیت زنده‌گی جامعه و انسان در معرفت شاعرانه، مطرح می‌کند. برخی از شاعران شعر را فقط در حوزه‌ درد، رنج، عشق، عواطف و احساسات شخصی و هستی‌شناسانه در نظر می‌گیرند. اگرچه درد و رنج و عشق شاعر از دید هستی‌شناسانه می‌تواند درد و رنج و عشق بشر باشد، زیرا «من» شاعر «من نمادینی» است‌ که از بشر نماینده‌گی می‌کند، اما از رویدادهای اجتماعی روزگار شاعر در شعر برخی از شاعران خبری نیست. مثلاً در شعر حافظ نمی‌دانیم چه رویدادهای اجتماعی در جامعه‌ روزگار او جریان دارد و مردم چگونه زنده‌گی می‌کنند. این نقد نمی‌تواند بر شعر حافظ وارد باشد، زیرا در روزگار او، برداشت اجتماعی‌ای‌ که از شعر در روزگار ما وجود دارد، وجود نداشته است...»

 رونق نادری شاعری بود مبارز و نترس، او همواره بر موقف دادخواهی و ستم ستیزی خود استوار و مقاوم ایستاد و به همین دلیل بود که  در فاصله بین سال های 1346 تا 1357 خورشیدی سه بار روانه زندان های خوف آور سرای موتی و دهمزنگ شد تا آن که در آخرین مرحله با شمارکثیری از هموطنان بی گناه دیگر و به فرمان حفیظ الله امین به شهادت رسید . نام وب درفهرستی از زندانیان محکوم به مرگ که به روز15 اسد سال1357 از جانب اداره «اکسا» نشرشد، درج گردیده بود.

او در یکی از سروده های خود که درزندان دهمزنگ سروده شده است؛ وضعیت دشوار زندگی در زندان را این گونه به تصویرکشیده  است:

باخون نوشته لوحه دیوان دهمزنگ

بر کشتگان بناشده بنیان دهمزنگ

گلگون زنقش خون همه دامان دهمزنگ

سرها چو گوی خفته بمیدان دهمزنگ

                                         افتاده ایم در خم چوگان دهمزنگ

این ساحه هست مدفن اجساد این و آن

در خون فتاده پیکر اولاد این و آن

زینجا بلند ناله و فریاد این و آن 

بازیچه ایم در کف بیداد این و آن

                                      نابود باد حامی و ارکان دهمزنگ

اینجا بود مضیقه ادبار زندگی 

ما بی خبر ز ارزش و مقدار زندگی 

شد رخنه زارحادثه دیوار زندگی 

فرسوده گشت دوش من از بار زندگی

                                                اسناد ظلم نامه عنوان دهمزنگ

اینجا اساس عمر دگرگون نهاده اند

زین ساحه نام عاطفه بیرون نهاده اند

ما را چو مرده و زهمه مدفون نهاده اند

                                              ای بیخبر ز خون شهیدان دهمزنگ

بس راز ها بسینه این خاک خفته است

اسرار آن زسینه مردم نهفته است

انسان زصد هزاریکی را شنفته است

یعنی ز اصل واقعه چیزی نگفته است

                                                 واقف نه ای ز قضیه پنهان دهمزنگ

اینجا دیار حسرت و حرمان ما بود 

ابربهار دیده گریان ما بود

امواج اشک جوش چراغ ما بود

                                              این است یادگار اسیران دهمزنگ....

 

نخستین مجموعه شعری رونق نادری تحت عنوان «غنچه ها»  که حاصل اولین تجربیات شاعری وی می باشد و شامل پاره ای از غزلیات، مثنوی ها، دوبیتی ها و مخمسات وی است در سال 1340 هـ خ از بودجۀ شخصی شاعر در مطبعه دولتی آبه چاپ رسید و پیوست با آن دومین مجموعه از سروده های او با عنوان« خون دل» درسال1343 چاپ شد.

ارمغان زندان، سومین اثر شعری از رونق نادری است که بیشتر شرح زجر ها و ناروایی هایی است که شاعر در زندان دهمزنگ آن را متحمل شده است. این مجموعة شعری به دلیل انتقاد های تندی که از نظام و استبداد در آن صورت گرفته بود در زمان حیات رونق مجال و اجازه چاپ نیافت. این کتاب درسال1379 و از روی نسخه ای که به قلم محمد عوض عاکف، یکتن از خوشنویسانِ چیره دست تهیه شده  بود در شهر کراچی کشور پاکستان به چاپ رسید و آخرین مجموعه شعری رونق «تحفه شاعر» عنوان شده است. از لابه لای اشعار درج شده در این مجموعه بر می آید که «تحفه شاعر» بین سال های 1350 تا 1357 سروده  شده است.

