عفیف باختری
ساحه فعالیت: ادبیات دری
عفیف باختری در سال ۱۳۴۱ ش در شهر مزار شریف دیده به جهان گشود و در سال ۱۳۹۶ ش بدرود زندگی گفت . او دوران کودکی ونو جوانی را در مزار شریف گذرانید واز محضر پدر بزرگوارش که به هنر شاعری آشنایی داشت ، به راز و رمز شاعری وقوع پیدا کرد و به ادبیات فارسی دری دلبستگی یافت .
از کار های رسمی و اداری او که بگذریم، وی در دهه هفتاد خورشیدی به جمع شاعران ولایت بلخ پیوست .
از زنده یاد عفیف باختری پنج مجموعه شعری ذیل به چاپ رسیده است :
۱- سنگ و ستاره ، ۱۳۸۲
۲- آواز های خاکستری، ۱۳۸۳
۳- من با زبان دریا ، ۱۳۸۶
۴- با یک پیاله چای چطوری عزیز من ، ۱۳۸۶
۵- صد غزل ، ۱۳۹۱
گريده اشعار او بنام ( درد هركس به خودش مربوط است) به انتخاب آقاى سهراب سيرت شاعر جوان و مستعد نيز چاپ شده است .
عفیف باختری به خاطر کار های فرهنگی و شاعری اش به دریافت جوایز و افتخاراتی نیز نایل شده است .
این شاعر ارجمند ، در قطار شاعران نامدار دیگر شعر معاصر فارسی دری را به سهم خودش به شکوهمندی رسانید .
او شعر امروز ، به ویژه غزل را با کار برد زبان سُخته ، آرایه های تازه و به ندرت شایع و مضمون های پر اهمیت استوار و جاری نگهداشت .
زبان شعر او ازسُختگی و گیرایی بر خوردار است .او از گنجینه گرانبهای زبان فارسی دری به گزینش واژه هایی رسا و لطیف پرداخته و آنها را با استادی در محور همنیشنی و جانشینی به کار برده است و عرایس سخن را با اینگونه گزینش به نیکویی زینت بخشیده است .
به یاد می آورم تذکر لونا چارسکی منتقد معروف را که وقتی در باره شعر مایا کوفسکی شاعر فورمالیست حرف زد ، گفت واژه ها در دست مایا کوفسکی مانند موم است از آنها هر چه بخواهد می سازد .
من این خصوصیت را در شعر زنده یاد عفیف باختری مشاهده می کنم ، بطور نمونه به چند بیت از یک غزل او توجه می کنیم :
می خواستم بخوابم و در خواب گم شوم
در برف ، در سپیدی مهتاب گم شوم
هنگام آب بازی دستت کنار حوض
انگشتر تو گردم و در آب گم شوم
تو « کیستی ؟» صدا کنی و من شتابناک
از پشت در به محض دق الباب گم شوم
بگذار در کنار تو برفی شود هوا
در برف ، در سپیدی مهتاب گم شوم
این اتكاء به اهميت گزینش و کار برد مناسب واژه ها در شعر است که بعضی از نظریه پردازان ادبی با ابرام و اصرار خاطر نشان ساخته اند که مهم ترین وسیله یی که شاعر برای انجام کارش در اختیار دارد ، واژه است .
حال اگر تک واژه ها و گروه واژه های به کار رفته در آن بیت بالا را به مقارنه بگیریم ، در می یابیم که عفیف باختری چگونه نبض واژگان شعر را در دست دارد و به تشخیص کا برد آنها در محور همنشینی و جا نشینی پرداخته است . او با در نظر داشتن توازن آوایی وواژگانی، یک حالت بخصوص را در بافت شعری متبلور ساخته و امر واژه گزینی را بر مبنای ساختار گرایی مبتنی بر تموج آوا ها و واژه ها برای حصول همسانی و همخوانی آنها تحقق بخشیده است .
اما از لحاظ کار برد آرایه ها و ویژه گی هایی جمال شناسی شعر عفیف ، میتوان خاطر نشان کرد که ذوق زیبا پسند وی با استعانت از صور خیال وی، شعرش را به فرازین مراحل تأثیر گزاری و پذیرش خوانندگان رسانیده است .
تشبیهات ، استعاره ها ، کنایه ها ، تصویر سازی ها ، توصیف های مستقیم و غیر مستقیم ، جمال شناسی شعر عفیف باختری را با قوت تمام تسجیل نموده است .
تصویر او از طبیعت و مظاهر آفرینش ویژ گی خود را دارد .
در شعر عفیف باختری با آنکه طبیعت با زیبایی اش تجسم می یابد ، اما احساس و عواطف شخص شاعر آنرا بیشتر رنگ آمیزی می کند .
به اين شعر زنده ياد عفيف توجه مى كنيم :
روزى كه آن درخت تنو مند ارّه شد
خورشيد نا پديد در اعماق دره شد
جام تَرك تَرك شده ام را گرفت عشق
بوسيدو بعد زد به زمين ذره ذره شد
تركيد بمبِ قلبم و چيزى تكان نخورد
نبض تو كُند كُند تر از زخم چرّه شد
يكباره زد به دور خودش دوره آسياب
هر آنچه بود زير دو دندان پَرّه شد
گرگ آن زمان که سیر شد از این گرسنگی
از لاك خود برامد و در جلد بَرّه شد
لِه كرد دنده هاى مرا چرخ روز گار
روحم دچار زندگى روز مره شد
عفیف باختری تصویر سازی های خود را به مدد نیرومندی خیال مبدع، با کاربرد انواع استعاره ، مجاز ، کنایه ، تشخیص ، رمز و ایما تسجیل میدارد .
او در غزلی بنام هاله یی از نور می گوید :
با هر قدم که از نظرم دور میشوی
پنهان میان هالهیی از نور میشوی
گاهی شبیه گل به نظر جلوه میکنی
گاهی شبیه خوشۀ انگور میشوی
این کوه شک که بین من و خود کشیده ای
یک روز می پذیری و مجبور می شوی
مجبور می شوی که به آیینه رو کنی
از حسن خود در آیینه مغرور می شوی
در غزلی دیگر او می خوانیم :
نا قوس مرگ را به صدا آورد غروب
پاییز را به خاطر ما آورد غروب
ویا :
خوابيده در آغوش خودش دختر جنگل
احساس قدم مى زند آنسوتر جنگل
توصيف شاعر در بيت هاى بالا در قلمرو عناصر طبيعت ، سير مى كند و آنگاه كه او از مظاهر آفرينش حرف مى زند ، گه گاه چندى از اجزاى طبيعت را خصوصيت انسانى مى بخشد. از اينجاست كه برخى از تصوير هاى او جاندار و زنده اند و همين جاندار انگارى ، بيان او را به سرحد دل انگیزی مى رساند .
در تشكيل صور خيال عفيف باخترى تشخيص تأثير بسزا دارد ، اين تشخيص در واقع استعاره انسانمدارانه است .
شاعر در كار برد اين آرايه ، موجودات جاندار غير انسان را ، يا موجودات بى جان غير انسان را ، انسان مى انگاردو آنرا عامل انجام كار هايى ميداند:
گرگ از قفا ودر جلو آغوش پرتگاه
جز روى مرگ، رو به كجا آورد غروب .
در اين بيت و بيت هاى نظير آن خصوصيت انسان به غير انسان منتقل شده واز اين طريق شاعر براى مظاهر بى جان طبيعت ، پويايى ايجاد كرده است و در اين حالت شعر پر كشش مى شود و اثر گذار مى گردد.
اما مطلب دیگر بحث در باره درونمایه و محتوای اشعار عفیف باختری است .