 

نمونه هایی از شعر رونق نادری:

 

 

گوش ِگرانِ مردم

 

دَ گوش کس نموره شور و فغان مردم

یارب که کَی موشه جور گوش گران مردم

 

اندخته سایه‌ی غم بیخی بَلِه‌ی سرمو

ابر ستم دَ گشته در آسمان مردم

 

کَشکه بودی دَ تن‌مو پوشاک کام‌یابی

جز پوست غم نَمَنده دَ اُستُغان مردم

 

خون موره کده چوش هررَه دَ چال و نیرنگ

شاخک دَ زور مِهِله پک‌شی دَ جان مردم

 

تا گم شوه زمینِ خرمونِ مهر و یاری

شعلِه‌ی ظلمه بَل‌دَد سَی‌‌کو میان مردم

 

شیو کد دَ جام ازمو دور اول مَی غم و درد

تا روز حشر تلخه کام و زبان مردم

 

قابل‌طبیب هرگز دَ اِی وطن نیسته

تاکه کَمَک موفامید درد نهان مردم

 

گر فکر بد نبوده دایم دَ کلِه‌ی تو

برچی دَری دَ شانه بار زیان مردم

 

یک کار خیر و نیکی از دست کس نزد سر

رفت ایلکی دَ مصرف تاب و توان مردم

 

خون خوردن و کشیدن بار ستم شو و روز

بی‌خون دل نیسته لقمه‌ی نان مردم

 

بُوگی اگه دَ پیش‌شی این‌جه نیه عدالت

زمبور وُری موگِه وُر یک‌دم دَ جان مردم

 

خلقه بلای عزت دَ مو چها کدن جور

چون خاک کد تهِ پای نام و نشان مردم

 

کی چیغچرای خلقو رونق موشه شنیده

کارد ستم رسیده تا اُستغان مردم 

 

 

....

 

 

بیهوده 

 

برخاست از این وادی آتش نفسی دیگر 

در گوش رسد هردم بانگ جرسی دیگر 

 

من بحر خروشانم، انگیزه توفانم 

با من چه در آویزد هر خارو خسی دیگر 

 

هر نکته که می‌گویم الطاف تو باشد 

مغرور چرا باشم بر نام کسی دیگر 

 

در فرصت ناکامی هر باب شود مسدود 

جز لطف تو کی بینم من داد رسی دیگر 

 

من صید گرفتارم یک دام به من کافیست

بیهوده منه هرجا دام و عسسی دیگر

 

 

.....

 

ناز پیما

 

اگر بدیده جمال تو جلوه گر گردد

دریغ و آه ز ملک دلم بدر گردد

 

در وفا به رخ دوستان مبند دگر 

از این غرور ندامت همه خبر گردد

 

دلم گرفت ز مهر بتان هر جا‌‌‌یی 

خورم قسم که نه دل عاشق دگر گردد

 

ستم شعار مباش اینقدر به کشور حسن

اگر چه تیر ترا سینه ها سپر گردد

 

تر است بالشم امشب ز آب دیده من 

کجا کسی چو من  از غم فتاده تر گردد

 

سرم نثار قدم های ناز پیمایش 

پری رخی که سرشک از غمش گهر گردد

 

یم سرشک مراوصل چون کند مسدود

اگر اجاق دل از عشق شعله ور گردد

 

وزید باد بهاری پیام یار آورد 

یتیم اشک بهر گوشه رهسپر گردد

 

رسد چو غیر به بزمش ز زندگی چه نشاط 

سراسر عشق بمن موجه خطر گردد

 

ندای عشق از این قلب شعله خیز شنو 

ندیم وصل نه هر مرد خیره سر گردد

 

رمید از برم همچون غزال صحرایی

ازین مذلت طالع چگونه بر گردد

 

...

 

جزتو

 

جز تو بر نازو تنعم نظری  نیست مرا

تحفه یی بهر تو جز چشم تری نیست مرا 

 

من دل خویش نثار قدمت ساخته ام

چه کنم در کف اگر سیم و زری نیست مرا

 

اشک از گنجه دل در قدمت می ریزم

که از این گنجه بجز این گهری نیست مرا

 

باغبان قطع کن از گلشن دهرم که خوشم

آن نهالم که بجز غم ثمری نیست مرا

 

موی او ساخت سیه بخت ،برویش سوگند

دگر امید  بشام و سحری نیست مرا

 

در دلم امید نیست ز دشنام خسان عقده کین

نزد این دسته بجز گوش کری نیست مرا

 

جان دهم ،خاک شوم،برسر کویتو رسم

در دل ایدوست امید دگری نیست مرا


...


(نمونه هایی از شعر معاصر افغانستان،ص12/دانشنامه ادب فارسی،ص473/رونق نادری شاعری مهم اما کمترشناخته...، هشت صبح،7میزان1401/ارمغان زندان، مقدمه/معاصرین سخنور،ص 289/خون دل،ص64/یادنامه رونق نادری،مجله خراسان،شماره 123،ص2)