میدانیم او یک شخص فروتن ، زحمتکش و کم بضاعت و قناعت پیشه بود با یک دو چرخه کهنه رفت وآمد می کرد . او با چشم طمع به هیچ کس به تملق روی نیاورد ، از اوضاع نا بسامان وطن رنج می برد ، به همین سبب در اشعارش باز تاب بعضی شکایت های او را می توان یافت ، از جمله :
می میرم و به مرگ خودم گریه می کنم
ای زنده گی برای تو کم گریه می کنم؟
پایان راه و یار مسافر در ایستگاه
حالا که می رسیم به هم گریه می کنم
آشفته حال و پرت و پراگنده و غریب
با سر و وضع نا منظم گریه می کنم
غم، اره می کند کمرم، زوزه می کشم
شب، خنده می کند به غمم گریه می کنم
با یک دو جرعه حوصله ام سر نمی رود
اما همین که نشه شدم گریه می کنم
جانم! تمام گریه برای خودم که نیست
غیر از خودم برای تو هم گریه می کنم
خلاصه اینکه عفیف باختری شاعر زیبا کلام ، خوش قریحه ، آگاه به زبان و ادبیات فارسی دری و بیانگر درد ها بود .
او غزل امروز فارسی را به نوبه خود قوت بخشید . یاد او و اشعار زیبای وی همواره در ذهن و ضمیر رهروان جریان نا ایستای شعر معاصر ما جاودان خواهد بود.
چند غزل از عفیف باختری:
درخت درکویر
دنیای من شبیه درختیست در کویر
تنهایی اتاق مرا دست کم نگیر
من سردم است و قاصدک از هرکجا که هست
بازآمده به دیدنم اما چقدر دیر
حالا که بافت خورده بههم سرنوشت ما
تو جوی فاضلابی و من کرمک حقیر
بیچاره من که این همه از خود گذشتهام
بیچارهتر زنی که شده در خودش اسیر
راهی دگر بگیر و برو سمت ـ نیستی؟ـ
جام دگر بگیر برو آنطرف بمیر
جای دو دست، سرزده از من دو چوب خشک
جای دو چشم، زل زده در تو دو گرگ پیر
...
عاشق ترین
بعد از هزار سال اگر باز بینمات
همزاد من! همینم و عاشقترینمات
با صد هزارخشم اگر از خود برانیام
با صد هزار چشم من اندر کمینمات
گفتی خیال خام خزان از قفای ماست
گفتم قسم به باغ که باز از پسینمات
تا پای مرگ سجدهگهام آستان تست
تاخاک گور گلکدهام خوشهچینمات
دیگر مگو: هماره «عفیف» از وفا مخوان
آخر بگو چگونه کشم از یقینمات؟!
...
بیا که باز گرهی از چهره باز کنیم
به رقص مرگ برآییم و نعره ساز کنیم
بدین نیاز که ریزد بنای عجز، بیا
ز روی [ ناز] به درگاه دل نیاز کنیم
بده به راه خود ای دوست! حکم کشتن ما
بگو بمیر که ما پای خود دراز کنیم
اگر چه تشنه تر از ظهر کربلاست دلم
بخوان حماسه ،کزین بیشتر گداز کنیم
در این شکسته قفس کار ما ز صبر گذشت
کجاست پنجره تا لب به خنده باز کنیم
....
خوابیده شبِ قریه در آغوش ستاره
تابوت خیابان شده گلبوش ستاره
رازی که به هر شبپره افشا نتوانم
وقت است کنم زمزمه در گوش ستاره
هرچند که سنگین تر از آوار خموشی ست
باری که شب انداخته بر دوش ستاره
هربته بر آورده هزاران گل لبخند
دامان بیابان شده گلجوش ستاره
ماییم و گرفتارىيی غمهای زمینی
از دور نظر کردن خاموش ستاره
از عشق من آیا بدلش تاب و تبی هست
یا قصهء ما گشته فراموش ستاره.
(پوهاند دکتورعبدالقیوم قویم)